جغرافیای عشق و تابوی زمان
جغرافیای عشق و تابوی زمان
علیرضا حسنزاده
در فیلم شهر فرشتگان/ City of Angels دو مفهوم «عشق» و «دیگری»[فضای دیگر] (تابوی گذر از جغرافیای منسدد) در سه فصل جدایی، وصل، و جدایی رخ برمیکند. این دو مفهوم در قالب گفتوگویی روی میدهد که به تداخل دو متن از جغرافیایی بعید میانجامد. آنچه در این میان از تصلب جغرافیای منسدد میگذرد و آن را حتا درهم میشکند، مفهوم میانمتنی «عشق» است. پیشتر نیز انگاره و ایدهی ساختارزدا و شالودهشکن «عشق» مورد اشاره قرار گرفته است. اوکتاویوپاز در دیالکتیک تنهایی سه عنصر را در شکستِ تصلب پرتوان مییابد: عشق، شعر و آیین. این در حالی است که نیرومندترین عنصر متصلب یعنی زمان با پیوستن به مفهوم قاطع مرگ، نیرویی شکستناپذیر را در جغرافیای دو قلمرو ناهمگون ـ هستی و نیستی ـ پدیدار میکند، در نقطهی مقابل این نیروی سهمگین، «انسان» ایستاده است با سفری گیلگمشوار که در عبور از زمان، جاودانگی و جوانی را میجوید. شاید همانگونه که الیاده میپندارد چارهپذیری گذر زمان سپنجی که در حلقههای پیری و فرسودگی به مرگ میپیوندند، با خلق مفهوم زمان اسطورهای از سوی انسان توأم شد و زمان اسطورهای در آفرینش نو به نوی جهان ـ به قول پاز: اکنون ابدی ـ انسان را از غم زوال رهانید. ظهور متنهای تازهای که در آن قهرمان به پذیرهی مرگ میشتابد، از سرشت همارگی مفهوم جاودانگی و کوشش در نامیرایی حکایت دارد. بنمایهی گذر از دیوار زمان و پشت سر نهادن مرگ، مضمون فرادورهای است. از این روی گریز از مرگ و جستوجوی «جاودانگی» یک وضعیت بشری به شمار میآید. «فراانسان» نیچهای که از مرزها میگذرد، و حصار بایدها را در جغرافیای ارزشهای اجتماعی فرومیشکند، در بستر خصلت مرزناگرا و مرزکوب خویش میکوشد تا از دیوار زمان نیز بگذرد. میلان کوندرا در رفتار مردان و زنان روایت خویش داستان جاودانگی، در نامههایی که بههم نوشته میآیند، و در آیند و روند هر کنش آنان، عطش جاودانه شدن را بازمییابد.
اما «انسان» چگونه از مفهوم متصلب «زمان» میگذرد؟ باختین از کارناوال سخن میگوید و پاز از شعر، عشق و آیین. شورش بر علیه ساختار مستبد و نامنعطف زمان در یک رخسارهی خویش با «عشق» ظاهر میشود. سفر از «خود»/ self به «خود دیگر»/ other self و عبور از کالبد فردمحور. عشق با توجه به خصلت «دگرگرای خویش» (دگرپذیری: جنسیت، قومیت، طبقه و ....) عبور از مرز «خود» است. بدین ترتیب زمینیترین خصلتِ «انسانی» رودرروی محتومترین مفهوم فرازمینی و فراانسانی قرار میگیرد: دیوار زمان و تصادم چارهناپذیر مرگ. در اینجا است که روایت در «شهر فرشتگان» معنای پنهان و نهان خویش را آشکار میسازد. چارچوب اندیشگی و فرهنگی (پارادایم)ی که آثار غربی در آن پدید میآیند، با جستوجوی «فردیت» در پی شکست هر مفهوم «متصلبی» است و از این روی در این چشمانداز هیچ هماورد و نیرویی بایستهتر از ستیز با زمان و جغرافیای منسدد آن نیست.
در «شهر فرشتگان» آغاز اتفاق/ event و خویشکاری/ function عاشقانه برآمده از آن، نه در زمین که در جغرافیای متافیزیکی فراسوی آن رخ میدهد. فرشتهی مرگ (سَد) دل به پزشک جوان (مگی) میبازد. عشق نه تنها نظم اجتماعی که نظم کیهانی را نیز برهم میزند. در «شهر فرشتگان» عشق و پدیدهی متافیزیک توأمان مطرح میشوند. ویژگی دیونیزی عشق محدودهها و مرزهای درونگرا و شکلگرایانه را پشت سر مینهد، و حضور و هویتی کیهانی و فرامرزگرایانه را آشکار میسازد. درست در همین جا است که این واقعیت نه تنها منجر به هبوط و گذر از مرزهای جغرافیای منسدد و تداخل زمانهای ناهمخوان مرگ و زندگی میشود، که به دلیل وجههی دیونیزیک خویش از مرحلهی روحانی به مرحلهی جسمانی تبدیل میشود. زیرا در عشق دیونیزیک برخلاف عشق گنوستیک که حرکت از زمین به آسمان و از قلت به سوی وحدت است، حرکت و چینش خویشکاریهای روایی قهرمان از آسمان به سمت زمین است. در این چشمانداز عبور از «خود» به سمت «دیگری» به معنی کفایتناپذیری و خودنابسندگی در نفس/ self و تن/ body همزمان و توأمان است. از این روی است که در سفر قهرمان به قول لیمینگ و کمبل سویهی دیگر نیمهی جداماندهای برای درک کامل نفس است و اسکیزوفرنی سفر ـ به قول کمبل ـ در وارونهخوانی متنهای سفر فرد شورشگری بر علیه نُرمهای منطق معمول جامعه است. منظر فردگرایانهای که از عشق در روایت شهر فرشتگان وجود دارد، «هبوط» را حرکت دلبخواه از سطوح مرزهای بسته میداند.
در شهر فرشتگان هیچ مفهومی ملموستر از مرگ روی برنمیکند، در خیابانهای پیچ در پیچی که مگی (قهرمان داستان) با دوچرخهی خویش از آن میگذرد، در عبور سریع ماشینها و .... هستیِ توأمان زمانِ خطی و حادثه (مرگ) دیده میشود. در واقع، شهر در زیر سایهی نامرئی مرگ نفس میکشد و قلمرو دیگری در آن سوی جغرافیای دیدهوریهای روزانهی انسانها وجود دارد: جغرافیای نامرئی مرگ. فرشتهی مرگ که انسانها را در دالان زمان به سوی دروازهی عدم بدرقه میکند، تم زمان و مرگ را به صورت بنمایهی مهم دیگری از شهر فرشتگان آشکار مینماید. این در حالی است که ریشخند مرگ در پرسوناژ مرد بیمار (که پیشتر او نیز یک فرشته بوده است) با تناول (که رمز زندگی است و هبوط نیز در روایت بنیادین از خوراک ـ که برابرنهاد خرد و بیداری آن است ـ آغازید) و بیتوجهی به پرهیزهای پزشکی پدیدار است. او از خط زمان و مرگ میگذرد. اما رشد روایی پرسوناژ فرشتهی مرگ اگر چه در نگاه نخست با وقوع امری محال یعنی عشق فرشته به انسان زمینی، تسری فردیتگرایی و انسانانگاری را به قلمرو مرگ نشان میدهد اما فرود فرشتهی مرگ استعارهای از ریزش و تبخیر جغرافیای منجمد و متصلب زمان در بازگشت از مرگ به سوی زندگی است. مفهوم «عشق» تنها مفهومی است که میتواند از دیوارهای نامرئی عبور کند و تداخل دو متن ناممکن زندگی و مرگ را میسر سازد. وقوف «خود» به «خود دیگر» و آگاهی از وجود دو متن همعرض و برابر با ظهور بنمایهی شالودهزدای «عشق» نتیجهی محتومی جز «سفر» و «عبور» از تابو ندارد. بدین ترتیب در فصل دوم سد (فرشتهی مرگ ـ عاشق) به قلمرو عشق (زندگی ـ مگی) سفر میکند. او از این حیث ما را برخلاف مرد بیمار که برحسب اتفاق به زمین سقوط (هبوط) کرده است، با شخصیت و خویشکاری یک عاشق روبهرو میسازد؛ زیرا او خودخواسته از مرز زمان گذشته است. در واقع خویشکاری سد از یک خویشکاری آپولونیک (وظیفهمندانه) به سمت یک خویشکاری دیونیزیک (در اینجا عشق) تحول میپذیرد و این تحول با سفر از مرز زمان (شکستن تابو) و ورود به جغرافیای زندگی روی میدهد.
در فصل نخست شهر فرشتگان، زن نماد زندگی و مرد نماد مرگ است و ما با دو فضای نامتداخل و قدرت سهمناک «مرز» روبهرو ایم. اما عشق طومار قانونمندیهای زمان را بههم میپیچد و سقوط از بلندترین بام شهر، کرنش مرگ و فضای آسمانی روح در برابر عشق و نماد زمینی آن است. آنچه با سفر «سد» و عبور از مرز جغرافیای منسددِ دو زمانِ ناهمخوان رخ داده است، انسانریخت کردنِ مرگ و قلمرو آن است. به تعبیر اریک فروم مرگ که قلمرو پایان پرسش و جنبش است، در چشماندازِ شهر فرشتگان محلِ ظهورِ عشق میگردد و این خود تبدیلِ «فضای دیگر» به فضای «خود» و فضای مرگ به فضای زندگی است. شهر فرشتگان در طرح زیباشناختیِ فضاهای ناهمگون مرگ و زندگی، درست در نقطه مقابل آثار دیگری چون «دیگران» قرار دارد. در دیگران بنا بر اسطورههای تمامیتگرا و ماوراگروی که در آن مفهوم «دیگری» همواره ترسناک، تابو و نادلخواه است، مرز تابو و دو قلمرو نامتداخل وجود دارد. در این اثر و تصویر جغرافیایی دو زمان و فضای ناهمگون در کنار هم مینشینند. و حرکت از «خود» به سوی «دیگری» با پرهیز، گریز و انکار و ناهمجنسی فضای مرگ و زندگی توأم است. در «دیگران» با چرخش زاویهی نگاه و روایت، کشف ناگهانی «فضای دیگر» و «دیگران» با یکهای ناباورانه و ترسی هشدارانه همراه میشود. ماندن مردگان در قلمروی که به آنان متعلق نیست، به دلیل «گناه» قهرمان زن (کشتن فرزندان) بوده است. و این حضور نامقبول باعث ترس صاحبان اصلی خانه شده و کار به احضار ارواح میکشد، در حالی که روح خشمناک قهرمان زن با بههمریختن جلسهی احضار روح باعث ترس اهل خانه میگردد. «دیگران» با حرکت محتوم مردگان به قلمرو مرگ و تعیین دو فضای نامتداخل توأم است. این امر باید به ژانر دیگران و به برخورد شکلگرایانهی آن با مفهوم متافیزیک مرتبط دانست. هرچند در دیالوگهای این اثر از زبان کودکان روایتی درونگرایانه از متافیزیک شنیده میشود، اما این دیالوگ چندان بر خط روایی و مضمونی دیگران اثر نمینهد. در شهر فرشتگان برخلاف «دیگران» حرکت از «خود» به سمت «خود دیگر» با ظهور عشق، پس راندن ترس و پشت سر نهادن مرز عجین میگردد. سفر از «خود»، تنها راه همزیستی با «دیگری» است. سفر مفهوم قلمروِ تابو (جغرافیای دیگر) را پس میراند. شهر فرشتگان از سوی دیگر، با برلین زیر بال فرشتگان اثر ویم وندرس قابل مقایسه است که در آن فرشتهای که برای انجام وظیفه بر روی زمین فرود آمده است (خویشکاری آپولونیک)، وظیفه را در برابر عشق (خویشکاری دیونیزیک) به دختر بندباز در سیرک وامینهد.
اما اگر این بنمایهی زمان، عشق و مرگ در پیوند پرسوناژیک قهرمان زن و مرد مضمون اصلی روایت است، فرود فرشتهی مرگ یادآور داستان دیگری از «هبوط» است. بهشت (فضای قدسی مرگ و محل حضور فرشتگان، فرشتهی مرگ) جای خود را به فرشتگان میدهد و فرشتهی مرگ جانشین «آدم» میشود. شاید خوانش همزمان دو متن، باززایی بنمایهی هبوط را در جلوهی فردیتگرا و عشقپذیر خود نشان دهد. فرشتهی مرگ هبوطی خودخواسته به زمین دارد و جایگاه آسمانی خود را در گرایش به نسبیت زمینی عشق وامینهد. در روایت دگرسان هبوط (شهر فرشتگان) زن محتاله نیست. و عشق است که مرد را به زمین فرود میآورد. در اینجا حتا برخلاف آخرین وسوسه مسیح شادکامگی وصال رهاورد فریب شیطان نیست، بلکه همآیی و همراهی زندگی و مرگ در نقطه و حلقهگاه «عشق» است. اگر در سفری که دو متن ناهمگون را به وحدت میرساند، زن «خود دگرِ» مرد و مرد «خود دیگرِ» زن تلقی شود، دستنایابی به آگاهی کامل و وحدت تام «خود» و «خود دیگر» در مضمون «مرگ» و پیداییِ فاصله جستوجو میشود. از این منظر، سفر در لایههای زمان و نزدیکی متنهای ناممکن که در پناه نیروی یگانهگرای عشق ممکن میشود، یک «مسأله» و «دغدغه» است؛ مسألهی یگانگی، عشق و زمانِ متصلب (مرگ). کریس واکر در «فرودگاه» با سفر متداخل در لایههای زمان و بازگشت قهرمان خویش به گذشته سعی در دگرگونسازی تاریخ دارد. در این اثر نیز قهرمان با سفر خود به گذشته از دیوارهی زمان به مقابلهی با مرگ میرود. قهرمان میکوشد تا از خودکشی زن جوانی که پیشتر در فرودگاه خودکشی کرده است، در آستانهی جنگ جهانی دوم جلوگیری کند. مرگ قهرمان «فرودگاه» در گذشته ـ همراه با نجات زن ـ استعارهای از مرگ او در زمان حال و در اردوگاه نازیها است. بدین ترتیب مضمون «سفر» در جغرافیای زمانهای متصلب، ستیز با ساختارهای منجمد و متافیزیکِ اهریمنیِ مرگ و همخویشانِ آن چون جنگ را جستوجو میکند.
اما هبوط در بنمایههای دینی و اساطیری نشانگر یک حرکت قدسی نیست. در واقع، در مکان مقدس وحدت با امر قدسی و دستیابی به آن ممکن میشود، در حالی که عشق به دگرجنس با هبوط به زمین ممکن میگردد. عشق زمینی شرایط فوقِانسانی را به شرایط انسانی تغییر میدهد. حرکت از موقعیت نامقدس به موقعیت مقدس چرخههای خویشکاری قهرمان را در گرایش ماوراگرایانه و گنوستیکی نشان میدهد، اما قهرمان شهر فرشتگان (سد) از مرحلهی قدسی به مرحلهای ناقدسی حرکت میکند.
به نظر میرسد که اگرچه داستان عشق در پیچش دراماتیک خویش همواره با دوری و جداافتادگی شکل یافته و به اوج میرسد، اما در فصل سوم شهر فرشتگان با جدایی زن و فرشتهی مرگ، مضمون و بنمایهی اقتدار زمان و مرگ محتوم پا به میان مینهد. در اینجا یک وضعیت پارادوکسیکال (متناقضنما) روی میدهد، فرشتهی مرگ با تحول به یک انسان عاشق نمیتواند مانع از مرگ معشوق شود. این وارونهباری، داستان فیلم در فصل سوم (جدایی) را نسبت به فصل دوم آن (وصل) چگونه میتوان معنا کرد؟ آیا مرحلهی وصل به دلیل سرشت زمینی و مرگپذیرِ عشق چندان نمیپاید و مرگ از راه میرسد؟ آیا بار دیگر زمان و مرگ بر مفهوم عشق که از مرزها و جغرافیای ناممکن آنها عبور کرده بود چیره آمدهاند؟ بهواقع، مسأله یا بغرنجی از مرحلهی اسطورهزدایی و کوشش در انسانریختیِ جهان آغاز میگردد. در اینجا دیالکتیکی پیگیر میان مرگ و زندگی وجود دارد. به نظر میرسد که پرسوناژ فرشتهی مرگ در برابر حرکت قهرمان زن از متن زندگی به سمت نیستی قرار دارد. آیا به این ترتیب زندگی گفتوگویِ مکرر با مرگ است و باید از «فاصله» سخن گفت، تقدیر چارهناپذیر سفر از سویهی زندگی به سویهی مرگ؟ آیا در اینجا سفر خود به یک تقدیرِ متصلب تبدیل میشود؟ شاید مفهوم نمادین سفر سوم، بنمایهی چارهناپذیری ناهمبودگی را در مرزهای زمان نشان میدهد و در اینجا زمان به استعارهای برای ناممکنبودن عشق و وصل کامل معنا میشود.
با این حال آنچه در شهر فرشتگان آشکارا تجسم مییابد گفتوگوی قلمروِ مرگ و زندگی در یک سطح، و گفتوگوی عشق در جدال با عبور از مرزهای ناممکن است. عشق از دیوارهای نامرئی زمان میگذرد اما دیالکتیکِ جداییــوصلــجدایی در سه فصل این روایت نشان از مواجههی پیگیر عشق با موانع مختلف دارد. در شهر فرشتگان مسألهی «مرگ» همچنان یک «مسأله» میماند، با این تفاوت که این بار نه صرفاً در تضاد با هستی (چون روایت گیلگمش) که در تضاد با عشق نیز قرار دارد. «مرگ»، دغدغهای است که نمیتوان از اندیشه به آن بازایستاد. فرشتهی مرگ بهشتِ آینده را ترک میگوید، اما هدف او نه چونان هاروت و ماروت که زمین را به خیانت خود نسبت به امر خداوند میآلایند، بلکه عشق است. «سد» با نزول به وضعیت بشری در برابر حصارهای نامرئی قرار میگیرد و خود به دلیل وضعیت انسانی و قدرت آن در تعیین زمان و جغرافیای نامتداخل و کشیدن مرزی غیرقابل نفوذ مواجه میشود. مرگ ما را با نظم گسستناپذیری در جهان روبهرو میکند و عشق میکوشد این نظم را فروشکند. قدرت عشق در فصل دوم شهر فرشتگان بر مرگ/نظم فائق میآید اما در فصل سوم این واقعیت صورتی وارونه مییابد. با این حال «سد» همچنان در پی «سفر» است و این بار او میباید مسیری وارونه را طی کند و از این روی به امواج خروشان دریا میپیوندد.
شهر فرشتگان از یک سو قلمرو آگاهی و حقیقت را در گفتوگویِ جغرافیایِ زمانیِ متفاوت در دو سطح از وجود دنبال میکند و از سوی دیگر از دریچهی عشق، گفتوگویِ «خود» و «خود دیگر» را با عبور از محبس زمان نشان میدهد. آنچه به مضمونِ گذر از زمان محتوایی دمکراتیک و اومانیستی میبخشد همسان با آثاری چون فرودگاه، «عشق» است؛ وگرنه آثاری چون «مأموریت ویژه» با تسخیر ذهن آیندهبین برای تسلط بر آینده، عمیقاً نیرویی متصلب را به تصویر میکشند، از سویهی دیگر مضمون «عشق».
.................
تکگوییِ آخرین فیلسوف
(پارهای از تاریخ آینده)
«من خود را آخرین فیلسوف میخوانم، زیرا من آخرین انسان ام. هیچ کس با من سخن نمیگوید، جز خودم، و صدایم چونان صدای مردی محتضر به گوشم میرسد! بگذار فقط یک ساعت بیشتر با تو همدم باشم، ای صدای عزیز، با تو، این آخرین برگِ خاطره از کل خوشی و سعادت بشری. با تو از طریق افسونکردن خویش از تنهایی میگریزم و به یاری دروغ خود را به جایی میبرم سرشار از تکثر و عشق. زیرا دلم در برابر این باور که عشق مرده است مقاومت میکند، و هنوز نمیتواند لرزشِ سردِ تنهاترینِ تنهایی را تاب آورد، و از این رو مرا وامیدارد تا چنان سخن بگویم که گویی دو نفر هستم.»
«آیا هنوز صدایت را میشنوم، ای صدای من؟ آیا همچنان که نفرین میکنی، مشغول زمزمه ای؟ و با این حال، نفرینهای تو باید سبب شود که دل این زمین بشکافد! لیک جهان به زندگیاش ادامه میدهد و این تنها نگاه ستارگان بیرحمش است که با سرما و درخششی بیشتر به من دوخته میشود. جهان با همان کوری و گنگیِ همیشگیاش به زندگی خود ادامه میدهد، و تنها یک چیز میمیرد ــانسان.»
«و با این همه، من هنوز تو را میشنوم، ای صدای عزیز! چیزی دیگر میمیرد، چیزی غیر از من، این آخرین انسانِ کائنات. آخرین آه، آه تو، با من میمیرد. آن نجوایِ طولانیِ "افسوس! افسوس!" برای من آه کشید، برای اودیپوس، آخرین انسان مفلوک.»
نیچه، فریدریش؛ فلسفه، معرفت و حقیقت؛ ترجمۀ مراد فرهادپور، تهران، هرمس، 1378، ص 101.


چرا تاريخ قباي طبيعت بر تن ميکند؟ چرا فرهنگ به عنوان خط تکامل طبيعي و نقيض طبيعت به صورت اشتباه آميز حيثيت طبيعي پيدا مي کند؟ حيثيت طبيعي که تاريخ به امر هستومند و انتيک تبديل مي گردد که صورت اعتلا يافتهي آن در افغانستان تصلب و سکون در از ارزشهايي قومي به مثابه يک امر طبيعي است. 

عصر ما، عصر سختي و بينوايي است. سالها كين و خشونت، اخلاق، عاطفه، شعور و وجدان ما را نابود كرده است. اينك، ما چيزي نيستيم جز اجسادِ متحرکِ تهي از مهر و نيكخواهي و كالبدي آكنده از كينه و نفرت. جز نگاهِ باريكبينِ يك جامعهشناس با هنر يك رماننويس و ارادهي سرشار يك فيلسوف، كسي را ياراي آن نيست كه داستانِ تباهي روح، تاريكي قلب، فرسودگي جسم، خشكيدگي سرچشمههاي خلاقيت و فهم، نابودي حس داناييطلبي و در مجموع زوال و پوسيدگي فرهنگ يك ملت را بنويسد و بازگويد. من فقط با اشارههايي گذرا به سياست و فرهنگ امروز، ميكوشم نيمرخي نه چندان روشن از سيماي اين بينوايي و تهيدستي فراهم كنم.


