گفتگو با پل ریکور
گفتگو با پل ریکور: شناخت خود و اخلاق کنش
توضیح: پل ریکور، فیلسوف فرانسوی در سال 2005 در 92 سالگی درگذشت. ریکور یکی از مهمترین چهرههای فلسفه قرن بیستم فرانسه و یکی از اساسیترین اندیشههای بینرشتهای در علوم انسانی و در عین حال الگو و نمونهای برای اخلاق اجتماعی و تعهد به علم در عین تعهد به جامعه و انسانیت بود. گفتگوی زیر در سال 1996 به مناسبت انتشار زندگینامه وی به قلم خودش انجام شده است. این گفتگو برگرفته از مجله علوم انسانی فرانسه شماره 162 ژوئیه 2005 است:
ـ یکی از نخستین اندیشههای هستیشناسانه زندگی شما ریشه خود را در یک مصیبت خانوادگی مییابد که در جنگ جهانی اول برایتان اتقاق افتاد.
ـ بله، من در سال 1913 به دنیا آمدم و دو سال بعد پدرم در جنگ کشته شد. برای ما سال 1918 و پایان جنگ، نه یک جشن پیروزی، بلکه با احساس درد و عزاداری همراه بود. پس از این موضوع، من همواره به انتقاداتی که نسبت به معاهده ورسای و سختگیریای که در آن نسبت به آلمانیها اعمال شده بود، حساس بودم و فکر میکنم در نهایت این معاهده بود که سبب فروپاشی سیاسی این کشور شد؛ زیرا آن را به زانو درآورد و در واقع نوعی خودکشی برای اروپا به حساب میآمد. در دوره نوجوانی من به شدت تحتتأثير جنبش صلحگرایی مسیحی و بهخصوص جنبش سیلون دو مارک سانیه (Sillon de Marc Sagnier) بودم و گمان میکردم که واقعاً فرانسه مسئول جنگ جهانی اول بوده است. من تا سالیان درازی نسبت به این افکار صلحجویانه پایبند بودم و به همین دلیل نیز شکست [فرانسه در] 1940 را نوعی مجازات برای اشتباه خود احساس میکردم. در آن زمان فکر میکردم که در برابر آدولف هیتلر نباید فرانسه اسلحه خود را زمین میگذاشت. با این صف بحث درونی من با صلحگرایی در موقعیتهایی غیرقابل انتظار یعنی پس از آزادیام از اسارت، در سال 1945 تجدید شد. در واقع من در آن زمان به دبیری در یک دبیرستان کوچک پروتستان، کلژ سونول (Cévenol) در شامبون-سور- لینیون (Chambon-sur-Lignon) استخدام شدم که شهرتش به این دلیل بود که دوره جنگ تعداد زیادی کودکان یهودی را در خود پناه داده بود و دلیل این امر وجود دو کشیش پروتستان و عضو جنبش مقاوت فرانسه و مخالف خشونت بود. این امر مرا واداشت در سال 1949 متنی با عنوان «انسان غیرخشن و حضور وی در تاریخ» (1) بنویسیم. و سرانجام جنگ سرد بود که مرا واداشت تا بار دیگر در مواضعم تعدیلی به وجود بیاوریم.
ـ خشونت سیاسی دقیقاً یکی از مضامینی است که شما در آثارتان به آن پرداختهاید. شما بر تناقض سیاست که در آن واحد هم هیولاوار است و هم مفید اشاره میکنید.
ـ من میان امر سیاسی بهمثابه ساختار کنش مشترک و سیاست، بهمثابه فعالیتی که به گرد قدرت انجام میگیرد و به اشغال حوزه سیاسی و اعمال آن میرسد، تفکیک قائل شدهام. امر سیاسی بر یک تنش و درگیری شدید استوار است که در یک سوی آن جستوجو برای عقلانیتی تاریخی که خود را اساساً از خلال ساخت دولت قانون به بیان درمیآورد، و در سوی دیگرش استفاده از خشونت در خدمت قدرت قرار دارد. با تأکيد بر ساختاریبودنِ خشونت سیاسی من هیچ گزاره اصلی را مطرح نکردهام. چندین قرن پیش از این، تامس هابز حتی تا جایی پیش رفته بود که اعلام کند خشونت در ساخت تمدنهای بزرگ مشارکت داشته است و بنابراین نمیتوان صرفاً یک داوری اخلاقی نسبت به آن داشت، بلکه باید به بهرهوری عظیم آن نیز توجه کرد. اما بیش از هابز و ماکیاولی، یعنی دو اندیشمندی که به بیشترین حدی مرا نسبت به امر سیاسی و خشونت آگاه کردهاند، باید به ماکس وبر جامعهشناس و اریک وی (Eric Weil) فیلسوف، اشاره کنم. ماکس وبر، یک رویکرد بدبینانه نسبت به امر سیاسی داشت که در آن تأکيد می کرد رابطه سلطه بخشی تقکیکناپذیر از امر سیاسی است. بنا بر نظراو، امر سیاسی از لحاظ بنیادین یک پدیده خشونت است ولو آنکه دائما خود را عقلانی کرده و به ضرب دیوانسالاری به قالب تمدن درآمده باشد. دموکراسیهای غربی دقیقاً تلاشی هستند برای کاهش استفاده از خشونت به آن چیزی که وبر به آن استفاده مشروع از خشونت نام داده است.
ـ اما در مورد اریک وی، او چندان به خشونت سیاسی نمیپرداخت بلکه بر این نکته تأکيد میکرد که خشونت ساختاری است که به یک جماعت تاریخی امکان میدهد تصمیم بگیرد.
ـ این دو اندیشمند به من امکان دادند که به صورتی کمتر دوگانهگرا به مسأله خشونت و عقلانیت در امر سیاسی فکر کنم. بعدها نیز هانا آرنت به من کمک کرد بهتر بتوانم «اراده به زیست مشترک»، اقتدار و خشونت را با یکدیگر همساز کنم.
ـ به نظر میرسد این اندیشه درباره تناقض سیاسی به خوبی رویکردی متعارف را در نزد شما نشان میدهد که عبارت است از همراه کردن مواضع به ظاهر متضاد به جای آنکه آنها را رودرروی هم قرار دهیم.
ـ دقیقاً، این رویکردی است که میتوانید در سایر ابعاد کار فلسفی من نیز ببینید. من فکر میکنم که این برایم شانسی بوده که همواره زیر نفوذهایی به شدت متضاد قرار داشته باشم. برای مثال، زمانی که فلسفه را آغاز کردم، به شدت تحتتأثير اگزیستانسیالیسم مسیحی از یک سو و بهویژه از جانب گابریل مارسل (Gabriel Marcel) و امانوئل مونیه (Emanuel Mounier) از یک سو و سنت عقلانیت فرانسوی و بهویژه ژول لانیو (Jules Lagneau) و ژول لاشولیه (Jules Lachelier) و بعدها ژان نابر (Jean Nabert) از سوی دیگر بودم. همان گونه که در سالهای بعد ناچار شدم راه خود را به زحمت میان ساختارگرایی و فلسفه سوژه بیابم. شاید واقعاً در من کششی نسبت به تضاد وجود داشته باشد. مسأله فقط آن است که در این تضادها در هم شکسته نشویم، که راه میانهای را بیابیم که یک سازش ضعیف هم نباشد بلکه موضعی قوی باشد، البته فقط خوانندگان آثار من هستند که میتوانند درباره موفقیت من از این لحاظ قضاوت کنند.
ـ این تنش بهخصوص زمانی که شما به رابطه فلسفه و دین میرسید، اوج میگیرد.
ـ این هم مثال مهم دیگری از تعلق دوگانه من است که ممکن است برای خودم بهعنوان یک مسیحی پروتستان با آرامش جلوه کند؛ زیرا من در پروتستانتیسم الزامی جزمگرایانه که ممکن است یک کاتولیک احساس کند، نمیبینم. مواضع پروتستان، موانع چندانی را بر سر راه عقلانیت فرانسوی که تا اندازهای با فلسفه سوژه موافق است، نمیگذارند. بنابراین در این علاقمندی به سوژه است که من توانستهام یک همسازی بیابم و نه یک همگرایی و کمتر از آن یک ادغام. این بیشتر یک وضعیت تنشآمیز است که البته با بالا رفتن سن به صورتی روشن در من کاهش مییابد.
ـ اگر موقعیت شما را چندان متعارف نمیدانند، دلیلش آن است که شما خود را در آن واحد به عنوان یک فرد با ایمان در سطح شخصی و یک فرد گنوسی (Gnostique) در سطح فلسفی مطرح میکنید.
ـ من به خداوند ایمان دارم، اما در تمام آثارم نمیتوانید کوچکترین تلاشی برای اثبات وجود خدا بیابید. و زمانی که به عمیقترین مسأله در وجود انسانی یعنی مسأله وجدان اخلاقی رسیدم، بود که خود را در فلسفه، گنوستیک اعلام کردم و در وجدان من صدایی هست که میگوید: «توکسی را نخواهی کشت، تو مال کسی را نخواهی ربود و غیره» اما چه کسی این را به من میگوید؟ در سطح فلسفی میتوان یک علامت سؤال در اینجا گذاشت، یا شاید بهتر باشد بگويیم یک علامت تعجب، اما نه یک علامت سکون. به صورتی موازی، بهمثابه یک دین باور، من «ده فرمان»، «سوگند بر فراز کوهستان» را میپذیرم، که مرا به صدایی میرساند که از بسیار دورتر از خودم میآید. همه اینها از لحاظ شناختشناسی ناهمساز میآیند اما از لحاظ اگزیستانسیل همساز اند.
ـ اغلب به نظر میرسد که شما، آثارتان را در مقابل آثار دیگران بنا کردهاید.
ـ درست است. این یک نوع گفتوگوی بزرگ با کسانی است که مثل من فکر نمیکنند. بهخصوص از آن لحاظ که بیست سال در ایالات متحده تدریس میکردم و از این شانس برخوردار شدم که آثاری را کشف کنم که در فرانسه ناشناخته بودند. فرانسه به صورت وحشتناکی در پیله خود فرورفته است. برای مثال کتب «نظریه عدالت» یعنی اثر بنیادین فیلسوف سیاسی، جان راولز (Jean Rawls) در فرانسه، بیست سال پس از انتشار آن در آمریکا ترجمه شد. ترجمه کتابهای نظریهپرداز حقوق، رونالد دوارکین (Ronald Dworkin) و انتشار آنها به زحمت در این اواخر آغاز شده است. این گفتوگویی که شما به آن اشاره کردید به من اجازه داده است که به شناساندن نویسندگان دیگر به مخاطبان فرانسوی کمک کنم. جریانهای فلسفی دیگری نیز از این لحاظ از بیرون بر من تأثير گذاشتهاند، برای نمونه و بهخصوص باید به فلسفه تحلیلی اشاره کنم. من همیشه به تضاد علاقه داشتهام، خود را کاملا در چارچوب نظرات مخالف راحت احساس میکنم؛ زیرا به خود میگویم: «این نظر چه سؤالی را برای من مطرح میکند؟ چه چیز را باید تغییر دهم؟» البته این را نیز کاملا میپذیرم که دیگران به صورت دیگری عمل کنند. یک مورد کاملا مخالف با این را در نزد دوست خوب و فیلسوفم، میشل هانری (Michel Henry) میبینید که هیچ وقت در کتابهایش به کسی استناد نمیدهد و میگوید: «من راه خودم را میروم.»
ـ زیگموند فروید یکی از اندیشمندانی است که شما به او پرداختهاید، ولی در عین اظهار علاقه به آثار وی بر فاصله خود نیز با وی تأکيد داشتهاید.
ـ فروید به صورتی ریشهای باور را با تسلط سوژه بر خود زیر سؤال میبرد. او از جمله به سه زخمی که خودشیفتهگرایی (نارسیسیسم) انسانی خورده است، اشاره میکند: با گالیله، انسان دریافت که در مرکز عالم قرار ندارد؛ با چارلز داروین، دریافت که در مرکز حیات جای نگرفته است؛ و با زیگموند فروید فهمید که حتی در مرکز روح خود نیز قرار ندارد. نزدیکی من با فروید در این جهت انجام گرفت که من نیز خیلی زود با این فکر که انسان به شکلی بلافصل و شفاف، خود را بشناسد، مخالف شدم.
این امر مرا واداشت که حتی واژگانم را تغییر بدهم، زیرا امروز دیگر به جای واژه «من (moi)» یا سوژه، از واژه «خود (soi)» استفاده میکنم. استفاده من از این واژه بدان دلیل است که به صورتی طبیعی در موقعیت تکمیلکنندگی قرار دارد، همچون در اصطلاحاتی مثل «نگران خود بودن»، «شناخت خود»، «خود» همواره جنبهای بازتابنده دارد، همواره در درجه ثانویه قرار گرفته و رده نخست را به بیرون وامیگذارد.
ـ برخورد شما با روانکاوی از خلال تجربهای درمانی یا نوشتاری بالینی انجام نشده، بلکه در آن صرفا از متون نظری فروید استفاده کردهاید. این امر ما را به پرسش عمومیتری میرساند که به اندیشه شما درباره موجود انسانی بازمیگردد. این یکی از مضامین بسیار مورد علاقه شما است، اما به نظر میرسد در این مورد در تحلیلی به شدت انتزاعی فرومیروید.
ـ در مورد روانکاوی بیشک حق با شما است. من حتی فکر میکنم که بیش از اندازه به متون نظری فروید اهمیت داده باشم و از آنجا که تجربه انتقال [این دادههای نظری به عمل] را نداشتهام شاید تا حدی در حاشیه روانکاوی باقی مانده باشم. اما میخواهم به انتقاد کلیتر شما، به دو صورت پاسخ بدهم. نخست آنکه به نظر من کار فلسفی کار مفهومسازی است که شما به آن انتزاع میگويید. به نظر من واژه مفهومسازی (conceptualisation) نه فقط بار منفی ندارد، بلکه برعکس، فکر میکنم یکی از اساسیترین خدماتی که یک فیلسوف میتواند انجام دهد، دقیقا آن است که به متخصصان مختلف در رشتههایشان کمک کند تا بهتر استدلالهای خود را ساختارمند کنند. برای مثال، وقتی یک واژه چندین معنا دارد، باید دقت داشت که دچار لغزش مفهومی نشد و روشن کرد که ما آن واژه را در چه مفهومی در چارچوب خودمان به کار میبریم. این کاری است که من در آخرین نوشتههایم بهخصوص کتابم درباره عدالت (2) انجام دادهام و در آن از جمله دست به تحلیل مسیر مفهوم مسئولیت زدهام.
دومین پاسخ من به انتقاد شما نسبت به انتزاعی بودن کارم، تأکيد بر آن است که کارهای من درباره اخلاق عمدتا در جهت پنداره فرزانگی عملی قرار دارند، یعنی تصمیمگیری در موقعیتهای خاص. این یک مسیر کامل است که از هنجار تا تصمیم مشخص با گذار از مشورت، طی میشود. من مثالهایی از آنچه آن را «تراژدی کنش» مینامم، آوردهام که در آن مسألهای را کاملا جدی گرفتهام: اینکه تنش و درگیری یک بُعد تقلیلناپذیر از کنش انسانی است. بیايیم مثال صاحبکار خیرخواهی را در نظر بگیریم که در قدیم زیاد به آن اشاره میشد و منظور صاحبکاری بود که با کارکنان خود روابط پدرمآبانهای ایجاد میکرد، ولی به آنها اجازه نمیداد اتحادیه (سندیکا) تشکیل دهند. در حالی که تشکیل سندیکا میتواند به ظهور تنشهایی خلاق منجر شود، برای نمونه ایجاد تناسب میان ساعات کار زنان و زندگی خانوادگی آنها. از این تنش نیز، میتواند سازشی جالبِتوجه بیرون بیایید که نباید آن را به حساب کوتاه آمدن و عقبنشینی گذاشت، بلکه باید آن را نتیجه یک مذاکره دانست. این را هم بگویم که اغلب در فرانسه، مذاکرات بعد از یک برخورد تنشآمیز آغاز میشود. برعکس، آلمانیها، عادت دارند که از ابتدا مثلاً میان صاحبکاران و سندیکاها یا میان دولت و جامعه مدنی، مذاکره کنند. من در اینجا تنشهای مربوط به منافع گروهی صحبت کردم، اما تنش در کنش انسانی را میتوان در عرصه باورها، اعتقادات و حتی در تنشهای مربوط به وظایف نیز دید(3).
ـ به نظر شما، سهم شخص فیلسوف در برابر تراژدی کنشی که به آن اشاره کردید چه میتواند باشد؟
ـ فیلسوفان میتوانند در چندین سطح دخالت کنند و من کاملاً میپذیرم که فلسفه بتواند چه در کافههای پاریس چه در هر کجای دیگری انجام بگیرد. بههرحال، اگر آدمها حاصلی از این کار ببرند، بسیار خوب است. فراموش نکنیم که این تا اندازهای همان کاری است که سقراط هم میکرد. اما من به سهم خودم بیشتر به استدلالهایی که به خوبی بر آنها اشراف داشته باشیم، تأکيد دارم. گمان میکنم هر چه بیش از پیش، دوران فیلسوفانی که بخواهند بالای تریبون بروند به پایان رسیده است و شاید ژان پل سارتر، آخرین آنها بود. بسیار مفید تر است که ما در اندیشیدن درون گروههای چندرشتهای شرکت کنیم. در سالهای اخیر من از این اقبال برخوردار بودهام که با سه گروه حرفهای کار کنم: قضات، پزشکان و تاریخدانان که در این گروهها با پرسمانهای مشابهی برخورد کردم. در واقع، عدالت بهخصوص عدالت جزایی، پزشکی و تاریخ سه حوزهای هستند که بهوسیله یک منطق امر محتمل مدیریت میشوند (نه منطق سندیت) تا به تصمیمهایی مشخص رسیده شود.
ـ آیا ممکن است که این جنبه از کارتان را بیشتر تشریح کنید؟
ـ درعرصه قضایی، من بر آنچه حقوقدانان آمریکایی به آن «پروندههای سخت (hard cases)» نام دادهاند، یعنی موقعیتهای جدیدی که برای آنها باید راهحلی از طریق مشورتهای عقلانی ابداع کرد، متمرکز شدهام. اینها مواردی بودهاند مثل پرونده «خونهای آلوده به ویروس ایدز» یا بیماری «جنون گاوی».
در عرصه پزشکی من با اساتید پزشکی و پزشکان در چارچوب پژوهش و کلینیک بر نحوهای که میتوان از یک اخلاق حرفهای به یک تصمیم مشخص آگاهانه رسید کار میکنم. در مواردی محدود نیز نظیر افرادی که در انتهای عمر خود قرار گرفتهاند، ما به صورت مشترک بر شیوهای که باید این مسأله را در وجدان و آگاهی مدیریت کرد، بدون آنکه به اخلاق پزشکی خیانت شود، فکر میکنم. من بسیار شگفتزده شدهام که چگونه میتوان به سادگی از یک موقعیت فشار بالا برای درمان به یک موقعیت اتانازی منفعلانه گذر کرد. جنبه تراژیک قضیه بهویژه در برخی از موقعیتها بروز میکند که در آنها تصمیمگیری نه میان خوب و بد، بلکه بین بد و بدتر است. برای مثال، به قوانین درباره سقط جنین نگاه کنیم. در برخی از موارد بهتر است یک زن سقط جنین کند تا زندگی خود و شاید فرزندش را در هم بشکند. قوانینی که خانم سیمون وی (Simone Weil) (وزیر وقت) به تصویب رساند، دقیقا به نفی بدترین حالت که سقط جنینهای غیرقانونی بود، مربوط میشد. پزشکانی که این کار را انجام میدهند احتمالا چندان تمایلی به آن ندارند و بیشک ترجیح میدهند زنان را در زایش همراهی کنند. اما عدم انجام این کار میتواند به موقعیتهای حادتری از وضعیت موجود فرد در بحران برسد.
سومین موقعیت مشخص که من در آن وارد شدهام موضوع داوری تاریخی است، یعنی تفسیر پدیدههای بزرگ تاریخی همچون توتالیتاریسم. برای مثال میتوان از خود سؤال کرد که آیا در پدیدههایی همچون گولاک [اردوگاههای مرگ استالینی] و شوآ [اردوگاههای مرگ نازی] امری خاص وجود داشته است و یا نه برعکس، یک مقوله بزرگ یعنی توتالیتاریسم به شیوههای گوناگون خود را به بیان درمیآورد. من به سهم خود همیشه از این امر دفاع کردهام که یورشهای «شر» همواره خاص بودهاند. ما یک نظام جهانی شرارت نداریم که بتوان آن را در یک کلیت گرد آورد، بلکه اشکال متفاوتی از بروز آن داریم که با یکدیگر قابل مقایسه نیستند.
ـ از چند سال پیش، بحث مهمی نیز در میان تاریخدانان آلمانی درباره ریشه شوآ [اردوگاههای مرگ نازی] ظاهر شده است. طرفداران تز «غرضمندی (intentionaliste) معتقدند که نسلکشی از ابتدا بهوسیله هیتلر برنامهریزی شده بوده است؛ در حالی که طرفداران تز «کارکردگرا» برعکس، معتقدند که فرایند مزبور رفتهرفته به وجود آمده، بدون آنکه تعمد خاصی در ابتدای آن وجود داشته باشد.
ـ در مورد این بحث نظر من همانند نظر تاریخدان شائول فریدلندر (Saül Friedlander) است که از یک موضع سوم دفاع میکند: نظر «تدریجگرا (gradualiste)» به عقیده او، هیتلر از ابتدا یک شخصیت پارانویایی داشت، اما توانست با مهارت شگفتانگیزی این امر را پنهان کند تا زمانی که صدارت اعظم آلمان انتخاب شد. اما او به همان میزان که رفتهرفته جنگ را میباخت، پارانویای خود را بیشتر آشکار کرد و به یک معنا هر چه بیشتر و تدریجاً بدل به شخصیتی شد که شاهد بودیم. هر چند جنایات آشویتس را نمیتوان از لحاظ اخلاقی درک کرد، اما یک تاریخدان میتواند و باید شکلگیری تدریجی آن را نشان دهد.
ـ اندیشیدن بر بدی (شر) در کارهای شما حضور زیادی دارد. اما در نهایت باید پرسید اصولاً «شر» چیست؟ یک غریزه ذاتی نهفته در وجود انسان؟ در ساختارهای اجتماعی سلطه و یا چیزی دیگر؟
ـ در این مورد من بسیار کانتی هستم، به این معنا که فکر میکنم «شر» امری ریشهای است. در این شکی نیست اما نه در آن حد که نیکی انسان. امانوئل کانت آنچه را که «مقصد نیکی» مینامد، جزئی تفکیکناپذیر از وجود انسان دانسته و آن را در مقابل «تمایل به بدی» که آن را جزئی اکتسابی از وجود انسانی به شمار میآورد، قرار میدهد. از همینجا میتوان گفت که «شر» امری ریشهای است، اما از آنجا که ما هرگز به سراغ منشأ آن نمیرویم، همواره با موقعیتی روبهرو ایم که «شر» حضور دارد و ما صرفاً شاهد تظاهراتش هستیم. در واقع یکی از بزرگترین کشفیات قرن بیستم آن بود که فرهنگ نمیتواند مانعی در برابر توحش شود.
ـ ما به بسیاری از جنبههای آثار شما پرداختیم، جنبههایی متنوع که در این آثار به زبان، سیاست، تاریخ، عدالت، دین و غیره مربوط هستند. اما آیا نباید گفت که قدرت اندیشه شما دقیقاً در نبود پیوستگی در آن است؟ در واقع انسجام کلی آثار شما چندان روشن نیست. آیا یک خط راهنما برای شما وجود داشته یا هر اثر برای خود مستقل است؟
ـ دقیقاً، هر اثر من بر مضمونی مشخص متمرکز است. اما هر کتاب جدیدی در خود، بازماندهای از کتاب قبلی را دارد. هر بار مسأله برای من، آمایش بازماندههای قبلی بوده است. در کتاب نخست خود، «داوطلب و غیرداوطلب (Le volontaire et l’involontaire)» من از «تمایل به شر» سخنی نگفته بودم و این مضمونی برای کتاب بعدیام شد که «نمادشناسی شر (Le Symbolique du mal)» نام داشت. این کتاب بر کاربرد اسطوره و نماد استوار بود. اما من به خودم گفتم، فروید در این مورد نظریهای مخالف دارد، بنابراین رسالهای درباره فروید نوشتم به نام «درباره تعبیر (Sur l’interprétation)» اما نقطه حرکت من در کاربرد روشی مخالف روش فروید بود. و از همینجا کتاب بعدی من «تنش تفسیرها ((Le Comnflit des interprétations» بیرون آمد که برخورد مرا با فروید و با ساختارگرایی نشان میداد. پاسخ من به ساختارگرایی آن بود که زبان صرفاً خود را به شکل رمزهای ساختارمند بیان نمیکند، بلکه همچنین باید جایگاهی برای خلاقیت باقی گذاشت. به همین دلیل «تمثیل زنده است [/استعاره زنده] (Métaphore vive)» را نوشتم. اما تمثیل هنوز هم چیزی بیش از اندازه رمزوار بود؛ زیرا بخشی از کلام به حساب می آمد. بنابراین من از خود سؤال کردم آیا یک رمز فوقانی در خود نوآوری وجود ندارد و آیا جایی نیست که بتوان این امر را بهتر از تمثیل بررسی کرد. این دقیقا چیزی است که در روایت اتفاق میافتد و به همین دلیل من «زمان و روایت (Temps et récit)» را نوشتم. اما میان نوآوری معناشناختی در سطح ساختارهای گفتمان خاص روایت و نوآوری معناشناختی در نظم گزارهای (prédicative) تمثیل رابطهای موازی وجود دارد. و این بود که مرا به آنجا کشاند که همه موضوع را در «سوژه چه شد؟» گرد بیاورم. این پرسش مرا به نوشتن «خود بهمثابه دیگری (Soi-même comme un autre)» کشاند که در آن دست به تحلیل حوزههای گفتمان، کنش، روایتبودگی زدم و سپس بود که شروع به توسعه یک اخلاق اولیه (petite ethique) کردم که جمعبندیای باشد از قدرتهایی که انسان را به یک موجود «قادر» تبدیل میکند. از آنجا سرانجام میدان هستیشناسی جدیدی آغاز شد که به وجود بهمثابه حرکت و آسیبدیدن مربوط میشد و به من امکان داد انسان را بهمثابه موجودی عملکننده و دردمند تعریف کنم.
بنابراین میبینید که اگر من به مضامینی بسیار متفاوت پرداختهام، کتابهایم یکی پس از دیگری به یکدیگر حیات دادهاند.
مصاحبه از: ژاک لوکنت (Jacques Lecomte)
1- Dans Histoire et vérité, Paris, Seuil, 1955.
2- Le Juste, éd., Paris, Esprit, 1995.
3- Soi-même comme un autre, Paris, Seuil, 1990.
منبع:
Magazine des Sciences Humaines, no. 162, Juillet 2005. , pp. 6-9.