کنر: سانتورهای دکارتی
سانتورهای دکارتی
پس فرض میکنم که آسمان، هوا، زمین، رنگها، اَشکال، صداها و تمام اشیاء خارجی که میبینم، اوهام و فریبهایی باشد... فرض میکنم که خود من دست، چشم، گوشت، خون و هیچ یک از حواس را ندارم./ دکارت: تأمّلات.
من، میگویم من. بیهیچ باوری./ بکت: نامناپذیر
بکت نخستین کسی است که گفتار در روش را بهمنزلهی اتوبیوگرافی دکارت خوانده است./ هیو کنر
««سانتورهای دکارتی»، فصلی از کتاب ساموئل بکت اثر هیو کنر که یکی از مهمترین نقدهای منتشرشده به شمار میآید. بکت خود، به خلاف رسم همیشگیاش، از این کتاب ستایش کرده است. (مقدمه فرهادپور، ص: 17)
منبع: آلوارز، آ.؛ بکت، ترجمهی مراد فرهادپور، تهران: طرح نو، 1374، صص: 213ـ229.
سانتورهای دکارتی[1]
مولُوی یک دوچرخه داشت، موران سوار بر ترک دوچرخه سفر میکرد، مالون سرپوش زنگ دوچرخهاش را به یاد میآورد، در آغاز و پایان گذر وات از خانهی آقای نات، دوچرخه یا دوچرخههایی از برابر چشمان وی عبور میکند؛ کلو زمانی که هنوز دوچرخههایی وجود داشت برای داشتن یکی از آنها التماس کرد، و هنگامی که هنوز دوچرخهای وجود داشت، در نتیجهی شکستن یکی از پرهها نگ و نل فلج شدند. همچون کلاه قابلمهای و حرف م، دوچرخه نیز در فواصلی نامنظم از خلال گذرگاه درونی بکت به خاموشی عبور میکند، شاید به این منظور که ما را متقاعد سازد جهان بکت، نهایتاً حد و مرز و هویت مشخصی دارد، و یا شاید هدف از آن،ارائهی نقطهای است که تأثیرات ما میتوانند موقتاً به گرد آن سازمان یابند. البته دوچرخهی موردنظر هیچگاه سالم، نو و براق نیست، بلکه همواره دوچرخهای گمشده یا دوچرخهای در خاطره است؛ بههر صورت، حال و روز آن نیز، چون پای نگ یا سلامت مولُوی، جزئی اساسی از نقش و کارکرد آن است. دوچرخه نیز چونان بدن [قهرمانان بکت] تجزیه و تباه میشود و چونان نبرد و شور حیاتی بدن به خاطرهای دور بدل میگردد: Hoc est enim corpus suum[2]، اسکلتی متحرک، برخوردار از تعادلی نیوتونی.
مولُوی دوچرخهاش را از دست میدهد، و این نخستین مرحله در فروپاشی و زوالی است که مراحل بعدی آن عبارتاند از خشکشدن یک پا، کوتاهشدن پای دیگر که قبلاً خشک شده بوده است، قطع انگشتان یک پا (معلوم نیست کدام یک)، افتان و خیزان دور خود گشتن، خزیدن روی زمین، سینهخیز رفتن به یاری استفاده از چوبهای زیر بغل به عنوان قلاب، تصوراتی گذرا از غلتیدن، و سرانجام سقوط در گودال و سکون. «مولُوی میتوانست همان جایی که بود، بماند.» پیشتر، هنگامی که صاحب دوچرخه بود، باز هم میتوانست همان جایی که بود، بماند، ولی در وضعیتی که فلاکت کمتری داشت:
تقریباً هر صد بارد توقف میکردم تا خستگی پاهایم در برود، هم پای سالم و هم آن یکی، تازه فقط برای پاهایم نبود، نه، فقط برای پاهایم نبود. درست و حسابی هم پیاده نمیشدم، دستها به فرمان، یک پای روی زمین، سوار دوچرخه لم میدادم تا حالم بهتر شود.
در این تابلو، انسان و ماشین در سکونی مشترک در هم میآمیزند، در حالی که تعادل هر یک مدیون دیگری است. در حالت سکون، دوچرخه به نوعی دنباله و عامل ثباتِ استخوانبندی پیکرِ مولُوی است، و در حال حرکت نیز نواقص و کمبودهای ساختاری او را تکمیل و جبران میکند:
در آن دوره، اصلاً دوچرخهسوار بدی نبودم. طرز کارم چنین بود. چوبهای زیر بغلم را به دو طرف تنهی دوچرخه میبستم، پای خشکم را (یادم نیست کدام یکی، چون حالا هر دو تا خشک شدهاند) روی دوشاخ جلو جا میدادم و با آن یکی رکاب میزدم. دوچرخهام بیزنجیز بود و یک چرخ آزاد داشت، البته اگر چنین دوچرخهای وجود داشته باشد. دوچرخهی نازنینم، یادت گرامی باد، تو هم، مثل خیلی از همدورهایهایت، سبز بودی، دلیلش را نمیدانم...
این ماشین عجیب دقیقاً مولُوی را تکمیل میکند. حتی عجز او از نشستن را جبران میکند («به خاطر پای کوتاه و خشکشدهام، وضعیت نشسته دیگر مناسب حال من نبود»)؛ و کنشهای ضروری برای حرکت و جنبش را به قلمرو ایدهآل و نیوتونی حرکتهای چرخشی و تعادل ژیروسکوپی ارتقا میدهد، همان کنشهایی که انجامشان برای آدمیان سالم بهغایت دشوار و برای مولُوی چلاق عملاً ناممکن است.
بکت در قطعات گوناگونی از آثارش، شرح مفصلی از اینگونه کنشهای ضروری به دست میدهد. او تقریباً یک صفحه را به شرح دقیق و برشمردن انواع متفاوت حرکات جنبی وات اختصاص میدهد که «برای مثال، از حرکت کلی او به طرف شرق» ناشی میشود. قهرمان داستان مطرود حدود 500 کلمه را به شرح موضوعی مشابه اختصاص میدهد و متذکر میشود که همهی تلاشهای او برای تصحیح روشهای کموبیش ناشیانهاش «همواره نتیجهای یکسان در پی داشته است، یعنی ازدستدادن تعادل و متعاقب آن، سقوط.» قهرمان داستان مسکّن نیز شیوهی حرکت خاص خود را دارد «بدین سان که گویی با هر گام، مسألهای غامض و بیسابقه در علم تعادل دینامیک را حل میکند.» زیرا از دیدگاه فهم نیوتونی، بدن انسان ماشینی است به تمام معنا معیوب. این ماشین در حالت قائم فاقد هر گونه تعادل و ثباتی است؛ و صرفاً به لطف شمار نامحدودی از حرکات و لغزشهای خفیفِ کمکی است که میتواند توهم ثابت و بیحرکتبودن را القا کند، و هر گاه به روی پاهایش به جلو حرکت میکند، پیشرفتش به واقع مجموعهی متناوبی از برهمخوردن توازن و کسب مجدد آن است که بازسازی تحلیلی آن به دلیل ماهیت سراپا ارتجالیاش، تقریباً محال است. از منطقزدگان سرسختی چون وات که بگذریم، برای بقیهی ما برداشتن هر قدم، نوعی بدیههسازی است. و این همان ماشینی است که وحدتش با شعور و آگاهی ناب، دکارت را متحیر ساخته بود. دکارت به واقع مبتکر و مخترع نحوی از تفکر نظری است که همهی شخصیتهای آثار بکت در آن تخصص دارند.
ولی از میان درسهایی که طبیعت به من میآموزد هیچ یک روشنتر از آن نیست که من مالک بدنی هستم که به هنگام احساس درد، آزرده میشود، و به هنگام احساس تشنگی و گرسنگی، محتاج آب و غذا است، و از این قبیل. و از این رو، نباید در این نکته شک کنم که در این اطلاعات و دادهها حقیقتی نهفته است.
جملهی آخر قطعهی فوق، بهرغم دعوی یقین، رنگ و بوی جملات مولُوی را دارد، و کل قطعه ـ که برگرفته از تأمل ششم کتاب تأمّلات (1641) است ـ یادآور برخی از آرای نظری نامناپذیر است:
مرا، بیهیچ رحم یا تردیدی، با آن کس که هست برابر شمارید، به نحوی، هر طور که باشد، بدون مته به خشخاش گذاشتن، با آن کس که این حکایت در لحظاتی سودای آن را داشت که حکایت او باشد. حتی بهتر است پیکری را به من نسبت دهید ـ یا از آن هم بهتر، مرا واجد ذهن تلقی کنید. بیآنکه از خجالت خفه شوید، از جهان من، که گهگاه از آن تحت عنوان دنیای درون یاد میشود، سخن بگویید. دیگر شک نکنید. دیگر جستوجو نکنید. بشتابید و با بهرهگیری از این جوهر درونی آخرین مدل خود را رها سازید، با یگانه رهایی ممکن، در ژرفای درون. و نهایتاً، پس از اخذ این و دیگر تصمیمات، همچون گذشته، شاد و خندان، کار را ادامه دهید. با این حال، چیزی عوض شده است.
اینگونه افتوخیزهای مبتنی بر نفرت و شوق، بیش از خود دکارت به روح تفکر دکارتی نزدیک میشود. زیرا دکارت، هنگامی که توجه خویش را از حقایق تغییرناپذیر ریاضی به سویی دیگر معطوف کرد، توانست آشفتگیهای متکثر مشهود در وضعیت بشری را «صرفاً بر این اساس» حل و رفع کند که «خداوند فریبکار نیست، و در نتیجه اجازه نمیدهد هیچگونه کذبی در عقاید من راه یابد، مگر آنکه خود قبلاً قوهی تشخیص و تصحیح آن را در من به ودیعه نهاده باشد.» ولی این پیشنهادی است که از خارج نظام سرچشمه میگیرد، و مولُوی و مورانِ نوعی نیز اطمینانی بدان ندارند، چه رسد به نامناپذیر که معتقد است قدرتهای برتر همواره ما را فریب میدهند. از دید قهرمانان بکت اعتبار راهحلهای کلاسیکِ رفع شک دکارتی، آنقدرها هم که دکارت تصور میکرد، مطلق نیست ـ بهویژه نتیجهگیری او در این مورد که بدن آدمی، بهمنزلهی «ماشینی ساخت دست خداوند»، «به لحاظ نظم و ترتیب درونی و کارآیی برای حرکت، به مراتب بهتر و تحسینبرانگیزتر از همهی ماشینهایی است که بشر اختراع کرده است.» زیرا به خلاف تن مولُوی، بدن دکارتی ظاهراً از قطع انگشتان پا ورم مفاصل مصون است.
اعتقاد دکارت به این ماشین جسمانی کامل، چنان مستحکم است که پرسش چگونگی تشخیص ماشینی خوشساخت از بدن آدمی، او را به تأمل وامیدارد، بهویژه با توجه به این امر که ماشین تقریباً هر کاری را بهتر انجام میدهد: «یک ساعت کوکی ساختهشده از وزنهها و چرخدندهها، شمارش ساعتها و اندازهگیری زمان را به مراتب دقیقتر از ما انجام میدهد.» البته پاسخ او به هیچ وجه منسجم و دقیق نیست، زیرا مبنای آن دقیقاً همان تفسیر دکارتی از [پیوند] عقل و بدن است که او در جایی دیگر برای توضیح و تبیین آن به مخصمه میافتد. ولی این پرسش برای مولُوی و مالون مشکل چندانی ایجاد نمیکرد. اگر بدن آدمی را بدون پیشداوری در پرتو توجه خاص قرن هفدهم به ماشینهای ساده مورد بررسی قرار دهیم، به واسطهی چُلمن، شلخته و غیرقابل فهم بودن از هر ماشینی، هر قدر هم پیچیده، قابل تشخیص است. حدّ اعلای نبوغ تحلیلی نیز نمیتواند هیچ یک از کارکردهای آن را توضیح دهد، مگر به صورتی مبهم و به واسطهی تجزیهی این کارکردها به عملکرد اهرم، چرخ، قرقره، پیچ، سطح شیبدار، و یا ترکیبی از آنها. اگر خواستار بدنی شایستهی عقل بشری باشیم، باید آن را خلق کنیم، درست همانطور که یونانیان باستان نیز شریفترین کارکردهای وجودِ عقلانی و حیوانی، یعنی آدمی و اسب، را وحدت بخشیدند و نوع جدیدی از موجودات را خلق کردند، نوعی که شیرون (Chiron)، معلم آسکلپیوس (Asclepius)، جیسون (Jason) و آشیل، بدان تعلق داشت. ولی اکنون سالها است که ما برای تجسّم کمال جسمانی، تصویری شریفتر از اسب در اختیار داریم. سانتور دکارتی همان انسان دوچرخهسوار است، mens sana in corpore disposito[3].
این موجود جدید به تمامی خود را از مخمصهی دکارتی رابطهی ذهن و جسم رها میسازد. اکنون شعور هدایت میکند و معجزهی متحرک اطاعت، و جایی برای تفاسیر مرموز نیز وجود ندارد. (البته شکی نیست که کارکرد دوچرخه شرایطی خاص را بر ما تحمیل میکند؛ تلاش شعور برای آنکه آن را به بالای درخت هدایت کند، بیهوده است. ولی خدا نیز به همین شکل، ناتوان از نقض ماهیت خویش است.) در داستان مسکّن، دوچرخهسواری شبحگون، از مسیر خیابانی بنبست، در زمانی نامشخص عبور میکند، در حالی که تمام مدت مشغول خواندن روزنامهای است که با دو دست روبهروی چشمان خویش گشوده است. بدین ترتیب، جسم و ذهن با وقار و آرامش، هر یک به کار خویش سرگرم است، بیآنکه دخالت یا تعاملی در کار باشد. هرازگاهی، دوچرخهسوار، بیهیچ وقفهای در مطالعه، زنگ دوچرخهاش را به صدا درمیآورد، تا سرانجام قوانین خدشهناپذیر علم مناظر و مرایا، او را به نقطهای در افق فرومیکاهد. گذر این دوچرخهسوار نشانگر تصویری از شادکامی و استقلال و خودکفایی است که نظیر آن در کل مناظر جهان بکت یافت نمیشود.
اکنون روشن است که چرا مولُوی از توصیف جزئیات دوچرخهاش تا این حد مسرور میشد، و چرا موران «حاضر بود با کمال میل چهارهزار کلمه» دربارهی دوچرخهای «بنویسد» که پسرش خریده است، دوچرخهای که بیشک زمانی نونوار بوده است. هرچند هیچ یک از این دو شرح هرگز نوشته نمیشود، ولی توصیفات فنی ارائه شده در مورد شیوهی وحدت ـ یا حتی تلفیق حیاتی (symbiosis) ـ دوچرخهها و دوچرخهسوارها، برای ما کافی است. («پس در چند کلمه راهحل انتخابی خودم را خلاصه میکنم. اول کیفها، بعدش بارانی چهار تاخوردهی پسرم، همگی طنابپیچ شده به ترک و زین با تکههای ریسمان متعلق به پسرم. در مورد چتر هم، خوب آن را دسته به گردنم آویختم، تا بدین ترتیب هر دو دستم آزاد باشد و بتوانم آنها را دور کمر پسرم، یا بهتر بگویم، زیر بغلهای او حلقه کنم، زیرا اکنون نشیمن من از مال او بالاتر بود. گفتم، رکاب بزن. او هم تمام زورش را زد. در این مورد تقریباً شکی ندارم. هر دو افتادیم. درد تندی در قوزک پایم حس کردم. لای پرههای چرخ عقب گیر کرده بود. فریاد زدم، کمک!....») جهان به راستی مکانی است بری از کمال؛ و این مضمون سزاوار آن است که در سطحی آرمانیتر شرح و بسط یابد.
وضع دوچرخهسوار را به هنگام عبور در نظر بگیرید، او متخصصی عالی و برتر است که فعل حرکت از جایی به جایی را دگرگون میکند، فعلی که خود مبین عالیترین تخصص جسم هوشمند است. او محصول نهایی آن تکاملِ حرکتی است که با حلزونها و خزندگان آغاز شده است. اگر گالیور این پدیده را دیده بود، وقت خویش را با هویهنهنمها تلف نمیکرد، و افلاطون نیز مسألهی امکان تجسد ایده را مورد بازبینی قرار میداد. کل متافیزیک عقلگرا به اینجا ختم میشود (دوچرخهسواری که مدام رکاب میزند و به طرزی یکنواخت حرکت پیستونی را به حرکت چرخشی بدل میکند). چنین ترکیبی [از جسم و ذهن] در برابر فروید خنثی و نفوذناپذیر و برای شکسپیر عملاً بیهوده و بیمعنا است. این تنِ شکوهمند عالیترین دستاورد تفکر دکارتی است، محصولی از آگاهی و شعور ناب، شعوری که به لحاظ زمانی بر آن [محصول] مقدم بوده است، و اکنون نیز به لحاظ کارکردی بر آن مسلط است. این تن نه زاده شده است و نه (به شرط مراقبتهای لازم) فساد میپذیرد. در اینجا است که اقلیدس به جنبش و حرکت دست مییابد: دایره، مثلث، متوازیالاضلاع، الگوهای روشن و متمایز حکمت دکارتی. در اینجا است که مفهوم تعادل ژیروسکوپی، برای جلب توجه ما، به رقابت با پارادوکس کهن نقطهی ثابت و پیرامون برمیخیزد. (دوچرخهسوار با خونسردی و وقاری تمامعیار رکاب میزند، در حرکت او وضعیت نشسته و راهرفتن ترکیب میشود، sedendo et ambulando[4]، او تجسّم پادشاهـفیلسوف افلاطونی است.) اندیشیدن به کمال بیانتهای زنجیر و جفتوجورشدن جاودانی آن با چرخدندهها، خود لذتی پایانناپذیر است؛ تأمل در باب این واقعیت که حلقههای زنجیر نسبت به دندهها ساکن و سپس نسبت به همان دندهها در حرکتاند، بیآنکه میان این دو وضعیت وقفه یا شکافی پدید آید، به قول موران، به مانند تعمقِ تسلّابخش در راز پنهانی است که میتوان عمری را صرف مطالعهی آن کرد و هرگز به حقیقتاش پی نبرد. چرخها نیز خود به معجزه شبیهاند؛ کل دستگاه سوار بر حجمی از هوای فشرده حرکت میکند، متکی بر شبکهای از پرههای سیمی که به عوض مقابله با نیروی جاذبه، فشار وارده بر یکدیگر را خنثی میکنند. به لطف حکمت الاهی ماشینهای ساده است که حرکت دوچرخه ممکن میگردد. اهرم، قرقره، چرخ و محور: پدالها، زنجیر، چرخها. گوه: اتصال فرمان به دو شاخ جلو. و نقطهی اوج کار دستگاه نیز گویای ظرافتی آشکار است، زیرا به لطف شیب دو شاخ جلو هرگاه چرخ جلو به راست یا چپ منجرف شود، این انحراف در نتیجهی عملکرد یک ماشین سادهی دیگر تصحیح میشود: سطح شیبدار. این به واقع تجسم رؤیای کودکی و تحقق نیروی جوانی است. همهی قوا و استعدادهای بشری، و همهی عضلات آدمی (احتمالاً به جز عضلات مربوط به گوش) به کار گرفته میشود. و بدین ترتیب، وعدهی مار به حوا تحقق مییابد، et eritis sictu dii[5]، و ما نیز به درستی درمییابیم که همزمان با نگارش این سطور، زیر نگاه خیرهی آقای بکت، دوچرخهسواری حرفهای، میانهسال و کچل، طی مسابقات محلی یا ملی، جادههای کشور فرانسه را درمینوردد که نام کوچکش نامعلوم، و نام خانوادگیاش Godeau است که البته در تلفظ فرانسوی هیچ فرقی با Godot ندارد[6].
بر اساس نظریهبافیهای ما، روشن است که این موسیو گودو (Godeau) نمونهی اعلای سانتور دکارتی است: هماهنگی کامل ذهن و جسم؛ ذهن به تمامی معطوف به مسألهی بقا و کسب سلطه، و تعمق در انبوه بیشمار امور نسبی (تماماً گذرا، و تماماً پایا)، و جسم تقلیلیافته به اجزاء مشخص و منظمِ ماشینِ ناب. نگاهی کوتاه به مجموعهی آثار بکت این نکته را نیز بر ما روشن میسازد که آقای گودو (Godot)، این نمونهی کاملِ حلّال مشکلات، امروز نخواهد آمد، هر چند شاید فردا پیدایش شود، و در این ضمن مولُویها و مورانها و مالونهای ساکن این جهان باید هر طور که میتوانند، یعنی به بدترین شکل ممکن، به زندگی ادامه دهند. انسان دکارتی که دوچرخهاش را از دست داده است، چیزی نیست مگر آگاهی یا شعوری که به حیوانی در حال مرگ طنابپیچ شده است.
با این حال، جانور روبهمرگ هنوز هم داغ مراحل و مراتب والاتر خویش را به چهره دارد. مولُوی، حتی پس از جا گذاردن دوچرخهاش، حاضر نیست به وضعیت بشری لِخلخکردن تن سپارد و قلمرو حرکت ایدهآل را رها سازد، قلمرویی که حد و مرزش را منحنی و وتر و مماس مشخص میکنند. نه، او حتی در وضعیت بیدوچرخهگی خویش نیز به طرزی نیمهمکانیزه عمل میکند؛ او هنوز میتواند خود را به کمک اهرم به جلو برد، «تابخوران از خلال هوای تیرهوتار.»
در حرکتی که به کمک چوبهای زیر بغل ایجاد میشود، نوعی شعف نهفته است، یا دستکم چنین به نظر میرسد. این حرکت، مجموعهای از پروازها یا جهشهای کوچک بر سطح زمین است. پرواز میکنی، فرود میآیی، از میان صدایی که در باد و اندام میپیچید، در حالی که آنان تا پای جلویی را بر زمین محکم نکردهاند، دلِ برداشتن عقبی را ندارند. و حتی شادمانهترین و سبکترین گامهایشان نیز به اندازهی ورجههای من اثیری نیست.
(ولی مولُوی بلافاصله اضافه میکند «امّا اینها جملگی احتجاجات مبتنی بر تحلیل است،» و بدینترتیب، بیآنکه بدان تن دردهد، نقص تراژیک (tragic flaw) نهفته در فردوس دکارتی را مشخص میسازد.) مولُوی پس از فلجشدن پاهایش، برای ادامهی حرکت به اصل میله و گیره متوسل میشود: «خوابیده روی شکم، از چوبهای زیر بغلم مثل قلاب استفاده کردم، آنها را به جلو توی بوتهها پرتاب میکردم و وقتی مطمئن میشدم گیر کرده، به کمک حرکت مچهایم، خودم را جلو میکشیدم.» همچنان که با این روش به پیش میرود، هرازگاهی از روی جیب کتاش بوقی را به صدا درمیآورد که قبلاً آن را از فرمان دوچرخهاش جدا ساخته بود، تا شاید از این طریق بتواند ادای دوچرخهای ناقص را درآورد ـ هرچند که به قول خودش «صدای بوق هر بار محوتر میشد.»
ظاهراً یکی از مشخّصات بارز مولُوی، چه سوار بر دوچرخهاش و چه پیاده، همین حرکت پیستونی است. آن دوچرخهی عجیبوغریب بیزنجیر نیز، که ظاهراً همچون لوکوموتیو قوای حرکتی را به کمک پیستون منتقل میکند[7]، تأکیدی است بر همین مضمون. اما در آثار بکت، مولُوی یگانه شخصیتی نیست که به شیوهای دقیق و تحلیلی، و به دور از شلختگیهای بشری، حرکت میکند. در مورد شخصیتهای بکت نیز، همچون اجسام نیوتونی، میتوان گفت که آنان یا ثابتاند یا در حال حرکت؛ و در جهان بکت، حرکت، برای آنانی که قادر به حرکتاند، مسألهای است شایستهی توصیفی دقیق، و ای بسا تعمقی طولانی. برای مثال، مکمن، مخلوق مالون، تصمیم میگیرد روی زمین بغلتد، و درمییابد که «با آهنگی منظم، و حتی تا حدی سریع، احتمالاً در امتداد کمانی از یک دایرهی عظیم،» به پیش میرود، در حالی که یکی از دو انتهای بدنش اندکی از دیگری سنگینتر شده است. «او بیآنکه از سرعتش بکاهد در خیال خود جهانی صاف و تخت را مجسّم کرد، جایی که دیگر هرگز لازم نبود بلند شود و تعادل خود را به حالت قائم حفظ کند، مثلاً نخست روی پای راست، بعد روی پای چپ، جای که میتوانست در هیأت استوانهای بزرگ که قوای عقل و اراده در آن به ودیعه نهاده شده است، به رفتوآمد و زندگی خویش ادامه دهد.»
ولی از سوی دیگر، خود مالون بیحرکت است. در مورد او، مکانیسم بدن دکارتی چنان اسقاط شده است که به تخمین خود وی، برقراری تماس مجدد میان مغز و پایش هفتهها طول میکشد، البته اگر اصولاً نیازی به این کار باشد. لازم به تذکر نیست که او فاقد دوچرخه است و حرفی هم از دوچرخه نمیزند؛ با این حال، داراییهای او نه فقط یک چوب زیر بغل نصفه، بلکه درپوش زنگ دوچرخهاش را نیز شامل میشود: اینها به واقع آخرین پسماندههایند، مثل آخرین استخوان قوزک بازمانده از یک دایناسور. با این همه، فکر بازیکردن در نقش محرک اولیٰ به ذهن او نیز خطور میکند: «به گمانم اگر عصایم را مثل تیر کرجی به کار برم، بتوانم تختم را حرکت دهم. کاملاً ممکن است پایههای چرخدار داشته باشد، خیلی از تختها اینطور اند. حیرتانگیز است که من در تمام مدتی که اینجا بودهام، هرگز به این فکر نیفتادم. شاید حتی بتوانم از وسط در عبورش دهم، به قدر کافی باریک هست، بعدش هم از پلهها به پایین، البته اگر پلههایی در کار باشد.» ولی متأسفانه، به عوض همهی اینها، مالون در نخستین تلاش عصایش را از دست میدهد، و به دنبال تعمّق در این فاجعه، خود را با یکی دیگر از محرکهای اولای عرصهی نظر مقایسه میکند: «حتماً در تاریکی نقطهی اتکایم را از دست دادهام. Sine que non[8]. حق با ارشمیدس بود.»
اما حضور ارشمیدس نباید موجب دغدغهی کسی شود. دوچرخهی بکت خود میتواند همهی مضامین سترگ تفکر بشری را به نحوی هماهنگ بیان کند. ولی از آنجا که مردمان سرزمین بکت محسوسترین کسبوکار خود را در جهانی مبتنی بر غیبت به انجام میرسانند، پس نباید تعجب کنیم اگر دریابیم که گستردهترین و اصلیترین شکلِ پرداختن به مضمون دوچرخه در رمانی رخ میدهد که تا کنون منتشر نشده است. این اثر حاوی شرح ماجراهای دو قهرمانی است که نامناپذیر بعدها آنان را شبهزوج مرسیهـکامیه» نامید. قطعهی زیر ترجمهی بخشی از دستنویس فرانسوی است:
مرسیه گفت: آره دوچرخهمان را یادت میآید؟
کامیه گفت: آره.
مرسیه گفت: بلندتر حرف بزن، من هیچی نمیشنوم.
کامیه گفت: آره یادم میآید.
مرسیه گفت: آنچه ازش باقی مانده، سفتوسخت به نردهها زنجیر شده، یعنی آنچه که قاعدتاً، پس از هشت روز باران مداوم، از دوچرخهای باقی میماند که قبلاً دوتا چرخها، زین، زنگ، و ترکش از آن جدا شده است. بعد اضافه کرد، و همین طور آینهاش. این یکی تقریباً از یادم رفته بود. عجب کلهای دارم.
کامیه گفت: و البته، تلمبه.
مرسیه گفت: میخواهی باور کن، میخواهی باور نکن. برای من فرقی نمیکند، ولی حقیقت آن است که تلمبهمان را برای ما باقی گذاردهاند.
کامیه گفت: آره، تلمبهی خوبی بود. کجا است؟
مرسیه گفت: به گمانم فقط تصادفاً متوجهاش نشدهاند. برای همین گذاشتم آنجا بماند. به نظر میرسید منطقیترین کار همین است. در حال حاضر، چه چیزی را میخواهیم باد کنیم؟ در واقع من تلمبه را سروته کردم. نمی دانم چرا. یک چیزی وادارم کرد.
کامیه گفت: سروته هم به همان خوبی سرجاش محکم میشود؟
مرسیه گفت: آره، درست به همان خوبی.
این گفتوگو سرشار از مسائل نظری است. آیا دوچرخه پس از پشتسر گذاردن نوعی اضمحلال مولُویوار، هویت خود را در یکی از این مراحل زوال از دست نداده است؟ یا شاید تشخیص هویت آن هم درست مثل تشخیص هویت جسد است؟ راه دیگری وجود ندارد؟ یا دارد؟ یا به فرض آنکه یک ذوزنقهی ساخته شده از لولههای آهنی به همراه یک دسته و یک چرخدنده هنوز هم دوچرخه محسوب میشود، آیا میتوان گفت که این مجموعهی در هم از نمودهای حسی، پس از جداساختن چرخها، ذات یا جوهر خویش را از دست داده است؟ نام آن از دو چرخاش ناشی و روی همین دو چرخ است که وظیفهی اصلی خود را ایفا میکند. تا کجا میتوانیم به تبع مسائل مربوط به نامگذاری، کاکرد، ذات و هویت را یکی بدانیم؟ اینها مسائلی است که نظریهپردازان را به وجد میآورد، مسائلی که مسلّماً توجه دقیق وات را برمیانگیخت. مرسیه به اندازهی کافی با دقت نظری آشنا است، و از این رو به صورتی گذرا به همین مسأله اشاره میکند (منطقاً از دوچرخهای که چرخها، زین و ترکش از آن جدا شده است، چه باقی میماند.) ولی کنجکاوی او کمتر از آن است که تحقیق در این مسأله را ادامه دهد. در عوض، توجه او، به نحوی تقریباً تقریباً پارسایانه، به دو مسألهی انسانی معطوف میشود، که اولی کموبیش اخلاقی است (آیا با قبول این فرض که کالبدشکاف گمنام صرفاً تلمبه را فراموش کرده است، نمیباید آن را برای او باقی گذاشت) و دومی مسألهای هرمنوتیکی است (چرا او، پس از اخذ تصمیم در مورد باقیگذاشتن تلمبه، نتوانست از سروتهکردن آن صرفنظر کند.)
همان طور که بعداً معلوم میشود، این پرسشهای گوناگون بیشتر واجد درخششی صوریاند تا اهمیتی عملی. حضور علل غایی نامعین و بیربط، جهان مرسیهـکامیه راه تیره و تلخ کرده است، و به نظر میرسد که گزیدهگویی انعطافناپذیر آنان، خود گواهی بر همین امر است. آنان با رخدادی ازلی (archetypal)، یا شاید نشانهای غیبی، یا علتی غایی، رودررویاند: ولی کدام یک، معلوم نیست. با این حال، آگاهی از حوادث بعدی، یک نکته را روشن میسازد: تکهپارهشدن دوچرخهی آنان نقطهشروع تجزیه و زوال وحدت تنگاتنگ و اولیهی آن دوست. در ثلث آخر رمان، آن دو رفتهرفته به آشنایانی معمولی بدل میشوند، همانند آن دو چرخی که قبلاً اجزای پیکری واحد بودند، ولی اکنون آزاد اند تا راه خود را در پیش گیرند. این جدایی، خودخواسته نیست، بلکه صرفاً حادثهای است که رخ میدهد ـ چیزی شبیه به اضمحلال شکل خاصی از تقارن تصادفی سیارات: به راستی که این دو تن «شبهزوج»اند.
برای نامناپذیر نه عصایی در کار است، نه ارشمیدسی، نه مسألهای از مرتبهی مسائل مالون یا از مرتبهی مسائل مرسیهـکامیه؛ و دلیل اصلی این امر نیز عدم حضور هر گونه جسم یا بدنی است که بتوان به طریقی آن را تصدیق کرد. در این رمان نه ذکری از دوچرخه به میان میآید و نه دربارهی آن تأمل میشود، هیچ تلمیح یا اشارهای به دوچرخه نیز در سراسر رمان مشهود نیست، رمانی که از این جهت، و از بسیاری جهات دیگر، از آثار قبلی بکت متمایز است. این امر به هیچ وجه غیرمنتظره نیست؛ زیرا نامناپذیر به واقع مرحلهی نهایی یک تریلوژی است که فرآیند دکارتی را در جهت عکس دنبال میکند، کار با یک من هستم جسمانی آغاز میشود و با یک میاندیشم برهنه و تجریدی پایان میپذیرد. این تنزل یا کاهش با سفر (مولُوی) و تکهپارهشدن سانتور دکارتی شروع میشود؛ مرحلهی میانی آن (مالون میمیرد) سکونی است تحت سیطرهی مغزی تسکینناپذیر؛ و مرحلهی سوم که سکون وحرکت، هیچ یک، ماهیت آن را مشخص نمیسازد، نه از ماده تبعیت میکند و نه از ذهن، زیرا به هیچ یک از این دو اصل تن نمیسپارد، و به گونهای بیهدف و پایانناپذیر خود را وقفِ صمیمیتی گیجکننده میسازد، صمیمیتی میان گفتار و عدم.
البته این بدان معنا نیست که نامناپذیر به صریحترین شکل با مسائلی بنیانی آن فیلسوف قرن هفدهم، به ویژه مسائل مربوط به اجسام متحرک، روبهرو نمیشود. به خلاف انتظار، نخستین جسم متحرک خود مالون است که «با نظمی ساعتوار، همواره در همان فاصله، با همان سرعت، در همان جهت، و با همان وضع» پیدا و ناپیدا میشود. او ظاهراً نشسته است و بیهیچ صدایی «روی چرخ» حرکت میکند؛ در واقع همهی شواهد حاکی از آن است که او سراسر بر دوچرخهای جوهری و با حرکتی جوهری از خلال این فضای ایدهآل عبور میکند. این از کیهانشناسی جهان نامناپذیر. در مرحلهی بعدی با ماهود (Mahood) نامی روبهرو میشویم، آن هم تحت دو جنبه: ماهود متحرک، و ماهود ساکن. ماهود متحرک، با یک پای بریده و سوار بر چوبهای زیر بغل، نوعی مارپیچ همگرا را طی میکند؛ ماهود ساکن، ساکنِ یک خمره است. تحت هر دو جنبه، او در واقع دکارتی است نفرینشده. ماهودِ ساکنِ خمره، مسألهی میاندیشم را به اندازهی کافی پی میگیرد و در نتیجه فکر طلب اثبات برای وجود خودش نهایتاً به ذهنش خطور میکند (چطور با گشودن چشم به جهان درون همه چیز ساده و روشن میشود، البته فقط پس از گشودن چشم به جهان برون، به قصد بهرهوری از مقایسه.») او با ادامهی بهرهبرداری از «نعمت تشخیص آنچه ساده و روشن است،» سرانجام مکثی میکند «تا به تمایزی قائل شود»:
آن خمره به واقع همانجا که آنان میگویند، مستقر است، خوب، فکر انکار آن نیز به ذهن خطور نمیکند، هر چه باشد وجودش به من ربطی ندارد، هرچند که حضورش در چنین مکانی، که در مورد واقعیت آن نیز قصد موشکافی ندارم، برایم چندان باورکردنی نیست. نه، من صرفاً در بودن خودم در آن شک میکنم. برپاکردن معبد همواره آسانتر از پرکردن آن با حضور الاهی است... این است نتیجهی قائلشدن به تمایزات.
روشن است که خمره همان تصویر هندسی جسم انسانی از دیدگاه عقل نظامساز است. تا آنجا که به مرد یکپا و چوبهای زیر بغلش مربوط میشود، باید گفت که ماهود متحرک با ادامهی حرکت در مسیر مارپیچ همگرا (یعنی نخستین منحنی تصحیحشده توسط دکارت)، حرکت ایدهآل و آزاردهندهی خویش را به تفکر ایدهآل و حیرتزدهی ماهود ساکن اضافه میکند، تا از این طریق جهانی کوچک و کامل ایجاد شود که دو اصل دکارتی حرکت و تفکر بر آن حاکم است. جهشها، درجهها، چرخشها و سقوطهای او چنان از آرمان کهن تلفیق انسان و دوچرخه به دور است که چنین امکانی دیگر حتی به ذهنش هم خطور نمیکند، و با این حال، حرکات او چیزی نیست مگر تقلیدی عمدی از عملکرد ماشینی وسواسی در محدودهی معایب و کمبودهای جسم بشری. مولُوی نیز از مسیری مارپیچ و «به یاری نوعی ناوبری ناقص» به پیش میرفت و زمانی که به جنگل رسید بر آن شد تا با طرحی زیرکانه بر توهمی که مسافران گمشده را وامیدارد تا بیاختیار در دایرهای به دور خویش بچرخند، غلبه کند: «پس از هر سه یا چهار جهش، مسیرم را عوض میکردم، این کار به من اجازه میداد تا محیط یک دایره، یا دستکم یک چندضلعی بزرگ را طی کنم ـ هر چه باشد در این جهان نباید انتظار کمال را داشت ـ و امیدوار باشم که در خطی مستقیم به پیش میروم.» مولُوی بر مبنای هندسهی مسطحه عمل میکند؛ اما مارپیچِ ماهود متحرک بر سطحی کروی مستقر است، و نتیجتاً، اگر از نقطهای معین شروع شود، حدّ نهایی گسترش آن دایرهای است برابر با دایرهی عظیمهی همین کره، و پس از آن ضرورتاً تنگتر و تنگتر میشود. ما هنگامی که با حکایت او آشنا میشویم که مسیر چرخش وی به سمت دایرهای بس کوچک میل میکند، پس از چند چرخش دیگر او به نقطهای خواهد رسید که به دلیل نبود جا، ناچار خواهد شد مسیر حرکت خویش را معکوس سازد. در همین نقطهی مرکزی مارپیچ همگرا است که ما در نهایت تعجب با اعضای خانوادهی او روبهرو میشویم که همگی مراقب اویند، تشویقش میکنند («یاللّه پسر، ولاش نکن، این آخرین زمستان تو است.») سرودهای مذهبی میخوانند و محاسن دوران کودکی او را به یاد میآورند.
معهذا در این صفحات پایانی از آن عزم و ارادهای که به حرکت مولُوی به سوی مادرش جان میبخشید، هیچ نشانی دیده نمیشود، عزمی که هویت و سرشت انسانیاش، بهرغم غوطهخوردن در گلولای، هنوز هم قابل تشخیص بود. دیگر نشانی از آن انرژی خستگیناپذیر اول شخص مفرد در زبان روایت مشهود نیست. سیروسلوک ماهود، که خود معجونی است از تجربهی شخصی نامناپذیر و گزارشی مبهم دربارهی ماهود، هیچ پیوندی با شوروشوق همدلانهی (empathic) نامناپذیر ندارد. تلاش نامناپذیر برای بهیادآوردن افکار و احساسات خودش (یا ماهود) بیفایده است، در نهایت او فقط میتواند شرحی از جزئیات فنی حرکت مارپیچی به دست دهد. «یگانه مشکل من این بود که چگونه میتوانم، با توجه به اینکه کار دیگری از من ساخته نبود، با تمام قوای روبهزوال خویش، به حرکتی ادامه دهم که از قبل به من انتقال یافته بود.» نابودی کامل خانوادهاش به وسیلهی سمّ، موجب توقف او نمیشود. او همچنان مسیر مارپیچیاش را طی میکند، «پسماندههای تشخیصناپذیر خانوادهام را زیر پا لگدکوب میکردم، سری اینجا، شکمی آنجا، بسته به موردش، و نوک چوبهای زیر بغلم، به هنگام آمدن و رفتن، هر دو، در آنها فرومیرفت.»
اکنون مدتها است که دوچرخه ناپدید و سانتور تکهپاره شده است؛ از شوروشعفِ حرکت دوچرخهسوار در آن روزهایی که او هنوز سَرور اشیاء متحرک بود، هیچ نشانی نمانده است، مگر عادت محوناشدنی تداوم و پشتکارِ ماشینوار. در این آخرین مرحلهی رؤیای انسان دکارتی، اطمینان با وقارِ میاندیشم خداگونه نیز تجزیه گشته و جای خود را به پرگویی ملالآوری بخشیده است که هنوز آثار و علایم محو منطقیبودن را حفظ کرده است، هرچند به نظر میرسد که موجوداتی دیگر این پرگویی را به او القاء میکنند. وضعیت او به نحو غریبی یادآور وضع همان طوطیای است که دوست مالون کوشیده بود این عبارت را به او یاد دهد: Nihil in intellectu quod non prius in sensu، آموزهای که قرار بود طوطی به محض گشودن منقارش، تقلیدی مضحک از آن ارائه دهد. البته آموزش طوطی هرگز از حد Nihil in intellectu و سپس قارقاری چند فراتر نرفت. تریلوژی بکت به نحوی عمیقتر از سلف ارجمندش، بُوار و پکوشه [Bouvard et Pecuchet اثر فلوبر]، میراث عصر روشنگری را مورد ارزیابی قرار میدهد، و جوهر و عصارهی دستاورد سه قرن را برهنه و آشکار میکند، سه قرنی که طی آنها فرآیندها و برنامههای جاهطلبانهای که دکارت نماد و نیای آنها بود (یا شاید او نیز چون نامناپذیر صرفاً نامی بود بر زبان اعضای کمیسیون روح دوران) سرانجام هدف انسانزدایی از انسان را تحقق بخشیدند. روشن است که چرا گودو نمیآید. سانتور دکارتی رؤیایی قرن هفدهمی بود، رؤیای مهلکِ رسیدنِ به مرتبهی خدا در حرکت، معرفت و وجود. در قرن بیستم از او و ماشینهایش خبری نیست، اکنون چیزی جز عزمی درمانده و مأیوس باقی نمانده است: «نمیدانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ کس نمیداند، باید ادامه دهی، نمیتوانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.»
پایان
[1] "The Cartesian Centaur" by Hugh Kenner. From: Samuel Beckett: A Critical Study.
سانتورها از جمله موجودات افسانهای اسطورههای یونان باستان اند که از کمر به بالا انسان و از کمر به پایین اسب اند. آنان آدمیانی ذیشعور اند، برخوردار از قدرت و سرعت اسبان تیزرو. به خلاف سانتورها که معرف وحدت کمال جسمی و روحی اند، ما آدمیان عقل و هوش خود را به قیمت ضعف نیروی جسمانی به دست آوردهایم. در قیاس با سایر مخلوقات طبیعت، آدمیان دوپا به راستی موجوداتی ضعیف و مضحک اند، به ویژه هنگام راهرفتن یا دویدن. دکارت که به مسألهی وحدت جسم و روح علاقهی فراوان داشت حیوانات را ماشینهای طبیعی میدانست که فاقد ذهن و روح اند. او که خود یکی از پیشگامان هندسه و مکانیک مدرن بود به اهمیت ماشینهای ساده و نقش آنها در ایجاد تعادل و قدرت وقوف کامل داشت. دوچرخه همچون بسیاری از ماشینهای ساخت دست بشر، مجموعهای از ماشینهای ساده است. هنگامی که آدمی بر دوچرخه سوار میشود، کمال جسمی و مکانیکی با کمال عقلی پیوند مییابد و حاصل کار موجودی هوشمند، سریع و پرقدرت است که از بسیاری جهات به سانتورهای اسطورهای شباهت دارد ـ هرچند که اکنون به عوض افسانه و خیال، سروکار ما با فلسفه و علم عقلگرا است که هر روزه سانتورهای دکارتی کاملتر و پیچیدهتری خلق میکند. م.
[2]. عبارتی لاتینی به معنای: و این بهراستی همان وجود جسمانی است.
[3]. عبارتی لاتینی به معنای: عقل سالم در بدن سالم.
[4]. عبارتی لاتینی به معنای: نشسته و پیشرونده.
[5]. عبارتی لاتینی به معنای: و شما همچون خدا خواهید شد.
[6]. برای راحتی خیال خوانندگان شکاک باید متذکر شوم که من خود توسط آقای بکت از وجود چنین شخصی مطلع شدم. هـ. ک.
[7]. آقای بکت به یاد میآورد که در کودکی چنین دوچرخهای را در دوبلین دیده است. ه.ک.
[8]. عبارتی لاتینی به معنای: بالضروره.