یک قرائت توپ، مفید و مختصر از خط پروازِ آگامبن و آدورنو
آلاستاير مورگان؛ ترجمه: سيامك كريمی
آدورنو در درسگفتارهای سال 1965 درباره متافیزیك، اصرار میورزید كه «امروزه فرم متافیزیك ضرورتاً ما را متأثر میكند» به این معنا كه «پرسش [اصلی] هنوز در [باب] امكان زندگی است». چنین پرسشی سركش است، چرا كه امكان زندگی به همهی جوانب تجربهی انسانی راه میگشاید. برای آدورنو، زندگی در جوامع سرمایهداری پساجنگی، «حیات بیواسطه است و نه زندگی حقیقی.»
جورجو آگامبن، فیلسوف معاصر بیشترین تأكید را بر این موضوع داشته كه آشوویتس چكیدهی انقراض و تباهی زندگی در مدرنیته متأخر است. كار آگامبن بر حیات برهنه، آشوویتس و زوال تجربه، قرابتهایی با پروژهی انتقادی آدورنو دارد. آنها توأمان به حیات برهنه یا تخریبشده در مدرنیته بهمثابهی فضای خالیای توجه دارند كه قدرت میتواند در آن تولید شود یا واكنش برانگیزد، و تلاششان معطوف است به تعیین شكلهایی از تفكر انتقادی كه بر جنبههای اساسی نیاز متكی نیست. آگامبن و آدورنو هر دو درصدد روشنساختن مفهوم «حیات بیواسطه كه زندگی حقیقی نیست»، به مثابه شكلی از زندگی بودند كه در برخی از مؤلفههایش به حیات برهنه شبیه است كه البته نمیتواند بهحساب نیاید [و] فرصتی است برای ذهنیت انتقادی. ساختار هنجاری مشترك این خطوط فلسفی، طبعاً در تلاش برای رقمزدن این فرصت است و در سرنوشت زندگی تخریبشده مؤثر است. آدورنو، این موضوع را همچون مقولهای ضروری طرح میكند: انسانها باید تلاش كنند تا «تفكرات و كنشهایشان را بهگونهای سامان دهند كه آشوویتس بهخودیخود تكرار نشود».
این مقولهی ضروری نوین، از طریق انحطاط درونی زندگی و [توأمان] امكان زندگی برای فرارفتن از چنین ذاتی، به نكتهای مشترك برای متافیزیك و سیاست در تلاش برای بناشدن بدل میگردد. چنین پروژهی متافیزیكیای چفتوبست مجموعه مفاهیم ساختی یا چندوجهی ـامكان، بالقوهگی و ضرورتـ و [همچنين] راههايي است كه از طريق آن با مفهوم زندگي مرتبط هستند. براي آدورنو اين موضوع، متضمن بازگشت متافيزيك به ماترياليسم است. در اين مورد، من [نيز] با مفاهيم سهگانه ساختي در كار آدورنو و آگامبن موافقم. هم آگامبن و هم آدورنو به شكلي از تجربه ميپردازند كه [در آن] عملاً حاكم مسلّط محدود نيست، اما در عوض، به سمت جانشيني نسبت به هر پروژهي رهايي ميرود، خواه اين پروژه، از لحاظ گسستن قيود وجود، با ميل تعين يابد، خواه از با هر نوع عرضه زندگي فراانساني. همچنين هر دو متفكر ميكوشند در مقابل گرايشهاي نيهيليستي تفكرات ذاتاً منفي، از پذيرفتن چنين [تفكرات] صرفاً يأسآوري بپرهيزند.
اين نيهيليسم، وسوسهي ذاتي مفهوم «حيات بلاواسطه و نه زندگي واقعي» است: چنين سازوكاري [حاصلِ] فضايي ديالكتيكي حول موضوع است، ولي عاقبت اگر تفكر بيواسطه باشد، به پيوندي ساده با اشكالي از قدرت تبديل ميشود كه چنين موقعيتي را پديد ميآورند. زيرا جنبههايي از حيات برهنه را پيش ميكشد كه از آن و به وسيله آن، رستگاري رخ ميدهد. طرح رستگاري، غايت انحطاط [زندگي] است. آدورنو، مؤلفههايي از اين موضوع را با پذيرفتن نفي زندگي به مثابه آزادي ارائه ميكند اما سپس آن را رد ميكند. ممكن است اين موقعيت با آن فلسفه دوران باستان متأخر و مرتبط با همين پرسش (امكان زندگي) قياس شود. مردم به مانند آتاراكسي (ataraxy) به سمت مصلحت گرايش دارند، اين موضوع همه وقايع را شكل ميدهد و حتي امكان زندگي را در همه جوانب فراهم ميآورد... من ميخواهم بگويم، اين ديدگاه اگرچه ايدهي آزادي فردي را به آغوش ميكشد، با اين وجود در لحظه كوتاه بيعملي، در اين معنا كه دستاندركار فريب نوع انسان از طريق تماميت است، به نظر ميرسد هيچ امكان ديگري جز تسليم نباشد. هدف من از قرائت توأمان آگامبن و آدورنو در اين باب، تلاش و ايستادن در برابر نزديكي به آدورنو در بسياري از موقعيتهاي مربوط به [كار] آگامبن است. تفاوتهاي اين دو از نزديكي بيش از حد تئوريهايشان در باب امكان، بالقوهگي و ضرورت برميخيزد. اين سه تفاوت مربوط اند به:
(1) تأكيد آگامبن بر مفهوم هايدگري امكان مطلق بهمثابه تجربهكردن، كه در تقابل با مفهوم ارسطويي آدورنو از بالقوهگي است.
(2) متافيزيك هستي آگامبن در برابر ماترياليسم متافيزيكي آدورنو است.
(3) فلسفهي رستگاري آگامبن از فلسفهي سكولار و فلسفهي نفيِ رستگاري آدورنو متمايز است.
تز مكمّل من اين است كه روش مناسب تفكر سياسي و هنجاري، در پيوند با تجربه متافيزيكي است كه فقط ميتواند آن مسيري از تفكر آدورنو را توسعه دهد كه از گرايشهاي مشابه با برخي نوشتههاي آگامبن متمايز است. بنابراين، آگامبن ديو شر نيكي است كه نشان ميدهد كه وسوسهي قرائت آدورنو از يك راه فقط ميتواند به گمراهي بينجامد. اين تلاشي واقعي است، اما نه تا آن اندازه كه بهمثابه همگرايي از تفكراتشان درك شود كه آلترناتيوي در تقابل با متافيزيك زندگي دلوز ارائه دهد. كار آگامبن و آدورنو در دو راه از دلوز متمايز ميشود:
نخست، تفكر زندگي مربوط به انسان، كه متمايز از زندگي فراسوي انسان است.
دوم، مستمراً متكي به مفاهيم بالقوهگي امكان است كه در تقابل با مفهوم واقعي قرار ميگيرد كه تلاش ميكند مفهوم امكان را به مثابه تفكر سنتي تخريب كند.
مقايسه من ميان مفاهيم متفاوت ساختي در كار آگامبن و آدورنو، بخشي است از تلاش براي برساختن چهارچوبي براي تفكر كه با متافيزيك و زندگي مرتبط است كه بقاي مفهوم امكان را دنبال ميكند.
منبع: Radical Philosophy, No 141