آگامبن

ابزارهای متروپولیسی

جورجو آگامبن

ترجمه؛ مجتبی گل‌محمدی

 

سال‌ها پیش با گی1 حرف می‌زدم. گفت‌وگویی که گمان می‌کردم درباره فلسفه سیاسی است، البته تا آن‌که گی حرف مرا قطع کرد و گفت؛ «ببین، من که فیلسوف نیستم، من استراتژیست ام». این جمله مرا تکان داد چون تا آن وقت او را هم مانند خودم فیلسوف می‌دانستم، ولی فکر می‌کنم منظور او این بود که هر فکری، هرقدر هم که تلاش کند «ناب»، عام یا انتزاعی باشد، همواره نشانه‌هایی تاریخی و زمانمند بر پیشانی دارد و از این رو در یک استراتژی و فوریت گرفتار و به تعبیری درگیر است. این را بدین خاطر می‌گویم که تأملاتم آشکارا خصلتی عام خواهند داشت و وارد مضمون خاص منازعات نخواهم شد ولی امیدوارم این تأملات نیز نشانی از یک استراتژی داشته باشند. می‌خواهم از نکته‌یی پیش پاافتاده درباره ریشه‌شناسی کلمه متروپولیس شروع کنم. همان طور که می‌دانید، متروپولیس در یونانی به معنای شهر مادر است و به رابطه میان شهرها و مستعمرات اشاره دارد. جای کنجکاوی دارد که در آن زمان شهروندان یک پلیس غدولت شهرف (polis) که آن را به قصد یافتن یک مستعمره ترک می‌کردند en apoikia نامیده می‌شدند؛ فاصله گرفته/ رانده شده از خانه و از شهر که بعد، در نسبت با مستعمره، خصلت شهر مادر یا متروپولیس را پیدا می‌کرد. همان طور که می‌دانید این معنا هنوز هم رایج است و امروزه برای اشاره به رابطه قلمروی متروپولیسی با مستعمرات به کار می‌رود. اولین نکته آموزنده این ریشه‌شناسی آن است که کلمه متروپولیس دلالت ضمنی پررنگی بر شکل بیشینه از جا درآمدن و ناهمگنی مکانی و سیاسی دارد و همین است که رابطه میان دولت یا شهر و مستعمرات را تعریف می کند و به شک و تردیدهای ما در مورد تصور رایج از متروپولیس به منزله بافتی شهری، پیوسته و به نسبت همگن دامن می زند. این نکته اول است؛ برابری سیاسی یی که پلیس یونانی را به منزله مدلی برای شهر سیاسی تعریف می کند در رابطه میان متروپولیس و مستعمره وجود ندارد، بنابراین واژه متروپولیس که برای توصیف بافتی شهری از نو معنا شده، این ناهمگنی بنیادین را با خود دارد. بنابراین پیشنهاد من این است که واژه متروپولیس را برای چیزی اساساً غیر از شهر نگه داریم، به خصوص متفاوت از برداشت سنتی از پولیس، یعنی چیزی که به لحاظ سیاسی و مکانی برابری‌محور (isonomic) است. من می گویم این واژه، متروپولیس، را برای اشاره به بافت شهری جدیدی به کار بریم که به موازات فرآیندهای دگردیسی‌ای پدیدار می‌شود که میشل فوکو آنها را به منزله گذار از قدرت زمینی رژیم سابق (Ancien Rgime)، نظام آریستوکرات پیش از انقلاب کبیر فرانسه یا حاکمیت (sovereignty) به زیست قدرت مدرن (که در ذات خود حکومتی (governmental) است) تعریف می کند.

این بدان معنا است که برای فهمیدن چیستی یک متروپولیس باید فرآیندی را فهمید که از خلال آن قدرت رفته‌رفته خصلت حکومت بر اشیاء و جانداران را پیدا می‌کند، یا اگر این طور می‌پسندید خصلت یک اقتصاد. اقتصاد معنایی جز حکومت ندارد که در قرن هیجدهم معادل حکومت بر اشیاء و جانداران بود. شهر نظام فئودالی رژیم سابق همواره در رابطه با قدرت‌های زمینی بزرگ در وضعیتی استثنایی قرار داشت و citta franca، شهر آزاد، بود، به نسبت مستقل از قدرت‌های زمینی بزرگ. بنابراین می‌خواهم بگویم که متروپولیس نوعی ابزار2 (dispositif) یا گروهی از ابزارها است که وقتی قدرت به حکومت بر اشیا و جانداران بدل می‌شود، شهر را جابه‌جا می‌کند. در این‌جا نمی‌توانیم به پیچیدگی تبدیل قدرت به حکومت بپردازیم. حکومت سلطنت و خشونت نیست، بلکه پیکربندی پیچیده‌تری است که سرشت خود مردم تحت سیطره حکومت را تغییر می‌دهد و این چنین به آنان آزادی می‌بخشد، قدرتی که نه استعلایی بلکه درون‌ماندگار است، خصلت اساسی آن این است که همواره در اثر یا تجلی خاصش، جلوه‌یی ثانوی است، چیزی که از اقتصادی عام برمی‌آید و به امر خاص فرومی‌غلتد. وقتی استراتژیست‌های امریکا از آسیب فرعی و ثانوی حرف می‌زنند باید آن را به همین معنای تحت‌اللفظی در نظر بگیرند؛ حکومت همواره این طرح کلی از یک اقتصاد عام را دارد، با اثرات ثانوی بر افراد خاص یا همان تابعان.

بیایید به همان متروپولیس بازگردیم. ایده من این است که ما با فرآیند رشد و تحول شهر قدیمی روبه‌رو نیستیم، بلکه شاهد تأسیس پارادایمی جدید ایم که سرشت آن نیازمند تحلیل است. بی‌شک یکی از ویژگی‌های اصلی آن این است که گذاری وجود دارد از مدل پولیس مبتنی بر یک مرکز، که همان میدان عمومی یا آگورا است، به محدوده متروپولیسی جدیدی که بی‌شک در یک فرآیند سیاست‌زدایی سهیم است و نتیجه آن منطقه عجیبی است که در آن تصمیم‌گیری در مورد این‌که چه چیز خصوصی است و چه چیز عمومی ناممکن خواهد بود.

میشل فوکو کوشید تا برخی ویژگی‌های اساسی فضای شهری را در رابطه با حکومت‌گری تعریف کند. بنا بر نظر او، دو پارادایمی که پیش از این جدا بوده‌اند همگرا شده‌اند؛ جذام و طاعون. پارادایم جذام آشکارا بر طرد استوار بود و نیازمند آن‌که جذامیان «بیرون» شهر قرار داده شوند. در این مدل، شهر پاک و ناب بیگانگان را بیرون نگه می‌دارد، حصار سراسری؛ تحدید و طرد3. مدل طاعون یکسره متفاوت است و به پارادایم دیگری می‌انجامد. در شهر طاعون‌زده نمی‌توان قربانیان طاعون را بیرون راند. برعکس، در این مورد مسأله ایجاد یک مدل مراقبت، نظارت و ساختاربندی فضاهای شهری است. این فضاها به دو بخش تقسیم می‌شوند و از میان هر کدام راه جداگانه‌یی می‌گذرد که بر آن نظارت می‌شود؛ هیچ کس نمی‌تواند از خانه‌اش خارج شود و خانه‌ها و ساکنان‌شان هر روز کنترل می‌شوند و این‌که چند نفر زنده هستند و چند نفر مرده به دقت شمارش می‌شود. این محدوده کنترل‌شده‌یی از قلمرو شهری است که تحت نظارت و مراقبت پزشکان، سربازان و ناظران قرار می‌گیرد. بنابراین برخلاف فرد جذامی که با سازوکار طرد بیرون رانده می‌شود، مبتلا به طاعون به میانجی شبکه پیچیده‌یی از ابزارهای جداسازی و تفکیک قرنطینه، مراقبت، کنترل و درمان می‌شود و در این میان کارایی کنترل و قدرت را نیز نشان می‌دهد. بنابراین جذام پارادایمی مربوط به جامعه طردکننده است، حال آن‌که طاعون پارادایمی مربوط به شگردهای انضباطی است، فنونی که جامعه را از رژیم سابق به پارادایم انضباطی گذر خواهند داد. بنا بر نظر فوکو، فضای سیاسی مدرنیته نتیجه این دو پارادایم است؛ در نقطه‌یی با جذامی مانند طاعون‌زده رفتار می‌شود و برعکس. به عبارت دیگر، از چارچوب طرد و جداسازی جذام به مراقبت، نظارت، تفکیک و ساختاربندی قدرت انضباطی فرافکنی می‌شود، به نحوی که مسأله به فردمحوری و جدا انگاشتن و درمان شخص جذامی مانند قربانی طاعون بدل می‌شود. بنابراین اسارتی مضاعف وجود دارد؛ از یک سو تقابل دوتایی ساده بیمار/ سالم، دیوانه/ بهنجار و از این دست و از سوی دیگر مجموعه پیچیده‌یی از ابزارهای تفکیک‌گر فنون و شگردها و ابزارهایی که افراد را جدا و سوژه می‌کنند و سوژه‌ها را کنترل می‌کنند. این از اولین چارچوب‌های کارآمد برای تعریف کلی فضای متروپولیسی امروزی است و همچنین همان نکات جالبی را توضیح می‌دهد که شما مشغول صحبت درباره‌شان بودید؛ ناممکن‌بودنِ تعریف تک‌صدایی مرزها، دیوارها و محدوده‌ها، چون آن‌ها نتیجه کنش این پارادایمً متفاوت اند؛ دیگر نه یک تقابل دوتایی ساده بلکه فرافکنی مجموعه پیچیده‌یی از فرآیندها و فنون ساختاربندی و فردمحوری بر این تقابل.

من ژنو را در سال 2001 به یاد دارم و به آن همچون تجربه برخورد با مرکز تاریخی یک شهر قدیمی فکر می‌کنم، شهری که هنوز ساختار معماری باستانی‌اش آن را ویژه می‌کند، تجربه دیدن این‌که چطور در این مرکز ناگهان می‌توان دیوار برافراشت، دیوارهایی که نه تنها کارکرد طردکنندگی و جداسازی دارند بلکه همچنین فضاهای متفاوت را ساختاربندی و فضاها و سوژه‌ها را فردی می‌کنند. این تحلیل را می‌توان گسترش و عمق داد، تحلیلی که فوکو تنها خلاصه آن را بیان می‌کند. ولی اکنون من می‌خواهم بر نکته دیگری تمرکز کنم و سخنم را با آن پایان دهم. گفتم که شهر یک ابزار یا گروهی از ابزارها است. نظریه‌یی که شما پیش‌تر بدان اشاره کردید دربرگیرنده این ایده موجز بود که واقعیت را می‌توان دو قسمت کرد، از یک‌سو، تقسیمی میان انسان‌ها و موجودات زنده و از سوی دیگر، ابزارهایی که پیوسته آن را اسیر می‌کنند و اختیارشان را به دست می‌گیرند. با این حال، گمان می‌کنم فوکو نیز چنین می‌پنداشت که عامل بنیادین سومی که یک ابزار را تعریف می‌کند، مجموعه‌یی از فرآیندهای سوژه‌سازی است که از رابطه تن به تن4 میان افراد و ابزارها برمی‌آید. هیچ ابزاری بدون یک فرآیند سوژه‌سازی نیست، برای سخن گفتن از ابزار فرآیند سوژه‌سازی را نیز باید در نظر گرفت. سوژه در این‌جا دو معنا دارد؛ آن‌چه یک فرد را به پذیرش و وصل‌شدن به یک فردیت و انفراد می‌رساند و همچنین انقیاد به یک قدرت بیرونی. فرآیند سوژه‌سازی بدون این هر دو سویه وجود ندارد. آن‌چه اغلب نبودش (همچنین در جنبش‌ها) حس می‌شود، آگاهی از این رابطه است، آگاهی از این‌که هرگاه کسی هویتی را اختیار کند ناگزیر منقاد نیز شده است. البته روشن است که قضیه با این واقعیت پیچیده‌تر می‌شود که ابزارها یا سازوکارهای مدرن نه تنها پیدایش یک سوژگی را در پی دارند بلکه همچنین و تا همان قدر فرآیند سوژگی-زدایی، از سوژگی درآمدن (de-subjectification) را در بر دارند. فکرکردن به اعتراف شاید همواره مسأله بوده است، فکرکردن به همان چیزی که سوژگی غربی را شکل داده است (اعتراف رسمی گناهان)، یا اعتراف حقوقی، شهادت در دادگاه، که امروزه هنوز آن را تجربه می‌کنیم. اعتراف همیشه به پیدایش یک سوژه و همچنین نفی یک سوژه می‌انجامد، برای نمونه در شمایل گناهکار و اعتراف‌نیوش روشن است که فرض یک سوژگی با فرآیند سوژگی‌زدایی همراه می‌شود. بنابراین امروزه مسأله این است که ابزارها به شکلی فزاینده سوژگی‌زدایی می‌کنند، بنابراین تشخیص فرآیندهای سوژه‌سازی و پیامد آن‌ها دشوار است. ولی متروپولیس درعین‌حال فضایی است که فرآیند عظیم آفرینش سوژگی در آن رخ می‌دهد. در این باره آن‌قدر که باید نمی‌دانیم. وقتی می‌گویم باید این فرآیندها را بشناسیم، منظورم لزوم تحلیل جامعه‌شناختی یا اقتصادی نیست بلکه به سطح وجودشناختی یا اسپینوزایی اشاره دارم که توانایی سوژه در عمل‌کردن را به پرسش می‌کشد؛ یعنی همان چیزی که در فرآیندهایی که در آن‌ها یک سوژه به نوعی به یک هویت سوبژکتیو وصل می‌شود، به یک تغییر می‌انجامد، به افزایش یا کاهش توانایی او در عمل‌کردن. ما این شناخت را کم داریم و چه بسا همین نادانی است که منازعات متروپولیسی‌ای را که امروزه شاهد آن‌هاییم مبهم می‌کند.

من فکر می‌کنم برخورد با ابزارهای متروپولیسی تنها زمانی ممکن خواهد بود که به دل فرآیندهای سوژه‌سازی‌ای رخنه کنیم که متروپولیس آن‌ها را به شکلی ساختارمندتر و عمیق‌تر در پی می‌آورد؛ زیرا فکر می‌کنم نتیجه منازعات به این بستگی دارد؛ به توانایی عمل‌کردن و مداخله در فرآیندهای سوژه‌سازی، برای رسیدن به آن مرحله‌یی که آن را نقطه حکومت‌ناپذیری می‌نامم. به معنای مرحله‌یی که در آن قدرت از حکومت‌کردن ناتوان و ناکام خواهد بود، حکومت‌ناپذیری که به گمان من نقطه شروع و به تعبیری باند پرواز کل سیاست است.


* بر اساس ترجمه انگلیسی آریانا بووه (Arianna Bove) از متن پیاده شده ایتالیایی به دست خود او.

پی‌نوشت‌ها:

1- منظور گی دوبور (Guy Debord) نویسنده و متفکر چپگرای فرانسوی و عضو مکتب موقعیت‌محوری (Situationism) است.

2- کلمه dispositif در زبان فرانسه به معنای ابزار (device)، سازوکار (mechanism) و چیزهایی از این دست است و البته در اصل در حوزه قانون و حقوق به کار می‌رود. آگامبن این ترم را در پی فوکو به کار می‌برد. آن را می‌توان به نظارت یا تنظیم نیز برگرداند. (مترجم فارسی)

3- این تأملات را در درس‌گفتارهای میشل فوکو می‌توان یافت که در سال 1975 در کولژ دو فرانس (College de France) ارائه شده‌اند و خاصه در درس‌گفتار 15 ژانویه (شماره 2). ترجمه انگلیسی این درس‌گفتارها را انتشارات ورسو در سال 2003 چاپ کرده است (The Abnormals) و نسخه فرانسه را انتشارات گالیمار. (مترجم انگلیسی)

4- آگامبن اصطلاح ایتالیایی corpo a corpo را به کار می‌برد که بر تن یا بدن تأکید می‌گذارد و البته معادلش نه در انگلیسی (body to body) و نه فارسی (تن به تن) چندان رایج نیست. (مترجم فارسی)

 

 

 

از سرگذراندن کسوفی کشدار

علی عباس بیگی

جورجو آگامبن در «وسایل بی‌هدف‌» با بازاندیشی انتقادی مقولاتِ سیاست در زمینه‌ای جدید می‌كوشد بصیرت تازه‌ای درباره‌ سرشت و وضعیت امر سیاسی در دورانِ «پس از فروپاشی جماهیر سوسیالیستی شوروی و سرخوردگی فراگیر تفكر و سیاست چپ» به‌دست دهد. «وسایل بی‌هدف‌» دربرگیرنده مقالاتی است كه او در 5 سال اول دهه 1990 نوشته است، دورانِ پس از فروپاشی بلوك شرق و اعلام پیروزی سرمایه‌داری و لیبرال دموكراسی در مقام تنها قدرت بلامنازع جهانی، كه با تك‌قطبی‌شدن فضا، سیاست را به تجربه «ازسرگذراندنِ كسوفی كشدار» سوق داد. به زعمِ آگامبن در این فضا سیاست «در قیاس با دین، اقتصاد، و حتی قانون، ظاهرا موضعی زیردست دارد» و هم به لحاظِ هستی‌شناختی و هم به لحاظ مفهومی اعتبار خود را از دست داده است: نخست آن‌كه در سلسله مراتب جدید سیاست دیگر منزلت سابق را ندارد و دیگر آن‌كه «در مواجهه با آن دگرگونی‌هایی ناكام مانده‌است كه تدریجا مقولات و مفاهیم‌اش را تهی ساخته‌اند.» از این‌رو این بازاندیشی انتقادی به اتخاذ شیوه‌ای می‌انجامد كه امر سیاسی را در قلمرو دیگری جست‌وجو می‌كند: «پارادایم‌ها یا سرمشق‌های حقیقتا سیاسی در تجارب و پدیده‌هایی جست‌وجو می‌شوند كه معمولا سیاسی به شمار نمی‌آیند یا صرفا به نحوی حاشیه‌ای چنین تلقی می‌گردند: حیات طبیعی انسان (همان zoē‌ای كه روزگاری از ساحت‌های سیاسی راستین حذف می‌شد و، مطابق با تحلیل فوكو از زیست‌ـ‌ سیاست، اكنون به كانون دولت‌شهر بازگردانده شده است)؛ وضعیت استثناء (همان تعلیقِ موقتی حاكمیتِ قانون كه، ازقضا، درمقام برسازندة ساختار بنیادینِ خودِ نظامِ قانونی عیان گشته است)؛ اردوگاه كار اجباری (نوعی منطقه عدم‌تمایز میان عمومی و خصوصی، و همچنین چارچوب پنهانِ فضای سیاسی‌ای كه در آن زندگی می‌كنیم)؛ پناهندگان كه سابق بر این به‌عنوان چهره‌ای حاشیه‌ای تلقی می‌شدند، و اكنون با درهم‌شكستنِ شبكه میان بشر و شهروند، به عامل تعیین‌كننده دولت‌ـ‌ ملتِ مدرن بدل شده‌اند؛ زبان، كه مصادره آن و رشد و انباشت غیرطبیعی‌اش معرف سیاستِ جوامع نمایش‌ـ دموكراتیكی است كه در آنها زندگی می‌كنیم؛ و ساحت ژست‌ها [یا اطوارها] و وسایل ناب (یعنی، ساحتِ آن وسایلی كه خود را از رابطه‌شان با یك هدف رها می‌سازند و در عین حال همچنان وسیله باقی می‌مانند)، برنهاده‌شده به‌منزله ساحت راستینِ سیاست.» این جست‌وجوی امر سیاسی در قلمرویی دیگر می‌تواند یادآور این ایده ارسطو باشد كه زندگی در خانه را به مثابه جهان صغیرِ (microcosm) زندگی در شهر تصور می‌كرد و بی‌شك آن شیوه‌ای را كه بنابر آن زوج‌ها امروزه زندگی می‌كنند می‌تواند در مقام پارادایمی مطرح شود كه در انطباق با آن ما در جهان زندگی می‌كنیم.

آگامبن در این مقالات به شكلِ ضمنی پیوندِ بین این پارادایم‌ها با مقوله حیات را نشان می‌دهد و می‌كوشد هر كدام از این پارادایم‌ها را به شكلی مستقل و در پیوند با مقوله حیات از نو تحلیل كند. بنابراین بررسی مفهوم حیات و آنچه در اردوگاه‌ها گذشت می‌تواند تصور بهتری را از این مسأله به دست دهد.

یكی از ادعاهایی كه آگامبن در این مجموعه‌ مقالات طرح می‌كند این است كه «اردوگاهْ خودِ پارادایم حاكم بر فضای سیاسی است، آن هم در نقطه‌ای كه سیاست به زیست‌سیاست بدل می‌گردد و هومو ساكر از شهروند غیرقابل تشخیص می‌شود.» به عبارتِ دیگر اساس و بنیاد سیاستِ غربی به گونه‌ای است كه اردوگاه نتیجه منطقی آن است و تبلور حد غایی منطقی كه سیاستِ غربی بر اساس آن خود را پی‌ریزی كرد در اردوگاه متبلور شده است. برای به‌دست دادن فهمی بهتر از این ادعا و برهانی كه آگامبن در این خصوص ارائه می‌كند بهتر است از مقاله «شكلِ حیات» آغاز كنیم.

آگامبن در مقاله «شكلِ حیات» پس از بیان و توصیف دو واژه‌ای كه یونانیان برای مفهوم حیات به‌كار می‌بردند(zoē‌) و (bios) مفهوم «شكلِ حیات‌» را طرح می‌كند: «منظور من از اصطلاح شكل-حیات، در مقابل، حیاتی است كه هرگز نمی‌تواند از شكل‌اش جدا گردد، حیاتی كه در آن مجزاساختنِ چیزی نظیر حیات برهنه به هیچ‌رو ممكن نیست.» اما اینكه حیات برهنه یا حیاتی كه مشترك میان همه موجودات است در این قسم حیات از شكل‌اش جدایی‌ناپذیر است در اصل شرطی ضروری است برای آنچه می‌تواند مشخصه یك حیات بشری باشد. بنابراین او با تاكید بر این جداناپذیری، این حیات را حیاتی می‌داند «كه مسأله اصلی در شیوه‌اش برای زیستن، خودِ زیستن است.» یا خود زیستن می‌تواند به مسأله‌ای بدل شود و موضوع تفكر قرار گیرد. توانایی برای تفكر كردن و مقایسه آنچه ممكنات یا سناریوهای خلافِ واقع نامیده می‌شود، نشانه بارز زندگی ذهنی بشر است، چیزی كه ما را از كل جهان طبیعی متمایز می‌كند و این امر نیز به میانجی زبان روی می‌دهد. ازاین‌روست كه دروازه ورود ما به جهانِ ممكنات زبان است و بدون زبان، تخیل، بلندپروازی، افسوس، ترس و شهوت محلی از اعراب ندارد. بنابراین در این‌جا با روندی روبه‌رو هستیم كه اجزاء برسازنده این حیات را در حكم امكاناتِ آن می‌داند، كه «همواره و پیش از همه در حكم بالقوگی‌هایند.» بنابراین هیچ كنش، شیوه، رفتار و شكلی از زیستن بشری «هرگز مقید به هیچ نوع رسالت زیست‌شناختی خاص و از پیش‌مقرری نیست، و هیچ قسم ضرورتی نیز بدان‌ها نسبت داده نشده‌ است؛» در مقابل همه اجزا‌ءِ این حیات هرقدر هم تكراری و براساس نظمی قانونی باشند بازهم خصلتِ امكانی خود را حفظ می‌كنند و به اصطلاح «همواره نفسِ زیستن را به قمار می‌گذارند.» به باور آگامبن همین امر آدمیان را به موجوداتی بدل می‌كند كه «در زندگی‌شان مسأله همواره بر سر سعادت است» و همین امر شكلِ حیات را به منزله حیات سیاسی برمی‌سازد.

اما آنچه اساس قدرتِ سیاسی و در شكل غایی آن زندگی در اردوگاه را شكل می‌دهد همانا جدا كردن «نوعی ساحتِ حیات برهنه از پس‌زمینه شكل‌های حیات» است. آگامبن در این خصوص از قوانین رم مثال می‌آورد و نشان می‌دهد كه دراین‌جا حیات نه یك مفهوم حقوقی بلكه بر واقعیت صرفِ زیستن یا شیوه خاصی از حیات دلالت دارد. «فقط یك مورد وجود دارد كه در آن اصطلاح حیات معنایی حقوقی پیدا می‌كند كه آن را به یك اصطلاح فنی [terminus technicus] تمام‌عیار بدل می‌سازد: عبارت vitae necisque potestas كه معرف قدرت پدر [pater] بر زندگی و مرگِ فرزند پسر است.» بنابراین حضور حیات در متن قانون مقارن با حضور قدرتی است كه تهدیدگر به مرگ است، قدرتی(در این‌جا پدر) كه در تصرف جان فرد نسبت به خود او اولی‌تر است. اما آنچه درباره حق پدر گفته شد، در خصوص قدرت حاكم نیز مصداق دارد: «ازاین‌رو، در تاسیس هابزی حاكمیت، مشخصه حیات در وضعیت طبیعی همان قرار‌گرفتنِ بی‌قید‌و‌شرط‌اش در معرض تهدید مرگ (حق بی‌حدوحصرِ هركس بر هرچیز) است و حیات سیاسی ــ یعنی، حیاتی كه تحت حمایت لویاتان رشد و گسترش می‌یابد ــ چیزی نیست مگر خودِ همین حیات [در وضعیت طبیعی] كه هماره در معرض تهدیدی قرار گرفته است كه اكنون منحصرا در دستان شخص حاكم است.»

اكنون می‌توان دریافت كه چرا «اردوگاهْ خودِ پارادایم حاكم بر فضای سیاسی است» و به تعبیری چارچوب و قانون پنهان فضای سیاسی‌ای است كه همچنان در آن به سر می‌بریم؛ چرا كه همان‌طور كه گفته شد اساس قدرتِ سیاسی همانا جدا كردن «نوعی ساحتِ حیات برهنه از پس‌زمینه شكل‌های حیات» است و این روندی است كه در اردوگاه‌ها تا انتها دنبال شد. به بیان آگامبن آنچه در اردوگاه‌ها گذشت «از مفهوم حقوقی جرم یا جنایت فراتر می‌رود، آن‌هم تا حدی كه ساختار سیاسی‌ـ‌حقوقی خاصی كه آن رخدادها در متن‌شان به وقوع پیوستند اغلب بی‌هیچ بررسی‌ای كنار گذاشته شده است.» اردوگاه در مقام مكان تحقق «مطلق‌ترین وضعیت غیرانسانی» نه از دل قانون، یا تغییر و تحول قوانین مربوط به زندان، بلكه از دل وضعیت استثنایی و حكومت نظامی سربرآورد و این امر بیش از هرجا در خصوص اردوگاه نازی‌ها مصداق دارد. رسیدن به دركی صحیح از سرشت اردوگاه در گرو فهم این پیوند برسازنده میان وضعیت استثنایی و اردوگاه است. «اردوگاه مكانی است كه هنگامی گشوده می‌شود كه وضعیت استثناء رفته‌رفته به قاعده بدل می‌گردد.» در اردوگاه، وضعیت استثنایی در حكم تعلیق موقتی وضعیت قانونی، دائمی می‌شود و همین اردوگاه را در مقام یك «مكان استثنا» بیرون از نظامِ حقوقی عادی جای می‌دهد. «مردمانی كه واردِ اردوگاه شدند در نوعی منطقه عدم‌تمایز میان بیرون و درون، استثنا و قاعده، مُجاز و غیرمجاز سرگردان بودند، منطقه‌ای كه در آن هرگونه حمایت حقوقی از میان رفته بود؛ به علاوه، اگر آنها یهودی بودند، قبلا طبق قوانین نورنبرگ از حقوق شهروندی محروم شده بودند، و بعدها به‌هنگام «راه‌حل نهایی» به‌تمامی ملیت‌زدایی شدند.» عمده‌ترین نكته در مورد ساكنان اردوگاه این بود كه به وضعیت حیات برهنه تقلیل یافته بودند و بیش از هر چیز سیاستی در موردشان اعمال می‌شد كه نه خود آنان بلكه «حیات بیولوژیك محض را بی‌هیچ میانجی‌ای» مخاطب می‌گرفت. از این‌رو است كه «اردوگاه مطلق‌ترین مكان زیست‌سیاسی‌ای است كه تا به حال واقعیت پیدا كرده است.»


وسایل بی‌هدف؛ جورجو آگامبن، ترجمه: امید مهرگان و صالح نجفی، نشر: چشمه، شمارگان: 1500 نسخه، قیمت: 2500 تومان.

 

 

 

 

 

سخنرانی جورجیو آگامبن در دانشگاه شهید بهشتی

تبارشناسی حکومت*


این اولین سخنرانی جورجیو آگامبن در ایران بود. فیلسوف ایتالیایی به روانی فرانسه صحبت می‌کرد. گاهی هم سئوالات حاضران را به انگلیسی پاسخ می‌داد. در هر حال همیشه کسانی بودند که سخنان او را به فارسی ترجمه کنند. لحظاتی دانشجویان و لحظاتی اساتید دانشگاه شهید بهشتی به یاری مترجم آگامبن می‌شتافتند. آگامبن، قرار بود که درباره مفهوم حکومت در جهان غرب صحبت کند و با نقبی به گذشته‌های دور و دراز ریشه‌های آن را بازیابد. به اعتقاد او، نظم امروز جهانی بر پایه الاهیات مسیحی قرن دوم و سوم میلادی بنا شده است. فرضیه او این است که بر اساس الگوی پارادیگماتیک الاهیات، الگوی حکومتی جدید شکل می‌گیرد.

ساعت 10 صبح یکشنبه، دوم مهر ماه برنامه سخنرانی‌های جورجیو آگامبن در ایران آغاز شد در حالی که اتاق شماره 203 در دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی مملو از علاقمندان به فلسفه بود. عنوان این سخنرانی تبارشناسی حکومت بود.

 

حکومت به مثابه تدبیر

«من امروز نتایج سه سال تحقیقاتم را در اختیار شما می‌گذارم. در هر تحقیق باید دو مسأله را در نظر داشت. اول خود مسأله است و دوم مفاهیمی که از آن مسأله کشف می‌شود. گاهی اوقات یک مسأله، خیلی خوب مطرح می‌شود ولی هیچ مفهوم‌سازی صورت نمی‌گیرد و گاهی هم به خاطر مفهوم‌سازی اساس مسأله از یاد می‌رود.»

این تمام آن چیزی بود که آگامبن به عنوان مقدمه سخنرانی خود گفت و در نتیجه به سرعت سراغ اصل مطلب رفت. آگامبن اظهار داشت: «مسأله من این است که مفهوم قدرت چگونه به جای مفهوم "economic" می‌نشیند. من از واژه "economic" مفهوم "تدبیر" را برداشت می‌کنم؛ اگر چه معنای اقتصاد را دارد. من نشان می‌دهم که در غرب چگونه حکومت شکل تدبیر به خود گرفت و این تغییر شکل ریشه در الاهیات مسیحی دارد.»

این فیلسوف خود را ادامه‌دهنده‌ی سنتِ میشل فوکو در بازیابیِ سرشت سیاست دانست؛ اگرچه به تفاوت‌های خود با این اندیشمند فرانسوی نیز اشاره کرد. آگامبن گفت: «تحقیقات من ادامه تحقیقات فوکو درباره تبارشناسی حکومت است اما نتایج من با نتایج او تفاوت دارد. فوکو سعی می‌کند در مواجهه با پرسش‌های تاریخی پاسخ‌هایی متناسب با شرایط حاضر پیدا کند اما من پاسخ‌هایم را در طول تاریخ جستجو می‌کنم. اگر فوکو تحقیقات خود را معطوف به قرن هجدهم به بعد می‌کند، من به گذشته‌ای دور و درازتر سفر می‌کنم، به سده‌های اول میلادی. بنابراین یکی از وجوه تفاوت ما در گستردگی زمان است.» آگامبن همچنین خاطره‌ای نیز از فوکو تعریف می‌کند که گویای گستردگی دانش و اندیشه میشل فوکو است. او گفت: «یک روز فوکو از من پرسید که چرا این قدر به گذشته سرک می‌کشی. تو حتی درباره الاهیات و حقوق رومیان هم تحقیق می‌کنی. با خنده جواب دادم، این تنها زمینه‌ای است که تو در آن کار نکرده‌ای.»

 

آغاز تحقیقات آگامبن

همه چیز از مباحثه کارل اشمیت با یک الاهی‌دان پروتستان آغاز شد. این مباحثه در سال 1930 درگرفت تا بلکه امکان پایه‌گذاری یک الاهیات سیاسی جدید در مسیحیت سنجیده شود. آگامبن گفت: «کار من از زمانی آغاز شد که متوجه این بحث شدم. نظریه کارل اشمیت بر این است که تمام مفاهیم حقوقی مدرن در نتیجه سکولاریزه‌کردنِ مفاهیم الاهیات مسیحی حاصل شده است. در برابر اشمیت، آن الاهی‌دان هم این نظریه را مطرح کند که مفاهیم جدید ریشه در الاهیات یهودی دارد. در الاهیات یهودی است که صحبت از یک خدا و یک شاه می‌شود، شاهی که اختیار حکومت را در دست گرفته است. در حالی که در الاهیات مسیحی چنین چیزی نبود و از زمانی که مسأله تثلیث مطرح می‌شود، الاهیات مسیحی سمت و سوی دیگری پیدا می‌کند.»

آگامبن با تکیه بر این بحث بود که بر بازخوانی تاریخ و الاهیات تأکید کرد و گفت: «برای یافتن ریشه‌های حکومت‌های امروزی غرب ناگزیریم که به سراغ الاهیات و تاریخ برویم و به شرایط روز بسنده نکنیم.»


تثلیث و دگرگونی الاهیات مسیحی

آگامبن نخست به بازخوانی تاریخی مسأله تثلیث می‌پردازد. به گفته او، مسأله تثلیث در فواصل سده‌های اول تا پنجم میلادی وارد الاهیات مسیحی می‌شود. آگامبن گفت: «در الاهیات مسیحی خدا هم یکی است و هم تثلیثی است. بحث تثلیث در ابتدا با مقاومت برخی از عالمان دینی مواجه شد. آن‌ها معتقد بودند که با اعتقاد به تثلیث، شرک و چندخدایی وارد الاهيات مسیحی می‌شود. مدافعان مسأله تثلیث هم استدلال می‌کردند که گرچه خداوند در جوهر و ذات واحد است اما در شیوه اداره امور جامعه ابتدا دو گانه و سپس سه گانه عمل کرده است.»

وی افزود: «مثل همان پدر خانواده‌ای که اداره برخی از امور خانواده را به پسرش واگذار می کند، مدافعان تثلیث هم معتقد بودند که خداوند بدون این که در وحدت ذات دچار تناقض شود، اداره امور جامعه را به پسر خود، یعنی مسیح واگذار کرده است.»

آگامبن معتقد است که مسأله تثلیث ریشه در مفهوم واژه "economic" دارد، واژه ای مربوط به یونان باستان. او اظهار داشت: «ارسطو در برابر مسأله سیاست، مسأله اقتصاد را مطرح می‌کند. او "economic" را به مفهوم مدیریت تعبیر می‌کند و می‌گوید که اقتصاد یک مسأله عملی است، نه یک الگوی راهنما. مسأله اقتصاد برای این است که کاری را در زندگی مردم از پیش ببرد.»

به اعتقاد این فیلسوف، عالمان دینی با تکیه بر این مفهوم واژه "economic" بحث تثلیث را مطرح کردند و از این راه بود که موفق شدند بحث را از متافیزیک به تاریخ و از وجود خدا به کنش او هدایت کنند.

 

تدبیر الاهیاتی و حکومت مدرن

آگامبن سپس نقش این پارادیم الاهياتی را در به وجود آمدن حکومت مدرن تشریح کرد. وی اظهار داشت: «تدبیر الاهياتی به معنای دوگانگی میان وجود و کنش خداوند است. از این نظرعالمان دینی تلاش بسیاری کردند که این شکاف و دوگانگی از میان برود اما همه تلاش های آنها ناکام ماند.»

آگامبن این دوگانگی را مقایسه می کند با دوگانگی که آریوس از مبحث پدران و فرزندان نتیجه می گیرد. او دراین باره گفت: «آریوس می گوید که فرزندان بدون اصول نیستند. این نظر در تقابل با نظر برخی عالمان دینی بود که می گفتند کنش فرزندان یک آنارشیسم است. آنارشیسم به معنای نداشتن هدف است و همین طور نداشتن اصول. عالمان دینی معتقد بودند که حرکت فرزندان بدون حرکت پدران، حرکتی بدون اصول و یک آنارشیسم است.»

به گفته آگامبن، عالمان دینی اعتقاد دارند که کنش خدا یک راز است. او از این مسأله نتیجه می‌گیرد که اگر کنش خدا ریشه در وجود و ماهیت او ندارد، کنش انسان ها نیز ریشه در عناصر ماورایی ندارد. آگامبن معتقد است که ریشه کنش انسان ها در خود انسان هاست. او سپس به ماهیت حکومت اشاره کرد و گفت: «اساس حکومت نیز بر این دوگانگی بنا شده است. وجود و کنش آن متفاوت است و اگرنه، نیازی نبود که یک حکومت به وجود بیاید.»

آگامبن همچنین بر آنارشیسم موجود در حکومت صحه می گذارد تا از طریقی دیگر دوگانگی حکومت مدرن را ثابت کند. او مثال یکی از فیلم های پازولینی، کارگردان مشهور سینما را می زند و به نقل از یکی از شخصیت های آن می گوید که آنارشیسم واقعی چیزی جز قدرت نیست. وی همچنین از والتر بنیامین نقل قول می کند که هیچ چیزی آنارشیک‌تر از نظم بورژوازی نیست و یک حکومت بدون آنارشیسم به وجود نخواهد آمد.

 

مشیت و دوگانگی حکومت‌ها

نظریه مشیت کوششی است برای متصل نمودن دو قطب شکاف میان وجود و کنش خداوند. به گفته آگامبن، این نظریه از سده دوم تا هجدهم میلادی در غرب مطرح بوده است. او معتقد است که نظریه مشیت مانند یک ماشین دوگانه عمل می کند. طبق این نظریه، خداوند امور جزیی جهان را مدیریت نمی کند و مدیریت او در شامل علت ها و قانون های نخستین می شود. آگامبن در تشریح این نظریه اظهار داشت: «مدیریت امور جزیی را خداوند بر عهده فرشتگان گذاشته که این مانند اصول بوروکراسی است. همه واژگان حکومتی مدرن مثل وزارت و حتی رسالت ریشه در فرشته شناسی دارد.»

وی افزود: «این جمله را بارها شنیده‌اید که در غرب شاهان سلطنت می‌کنند و نه حکومت. این برخاسته از همان نظریه مشیت است. ماشین مشیت نیز روی دو اصل حرکت می کند که حکومت و مدیریت است. این دوگانگی را امروز به خوبی می توانیم در حکومت های مدرن تشخیص دهیم. قانون اساسی این حکومت ها شبیه آن قوانین کلان و نخستینی است که خداوند خود آنها را مدیریت می کند. از طرف دیگر اجرای قانون اساسی بر عهده قوه مجریه است که این را نیز می توان با مدیریت امور جزیی توسط فرشتگان مطابقت داد.»

آگامبن همچنین با اشاره به الاهيات اسلامی، نظریه مشیت را متفاوت با اصول این الاهيات دانست، به خصوص با اصول اشاعره که معتقدند خداوند در همه امور، حتی امور جزیی نیز دخالت می کند.

 

نظریه خسارت‌های جانبی

فیلسوف ایتالیایی در ادامه سخنان خود به نظریه دیگری به نام خسارت‌های جانبی رسید. به گفته آگامبن، نظریه خسارت‌های جانبی نیز یکی از مباحث الاهیات است که تجلی آن را می توان در حکومت های امروزی مشاهده کرد. او اظهار داشت: «عالمان دینی همواره در برابر این پرسش قرار گرفته اند که اگر خداوند حاکم جهان است پس چرا این همه شر در جهان وجود دارد. تاکنون هزاران کتاب در پاسخ به این پرسش نوشته شده است و خواهید دید که این پاسخ چه اهمیتی در شکل‌گیری اندیشه مدرن سیاسی دارد.»

وی در تشریح این پاسخ گفت: «یک اصل خوب هم مثل می تواند مانند یک ماشین دوگانه عمل کند؛ به این معنا که هم پیامدهای منفی داشته باشد و هم پیامدهای مثبت. مثال باران، مثال خوبی است. ما باران را به عنوان یک اصل مثبت می پذیریم اما همین باران می تواند تبدیل به سیل بشود که در این صورت ویران کننده خواهد بود.»

آگامبن همچنین با مثالی صحت نظریه خسارت های جانبی را در رفتار حکومت های مدرن ثابت کرد. او گفت: «استراتژیست های دولت آمریکا معتقدند که بمباران کردن یک منطقه به خودی خود امر بدی نیست چون برای دفع شر انجام می شود، مثل بمباران کردن عراق برای دفع صدام. اما این یک وجه قضیه است. آنها خود معترف‌اند که پیامد بمباران، نابودی شهرهاست که این یک اتفاق بد است.»

آگامبن تاکید کرد که ریشه این بحث در الاهيات است و اظهار داشت: «فرضیه من این است که تمام مفاهیم الاهيات سیاسی، پارادایم هایی در حکومت مدرن می شوند. حتی واژه ای مثل توریسم، سکولاریزه شده واژه زائر مسیحی است، زائری که در گذشته تمام جهان را زیر پا می گذاشت.»

 

فرجام سخن

جورجیو آگامبن با طرح نظریه خسارت های جانبی تقریبا به پایان بحث خود رسید. او گفت: «سعی کردم که بزرگ‌ترین ویژگی‌های یک حکومت مدرن را توضیح دهم. یکی از آن‌ها خصلت دوگانگی است و دیگری خسارت‌های جانبی. من در همه پژوهش‌هایم به این خصلت دوگانگی رسیده‌ام. در تمام تئوری‌های دموکراسی با این خصلت مواجه‌ایم اما چگونه می‌توان دو قطب این شکاف را به هم نزدیک کرد؟ از یک طرف حاکمیت مردم مطرح است و از طرف دیگر، حکومت دولت‌ها. از یک طرف نظم مطرح است و از طرف دیگر، قانون. حکومت‌ها از مردم وجود یافته‌اند اما کنش آن‌ها چیز دیگری است.»

به گفته این فیلسوف، ژان ژاک روسو تلاش بسیاری کرد که میان این دو مسأله آشتی برقرار کند اما تلاش او نتایج بسیار منفی برای دموکراسی داشته است. آگامبن گفت: «روسو معتقد بود که قانون باید بیانگر حاکمیت مردم باشد و از طرف دیگر قدرت اجرایی را در دست دولت‌ها می‌سپارد. اگرچه همین نظریه روسو هم ریشه در الاهيات مسیحی دارد. حتی اصطلاح "اراده عمومی" هم که او مطرح می‌کند، برای خودش نیست؛ ایده‌ای است که یک عالم مسیحی بیان می‌کند و بیانگر همان نظریه مشیت است.»

وی در پایان سخنان خود به نقد روسو پرداخت و اظهار داشت: «نقد من بر روسو این است که تمام اهمیت مسأله را در دولت می بیند. قانون مهم نیست این پلیس است که اهمیت دارد. شاه نیست که اهمیت دارد، این وزرای او هستند که حائز اهمیتند. مشکل این است که تمام دموکراسی های غربی، کاملا حکومتی شده اند. فقط مبتنی بر دولت هستند. در حالی که دولت تنها باید قانون را اجرا کند و خودش هیچ اصالتی ندارد.»

* این گزارش نهم مهر ماه ۱۳۸۵ در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده است.

 

 

 

 

 

 

آگامبن هم به ایران آمد

آگامبن در یك نگاه: جورجو آگامبن (1942) فیلسوف معاصر ایتالیایی پس از آشنایی با آرای ارسطو، فوكو، هیدگر، كارل اشمیت و والتربنیامین، به پی‌ریزی اندیشه خاص خودپرداخت. از این رو آرای‌ وی‌ امروزه‌ در حوزه‌های فلسفه سیاسی، زیبایی‌شناسی و نظریه انتقادی مطرح است.

آگامبن بیش از همه زیر تأثير هیدگر و فوكو است. خوانش وی از هیدگر نیز تحت تأثير قرائت‌های فرانسوی از او است. نیز آثار آگامبن از اندیشه‌های فوكو به ویژه در حوزه سیاست زیست (Biopotitics)  تأثير شایانی پذیرفته است.

آن‌چه اهمیت دارد، این است كه وی در حد كار فوكو متوقف نماند، بلكه كوشید تا از وی فراتررود. كار عمده آگامبن به‌ویژه در معروف‌ترین كتابش، «انسان مقدس»، بر مفهوم «قدرت حاكم و حیات برهنه» متمركز است.

آگامبن با دودمان‌پژوهی مفهوم حیات در ارتباط با سیاست از دوران ارسطو و روم باستان تا به امروزه، ‌ـ به تعبیر خودش خواسته تا از تعارضات نهفته در ساختار قدرت سیاسی پرده بردارد. بدین منظور او با خوانش آرای ارسطو در باب سیاست و نیك ‌زیستی (سعادت eudaimonia) براین نكته پای می‌فشارد كه قدرت سیاسی در غرب، حیات برهنه یا حیات حیوانی و ادغام آن در حیات نیك یا حیات سیاسی به تعبیر ارسطو امكان‌پذیر شده است.

بر این اساس است كه آگامبن به اردوگاه‌ها مثل آشویتس، گوانتانامو و... توجه می‌كند و آن‌ها را پارادایم مدرنیته سیاسی می‌داند. به نظر آگامبن، اردوگاه‌های عصر جدید، نمایانگر تناقض راستین نهفته در حیات سیاسی غرب است. درواقع در«اردوگاه» است ‌كه انسان از حیات نیك (یا حیات سیاسی) عاری و از هرگونه هویتی تهی می‌شود. از دیدگاه آگامبن، اردوگاه فوران حیات برهنه انسانی است.

 

گزارشی از دو سخنرانی آگامبن در دانشگاه شهیدبهشتی

پژوهش من در مورد دلایل و شرایط قدرت در غرب است كه فرم «تدبیر»(enocomie) به معنای حكومت انسان‌ها را به‌خودگرفت. در واقع این پژوهش در ادامه كارهای میشل فوكو در مورد تبارشناسی حكومت(قدرتمندی) صورت می‌گیرد، اما به جست‌وجوی‌درك دلایل درونی نیز می‌پردازد كه باعث شد به اهدافی كه او تعیین كرده بود نایل نگردد.

پرسش‌های امروزی در مورد گذشته، مسأله را فراتر از حدود زمانی كه فوكو تعیین كرده، قرار می‌دهد؛ یعنی نخستین سده‌های الاهيات مسیحی، در دوره‌ای كه نخستین طرح‌ریزی‌های عقیده‌ تثلیث در شكل oikonimia تدوین گشت.برای‌متقاعد‌ساختن‌رقبای‌ سرسخت‌ و ‌برای‌سازش‌ وحدت‌ و‌ كثرت ‌چهره‌ خداوند،‌ عالمان‌دینی‌ مانند Irenee و  Hyppolite وTertullier، به مفهوم oikonomia پناه بردند و تكیه كردند.

استدلال آنان تقریباً چنین بود: «خداوند در وجود و جوهرش واحد است (وحدت)، اما در «تدبیر» یعنی در شیوه اداره خانه، زندگی و جهانی‌كه‌آن‌ را كه آفریده، سه‌گانه (تثلیثی) است. به عنوان پدر خانواده او می‌تواند برخی كارها و مسئولیت‌ها را به فرزندش محول نماید، بدون آن‌كه قدرت و وحدتش را از دست بدهد». چنین خداوندی «تدبیر» و مدیریت تاریخ انسانی را به مسیح واگذار می‌كند.

در این رابطه است كه اصطلاح یونانی oikonomia برای تجسم و تجسد «فرزند مسیح» و «تدبیر» رستگاری مورد استفاده قرار گرفت. بدین‌سان «تدبیر» تمهیدی شد كه توسط آن تثلیث وارد مسیحیت گشت. از همان سده سوم میلادی، پارادایم «تدبیر» با پارادایم مشیت (كه ریشه رواقی و یهودی داشت) پایه‌ریزی می‌شود و oikonomie تثلیثی الگوی حكومت الهی جهان می‌شود.

در این‌جا نتایج و پیامد‌های مهم این رسوخ تثلیث را كه از طریق پارادایم مدیریتی وارد شده در چند نكته به اختصار بیان می‌كنم.

1ـ دو پارادایم سیاسی متمایز و البته هماهنگ از الاهیات مسیحی سرچشمه می‌گیرد: الاهیات سیاسی كه در وحدت خداوند، ذات برین قدرت حاكم را بنیان می‌نهد و الاهيات اقتصادی كه ایده یك «تدبیر» تثلیثی را جایگزین اولی می‌كند. فلسفه سیاسی و تئوری مدرن حاكمیت از الاهيات سیاسی سرچشمه می‌گیرد و الاهيات اقتصادی منبع سیاست زیستی (biopolitique) مدرن و همچنین پیروزی و سایه انداختن كنونی اقتصاد و حكومت برجنبه‌های دیگر زندگی اجتماعی است.

2ـ برش و دوگانگی‌ای كه علمای دینی می‌خواستند در وجود خداوند از آن پرهیز كنند، در شكل یك شكاف در خداوند میان وجود و كنش، میان وجود و پراكسیس از نو پدیدار می‌شود. تدبیری كه توسط آن خداوند از طریق مسیح جهان را اداره می‌كند، از «وجود» او كاملاً متمایز است و به آن كاهش نمی‌یابد. تدبیر و پراكسیس الهی هیچ گونه بنیانی در وجود خداوند ندارد.

3ـ نظریه معیشت، كوششی است برای متصل نمودن دو قطب این شكاف حكومت الهی كه به یك سطح برین عام (مربوط به قانون و علت‌های نخستین) و یك سطح زبرین و خاص (مربوط به مدیریت ویژگی‌ها و علت‌های ثانویه) تقسیم شده است. در نتیجه، چنان‌كه در رساله‌های قدیمی در مورد مشیت وجود داشت (philon, Aphrodisie) اقدام حكومت،دوگانه و دو وجهی است: از یك سو دارنده یك قانون همگانی و عام كه به خودی خود نیكو و پسندیده است و از سوی دیگر، پیامد جانبی خاص را می‌پذیرد كه می‌تواند نتایج منفی داشته باشد.

4ـ در نظریه استراتژی‌های معاصر «خسارت‌های جانبی» (collateral dammages)، یك اقدام به خودی خود خوب، از الگوی اقتصادی مشیتی سرچشمه می‌گیرد و پارادایم واقعی هر اقدام حكومت برمبنای این نظریه است. در شكل شریعتمدارانه آن، این اقدام ارادی و تصادفی نیست،بلكه یك اقدام جانبی حساب شده است.

5ـ بر همین منوال، در دستگاه حكومتی، حكومت (دولت) به معنای دقیق كلمه به عنوان «اجرای» یك تصمیم كلی (قانون) مطرح می‌شود و قبل از آن‌كه توسط نظریه‌پردازان دموكرات تدوین گردد، تقسیم قدرت در رساله‌های مربوط به مشیت به عنوان تقابل exwcution و orndinatio(مشیت عام و مشیت خاص) مطرح می‌شد.

6ـ بنابراین، تمایل و وظیفه اقتصادی حكومتی دموكراسی‌های غربی معاصر یك امر تصادفی نیست، بلكه با میراث الاهياتی هم‌ خوانی دارد و همبسته‌اند.

 

قدرت و شكوهمندی

بخش دوم پژوهش من در مورد پدیده‌ای است كه به نظرم آن سوی چهره ماشین حكومتی غرب را تشكیل می‌دهد: شكوهمندی به معنای جنبه‌های تشریفاتی، نیایشی و تشویقی قدرت. به نظرم نمی‌توان به پرسش این‌كه «چرا قدرت شكل حكومت انسان‌ها را به خود گرفت؟» پاسخ گفت، بدون آن‌كه همزمان این پرسش را مطرح كرد: «چرا قدرت، كه اساساً در حكومت خود را نشان می‌دهد، به شكوهمندی نیاز دارد؟»

این مسأله هنگامی به نظرم رسید كه در مورد فرشتگان كار می‌كردم؛ فرشتگانی كه در رساله‌های مربوط به مشیت به عنوان وزیران خداوند مطرح می‌گردند. فرشته شناسی بدین معنا پارادایم دیوان‌سالاری است.

در الاهيات مسیحی، فرشتگان همیشه دو نقش ایفا می‌كنند: مجریان الهی‌اند و در عین حال شكوه و جلال خداوند را آواز سر می‌دهند. این نقش دوگانه فرشتگان در ارتباط با ویژگی دوگانه خود خداوند قرار داد. در واقع خداوند، مانند حاكم غیرمقدس (profane)، حاكم بر جهان است، ولی قبل از هرچیز موضوع وهدف ستایش نیز هست؛ بدین معنا كه او كه‌شكوه و جلال دارد، همزمان شكوه و جلال می‌دهد و می‌طلبد. او ستایش شده و ستایش‌گر است.

این رابطه مهم میان خداوند و شكوهمندی را نه تنها در الاهيات مسیحی، بلكه در اسلام و یهودیت نیز می‌بینیم. شكوه و جلال اساساً متعلق به خداوند است و درحكومت به زندگی خود ادامه می‌دهد. در الاهيات مسیحی، پس از روز قیامت، هرگونه حكومتی باید از بین برود و ملغی گردد و فرشتگان از نقش وزارتی خود معاف می‌گردند؛ اما شكوهمندی باقی خواهد ماند. در بهشت حكومت وجود ندراد، اما برگزیدگان و فرشتگان شكوه و جلال جاودان خداوند را آواز سر می‌دهند.این چنین، براساس پارادایم تدبیر الاهياتی، هرحكومتی اساساً پایان می‌پذیرد، در صورتی‌كه جنبه شكوهمندانه قدرت جاودان است.

 آخرین بخش پژوهش من، از طریق تحلیل تشویق‌ها و تحسین‌های رومی و مسیحی، رابطه حكومت و شكوهمندی، به عنوان ساختاردو قطبی، ماشین حكومتی غرب را به پرسش می‌گیرد. به نظر می‌رسد كه شكوهمندی و تحسین‌ها و تشویق‌ها در حكومت‌های مدرن نه تنها از بین نمی‌روند، بلكه برعكس گسترش افراطی آن‌ها را در قلمرو رسانه‌ها و اتفاق نظرها می‌بینیم.

مرهمی بر زخم خویشتن كامانه؟



 

مقاله زیر ترجمه درس‌گفتاری است كه آگامبن اخیرا ایراد كرده است و به مفهوم «جنبش» Movement می پردازد. از جورجو آگامبن و درباره او پیشتر در همین صفحه نوشته هایی را خوانده اید. آگامبن فیلسوف سیاسی، زبان شناس و محقق صاحب نام ایتالیایی است كه پروژه سه جلدی او با نام «هوموساكر» تأثير عمیقی بر مباحثات اخیر در زمینه هایی چون مفهوم حاكمیت، حقوق بشر و سرشت قانون نهاده است.

    
تاملات من در این‌جا نتیجه احساس مبهم كسالت و پرسش هایی است كه چندی پیش در جریان سمیناری همراه با آنتونیو نگری و لوكا كاسارینی۱ و دیگران در شهر ونیز از خود پرسیدم. در این سمینار یك كلمه بود كه پی درپی مطرح می شد و شركت كنندگان درباره اش بحث می كردند: جنبش
movement. جنبش كلمه ای است كه در سنت ما پیشینه ای طولانی دارد و چنان می نماید كه در بحث ها و مداخله های نگری دارای بیشترین بسامد است. در كتاب پرآوازه‌اش۲ نیز هرجا كه ضرورت تعریف مفهوم «انبوهه» multitude۳ احساس می شود، بنا به تدابیر نظری سروكله واژه جنبش پیدا می شود، مثلا هنگامی كه باید حساب مفهوم «انبوهه» را از گزینش كاذب میان حاكمیت و وضعیت بی سروری ] آنارشی، یا وضع جامعه ای كه در آن نشانی از دولت و قانون و دیگر سازمان های قدرت و زور نباشد جدا كرد. احساس كسالت من از این واقعیت سرچشمه گرفت كه برای اولین بار دریافتم آنانی كه مدام از این كلمه استفاده می كنند هیچ گاه زحمت تعریف آن را به خود نمی دهند. در گذشته، من در كنش فكری خویش از قاعده ای ضمنی پیروی می كردم: این ضابطه كه «وقتی می بینی جنبش در جایی هست وانمود كن آنجا نیست و وقتی آنجا نیست وانمود كن هست.» اما راست این بود كه معنای این واژه بر من روشن نبود. جنبش جزء واژه هایی است كه برحسب ظاهر همه آنها را می فهمند ولی هیچ كس نمی تواند تعریف شان كند. مثلا می توان پرسید: این كلمه از كجا آمده است چرا یك حركت قاطع یا سرنوشت ساز سیاسی را جنبش می نامند پرسش های من نتیجه تشخیص این مهم اند كه دیگر نمی توان این مفهوم را تعریف ناشده به حال خود رها كرد، ما باید درباره «جنبش» فكر كنیم چرا كه این مفهوم جزء عناصر نیندیشیده تفكر ما است، وانگهی مادام كه این مفهوم را تعریف ناشده و نیندیشیده به كار بندیم با این خطر رودرروییم كه به گزینش ها و راهبردهایمان لطمه زند. این را صرفا وسواسی فیلولوژیك یعنی مربوط به حوزه زبان شناسی تاریخی و ناشی از این واقعیت نپندارید كه اصطلاح شناسی اساسا كنشی شعری است و بنابراین وجه مولد زاینده تفكر است، همچنین تنها بدین منظور خیال تعریف مفهوم جنبش را ندارم كه تعریف مفاهیم كار من یا عادت من است. راستش را بخواهید، من فكر می كنم به كار گرفتن مفاهیم بدون نقادی آنها علت بسیاری شكست ها و ناكامی ها می تواند باشد. از این روی است كه می خواهم نخستین گام های پژوهشی را بردارم كه درصدد است این كلمه را تعریف كند، پس به ذكر چند نكته اساسی به قصد تعیین مسیر پژوهش در آینده بسنده خواهم كرد.

ابتدا، تعدادی اطلاعات نه چندان مهم تاریخی: مفهوم جنبش یا همان حركت، كه در علم و فلسفه تاریخی طولانی دارد، در سیاست تازه در قرن نوزده بود كه معنایی دارای موضوعیت حقوقی و قانونی یافت. یكی از نخستین نمودهای آن در عرصه سیاست به انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه بازمی گردد كه عاملان تحول خود را «هواخواهان جنبش» partie du movement و مخالفان خویش را «هواخواهان نظم موجود» partie du Lصorder نامیدند. تنها در كارهای لورنس فن شتاین۴، متفكری كه هم بر ماركس تأثير نهاد هم بر اشمیت، این مفهوم دقت و صلابت بیشتری پیدا كرد و رفته رفته كاربردی استراتژیك یافت. فن شتاین در كتاب خود با عنوان «تاریخ جنبش اجتماعی در فرانسه» ۱۸۵۰ مفهوم جنبش را به صورت برابر نهاد دیالكتیكی مفهوم «دولت» به كار بست. دولت عنصر ایستا و حقوقی جامعه است و حال آنكه جنبش جلوه گاه نیروهای پویای جامعه است جالب توجه است كه دولت state از «status» لاتین ریشه گرفته است و آن از مصدر «sto» به معنای ایستادن و بدین ترتیب، در لفظ هم دولت و ایستایی با هم گره خورده اند.م. پس جنبش همواره اجتماعی است و در مقام ستیز و مقابله با دولت جای دارد و بدین قرار جنبش نمایانگر تقدم پویای جامعه بر نهادهای قضایی و دولتی است. با این همه، فن شتاین تعریفی از جنبش به دست نمی دهد: او به جنبش خصلتی پویا نسبت می دهد و از كاركرد ویژه آن یاد می كند اما نه تعریفی از آن پیش می نهد و نه جایگاه آن را روشن می نماید.

سرنخ تاریخی جالب توجهی در تاریخ جنبش ها در كتاب آرنت راجع به رژیم های یكه تاز «سرچشمه های توتالیتاریسم» یافت می شود. او نیز جنبش را تعریف نمی كند اما نشان می دهد كه بلافاصله قبل و بعد از جنگ اول جهانی جنبش ها در اروپا در تقابلی استراتژیك با حزب ها كه پای در دوره ای بحرانی می گذاشتند، تحولی استثنایی و بی نظیر را از سر گذراندند.

در این دوره شاهد غلیان بی سابقه مفهوم و پدیده جنبش ایم، واژه ای كه هم در سخن پراكنی های «راست»ها به كار می رود هم در گفتار «چپ»ها: فاشیسم و نازیسم همواره در وهله اول خود را به عنوان جنبش معرفی می كنند و تنها در گام های بعدی است كه از حزب بودن خود دم می زنند.

از اینها گذشته، واژه جنبش مرز های قلمرو سیاست را درمی نوردد و پای در حوزه های دگر می گذارد: وقتی فروید در ۱۹۱۴ مقارن با آغاز جنگ اول جهانی بر آن می شود تا كتابی در توصیف مواضع خویش بنگارد، از قسمی «جنبش روانكاوی» نام می برد. در اینجا هم اثری از هیچ گونه تعریف مفهوم به چشم نمی آید، اما در پاره ای لحظه ها و برهه های تاریخ پاره ای كلمات رمزی آشكارا خود را تحمیل می كنند و كسی را یارای ایستادگی در برابر آنها نیست و بدینسان است كه افراد یا گروه هایی با آرا و عقاید متضاد آن كلمات را می پذیرند بی كه نیازی به تعریف آنها احساس كنند. از سیر پژوهش من لحظه مشكل آفرین و دستپاچه كننده، لحظه ای كه بی بصیرتی نسبت به این مفهوم از پرده برون می آید، لحظه ای بود كه دریافتم یگانه كسی كه در جهت تعریف مفهوم جنبش كوشیده و گام هایی برداشته حقوقدانی بوده كه داغ عضویت در حزب نازی را برجبین دارد: كارل اشمیت.
در ۱۹۳۳ مقارن با سقوط جمهوری وایمار و به قدرت رسیدن هیتلر در جستاری با عنوان «دولت، جنبش، مردم» و با عنوان فرعی «اركان سه گانه وحدت سیاسی»، اشمیت می كوشد كاركرد اساسی و سیاسی مفهوم جنبش را معین نماید. چیزی كه خاطر را می آزارد و آدم را دستپاچه می كند این است كه اشمیت در این مقاله سعی می كند ساختار قانونی و قانون سالار حكومت نازی ها را توضیح دهد. من فرضیه وی را به اختصار باز خواهم نمود، با این فرض كه می دانم این رابطه بی قید و بند با متفكری عضو حزب نازی نیازمند توضیح است. بر وفق نظر اشمیت، وحدت سیاسی حكومت نازی ها استوار بر سه ركن یا عنصر اساسی است: دولت، جنبش و مردم. چفت و بست قانونی رایش سوم از پیوند و تمایز این سه عنصر مایه می گیرد. ركن اول دولت است كه بعد ایستای سیاست است: دم و دستگاه ادارات و وزارات، از طرف دیگر، مردم را داریم كه حواس تان باشد ركن غیر سیاسی ای است كه در سایه و در ذیل حمایت جنبش می بالد. جنبش عنصر سیاسی واقعی است، ركن سیاسی پویایی كه در نسبت با حزب ناسیونال سوسیالیسم و سمت و سوی حزب قالب معین خود را پیدا می كند، اما از دید اشمیت، پیشوا
Fuhrer
تنها یكی از مظاهر مجسم جنبش است و نه چیزی بیش از آن. به عقیده اشمیت این ساخت سه پاره در دم و دستگاه قانونی دولت شوروی هم حضور دارد.
    نخستین نكته ای كه باید گوشزد كنم این است كه اولویت مفهوم جنبش از نقش غیرسیاسی شدن مردم نشٲت می گیرد یادتان باشد كه مردم آن عنصر یا ركن غیرسیاسی است كه در سایه و در ذیل حمایت جنبش می بالد. پس هنگامی كه مفهوم دموكراتیك مردم به منزله پیكره ای سیاسی در محاق می رود، «جنبش» به مفهوم تعیین كننده و محوری سیاست بدل می شود. جنبش ها هنگامی سر بر می آورند كه دموكراسی به آخر خط می رسد. اصولا هیچ جنبش دموكراتیكی در كار نیست اگر مراد از دموكراسی چیزی باشد كه بنا به سنت مردم را پیكره سیاسی مقوم دموكراسی می داند. بر پایه این مقدمات سنت های انقلاب چپ با نازیسم و فاشیسم هم داستان اند. تصادفی نیست كه آن دسته متفكران زمانه ما كه می كوشند به پیكره های سیاسی تازه بیندیشند، كسانی چون تونی نگری را می گویم، از مردم فاصله می گیرند. از دید من این قضیه مهم و با معنا است كه دوروبر عیسی هیچ گاه اثری از «لائوس» یا «دموس» واژگان فنی برای مردم دیده نمی شود. آنچه هست «اكلوس»
oclos است و بس توده، انبوهه، یا خلایق. مفهوم جنبش متضمن افول مفهوم كلی مردم در مقام پیكره سیاسی قوام بخش سازنده دموكراسی است.

دومین دلالت ضمنی این مفهوم اشمیتی از جنبش آن است كه مردم عنصری غیرسیاسی است كه رشدش در گرو حمایت جنبش است، یعنی بدون جنبش قوام و دوام رشد مردم منتفی است اشمیت از واژه wachsen استفاده می كند كه در آ لمانی دلالت بر رشد به مفهوم زیست شناختی كلمه دارد. متناظر با این مردم غیرسیاسی باید از حوزه غیرسیاسی اداره امور سخن گفت، اشمیت در عین حال از دولت صنف گرای فاشیسم یاد می كند. امروز كه در این مفهوم نظر می كنیم، نمی توانیم در این قسم غیرسیاسی انگاشتن مردم، ابتنای ضمنی و پنهان آن را بر خصلت زیست سیاسی آن گره خوردن سیاست با زندگی در مفهوم مردم تشخیص دهیم، حقیقتی كه اشمیت هرگز جرات تصریح به آن را ندارد. مردم اینك دیگر پیكره سیاسی سازنده دموكراسی نیست بلكه به «جمعیت» محض قلب ماهیت یافته: موجودیتی كه در ذیل مقولات جمعیت نگاری و زیست شناسی جای می گیرد و فی نفسه غیرسیاسی است. موجودیتی كه باید از آن حمایت كرد و زیر بالش گرفت و پرورشش داد. طی قرن ۱۹ آن هنگام كه مردم موجودیت سیاسی خود را از كف داد و به جمعیت هایی بدل شد كه تحت مقولات جمعیت شناسی و زیست شناسی قرار می گرفتند، جنبش به قالب یك ضرورت درآمد. این نكته ای است كه باید از آن آگاه باشیم: ما در عصری زندگی می كنیم كه استحاله یافتن مردم به جمعیت رخدادی مسلم است، ما در برابر تحولی ایستاده ایم كه روی داده و به انجام رسیده است. مردم به معنایی كه فوكو در نظر داشت موجودیتی زیست سیاسی است و از همین روی مفهوم جنبش را ضروری می سازد. اگر می خواهیم همچون تونی نگری از منظری متفاوت به مفهوم زیست سیاست فكر كنیم، اگر اینك به سیاسی شدن درونی حوزه زیست سیاسی می اندیشیم، حوزه ای كه از پیش سر تا پا سیاسی شده و نیازی به سیاسی شدن از طریق جنبش ندارد، آنگاه باید در مفهوم جنبش نیز از نو بیندیشیم.
این كار دشوار تعریف ضرورت دارد زیرا اگر قرائت اشمیت را پی گیریم و ادامه دهیم به پرسش های سردرگم كننده مخاطره آمیزی برمی خوریم: تا جایی كه ركن سیاسی تعیین كننده یعنی عنصر خود آیین و مستقل جنبش است و مردم عنصر غیرسیاسی است، جنبش تنها از این طریق وجود خود را می تواند سیاسی قلمداد كند كه به پیكره غیرسیاسی مردم وقفه یا درنگی درونی نسبت دهد كه امكان سیاسی شدن آن را فراهم سازد آگامبن برای بیان این وقفه یا درنگ از كلمه
caesura استفاده می كند كه در اصل، اصطلاحی ادبی است به معنای «سكته ملیح» در میان مصراع شعر. این وقفه یا درنگ در اشمیت آن چیزی است كه او هویت یا وحدت نوع species یعنی نژادپرستی می خواند. در این نقطه است كه اشمیت به اوج هم هویتی یا یگانگی با نژادپرستی و بالاترین حد هم سویی با نازیسم می رسد. در این حرفی نیست اما باید تصدیق كنیم كه این انتخاب، مجبور شدن به شناسایی یك وقفه یا درنگ در پیكره غیرسیاسی مردم، جزء تبعات بلافصل تصور او از كاركرد ویژه جنبش است. اگر جنبش عنصر سیاسی و دارای موجودیت مستقل و خودآیین است، سیاست خود را از كجا می تواند بیرون بكشد سیاست جنبش تنها می تواند بر پایه توانایی آن در شناسایی یك دشمن در درون مردم بنا گردد، و در مورد اشمیت این دشمن عنصری از جامعه است كه از نژادی بیگانه است. جایی كه جنبش هست همواره وقفه یا درنگی هست كه در میان مردم شكاف می اندازد و مردم را تقسیم می كند و در این مورد هویت دشمن را تعیین می كند.

از این روی است كه فكر می كنم باید در مفهوم جنبش و نسبت آن با مردم و «انبوهه» بازاندیشی كنیم. در اشمیت می بینیم عناصری كه از جنبش حذف و بیرون گذاشته می شوند به صورت چیزی كه باید درباره اش تصمیم گرفت و تكلیفش را مشخص كرد بازمی گردند، یعنی عنصر سیاسی باید تكلیف عناصر غیرسیاسی را روشن كند. این عنصر غیرسیاسی ممكن است نژادی باشد ولی در عین حال ممكن است قسمی مدیریت حكومت بر جمعیت ها باشد، چنان كه امروزه شاهدیم.

اما پرسش های من:

آیا امروز همچنان باید مفهوم جنبش را به كار بندیم اگر جنبش معرف قسمی آستانه سیاسی شدن عنصر غیرسیاسی باشد، آیا ممكن است جنبشی به غیر از جنگ داخلی در كار باشد یا به عبارت دیگر: از چه طریق می توانیم در مفهوم جنبش و نسبت به آن با زیست سیاست بازاندیشی كنیم

در این مقام، هیچ پاسخی برای این پرسش ها ارائه نخواهم كرد، این پروژه ای بلند مدت است با این حال پاره ای سرنخ ها را با شما در میان خواهم گذاشت:

مفهوم جنبش حركت ها در اندیشه ارسطو جایگاهی محوری دارد، ارسطو از كی نسیس kinesis واژه یونانی به معنای حركت و تغییر برحسب رابطه میان قوه و فعل actص potenza یا بالقوه و بالفعل سخن می گوید. ارسطو حركت یا جنبش را به مثابه فعل یك بالقوه از آن جهت كه بالقوه است تعریف می كند و نه به مثابه گذر از قوه به فعل. ارسطو در كتاب «متافیزیك» تصریح می كند كه «حركت هنگامی هست كه خود فعلیت موجود است، نه زودتر و نه دیرتر از آن، مثلا مفرغ بالقوه مجسمه است ولی فعلیت مفرغ به عنوان مفرغ حركت نیست بلكه فعلیت موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه است، حركت نامیده می شود. به تعبیر ارسطو، وقتی شیء ساخته شدنی مثل مفرغ كه قابل تبدیل به مجسمه است از آن جهت كه ما آن را ساخته شدنی می نامیم «بالفعل» موجود باشد در حال ساخته شدن است و این خود جریان ساخته شدن است كه حركت نامیده می شود. ابن سینا به تٲسی از ارسطو حركت را قسمی فعلیت یا به تعبیر خودش «كمال» می گیرد: «حركت به خودی خود كمال و act یا (actuality است یعنی بالفعل شدن، چه در برابر آن قوه ای است زیرا هرچیزی گاهی متحرك بالقوه است و گاهی متحرك بالفعل و به كمال و فعل و كمال فعلیت او همان حركت است نك: «فن سماع طبیعی» از كتاب «شفا» به تحریر محمدعلی فروغی، امیركبیر، ص ۱۰۲.م.

در وهله دوم، ارسطو می گوید كه حركت یا جنبش همواره اته لس ateles است یعنی فعلی ناتمام و بدون پایان است. در اینجا به اعتقاد من جرح و تعدیلی در دیدگاه وی لازم است، و شاید تونی در این موضوع استثنائا با من همداستان باشد: جنبش هر آینه ساختن یك بالقوه به مثابه بالقوه یعنی از آن حیث كه بالقوه است می باشد. اما اگر این درست باشد، نمی توانیم جنبش را چیزی خارج یا مستقل از «انبوهه» درنظر بگیریم. جنبش هرگز نمی تواند سوژه یا فاعل یك تصمیم، سازمان دهی و جهت دهی به مردم باشد یا ركن سیاسی كردن انبوهه یا مردم باشد.

یكی دیگر از ابعاد جالب توجه در ارسطو این است كه حركت یا جنبش فعلی ناتمام است، بدون غایت و پایان telos و این یعنی جنبش تا هست با قسمی حرمان و احتیاج با نبود غایت و پایان پیوندی ذاتی دارد. جنبش همواره به ذات خویش همان رابطه با فقدان خود، با بی غایتی خود، است، به عبارت دیگر جنبش یا حركت همان نبود ارگون ergon، واژه یونانی به معنی انرژی یا تلوس telos، واژه یونانی به معنی غایت و مقصد و اپرا opera، واژه لاتینی به معنی كار.

نكته ای كه من بر سر آن همواره با تونی اختلاف دارم تاكیدی است كه او بر مقوله «تولیدگری» productivity می گذارد. در اینجا باید غیبت «اپرا» كار یا عمل را به عنوان مقوله ای محوری احیا كنیم. این موضوع بیانگر محال بودن یك غایت telos و انرژی یا كار ویژه ergon برای سیاست است. جنبش همان نامعین بودن و ناكامل بودن هرگونه سیاست است. سیاست در همه حال با گنگی و ناتمامی همراه است. جنبش همواره پس مانده ای به جا می گذارد.

از این منظر شعاری را كه من به عنوان قاعده ای برای خودم ذكر كردم می توان در دل هستی شناسی تازه ای از نو صورت بندی كرد: جنبش آن است كه اگر هست چنان است كه گویی نبوده است، جنبش خود را كم دارد manca a se stesso و اگر نیست، چنان است كه گویی بوده است، جنبش از خود بیش است. جنبش یعنی آستانه گنگی و بی مرزی میان قسمی مازاد و قسمی نقصان كه مرز هر سیاست را در ناتمامی سازنده و قوام بخش آن سیاست مشخص می كند.

 Giorgio Agamben: Movement، published in زmakewords Spring 2005.

یادداشت های مترجم:

۱. لوكا كاسارینی Luca Casarini فعال سیاسی ایتالیایی و از هواداران سابق جنبش «توته بیانكه» Tute Bianche یا «سفیدجامگان» است. كاسارینی در جنبش یاد كرده و در تحول و تكامل آن نقش چشمگیری داشت. «سفیدجامگان» جنبش اجتماعی پیكارجوی ایتالیایی بود كه در ۱۹۹۴ بنیاد شد و ۷ سال مبارزه كرد. بنیاد كار جنبش بر نافرمانی مدنی و اجتماعی بود و اعضای جنبش روپوش هایی سرتاپا سفید بر تن می كردند و عملا مانع و سدی سفید در برابر حملات پلیس می ساختند و به صورت بلوك هایی گویی ساخته از پنبه و پوشال تظاهرات برپا می كردند. ریشه این جنبش تظاهراتی بود كه فعالان جنبش ضدجهانی سازی در ایتالیا به راه انداختند.

۲. آگامبن به كتاب مشهور و پرفروش «امپراتوری» نوشته آنتونیو نگری و مایكل هارت اشاره می كند. این دو در سال ۲۰۰۴ پروژه خود را با انتشار كتاب «انبوهه: جنگ و دموكراسی در عصر امپراتوری» تداوم بخشیدند.

۳. «انبوهه» را در ازای multitude آورده ام، انبوهه در فارسی به گروهی ناهمگون از مردم گویند كه در یك جا گرد آمده باشند نك: فرهنگ سخن. Multitude به معنای «فراوانی» و نیز «توده» یا «جمعیت» است. نگری و هارت این اصطلاح را از اسپینوزا برگرفتند و به نحو جدلی در تقابل با تعبیر «مردم» و مفاهیم متناظر آن مانند «طبقه» در مقام فاعلیت سیاسی به كار بردند. نگری و هارت و تنی چند از متفكران سیاسی ایتالیایی و فرانسوی با استعمال «انبوهه» به جای «مردم» می خواهند از ظهور پدیده تازه ای از جمعیت سخن بگویند در جهانی كه دم به دم شبكه ای تر می شود به عقیده این گروه، «انبوهه» به خودی خود پتانسیل براندازی امپراتوری و برقراری دموكراسی راستین را دارد.
۴.
Lorenz von Stein ۱۸۹۰ ۱۸۱۵. متفكر آلمانی كه كارهای پرشماری در زمینه «اداره امور عمومی» و «دستگاه دولت» در نیمه دوم قرن ۱۹ منتشر كرد. او از نخستین كسانی بود كه دریافتند دولت مدرن در عمل نهادی اداری است. تلاش او در راه پی ریزی تحقیقی جامع درخصوص اداره امور عمومی و نهاد دولت مایه الهام متفكران بسیاری شد كه پس از او این پروژه را پی گرفتند. او خطوط كلی تفسیری اقتصادی از تاریخ را ترسیم كرد كه مفاهیم پرولتاریا طبقه كارگران صنعتی و مبارزه طبقاتی را دربرداشت. با وجود شباهتی كه بین ایده های او و خطوط اصلی ماركسیسم به چشم می آید، نمی توان با قطعیت گفت ماركس به چه میزان از آرای او تأثير پذیرفته است. لازم به ذكر است كه فن شتاین تنها ۳ سال از ماركس بزرگ تر بود.

مترجم: صالح نجفی

 

 

 

گرایش غالب در سیاست قدرت معاصر، به زعم جورجو آگامبن، گرایش  به سوى ایجاد نوعى وضعیت استثنایى فراگیر است كه رفته رفته به قاعده بدل مى شود. براى آگامبن این وضعیت اضطرارى یا استثنایى (the state of emergency or the state of exception)، كه در حكم پارادایم سیاست حاضر است، صرفاً محصول عصر مدرن نیست بلكه به واقع از بدو امر جوهر سیاست یا همان فرآیند ادغام افراد بشر در دولت شهر را بر مى سازد. به همین دلیل او براى تبیین وضعیت استثنایى به بررسى اصطلاحى مربوط به قوانین روم باستان مى پردازد. آگامبن در چهار گانه «هومو ساكر» (۱- هوموساكر: قدرت حاكم و حیات برهنه ۲- وضعیت استثنایى ۳- از آشویتس چه باقى مانده است، و چهارمى در حال نوشته شدن است) این تلقى از سیاست و متافیزیك غربى را بسط داده است. براى این كار او به آراى دو تن از متفكران قدیمى تر یعنى والتر بنیامین و كارل اشمیت رجوع مى كند، كسانى كه مسأله وضعیت استثنایى را هر یك به شیوه خود به یكى از مضامین اصلى نظریه خویش بدل كرده بودند. «جنگ علیه تروریسم» و «لیبرال دموكراسى جهادگر» ایالات متحده نمونه بالفعل و فراگیرى از همین گرایش معطوف به ایجاد وضعیت استثنایى براى تصرف تام عرصه قانون است. جورجو آگامبن استاد فلسفه در دانشگاه ورونا است. متن حاضر خلاصه درسگفتارى است كه وى در مركز رولان بارت (دانشگاه پاریس، دنى دیدرو) ایراد كرده است.

كارل اشمیت در اثر خویش «الاهیات سیاسى» (۱۹۲۲) قرابتى بنیادین میان وضعیت استثنایى و حاكمیت برقرار مى سازد. ولى به رغم آنكه شرح هاى بسیارى بر تعریف مشهور او از حاكم در مقام «كسى كه قادر است اعلام وضعیت استثنایى كند» وجود دارد، ما همچنان فاقد نظریه اى مبتكرانه در باب وضعیت استثنایى در محدوده قانون عمومى هستیم. نزد نظریه پردازان حقوق و نیز به همان نسبت نزد مورخان حقوق، به نظر مى رسد گویى مسأله بیشتر به پرسشى ناظر به واقعیت مربوط است تا یك پرسش حقوقى ناب.

خود تعریفِ این اصطلاح نیز پیچیده است، زیرا در سرحد یا مرز قانون و سیاست واقع است. مطابق تلقى اى رایج، وضعیت استثنایى بر «حاشیه یا لبه غیرقطعی فصل مشترك امر قانونى و امر سیاسى» واقع است و برسازنده «نوعى نقطه عدم تعادل میان قانون عمومى و واقعیت سیاسى» است. با این حال تعیین حدود آن ضرورت و فوریت خاص خود را دارد و به واقع اگر تمهیدات استثنایى اى كه شاخصه  وضعیت اضطرارى اند، خود محصول دوره هاى بحران سیاسى باشند و اگر آنها را درست به همین دلیل ضرورتاً باید به مثابه امورى برخاسته از عرصه سیاسى فهمید و نه عرصه حقوق و قانون اساسى، لاجرم دچار وضعیت پارادوكسیكالِ تمهیداتى قانونى خواهند شد كه نمى توان آنها را از منظرى قانونى فهمید، و وضعیت استثنایى خود را به منزله شكل قانونى آن چیزى عرضه خواهد كرد كه به واقع فاقد هر نوع شكل قانونى است.

افزون بر آن اگر استثناى حاكم [یا اعلام شده از سوى حاكم] در حكم همان ترتیبات بنیادینى باشد كه به لطف آن قانون با حیات پیوند مى خورد تا بدین سان قانون دقیقاً از طریق به حالت تعلیق درآوردنِ كاربست خودش حیات را در خود ادغام كند، لاجرم نظریه وضعیت اضطرارى در حكم شرط اولیه اى خواهد بود براى فهم پیوند میان موجود زنده و قانون. بركشیدن آن حجابى كه منطقه نامعلوم و غیرقطعى موجود میان قانون عمومى و واقعیت سیاسى، از یك سو، و نظام قانونى و حیات، از سوى دیگر، را مى پوشاند به معناى دریافتن دلالت و اهمیت این تفاوت (مفروض) میان امر سیاسى و امر قانونى و میان قانون و حیات است.

از جمله عناصرى كه تعریف وضعیت اضطرارى را پردردسر مى‌سازد، رابطه اى است كه این وضعیت با جنگ داخلى، شورش و حق مقاومت دارد و به واقع، از آنجا كه جنگ داخلى نقطه مقابل وضعیت عادى است، گرایش بدان دارد كه با وضعیت استثنایى اى ادغام شود كه در حكم واكنش دولت در مواجهه با وخیم ترین شكل نزاع داخلى است. از این طریق، قرن بیستم پدیده اى پارادوكسیكال را به وجود آورده است كه چنین تعریف مى شود: «جنگ داخلی قانونى». بگذارید نگاهى بیندازیم به نمونه آلمان نازى. درست پس از آنكه هیتلر به قدرت رسید (یا به بیان دقیق تر، درست پس از آنكه قدرت به او پیشكش شد)، در ۲۸ فوریه ۱۹۳۳ او «فرمان حمایت از مردم و دولت» را صادر كرد. این فرمان تمام مواد قانون اساسى وایمار را كه حافظ آزادى هاى فردى بودند به حالت تعلیق درآورد. از آنجا كه این فرمان هیچ گاه لغو نشد، از منظرى قانونى مى توان گفت كه كل دوره رایش سوم یك وضعیت استثنایى دوازده ساله بود، و بدین معنا مى توانیم توتالیتاریسم مدرن را در مقام نهادى تعریف كنیم كه از طریق نوعى وضعیت استثنایى، از طریق نوعى وضعیت مبتنى بر جنگ داخلی قانونى، نه فقط حذف حریفان سیاسى بلكه نابودى و حذف تمامى آن گروه هایى از جمعیت را ممكن مى سازد كه در برابر ادغام شدن در نظام سیاسى مقاومت مى كنند. از این رو، ایجاد عامدانه نوعى وضعیت اضطرارى همیشگى به یكى از مهم ترین تمهیدات دولت هاى معاصر، از جمله دموكراسى ها، بدل شده است. به علاوه چندان ضرورى نیست كه یك وضعیت استثنایى در مفهوم فنى این اصطلاح اعلام شود.

دست كم از زمان فرمان ناپلئون در ۲۴ دسامبر ۱۸۱۱ بدین سو، دكترین فرانسه نوعى حكومت نظامى «جعلى یا سیاسى» را در تقابل با حكومت نظامى واقعى قرار داده است. در این بافت و زمینه، نظام حقوقى انگلستان از نوعى«اضطرار یا استثناى موهوم» سخن به میان مى آورد؛ نظریه پردازان حقوقى نازى به نحوى نامشروط از نوعى«وضعیت استثنایى عامدانه» به منظور استقرار دولت ناسیونال سوسیالیستى حرف مى زدند. طى جنگ هاى جهانى، توسل به وضعیت اضطرارى در میان همه دولت هاى متخاصم گسترش یافت. امروزه در مواجهه با پیشروى بى وقفه آنچه مى توان آن را به عنوان نوعى «جنگ داخلى جهانى» تعریف كرد، وضعیت استثنایى بیش از پیش بدان سو مى گراید كه خود را در مقام پارادایم غالب حكومت در سیاست كنونى عرضه كند. به محض آنكه وضعیت استثنایى به قاعده بدل مى شود این خطر به وجود مى آید كه این نوع استحاله یك تمهید موقتى و استثنایى به نوعى تكنیك حكومت، مستلزم از بین رفتن تمایز سنتى میان اشكال گوناگون قانون اساسى شود.

دلالت بنیادین وضعیت استثنایى، در مقام ساختار بنیادینى كه از طریق آن قانون، موجود زنده را در بر مى گیرد و ادغام مى كند- آن هم از طریق به حالت تعلیق درآوردن خویش- با وضوحى تمام در قالب فرمان نظامى اى تجلى یافته است كه رئیس جمهور ایالات متحده در ۱۳ نوامبر ۲۰۰۱ آن را صادر كرد. مطابق این فرمان، غیرشهروندانِ مظنون به فعالیت هاى تروریستى تحت نظارت قضایى خاصى قرار مى گرفتند كه «بازداشت نامحدود» و دادگاه هاى نظامى را نیز شامل مى شد. «لایحه میهنى» ۲۶ اكتبر ۲۰۰۱ پیشتر به دادستانى كل، این اختیار را داده بود كه هر خارجى مظنون به تهدید امنیت ملى را توقیف كند. با این حال، این خارجى مى بایست ظرف هفت روز یا اخراج مى شد یا متهم به جرمى. آنچه در فرمان بوش تازگى داشت این بود كه شأن حقوقى و قانونى این افراد را به طور ریشه اى از بین برد و موجوداتى به وجود آورد كه نه مى توانستند نام و عنوانى داشته باشند و نه بر اساس قانون طبقه بندى شوند. عناصر رژیم طالبان كه در افغانستان به اسارت درآمدند نه تنها از رده اسراى جنگی تعریف شده توسط كنوانسیون هاى ژنو حذف شده اند، بلكه در هیچ یك از حوزه هاى قضایی استقراریافته از سوى قانون آمریكا نیز جاى نمى گیرند: آنها نه زندانى اند و نه متهم، بلكه محبوسانى صرفند، آنها زیر سیطره حاكمیت كاملاً دوفاكتو یا عملى اند، منقاد اسارتى كه نه تنها به مفهومى زمانى بلكه در سرشت خود نیز نامحدود است، زیرا خارج از قانون و تمام صور نظارت حقوقى و قانونى قرار دارد. با محبوسان خلیج گوانتانامو، حیات برهنه به حد اعلاى عدم  تعیین خویش رجعت مى كند. پیگیرترین و دقیق ترین كوشش براى ساختن نظریه  اى در باب وضعیت استثنایى را مى توان در آثار كارل اشمیت یافت. جنبه هاى بنیادین نظریه او در «دیكتاتورى» و نیز «الاهیات سیاسى»، كه یك سال بعد منتشر شد، آمده است. از آنجا كه این دو كتاب (اوایل دهه ۱۹۲۰) پارادایمى را شكل مى دهند كه نه تنها همچنان اكنونى است بلكه از قضا فقط ممكن است در شرایط امروز شكل كامل خود را بیاید، به دست دادن شرحى اجمالى از تزهاى بنیادین آنها ضرورى است. هدف این هر دو كتاب گنجاندن وضعیت استثنایى در بافت و زمینه قانونى است. اشمیت به خوبى مى داند كه وضعیت استثنایى، تا آنجا كه معادل «تعلیق نظام قانونى در كلیتش» است، به نظر مى رسد «از چنگ هر نوع ملاحظه قانونى بگریزد»؛ ولى نزد او مسأله حصول اطمینان از وجود پیوندى است، حال از هر نوع، میان وضعیت استثنایى و نظام قانونى: «وضعیت استثنایى همواره از آنارشى و آشوب متمایز است و، به تعبیر قانونى، همچنان نظمى در آن وجود دارد، حتى اگر نظمى قانونى نباشد.» این صورت بندى پارادوكسیكال است، زیرا آنچه باید در نظام قانونى ادغام شود ذاتاً بیرون از آن است و دقیقاً متناظر با تعلیق خود نظم قانونى است. كارگزار این نوع ادغام وضعیت استثنایى در نظام قانونى هر سرشتى هم كه داشته باشد، اشمیت نیازمند آن است كه نشان دهد تعلیق قانون همچنان از حیطه قانونى بر مى خیزد، نه از آنارشى صرف. بدین طریق وضعیت استثنایى نوعى منطقه بى قانونى(anomy) را در قانون ایجاد مى كند كه به زعم اشمیت سامان دادن و نظم دهى عملى و مؤثر به واقعیت را ممكن مى سازد. اكنون مى فهمیم كه چرا نظریه وضعیت استثنایى، در «الاهیات سیاسى»، را مى توان به عنوان آموزه اى در باب حاكمیت پیش نهاد. بدین سان اطمینان حاصل مى آید كه حاكم، كه مى تواند اعلام وضعیت استثنایى كند، به نظام قانونى متصل و پایبند خواهد ماند. ولى دقیقاً از آن رو كه در اینجا تصمیم [حاكم] معطوف به الغاى هنجار است و نتیجتاً از آن رو كه وضعیت استثنایى معرف نظارت بر مكانى است كه نه بیرونى است و نه درونى، «حاكم بیرون از نظام قانونى اى باقى مى ماند كه در حالت به هنجار معتبر است و با این حال بدان تعلق دارد، زیرا مسئول تصمیم گیرى در این مورد است كه آیا قانون اساسى باید یك سر به حالت تعلیق درآید یا نه.» بیرون بودن و با این حال تعلق داشتن: چنین است ساختار توپولوژیك وضعیت استثنایى، و از آنجا كه هستى حاكم، یعنى كسى كه در مورد استثنا تصمیم مى گیرد، منطقاً توسط خود همین ساختار تعریف مى شود و تعین مى یابد، شاخصه او را احتمالاً مى توان به یارى نقیض گویى «از خود بیرون شدن- تعلق» نمایاند.

۱- در سال ۱۹۹۰ در نیویورك، ژاك دریدا درسگفتارى ارائه داد با عنوان«زور قانون (Force de loi) شالوده عرفانى اقتدار». این درسگفتار كه به واقع قرائت مقاله اى از بنیامین با عنوان«نقد خشونت» بود، بحث دامنه دارى میان فیلسوفان و نظریه پردازان حقوق به راه انداخت. این كه هیچ كس تحلیلى از فرمول به ظاهر معمایى عنوان درسگفتار به دست نداد، نه تنها نشانه اى است از شكاف عمیقى(chiasm) كه فرهنگ فلسفى را از فرهنگ حقوقى جدا مى كند، بلكه همچنین نشانگر زوال و انحطاط دومى است. تركیب «زور قانون» به سنت دیرپاى قوانین رومى و قرون وسطایى بر مى گردد و در آنجا دلالت بر «توانمندى و ظرفیت ملزم ساختن» در معنایى عام دارد. ولى تنها در دوره مدرن، یعنى در متن انقلاب فرانسه بود كه این عبارت رفته رفته معرف ارزش عالی اعمالى گشت كه تجلى شان همان مجلسى بود كه نمایندگى مردم را به عهده داشت. در ماده ششم قانون اساسى ،۱۷۹۱ «زور قانون» معرف خصلت ماندگار و فسخ ناپذیز قانون است كه خود حاكم نیز قادر نیست آن را ملغى یا تعدیل كند. از منظرى فنى ذكر این نكته مهم است كه هم در آموزه مدرن و هم باستانى، تركیب «زور قانون» نه به خود قانون بلكه به احكام و فرامینى ارجاع مى دهد كه به اصطلاح واجد «زور قانون»اند- قوانینى كه صدور آنها در موارد معین و از همه مهمتر هنگام وضعیت اضطرارى یا استثنایى، به قدرت اجرایى تنفیذ شده است. مفهوم «زور قانون»، به منزله یك اصطلاح فنى حقوقى، معرف جدایى یا گسستى میان كارایى و نفوذ قانون و ذات صورى آن است، گسستى كه به لطف آن احكام و تمهیداتى كه به لحاظ رسمى و صورى (formally) در حكم قانون نیستند، همچنان از زور و نیروى آن برخوردار مى شوند. این نوع آشفتگى و درهم رفتن اعمالِ انجام شده توسط قدرت اجرایى و اعمال یا احكام قدرت قانون گذار مشخصه ضرورى وضعیت استثنایى است.(افراطى ترین نمونه آن مربوط به رژیم نازى است، همانطور كه آیشمان پیوسته تكرار مى كرد: «كلام پیشوا و زور قانون») در دموكراسى هاى معاصر نیز وضع قوانین توسط احكام حكومتى كه متعاقباً به تصویب پارلمان مى رسند، بدل به روالى ثابت شده است. امروزه جمهورى، پارلمانى نیست، حكومتى(govermental) است. لیكن از منظرى فنى ویژگى وضعیت استثنایى بیش از آنكه درهم رفتن و تمیزناپذیرى قدرت ها باشد، تفكیك زور قانون از خود قانون است. وضعیت استثنایى معرف رژیمى قانونى است كه در آن هنجار واجد اعتبار است ولى نمى تواند به اجرا در آید (چراكه زور یا نیرویى ندارد) و اعمال یا احكامى كه فاقد ارزش قانونى اند به زور قانون دست مى یابند. نهایتاً این بدین معناست كه زور قانون به منزله عنصرى نامتعین در افت و خیز و نوسان است كه هم مرجعیتِ مقتدرِ دولت و هم یك سازمان انقلابى مى توانند مدعى كسب آن شوند. وضعیت استثنایى در حكم نوعى فضاى آنومیك (anomic یا ناقانونى و بى قانونى، ولى نه به معناى هرج و مرج و آنارشى- م) است كه در آن مسأله اصلى همان قانون بدون قانون است. این قسم زور قانون به واقع عنصرى عرفانى و رازورانه، یا به بیان بهتر، روایتى موهوم است كه قانون به مدد آن مى كوشد آنومى یا بى قانونى را به جزئى از خویش بدل سازد. ولى چنین عنصر عرفانى اى را چگونه باید بفهمیم، عنصرى كه از طریق آن قانون از زائل گشتن خود جان به در مى برد و به مثابه زور یا نیرویى محض در بطن وضعیت استثنایى عمل مى كند؟

۲- كیفیت خاص وضعیت استثنایى زمانى به روشنى نمایان مى شود كه به بررسى تمهیدى در قانون روم باستان بپردازیم كه مى توان آن را الگوى اولیه وضعیت استثنایى دانست: یوستیتوم (iustitum تعلیق قانون). وقتى سناى روم در واكنش به وضعیتى كه به نظر مى رسید جمهورى را در معرض تهدید و خطر قرار مى دهد به حالت آماده باش در  مى آمد، آنها اعلام نوعى senatus consultum ultimum مى كردند، كه بر طبق آن كنسول ها (یا جانشینانشان و هر شهروندى) موظف مى شد از هر نوع تمهید ممكن براى تضمین امنیت دولت سود جوید. سناتوس كنسولتوم حاوى فرمانى بود كه به  حكم آن اعلام تومولتوس (tumultus) یا همان وضعیت استثنایى مى كردند، وضعیتى در واكنش به اغتشاش درونى یا شورشى كه نتیجه آن، صدور فرمان یوستیتوم بود.(اصطلاح یوستیتوم...تحت اللفظى دلالت دارد بر «متوقف یا معلق ساختن یوس (ius) یا همان نظام قانونى.») دستورشناسان رومى این اصطلاح را چنین تعریف مى كنند: «وقتى قانون نشانگر نوعى نقطه توقف است، درست همانطور كه خورشید در نقطه انقلاب تابستانى اینگونه است» نتیجتاً یوستیتوم نه نوعى تعلیق در چارچوب اداره  و سامان دهى عدالت، بلكه از آن بیش در حكم تعلیق خود قانون بود. اگر بخواهیم سرشت و ساختار وضعیت استثنایى را دریابیم، نخست باید جایگاه پارادوكسیكال این نهاد قانونى را بفهمیم كه به سادگى عبارت است از ایجاد یك حفره قانونى، ایجاد فضایى سراسر تهى گشته توسط قانون (ius). یوستیتومى را در نظر بگیرید كه سیسرو در یكى از گفتارهایش آن را ذكر مى كند. ارتش آنتونى در حال پیشروى به سوى روم است و سیسروى كنسول اعضاى سنا را با این عبارات خطاب قرار مى دهد:«ضرورى تشخیص مى دهم كه اعلام تومولتوس كنیم، یوستیتوم را به اجرا در آوریم و براى نبرد آماده شویم.» در اینجا ترجمه معمول یوستیتوم به «خلاء قانونى» كاملاً بى مورد به نظر مى رسد برعكس، در مواجهه با وضعیتى خطرناك، مسأله لغو محدودیت ها و موانعى است كه قوانین بر عمل قضات تحمیل مى كنند، یعنى در اساس ممنوعیت كشتن یك شهروند بودن رجوع به داورى عموم.

در مواجهه با این فضاى آنومیك كه به طرزى خشونت آمیز با فضاى دولت شهر در مى آمیزد، به نظر مى رسد هم نویسندگان كهن و هم مدرن بین دو برداشت متضاد در آمد و رفت هستند: یا منطبق ساختن یوستیتوم با ایده نوعى آنومى تام و تمام كه در بطن آن كل قدرت و كل ساختارهاى قانونى لغو مى شوند، و یا درك آن به منزله همان كثرت و پخش شدگی قانون، آنجا كه بر كلیت امر واقعى انطباق مى یابد.

آنتونيو نگری: نظم جنگ

نظم جنگ/ آنتونیو نگری

ترجمه: بهنام صدر

 

ایران، عراق، و کره شمالی. در درون نظم جدید جهانی، نقش‌ها و نظم‌ها از طریق تعارض با “دولت‌‌های سرکش” بازتعریف شده‌اند. این بازیِ در حال تکاملی‌ است میان ایالات متحده، چین، اروپا و روسیه.

جنگ امپراتوری در جریان است، و با پیوستگی و توافق درونی در حال توسعه و گسترش است. ابتکار عمل امریکایی، نیروی محرکی که در پس جنگ است، کم‌کم می‌رود که تسلیم شرایطی شود که توسط حاکمان دیگرِ زمین وضع می‌شوند. نقش حسّاس سازمان ملل در حال انتقال به مجلس سنای امپراتوری‌ است. جنگ، همچون پایه‌ای جهانی از حقانیت و همچون نمایش برجسته‌ی قانون امپراتوری، خود را در تمام اشکالش جلوه‌گر می‌سازد، و همان‌طور که توسعه می‌یابد، قدرت امپراتوری نیز به همراه آن گسترده می‌شود. دکترین نظامی جدید، که توسط حکومت آمریکا در بیستم سپتامبر ۲۰۰۲ علنی شد، طرح استراتژیکی که دارودسته‌ی بوش وقتی که، پیش از فروپاشی برج‌های دو قلو، به قدرت رسیدند ارائه دادند را کامل کرد: دستیابی به قدرت برتر نظامی توسط ایالات متحده، و متعاقب آن عیب‌جویی معاهده‌ی ضد موشک‌های بالیستیک (ABM) و ساخت یک جانبه‌ی سیستم دفاع موشکی (”فرزند جنگ ستارگان”). پس از یازده سپتامبر ۲۰۰۱، نبرد در افغانستان، که در سطحی جهانی نخستین مرحله‌ی جنگ با تروریسم را بنیان نهاد، معناهای متعارف و غیرمتعارف جنگاوری را به هم گره زد، و نیز عملیات پرشدت و کم‌شدت پلیسی را. امروزه دکترین نظامی جدید در حس عادی و دفاع مقدماتی‌اش، حقِ امپراتوری در مداخله‌ی مستقیم علیه دشمنان بالقوه پیش از آن‌که تهدیدشان جامه‌ی عمل به خود بپوشد را، مشخص می‌کند. این نظریه‌ی جنگِ پیشگیرانه است.
جنگِ پیشگیرانه تنها یک دکترین نظامی نیست؛ این اصلِ سازنده‌ی استراتژیِ امپراتوری ا‌ست. سند صریح متعلق به ۲۰ سپتامبر حکومت امریکا این‌گونه توضیح می‌دهد: جنگ پیشگیرانه تنها وسیله و ضروری‌ترین وسیله است برای دفاع از آزادی، عدالت، دموکراسی و رشد اقتصادی، علیه تروریست‌ها و ستمکاران. همچنین اضافه می‌کند که دغدغه‌ی اصلی این جنگ پیشگیرانه بایست سه “دولت سرکش” یعنی: عراق، ایران، و کره‌ی شمالی، باشد. برای بخش مشخصی از افکار عمومی و همپنین برای دیپلمات‌های برخی کشورها این همچون حکم درباره‌ی “محور شرارت”، به همراه سلسله‌ای از اعلانات یک‌جانبه‌گرایانه‌ی نمایندگان کاخ سفید و سگ‌های نگهبان آن، تعلیق یا توقف کامل پیوند میان دکترین نظامی و استراتژی اصلی امپراتوری را نشان داد. این در واقعیت رخ نداد. برخلاف، این حکم فهرست موادی را نشان داد که بحث اصلی قدرت‌های جهانی حول محور آن‌ها به وجود آمد. این فکر تا به حال به ذهن هیچ آدم معقولی خطور نکرده که عراق، ایران و کره شمالی واقعاً بتوانند مشکلات اساسی‌ای برای قدرتی نظیر آمریکا به وجود آورند، آن‌هم آمریکایی که پس از پیروزی‌اش بر کمونیسم بین‌الملل می‌تواند دعوی قدرت مقتدر نظامی را داشته باشد.

اکنون قدرت نظامی آمریکائی، که کاملا نامتناسب و نابجا است، می‌بایست لازم و ضروری هم بشود؛ باید یک ابر‌قدرت مطلق باقی بماند، البته نه چندان نسبت به سه “قدرت شریر”، بلکه بیشتر نسبت به قدرت‌های دیگر جهان: محور شرارت استعاره‌ای است از مشکلاتی که قدرت سلطنتیِ ایالات متحده‌ی آمریکا در سه منطقه‌ی استراتژیک در پایان جنگ سرد با آن مواجه است. اروپا، روسیه و چین نشان‌دهنده‌ی قطب‌های مسأله‌دار نظم تازه‌ی جهانی هستند. اکنون، عراق یک نشان ثانوی از مسأله‌ی اروپایی است (و طبعاً مسأله‌ی ژاپن نیز هست) که در نقاب تجهیزات انرژی نشان داده شده است: بدون تأمين آن‌ها اقتصاد اروپایی نمی‌تواند ادامه‌ی حیات دهد و تجهیزات کنترل انرژی آن در کلیه‌ی عملکردهای محدوده‌ی زیست‌ـ‌سیاسیِ قدرت در قاره‌ی کهن در کار است. از سوی دیگر، ایران (منطقه‌ی پیرامون دریای خزر) زیر شکم لطیفِ رشد و ترقی روسیه را نشان می‌دهد. کره‌ی شمالی منطقه‌ی میانی دریای چین است. امپراتوری چگونه در این مناطق بنیادین سازمان می‌یابد؟ امروزه، در حضور یک ابر‌قدرت نظامی آمریکايی، ساختمان مادی آن برای شدن چیست؟ چگونه حکومت نظامی قدرت سلطنتی قرار است بر فراز نظم جدید امپراتوری به طور پیشگیرانه حفظ شود؟

این محرز است که در امپراتوری فعالیت منحصربه‌فرد قدرت نظامی ـ یا ترجیحاً، عملکرد سلطه‌طلبانه ـ برای تأمين مرکزیت و ثبات فعالیت قدرت جهانی چندان کافی نیست. ضمنِ این‌که ۱۱ سپتامبر نشان داد (با مدارک و شواهد وحشتناکش) که ایالات متحده به هیچ وجه یک منطقه‌ی امن هوایی نیست. بحران اقتصادیِ متعاقب آن ـ نه تنها در سطح تولید بلکه خیلی بیشتر در سطح مالی و پولی ـ ثابت کرد که در امپراتوری، سلطنت نمی‌تواند دوام یابد مگر با توافق اشرافیت جهانی. بدین‌ترتیب، جنگ در درون هسته‌اش بحثی دارد بر سر ساختمان امپراتوری، و به‌خصوص، تا آن‌جا که اروپا علاقه‌مند است، اهمیت و نقش اشرافیت اروپایی در آن. شیراک و شرودر نه صلح‌طلب اند و نه جنگ‌طلب: آن‌ها تنها دارند با بوش بر سر جایگاه سرمایه‌داری اروپا در ساختمان امپراتوری بحث و مذاکره می‌کنند. تصمیمات عمده درباره‌ی جنگ با تروریسم یا جنگ متعارف با ستمکاران گرفته نمی‌شود، بلکه بحث آن بر سر فرم‌های هژمونی و درجات نسبی قدرتی است که نخبگان کاپیتالیست آمریکایی/ یا اروپایی در تشکیلات نظم تازه‌ی جهانی خواهند داشت. تصمیمات پیشگیرانه حقیقتا ربط زیادی به جنگ ندارند بلکه بیشتر به برتری از لحاظ بازار در مناطق سطح پايین تشکیلات امپراتوری مربوط اند.

واکنش توده‌ها نسبت به چنین موقعیتی چه باید باشد؟ چگونه با این بازی امپراتوری درافتیم، که حالا دیگر تمامیت‌خواه و جنگاور شده است، با نیرو و میل دموکراسی؟ چگونه از جنگ دوری کنیم، و در هر حالتی علیه آن مبارزه کنیم، آن‌هم در عین نبرد برای دموکراسی، دموکراسی واقعی توده‌ها، در مقیاسی جهانی؟

دو پیشنهاد ممکن برای اکنون: اولین گزینه مربوط به عرصه‌ی نبرد است. امکان نبرد علیه ساختمان امپراتوری بدون عمل در مقیاسی جهانی نیست. قدرت امپراتوری در سراسر ارتباط جهانی میان دولت‌های ملی و نظام‌های منطقه‌ایِ قدرت کاپیتالیست توسعه می‌یابد. این سوژه‌ها در نظام استثمار کاپیتالیستی ـ در طریقی کمابیش متناقض، اما همواره با توافق و همبستگی نهایی ـ شرکت می‌کنند. اکنون مقاومت در برابر جنگ امپراتوری تنها از طریق فراروی از کشور و منطقه‌ی خویش ممکن است؛ و تنها در سطح شبکه‌های جهانیِ مقاوت امکان‌پذیر است. ناسیونالیسم، حتی و مخصوصا آن‌گونه‌ای که توسط چپ از آن حمایت می‌شود (که اغلب در میان کشورهای قبلا استعماری و کشورهایی که به شدت محتاج و وابسته‌اند همچون در امریکای لاتین، یافت می‌شود) نشان‌دهنده‌ی خطری بزرگ است، و همچنین رواج دادن این توهم که قانون امپراتوری که مبتنی‌ است بر استثمار کاپیتالیستی را می‌توان در سطح یک دولت ملی تحت نفوذ درآورد و مغلوب ساخت. در واقعیت، تمام نیروهایی که در مقیاسی جهانی عمل می‌کنند تنها در صورتی اثربخش خواهند بود که واقعاً عمل کنند و موجب کنشی بشوند، آن‌هم به صورتی پست‌مدرن، به طور متقاطع و در جای‌جایِ جهان.

برای نمونه، عملکرد دو نیروی عمده‌ی بنیادگرا را پیش می‌کشیم ـ نیروی صهیونیستی و نیروی اسلامی: آن‌ها شبکه هستند، مخصوصا این‌که در قلمروهای ویژه‌ای قرار دارند، اما به طور خاص در افکار عمومی فعال هستند و در بدن‌های گزینشی کشورهای کلیدیِ عمده‌ی کاپیتالیستی، در شبکه‌های اطلاعات و دارایی و غیره. این‌ها عرصه‌هایی نیستند که ما به آن‌ها علاقه‌مند باشیم، چرا که ما بنیادگرا نیستیم.

اما در همان زمان که عنوان کردیم که تنها عرصه‌ی مناسب نبرد و تشکیلات زمینه‌ی جهانی آن است، به مرحله‌ی دوم کنش رسیده‌ایم: کنش ضدّ کاپیتالیسم. در این‌جا سوسیال‌ـ‌دموکراسی خودش را به‌عنوان یک مانع و مشکل نشان می‌دهد که باید در مقابل آن ایستاد. به‌هرحال، مقاومت باید با مهاجرت همراه باشد، بدین‌ترتیب، به منظورِ نه شرکت در ساختمان جدید امپراتوری ( و حتی نه به‌عنوان مردمان مطیع و توده‌های متحد)، بلکه برای مقابله با ساختمان جهانی سرمایه و ساختمان امپراتوری که بر جنگ پیشگیرانه و همراه با دموکراسی توده (که بر مبنای مازاد تولید فکری و اخلاقی پرولتاریا شکل گرفته) بنا نهاده شده است. اما دموکراسی توده چیست؟ نیروی سوبژکتیویته‌ی سازمان‌یافته‌ی جدید چیست؟ “مشاوره با کامپیوترهای” نسل‌های مولّد تازه‌ی ما چیست؟

هورکهايمر و آدورنو: صنعت فرهنگ‏سازی (روشنگری به‌مثابۀ فریب توده‏ای)

صنعت فرهنگ‏سازی (روشنگری به‌مثابۀ فریب توده‏ای)

نوشته ماكس هوركهایمر و تئودور آدورنو؛ ترجمه: مراد فرهادپور

 

بطلان این نظریه جامعه‏شناختی كه از دست دادن پشتوانۀ نهاد عینی دین، و اضمحلال آخرین بقایای دوران ماقبل سرمایه‏داری، به همراه تفكیك یا تخصصی‌شدنِ تكنولوژیك و اجتماعی، نهایتا منجر به بروز آشوب فرهنگی شده است، همه‏روزه اثبات می‏شود؛ زیرا اینك فرهنگ بر همه چیز نقشی یا مهری یكسان می‏زند. فیلم‌های سینمایی، رادیو و مجلات جملگی نظامی را شكل می‏بخشند كه در كل و در همه اجزای خویش یكدست و یكنواخت است.حتی فعالیت‌های زیباشناختی جناح‌های سیاسی مخالف به لحاظ شور و شوق‌شان در اطاعت از ضرب‏آهنگ این نظام آهنین با هم فرقی ندارند. ساختمان‌های پرزرق و برق مربوط به مدیریت صنایع و محوطه نمایشگاه‌ها در كشورهای اقتدارگرا دقیقاً به همان شكل و شمایلی هستند كه در هر جای دیگر. برج‌های عظیم و تابناكی كه در همه جا از زمین سبز می‏شوند علائم بیرونی برنامه‏ریزی حساب‏شدۀ شركت‌های بین‏المللی‏اند، همان غایتی كه نظام دلال‏مسلكی افسارگسیخته از قبل به سویش می‏تاخت (نظامی كه بناهای یادبودش عبارت‌اند از تودۀ انبوه خانه‏های دلگیر و ساختمان‌ها و دفاتر تجاری در شهرهای خشك و بی‏روح.) حتی هم‏اینك نیز خانه‏های قدیمی‌تری كه درست در خارج منطقه سیمانی مركز شهر قرار دارند شبیه حلبی‏آبادها به نظر می‏رسند، و ویلاهای یك‏طبقه (bungalow) و نوساز مناطق بیرون شهر به لحاظ ستایش از پیشرفت‌های فنی و این دستورالعمل یا خصلت ذاتی تعبیه‏شده در آن‌ها كه پس از چندی باید همچون قوطی‌های كنسرو خالی به دور انداخته شوند با بناها و سازه‏های مقوایی نمایشگاه‌های جهانی هیچ فرقی ندارند. با این حال طرح‌های خانه‏سازی شهری كه به منظور تداوم [حیات] فرد به‌منزله واحدی فرضا مستقل در مسكنی كوچك و بهداشتی طراحی شده‏اند، در واقع او را بیش از پیش مطیع و خادم خصم خویش می‏كنند، یعنی مطیع قدرت مطلق نظام سرمایه‏داری. از آن‌جا كه ساكنان [این خانه‏ها]، در مقام مولدان و مصرف‏كنندگان، در جست‌وجوی كار و لذت به سوی مركز [شهر] كشیده می‏شوند، همه واحدهای زنده در هيأت مجموعه‏های به خوبی سازمان‏یافته تبلور می‏یابند. وحدت بارز جهان صغیر و جهان كبیر، آدمیان را با الگویی از فرهنگ خودشان روبه‏رو می‏كند: این‌همانی كاذب امر كلی و امر خاص. تحت نظام انحصاری همه اجزای فرهنگ توده‏ای یكسان‏اند، و خطوط مربوط به چارچوب مصنوعی این فرهنگ رفته‏رفته نمایان می‏شوند. آنانی كه بر قله قدرت نشسته‏اند دیگر حتی علاقه‏ای به پنهان‌كردنِ نظام انحصاری ندارند: همچنان‏كه خشونت این نظام آشكارتر می‏شود، قدرتش نیز فزونی می‏گیرد. سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری‏بودن تظاهر كنند. این حقیقت كه آن‌ها فقط نوعی كسب‌وكار اند به ایدئولوژی رایج بدل می‏شود تا مزخرفاتی را كه سینما و رادیو عامداً تولید می‏كنند، توجیه كند. این رسانه‏ها خود را صنعت می‏نامند؛ و زمانی كه رقم درآمدهای مدیران آن‌ها منتشر می‏شود، هر شك و تردیدی در مورد سودمندی اجتماعی محصولات تمام‏شده برطرف می‏گردد.

طرف‌هایی كه نفعی در این قضیه دارند صنعت فرهنگ‏سازی را به صورتی تكنولوژیك توضیح می‏دهند. چنین گفته می‏شود كه چون میلیون‌ها نفر در این صنعت مشاركت دارند، وجود برخی فرآیندهای بازتولید امری ضروری است، فرآیندهایی كه به ناگزیر متمضن آن‏اند كه در مواردی بی‏شمار نیازهایی یكسان توسط اجناسی یكسان ارضا شوند. سپس این نكته مطرح می‏شود كه تقابل تكنیكی میان شمار معدود مراكز تولید و شمار زیاد كانون‌های وسیعا پراكنده مصرف مستلزم سازماندهی و برنامه‏ریزی از سوی مدیریت است. به علاوه، چنین ادعا می‏شود كه معیارهای [تولید برنامه‏ها] در وهله نخست بر نیازهای خود مصرف‏كنندگان مبتنی بودند، و به همین دلیل نیز با مقاومتی چنین ناچیز پذیرفته شدند. حاصل كار همان حلقه مغزشویی و نیازهای از پیش ایجادشده است كه در متن آن وحدت سیستم هر روز قویتر و مستحكمتر می‏شود. و البته از این واقعیت نیز هیچ ذكری به میان نمی‏آید كه پایه و اساس قدرت و سلطه تكنولوژی بر جامعه، قدرت همان كسانی است كه تسلط اقتصادی‌شان بر جامعه از همه بیشتر است. هر نوع توجیه و تبیین تكنولوژیكی در حكم توجیه نفس سلطه است. این [توجیه مبین] همان سرشت قهرآمیز جامعه‏ای است كه از خود بیگانه شده است. ماشین‌ها، بمب‌ها، و فیلم‌ها كل قضیه را سرپا نگه می‏دارند تا زمانی كه عنصر یكدست‏كننده نهفته در آن‌ها قدرت و توان خود را در قالب همان خطا و ستمی آشكار سازد كه این عنصر موجب افزایش آن بوده است. این امر تكنولوژی صنعت فرهنگ‏سازی را به صرف حصول استانداردسازی و تولید انبوه بدل كرده است، و هر آن چیزی را كه متضمن بروز تمایزی میان منطق كار و نظام اجتماعی بود، قربانی و فدا كرده است. ولی این امر نتیجه نوعی قانون تحول نهفته در ذات تكنولوژی نیست، بلكه از كاركرد آن در اقتصاد امروز ناشی می‏شود. آن نیازی كه ممكن است در برابر كنترل و نظارت مركزی مقاومت كند از قبل به واسطه كنترل اعمال‏شده بر آگاهی فردی، سركوب شده است. گذر از تلفن به رادیو به روشنی نقش‌ها را مشخص و متمایز كرده است. اولی [تلفن] هنوز به فرد مشترك اجازه می‏داد نقش سوژه را بازی كند، و ماهیتی لیبرال داشت. دومی [رادیو] پدیده‏ای دمكراتیك است: رادیو همه مشاركان را به شنوندگان بدل می‏كند و به شیوه‏ای اقتدارگرا آنان را بنده و تابع برنامه‏هایی می‏سازد كه همگی دقیقا یكسان‏اند و برای همه پخش می‏شوند. هیچ‏گونه دستگاه یا لوازمی برای پاسخگویی متقابل ابداع نشده است، و شبكه‏های خصوصی محروم از هرگونه آزادی‏اند. فعالیت آن‌ها محدود به عرصه فرعی و مشكوك «كار آماتوری‏» است، و این شبكه‏ها درعین‌حال باید به سازماندهی از بالا تن سپارند. اما در برنامه‏هایی كه به طور رسمی پخش می‏شوند هرگونه رد پای خودانگیختگی مردمی به لطف وجود صیادان قریحه، رقابت میان استودیوها و انواع و اقسام برنامه‏های گزینش‏شده توسط افراد حرفه‏ای، كنترل و جذب می‏شود. مجریان بااستعداد مدت‌ها پیش از آن‌كه صنعت فرهنگ‏سازی آنان را به نمایش گذارد به این صنعت تعلق دارند؛ در غیر این صورت برای جا افتادن در آن چنین حریص و مشتاق نمی‏بودند. نگرش عموم مردم، كه صریحا و عملا هوادار نظام صنعت فرهنگ‏سازی است، خود بخشی از این نظام است، نه عذر موجهی برای آن. اگر یك شاخه از هنر همان فرمولی را دنبال می‏كند كه شاخه‏ای دیگر با رسانه و محتوایی بس متفاوت؛ اگر دسیسه‏چینی دراماتیك اپراهای آبكی رادیو چیزی نیست جز دست‌مایه‏ای سودمند برای نشان دادن شیوه غلبه بر مشكلات تكنیكی در هر دو قطب تجربه موسیقایی - چه جاز واقعی و چه تقلیدی مبتذل از آن؛ یا اگر یك موومان از فلان سمفونی بتهوون به نحوی خام و سردستی برای موسیقی فیلم «تنظیم‏» می‏شود، درست همان‌طور كه رمانی از تولستوی برای نگارش فیلمنامه مخدوش و تحریف می‏شود: پس این ادعا كه چنین كاری به قصد ارضای آرزوهای خودانگیخته عموم مردم صورت گرفته است، چیزی جز حرف مفت نیست. ما به حقایق نزدیك‌تر خواهیم بود اگر این پدیده‏ها را به منزله اجزای ذاتی آن دستگاه فنی و پرسنلی توضیح دهیم كه خود، تا آخرین پیچ و مهره‏اش، بخشی از مكانیسم گزینش اقتصادی است. به علاوه، در میان مراجع و مقامات اجرایی این توافق - یا دست‏كم این عزم راسخ - وجود دارد تا از تولید یا تأييد رسمی هر آن چیزی سر باز زنند كه به هر نحوی با قواعد و نظرات آنان در باب مصرف‏كنندگان، یا مهمتر از همه با خود آنان، ناسازگار است.

در عصر و زمانه ما گرایش عینی جامعه در هيأت مقاصد ذهنی و پنهان مدیران شركت‌ها تجسد می‏یابد، مدیرانی كه برجسته‏ترین‌شان به قدرتمندترین بخش‌های صنعت تعلق دارند - فولاد، نفت، الكتریسیته، و صنایع شیمیایی. در قیاس با آن‌ها انحصارات فرهنگی ضعیف و وابسته‏اند. این انحصارات نمی‏توانند دلجویی از صاحبان واقعی قدرت را نادیده انگارند، مگر آن‌كه بخواهند حوزه فعالیت آن‌ها در جامعه توده‏ای (حوزه‏ای مختص تولید نوع خاصی از كالا كه به هر شكل هنوز با لیبرالیسم آسانگیر و روشنفكران یهودی پیوندی بیش از حد نزدیك دارد) متحمل مجموعه‏ای از تصفیه‏ها شود. وابستگی قدرتمندترین شبكه خصوصی رادیو - تلویزیونی به صنعت‏برق، یا وابستگی صنعت فیلم‏سازی به بانك‌ها، وجه مشخصه كل این حوزه [فرهنگی] است كه شاخه‏های منفردش خود به لحاظ اقتصادی مجموعه‏ای در هم تنیده‏اند. همه آن‌ها چنان از نزدیك به یكدیگر متصل‏اند كه حتی نهایت تمركز قوای ذهنی نیز اجازه می‏دهد تا خطوط تمایز میان شركت‌ها و شاخه‏های تكنیكی متفاوت نادیده گرفته شود. وحدت خشن و بی‏رحم مشهود در صنعت فرهنگ‏سازی گواهی است بر آن‌چه در عرصه سیاست رخ خواهد داد. تفكیك‌ها و تمایزات بارز نظیر تفكیك فیلم‌ها به دو گروه الف و ب، یا تفكیك داستان‌های منتشر شده در مجلاتی با نرخ‌هایی متفاوت، بیش از آن‌كه مبتنی بر موضوع و محتوای اثر باشند، از طبقه‏بندی، سازماندهی، و نامگذاری بر مصرف‏كنندگان ناشی می‏شوند. محصولات نهایی برای همگان تولید می‏شود تا هیچ‏كس قادر به گریز از آن نباشد؛ تمایزات مورد تأکيد قرار می‏گیرند و گسترش می‏یابند. طیف و سلسله‏مراتبی از محصولات تولید انبوه با كیفیت متنوع به مردمان خورانده می‏شود، و بدین‏ترتیب حاكمیت كمّی‏شدن تمام‏عیار گسترش می‏یابد. هر كسی باید (به نحوی ظاهرا خودانگیخته) بر طبق همان سطحی [از ذوق و سلیقه] رفتار كند كه از قبل برای وی تعیین و دسته‏بندی شده است، و همان مقوله یا دسته‏ای از محصولات تولید انبوه را برگزیند كه برای افرادی از نوع او عرضه شده است. در جداول سازمان‌های پژوهشی مصرف‏كنندگان به هيأت آمار و ارقام ظاهر می‏شوند، و بر اساس گروه‌های درآمدی به مناطق قرمز، سبز، و آبی تقسیم می‏شوند؛ این همان تكنیكی است كه برای هر نوع تبلیغات به كار می‏رود.

درجه صوری بودن این روش زمانی آشكار می‏شود كه درمی‏یابیم همه محصولاتی كه به صورت مكانیكی از هم تفكیك شده‏اند سر آخر یكسان و همانند از كار درمی‏آیند. این نكته كه تفاوت میان طیف محصولات كارخانه كرایسلر و فرآورده‏های جنرال موتورز اساسا امری موهوم است برای هر كودكی كه به تنوع و گوناگونی اشیاء علاقه‏ای خاص دارد، معلوم و بدیهی است. آن مواردی كه خبرگان فن تحت عنوان نكات مثبت و منفی مورد بحث قرار می‏دهند، فقط بدین كار می‏خورند كه نمایش كاذب رقابت و تنوع در گزینش را جاودانه تداوم بخشند. همین امر در مورد محصولات برادران وارنر و متروگولدوین‏مایر نیز صدق می‏كند. با این حال تفاوت‌های موجود میان مدل‌های گران‌تر و ارزان‌تر عرضه‏شده از سوی یك كارخانه واحد نیز دائما كاهش می‏یابند: در مورد خودروها این‌گونه تفاوت‌ها عبارت‌اند از تعداد سیلندرها، ظرفیت موتور، و جزئیات مربوط به افزارهای خاص هر شركت؛ و در مورد فیلم‌ها تفاوت‌های اصلی عبارت‌اند از تعداد هنرپیشگان معروف، كاربرد اغراق‏آمیز تكنولوژی، نیروی كار، ابزار و وسایل، و استفاده از آخرین و جدیدترین فرمول‌های روان‌شناختی. معیار عام حسن و شایستگی میزان «تولیدات چشمگیر» یا میزان سرمایه‏گذاری نقدی است. در صنعت فرهنگ‏سازی بودجه‏های مختلف با ارزش‌های واقعی یا معنای خود محصولات كوچك‌ترین ارتباطی ندارند. حتی رسانه‏های تكنیكی نیز به صورتی بی‏رحمانه به سوی همسانی و یكدستی رانده می‏شوند. هدف تلویزیون ارائه تركیبی از رادیو و فیلم است، و محدود ماندن این رسانه صرفا از این امر ناشی می‏شود كه طرف‌های ذی‏نفع هنوز در جمع خود به توافق نرسیده‏اند، لیكن پیامدهای آن یقینا عظیم و مبشّر این نوید خواهد بود كه تا بدان‏حد موجب تشدید فقر و بی‏مایگی وجه زیباشناختی شود كه در اندك زمانی یكسانی تمامی محصولات صنعت فرهنگ‏سازی می‏تواند حجاب نازك خویش را كنار زده و پیروزمندانه پا به صحنه گذارد، و رؤیای واگنری - Gesamtkunstwerk یا امتزاج همه هنرها در یك اثر هنری - را به مسخره تحقق بخشد. در قیاس با اپرای تریستان، در این‌جا اتحاد كلمه، تصویر، و موسیقی بسی كامل‌تر است؛ زیرا آن عناصر حسی كه جملگی رویه سطحی واقعیت اجتماعی را به نحوی تأييدآمیز منعكس می‏كنند اصولا در قالب یك فرآیند تكنیكی واحد تجسد می‏یابند، فرآیندی كه محتوای خاص آن از وحدت این عناصر شكل می‏گیرد. این فرآیند همه عناصر تولید را در خود ادغام می‏كند، از رمان گرفته (كه از آغاز با گوشه‏چشمی به سینما نوشته می‏شود) تا آخرین و جدیدترین تكنیك صدابرداری. این امر مبین پیروزی سرمایه سودآور است كه در مقام ارباب مطلق، لقب و عنوانش بر دل‌های كسانی عمیقا حك شده است كه خلع مالكیت گشته‏اند و در صف بیكاران انتظار می‏كشند؛ این پیروزی محتوای بامعنای هر فیلمی است، صرف‏نظر از هر داستانی كه گروه تولید برای آن برگزیده باشد.

انسانی كه دارای اوقات فراغت است باید هر آن‌چه را كه صنعتگران فرهنگی به او عرضه می‏كنند، بپذیرد. فرمالیسم كانت هنوز متضمن شكلی از دخالت و ادای سهم از سوی فرد بود، فردی كه تصور می‏رفت می‏تواند تجارب متنوع حواس را با مفاهیم بنیادین مرتبط سازد؛ لیكن صنعت فرد را از این كاركرد خویش محروم می‏كند. خدمت اصلی آن به مصرف‏كننده آن است كه به عوض او تجارب حسی را با مفاهیم تركیب كند. كانت می‏گفت مكانیسمی سرّی در جان آدمی نهفته است كه شهود مستقیم را به شیوه‏ای تدارك می‏بیند كه می‏توان همه این نوع شهودها را در نظام عقل ناب جای داد. اما امروزه رمز این مكانیسم گشوده شده است و اگرچه همه ظواهر حاكی از آن است كه این مكانیسم توسط همان كسانی برنامه‏ریزی می‏شود كه داده‏های تجربه را عرضه می‏كنند، یعنی توسط صنعت فرهنگ‏سازی، ولی در واقع این مكانیسم توسط قدرت جامعه بر آنان تحمیل می‏شود، جامعه‏ای كه به‌رغم همه تلاش ما برای عقلانی‏كردنش غیرعقلانی باقی می‏ماند. این قدرت گریزناپذیر از سوی عوامل یا آژانس‌های تجاری پردازش می‏شود و از همین رو آنان می‏توانند این تصور مصنوعی را القاء كنند كه خود بر مسند فرماندهی نشسته‏اند. برای مصرف‏كننده چیزی باقی نمانده است تا به طبقه‏بندی آن بپردازد. تولیدكنندگان این كار را برای او انجام داده‏اند. «هنر برای توده‏ها» موجب نابودی رؤیا گشته است، ولی این هنر هنوز پایبند اصول و قواعد آن ایدئالیسم رؤیایی است كه ایدئالیسم انتقادی از آن‌ها گریزان بود. همه‏چیز از آگاهی نشأت می‏گیرد: برای مالبرانش و بركلی، از آگاهی خدا؛ و در هنر توده‏ای، از آگاهی گروه تولیدكنندگان. بی‏شك ستاره‏های سینما، ترانه‏های محبوب، و اپراهای آبكی جملگی گونه‏هایی سخت و نامتغیرند كه به تناوب تكرار می‏شوند، ولی علاوه بر آن محتوای مشخص نفس تفریح و سرگرمی نیز از آنان ناشی می‏شود و تنها به ظاهر تغییر می‏كند. در این‌جا جزئیات جملگی تعویض‏ناپذیر اند. تكرار فاصله كوتاه كه در متن ترانه‏های محبوب عاملی مؤثر بود، مغضوب شدن موقتی قهرمان فیلم (كه از سوی او به‌منزله تمرینی مفرح پذیرفته می‏شود)، برخورد خشن هنرپیشه مرد با معشوق خویش و دستِ‌رد زدن او به سینه دخترك لوس ثروتمند، این‌ها جملگی، همچون سایر جزئیات، كلیشه‏های حاضر و آماده‏ای هستند كه هر جا لازم باشد به كار می‏روند؛ نقش آن‌ها در تحقق هدفی خلاصه می‏شود كه در طرح كلی بدان‌ها اختصاص داده شده است. فلسفه وجودی آن‌ها كلاً چیزی نیست مگر تأييد این طرح در مقام اجزای تشكیل‏دهنده آن. به محض آن‌كه فیلم شروع می‏شود، كاملا روشن است كه چگونه پایان خواهد یافت، و چه كسی برنده، مجازات، یا فراموش خواهد شد. در عرصه موسیقی سبك نیز گوش تمرین‏دیده به مجرد شنیدن نخستین نتهای ترانه محبوب باب روز می‏تواند حدس بزند چه چیز در پیش رو است و با فرارسیدن آن به خود تبریك می‏گوید. حد متوسط طول داستان كوتاه باید به دقت رعایت شود. حتی شوخی‏ها و لطیفه‏ها نیز همچون صحنه‏ای كه در متن آن جای می‏گیرند محاسبه می‏شوند. تنظیم آن‌ها به عهده متخصصان ویژه است و طیف محدود آن‌ها موجب می‏شود تا تقسیم مسئولیت‌ها میان این متخصصان آسان گردد. تحول و رشد صنعت فرهنگ‏سازی نهایتا به تسلط و غلبه جلوه‏ها، دستكاری‌ها، و جزئیات فنی بر خود اثر منجر گشته است - همان اثری كه زمانی بیانگر ایده بود، لیكن بعدها همراه با خود ایده مضمحل گشت. زمانی كه جزئیات آزادی خود را بازیافتند، به عواملی یاغی و طغیانگر بدل شدند و در دوره مابین رمانتیسم و اكسپرسیونیسم، مقام خود را به منزله بیان آزاد، یا محملی برای اعتراض به اصل سازماندهی، تثبیت كردند. در عرصه موسیقی عنصر یا تأثير هارمونیك واحد موجب محو و نابودی آگاهی از فرم به‌مثابه یك كل شد؛ در نقاشی نیز رنگ واحد به قیمت غفلت از كمپوزیسیون یا تركیب تصویری مورد تأييد قرار گرفت؛ و در عرصه رمان هم روان‌شناسی مهم‌تر از ساختار اثر شد. اكنون صنعت فرهنگ‏سازی بدین امر خاتمه داده است. اگرچه این صنعت منحصرا با جلوه‏ها و تأثيرات سروكار دارد، لیكن طغیان آن‌ها را در هم می‏كوبد و آن‌ها را وامی‏دارد به خدمت همان فرمولی درآیند كه جانشین خود اثر می‏شود. سرنوشتی واحد به یكسان بر كل و اجزاء تحمیل می‏شود. كل به ناچار فاقد هرگونه رابطه‏ای با جزئیات است - درست نظیر زندگی شغلی انسان موفقی كه در متن آن همه‏چیز باید به مثابه مثال یا اثباتی قاطع جفت و جور شود، درحالی‏كه خود این زندگی چیزی نیست مگر جمع همه آن حوادث ابلهانه. آن به اصطلاح ایده مسلط به مانند قفسه پرونده‏ها است كه وجود نظم را تضمین می‏كند لیكن انسجامی به وجود نمی‏آورد. كل و اجزاء همانند هم‏اند؛ نه تضادی در كار است و نه پیوندی. هماهنگی از پیش تنظیم‏شده آن‌ها تقلید مسخره‏ای است از آن‌چه در آثار هنری بزرگ بورژوایی می‏بایست با تلاش به دست آید. در آلمان سكون و جمود گورستان نظام دیكتاتوری از قبل بر شادترین فیلم‌های دوره دمكراسی سایه افكنده بود.

كل جهان ساخته شده است تا از غربال صنعت فرهنگ‏سازی گذر كند. تجربه قدیمی سینماروهایی كه جهان خارج را ادامه فیلمی می‏پندارند كه هم‏اینك تماشاگرش بوده‏اند (زیرا این فیلم نیز به تمامی معطوف به بازتولید جهان ادراكات روزمره است)، اینك اصل هادی تولیدكننده فیلم محسوب می‏شود. هر قدر كه تكنیك‌های او با شدت بیشتر و نقص كمتری اشیاء و امور تجربی را دوباره‏سازی كنند، غلبه این توهم نیز آسان‌تر می‏شود كه جهان خارج ادامه صاف و ساده آن چیزی است كه بر پرده نمایش داده می‏شود. از زمان هجوم و پیروزی برق‏آسای فیلم ناطق، بازتولید مكانیكی تحقق این هدف را گسترش بخشیده است.

تمایز زندگی واقعی از فیلم‌های سینمایی هر روز دشوارتر می‏شود. فیلم ناطق، كه از تئاتر توهم‏زا بسی فراتر می‏رود، هیچ جایی برای تخیل یا تأمل از سوی تماشاگر باقی نمی‏گذارد، تماشاگری كه دیگر قادر نیست در چارچوب ساختار فیلم بدان واكنش نشان دهد، و با این حال بدون گم كردن رشته داستان ذهن خود را از جزئیات دقیق فیلم منحرف سازد؛ و بدین‌سان فیلم قربانیان خود را وامی‏دارد تا آن را مستقیما با واقعیت برابر شمارند. فلج‏شدن خودانگیختگی و قوای تخیلی مصرف‏كننده رسانه‏های توده‏ای لزوما در این یا آن مكانیسم روانی ریشه ندارد؛ او باید ازدست‌دادن این خصایص را به ماهیت عینی خود محصولات نسبت دهد، به ویژه به شاخص‌ترین آن‌ها، یعنی همان فیلم ناطق. این محصولات چنان طراحی شده‏اند كه سرعت و چابكی، قدرت مشاهده، و تجربه برای صرف فهم آن‌ها بی‏شك لازم و ضروری است؛ مع‏هذا اگر تماشاگر بخواهد هجوم بی‏وقفه واقعیت‌ها را دنبال كند دیگر جایی برای تفكر پیوسته باقی نمی‏ماند. اگرچه تلاشی كه پیش‏شرط واكنش او است امری نیمه‏خودكار است، لیكن هیچ عرصه یا فضایی برای [كاربرد] قوه تخیل وجود ندارد. آن كسانی كه چنان در جهان فیلم - در تصاویر، حركات، و كلمات آن - جذب و ادغام شده‏اند كه دیگر نمی‏توانند بگویند چه چیزی به واقع آن را به یك جهان بدل می‏كند، مجبور نیستند در طول نمایش فیلم ذهن خود را بر نكات خاص مربوط به نحوه عمل آن متمركز سازند. سایر فیلم‌ها و محصولات صنعت‏سرگرمی كه پیش‌تر دیده‏اند، جملگی به آنان یاد داده‏اند منتظر چه چیزی باشند؛ آنان به صورتی خودكار واكنش نشان می‏دهند. قدرت جامعه صنعتی در اذهان آدمیان جای گرفته است. سازندگان سرگرمی می‏دانند كه محصولات آنان حتی زمانی كه حواس مصرف‏كننده پرت یا پریشان باشد، با هوشیاری و دقت مصرف خواهد شد؛ زیرا هریك از آن‌ها نمونه و مدلی از آن دستگاه اقتصادی عظیمی است كه همواره توده‏ها را چه در زمان كار و چه در اوقات فراغت - كه خویشاوند همان كار است - سرپا نگه داشته است. از هر فیلم ناطق و هر برنامه تلویزیونی می‏توان همان تأثير اجتماعی را استنتاج كرد كه منحصر به هیچ یك از آن‌ها نیست بلكه جملگی به یكسان درش سهیم‏اند. صنعت فرهنگ‏سازی به مثابه یك كل آدمیان را چونان نوع یا گونه‏ای قالب‏ریزی كرده است كه بدون استثنا در قالب هر محصولی بازتولید می‏شود. همه عوامل این فرآیند، از تهیه‏كننده فیلم گرفته تا كلوب‌های ویژه زنان، كاملا مراقب‏اند كه بازتولید ساده این وضعیت ذهنی به هیچ وجه متحول نشود و با زیروبم و سایه‌روشن آمیخته نگردد.

مورخان هنر و پاسداران فرهنگ كه از انقراض نوعی قدرت بنیادین در مغرب‏زمین شكایت می‏كنند، قدرتی كه تعیین‏كننده سبك است، بر خطایند. جذب و ادغام كلیشه‏ای همه‏چیز، حتی امور شكل نیافته، در جهت اهداف بازتولید مكانیكی، از كارآیی دقیق و رواج عام هرگونه «سبك واقعی‏»، به مفهوم مشهود در بزرگداشت فضلای فرهنگی از گذشته ارگانیك ماقبل سرمایه‏داری، فراتر می‏رود. هیچ پالسترینای نوظهوری نمی‏توانست در حذف هرگونه نوای ناسازی كه از قبل آماده نگشته و تكلیفش مشخص نشده است، پیگیرتر از آن تنظیم‏كننده موسیقی جازی باشد كه می‏كوشد هرگونه بسط و تحولی را كه با بیان رایج تطبیق نمی‏كند سركوب كند. زمانی كه این فرد موسیقی موزارت را به صورت جاز درمی‏آورد، آن را تغییر می‏دهد، آن هم نه فقط هنگامی كه این موسیقی بیش از حد جدی یا بیش از حد دشوار است، بلكه همچنین در مواردی كه موزارت ملودی خود را به شیوه‏ای متفاوت، و احتمالا ساده‏تر، از آن‌چه هم‏اینك رایج است هارمونیزه می‏كند. هیچ معمار قرون وسطایی نمی‏تواند در بررسی و گزینش مضامین و موضوعات مربوط به پنجره‏ها و تندیس‌های كلیسا شك و سوءظن بیشتری به خرج دهد تا آن دم و دستگاه و استودیوی فیلم‏سازی كه اثری از بالزاك یا هوگو را، پیش از تأييد نهایی آن، زیر ذره‏بین می‏گذارد. هیچ متأله قرون وسطایی نمی‏توانست در تعیین حد و میزان عذابی كه ارواح ملعون باید بر اساس مراتب عشق الوهی متحمل شوند بیش از تهیه‏كنندگان فیلم‌های حماسی آبكی دقت و ظرافت به خرج دهد، همان تهیه‏كنندگانی كه میزان شكنجه اعمال‌شده بر قهرمان یا نقطه دقیق كنار رفتن درز دامن بانوی اول فیلم را به دقت محاسبه می‏كنند. فهرست صریح و ضمنی و آشكار و مرموز امور ممنوع و قابل تحمل چنان گسترده است كه نه فقط حوزه و حدود آزادی را تعیین می‏كند، بلكه در خود این حوزه حاكم و قادر مطلق است. همه‏چیز، تا آخرین جزئیات، بر همین اساس شكل می‏گیرد. صنعت‏سرگرمی نیز، همچون همتایش، هنر آوانگارد، با استفاده از ابزار نفی و تكفیر، زبان خود را تا حد دستور و واژگان تعیین می‏كند. فشار دائمی برای تولید جلوه‏های نو (كه البته باید با الگوی كهن سازگار باشند) صرفا به منزله قاعده دیگری برای افزایش قدرت امور متعارف عمل می‏كند، به ویژه زمانی كه این خطر وجود دارد كه یك جلوه خاص از تور بگریزد. مهر یكسان بودن با چنان قاطعیتی بر تمامی جزئیات زده می‏شود كه هیچ چیزی كه در بدو تولد نشان نخورد، یا در همان نگاه نخست تأييد نگردد، هیچ‏گاه قادر به ظهور نیست. هنرپیشگان سینما، صرف‏نظر از آن‌كه مشغول تولید یا بازتولید باشند، این زبان زرگری را چنان راحت و سلیس و با چنان شور و شوقی به كار می‏برند كه گویی این همان زبانی است كه مدت‌ها پیش به لطف همین اشتیاق خاموش گشته است. چنین است آرمان و ایدئال امر طبیعی در این عرصه از فعالیت، و تأثير و نفوذ آن پابه‏پای كامل‌تر شدن تكنیك و نقصان تنش میان محصول نهایی با زندگی روزانه، قدرتمندتر می‏شود. خصلت متناقض این روش رایج، كه اساسا تقلیدی مسخره است، در تمامی فرآورده‏های صنعت فرهنگ‏سازی قابل تشخیص و غالبا بر آن‌ها مسلط است. یك موسیقیدان جاز كه سرگرم نواختن قطعه‏ای جدی است، مثلا یكی از ساده‏ترین قطعات بتهوون، به صورتی غیرارادی ضرب آن را دستكاری می‏كند و اگر از او بخواهیم تا قسمت‏بندی عادی ضرب قطعه را رعایت كند، با تبختر به ما لبخند خواهد زد. این همان «طبیعت یا ماهیتی‏» است كه، پیچیده شده به لطف تقاضاهای گزاف و دائمی این یا آن رسانه خاص، سبك جدید را برمی‏سازد و خود نوعی «نظام برساخته از فقدان فرهنگ است، كه می‏شد حتی نوع خاصی از "وحدت سبك" را بدان نسبت داد به شرط آن‌كه سخن گفتن از توحش دارای سبك به واقع معنا و مفهومی در بر داشت‏» . (1)

تحلیل عام و كلی این وجه یا شیوه سبك‏مند می‏تواند از حد آن‌چه به صورت شبه‏رسمی مجاز یا ممنوع شمرده می‏شود، فراتر رود؛ امروزه عدم رعایت 32 ضرب یا فاصله نهم در یك ترانه عامیانه محبوب با راحتی بیشتری مورد اغماض قرار می‏گیرد تا حضور نهانی‌ترین جزئیات ملودیك یا هارمونیك كه با سبك بیان رایج جور درنمی‏آید. هرگاه اورسون ولز از ترفندهای حرفه خود تخطی می‏كند، به راحتی بخشیده می‏شود زیرا دور شدن او از قواعد رایج دگردیسی و جهشی (mutation) محاسبه شده تلقی می‏شود كه در خدمت تأييد هرچه قوی‌تر اعتبار نظام عمل می‏كند. محدودیت‌ها و مقتضیات نحوه بیانی كه به لحاظ فنی مشروط شده است، همان بیانی كه هنرپیشه‏ها و كارگردان‌ها باید آن را به منزله «طبیعت‏» تولید كنند تا مردم قادر به جذب و هضم آن باشند، تا حد سایه‏روشن‌هایی چنان ظریف بسط می‏یابد كه آن‌ها تقریبا، در تقابل با تمهیدات حقیقت، ظرافت و دقت تمهیدات یك اثر هنری آوانگارد را كسب می‏كنند. ظرفیت یا قابلیت نادر تحقق بخشیدن به تمامی الزامات جزئی سبك بیان طبیعی در همه شاخه‏های صنعت فرهنگ‏سازی به ملاك و معیار كارآیی بدل می‏شود. آن‌چه گفته می‏شود و نحوه گفتن آن باید، نظیر مورد پوزیتیویسم منطقی، قابل اندازه‏گیری از سوی زبان روزمره باشد. تولیدكنندگان جملگی خبره و متخصص‏اند. سبك بیان رایج مستلزم قدرت تولیدی شگفت‏آوری است، قدرتی كه این سبك آن را جذب می‏كند و به هدر می‏دهد. این سبك بیان به شیوه‏ای شیطانی تمایز میان سبك اصیل و مصنوعی را، كه به لحاظ فرهنگی تمایزی محافظه‏كار است، منسوخ كرده است. هر سبكی را كه از بیرون بر كشش‌ها و انگیزش‌های مقام و سركش یك فرم [هنری] تحمیل شود، می‏توان مصنوعی نامید. اما در صنعت فرهنگ‏سازی هر یك از عناصر موضوع [اثر]، همچون زبان كلیشه‏ای كه مهرش بر آن [عنصر] حك شده است، از دستگاهی واحد نشأت می‏گیرد. بحث و جدل‌های متخصصان هنری با حامیان و ممیزان اثر بر سر دروغ‌هایی كه از مرزهای باورپذیری فراتر می‏روند، بیش از آن‌كه گواه نوعی تنش زیباشناختی درونی باشند، حاكی از واگرایی منافع‏اند. شهرت و اعتبار فرد متخصص، كه گه‏گاه آخرین پس‏مانده استقلال عینی [هنرمند] در آن پناه می‏جوید، با سیاست تجاری كلیسا، یا هر مؤسسه‏ای كه دست‏اندركار تولید كالاهای فرهنگی است، رویاروی می‏شود. لیكن خود اثر مدت‌ها پیش از آن‌كه مراجع رسمی در باب آن به بحث بپردازند، اساسا و ذاتا به موضوعی عینی و قابل اجرا بدل شده است. برنادت مقدس، حتی پیش از آن‌كه به چنگ زانوك افتد، از سوی مداحان و ستایشگران امروزی‏اش موضوع تبلیغاتی درخشانی برای همه طرف‌های ذی‏نفع محسوب می‏شد. (2)

این است فرجام نهایی عواطف این یا آن شخصیت. از این رو، سبك صنعت فرهنگ‏سازی، كه دیگر اجباری ندارد خود را در برخورد با هرگونه موضوع یا دست‌مایه مقاوم و سركش مورد آزمون قرار دهد، درعین‌حال معادل نفی [مقوله] سبك است. آشتی امر كلی و جزئی، آشتی قاعده عام با مقتضیات خاص موضوع اثر، كه دستیابی بدان یگانه عامل اعطای محتوای ذاتی و معنادار به سبك است، دیگر ثمری ندارد زیرا اكنون كوچك‌ترین تنشی میان قطب‌های مخالف بر جا نمانده است: این قطب‌های نهایی سازگار و هماهنگ به نحو غم‏انگیزی یكسان و این‌همان‏اند؛ امر كلی می‏تواند جایگزین امر جزئی شود، و بالعكس.

مع‏هذا، این كاریكاتور سبك معادل چیزی ورای سبك اصیل و راستین گذشته نیست. در صنعت فرهنگ‏سازی مقوله سبك راستین معادل زیباشناختی [اصل] سلطه محسوب می‏شود. سبك در مقام نظم و قاعده زیباشناختی صرف رؤیای رمانتیكی است كه به گذشته تعلق دارد. وحدت سبك چه در قرون وسطای مسیحی و چه در دوره رنسانس مبین ساختار متفاوت قدرت اجتماعی در هر مورد است، و نه بیانگر تجربه تیره و گمنام ستمدیدگان كه امر كلی در آن محصور و نهفته بود. هنرمندان بزرگ هیچ‏گاه آنانی نبودند كه سبكی سراپا كامل و بی‏نقص را تجسم می‏بخشیدند، بلكه كسانی بودند كه سبك را به منزله راهی برای سخت و مقاوم ساختن خود در برابر بیان آشوب‏زده تجربه رنج به كار می‏گرفتند، به مثابه نوعی حقیقت منفی. سبك آثار آنان به آن‌چه بیان گشته بود آن نیرویی را عطا می‏كرد كه بدون آن زندگی بی‏آن‌كه شنیده شود بر باد می‏رود. آن شكل‌های هنری كه به كلاسیك معروف‏اند، نظیر موسیقی موزارت، گرایش‌هایی عینی را در خود نهفته دارند كه در تقابل با سبكی كه خود بدان تجسد بخشیده‏اند، معرف امری متفاوت‏اند. هنرمندان بزرگ، حتی تا دوره شوئنبرگ و پیكاسو، نوعی بدگمانی نسبت به سبك را حفظ كرده‏اند، و در مقاطع حساس آن را تابع منطق موضوع [اثر] ساخته‏اند. چیزی كه دادائیست‌ها و اكسپرسیونیست‌ها آن را عدم حقیقت سبك به مثابه سبك نامیدند، امروزه در زبان كلیشه‏ای آوازخوان‌ها، در آراستگی و وقار به دقت حساب‏شده هنرپیشگان سینما، و حتی در خبرگی تحسین‏آمیز عكسی كه موضوعش یك كلبه حقیر روستایی است، حضوری پیروزمند دارد. سبك معرف وعده‏ای در دل هر اثر هنری است. آن‌چه بیان می‏شود، به واسطه سبك تحت‏شمول صور مسلط كلیت قرار می‏گیرد، تحت‏شمول زبان موسیقی، نقاشی، یا كلمات، آن هم بدین امید كه [امر بیان‏شده] از این طریق با ایده كلیت‏حقیقی سازگار خواهد شد. وعده عرضه‏شده از سوی آثار هنری، یعنی این وعده كه اثر هنری با اعطای شكلی جدید به صور اجتماعی متعارف، حقیقت را خواهد آفرید، همان‏قدر ضروری است كه ریاكارانه. این وعده صور واقعی زندگی موجود را به صورتی نامشروط برمی‏نهد (Posit)، آن هم با طرح این نظر كه برای كسب رضایت و كامیابی باید به سراغ مشتقات زیباشناختی این صور رفت. تا این جای كار، دعوی هنر همواره موهوم و ایدئولوژیك نیز هست. لیكن فقط در متن این برخورد با سنت است كه هنر می‏تواند تجربه رنج را بیان كند، برخوردی كه سبك هنری سابقه یا گزارش آن محسوب می‏شود. آن عنصر یا عامل نهفته در اثر هنری را كه به اثر رخصت می‏دهد از واقعیت موجود فراتر رود، مسلما نمی‏توان از سبك مجزا ساخت؛ لیكن نمی‏توان گفت كه این عامل عبارت است از همان هماهنگی (هارمونی) به واقع تحقق‏یافته، یا نوعی وحدت مشكوك میان فرم و محتوا، درون و بیرون، فرد و جامعه؛ این عامل را باید در دل آن ویژگی‌هایی جست كه عرصه ظهور تنش و ناسازگاری‏اند: در دل شكست ضروری تلاش مشتاقانه برای دستیابی به این‌همانی. اثر هنری فرومرتبه به عوض آن‌كه خود را در معرض این شكست قرار دهد، شكستی كه در متن آن سبك آثار هنری بزرگ همواره موفق به نفی خود گشته است، همیشه بر شباهت‏خویش با دیگر آثار تكیه كرده است - بر یك این‌همانی یا هویت جانشین‏شده.

این تقلید نهایتا در صنعت فرهنگ‏سازی امری مطلق می‏شود. حال كه همه‏چیز آن در سبك خلاصه می‏شود، راز پنهان سبك را برملا می‏كند: اطاعت از سلسله‏مراتب اجتماعی. امروزه توحش زیباشناختی نیرویی را كامل می‏كند كه آفریده‏های روح از زمانی كه تحت نام فرهنگ گردآوری و خنثی شدند، در معرض تهدید آن بوده‏اند. سخن راندن از فرهنگ همواره در تضاد با فرهنگ بود. فرهنگ به مثابه مخرج مشترك از قبل حاوی جنین همان فرآیند شاكله‏سازی، دسته‏بندی، و برچسب‏زنی است كه فرهنگ را در حوزه اداره و مدیریت ادغام می‏كند. و شكل صنعتی‏شده فرآیند تحت‏شمول آوردن، كه متعاقبا رخ می‏دهد، دقیقا همانی است كه با این برداشت از فرهنگ كاملا تطبیق می‏كند. با مطیع و منقاد ساختن همه حوزه‏های خلاقیت فكری به شیوه‏ای واحد و به منظوری واحد، و با مشغول كردن حواس آدمیان از زمان ترك كارخانه به هنگام عصر تا زمان كارت زدن مجدد در صبح روز بعد با مواد و مسایلی كه مهر و نشان همان فرآیند كاری را بر چهره دارند كه آدمیان در طی روز به اجبار تحملش می‏كنند، این تحت‏شمول درآوردن مفهوم فرهنگ وحدت‏یافته را به صورتی هجوآمیز تحقق می‏بخشد، همان مفهومی كه از دید فیلسوفان هوادار شخصیت انسانی نقطه مقابل فرهنگ توده‏ای بود.

بدین‌سان سرانجام معلوم می‏شود كه صنعت فرهنگ‏سازی، این سخت‌ترین و خشك‌ترین همه سبك‌ها، هدف و غایت لیبرالیسم است، كه خود همواره به خاطر فقدان سبك سرزنش می‏شود. نه فقط مقولات و محتواهای آن - از ناتورالیسم اهلی‏شده گرفته تا شو و اپرت - از لیبرالیسم اخذ می‏شود، بلكه انحصارات فرهنگی مدرن تشكیل‏دهنده عرصه‏ای اقتصادی‏اند كه در آن بخشی از حوزه عملیاتی این صنعت، همراه با گونه‏های مشابهی از كارفرمایان، فعلا بر جای می‏ماند، آن هم به‌رغم تحقق فرآیند اضمحلال در سایر بخش‌ها. اگر آدمی نسبت به علایق خویش بیش از حد لجوج و سرسخت نباشد، و خود را چنان‌چه باید انعطاف‏پذیر نشان دهد، هنوز هم می‏تواند در حیطه سرگرمی راه خود را باز كند. هر آن كسی كه مقاومت می‏ورزد فقط می‏تواند با جا افتادن [در سیستم] بقای خویش را تضمین كند. به محض آن‌كه شكل یا نوع خاص انحراف او از هنجار رایج توسط صنعت فرهنگ‏سازی تشخیص داده شود، وی همان‌قدر به این صنعت تعلق خواهد داشت كه هوادار اصلاحات ارضی به نظام سرمایه‏داری. اعتراض و مخالفت واقع‏بینانه علامت تجاری هر آن كسی است كه صاحب ایده جدیدی در این كسب‌وكار است. افكار عمومی جامعه مدرن به ندرت اتهامی را با صدای بلند اعلام می‏كند؛ و اگر بكند افراد تیزبین از قبل می‏توانند نشانه‏هایی را ردیابی كنند دال بر آن‌كه فرد معترض به زودی تن به آشتی خواهد سپرد. هرچه شكاف میان رهبران و جماعت شعاردهنده فراختر باشد، با یقین بیشتری می‏توان گفت همه كسانی كه برتری خود را با اصالت و نوآوری برنامه‏ریزی‏شده به اثبات رسانند، جایی در رأس خواهند یافت. از این رو، در صنعت فرهنگ‏سازی نیز گرایش لیبرالی به بازگذاردن دست مردان قابل حاضر و باقی است. امروزه اعطای این امتیاز به افراد كارآمد هنوز هم یكی از كاركردهای بازار است، بازاری كه از سایر جهات به دست متخصصان كنترل می‏شود؛ و تا آن‌جا كه به آزادی نهفته در بازار مربوط می‏شود، این امر، چه در دوره اوج هنر و چه در سایر موارد، در آزادی ابلهان برای گرسنگی كشیدن خلاصه می‏شد. نكته جالب توجه آن است كه نظام صنعت فرهنگ‏سازی محصول ملل صنعتی لیبرال‌تر است، و همه رسانه‏های شاخص این نظام، نظیر سینما، رادیو، جاز، و مجلات در آن كشورها شكوفا می‏شوند. البته تردیدی نیست كه منشأ پیشرفت آن در قوانین عام سرمایه نهفته است. شركت‌هایی چون گامون و پاته، الشتاین و هوگنبرگ روند بازار جهانی را با موفقیت نسبی دنبال كردند؛ در این میان تورم و وابستگی اقتصادی اروپا به ایالات متحده در دوران پس از جنگ نیز از جمله عوامل مؤثر بود. این باور كه توحش صنعت فرهنگ‏سازی نتیجه «فاصله فرهنگی‏» یا نتیجه این واقعیت است كه آگاهی آمریكایی همپای رشد تكنولوژی جلو نرفت، كاملا غلط است. این اروپای عصر ماقبل فاشیسم بود كه همپای روند حركت به سوی انحصار فرهنگی به پیش نرفت. اما دقیقا همین فاصله بود كه حدی از استقلال را برای تفكر و خلاقیت باقی گذارد و آخرین نمایندگان آن‌ها را قادر ساخت تا - هرچند به شیوه‏ای اندوهبار - در قلمرو وجود باقی بمانند. در آلمان شكست روند كنترل دمكراتیك و عدم نفوذ آن در زندگی مردم منجر به بروز وضعیتی تناقض‏آمیز شده بود. بسیاری چیزها از تن سپردن به مكانیسم بازار، كه كشورهای غربی را تسخیر كرده بود، معاف بودند. نظام آموزشی، دانشگاه‌ها، تئاترهای برخوردار از معیارهای هنری، اركسترهای بزرگ، و موزه‏های آلمان مورد حمایت بودند. قدرت‌های سیاسی، دولت و شهرداری‌ها، كه چنین نهادهایی را از حكومت مطلقه ارث برده بودند، بدان‌ها اجازه داده بودند تا حدی از قید قدرتی كه بر بازار مسلط است آزاد باقی بمانند، درست نظیر كاری كه شاهزادگان و اربابان فئودال در قرن نوزدهم كرده بودند. این امر موجب شد تا در این مرحله یا فاز متأخر، هنر در قبال قانون عرضه و تقاضا تقویت شود، و قدرت مقاومت آن در ورای حد و میزان واقعی حمایت اعمال‏شده بسی افزایش یابد. در چارچوب خود بازار نیز امتیاز برخورداری از خصلتی كه هیچ فایده‏ای برایش یافت نشده بود به قدرت خرید واقعی بدل گشت؛ بدین‏طریق ناشران ادبی اسم و رسم‏دار می‏توانستند به مؤلفانی كمك كنند كه آثارشان سود چندانی در بر نداشت مگر به لحاظ ستایش افراد خبره. ولی چیزی كه دست و پای هنرمند را به طور كامل می‏بست، فشار (و تهدیدات جدی همراه آن) بود كه وی را بدان‏سو می‏راند تا همواره به عنوان یك كارشناس هنری با زندگی شغلی و تجاری كنار بیاید. پیش از آن هنرمندان نیز، همچون كانت و هیوم، نامه‏های خود را چنین امضاء می‏كردند «چاكر مطیع و دست‏بوس شما»، و در همان حال پایه‏های تختِ شاهی و محراب كلیسا را سست می‏كردند. امروزه آنان سران حكومت را با نام اول‌شان مورد خطاب قرار می‏دهند، و با این وصف، در هر گونه فعالیت هنری مطیع و تابع اربابان بی‏سواد خویش‏اند. تحلیلی كه توكوویل یك قرن پیش عرضه كرد، در این فاصله كاملا دقیق از آب درآمده است. این واقعیتی است كه تحت‏سلطه انحصار فرهنگی خصوصی «استبداد تن را به حال خود رها می‏گذارد و حمله خود را متوجه روح یا جان می‏سازد. فرمانروا دیگر نمی‏گوید: باید همچون من فكر كنی یا بمیری. او می‏گوید: آزادی تا همچون من فكر نكنی؛ زندگی، اموال، و همه‏چیزت از آن تو باقی خواهد ماند، ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود». (3)

عدم تطبیق و سازش به معنای پذیرش عجز و ناتوانی اقتصادی و در نتیجه عجز معنوی است - به عبارت دیگر شما «در استخدام خود» خواهید بود. هنگامی كه فرد بیگانه یا خارجی از مسأله و موضوع موردنظر حذف شده باشد، به راحتی می‏توان او را به بی‏كفایتی متهم ساخت. اگرچه امروزه مكانیسم عرضه و تقاضا در عرصه تولید مادی رو به فروپاشی است، لیكن در قلمرو روبنا این مكانیسم هنوز هم به منزله نوعی مهار یا سنجش به سود حاكمان عمل می‏كند. مصرف‏كنندگان عبارت‌اند از كارگران و كارمندان، دهقانان و اقشار پایینی طبقه متوسط. تولید سرمایه‏دارانه آنان را، به لحاظ جسم و جان، چنان محصور می‏كند كه در نهایت درماندگی قربانی كالاهایی می‏شوند كه به آنان عرضه می‏شود. همان‌طوركه اتباع و بندگان به صورتی طبیعی همواره بیش از خود حاكمان اخلاق تحمیل شده بر بندگان را جدی می‏گرفتند، امروزه نیز توده‏های فریب‏خورده حتی بیش از افراد موفق مسحور اسطوره موفقیت‏اند. آنان، در حالتی فلج‏شده، دقیقا بر حفظ همان ایدئولوژیی اصرار می‏ورزند كه موجب بندگی و اسارت آنان است. عشق نابجای مردمان عادی نسبت به ستمی كه بر ایشان روا می‏شود در قیاس با حیله و زیركی مقامات و مراجع قدرت نیرویی قوی‌تر است. این عشق حتی از منطق خشك و قاطع دفتر آقای هیز(4) نیز نیرومندتر است، درست همان‌طور كه در برخی ادوار مهم تاریخ این عشق به نیروهای قوی‌تری، نظیر سلطه دهشتبار دادگاه‌ها، دامن زده است كه علیه خودش به كار گرفته شدند. این عشق، را به چهره تراژیك گرتا گاربو ترجیح می‏دهد و به عوض بتی بوپ (Betty Boop) خواهان دانلد داك است. صنعت فرهنگ‏سازی در برابر رأی و خواسته‏ای كه خود برانگیخته است سر خم می‏كند. ضرری كه یك شركت‏خاص از قرارداد بستن با فلان هنرپیشه رو به زوال متحمل می‏شود - قراردادی كه فاقد قابلیت‏سوددهی كامل است - برای كل نظام در حكم هزینه‏ای مشروع و موجه است. این نظام با هزار ترفند تقاضا برای آشغال را جایز می‏شمارد و بدین طریق هماهنگی یا هارمونی تام را برقرار می‏كند. خبرگان فرهنگی به خاطر دعوی كبرآمیزشان كه از دیگران داناترند منفور شمرده می‏شوند، هرچند كه خود فرهنگ خصلتی دمكراتیك دارد و امتیازات خود را میان همگان توزیع می‏كند. به لطف این آتش‏بس ایدئولوژیكی، سازشگری خریداران و وقاحت تولیدكنندگانی كه به تقاضای آنان پاسخ می‏گویند، فراگیر می‏شود. حاصل كار بازتولید دائمی همان محصول واحد است.

رابطه آدمی با گذشته نیز توسط نوعی یكسانی دائمی هدایت می‏شود. در قیاس با مرحله لیبرالی پیشین آن‌چه در مورد فاز فرهنگ توده‏ای جدید می‏نماید، حذف امر جدید است. این ماشین در همان نقطه واحد چرخ می‏زند و در همان حال كه شكل و نوع مصرف را تعیین می‏كند، هر گونه امر امتحان‏نشده را به مثابه نوعی ریسك كنار می‏گذارد. سازندگان فیلم نسبت‏ به هر فیلمنامه‏ای كه پشتش به یك رمان پرفروش قرص نیست، بدگمان‏اند. با این حال دقیقا به همین سبب حرافی پایان‏ناپذیر در مورد ایده‏ها، نوآوری، و غافلگیری، در مورد آن‌چه مسلم پنداشته می‏شود ولی هرگز وجود نداشته است، ادامه می‏یابد. ضرب و پویش در خدمت همین روندند. هیچ چیزی به صورت سابق باقی نمی‏ماند؛ همه‏چیز باید بی‏وقفه به حركت ادامه دهد. زیرا فقط پیروزی عام و سراسری ضرب‏آهنگ تولید و بازتولید مكانیكی حامل این وعده است كه هیچ چیز تغییر نمی‏كند، و هیچ پدیده ناجور و نامناسبی ظاهر نخواهد شد. افزودن هر چیز نوی به فهرست جاافتاده كالاهای فرهنگی ریسكی بیش از حد مخاطره‏آمیز است. اشكال هنری خشك و استخوانی‏شده - نظیر داستان كوتاه، فیلم و ترانه‏های محبوب - همان میانگین استانداردشده ذوق لیبرال دوره متأخر اند، كه به یاری تهدید از بالا دیكته می‏شوند. افراد شاغل در سطوح فوقانی مؤسسات فرهنگی كه جملگی به صورتی هماهنگ كار می‏كنند - آن هم به نحوی كه فقط یك مدیر می‏تواند با مدیری دیگر، صرف‌نظر از سابقه دانشگاهی یا بازاری او، كار كند - از مدت‌ها قبل روح عینی را مجددا سازماندهی و عقلانی كرده‏اند. این فكر به ذهن آدمی خطور می‏كند كه شاید مرجع یا مقامی همه‏جا حاضر مواد و موضوعات را غربال كرده و فهرست رسمی كالاهای فرهنگی را تنظیم كرده است تا عرضه نرم و روان محصولات ادبی تولید انبوه را تضمین كند. ایده‏ها در پهنه فلك فرهنگی نوشته می‏شوند، یعنی در همان‏جایی كه از قبل توسط افلاطون شماره‏گذاری شده بودند - ایده‏هایی كه خود به واقع اعداد و ارقامی بودند ناتوان از افزایش و دگرگونی‏ناپذیر.

سرگرمی و تفریح و همه عناصر صنعت فرهنگ‏سازی از مدت‌ها پیش از آن‌كه این صنعت پا به هستی گذارد، وجود داشتند. اكنون این عناصر از بالا هدایت و روزآمد می‏شوند. صنعت فرهنگ‏سازی می‏تواند به خود مغرور باشد كه توانسته است فرآیند انتقال هنر به حوزه مصرف را، كه پیشتر به صورتی سردستی انجام می‏گرفت، با انرژی بسیار تحقق بخشد، این امر را به یك اصل بدل كند، و ساده‏لوحی بارز تفریح و سرگرمی را محو كند و نوع كالاهای تولیدشده را بهبود بخشد. هرچه این صنعت مطلق‌تر شد با بی‏رحمی بیشتری همه رقبای خارجی را به سوی ورشكستگی یا عضویت در یك سندیكا سوق داد، و رفته‌رفته به چنان حدی از ظرافت و ارتقاء فرهنگی دست یافت كه در نهایت ‏به تركیبی از بتهوون و كازینو موناكو بدل گشت. صنعت فرهنگ‏سازی بهره‏مند از پیروزی مضاعفی‏ است: این صنعت می‏تواند حقیقتی را كه در بیرون خود سركوب می‏كند به میل خویش به منزله دروغی در درون بازتولید كند. مشغولیات یا هنر «سبك‏» فی‏نفسه نوعی شكل منحط نیست. هر آن كسی كه با افسوس از این نوع هنر به منزله خیانت ورزیدن به ایدئال تجلی یا بیان هنری ناب یاد می‏كند، نسبت ‏به جامعه موجود دچار توهم است. خصلت‏خالص و ناب هنر بورژوایی، كه در تقابل با آنچه در جهان مادی رخ می‏داد، به صورت كاذب به خود به منزله قلمرو آزادی عینیت می‏بخشید، از همان آغاز به قیمت‏حذف طبقات فرودست ابتیاع می‏شد - طبقاتی كه هنر دقیقا به لطف آزادی‏اش از اهداف و غایات كلیت كاذب، با هدف و آرمان ایشان، یعنی كلیت واقعی، همراهی می‏كند. هنر جدی از همه آن كسانی دریغ شده است كه سختی‌ها و ستم زندگی جدی بودن را برای‌شان به امری مسخره بدل می‏كند، كسانی كه باید خوشحال باشند اگر بتوانند ساعتی را به عوض ایستادن در خط تولید، صرفا صرف ادامه زندگی و حركت‏ خویش كنند. هنر سبك همواره سایه هنر خودآیین بوده است. این هنر همان وجدان معذب اجتماعی هنر جدی‏ است. همان حقیقتی كه هنر جدی به واسطه مبانی اجتماعی‏اش ضرورتا فاقد آن بود به هنر سبك مشروعیتی ظاهری عطا می‏كند. نفس این تقسیم و جدایی همان حقیقت است: دست‏كم این جدایی [میان هنر سبك و جدی] بیانگر خصلت منفی فرهنگی است كه توسط حوزه‏های متفاوت برساخته می‏شود. آشتی دادن این دو قطب متضاد از طریق ادغام هنر سبك در هنر جدی، یا برعكس، ناممكن‏ترین كاری است كه می‏توان بدان دست‌یازید. ولی این دقیقا همان كاری است كه صنعت فرهنگ‏سازی بدان مشغول است. خصلت غیرعادی و ناجور سیرك، شهر فرنگ، و فاحشه‏خانه برای صنعت فرهنگ‏سازی همان‌قدر خجالت‏آور است كه غیرعادی بودن شوئنبرگ و كارل كراوس. به همین دلیل است كه نوازندگی بنی‏گودمن، نوازنده جاز، با كوراتت زهی بوداپست، در قیاس با هر نوازنده كلارینت عضو اركستر فیلارمونیك، به لحاظ ریتمیك باقاعده‏تر و فضل‏فروشانه‏تر است، درحالی‏كه سبك نواختن نوازندگان بوداپست‏ به اندازه سبك گای لومباردو یكدست و عسلی است. لیكن ابتذال، حماقت، و شكیل نبودن نكته مهم و بامعنا نیست. صنعت فرهنگ‏سازی به لطف كمال خود، و با ممنوع ساختن و اهلی كردن عنصر آماتور، آشغال‌های گذشته را به دور ریخت، هرچند كه این صنعت گندكاری‌ها و اشتباهات لپی را، كه بدون آن‌ها درك ملاك و معیار سبك والا ممكن نیست، مجاز می‏شمارد. اما در این میان نكته جدید آن است كه عناصر آشتی‏ناپذیر فرهنگ، هنر، و مشغولیات، جملگی تابع یك هدف می‏شوند و تحت‏شمول یك فرمول كاذب قرار می‏گیرند: كلیت صنعت فرهنگ‏سازی كه عبارت است از تكرار. این‌كه نوآوری‌های خاص این صنعت هیچ‏گاه چیزی بیش از اصلاح و بهبود بازتولید و اجرای توده‏ای نیستند، امری ذاتی سیستم است. بر مبنای دلایلی محكم است كه علایق مصرف‏كنندگان بی‏شمار به سوی تكنیك معطوف می‏شود، و نه به سوی محتوا - كه با سماجت تمام تكرار و نهایتا نخ‏نما می‏شود و امروزه تقریبا بی‏اعتبار شده است. آن قدرت اجتماعی كه از سوی تماشاگران پرستش می‏شود خود را به نحو مؤثرتری در حضور فراگیر و همه‏جایی كلیشه‏های تحمیل‏شده توسط مهارت تكنیكی ظاهر می‏سازد، تا در ایدئولوژی‌های كپك‏زده‏ای كه محتواهای بی‏رمق و آبكی نشانه‏های آن‌ها محسوب می‏شوند.

با این همه صنعت فرهنگ‏سازی و كسب‌وكار و تجارت سرگرمی باقی می‏ماند. نفوذ آن بر مصرف‏كنندگان از طریق سرگرمی ایجاد می‏شود. این نفوذ نهایتا نه با یك فرمان آشكار، بلكه به واسطه خصومت نهفته در اصل سرگرمی نسبت ‏به آن‌چه از خودش بزرگ‌تر است، در هم شكسته خواهد شد. از آن‌جا كه همه روندهای صنعت فرهنگ‏سازی به لطف كل فرآیند اجتماعی عمیقا در خود مردم ریشه دارند، پس بقای [قوانین] بازار در این حوزه موجب تشویق این روندها می‏شود. تقاضا هنوز جای خود را به اطاعت صاف و ساده نبخشیده است. همان‌طور كه می‏دانیم، تجدید سازمان سراسری صنعت‏سینما كمی پس از پایان جنگ جهانی اول، یعنی همان پیش‏شرط مادی گسترش این صنعت، دقیقا عبارت بود از پذیرش عمدی نیازهای مردم بر مبنای گزارش‌های گیشه - رویدادی كه در روزهای اولیه پیشگامی سینما ضروری تصور نمی‏شد. امروزه همین عقیده از سوی رهبران صنعت‏سینما ابراز می‏شود، كسانی كه معیار قضاوت‌شان كم‏وبیش همان پدیده ترانه‏های محبوب است، لیكن همواره به نحوی خردمندانه از توسل به معیار مخالف، یعنی قضاوت معطوف به حقیقت احتراز می‏كنند. كسب‌وكار ایدئولوژی آنان است. این نكته كاملا صحیح است كه قدرت صنعت فرهنگ‏سازی در یكی شدن آن با یك نیاز مصنوعا ساخته‏شده نهفته است، و نه در تقابل ساده با آن، حتی اگر این تقابل نوعی تقابل میان قدرت كامل و عجز كامل محسوب می‏شد. در نظام سرمایه‏داری پسین تفریح یعنی تداوم و استمرار كار، طلب آن مبین نوعی فرار از فرآیند مكانیكی كار، و تجدیدقوا به قصد كسب توانایی برای رویارویی مجدد با آن است.با این حال مكانیكی‏شدن واجد چنان قدرت و تسلطی بر سعادت و فراغت آدمی است، و در نحوه ساخت كالاهای تفریحی چنان عمیقا تعیین‏كننده است، كه تجارب آدمی ضرورتا چیزی جز تصویر تكراری (after image) خود فرآیند كار نیست. محتوای بارز و مشهود صرفا نوعی پیش‏زمینه محو است؛ آن‌چه به راستی در آدمی رسوخ می‏كند توالی خودكار عملیات استانداردشده است. گریختن از آن‌چه در محل كار، در كارخانه یا دفتر رخ می‏دهد فقط با تقریب بدان در اوقات فراغت ممكن می‏شود. همه تفریحات و سرگرمی‌ها دچار این بیماری درمان‏ناپذیر اند. لذت در قالب ملال سخت و جامد می‏شود؛ زیرا برای آن‌كه لذت باقی بماند نباید مستلزم هیچ‏گونه تلاشی باشد، و از این رو [لذت] به دقت در شیارها و مجاری مستعمل تداعی معانی جریان می‏یابد. نباید از تماشاگران انتظار هیچ‏گونه تفكر مستقل را داشت: محصول تجویزكننده هر واكنشی است: البته نه به واسطه ساختار طبیعی‏اش (كه با اندكی تأمل و بازاندیشی فرومی‏پاشد)، بلكه از طریق نشانه‏ها و علائم. از هرگونه پیوند منطقی كه ممكن است‏ به سعی و تلاش ذهنی دامن زند با دقت و وسواس بسیار پرهیز می‏شود. هر تغییر و تحولی، حتی‏المقدور، باید از وضعیت‏ بلافاصله پیش از خود ناشی شود، نه از ایده كل [اثر]. برای هر سینمارو دقیق و تیزبین هر صحنه منفردی گویای كل فیلم خواهد بود. حتی خود این الگوی ثابت و تكراری نیز هنوز خطرناك به نظر می‏رسد، الگویی كه نوعی معنا را - هرقدر هم كه مفلوك باشد - عرضه می‏كند، آن هم در جایی كه فقط بی‏معنایی قابل پذیرش است. طرح داستان غالبا به شیوه‏ای خبیثانه از آن بسط و تحولی محروم می‏شود كه شخصیت‌ها و مضمون داستان بر اساس الگوی قدیمی مستلزم آن‏اند. در عوض، قدم بعدی همان چیزی است كه از دید نویسنده سناریو مؤثرترین جلوه در این شرایط خاص محسوب می‏شود. غافلگیری‌های آبكی و مبتذل اما دقیق و حساب‏شده خط سیر داستان را جابه‏جا متوقف می‏كنند. گرایش شیطنت‏آمیز به درغلطیدن به درون مهمل‏گویی ناب كه، تا زمان چاپلین و برادران ماركس، بخش مشروعی از هنر مردمی، مضحكه، و دلقك‏بازی بود، در انواعی از فیلم كه به هنری بودن تظاهر نمی‏كنند بیش از هرجای دیگر نمایان است. این گرایش در متن [شعری] ترانه‏های محبوبی كه عمری یكشبه دارند، در فیلم‌های جنایی ترسناك، و در كارتون‌ها كاملا به بار نشسته است، هرچند در فیلم‌هایی به بازیگری گریر گارسون و بت دیویس وحدت مطالعه موردی جامعه‏شناختی – روان‌شناختی عرضه‏كننده چیزی نزدیك به دعوی حصول نوعی طرح داستانی منسجم است. خود ایده، همراه با ابژه‏های كمدی و وحشت، قصابی و تكه‏پاره می‏شود. ترانه‏های یكشبه همواره وجود خود را مدیون نوعی حس تنفر و تحقیر نسبت‏ به معنا بوده‏اند كه این ترانه‏ها، در مقام اسلاف و اخلاف روانكاوی، آن را به یكنواختی كسالت‏بار سمبولیسم جنسی تقلیل می‏دهند. امروزه فیلم‌های حادثه‏ای و كارآگاهی دیگر فرصت تجربه گرهگشایی نهایی را به تماشاگران نمی‏دهند. در انواع غیركنایی ( non-Ironic) این ژانر تماشاگران باید صرفا به دهشت‏ برخاسته از وضعیت‌هایی دلخوش كنند كه تقریبا هر شكلی از اتصال و پیوند را از دست داده‏اند.

كارتون‌ها زمانی، در تقابل با عقل‏گرایی، معرف و مدافع خیال‌پروری (fantasy) بودند. آن‌ها ضامن تحقق عدالت در مورد جانوران و اشیائی بودند كه خود برق‏زده‏شان می‏كردند، آن هم با بخشیدن حیاتی دوباره به این نمونه‏های مثله‏شده. ولی امروزه تنها كاری كه كارتون‌ها می‏كنند تأييد پیروزی عقل تكنولوژیك بر حقیقت است. تا چند سال قبل كارتون‌ها دارای طرح داستانی منسجمی بودند كه فقط در آخرین لحظات در هيأت یك تعقیب و گریز دیوانه‏وار متلاشی می‏شد، و بدین‌سان بیشتر به كمدی روحوضی ( slapstick) قدیمی شباهت داشتند. ولی اكنون روابط زمانی جابه‏جا شده‏اند. در همان نخستین دنباله نماها انگیزه یا مضمونی مطرح می‏شود بدین منظور كه برنامه تخریب بتواند در جریان ماجرا بر آن پیاده شود: با استقرار تماشاگران در جایگاه تعقیب‏كنندگان، قهرمان فیلم به موضوع بی‏ارزش اعمال خشونت همگانی بدل می‏شود. كمیت تفریح سازمان‏یافته به یفیت‏خشونت‏سازمان‏یافته تغییرشكل می‏دهد. سانسورچیان خودبرگزیده صنعت‏سینما (كه این صنعت ‏با آنان رابطه‏ای بس نزدیك دارد) بر تحول رخداد جنایت نظارت می‏كنند، رخدادی كه به اندازه یك شكار كشدار است. كیف كردن جایگزین لذتی می‏شود كه گویا قرار است از مشاهده صحنه در آغوش گرفتن ناشی شود، و هرگونه كامیابی و ارضا را تا روز وقوع پوگروم (5) به تأخير می‏اندازد. تا آن‌جا كه كارتون‌ها به راستی كاری بیش از عادت‌دادن حواس تماشاگران به ضرب‏آهنگ جدید زندگی انجام می‏دهند، صرفا این درس قدیمی را به مغز تك تك افراد فرومی‏كنند كه اصطكاك دائمی، و درهم شكستن هرگونه مقاومت فردی، جزء شرایط زندگی در این جامعه است. دانل داك در فیلم‌های كارتونی و شوربختان در زندگی واقعی سهم خود را از چماق و شلاق دریافت می‏كنند تا تماشاگران بتوانند راه پذیرش و دریافت مجازات خویش را فرا بگیرند.

لذت بردن از خشونتی كه شخصیت فیلم متحمل می‏شود به اعمال خشونت علیه تماشاگر بدل می‏گردد، و سرگرم شدن نیز به زور زدن. هیچ كدام از چیزهایی كه متخصصان به عنوان محرك طراحی و ایجاد كرده‏اند نباید از چشم خسته تماشاگر پنهان بماند؛ تماشاگر به هیچ‏وجه مجاز نیست تا از سر حماقت و خنگی هیچ‏یك از حقه‏ها و ترفندهای فیلم را نادیده انگارد؛ او باید تحول همه‏چیز را دنبال كند و حتی همان واكنش‌های هوشمندانه‏ای را از خود بروز دهد كه در خود فیلم توصیه و نشان داده می‏شوند. در نتیجه این سؤال مطرح می‏شود كه آیا صنعت فرهنگی كاركرد منحرف ساختن اذهان را، كه بدان افتخار می‏ورزد، به راستی تحقق می‏بخشد؟ اگر بیشتر ایستگاه‌های رادیویی و سالن‌های سینما تعطیل می‏شدند، مصرف‏كنندگان احتمالا چیز چندانی از دست نمی‏دادند. امروزه قدم نهادن از خیابان به درون سالن سینما دیگر به معنای ورود به جهانی رؤیایی نیست؛ به محض آن‌كه نفس وجود این نهادها استفاده از آن‌ها را اجباری نكند، دیگر شور و شوق فراوانی برای استفاده از آن‌ها در كار نخواهد بود. این‌گونه بستن‌ها و تعطیل‌كردن‌ها معادل تخریب ارتجاعی ماشین‏آلات [كه در كارخانه‏های قرن نوزدهم رواج داشت] نخواهد بود. سرخوردگی ناشی از این تعطیلی آن‌قدرها از سوی مشتاقان احساس نخواهد شد كه از سوی افراد كندذهن، یعنی كسانی كه به هر حال از همه چیز آسیب می‏بینند. به‌رغم فیلم‌هایی كه هدف‌شان كامل كردن ادغام و جذب زن خانه‏دار است، این زن در تاریكی سالن سینما پناهگاهی برای خود می‏یابد، جایی كه می‏تواند برای چند ساعتی آرام بنشیند بدون آن‌كه كسی به او نگاه كند، درست نظیر وقتی كه عادت داشت پشت پنجره به تماشا نشیند، البته در روزگاری كه هنوز چیزی به نام خانه و استراحت در شامگاه وجود داشت. در شهرهای بزرگ بیكاران می‏توانند به لطف دمای كنترل‏شده این سالن‌ها در تابستان به خنكی و در زمستان به گرما دست یابند. گذشته از این‌ها، این دم و دستگاه ورم‏كرده تولید لذت، به‌رغم اندازه‏اش، هیچ شرافت و وقاری به زندگی آدمی اضافه نمی‏كند. ایده «به‏كارگیری كامل‏» همه امكانات و منابع تكنیكی در دسترس برای مصارف زیباشناختی توده‏ای خود بخشی از همان نظام اقتصادی است كه از به‏كارگیری منابع برای محو گرسنگی سر باز می‏زند.

صنعت فرهنگ‏سازی دائما مصرف‏كنندگان خود را در مورد آن‌چه دائما وعده می‏دهد گول می‏زند. سررسید چك‌هایی كه این صنعت، با نقشه‏ها و صحنه‏آرایی‌هایش، از حساب لذت می‏كشد، پیوسته به تأخير می‏افتد؛ وعده [دستیابی به لذت]، كه كل نمایش عملا در آن خلاصه می‏شود، امری موهوم است: تنها چیزی كه در این میان مورد تأييد قرار می‏گیرد آن است كه غایت واقعی هرگز به دست نخواهد آمد و در مراسم شام باید به صورت غذا اكتفا كرد. اشتهایی كه به واسطه آن همه اسامی و تصاویر درخشان تحریك شده است نهایتا با چیزی روبه‏رو نمی‏شود مگر نیكو شمردن همان جهان روزمره كسالت‏باری كه خواهان گریز از آن بود. البته آثار هنری نیز نمایش‌های جنسی sexual exhibition نبودند. مع‏هذا این آثار با بازنمایی محرومیت ‏به منزله امری منفی، به عبارتی، برنامه به فحشا كشیدن غریزه را لغو كردند و آن‌چه را نفی و طرد می‏شد با ایجاد میانجی‌ها (mediators) نجات دادند. رمز نهفته در تصعید زیباشناختی چیزی نیست جز بازنمایی كامیابی به منزله وعده‏ای كه زیر پا گذاشته شده است. صنعت فرهنگ‏سازی تصعید نمی‏كند؛ سركوب می‏كند. این صنعت‏ با به نمایش گذاشتن موضوعات میل، سینه‏های درشت در عرق‏گیری چسبان یا نیم‏تنه‌عریان قهرمان ورزشی، صرفا موجب تحریك لذات مقدماتی تصعیدنشده‏ای می‏شود كه محرومیت دائمی از مدت‌ها پیش آن‌ها را به یك نمود جعلی مازوخیستی فروكاسته است. [در محصولات این صنعت] هیچ وضعیت‏شهوانی وجود ندارد كه در عین ترغیب و تهییج تماشاگر، مبیّن این واقعیت تردیدناپذیر نباشد كه بیرون از پرده سینما اوضاع هرگز نمی‏تواند تا این حد جور باشد. دفتر مدیریت تولیدات سینمایی هیز صرفا همان مناسك شكنجه تانتالوس(6) را تأييد می‏كند كه از قبل توسط صنعت فرهنگ‏سازی رسمیت‏یافته است. آثار هنری‏ زهدطلب و بری از شرم‏زدگی‏اند؛ صنعت فرهنگ‏سازی‏هرزه‏نگار (pornographic) و جانماز آبكش است. عشق تا مرتبه داستان عشقی (رمانس) تنزل می‏یابد. و، پس از نزول، بسیاری چیزها مجاز شمرده می‏شود؛ حتی آزادی جنسی نیز در مقام محصول ویژه‏ای كه بازار خوبی دارد واجد سهمیه خاص خود است مزین به علامت تجاری «جسورانه‏» . تولید انبوه امر جنسی به صورتی خودكار به سركوب این امر منجر می‏شود. ستاره سینما كه ما قرار است عاشق او شویم، به دلیل حضور همه‏جایی‏اش، از همان آغاز چیزی جز كپی یا نسخه دست‏دوم خویش نیست. صدای هر خواننده تنور (tenor) چونان یكی از صفحه‏های كاروزو به گوش می‏رسد، و چهره‏های «طبیعی‏» دختران تكزاسی جملگی شبیه مدل‌های موفقی است كه هالیوود به كمك آنان این چهره‏ها را قالب ریخته است. بازتولید مكانیكی زیبایی، كه فناتیسم فرهنگی مرتجع به واسطه بت‏سازی منظم از فردیت ‏با تمام وجود بدان خدمت می‏كند، هیچ جایی برای آن پرستش ناخودآگاه كه زمانی عنصر اساسی و ذاتی زیبایی بود، باقی نمی‏گذارد. پیروزی بر زیبایی به یاری شوخ‏طبعی جشن گرفته می‏شود - همان لذت موذیانه‏ای (Schadenfreude) كه هر اقدام موفقی در جهت تحمیل محرومیت‏ بدان دامن می‏زند. وجود خنده از این امر ناشی می‏شود كه دیگر چیزی برای خندیدن وجود ندارد. خنده، چه معطوف به آشتی باشد و چه از سر خوف، همواره زمانی رخ می‏دهد كه ترس یا وحشتی برطرف شود. خنده نشان‏دهنده رهایی است، رهایی از خطر فیزیكی یا رهایی از چنگ منطق. خنده معطوف به آشتی به منزله پژواك فرار از چنگ قدرت شنیده می‏شود؛ نوع نادرست‏خنده با تسلیم‌شدن به نیروهایی كه باید از آن‌ها ترسیده بر ترس غلبه می‏كند. این خنده پژواك قدرت در مقام امری گریزناپذیر است. كیف یا تفریح (fun) نوعی حمام طبی است. صنعت تولید لذت هیچ‏گاه تجویز آن را فراموش نمی‏كند. این امر خنده را به ابزار تحریف خوشبختی و نیرنگ زدن بدان بدل می‏كند. لحظه‏های خوشبختی عاری از خنده‏اند؛ فقط اپراهای آبكی و فیلم‌هایند كه تجربه جنسی را همراه با طنین خنده به تصویر می‏كشند. اما بودلر همان‌قدر عاری از شوخ‏طبعی است كه هولدرلین. در جامعه كاذب، خنده نوعی بیماری است كه خوشبختی و سعادت را مورد حمله قرار داده است و می‏رود تا آن را در كلیت‏بی‏ارزش خویش غرق سازد. خندیدن به چیزی همواره به معنای خوار شمردن آن است، و آن حیاتی كه، به گفته برگسون، از طریق خنده موانع را در هم شكسته و فوران می‏كند، به واقع نوعی حیات وحشی اشغالگر است، نوعی تحكیم و پافشاری بر نفس كه آماده است تا هرگاه فرصت اجتماعی مناسب فرارسد رهایی خود از قید هرگونه ملاحظه اخلاقی را در انظار عموم به نمایش گذارد. این جماعت تماشاچیان خندان فقط تقلید مسخره‏ای از بشریت است. اعضای این جماعت مونادهایی هستند، جملگی سرسپرده لذت حاضر و آماده بودن برای انجام هر كاری به قیمت‏خسران هر كسی جز خودشان. هماهنگی آنان فقط كاریكاتوری از همبستگی است. نكته خبیث و شیطانی در مورد این خنده كاذب آن است كه این خنده تقلیدی مسخره اما گیرا از بهترین نوع خنده است، یعنی همان خنده معطوف به آشتی. شعف، به واقع، اهل زهد و عاری از اسراف است res severa verum gaudium (7) . این نظریه اهل صومعه كه عمل جنسی، و نه زهد، به واقع مبین پشت كردن به سعادت و خوشی قابل حصول است، در منش جدی و اندوهبار عاشقی كه با سوءظن به آینده زندگی خویش را وقف لحظه حال می‏كند، به صورتی سلبی مورد تأييد قرار می‏گیرد. در صنعت فرهنگ‏سازی ناكامی و نفی سرخوشانه جایگزین دردی می‏شود كه در خلسه یا از خود بی‌خود شدن و در زهد مشهود است. قانون اعلای [صنعت فرهنگ‏سازی] این است كه آنان [تماشاچیان] به هیچ قیمتی امیال خود را ارضاء نخواهند كرد؛ آنان باید بخندند و به خندیدن بسنده كنند. در هر یك از محصولات صنعت فرهنگ‏سازی، ناكامی و محرومیت همیشگی تحمیل‏شده از سوی تمدن بار دیگر به صورتی قطعی و روشن اثبات و بر قربانیان خود اعمال می‏شود. عرضه كردن چیزی به آنان و محروم ساختن‌شان از آن، عملا امری واحد است. این همان چیزی است كه در فیلم‌های اروتیك رخ می‏دهد. همه‏چیز بر عمل هم‏آغوشی متمركز است، دقیقا از آن رو كه این عمل هرگز نباید تحقق یابد. در فیلم‌های سینمایی تأييد وجود یك رابطه نامشروع بدون بداقبالی و مجازات شدن هر دو طرف رابطه، با ممنوعیت‏ سفت‌وسخت‏تری روبه‏رو است تا مشاركت فعال داماد آینده فلان میلیونر در مبارزات كارگری. در تقابل با عصر و زمانه لیبرال، فرهنگ جامعه صنعتی و همچنین فرهنگ عامیانه ممكن است علیه سرمایه‏داری شعار سر دهند، لیكن هیچ‏گاه نمی‏توانند تهدید اختگی را محكوم سازند. این تهدید اصلی بنیادی است، و از سرسپردگی سازمان‏یافته مردان یونیفورم‌پوش - كه هم در واقعیت و هم در فیلم‌هایی به همین منظور تولید می‏شوند، مشهود است - دوام بیشتری خواهد داشت. آن‌چه امروزه مهم و تعیین‏كننده است دیگر پیوریتانیسم نیست، هرچند این آیین هنوز حضور خود را در قالب سازمان‌های زنان ابراز می‏كند، بلكه نكته مهم ضرورت نهفته در سیستم است، ضرورت تنها نگذاشتن مصرف‏كننده و رخصت‌ندادن به او تا حتی برای لحظه‏ای دچار این سوءظن شود كه مقاومت امكان‏پذیر است. اصل اساسی چنین حكم می‏كند كه باید به او [مصرف‏كننده] نشان داد كه همه نیازهایش رفع‏شدنی است، ولی آن نیازها باید چنان از قبل تعیین شده باشند كه وی حس كند خودش همان مصرف‏كننده ابدی، یا ابژه صنعت فرهنگ‏سازی، است. این كار نه فقط او را وامی‏دارد باور كند بازی فریبكارانه‏ای كه بدان سرگرم است عین رضایت و كامیابی است، بلكه علاوه بر آن حاكی از آن است كه وی باید، در هر اوضاع و احوالی، به آن‌چه به او عرضه می‏شود بسنده كند. فرار از نكبت و ملال زندگی روزمره كه كل صنعت فرهنگ‏سازی وعده آن را می‏دهد، قابل قیاس با ماجرای ربودن دختر در یكی از فیلم‌های كارتونی است: این پدر دخترك است كه نردبان را در تاریكی سرپا نگه داشته. بهشتی كه از سوی صنعت فرهنگ‏سازی ارائه می‏شود همان سختی و نكبت قدیمی است. فرار و گریختن با معشوق، هر دو، از پیش چنان طراحی شده‏اند تا دوباره به همان نقطه شروع منتهی شوند. لذت مشوق همان حس تسلیم و رضایی است كه قاعدتا باید به فراموش كردن آن كمك كند.

تفریح و سرگرمی، اگر از هر قید و بندی رها شود، نه فقط برنهاد هنر، بلكه در حكم نقش افراطی آن خواهد بود. آن تصویر مهمل و بی‏معنا از مارك تواین كه صنعت فرهنگ‏سازی آمریكا گه‏گاه با آن ور می‏رود، می‏تواند تصحیح‏كننده هنر باشد. هرچه هنر با دیت‏بیشتر ناسازگاری با زندگی را مدنظر قرار دهد، شباهت آن با جدیت زندگی، كه آنتی‏تز یا برابرنهاد هنر است، بیشتر خواهد شد؛ و هرچه تلاش بیشتری را صرف بسط یافتن تمام و كمال از دل قانون فرمال خاص خود كند، طالب تلاشی بیشتر از سوی هوش و عقل آدمی برای خنثی كردن بار خود می‏شود.در برخی فیلم‌های هزل‏آمیز، به ویژه در فیلم‌های مضحك و گروتسك، امكان وقوع این نوع نفی برای چند لحظه‏ای به راستی عیان می‏گردد. ولی البته تحقق آن ممكن نیست. تفریح و سرگرمی ناب با توجه به پیامدش، یعنی واگذاری نرم و روان خود به دست هر نوع تداعی معانی و مهملات شادی‏بخش، توسط سرگرمی موجود در بازار نیمه‏كاره قطع می‏شود: در عوض، سرگرمی ناب جای خود را به نوعی معنای جامع جعلی می‏بخشد كه صنعت فرهنگ‏سازی بر الصاق آن به محصولات خود اصرار می‏ورزد، و با این حال از آن [معنا] به منزله بهانه‏ای صرف برای به‌كارگرفتن هنرپیشه‏های معروف سوءاستفاده می‏كند. زندگینامه‏ها و دیگر داستان‌های ساده تكه‏پاره‏های گنگی و بی‏معنایی را در قالب یك طرح داستان ابلهانه به هم وصله می‏زنند. دیگر از كلاه و زنگوله‏های دلقك شوخ خبری نیست، و آن‌چه به ما عرضه می‏شود دسته‏كلیدهای عقل كاپیتالیست است كه لذت ناشی از دستیابی به موفقیت را بر پرده نمایش می‏دهد. در فیلم‌های هزل‏آمیز هر بوسه‏ای باید به پیشرفت‏شغلی قهرمان مشت‌زن، یا فلان متخصص ترانه‏های محبوب بازاری كه به شهرت رسیدنش با شكوه و جلال به تصویر كشیده می‏شود، كمك كند. فریبكاری صنعت فرهنگ‏سازی در این امر نهفته نیست كه عرضه‏كننده سرگرمی است، بلكه فریب اصلی آن است كه این صنعت‏ خوشی و لذت را تباه می‏كند؛ زیرا رخصت می‏دهد ملاحظات تجاری این خوشی را درگیر كلیشه‏های ایدئولوژیك تمدن و فرهنگی سازند كه خود درگیر فرآیند اضمحلال نفس است. اخلاق و ذوق، سرگرمی بی‏قید و بند را به منزله امری «بچگانه و ساده‏لوحانه‏» نیمه‏كاره قطع می‏كنند - ساده‏لوحی به اندازه عقل‏گرایی روشنفكرانه بد محسوب می‏شود - و حتی امكانات تكنیكی را نیز محدود می‏كنند. صنعت فرهنگ‏سازی فاسد است: نه به این سبب كه سرزمین معصیت است، بلكه از آن رو كه معبدی است در خدمت لذت سطح بالا. در همه سطوح؛ از همینگوی تا امیل لودویگ، از خانم مینیور تا لون رنجر، از توسكانینی تا گی لومباردو، آن محتوای فكری كه حاضر و آماده از قلمرو هنر و علم اخذ شده است، حاوی كذب است. صنعت فرهنگ‏سازی، در قالب آن ویژگی‌هایی كه این صنعت را به سیرك نزدیك‌تر می‏كند، در مهارت بی‏سروته سواركاران، بندبازان، و دلقك‌ها كه توجیه‏گر خویش است، و در «توجیه و دفاع از هنر فیزیكی در برابر هنر فكری‏»(8) ، به واقع ردِپایی از چیزی بهتر را در خود حفظ كرده است. اما پناهگاه‌های مهارتی غیرفكری، كه در تقابل با مكانیزیسم اجتماعی معرف حیات انسانی است، از سوی عقلی شماتیك به طرزی بی‏رحمانه جستجو و تخریب می‏شود، عقلی كه همه چیز را وامی‏دارد تأثير و دلالت‏ خود را به اثبات رساند. در نتیجه این امر، بی‏معنایی در بخش تحتانی آثار هنری همچون معنا در بخش فوقانی آن‌ها، به طور كامل ناپدید می‏شود.

امتزاج فرهنگ و سرگرمی كه امروزه شاهد وقوع آن‌ایم، نه فقط به سقوط فرهنگ بلكه الزاما به فكری‌شدنِ سرگرمی منجر می‏شود. مؤید این نظر این واقعیت است كه فقط نسخه یا كپی ظاهر می‏شود: در سالن سینما، عكس [هنرپیشه‏ها]؛ در رادیو، موسیقی ضبطشده. در عصر گسترش لیبرالیسم، سرگرمی از ایمان راسخ به آینده تغذیه می‏كرد: همه‏چیز آن‌چنان كه هست‏ بر جای می‏ماند یا حتی بهتر می‏شود. امروزه این ایمان بار دیگر فكری می‏گردد و چنان رقیق و محو می‏شود كه دیگر هیچ هدف یا غایتی را پیش رو نمی‏بیند و برای كسانی كه پشت ‏به واقعیت دارند از آن چیزی بیش از نوعی نمایش سایه‏ها باقی نمی‏ماند. این ایمان عبارت است از تأکيدهای بامعنایی كه داستان فیلم، به موازات خود زندگی، بر آدم زرنگ (مهندس جوان، دختر جلد) می‏نهد، بر قساوت پنهان شده در جامه شخصیت، علاقه به ورزش، و نهایتا بر اتومبیل‌ها و سیگارها - حتی در مواردی كه برنامه‏های ویژه سرگرمی نه به حساب هزینه‏های تبلیغاتی تولیدكنندگان بی‏واسطه بلكه به حساب كل سیستم گذاشته می‏شود. سرگرم شدن، خود به یك ایدئال بدل می‏شود و جای امور والاتری را اشغال می‏كند كه خودش توده مردم را از آن‌ها محروم كرده است، آن هم با تكرار این امور به شیوه‏ای حتی كلیشه‏ای‏تر از شعارهای آگهی‏های تبلیغاتی. درون‏گرایی، یعنی همان شكل به لحاظ ذهنی محدودشده حقیقت، همواره بسی بیش از آن‌چه تصور می‏شد در اختیار قدرتمندان جهان برون بود. صنعت فرهنگ‏سازی درون‏گرایی را به دروغی آشكار بدل می‏كند. اینك از آن چیزی باقی نمانده است مگر چرندیاتی مناسب حال كتاب‌های پرفروش دینی، فیلم‌های روان‌شناختی، و سریال‌های ویژه بانوان، آن هم به مثابه بزكی كه به نحو خجالت‏آوری دلپذیر است؛ و بدین‌سان می‏توان در متن زندگی واقعی عاطفه شخصی اصیل را با اطمینانی هرچه بیشتر مهار كرد. در این معنا مشغولیات یا سرگرمی همان تزكیه یا پالایش عواطف را تحقق می‏بخشد كه ارسطو زمانی آن را به تراژدی نسبت می‏داد و مورتیمر آدلر اینك آن را مناسب فیلم‌های سینمایی می‏داند. صنعت فرهنگ‏سازی حقیقت را در مورد كاتارسیس عیان می‏سازد همان‌طور كه پیشتر در مورد سبك چنین می‏كرد.

هرچه مواضع صنعت فرهنگ‏سازی قوی‌تر شود، بیشتر می‏تواند حساب نیازهای مصرف‏كنندگان را در جا روشن كند، آن‌ها را تولید و كنترل كند، بدان‌ها نظم بخشد، و یا حتی عرضه تفریح و سرگرمی را متوقف سازد: برای این نوع پیشرفت فرهنگی هیچ حدومرزی در كار نیست. اما این گرایش جزء درونی خود اصل سرگرمی است كه به مفهومی بورژوایی اصلی بهره‏مند از روشنگری است. اگر نیاز به تفریح و سرگرمی عمدتا محصول صنعت فرهنگ‏سازی بود، كه از این موضوع به منزله ابزاری برای توصیه فلان محصول یا روش به توده‏ها سود می‏جست - پوستر رنگی مشابه تابلو رنگ و روغن به لطف لقمه لذیذی كه در آن ترسیم شده است، یا فهرست مواد اولیه لازم برای پختن كیك به كمك تصویری از یك كیك - امروزه سرگرمی همواره تأثير و نفوذ كسب و كار، دغدغه فروش و غیره را برملا می‏كند. اما قرابت آغازین كسب و كار و سرگرمی در معنا و اهمیت‏خاص دومی مشهود است: دفاع از جامعه. راحتی و خوش‌بودن یعنی آری گفتن. این امر فقط با جدا و محفوظ ماندن از كلیت فرآیند اجتماعی ممكن می‏شود، با منگ‌كردن و حساسیت‏زدایی، و، از بدو كار، با قربانی‌كردن بی‏دلیل دعوی گریزناپذیر هر اثر - هرقدر هم چرند و مهمل - به منعكس ساختن كل در محدوده مرزهای خود. لذت همیشه به معنای فكر نكردن به هیچ چیز و فراموش كردن رنج است، حتی آن‌جا كه رنج مشهود است. تجربه لذت اساسا همان حس درماندگی است، نوعی گریختن، اما، نه آن‌طور كه می‏گویند، گریز از واقعیتی ذلت‏بار، بلكه گریز از آخرین بقایای ایده و خیال مقاومت. رهایی‌ای كه سرگرمی وعده حصولش را می‏دهد، به واقع آزادی از [قید] تفكر و نفی‌كردن است. موهن بودن این پرسش سخنورانه كه «خود مردم چه می‏خواهند؟» از این واقعیت ناشی می‏شود كه خطاب آن - تو گویی مخاطبان افرادی اهل فكر و تأمل‏اند - به همان مردمی است كه قرار است مدبرانه و به عمد از این فردیت محروم شوند. حتی زمانی كه افكار عمومی - در موارد استثنایی - علیه صنعت لذت‏سازی عصیان می‏كند، كل نیروهایی كه قادر به بسیج و تجهیز آن‌ها است، در همان مقاومت ضعیف و بی‏رمقی خلاصه می‏شود كه خود این صنعت ‏به آنان القاء كرده است. با این حال، باقی نگهداشتن مردم در این وضع بسیار دشوارتر شده است. نرخ سرعت تنزل آنان به حماقت نباید از نرخ سرعت افزایش هوش و شعورشان عقب بیفتد. در روزگار ما، یعنی در عصر آمار و ارقام، توده‏ها تیزتر از آن‏اند كه خود را با میلیونر روی پرده سینما یكی كنند، و خرفت‌تر از آن‏اند كه قانون [آماری] بزرگ‌ترین عدد را نادیده بگیرند. ایدئولوژی خود را در پس محاسبه احتمالات پنهان می‏سازد. بی‏شك همه‏كس عاقبت‏ برنده خوش‏شانس نخواهند بود، مگر آن كسی كه بلیط برنده را می‏كشد، یا به عبارت بهتر، كسی كه، برای انجام این كار، از سوی قدرتی برتر - كه معمولا خود صنعت لذت‏سازی است - مشخص شده است، صنعتی كه بنا به تصویر رایج ‏بی‏وقفه سرگرم جستجو و شكار استعدادها است.آن كسانی كه توسط صیادان استعداد كشف و سپس توسط استودیو در مقیاس وسیع معرفی و تبلیغ می‏شوند، نمونه‏های آرمانی Ideal Types انسان متوسط و وابسته نوظهور اند. البته قرار بر آن است كه هنرپیشه محبوب ماشین‏نویس معمولی را به شیوه‏ای نمادپردازی كند كه معلوم شود لباس مجلل شب برای بازیگر زن دوخته شده است كه از دختر واقعی متمایز شمرده می‏شود. بدین‏ترتیب، دختران تماشاچی نه فقط حس می‏كنند ممكن بود خودشان بر پرده سینما ظاهر شوند، بلكه درعین‌حال متوجه حضور شكاف عظیمی می‏شوند كه آنان را از پرده جدا می‏سازد. فقط یك دختر جوان می‏تواند بلیط برنده را برگزیند، فقط یك مرد می‏تواند جایزه را ببرد، و اگرچه، از نظر ریاضی، همگان صاحب بختی برابر اند، لیكن این بخت‏ برای هر فرد چنان ناچیز است كه بهترین كار به واقع نادیده گرفتن آن و خوشحال شدن از موفقیت دیگری است، موفقیتی كه كاملا ممكن بود از آن او شود، ولی از قضا هیچ‏گاه نمی‏شود. هر زمان صنعت فرهنگ‏سازی فراخوانی برای یكی پنداشتن ساده‏لوحانه [خود با فلان هنرپیشه یا نماد] صادر كند، این دعوت بلافاصله پس گرفته می‏شود. دیگر هیچ‏كس نمی‏تواند از خود بگریزد. زمانی بود كه تماشاگر سینما هنوز می‏توانست عروسی خود را در قالب عروسی مشهود در فیلم نظاره كند. اكنون بازیگران خوش‏شانس روی پرده، همچون هریك از آحاد جامعه، صرفا نسخه‏هایی از همان مقوله واحدند، لیكن این برابری فقط مؤید جدایی غلبه‏ناپذیر عناصر انسانی است. شباهت كامل همان تفاوت مطلق است. هویت واحد و یكسان مقوله مانع بروز هویت موارد خاص و منفرد می‏شود. صنعت فرهنگ‏سازی، به نحوی طنزی‏آمیز، ایده انسان در مقام عضوی از یك نوع [یعنی نوع بشر] را به اقعیت ‏بدل كرده است. اینك وجود هر شخصی صرفا بر وجود آن صفاتی دلالت می‏كند كه به لطف آن‌ها می‏تواند جایگزین هر شخص دیگری شود: انسان شیئی تعویض‏پذیر، یعنی یك نسخه یا كپی است. او در مقام یك فرد امری به تمامی مصرف‏شدنی و كاملا بی‏اهمیت است، و این دقیقا همان واقعیتی است كه او، وقتی زمان او را از این شباهت محروم سازد، بدان پی می‏برد. این امر ساختار درونی مذهب موفقیت را - كه از سایر لحاظ به دقت ‏حفظ و نگهداری می‏شود - تغییر می‏دهد. امروزه به طرزی فزاینده بر جایزه Per aspera ad astra (9) (كه مستلزم تلاش و تحمل سختی‌ها است). در فرآیند تكراری و یكنواخت تصمیم‏گیری در باب این‏كه كدام ترانه و بازیگر سزاوار محبوب و ستاره شدن هستند، عنصر بخت و تصادف كور از سوی ایدئولوژی برجسته می‏شود. فیلم‌های سینمایی بر عامل بخت تأکيد می‏گذارند. با دست زدن به هر كاری به منظور تضمین شباهت و همانندی اساسی همه شخصیت‌ها، به‏جز آدم بد فیلم، و با حذف همه چهره‏های غیرسازشگر (مثلا، چهره‏هایی همچون چهره گرتا گاربو، كه ظاهرشان به گونه‏ای نیست كه گویی می‏توان به آن‌ها گفت "Hello sister!") در قدم نخست ادامه زندگی برای سینماروها آسان‌تر می‏شود. آنان اطمینان می‏یابند كه در حالت موجود ایرادی ندارند، كه آنان نیز می‏توانند به همین خوبی از پس كار برآیند و بیش از نیرو و توان‌شان چیزی از آنان طلب نخواهد شد. ولی درعین‌حال اشاره كوچكی دریافت می‏كنند دال بر آن‌كه هر تلاشی بی‏فایده خواهد بود؛ زیرا حتی بخت بورژوایی نیز دیگر با آثار محاسبه‏پذیر كار خودشان هیچ پیوندی ندارد. آنان معنای این اشاره را درك می‏كنند. در اصل همگی تشخیص می‏دهند كه بخت (كه به لطف آن هرازگاهی یك نفر ثروتمند می‏شود) روی دیگر برنامه‏ریزی است. نیروهای جامعه در راستای عقلانیت چنان به كار گرفته می‏شوند كه هر كس می‏تواند مهندس یا مدیرعامل شود، و دقیقا به همین علت این‌كه جامعه چه كسی را برای چنین كاركردهایی تربیت و تعیین خواهد كرد، دیگر به هیچ وجه مسأله‏ای عقلانی محسوب نمی‏شود. بخت و برنامه‏ریزی امری واحد و یكسان می‏شوند؛ زیرا، با توجه به برابری آدمیان، موفقیت و شكست فردی - تا بالاترین سطوح جامعه - فاقد هرگونه معنای اقتصادی است. بخت و اقبال خود برنامه‏ریزی می‏شود، نه از آن جهت كه بر سرنوشت این یا آن فرد خاص تأثير می‏گذارد، بلكه دقیقا از آن رو كه تصور می‏رود بخت نقشی حیاتی ایفا می‏كند. بخت و اقبال عذر و بهانه‏ای است در خدمت برنامه‏ریزان، و این تصور را به وجود می‏آورد كه در متن مجموعه پیچیده طرح‌ها و معاملاتی كه كل زندگی آدمیان را شكل می‏بخشند، هنوز فضایی برای رشد روابط مستقیم و خودانگیخته میان آنان باقی مانده است. گزینش دلبخواهی افراد متوسط نماد این آزادی در رسانه‏های گوناگون صنعت فرهنگ‏سازی است. در گزارش‌های مفصل فلان مجله در مورد سفرهای تفریحی نسبتا باشكوهی كه این مجله برای برنده خوش‏شانس ترتیب داده است، كه ترجیحا یك خانم تندنویس حرفه‏ای است (كه احتمالا به لطف ارتباطش با كله‏گنده‏ها در مسابقه برنده شده است)، عجز و ناتوانی همگان نمود می‏یابد. آدمیان جملگی در حكم ماده صرف‏اند - تا بدان‏حد كه صاحبان قدرت می‏توانند هر كسی را به بهشت‏خصوصی خویش ارتقاء دهند و مجددا او را از بهشت ‏بیرون اندازند: در این میان حقوق انسانی و كار او هیچ محلی از اعراب ندارد. صنعت‏ به مردمان صرفا در مقام مصرف‏كننده و كارمند علاقه و توجه دارد، و در واقع كل نوع بشر و هریك از آحاد آن را به مرتبه این فرمول فراگیر تنزل داده است. ایدئولوژی حاكم، بنا به وجه غالب در هر برهه از زمان، بر بخت ‏یا برنامه‏ریزی، زندگی یا تكنولوژی، طبیعت ‏یا تمدن تأکيد می‏گذارد. به آدمیان در مقام كاركنان حقوق‏بگیر نسبت ‏به امر خطیر سازماندهی عقلانی تذكر داده می‏شود و جملگی ترغیب می‏شوند تا همچون انسان‌هایی معقول خود را با محیط تطبیق دهند. در مقام مصرف‏كنندگان، آزادی انتخاب و جذابیت محصولات نو بر پرده سینما یا در مطبوعات به آنان نشان داده می‏شود، آن هم به یاری لطیفه‏های انسانی و شخصی. در هر دو مورد [در مقام مصرف‏كننده یا حقوق‏بگیر] آنان اشیائی صرف باقی می‏مانند.

هرچه وعده و وعیدهای صنعت فرهنگ‏سازی كمتر باشد، توانایی آن در ارائه تبیینی بامعنا از زندگی كمتر، و ایدئولوژی رواج‏یافته از سوی آن توخالی‌تر می‏شود. حتی آرمان‌های انتزاعی هماهنگی و سودمندی اجتماعی نیز در این عصر تبلیغات عام و سراسری بیش از حد انضمامی‏اند. ما حتی یاد گرفته‏ایم چگونه با مفاهیم انتزاعی به منزله تبلیغات فروش برخورد كنیم. زبان تماما مبتنی بر حقیقت‏ یا صدق به سادگی موجب بروز بی‏صبری برای پرداختن به معامله‏ای می‏شود كه انجامش احتمالا موضوع و مضمون اصلی است. كلماتی كه وسیله و ابزار صرف نیستند بی‏معنا به نظر می‏رسند؛ مابقی نیز خیالی و غیرحقیقی می‏نمایند. داوری‌های ارزشی یا آگهی تجاری و یا حرافی پوچ و بی‏مورد تلقی می‏شوند. بر این اساس ایدئولوژی به امری مبهم، بی‏طرف و غیرمتعهد بدل گشته است، و بدین طریق نه روشن‌تر شده است و نه ضعیف‌تر. نفس مبهم بودن، و كراهت تقریبا علمی آن به متعهد ساختن خود به هر چیزی كه صدق‏پذیر نباشد، به منزله نوعی ابزار سلطه عمل می‏كند. ایدئولوژی به تصویب و ترویج پرحرارت و از پیش تنظیم‏شده وضعیت موجود بدل می‏شود. صنعت فرهنگ‏سازی تمایل دارد خود را به تجسم عینی احكام و رهنمودهای اقتدارگرا، و در نتیجه به مفسر و پیشگوی بی‏چون‌وچرای نظام حاكم، بدل سازد. این صنعت از میان صخره‏های گمراه‌ كردن یا سوءاطلاعات قابل اثبات و حقیقت عیان و مشهود مسیری پیچ در پیچ را ماهرانه دنبال می‏كند، و با نهایت وفاداری و صداقت پدیده‏ای را بازتولید می‏كند كه ابهام و تیرگی‏اش راه هر بصیرتی را سد می‏كند و واقعیت همه‏جا حاضر و دست‏نخورده را به منزله امری ایدئال مستقر می‏سازد. ایدئولوژی دو پاره می‏شود: عكس یا تصویر عینی زندگی سرسخت و تغییرناپذیر و دروغ عریان درباره معنای این زندگی - معنایی دروغین كه صراحتا بیان نمی‏شود بلكه تلویحا بدان اشاره می‏شود و با این حال خرفهم می‏شود. واقعیت همواره به شیوه‏ای صرفا كلبی‏مسلك تكرار می‏شود تا سرشت الوهی آن به اثبات رسد. البته این نوع اثبات مبتنی بر عكس‌برداری (Photologic) دقیق و قطعی نیست، لیكن مقاومت‏ناپذیر هست. هر آن كسی كه در قدرت یكنواختی و تكرار شك كند، ابله است. صنعت فرهنگ‏سازی اعتراض علیه خود را دقیقا همان‌قدر مردود می‏شمارد كه اعتراض علیه جهانی كه به صورتی بی‏طرفانه توسط این صنعت دوباره‏سازی می‏شود. پیوستن به قافله یا به حال خود رها شدن یگانه انتخاب ممكن است: آن هنردوستان شهرستانی كه به عوض سینما و رادیو به زیبایی ابدی و تئاتر غیرحرفه‏ای متوسل می‏شوند - به لحاظ سیاسی - از قبل در همان موضعی قرار گرفته‏اند كه فرهنگ توده‏ای هواداران خود را به سوی آن سوق می‏دهد. این فرهنگ به قدر كافی سخت و محكم شده است كه، در صورت لزوم، خیالات و تصورات قدیمی، مثل ایدئال پدر و احساس مطلق، را به منزله ایدئولوژی مسخره كند. اعیان و موضوعات ایدئولوژی جدید همان خود جهان است. این ایدئولوژی صرفا با ارتقاء یك هستی نامیمون به مرتبه جهان واقعیتها (facts)، از طریق بازنمایی مو به موی آن، از كیش پرستش واقعیت‌ها سود می‏جوید. این جابه‏جایی نفس هستی یا وجود داشتن را به جانشینی برای معنا و حق بدل می‏كند. هر آن‌چه توسط دوربین بازتولید می‏شود، زیبا است. مأیوس شدن از این چشم‏انداز كه آدمی ممكن است همان ماشین‏نویسی باشد كه جایزه سفر به گرد جهان را می‏برد، توسط نمایش مأیوس‏كننده عكس‌های دقیق مناطقی تكمیل می‏شود كه قرار است جزئی از این سفر باشند. نه خود ایتالیا، بلكه مداركی دال بر وجود آن [به بیننده] عرضه می‏شود. یك فیلم سینمایی حتی می‏تواند تا بدان‌جا پیش رود كه تصویری سراپا سرد و دلگیر از همان پاریسی ارائه دهد كه از دید دخترك آمریكایی قرار است محل ارضای امیال او باشد، و بدین‌سان دخترك را با قاطعیتی هرچه بیشتر به آغوش همان پسرك زرنگ آمریكایی براند كه در شهر خود نیز می‏توانست ‏با او آشنا شود. این وضعیت، این واقعیت كه خود سیستم، در تازه‏ترین فاز خود، زندگی كسانی را كه تشكیل‏دهنده آن هستند بازتولید می‏كند، به عوض آن‌كه بلافاصله ترتیب همه‏شان را بدهد، به واقع یكی از محاسن و الطاف سیستم محسوب می‏شود كه حاضر شده به این زندگی معنا و ارزش عطا كند. تداوم قافله و تداوم پیوستن به قافله به منزله توجیهی برای بقای كور و لجوجانه سیستم، و حتی تغییرناپذیری آن، مطرح می‏شود. هر آن‌چه خود را تكرار می‏كند، نظیر چرخه طبیعی یا صنعتی، پدیده‏ای سالم است. همان نوزادان همیشگی جاودانه از دل مجلات به ما لبخند می‏زنند؛ ماشین جاز تا ابد ضربه خواهد زد. به رغم همه پیشرفت‌ها در تكنیك‌های بازتولید، در كنترل‌ها و تخصص‌ها، و به‌رغم تمامی تپش و بی‏قراری صنعت، نانی كه صنعت فرهنگ‏سازی به آدمی عرضه می‏كند همان سنگ سخت كلیشه است. این صنعت از چرخه حیات تغذیه می‏كند، از این شگفتی و ناباوری بجا و مستدل كه مادران، به‌رغم همه‏چیز، هنوز هم به بچه‏دار شدن ادامه می‏دهند و گردش چرخ‌ها باز هم متوقف نمی‏شود. این امر به تأييد تغییرناپذیری اوضاع كمك می‏كند. خوشه‏های ذرتی كه در پایان دیكتاتور بزرگ چاپلین در باد تكان می‏خورند، دروغ نهفته در فراخوان ضدفاشیستی برای آزادی را برملا می‏كنند. آن‌ها همانند گیسوان طلایی آن دختر آلمانی‏اند كه زندگی‌اش در اردوگاه توسط كمپانی سینمایی نازی‌ها در متن نسیم تابستانی فیلمبرداری می‏شود. طبیعت از سوی مكانیسم سلطه اجتماعی به منزله متضاد سالم جامعه [فاسد] تصویر می‏شود، و در نتیجه طبیعت ‏یا سرشت‏ خود را از دست می‏دهد. تصاویری كه درختان سبز، آسمان آبی، و ابرهای متحرك را نشان می‏دهند، این جلوه‏های طبیعت را به معدودی علائم رمزی (cryptograms) برای دودكش‌های كارخانه‏ها و تعمیرگاه‌ها بدل می‏كنند. از سوی دیگر، چرخ‏دنده‏ها و قطعات ماشینی، كه منزلت‌شان تا حد كارگزاران روح درختان و ابرها تنزل یافته است، باید گویا و بیانگر (expressive) به نظر رسند. طبیعت و تكنولوژی بر ضد همه اشكال مخالفت‏ بسیج می‏شوند؛ و حاصل كار برای ما نمودی تحریف‏شده از جامعه لیبرال است، كه در آن مردمان، بنا به فرض، شیفته اتاق خواب‌های اروتیك مخملین بودند، به جای آن‌كه، همچون مردمان امروزی، در هوای باز حمام سلامتی بگیرند، یا در مدل‌های ماقبل تاریخی مرسدس بنز فروپاشی و خرابی را تجربه كردند، به جای آن‌كه با سرعت موشك‌های فضایی از نقطه الف (یعنی همان جایی كه در هر حال هستند) به سوی نقطه ب (جایی كه همه‏چیز دقیقا به همین صورت است) بشتابند. پیروزی شركت‌های اقتصادی غول‏آسا بر قوه ابداع و ابتكار كارگزاران اقتصادی، از سوی صنعت فرهنگ‏سازی به منزله دوام قوه ابتكار اقتصادی تحسین می‏شود. دشمنی كه از قبل شكست ‏خورده است، یعنی فرد اهل فكر، همان دشمنی است كه با او مبارزه می‏شود. رستاخیز "Haus Sonnenstosser" ضد بورژوا در آلمان، و لذت ناشی از تماشای زندگی بدون پدر، معنایی واحد و یكسان دارند.

باید پذیرفت كه این ایدئولوژی توخالی از یك جنبه واجد جدیتی مهلك است: همه‏كس تأمین می‏شود. «هیچ كس نباید گرسنه یا تشنه بماند؛ اگر كسی چنین كند، جایش در اردوگاه كار اجباری است!» این شوخی رایج در آلمان هیتلری می‏تواند به عنوان یك اصل یا شعار بر همه سردرهای صنعت فرهنگ‏سازی بدرخشد. این شعار با نوعی ساده‏لوحی حیله‏گرانه تازه‏ترین مشخصه جامعه را به منزله پیش‌فرض خود تأييد می‏كند: این‌كه جامعه به راحتی می‏تواند دریابد چه كسانی مدافع و هوادارش هستند. آزادی صوری همه افراد تضمین شده است. هیچ كس رسما مسئول فكر و عقیده خود نیست. در عوض همگان از سنین پایین در سیستمی متشكل از كلیساها، كلوب‌ها، كانون‌های حرفه‏ای، و دیگر موارد مشابه، محصور می‏شوند، كه مجموعا سازنده حساس‌ترین ابزار كنترل اجتماعی‏اند. هر آن‌كه خواهان پرهیز از شكست و تباهی است‏ باید كاری كند كه به هنگام سنجش در ترازوی این دستگاه كم نیاورد. در غیر این صورت در زندگی عقب خواهد ماند، و نهایتا نابود خواهد شد. در همه حرفه‏ها، و به‌ویژه در مشاغل آزاد (لیبرال)، دانش تخصصی با معیارهای تجویزشده برای رفتار، پیوند خورده است؛ این امر به راحتی می‏تواند منجر به بروز این توهم شود كه دانش تخصصی یگانه چیزی است كه به حساب می‏آید. در واقع، این بخشی از برنامه‏ریزی ضدعقلانی جامعه فعلی است كه این جامعه فقط زندگی اعضای وفادار خویش را تا حدی خاص بازتولید می‏كند. استاندارد زندگی به دقت مطابق درجه وابستگی ذاتی افراد و طبقات به سیستم است. مدیر قابل اتكا است، و همچنین كاركنان فرودست‏تر، نظیر [شخصیت] داگ وود - به همان شكلی كه در صفحات مجلات كمیك یا در زندگی واقعی ظاهر می‏شود. هر كه بینوا و گرسنه بماند، داغ لعنت می‏خورد، حتی اگر زمانی آینده‏ای روشن پیش رویش بوده است. اینك او یك بیگانه است؛ و، گذشته از برخی جنایات بزرگ، بیگانه بودن بدترین گناه كبیره است. در فیلم‌های سینمایی او، گه‏گاه به عنوان موردی استثنایی، به شخصیت اصلی و قربانی طنزی افراطی و خبیث، بدل می‏شود؛ لیكن به طور معمول او همان تبهكار و شخصیت منفی فیلم است، و در بدو ظهورش، مدت‌ها پیش از آن‌كه ماجرای اصلی شروع شود، به همین عنوان شناخته می‏شود: بدین‏ترتیب از بروز هرگونه سوءظنی در مورد خیانت جامعه به افراد خوش‏طینت جلوگیری می‏شود. در واقع، در مرتبه‏ای بالاتر، امروزه نوعی دولت رفاه عامه در حال شكل‏گیری است. صاحبان مقامات بالا به منظور حفظ موقعیت خویش، اقتصادی را برپا نگه می‏دارند كه در آن تكنولوژیی به غایت توسعه‏یافته اساسا توده‏ها را در مقام مولدان زائد ساخته است. کارگران، یعنی نان‏آوران واقعی (اگر بنا باشد سخن ایدئولوژی را باور كنیم) از سوی مدیران اقتصاد، یعنی چاق و چله‏ها، تغذیه می‏شود. بدین‌سان جایگاه فرد متزلزل می‏شود. در نظام لیبرالی فقرا تنبل تلقی شدند؛ اما اینك آنان به طور خودكار موضوع سوءظن هستند. هر آن‌كه برای مقابله با محیط بیرون مجهز نیست جایش در اردوگاه كار اجباری، یا به‌هرحال در جهنم زاغه‏ها و برعهده‌گرفتن پست‏ترین مشاغل است. اما صنعت فرهنگ‏سازی برای كسانی كه تحت كنترل مدیران هستند، رفاه عامه مثبت و منفی را به مثابه همبستگی مستقیم آدمیان در جهانی متشكل از افراد كارآ، ترسیم می‏كند. هیچ‏كس فراموش نمی‏شود؛ همسایگان و مددكاران اجتماعی در همه‏جا حضور دارند؛ امثال دكتر گیلسپی‏ها و فیلسوفان اتاق نشیمن كه دل‌های‌شان در جایی درست قرار دارد و به لطف دخالت مهرآمیز و چهره به چهره‏شان موارد فردی مصایب تمدیدشده از سوی جامعه را درمان می‏كنند - البته همواره با قبول این فرض كه هیچ مانع شخصی و فردی بر سر راه رشد پستی و خباثت فرد بخت‏برگشته وجود ندارد. رواج و ترغیب جوی دوستانه كه متخصصان مدیریت توصیه می‏كنند و هر كارخانه‏ای برای افزایش تولیدات آن را به كار می‏گیرد، حتی آخرین انگیزش شخصی را نیز تحت كنترل اجتماعی درمی‏آورد، دقیقا از آن رو كه به نظر می‏رسد این كنترل اوضاع و احوال آدمیان را مستقیما به امر تولید مرتبط می‏سازد و به زندگی آنان مجددا رنگ و بویی خصوصی می‏بخشد. این نوع صدقه معنوی، مدت‌ها پیش از آن‌كه به قصد تسخیر كل جامعه از كارخانه پا بیرون نهد، رنگی از آشتی و سازش بر محصولات صنعت فرهنگ‏سازی می‏زند. لیكن خیرخواهان بزرگ نوع بشر، كه دستاوردهای علمی‏شان باید به منزله اعمال نوع‏دوستانه قلمداد شود تا رنگی از علایق بشری بر آن‌ها زده شود، به واقع جانشینانی برای رهبران ملی‏اند، كه در نهایت القای نوع‌دوستی را اعلام می‏كنند و بر این باورند كه می‏توانند پس از نابود شدن آخرین آدمیان معلول از تكرار ماجرا جلوگیری كنند.

جامعه با تأکيد گذاشتن بر «طینت‏خوش‏» رنجی را كه خود ایجاد كرده است ‏به رسمیت می‏شناسد؛ هر كسی می‏داند كه اكنون در متن سیستم مستأصل است؛ و ایدئولوژی باید این را به حساب آورد. صنعت فرهنگ‏سازی به جای آن‌كه رنج را زیر قبای خود دوخته دوستی و مودت پنهان سازد به مواجهه مردانه با آن افتخار می‏كند، آن‌هم به‌رغم شدت فشاری كه آدمیان برای كنترل خود تحمل می‏كنند. حالت‏حفظ ظاهر، جهانی را توجیه می‏كند كه این حالت را ضروری می‏سازد. و این یعنی زندگی - بس سخت و دشوار ولی دقیقا به همین دلیل بس شگفت‏انگیز و سالم. این دروغ از تراژدی هم كم نمی‏آورد. فرهنگ توده‏ای با آن تا می‏كند، به همان نحوی كه جامعه تمركزیافته رنج اعضای خود را محو نمی‏كند بلكه آن را ثبت و برنامه‏ریزی می‏كند. از این رو است كه این فرهنگ از هنر چنین مصرانه استقراض می‏كند. این امر موجد همان جوهر تراژیكی است كه سرگرمی ناب قادر به عرضه آن نیست، اما اگر قرار باشد به نحوی نسبت ‏به اصل بازتولید دقیق پدیده‏ها وفادار بماند به آن نیاز دارد. تراژدی هرگاه به جلوه‏ای پذیرفته و دقیقا محاسبه‌شده از جهان بدل شود، خود نوعی بركت محسوب می‏شود. این نوع تراژدی محافظی است در قبال این سرزنش كه حقیقت پایمال شده است، حال آن‌كه [حقیقت] به واقع با نوعی پشیمانی كلبی‏مسلكانه قبول و مال خود می‏شود. این تراژدی به مصرف‏كننده‏ای كه - به لحاظ فرهنگی - شاهد روزهای بهتری بوده است، جانشینی برای افكار و احساسات عمیقی ارائه می‏دهد كه مدت‌ها پیش دور افكنده شده‏اند؛ و برای سینماروهای حرفه‏ای تكه‏پاره‏هایی از فرهنگ فراهم می‏آورد تا بدین‏طریق پرستیژ خویش را حفظ كنند؛ و همگان را به كمك این اندیشه تسلی می‏دهد كه تحقق تقدیر بشری به شكلی آب‏دیده و اصیل هنوز هم ممكن است، و این تقدیر باید به هر قیمت كه شده بدون هیچ جرح و تعدیلی بازنمایی شود. زندگی، در تمامی وجوهی كه امروزه ایدئولوژی دست‏اندركار دوباره‏سازی آن‌ها است، هرچه بیشتر یادآور رنج ضروری باشد، با قدرت، شكوه و جلالی بیشتر رخ می‏نماید. بدین‌سان زندگی رفته‏رفته شبیه تقدیر می‏شود. تراژدی تا حد تهدید به نابودی هر كسی كه همكاری نكند، تقلیل می‏یابد، درحالی‏كه معنا و دلالت تناقض‏آمیز آن زمانی از مقاومت مأیوسانه در برابر تقدیر اسطوره‏ای ناشی می‏شد. تقدیر تراژیك به مجازات عادلانه بدل می‏شود، یعنی به همان چیزی كه زیباشناسی بورژوایی همواره سعی داشت تراژدی را بدان بدل سازد. اخلاقیات فرهنگ توده‏ای شكل پست كتاب‌های كودكان در ادوار گذشته است. برای مثال، در یك محصول درجه یك، شخصیت منفی در قالب زنی هیستریك ظاهر می‏شود كه (البته مطابق پیش‏بینی دقیق طبی) می‏كوشد تا سعادت شخصیت مخالف خود را تباه سازد، شخصیتی كه با واقعیت‏ خواناتر است و خودش نیز به مرگی كاملا غیرتئاتری درمی‏گذرد. البته این همه فرهیختگی فقط در سطوح فوقانی یافت می‏شود. در سطوح پایین‏تر قضایا ساده‏تر برگزار می‏شود. اینك تراژدی بدون توسل به روانشناسی اجتماعی عقیم و بی‏ضرر می‏گردد. درست همان‌طور كه هر اپرت وینی شایسته این نام می‏بایست در پرده دوم به فینال تراژیك خود برسد، و نتیجتا چیزی جز روشن‌ساختن سوءتفاهم‌ها برای پرده سوم باقی نگذارد، صنعت فرهنگ‏سازی نیز در روال روزمره امور جایگاه ثابتی برای تراژدی در نظر می‏گیرد. صرف وجود و حضور مشهود نسخه راهنما برای فرونشاندن ترس از لجام‏گسیختگی تراژدی كافی است. توصیف زنان خانه‏دار از فرمول ثابت نمایشی به مثابه «افتادن به دردسر و دوباره خلاص شدن‏» ، كل فرهنگ توده‏ای از سریال‌های ابلهانه ویژه بانوان تا عالی‌ترین محصولات را شامل می‏شود. حتی بدترین و دردناك‌ترین پایان‌ها كه تدارك آن‌ها با نیات خیر آغاز شده است، نظم حاكم بر امور را تأييد می‏كند و موجب فساد نیروی درونی تراژدی می‏شود، یا بدین‏سبب كه زنی كه عشقش در جهت‏خلاف قواعد بازی بسط می‏یابد برای دستیابی به فرجه كوتاهی از خوشبختی با مرگ خویش بازی می‏كند، یا از آن رو كه پایان غم‏انگیز فیلم با روشنی هرچه بیشتری بر صلابت زندگی واقعی تأکيد می‏گذارد. فیلم تراژیك به نهادی برای بهبود اخلاقی بدل می‏شود. توده‏ها، كه به واسطه زیستن زیر فشار سیستم دلمرده شده‏اند و صرفا در آن وجوهی از رفتار كه بر آنان تحمیل گشته و سراپا آغشته به خشم و بغض است نشانه‏هایی از تمدن از خود بروز می‏دهند، باید با مشاهده رفتار نمونه و زندگی كاملا جدی تحت انضباط درآیند. فرهنگ همواره نقش خود را در رام كردن غرایز وحشی و انقلابی ایفا كرده است. فرهنگ صنعتی نیز سهم خود را ادا می‏كند. این فرهنگ شرایطی را معرفی می‏كند كه تحت آن نفس زیستن این حیات بی‏رحم ممكن می‏گردد. فردی كه كاملا خسته و فرسوده شده است‏ باید از فرسودگی خویش به منزله نیرو و توان تسلیم شدن به همان قدرت جمعی سود جوید كه عامل اصلی فرسودگی او است. در فیلم‌های سینمایی همان وضعیت‌های همواره چاره‏ناپذیری كه در زندگی عادی موجب خرد شدن فرد ناظر می‏شوند، به نحوی بدل به مژده‏ای می‏شوند حاكی از آن كه آدمی می‏تواند باز هم به زندگی خویش ادامه دهد. فقط كافی است آدمی از نیستی و فنای خویش آگاه شود و شكست را تصدیق كند تا آن‏گاه با كل وحدت یابد. جامعه انباشته از مردمان به تنگ آمده و از این رو طعمه خوبی برای شیادان است. این روند در برخی از مهم‌ترین و گویاترین رمان‌های آلمانی دوره ماقبل فاشیسم، نظیر میدان آلكساندر برلین اثر دوبلین و Kleiner Mann, Was Nun اثر فالادا (Fallada)، همان‌قدر بدیهی بود كه در هر فیلم متوسط و در تمهیدات و ترفندهای موسیقی جاز. وجه‏مشترك همه این‌ها، تحقیر و تمسخر انسان به دست‏ خویش است. امكان بدل شدن به یك فاعل (subject) در عرصه اقتصاد، مثلا یك كارفرما یا یك مالك، به طور كامل از میان رفته است. واحد تولیدی مستقل، كه اداره و وراثت آن سنگ زیربنای خانواده بورژوا و مقام رئیس خانواده بود، از سطوح بالا گرفته تا كوچك‌ترین مغازه، كاملا وابسته شد. همگان كاركنان حقوق‏بگیر شدند؛ و در این تمدن متشكل از حقوق‏بگیران اعتبار و حیثیت پدر (كه در هر حال جای سؤال داشت) ناپدید می‏شود. نگرش و رفتار فرد در قبال دلالی، كسب و كار، حرفه یا حزب (پیش یا پس از عضویت)، ادا و اطوار پیشوا در برابر توده‏ها، یا اداهای عاشق در برابر دلبرش، جملگی خصوصیاتی مشخصا مازوخیستی پیدا می‏كنند. نگرشی كه بر همه‏كس تحمیل می‏شود تا مناسب بودن اخلاقی او برای این جامعه را مكررا اثبات كند، آدمی را به یاد پسران جوانی می‏اندازد كه، طی آیین تشرف قبیله‏ای، با لبخندی كلیشه‏ای بر لب گرد دایره‏ای می‏چرخند آن هم در حالی كه كشیش آن‌ها را شلاق می‏زند. زندگی در عصر سرمایه‏داری پسین نوعی آیین تشرف دائمی‏ است. هر كس باید ثابت كند كه خود را به تمامی با قدرتی كه بر وی مسلط syncopation (10) در موسیقی جاز تحقق می‏یابد، اصلی كه به طور همزمان سكندری خوردن را مسخره می‏كند و آن را به یك قاعده بدل می‏سازد. صدای خواجه‏وار گوینده ملیح رادیو، یا نامزد اتوكشیده دخترك صاحب ارث، كه با كت و شلوار شب‏نشینی‏اش به درون استخر می‏افتد، الگوهایی هستند برای همه كسانی كه باید به هر آن‌چه سیستم می‏خواهد بدل شوند. هر كسی می‏تواند همانند این جامعه قدر قدرت باشد؛ هر كسی می‏تواند شاد و خوشبخت ‏باشد، البته تنها به این شرط كه به طور كامل تسلیم شود و دعوی خود به خوشبختی را فدا كند. جامعه در ضعف و ناتوانی او قدرت خویش را بازمی‏شناسد، و بخشی از این قدرت را به او عطا می‏كند. بی‏دفاع بودن فرد او را قابل اطمینان می‏سازد. و بدین‌سان تراژدی به دور افكنده می‏شود. زمانی بود كه مخالفت فرد با جامعه مایه و جوهر جامعه بود. جامعه در آن زمان «ظهور جسارت و آزادی احساس در برابر دشمنی نیرومند، مصیبتی باشكوه، و معضلی هولناك‏»(11) را تجلیل می‏كرد. امروزه تراژدی در پوچی و نیستی یگانگی كاذب جامعه و فرد مستحیل شده است، یگانگی كاذبی كه دهشت آن هنوز هم برای لحظه‏ای در قالب مشابه توخالی امر تراژیك نمایان می‏شود. اما معجزه ادغام [فرد در جامعه]، نزول دائمی فیض از سوی مقام و مرجعی كه فرد بی‏دفاع را - پس از پای نهادن بر عصیان خویش - به درون می‏پذیرد، مبین فاشیسم است. این نكته را می‏توان در نگرش انسان‏گرایی یافت كه دوبلین با استفاده از آن به قهرمان خویش بی‏بركف مجال می‏دهد پناهگاهی بیابد، و هم‏چنین در فیلم‌های سینمایی واجد گرایش اجتماعی. قابلیت دست‏یافتن به پناهگاه و زنده ماندن به رغم تباه شدن، كه موجب شكست تراژدی است، در نسل جدید به چشم می‏خورد؛ آنان قادر به انجام هر كاری هستند زیرا فرآیند كار به ایشان فرصت نمی‏دهد به هیچ كار خاصی خو گیرند.این امر آدمی را به یاد بی‏اعتقادی غم‏انگیز آن سربازی می‏اندازد كه از جنگی كه بدان هیچ علاقه‏ای نداشته است‏به خانه بازمی‏گردد، یا آن كارگر ساده‏ای كه سرانجام كارش عضویت در یك سازمان شبه‏نظامی است. این اضمحلال تراژدی مؤید محو و نابودی فرد است.

در صنعت فرهنگ‏سازی فرد نوعی توهم است، آن هم نه صرفا به سبب یكدست و استاندارد شدن ابزار تولید.وجود او فقط تا وقتی تحمل می‏شود كه شكی در مورد یگانگی كاملش با امر كلی وجود نداشته باشد. فردیت دروغین یا شبه‏فردیت امری رایج است: از بدیهه‏نوازی استانداردشده در موسیقی جاز گرفته تا آن ستاره استثنایی كه گیسوانش روی پیشانی‏اش فر خورده است تا اصالت و یكتایی او را اثبات كند. امر فردی چیزی نیست جز قدرت جامعه در برجسته ساختن جزئیات تصادفی به صورتی چنان قاطع و محكم كه موجب پذیرش آن‌ها شود. خودداری و سكوت سركشانه یا ظاهر آراسته فردی كه به نمایش گذاشته شده است‏ به مانند قفل‌هایی كه یگانه تفاوت‌شان فقط برحسب كسری از میلیمتر قابل سنجش است، به صورت انبوه تولید می‏شود. خصوصیت ویژه نفس آدمی كالایی انحصاری است كه از سوی جامعه تعیین می‏گردد؛ و به نحوی كاذب به منزله امری طبیعی بازنمایی می‏شود. این خصوصیت چیزی بیش از سبیل، لهجه فرانسوی، یا صدای بم زن كاردان نیست: آثار انگشت‏بر كارت‌های هویتی كه از سایر لحاظ كاملا یكسان‏اند، و قدرت جامعه زندگی و چهره تك‏تك افراد را با آن‌ها قالب می‏زند. شبه‏فردیت پیش‏شرط فهم تراژدی و خارج ساختن زهر آن است: پذیرش مجدد و تمام‏عیار افراد به درون امر كلی فقط از آن رو ممكن است كه آنان دیگر خودشان نیستند بلكه صرفا به مراكزی بدل شده‏اند كه گرایش‌های عام و كلی در آن‌ها با هم تلاقی می‏كنند. بدین‌سان فرهنگ توده‏ای خصلت غیرواقعی «فرد» در عصر بورژوایی را برملا می‏كند، و در نتیجه در همه موارد محق است مگر در مورد خودستایی و تفاخر به خاطر این هماهنگی بی‏مزه میان امر كلی و امر خاص. اصل فردیت همواره سرشار از تناقض بود. تفرد هرگز به واقع حاصل نشده است. صیانت نفس در هيأت طبقه همه‏كس را در مرحله وجود نوعی species being صرف نگه داشته است. هر ویژگی یا صلت‏بورژوایی، به‌رغم انحراف از هنجار و در واقع به خاطر آن، حقیقتی واحد را بیان می‏كرد: سختی و دشواری زندگی در جامعه رقابتی. فرد كه پشتیبان جامعه بود، نشان یا داغ زشت جامعه را بر چهره داشت؛ او كه ظاهرا آزاد محسوب می‏شد، به واقع محصول دستگاه اقتصادی و اجتماعی جامعه بود. قدرت به هنگام طلب تأييد كسانی كه از آن تأثير می‏پذیرفتند، خود را بر شرایط رایج اعمال قدرت استوار ساخت. جامعه بورژوایی، همپای پیشرفت‏ خود، به فرد شكل بخشید. تكنولوژی، در تقابل با خواست رهبرانش، آدمیان را از كودكان به اشخاص بدل كرده است. لیكن هر پیشرفتی در زمینه این نوع تفرد به قیمت همان فردیتی تحقق یافت كه این پیشرفت‏ به نامش رخ می‏داد، و بدین‏ترتیب هیچ چیزی [از فردیت] باقی نماند مگر عزم فرد به دنبال كردن مقاصد خاص خود. فرد بورژوایی كه هستی‏اش به دو بخش كسب و كار و زندگی خصوصی تقسیم می‏شود، و زندگی خصوصی‏اش به دو بخش حفظ ظاهر اجتماعی و روابط گرم و صمیمی تقسیم می‏شود، و روابط گرم و صمیمی‏اش به دو بخش شراكت‏خصمانه در ازدواج و لذت و آسایش تلخ كاملا تنها بودن تقسیم می‏شود، فردی است ناسازگار و درگیر با خود و هر كس دیگر كه از قبل عملا یك نازی است، انباشته از شهوت و زخم؛ و یا یك شهرنشین مدرن كه هر شكلی از دوستی برایش فقط به منزله نوعی «قرارداد اجتماعی‏» قابل تصور است: یعنی به منزله بستن قرارداد اجتماعی با دیگرانی كه فاقد هرگونه تماس درونی با آن‌ها است. یگانه دلیل این كه چرا صنعت فرهنگ‏سازی می‏تواند به صورتی چنین موفقیت‏آمیز با فردیت‏ برخورد كند آن است كه فردیت همواره شكنندگی جامعه را بازتولید كرده است. ظاهرسازی و فریبی كه اكنون هیچ كس بدان باور ندارد، بر چهره‏های افراد حقیقی و قهرمانان فیلم‌ها، كه بر اساس الگوهای روی جلد مجلات سرهم‏بندی شده‏اند، رنگ می‏بازد؛ محبوبیت قهرمان نمونه بعضا از این رضایت پنهان ناشی می‏شود كه تلاش برای دستیابی به فردیت ‏سرانجام جای خود را به تلاش برای تقلید داده است، كه بی‏شك تلاشی نفس‏گیرتر است. دل بستن به این امید كار لغوی است كه این «شخص‏» در حال فروپاشی و متناقض با خود برای نسل‌ها دوام نخواهد یافت، كه سیستم به سبب وجود این شكاف روانشناختی حتما سقوط خواهد كرد، یا آن‌كه تعویض فریبكارانه فردیت ‏با كلیشه خودبه‏خود برای نوع بشر غیرقابل تحمل خواهد شد. از زمان نگارش هملت ‏شكسپیر این نكته عیان بوده است كه وحدت شخصیت ‏بشری صرفا نوعی فریب و ظاهرسازی است. فیزیونومی‌هایی كه به صورت مصنوعی و تركیبی تولید شده‏اند نشان می‏دهند كه مردمان امروز هم‏اینك از یاد برده‏اند كه زمانی مفهومی مبین زندگی بشری نیز در كار بوده است. جامعه از قرن‌ها قبل دست‏اندركار تدارك ظهور ویكتور ماچور و میكی رونی بوده است. آن‌ها با نابود كردن به ثمر می‏نشینند.

بت‏ساختن از امر مبتذل مستلزم تبدیل امر متوسط به امر قهرمانی است. ستاره‏هایی كه بالاترین دستمزدها را می‏گیرند، همانند تصاویری هستند كه فروش اجناس درهم را تبلیغ می‏كنند. بی‏دلیل نیست كه آنان غالبا از میان مشهورترین مدل‌های تبلیغات تجاری انتخاب می‏شوند. ذوق رایج، ایدئال خود را از قلمرو تبلیغات، یعنی از زیبایی اجناس مصرفی، اخذ می‏كند. بدین‏ترتیب این حكم سقراطی كه امر زیبا همان امر سودمند است، امروزه - به نحوی طنزآمیز- تحقق یافته است. سینما برای مجموع فرهنگ در كل تبلیغ می‏كند؛ در رادیو، اجناسی كه كالای فرهنگی به خاطر آن‌ها وجود دارد، به صورت منفرد نیز توصیه می‏شوند. آدمی می‏تواند با پرداخت چند سنت فیلمی را تماشا كند كه میلیون‌ها دلار خرج برده است، و با پرداخت قیمتی باز هم كمتر می‏تواند آدامسی را بخرد كه تولیدش مستلزم به‏كارگیری ثروت‌هایی عظیم بوده است - ثروتی كه به واسطه فروش باز هم افزایش می‏یابد. گنجینه‏های ارتش‌ها، در غیاب آن‌ها، به لطف حق رأی همگانی، برملا می‏شود، ولی در همان حال استمرار فحشا در درون كشور مجاز شمرده نمی‏شود. بهترین اركسترهای جهان - كه به وضوح بهترین نیستند - بدون هیچ هزینه‏ای به درون اتاق نشیمن شما آورده می‏شوند. كل ماجرا تقلید مسخره‏ای از سرزمین رؤیاها است، درست همان‌طور كه جامعه ملی تقلید مضحكی از جامعه انسانی است. شما فقط لب تر كنید، عرضه‏اش با ما. مردی كه تازه از روستا آمده بود در تئاتر قدیمی برلین متروپل اظهار داشت‏ شگفتی‏آور است كه این‌ها برای دریافت پول چه‏كارها كه نمی‏كنند؛ اكنون مدت‌ها است كه صنعت فرهنگ‏سازی این نظر را سرلوحه كار خویش قرار داده و آن را به جوهر اصلی امر تولید بدل كرده است. این امر همواره آمیخته به احساس پیروزی از عملی شدن كار است؛ ولی البته، در مقیاس كلان، نفس انجام كار معادل پیروزی است. ساخت و نمایش یك شو یعنی نشان دادن آن‌چه هست و آن‌چه قابل حصول است‏ به همگان. حتی امروزه نیز این نمایش هنوز نوعی بازار مكاره است، اما بازاری كه به طرزی درمان‏ناپذیر از بیماری فرهنگ در رنج است. درست همان‌طور كه افرادی كه جذب بازار مكاره شده بودند به كمك لبخندی شجاعانه بر سرخوردگی خود از غرفه‏ها غلبه می‏كردند؛ زیرا به واقع از قبل می‏دانستند چه واقعه‏ای در انتظارشان است، سینماروها نیز عالما و عامدا به نهاد سینما می‏چسبند. به لطف ماهیت پست اجناس لوكسی كه تولید انبوه شده‏اند و مكمل آن، یعنی كلاهبرداری همگانی، خصلت خود كالای هنری نیز در حال تغییر است. نكته جدید و نوظهور كالا بودن آن نیست، بلكه این واقعیت است كه امروزه هنر كالا بودن خود را آگاهانه مورد تأييد قرار می‏دهد. این امر كه هنر استقلال و خودآیینی خویش را نفی می‏كند و با افتخار خود را در میان كالاهای مصرفی جای می‏دهد، مبنای اصلی لطف و جذابیت نوآوری است. وجود هنر در مقام حوزه‏ای مستقل و مجزا همواره فقط در جامعه‏ای بورژوایی ممكن بود. حتی در مقام نفی آن قصدیت و هدفمندی اجتماعی كه از طریق بازار شایع می‏شود، آزادی هنر ذاتا به وجود اقتصاد كالایی به منزله نوعی پیش‏شرط، وابسته و مقید باقی می‏ماند. آثار هنری ناب كه درست‏ به واسطه تبعیت كردن از قانون خاص خود جامعه كالایی را انكار می‏كنند، به‌رغم این همه، همواره از زمره اجناس تجاری بودند. تا زمانی كه مایت‏خریدار، هنرمند را از نفوذ بازار مصون نگاه می‏داشت - یعنی تا قرن هجدهم - هنرمندان به خریدار و اهداف او وابسته بودند. فقدان قصدیت در نمونه‏های بزرگ آثار هنری مدرن متكی بر بی‏نام‌ونشان بودن بازار است. مطالبات بازار از خلال چنان تعدادی از واسطه‏ها گذر می‏كند كه هنرمند از تن سپردن به هر الزام خاص و معینی معاف می‏شود - البته به وضوح فقط تا حدی خاص، زیرا در سراسر تاریخ طبقه بورژوا خودآیینی هنرمند صرفا تحمل می‏شد، و در نتیجه حاوی عنصری از كذب بود كه نهایتا به اضمحلال اجتماعی هنر انجامید. بتهوون، در روزهای آخر بیماری خویش، رمانی از سر والتر اسكات را با این فریاد به دور افكند: «مردك برای پول می‏نویسد»، و با این حال به هنگام روشن ساختن تكلیف آخرین كوارتت‌ها، كه مبیّن افراطی‌ترین شكل طرد و نفی بازار بودند، معلوم شد كه خودش تاجری به غایت مجرب و سرسخت است. بتهوون بارزترین نمونه وحدت دو قطب مخالف، یعنی بازار و استقلال، در هنر بورژوایی است. آن هنرمندانی كه تسلیم ایدئولوژی می‏شوند دقیقا همان‌هایی هستند كه بر حضور این تناقض سرپوش می‏گذارند، به عوض آن‌كه، همچون بتهوون، آن را به درون آگاهی محصول هنری خویش انتقال دهند. بتهوون Es Muss Sein (12) متافیزیكی را (كه می‏كوشد تا با به درون كشیدن فشار جهان بیرون، این فشار را به لحاظ زیباشناختی پس زند) از تقاضای مستخدمه در مورد پرداخت‏حقوق ماهانه‏اش استنتاج كرد. اصل زیباشناسی ایدئالیستی – قصدیت ‏بدون قصد - طرح یا شاكله اشیاء و امور را كه هنر بورژوایی به لحاظ اجتماعی از آن تبعیت می‏كند، معكوس می‏سازد: فقدان قصدیت در خدمت مقاصد اعلام‏شده از سوی بازار. قصد سرانجام، در هيأت تقاضا برای سرگرمی و استراحت، قلمرو فقدان قصدیت را در خود جذب و ادغام كرده است. لیكن همراه با مطلق شدن اصرار بر ضرورت مصرف‏پذیری هنر برحسب پول، نوعی جابه‏جایی در ساختار درونی كالاهای فرهنگی رفته‏رفته ظاهر می‏شود. فایده‏ای كه آدمیان در این جامعه پرستیز از اثر هنری طلب می‏كنند و كسب آن را به خویشتن نوید می‏دهند، خود، تا حد زیادی، عبارت از نفس وجود امر بی‏فایده است كه، به واسطه احاطه كامل مقوله فایده بر آن، لغو گشته است. اثر هنری، با جذب و ادغام كامل خود در مقوله نیاز، به نحوی فریبكارانه آدمیان را دقیقا از همان رهایی موعود محروم می‏كند، رهایی از سودمندی كه اثر هنری خود باید مبشر آن باشد. آن بخشی از دریافت و مصرف كالاهای فرهنگی كه می‏توان آن را ارزش مصرف نامید جای خود را به ارزش مبادله می‏بخشد؛ سر زدن به گالری‌ها و شناخت‏ خود آثار، جایگزین لذت می‏شود: خبره آثار هنری جای خود را به فرد جویای پرستیژ می‏دهد. مصرف‏كننده به ایدئولوژی صنعت تولید لذت بدل می‏شود، كه فرار از نهادهای آن برای وی ممكن نیست. آدمی به سادگی «باید» سریال خانم می‏نیور را دیده باشد، درست همان‌طور كه «باید» مشترك مجلات لایف و تایم باشد. به همه چیز فقط از یك جنبه نگریسته می‏شود: این‌كه هر چیز باید برای دستیابی به چیزی دیگر مورد استفاده قرار گیرد، صرف‏نظر از میزان گنگ و ناروشن بودن این مفهوم از استفاده یا فایده. هیچ شیئی واجد ارزشی ذاتی نیست، بلكه فقط تا آن حد ارزشمند است كه قابل مبادله باشد. با ارزش مصرف هنر، یعنی وجه وجود آن، به‌مثابه نوعی بت‏ برخورد می‏شود؛ و این بت، یعنی مرتبه یا نمره اجتماعی اثر (كه به غلط به مثابه منزلت هنری آن تعبیر می‏شود) به ارزش مصرف بدل می‏گردد - یگانه ویژگی یا خصلت قابل مصرف. كاركرد كالایی هنر ناپدید می‏شود فقط بدین‏منظور كه به هنگام تبدیل هنر به یكی از انواع پدیده عام كالا، كه همچون محصول صنعتی تعویض‏پذیر و قابل ارائه به بازار است، به طور كامل تحقق یابد. اما به محض آن كه معامله از حالت قصد و نیت صرف خارج گشته و به یگانه اصل حاكم بر هنر بدل می‏شود، اثر هنری در مقام نوعی محصول كه برای فروش رفتن وجود دارد و با این حال فروش‏ناپذیر است، به تمامی و به نحوی ریاكارانه به تجسم عینی «فروش‏ناپذیری‏» بدل می‏گردد. هنگامی كه توسكانینی در رادیو به رهبری اركستر پرداخت، فروش بلیط ناممكن بود؛ موسیقی او مجانی شنیده می‏شد، و چنان بود كه گویی هریك از اصوات سمفونی با این تبلیغ و تحسین والا همراهی می‏شود كه هیچ نوع آگهی تجاری موجب قطع پخش این سمفونی نمی‏شود: «این كنسرت در چارچوب ارائه خدمات عمومی برای شما پخش می‏شود.» ایجاد این توهم فقط به لطف سودهای كارتل متحد تولیدكنندگان خودرو و صابون ممكن گشته بود، كه بقای ایستگاه‌های رادیویی در گرو كمك‌های مالی آن‌ها است - و البته به لطف افزایش میزان فروش صنایع الكتریكی كه تولیدكننده دستگاه‌های رادیوند. رادیو، این عضو مترقی و متاخر فرهنگ توده‏ای، از همه نتایج و پیامدهایی سود می‏جوید كه سینما در حال حاضر به خاطر شبه‏بازار خود از آن‌ها محروم است.

ساختار تكنیكی نظام رادیوی تجاری آن را در قبال انحرافات لیبرالی مصون می‏كند، انحرافاتی نظیر آن‌هایی كه صاحبان صنایع سینمایی هنوز می‏توانند وقوع آن‌ها را در حوزه كار خود جایز شمارند. رادیو صنعتی خصوصی است كه به واقع نماینده و معرف كلیت‏حاكم است و از این رو چند گام جلوتر از دیگر صنایع یا شركت‌های منفرد است. چستر فیلد صرفا سیگار ملت است، اما رادیو صدای ملت محسوب می‏شود. رادیو، با انتقال تمام و كمال محصولات فرهنگی به حوزه كالاها، نمی‏كوشد تا اجناس فرهنگی خود را مستقیما به منزله كالا به خورد مصرف‏كننده دهد. در آمریكا رادیو هیچ‏گونه عوارض یا بهایی از عموم مردم دریافت نمی‏كند، و در نتیجه شكل موهوم مرجعی بی‏غرض و مستقل را به خود گرفته است كه به خوبی مناسب فاشیسم است. رادیو به بلندگوی عام پیشوا بدل می‏شود؛ صدای او از بلندگوهای خیابانی به‏سان زوزه آژیرهای خطر پخش می‏شود - زوزه‏ای كه در هر حال به ندرت می‏توان تبلیغات مدرن را از آن تمیز داد. ناسیونال سوسیالیست‌ها به خوبی می‏دانستند كه رادیو و بی‏سیم به آرمان آنان شكل بخشیده است، درست همان‌طور كه دستگاه چاپ موجد آرمان اصلاح دینی بود.... واقعیت غول‏آسای نفوذ سخن بشری در همه‏جا، جایگزین محتوای این سخن می‏شود، درست همان‌طور كه بركات مجانی و همگانی كنسرت رادیویی توسكانینی جای خود سمفونی را اشغال می‏كند. هیچ شنونده‏ای دیگر نمی‏تواند معنای حقیقی این سخنان را درك كند.... در رادیو هر توصیه‏ای به یك دستور بدل می‏شود. توصیه مصرف كالاهایی واحد تحت نام‌های تجاری و صنعتی متفاوت، ستایش كاملا علمی از فلان مسهل با صدای نرم گوینده در فاصله میان پخش پیش‏درآمد اپرای لاتراویاتا و پیش‏درآمد رانیزی، یگانه چیزی است كه دیگر، به خاطر احمقانه بودنش، مؤثر واقع نمی‏شود. روزی سرانجام فرمان تولید، یعنی همان ماهیت واقعی آگهی (كه در حال حاضر ماهیت واقعی آن به واسطه تظاهر به وجود حق انتخاب مخفی است) می‏تواند به فرمان صریح شخص پیشوا بدل شود. در جامعه‏ای متشكل از باندهای غول‏آسای فاشیست كه در جمع خود تصمیم می‏گیرند چه بخشی از تولید اجتماعی باید به رفع نیازهای ملت اختصاص داده شود، توصیه به مصرف نوع خاصی از صابون نهایتا كاری ناخوانا با زمانه به نظر می‏رسد. پیشوا به جهت صدور بی‏دنگ‌وفنگ فرامین مستقیم در مورد كشتار همگانی و عرضه آشغال، هر دو، روزآمدتر است.

حتی امروزه نیز صنعت فرهنگ‏سازی آثار هنری را همچون شعارهای سیاسی تزئین می‏كند و آن‌ها را با تخفیف به خورد مردمی بی‏رغبت می‏دهد. آثار هنری همچون پارك‌ها در دسترس استفاده و تفریح همگانی‏اند. لیكن ناپدید شدن خصلت كالایی راستین آن‌ها، بدین‏معنا نیست كه این آثار در متن زندگی جامعه‏ای آزاد ملغی شده‏اند، بلكه گویای سقوط آخرین دژ دفاعی آن‌ها در برابر تنزل یافتن به مرتبه اجناس فرهنگی است. لغو امتیازات فرهنگی و آموزشی به یاری شگرد حراج موجودی انبار، دروازه حوزه‏هایی را به روی توده‏ها نمی‏گشاید كه پیشتر از ورود به آن‌ها محروم شده بودند، بلكه، با توجه به شرایط اجتماعی موجود، مستقیما موجب افزایش انحطاط آموزش و پیشرفت ‏بی‏معنایی وحشیانه می‏شود. آنانی كه در قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم پول خود را صرف تماشای یك نمایش یا رفتن به كنسرت می‏كردند، به اندازه پولی كه خرج كرده بودند برای اجرای نمایش یا كنسرت احترام قائل می‏شدند. فرد بورژوایی كه می‏خواست در مقابل پولی كه داده چیزی به دست آورد، گه‏گاه می‏كوشید تا با خود اثر ارتباطی برقرار كند. گواه این امر را می‏توان در «مقدمه‏های‏» ادبی بر آثار، یا در شروح نوشته‏شده در مورد فاوست ‏یافت. این‌ها در حكم نخستین گام‌ها به سوی تزئین اثر با لایه‏ای از زندگینامه مؤلف و دیگر اعمالی بودند كه امروزه بر یك اثر هنری تحمیل می‏شود. حتی در همان دوران اولیه، دوره رونق كسب و كار، ارزش مبادله ارزش مصرف را به منزله زائده‏ای با خود حمل می‏كرد كه آن را صرفا به مثابه پیش‏شرط وجود خودش [ارزش مبادله] بسط داده است. این امر به لحاظ اجتماعی به نفع آثار هنری بود. هنر تا زمانی كه هزینه‏ای مالی در بر داشت تا حدی مهار فرد بورژوا را به دست داشت. اكنون این امر فقط به گذشته تعلق دارد. حال كه هنر هرگونه قدرت بازدارنده‏ای را از دست داده است و دیگر نیازی به پرداخت هیچ پولی نیست، نزدیكی و تقرب هنر به كسانی كه از آن تأثير می‏گیرند، كامل‏كننده بیگانگی است و هر دو طرف این رابطه را تحت لوای عینیت پیروزمند در یكدیگر حل و ادغام می‏كند. نقد و احترام [به اثر] در متن صنعت فرهنگ‏سازی ناپدید می‏شوند؛ اولی به تخصصی مكانیكی بدل می‏گردد، و دومی جای خود را به كیش مبتذل شخصیت‌های برجسته می‏بخشد. اكنون هیچ چیز برای مصرف‏كنندگان گران نیست. با این حال، آنان گمان می‏كنند هرچه هزینه یا خرج كار كمتر باشد، چیز كمتری گیر آنان می‏آید. سوءظن مضاعف نسبت ‏به فرهنگ سنتی به مثابه ایدئولوژی با سوءظن نسبت‏ به فرهنگ صنعتی در مقام دوز و كلك، تركیب می‏شود. وقتی آثار هنری كه اینك پست و منحط شده‏اند، به صورت مجانی همراه با آشغال‌هایی عرضه می‏شوند كه رسانه‏ها آثار هنری را در آن‌ها مستحیل كرده‏اند، این آثار مخفیانه از سوی مخاطبان خوش‏اقبالی طرد می‏شوند كه قاعدتا باید از این واقعیت صرف راضی باشند كه این همه چیز برای دیدن و شنیدن وجود دارد. اكنون به هر چیزی می‏توان دست ‏یافت. واریته‏ها و شوهای كوتاه سالن سینما، مسابقه‏های فرهنگی در مورد حدس زدن نام قطعات موسیقی، كتاب‌های مجانی، هدایا و پاداش‌های عرضه‏شده در برخی برنامه‏های رادیویی، هیچ كدام اموری صرفا تصادفی نیستند بلكه گویای تداوم نحوه عملی هستند كه همراه با محصولات فرهنگی تحقق می‏یابد. سمفونی به پاداشی برای گوش دادن به رادیو بدل می‏شود، و - اگر تكنولوژی توانش را داشت – فیلم‌ها نیز همچون برنامه‏های رادیویی در خانه‏های مردم به آنان تحویل داده می‏شدند. سینما در حال حركت ‏به سوی یك نظام تجاری است. تلویزیون به وقوع تحولی اشاره می‏كند كه به راحتی می‏تواند كمپانی برادران وارنر را به سوی قرار گرفتن در جایگاهی براند كه یقینا چیزی جز جایگاه ناخوشایند موسیقیدانان جدی و محافظه‏كاران فرهنگی نخواهد بود. اما نظام هدایا و جوایز هم‏اینك در میان مصرف‏كنندگان جا افتاده است. درحالی‏كه فرهنگ به مثابه جایزه‏ای (bonus) معرفی می‏شود كه یقینا واجد مزایای خصوصی و اجتماعی است، مصرف‏كنندگان نیز چاره‏ای جز غنیمت‏شمردن این بخت ندارند. آنان جملگی هجوم می‏آورند مبادا بخت دستیابی به چیزی را از دست ‏بدهند. این‌كه این چیز دقیقا چیست ‏برای هیچ كس روشن نیست، ولی در هر حال فقط آنانی كه در بازی مشاركت دارند، صاحب چنین بختی‏اند. مع‏هذا فاشیسم امیدوار است تا از آموزشی كه صنعت فرهنگ‏سازی به دریافت‏كنندگان جوایز داده است، برای سازماندهی آنان در قالب لشكرهای اجباری خود، سود جوید.

فرهنگ كالایی تناقض‏آمیز است. فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه دیگر مبادله نمی‏شود؛ و به هنگام مصرف چنان كوركورانه مضمحل می‏شود كه دیگر نمی‏تواند مصرف شود. از این رو فرهنگ با تبلیغات تجاری در هم می‏آمیزد. هرچه این تبلیغات تحت‏ یك نظام انحصاری بی‏معناتر به نظر رسد، قدرتر می‏شود. انگیزه‏ها آشكارا اقتصادی‏اند. آدمی مطمئنا می‏تواند بدون صنعت فرهنگ‏سازی زندگی كند، در نتیجه این صنعت ضرورتا سیردلی و انفعال بیشتری تولید می‏كند. صنعت فرهنگ‏سازی خود، فی‏نفسه، منابع معدودی برای تصحیح این امر در اختیار دارد. تبلیغات اكسیر حیات آن است. ولی از آن‌جا كه محصولات آن همواره لذتی را كه به منزله كالا وعده می‏دهند تا حد یك وعده صرف تنزل می‏دهند، پس صنعت فرهنگ‏سازی نهایتا معادل تبلیغات عمومی می‏شود، تبلیغاتی كه بدان نیاز دارد زیرا بدون آن فاقد مشتری است. در یك جامعه رقابتی تبلیغات مجری خدمت اجتماعی اطلاع‏رسانی به خریدار در مورد وضعیت‏بازار بود؛ تبلیغات كار انتخاب كالا را آسان‌تر می‏كرد و به فروشنده ناشناخته ولی كارآمدتر كمك می‏كرد تا اجناس خود را آب كند. تبلیغات نه فقط وقت‏گیر نبود بلكه موجب صرفه‏جویی در وقت می‏شد. امروزه، یعنی زمانی كه بازار آزاد در حال نابودی است، آن كسانی كه كنترل نظام را در دست دارند در سنگر تبلیغات موضع گرفته‏اند. تبلیغات و آگهی‏های تجاری پیوند محكم میان مصرف‏كننده و شركت‌های بزرگ را تقویت می‏كند. فقط آن كسانی كه قادر به پرداخت نرخ‌های سرسام‏آور آژانس‌های تبلیغاتی هستند، كه بزرگ‌ترین آن‌ها خود شبكه‏های رادیویی‏اند؛ یعنی فقط آنانی كه هم‏اینك از چنین قدرتی برخوردارند، یا از سوی بانك‌ها و سرمایه صنعتی حمایت می‏شوند، می‏توانند به عنوان فروشنده داخل این شبه‏بازار شوند. هزینه تبلیغات، كه نهایتا به جیب شركت‌ها سرازیر می‏شود، شكست دادن بیگانگان مزاحم از طریق رقابت پردردسر را غیرضروری می‏سازد. بدین‏ترتیب تضمین می‏شود كه قدرت در دست همان افراد باقی بماند - امری كه بی‏شباهت‏ با آن تصمیمات اقتصادی نیست كه از طریق آن‌ها راه‏اندازی و اداره فعالیت‌های اقتصادی توسط دولتی توتالیتر كنترل می‏شود. امروزه تبلیغات اصلی منفی، نوعی سد و مانع، است: هر آن چیزی كه مهر آن را بر خود ندارد به لحاظ اقتصادی مشكوك تلقی می‏شود. تبلیغات سراسری و همگانی به هیچ وجه برای آشنایی و باخبر شدن مردم از انواع اجناس موجود ضروری نیست - اجناسی كه عرضه آن‌ها در هر حال دارای محدودیت است. تبلیغات فقط به طور غیرمستقیم به فروش محصولات یاری می‏رسانند. برای یك شركت‏خاص كنار نهادن شیوه فعلی تبلیغات در حكم از دست دادن پرستیژ و ایجاد گسست در انضباطی است كه از سوی محفل پرنفوذ [صاحبان صنایع] بر اعضای این محفل تحمیل می‏شود. در زمان جنگ اجناسی كه قابل حصول نیستند باز هم تبلیغ می‏شوند، صرفا به جهت ‏باقی نگهداشتن قدرت صنعتی در صحنه. اعطای یارانه به رسانه‏های ایدئولوژیك مهم‌تر از تكرار نام [كالا یا شركت] است. از آن‌جا كه نظام هر محصولی را وادار به استفاده از تبلیغات می‏كند، امر تبلیغات به كنه زبان - «سبك‏» - صنعت فرهنگ‏سازی نفوذ كرده است. پیروزی تبلیغات چنان كامل است كه دیگر حضورش در جایگاه‌های كلیدی آشكار و بدیهی نیست: ساختمان‌های غول‏آسای كله‏گنده‏ها، این آگهی‏های سنگی غرقه در سیلاب نور، بری از هرگونه آگهی تبلیغی هستند؛ و حداكثر ممكن است ‏بر بام‌های آسمانخراش‌های خویش حروف اختصاری نام شركت را بدون هیچ نوع تجلیل از نفس، همچون بناهای یادبود تابناك، به نمایش گذارند. اما بنگاه‌های تجاری قرن نوزدهم كه معماری آن‌ها هنوز شرمگینانه گویای آن است كه از آن‌ها می‏توان به منزله كالای مصرفی سود جست و زیستن در آن‌ها از جمله كاربردهای‌شان است، درست ‏برعكس از كف تا سقف و حتی بالاتر از آن پوشیده از پوسترها و علائم و آگهی‏های تجاری‏اند: تا بدان‏حد كه از این بناها چیزی جز پس‏زمینه‏ای برای تابلوهای اعلانات باقی نمی‏ماند.

تبلیغات به هنر و نه چیزی جز آن بدل می‏شود، درست همان‌طور كه گوبلز - با دوراندیشی – آن‌ها را با هم تركیب می‏كند: هنر برای هنر، تبلیغات برای نفس تبلیغ كردن، نوعی بازنمایی ناب و خالص قدرت اجتماعی. اكنون در بانفوذترین مجلات آمریكایی، لایف و فور چون، یك نگاه سریع به سختی می‏تواند آگهی‏های تبلیغاتی را از متون و تصاویر مربوط به هيأت تحریریه تمیز دهد. مطالب مربوط به سردبیر حاوی و بیانگر توصیفی پرهیاهو و بی‌جا از مرد بزرگ است (همراه با تصاویری از زندگی و عادات مجلل وی) كه هوداران جدیدی برای او به ارمغان خواهد آورد، در همین حال صفحات مربوط به آگهی‏های تبلیغاتی چنان شماری از جزئیات و عكس‌های مستند را به كار می‏گیرند كه عملا به نمود كامل آرمان اطلاع‏رسانی بدل می‏شوند، آرمانی كه بخش‌های مربوط به سردبیر و هيأت تحریریه تازه تلاش برای دستیابی بدان را آغاز كرده‏اند. خصلت‏ خط تولیدی صنعت فرهنگ‏سازی و روش تركیبی ( Synthetic) و برنامه‏ریزی‏شده ارائه محصولات در این صنعت (كه نه فقط در برنامه‏های استودیویی بلكه كم‏وبیش در نگارش و سرهم‏بندی كردن زندگینامه‏های مبتذل، رمان‌های شبه‏مستند و ترانه‏های محبوب نیز حالتی كارخانه‏ای دارد) كاملا مناسب و درخور امر تبلیغات است: یكایك نكات مهم، به واسطه تفكیك‏پذیر شدن، تعویض‏پذیر شدن، و حتی به لحاظ تكنیكی بیگانه شدن از هرگونه معنای منسجم، تن به اهدافی می‏سپارند كه نسبت‏ به اثر بیرونی‏اند. جلوه‏ها، حقه‏ها، و شگردهای معین تكرارپذیر همواره در جهت‏ به نمایش گذاشتن اجناس برای مقاصد تبلیغاتی به كار رفته‏اند، و امروزه هر كلوزآپ هیولاوش فلان ستاره سینما در حكم نوعی آگهی تبلیغاتی برای نام او است و هر ترانه محبوب و عامیانه‏ای در حكم تبلیغی برای آهنگ خودش است. تبلیغات و صنعت فرهنگ‏سازی به لحاظ تكنیكی و همچنین به لحاظ اقتصادی در هم می‏آمیزند. در هر دو مورد تحقق امری واحد را می‏توان در مكان‌های بی‏شماری مشاهده كرد، و تكرار مكانیكی یك محصول فرهنگی واحد عملا با تكرار یك شعار تبلیغاتی یكی شده است. در هر دو مورد خواست مصرانه مؤثر بودن محصول تكنولوژی را به روان تكنولوژی Psycho Technology، یعنی به روشی برای دستكاری و كنترل آدمیان، بدل می‏كند. در هر دو مورد معیارهای به‌كاررفته بسی چشمگیر اما آشنایند، شگردهای آسان اما گیرا، ماهرانه اما ساده؛ هدف اصلی مستولی شدن بر مصرف‏كننده است كه همواره حواس‌پرت یا مقاوم محسوب می‏شود.

آدمی از طریق زبانی كه با آن سخن می‏گوید سهم خود را در شكل‏گیری فرهنگ به منزله تبلیغات ادا می‏كند. هرچه زبان در بیانیه یا اعلام نظر كامل‌تر مستحیل شود، كلمات نیز در مقام حاملان مادی معنا بیش از پیش منحط می‏گردند و به نشانه‏هایی بری از هرگونه خصلت ‏یا كیفیت ذاتی بدل می‏شوند؛ هرچه كلمات منظور و مقصود [گوینده] را به صورتی ناب‌تر و شفاف‌تر منتقل كنند، نفوذناپذیرتر می‏شوند. اسطوره‏زدایی از زبان، هرگاه به مثابه عنصری از كل فرآیند روشنگری در نظر گرفته شود، در حكم درافتادن مجدد به درون جادو است. كلمه و محتوای ذاتی و اساسی عناصری متمایز لیك جدایی‏ناپذیر از یكدیگر بودند. مفاهیمی چون ماخولیا و تاریخ، یا حتی زندگی، در قالب كلمه، كه آن‌ها را مجزا می‏ساخت و حفظ می‏كرد، بازشناخته می‏شدند. شكل كلمه به طور همزمان این مفاهیم را برمی‏ساخت و آن‌ها را منعكس می‏كرد. جدایی مطلق، كه تأثير [عاطفی] كلمه را امری تصادفی و رابطه آن با موضوع را مصنوعی و دلبخواهی می‏كند، نقطه پایانی بر امتزاج خرافی كلمه و شی‏ء می‏نهد. هر عنصری از یك دنباله یا توالی معین غیرمجازی كه از حد بستگی و ربط با واقعه فراتر رود، به منزله امری ناروشن یا متافیزیك لفظی طرد می‏شود. ولی نتیجه این امر آن است كه كلمه، كه اینك می‏تواند صرفا نشانه‏ای بدون هرگونه معنا باشد، چنان به شی‏ء متصل می‏شود كه دیگر چیزی جز فرمولی منجمد از آن باقی نمی‏ماند. این امر بر زبان و موضوع به یكسان تأثير می‏گذارد. كلمه پالایش‏یافته به عوض آن‌كه موضوع را آزمون‏پذیر و تجربی سازد، با آن به منزله نوعی مورد یامثالی تجریدی برخورد می‏كند، و هر چیز دیگری (كه اكنون به لطف خواست دستیابی به روشنی بی‏رحمانه از حوزه بیان حذف شده است - حوزه‏ای كه خود اینك طرد گشته است) در عرصه اقعیت محو می‏شود. یك هافبك چپ در بازی فوتبال، یك پیراهن سیاه، یك عضو جوانان هیتلری، و از این قبیل، جملگی چیزی بیش از اسامی نیستند. اگر كلمه پیش از عقلانی‏شدنش موجب ظهور دروغ‌ها و همچنین تمنا (Longing) شده بود، اكنون، پس از عقلانی‏شدنش برای تمنا حتی بیش از برای دروغ‌ها در حكم نوعی قفس است. كوری و كری داده‏ها كه پوزیتیویسم كلمات را بدان‌ها فرومی‏كاهد به درون خود زبان سرازیر می‏شود، زبانی كه خود را به وظیفه ثبت آن داده‏ها محدود می‏سازد. واژه‏ها و اصطلاحات خود نفوذناپذیر می‏شوند؛ آن‌ها به نیرویی بارز، به قدرتی برای چسبانیدن و دفع كردن دست می‏یابند كه آن‌ها را به قطب مخالف خود، یعنی اوراد جادویی، شبیه می‏سازد. واژه‏ها رفته‏رفته به نوعی حقه تبدیل می‏شوند، زیرا نام خواننده اپرا در واقع در استودیو و بر مبنایی آماری جعل می‏شود، یا زیرا اصطلاح دولت رفاه عامه به لطف استفاده از اصطلاحات مكروهی چون «بوروكرات‌ها» یا «روشنفكران‏» تكفیر می‏شود، یا از آن رو كه نام كشور به منزله افسونی زیبا برای تسمیه اعمال كثیف به كار گرفته می‏شود. در كل، نام - كه جادو در نهایت راحتی بدان می‏چسبد - تغییری شیمیایی را تجربه می‏كند: نوعی استحاله به علائم بوالهوسانه قابل دستكاری كه اینك تأثير آن‌ها به وضوح قابل محاسبه است، لیكن دقیقا به همین دلیل درست همان‌قدر جبارانه است كه تأثير نام باستانی .(archaic) نام‌های نخست، این پس‏مانده‏های باستانی، یا به لطف قاعده‏مند شدن در مقام علائم تجاری تبلیغاتی (نام‌های خانوادگی ستاره‏های سینما به نام‌های نخست ‏بدل شده است) یا از طریق استاندارد شدن جمعی، روزآمد شده‏اند. در قیاس با آن‌ها، نام خانوادگی بورژوایی كه، به عوض علامت تجاری بودن، زمانی حامل خود را با مرتبط ساختن او به تاریخچه خویش تفرد می‏بخشید، كهنه و عتیقه به نظر می‏رسد. این نام خانوادگی در میان آمریكایی‌ها به نوعی شرمساری عجیب دامن می‏زند، آنان به قصد پنهان ساختن فاصله ناجور و نامناسب میان افراد یكدیگر را «باب‏» و «هری‏» صدا می‏زنند، یعنی به منزله اعضای تعویض‏پذیر تیم. این نحوه عمل روابط میان انسان‌ها را تا حد همیاری خوب اعضای جامعه ورزشی تنزل می‏دهد و در واقع در حكم دفاعی علیه نوع حقیقی روابط انسانی است. دلالت، كه یگانه كاركرد پذیرفته‏شده كلمات در حیطه معناشناسی است، در قالب نشانه به كمال می‏رسد. صرف‏نظر از این نكته كه ترانه‏های مردمی به درست‏ یا به غلط شكلی از انحطاط فرهنگ طبقات بالا محسوب می‏شدند، شكی نیست كه عناصر این ترانه‏ها فقط از طریق فرآیند طولانی انتقال مكرر شكل مردمی خویش را كسب كرده‏اند. از سوی دیگر گسترش و رواج ترانه‏های عامیانه به سرعت‏برق رخ می‏دهد. اصطلاح آمریكایی [Fad]، كه برای تسمیه مدهایی به كار می‏رود كه همچون اپیدمی ظاهر می‏شوند - یعنی مدهایی كه توسط نیروهای اقتصادی شدیدا متمركز گر می‏گیرند – مدت‌ها پیش از آن‌كه رؤسای خودكامه (Totalitarian) صنعت تبلیغات خطوط كلی فرهنگ را [بر همگان] تحمیل كنند مبین همین پدیده بود. هنگامی كه فاشیست‌های آلمانی ناگهان روزی تصمیم می‏گیرند واژه‏ای خاص - مثلا «تحمل‏ناپذیر» - را از درون بلندگوها راه‏اندازی كنند، روز بعد «تحمل‏ناپذیر» ورد زبان همه ملت می‏شود. به پیروی از همین الگو ملت‌هایی كه هدف [«نبرد یا حمله صاعقه‏وار»] بودند این واژه را جذب زبان زرگری (jargon) خویش كردند. تكرار عمومی نام‌ها برای مشخص كردن اقداماتی كه بایست از سوی مقامات اجرا شود، به تعبیری، این نام‌ها را آشنا می‏سازد، درست همان‌طور كه ورد زبان شدن فلان نام تجاری موجب افزایش فروش در عصر بازار آزاد می‏شد. تكرار كوركورانه و سریعا رو به گسترش كلمات با توجه به دلالت‌های خاص، امر تبلیغات را با كلمات اخطاردهنده حكومت توتالیتر پیوند می‏زند. آن لایه‏ای از تجربه [بشری] كه كلمات را برای گویندگانشان آفرید كنار زده شده است؛ زبان در این فرآیند جذب و ادغام سریع واجد خشكی و سردی‌ای می‏شود كه تا به حال فقط مختص زبان تابلوهای اعلانات و ستون‌های آگهی‏های روزنامه‏ها بود. مردمان بی‏شماری كلمات و عباراتی را به كار می‏برند كه یا قدرت فهم‌شان را از دست داده‏اند یا فقط به این سبب آن‌ها را استعمال می‏كنند كه این كلمات موجب تحریك انعكاس‌های شرطی می‏شوند؛ در این معنا، كلمات به واقع علائمی تجاری‏اند كه در نهایت هرچه پیوندشان با اشیاء یا مصادیق خود محكم‌تر باشد، معنای زبان‌شناختی آن‌ها كمتر درك می‏شود. وزیر آموزش توده‏ای به نحوی غیرقابل فهم از «نیروهای پویا» سخن می‏راند، و ترانه‏های محبوب بی‏وقفه از «خیال‌پردازی‏» و «راپسودی‏» ستایش می‏كنند، لیكن محبوبیت همگانی خود را دقیقا بر پایه جادوی امر فهم‏ناپذیر مستقر می‏سازند، جادویی كه می‏باید شعف و لرزه حیاتی والاتر را ایجاد كند. مفاهیم كلیشه‏ای دیگر، نظیر خاطره، هنوز بعضا فهم و درك می‏شوند، لیكن از قلمرو تجربه كه ممكن است ‏به آن‌ها محتوایی عطا كند گریزان‏اند. این مفاهیم و كلمات چونان جزایری در دریای زبان ملفوظ نمایان می‏شوند. در رادیوی فلش (Flesch) و هیتلر این كلمات را می‏توان از نحوه تلفظ آمیخته به تظاهر گوینده بازشناخت، به‌ویژه زمانی كه او خطاب به كل ملت می‏گوید «عزیزان شب همگی بخیر!» یا «این صدای جوانان هیتلری است‏»، و حتی واژه «پیشوا» را با لحنی ادا می‏كند كه از سوی میلیون‌ها نفر تقلید می‏شود. در متن چنین كلیشه‏هایی است كه آخرین پیوند میان زبان و رسوب تجربه گسسته می‏شود، پیوندی كه در قرن نوزدهم در متن لهجه‏ها هنوز واجد تأثيری مودت‏آمیز و آشتی‏دهنده بود. اما در نثر آن روزنامه‏نگاری كه به لطف نگرش تطابق‏پذیر خود به مقام ویراستار و سردبیر كل زبان آلمانی دست ‏یافت، كلمات آلمانی به واژه‏هایی جامد و بیگانه بدل می‏شوند. هر كلمه‏ای نشان می‏دهد كه تا چه حد به واسطه اجتماع فاشیست‏شبه‏خلقی به پستی كشیده شده است. البته این نوع زبان هم‏اینك سراسری، همگانی، و تام‏گرا (توتالیتر) شده است. تمام خشونتی كه بر كلمات روا می‏شود چنان نفرت‏انگیز است كه آدمی به سختی می‏تواند باز هم شنیدن آن‌ها را تحمل كند. فرد گوینده نیازی ندارد تا به نحوی پرطمطراق سخن بگوید؛ در واقع اگر نحوه بیان او با بیان مخاطبان خاص خودش تفاوت داشت، وجود او ناممكن می‏بود. اما، در مقابل، زبان و ژست‌های شنوندگان و تماشاگران حتی شدیدتر از گذشته رنگ‌وبوی صنعت فرهنگ‏سازی را به خود می‏گیرد، آن هم در قالب ظرایف و سایه‏روشن‌هایی كه توضیح و تبیین تجربی آن‌ها هنوز ممكن نیست. امروزه صنعت فرهنگ‏سازی میراث تمدن‏ساز دمكراسی رقابتی و ینگه‏دنیایی را از آن خود كرده است – دمكراسی‌ای كه حس تمیزش نسبت ‏به انحرافات فكری هیچ‏گاه چندان ظریف و نكته‏سنج نبود. امروزه همگان آزادند تا برقصند و كیف كنند، درست همان‌طور كه، از زمان خنثی‏شدن تاریخی دین، آزاد بوده‏اند تا به هر یك از كیش‌ها و فرقه‏های بی‏شمار موجود بپیوندند. اما آزادی انتخاب ایدئولوژی - از آن‌جا كه ایدئولوژی همواره بازتاب جبر و زور اقتصادی است - در همه‏جا چیزی از آب درنمی‏آید جز آزادی انتخاب آن‌چه همواره یكسان است. نحوه پذیرش و پایبندی فلان دختر به امر واجب قرار گذاشتن با دوست پسرش، لحن صدا در گفتگوی تلفنی یا در صمیمی‌ترین و خصوصی‌ترین موقعیت‌ها، انتخاب كلمات در صحبت كردن، و كل آن حیات درونی طبقه‏بندی‏شده توسط روان‌شناسی اعماق كه امروزه تا حدی بی‏ارزش شده است، جملگی گواه تلاش آدمی است تا خود را به دستگاهی دقیق و كارآ بدل كند، دستگاهی كه (حتی به لحاظ عاطفی) شبیه مدل‌هایی است كه از سوی صنعت فرهنگ‏سازی عرضه می‏شود. صمیمی‌ترین واكنش‌های آدمیان چنان به تمامی شی‏ءواره شده‏اند كه حتی ایده هر چیز مختص به آنان، امروزه فقط در مقام مقوله‏ای سراپا تجریدی برجای مانده است: مقوله شخصیت دیگر عملا دال بر چیزی نیست جز داشتن دندان‌های سفید براق و رهایی یا منزه بودن از بوی بدن و عواطف. پیروزی تبلیغات در چارچوب صنعت فرهنگ‏سازی بدین‏معنا است كه مصرف‏كنندگان حس می‏كنند مجبور و موظف به خرید و استعمال محصولات این صنعت‏اند، هرچند كه به خوبی به ماهیت آن‌ها واقف‏اند.

 

این نوشته ترجمه‏ای است از فصل چهارم كتاب زیر:

M. Horkheimer andT.W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, The Seabury Press, (New York, 1972), pp. 120-167.

پی‏نوشت‏ها:

1. Nietzsche, Unzeitgemsse Betrachtungen, Werke, Vol. I (Leipzig, 1917), 187.

2. اشاره به فیلم سینمایی «برنادت‏» كه توسط كارگردانی به نام زانوك (Zanuck) از روی زندگی دختری به همین نام ساخته شد. كلیسای كاتولیك پس از مرگ او قدیسه بودن وی را به رسمیت ‏شناخت. - م.

3. Alexis de Tocqueville, De La Democratie en Amerique, Vol.II (Parsi, 1864), p. 151.

4. The Hays Office، اشاره به فعالیت‌های ویل هریسون هیز (W.H. Hays) 1879- 1954، وكیل، سیاستمدار و تهیه‏كننده و مدیر سینمایی آمریكایی كه رئیس دفتر یا شركت هیز بود. - م.

5. پوگروم (Pogrom) واژه‏ای روسی به معنای كشتار و قصابی كه مصداق تاریخی آن حملات جمعی به محلات یهودیان، قتل‏عام و غارت آنان بوده است. - م.

6. تانتالوس (Tantalus)، یكی از شخصیت‌های اساطیر یونان بوستان كه گوشت تن پسر خود را در ضیافتی به خدایان خوراند و در نتیجه از سوی آنان محكوم به تحمل تشنگی و گرسنگی جاودانه گشت. - م.

7. عبارتی لاتینی به معنای «امور سخت و خشك به راستی لذت‏بخش‏اند.» - م.

8. Frank Wedekind, Gesammelte Werke, Vol, IX (Munich, 1921), p. 426.

9. عبارتی لاتینی به معنای «با سختی و مشقت‏ به سوی بخت.»

10. نوعی تمهید موسیقایی به منظور انتقال تأکيد از طریق تأکيد نهادن و برجسته ساختن ضرب‌هایی كه معمولا بارز نیستند. - م.

11. Nietzsche, Gotzendammerung, Werke, Vol. VIII, p 136.

12) عبارتی آلمانی به معنای «باید باشد.» . - م.

بودريار

وارونگی تاریخ

ژان بودریار؛ ترجمه‌‌ی آرش قربانی

 

جایی در دهه‌ی هشتاد قرن بیستم، تاریخ در مسیر دیگری چرخش كرد. در آغاز نقطه‌ی اوجش را پشت سر گذارد، در آغاز ستیغ منحنی حركتی‌اش را فراچنگ آورد، نقطه‌ی چرخش تاریخی‌اش را، و بازگشتی معكوس از حوادث، گشایشی قهقرایی از غایتی معكوس را در پیش گرفت. درست همان طور كه در تقدیر فضای كیهانی، زمان‌ـ‌فضای تاریخی انحنایی خواهد داشت. بر اثر همین بازگشت‌پذیری، چیزها سریع‌تر و سریع‌تر می‌شوند، آن‌چنان كه به سرعت پایان‌شان را در بر می‌گیرند، درست همچون جریان آبی كه پیش از رسیدن به آبشار، به گونه‌ای اسرار آمیز تند می‌شود. در فضای اقلیدسی تاریخ، كوتاه‌ترین مسیر از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر، خطی راست است، خطی از پیشرفت و دموكراسی. این مسأله به‌هرحال تنها به فضای خطی جریان روشنگری بازمی‌گردد. در فضای نااقلیدسی پایان قرن ما، یك انحنای نحس به شكل غیرقابل بازگشتی، تمام خط سیرها را وارونه كرد. پدیده‌ای كه بی‌تردید با كرویتِ زمان ( زمان مرئی‌شده در افق پایانی قرن ما، آن سان كه زمین در افق پایان روز نمایان می‌شود)، یا با انحرافِ ماهرانه‌ای از میدان جاذبه پیوند خورده است. سگالن می‌گوید كه یك زمین همواره، آسمانی خواهد شد، هر حركتی ما را از یك نقطه دور می‌كند، آن‌چنان كه ما را به همان نقطه بازگرداند. این مسئله به همان خوبی، برای زمان نیز قابل انتظار است. هر حركت محسوس تاریخ، به گونه‌ای نامحسوس  ما را به نقطه‌ی متناظر آن بازمی‌گرداند، در حقیقت به نقطه‌ی آغازین حركتش. این پایان تاریخ است. بدین سان آینده دیگر وجود ندارد. و اگر آینده‌ای وجود ندارد به این معنا نیست كه پیش از این‌ها پایان یافته است. و با این وجود، این آن چیزی نیست كه با پایانِ تاریخ اعاده می‌شود. آنچه ما ناگزیر با آن درگیر شده‌ایم، فرایند پارادكسیكالی از بازگشت به گذشته است. یك معنْی واژگونیِ غیرمنتظره برای مدرنیته‌ای كه می‌خواست فراز اندیشه‌اش را و نهایت گسترش معنوی‌اش را دست یازی كند، به واسطه‌ی یك فرایند شوم بازگشت‌پذیری و آشوب، در اجزای بنیادینش در هم فرو می‌پاشد.

توسط معناهایی از این وارونگی قهقرایی تاریخ به ابدیت، به واسطه‌ی این انحنای شبه‌هذلولی، قرن ما پایانش را انكار می‌كند، با تفسیری از این مفهومِ به عقب بازگردی رویدادها، ما پیش از مرگ تاریخی‌مان  می‌گریزیم. بدین سان حتی به یاری شكل استعاری سخن نیز، ما به مرگ نمادین چیزها دست نخواهیم یافت، به اوج نمادین سال 2000.

آیا ما می‌توانیم از این انحنا به عقبِ یك تاریخ، كه در ردپاهایش رد گم می‌كند و آثارش را می‌سترد، طفره رویم، آیا می‌توانیم  این خط سیرِ شوم را كه در مسیرش مدرنیته را بدان سان كه نواری به عقب بازمی‌گردد، به گذشته بازمی‌گرداند متوقف كنیم. ما آن‌قدر به تماشای دوباره و دوباره‌ی فیلم‌ها معتاد می‌شویم كه قهرمان‌های ساختگی آن‌ها را به همان خوبی با زندگی‌مان مرتبط می‌كنیم. آن‌قدر توسط یك تكنیك بازگشت به گذشته آلوده شده‌ایم كه به موازاتِ سرگیجه‌ی معاصر كاملا پذیرفته‌ایم  كه تاریخ را، آن‌گونه كه كسی نوار فیلمی را به اشتباه حلقه می‌كند، وارونه حلقه كنیم.

آیا ما با آرزویی پوچ به جلو رانده می‌شویم  تا به شكلی تصادفی از پایداری‌مان در ویرانگری كنونی‌مان سر باز زنیم، همان‌طور كه كانتی می‌گوید، آیا ما برای باززیستنی دوباره، خود را به یك مالیخولیای بازگشت به گذشته تسلیم كرده‌ایم و از این رو روایت ساختگی هر چیز را برمی‌سازیم: باززیستن برای توجیه‌كردن (گویی سایه‌ای از روانكاوی، بر فراز تاریخ ما شكل می‌گیرد، گویی همان وقایع، همان رویدادها، تقریبا در همان شرایط بازـ‌فرآوری می‌شوند: گویی همان جنگ‌ها بین همان مردم دوباره سرمی‌گیرد، و همه از آن‌جایی كه ربوده شده بودند می‌خواستند خروشان شوند، آن‌چنان كه گویی با هوسی سركش به خروش آمده باشند، تا دستاورد حیاتی‌شان همچون شكلی از ناخودآگاه درك شود، به مثابه فرایندی آغازین در هنر). آیا ما تمامی رخدادهای گذشته را به انگیزه‌ی مقایسه فرامی‌خوانیم، برای بازآموزی فرایند شكل‌گیری هر چیز؟ یك هذیان‌گویی با فرایند و در همان حال یك چرندگویی با التزام، اخیرا به تمامی ما را در بر گرفته است، چرا كه التزام به شكل فزاینده‌ای در حال گریزان شدن است. بازسازی شایسته تاریخ، ماستمالی كردن همه‌ی هیولاها: بر اساس تكثیر رسوایی‌ها، احساس مبهمی وجود دارد كه تاریخ خود نیز یك رسوایی است. یك بازگشت ـ فرایند كه ما را به یك هذیان گویی با / از فرایند می‌كشاند، به این جنبه‌ی تاریخ، به ضیافتی ترتیب داده شده با غرایز ( حیوان‌بودگی )، به وضعیتی بدوی كه پیش از این، موضعِ موجودات در لاس زدنِ بوم‌شناسانه با یك خواستگاه ناممكن است.

تنها راه برای اجتناب از این وضعیت، برای گسستن ریسمان اتصال ما به این پس روی و این وسوسه دائمی، قرارگیری بی‌درنگ‌مان روی مدار موقت دیگری است، تا از شبح‌مان، این شبح قرن، خلاصی یابیم، تا از یك میان‌برِ مخفی به آن‌سوی پایان نقب زنیم و آن‌گاه وقوع آن را متوقف كنیم. این لااقل كمك خواهد كرد تا از باقیمانده‌ی تاریخ در برابر سوژه‌كردن آن برای یك بازنگری دلخراش، و همین‌طور توزیع آن به آنانی كه جسدش را كالبدشكافی می‌كنند، درست به همان شكلی كه انسانی در آنالیزی بی‌پایان جسد كودكی‌اش را كالبدشكافی می‌كند، محافظت كنیم. این لااقل، امكان زنده نگاه داشتن خاطره و شادمانی را برای ما میسر می‌كند و به یمن شگونِ بازنگری و نو شدن، ما می‌توانیم متوقف كردن همه‌ی مصیبت‌های پیشتر وارد آمده را آغاز كنیم، وادار ساختن آن‌ها به ندامت.

اگر ما می‌توانستیم فرادستانه بر این موراتوری پایان قرن پیش‌دستی كنیم، بر این اوج ناپخته‌ی چیزهایی كه چه بسا به یك سوگواری ماننده است، سوگواری گمراه و نابه‌جایی كه چه بسا در اشتیاقی پارانویایی می‌خواهد هر چیزی را بازنگری كند، بازنویسی كند، به اول بازگرداند، شبیه‌سازی كند، آن هم به انگیزه‌ی فرآوری یك تاریخ‌نگاری كامل از پایان قرن، یك نسخه‌ی فراگیر، دموكراسی سراسری، ریشه‌كنیِ كامل همه‌ی تعارضات و در صورت امكان  ستردن تمامی حافظه‌ی ما از رویدادهای ناگوار، ـ اگر ما توان پیش بردن یا دست كشیدن از این سفیدكاری، این صیقل‌كاری بین‌المللی را یافته‌ایم، تنها به این سبب است كه همه‌ی كشورهای امروزی برای هم‌پیمان شدن از یكدیگر پیشی می‌گیرند، اگر ما خودمان نیز می‌توانستیم از این غایت دموكراتیك كه نظم نوین جهانی از آن سخن می‌گوید، چشم‌پوشی كنیم، لااقل از رویدادهایی كه جلوتر از ما، با شكوه، فرازوارگی، ارزش و یكتایی‌شان  قرار گرفته‌اند، دست می‌كشیدیم. سرانجام  ما آن‌قدر برای پنهان‌كردن بدترین اندوخته‌های‌مان دستپاچه هستیم كه چیزی از تاریخ در پایان هزاره باقی نمی‌ماند، چیزی از بارقه‌اش، از خشونت حقیقی‌اش. اگر هیچ نشانه واضحی برای واقعه‌ای كه در حقیقت دربردارنده‌ی رویدادگی و از این‌رو ارزش تاریخی و ناگزیری‌اش است، وجود ندارد از آن‌رو است كه چیزی در آن است كه اكثرا از معنا و تفسیری كه دقیقا برخلاف آن چیزی است كه ما امروز می‌بینیم طفره می‌رود. همه‌ی چیزهایی كه در این قرن برحسب پیشرفت، آزادی، انقلاب، خشونت رخ داده است، اخیرا دچار یك پروسه‌ی تجدید نظر كلی  قرار گرفته‌اند.

پرسش این است: آیا حركت مدرنیته، حركتی بازگشت‌پذیر است و آیا این خودِ بازگشت‌پذیری است كه در چرخش، بازگشت‌ناپذیر است. تا كجا این قهقراء، این رؤیای پایان هزاره می‌تواند فراتر رود. آیا مشابه صوت و سرعت، یك دیوار تاریخی وجود ندارد، جایی كه پیمان‌شكنی آن دیگر نمی‌تواند تبرئه شود...

يک جنون ناتمام

یک جنونِ ناتمام

آنتونن آرتو؛ ترجمه: مهدی سلیمی

 

در تمام پژوهش‌های فلسفی فوکو، چهار اصلِ واژگونی، گسست و انقطاع، دگرسانی و برون‌بودگی نقشِ کلیدی دارند. مفهومِ واژگونی از این نگاه، که او کالبدشکافیِ نگاه تاریخی و فلسفی را بر اساس بررسی ساحت نااندیشه‌ها تعیّن می‌بخشد. دو این‌که، تبارشناسی فوکو در پی تداومِ رویدادهای تاریخی نیست، بلکه می‌کوشد گسست‌ها و ناپیوستگی‌های رویدادِ اجتماعی-تاریخی که مورد غفلت قرار گرفته‌اند را کشف کند. سه این‌که، فوکو با تکیه بر همین اصل گسست نشان می‌دهد که هر عصر ویژگی خاصّ خودش را دارد. و اما اصل آخر که به نوعی بر تمامی ویژگی‌هایش انسجام می‌بخشد این است که او تاریخ پژوهش غربی را که از دیرباز پیوسته به دنبال فهم معنا و ماهیت نهان امور به ژرف‌کاوی پرداخته و حقیقت را در درون پدیده‌ها جستجو می‌کرده است را مورد نقد قرار می‌دهد. تردیدِ فوکو در مورد مسئله‌ی جنسیت- "از قرن هیجدهم به بعد، جنسیت نه تنها سرکوب نشده است بلکه به طور فزاینده‌ای موجب انفجار گفتمان‌های گوناگون گردیده است"- منجر به نوشتن "تاریخ سکسوالیته" شد. این کتاب در اصل واژگون‌سازی سرکوب میل فرویدی است. فوکو کتاب "تاریخ جنون" را نیز در حقیقت با تکیه بر این اصول می‌نویسد. یعنی اصل واژگونی، گسست و برون‌بودگی. فوکو بر معقولیت اندیشه‌ی آدمی تردید می‌کند و می‌گوید: گفتمان نباید متکی بر عقل باشد. تاریخ جنون با محوریت همین اصل نوشته می‌شود. و اتفاقا مبتنی بر همین اصل افرادی چون بودریار و دریدا، او را در بوته‌ی نقد قرار می‌دهند. دریدا تاریخ جنون را این گونه نقد می‌کند: فوکو با زبان و منطق ناشی از خردورزی و عقل نمی‌تواند درباره‌ی مقوله‌ای داد سخن دهد که با این عقل مغایرت و تنافر اساسی دارد. فوکو برای روشن ساختن وضع و حال جنون می‌بایست از زبان و منطق برگرفته از جنون سود جوید. این‌جا دریدا از اصل برون‌بودگیِ فوکو انتقاد می‌کند. اما باید دید که واقعا این گونه نوشتار عملی است؟ یعنی نوشتار در مورد جنون از زبان جنون؟ آن هم با مفهومِ جنون به‌مثابه‌ی نابودی مطلق اثر، که فوکو در این کتاب پیش می‌کشد؟ آیا می‌توان کتاب آرتو - "ونگوگ، مردی که جامعه او را خودکشی کرد"-  را نمونه‌ی شاهدِ مسئله‌ی دریدا عنوان کرد؟

فوکو معتقد است بین جنون و اثر هیچ گونه سازش یا تبادل پایدارتر یا ارتباط زبانی وجود ندارد. و به همین خاطر جنونِ آرتو را اساسا غیاب اثر، حضور مکرر این غیاب و خلاء اساسی آن می‌داند. یا در موردِ نیچه آخرین فریاد او را عینِ نابودی اثرش معرفی می‌کند که از پس آن خلق اثر ناممکن است. از این به بعد نیچه نامه‌های خود را با عنوان نیچه- سزار، نیچه-مسیح و نیچه-دیونوسوس امضا می‌کند. نیچه‌ی فیلسوف از بین می‌رود و یک خلاء جای آن را می‌گیرد. و اما آرتو کتابش را در مورد ونگوگ قبل از آخرین سفرش به مکزیک و ایرلند و جنون کاملش می‌نویسد. در این مرحله ونگوگ برای آرتو آن‌گونه است که دیونوسوس برای نیچه‌ی قبل از جنونش بود. این‌جا آرتو، ونگوگ را ستایش می‌کند. از عملِ بریدن گوش خودش، به عنوان یک تهور خالص یاد می‌کند. اما شاید آرتو در مرحله‌ی آخر جنون‌اش، تنها از طریق امضای آرتو- ونگوگ می‌توانست این خلاء را به نمایش بگذارد. در این نگاه ما برای عقلانیت و جنون یک مرز مشخص قائل می‌شویم. این همان اشتباهی است که همیشه ما را به دام تفسیر گرفتار می‌کند. این‌جا وسوسه می‌شوم تا برای شرح رابطه‌ی آرتو و ونگوگ، از مفهوم فرایند دلوز استفاده کنم. یک حرکت شیزوفرنیایی به سوی ناتمامی. تنها در این فرایندِ ناتمام و بدون انقطاع است که می‌توان آرتو و ونگوگ را شرح داد. فرایندی که باعث می‌شود آرتوی شیزو، جامعه را به خاطر فرد پسیکوتیکی(ونگوگ) که در فرایند رمززدایی سیلان میل می‌سازد، متهم کند. از نگاه دلوز بیماری یک فرایند نیست بلکه توقف در فرایند است. مکانی است که ما در آن فرومی‌افتیم، مانند مورد نیچه-سزار... 

فوکو و دلوز هر کدام با قرائت‌های مختلف آن اگوی شخصیِ اثر کلاسیک را از بین می‌برند. به این شکل که فوکو در تاریخ جنون، از ساد وگویا به عنوان آغازشگر مرحله‌ای یاد می‌کند که بعد از آن بی‌خردی جزئی از چیزی می‌شود که در دنیای مدرن برای هر اثری حیاتی است. یعنی جنبه‌ی مرگبار و درعین‌حال الزام‌آور آن. از این مرحله به بعد است که آن‌ها توانستند از فراسوی وعده‌های دیالکیتیک دوباره به ارزش‌های تراژیک دست یابند. در عصر کلاسیک قهرمان تراژدی و دیوانه دو شخصیت مجزا بودند. قهرمان تراژدی در ژرفاهای هستی خویش سیر می‌کرد و در راه حقیقت گام برمی‌داشت ولی شخص دیوانه اسیر ظلمت هذیان برابر با نیستی بود. اما باید شرح داد که چگونه با آرتو جنون بار دیگر به مفاهیم تراژیک پیوند می‌یابد. آرتو روایات استندال و شلی از خاندان چن چی را كژدیسه می‌كند. او عقلانیت چن چی را زایل می‌کند بنابراین اعمال او نه از سر دیالکتیکِ عقلانیت که بر اساس یک جنون تعریف می‌شود. آرتو با دستکاری کردن این روایت بستری فراهم می‌کند تا جنون چن چی را حاصل از جنون فراگیر بداند و از این طریق شروع به نظریه‌پردازی تئاتر خود می‌کند. او تئاتری را با عنوان تئاتر شقاوت پایه‌گذاری می‌کند که از دل یک جامعه‌ی طاعون‌زده بیرون می‌آید. چن چی بیمار است چون جامعه بیمار است. جامعه طاعون گرفته است. چه اشتباهی می‌كنند مفسرهای آرتو وقتی طاعون را استعاره‌ای برای تئاتر آرتو می‌دانند درحالی‌که آرتو تئاتر را زندگی می‌كند و طاعون را برابر زندگی می‌داند. تفسیر همیشه دنبال استعاره است تا از این طریق به ژرفاهای متن دست یابد. اما ژرفای متن آرتو چیزی جز خلاء نیست. یک جنونِ معادل با نابودی. پس به گفته‌ی فوکو، این‌گونه نیست که جنون آرتو در رخنه‌ها و منافذ اثرش لغزیده باشد. بلکه جنون او غیابِ اثر است. دهن گشودن رخنه‌ها و منافذ اثر که خود را متلاشی کرده و آرتو را به گودال جنون می‌افکند. این‌جا اثر در غرقاب نیستی فرومی‌رود و از این طریق بی‌معنایی خود را نشان می‌دهد. بدین گونه که همچون یک فرم بیمارگونه ظاهر می‌شود. این جنون ادامه‌ی اثر را برای آرتو ناممکن می‌سازد. ولی از این مرحله به بعد است که زندگی آرتو تبدیل به اثر هنری می‌شود. او تئاتر را زندگی می‌کند و زندگی‌اش را به نمایش می‌گذارد.

باز شدن این رخنه‌ها طی پروسه‌ای اتفاق می‌افتد که اثر در طول آن خلق می‌شود. یک پروسه‌ی تولیدگر. برای همین است که من پیشنهاد بررسی مفهوم فرایندِ دلوز را می‌دهم. مرحله‌ی جنون در آرتو یکباره اتفاق نمی‌افتد یا به عبارتی هیچ انقطاعی در این فرایند نیست. این فرایندی است آغازگر و درعین‌حال بی‌پایان. دلوز نیز در توصیف فرایند دست به انتقاد اگو می‌زند. دلوز به همراه گتاری میل را اساس صیرورت می‌سازند و صیرورت (مفهوم شدن) را در فرایندی قرار می‌دهند که هیچ چیزی برای بیان کردن خودش به عنوان خودِ شخصی ندارد. دلوز برای فرار از این اگو یک ناحیه‌ی مجاورتی را پیشنهاد می‌کند. از نظر او شدن همچون هویت‌یابی و میمسیس، دستیابی به یک فرم مشخص نیست بلکه وارد شدن به یک ناحیه‌ی مجاورتی است. به صورتی که این ناحیه‌ی مجاورتی غیرقابل تشخیص و تفکیک‌ناپذیر است که در آن شخص نمی‌تواند فرمی برجسته‌تر از یک زن، حیوان یا یک مولکول باشد. اما زبان در این ناحیه‌ی مجاورتی چگونه است؟  زبان در یک ناحیه‌ی مجاورتی، تشخیص‌ناپذیر و تفکیک‌ناپذیر است. زبانی است در پیوند با زبان عمومی و درعین‌حال مجزا از آن. یعنی آفرینش یک زبان جدید که نویسنده آن را در درزها و فواصل زبان می‌بیند و می‌شنود. زبانِ آرتو در یک جامعه‌ی بعد از طاعون‌زدگی شکل می‌گیرد. بعد از زوال همه‌ی ارزش‌ها. در چنین زمانی است که ما نیاز به یک زبان جدید داریم. زبانی ناپایدار که همچون سایر ارزش‌ها نابودی خود را از قبل درمی‌یابد. این زبان به هیچ عنوان خودش را به عنوان یک فرم مسلط بیان معرفی نمی‌کند. اما چگونه است که در این صیرورت بر اساس میل، دلوز شدن را معادل با زن شدن، حیوان شدن می‌نامد؟ باید خاطرنشان کرد: مرد همیشه خودش را به عنوان یک فرم ثابت و مسلط نگه می‌دارد که خودش بر همه‌ی موضوعات پافشاری می‌کند. مرد در انقطاع‌های یک فرایند فرومی‌غلتد و در آن‌جا ثابت می‌ماند. در صورتی که زن، حیوان یا مولکول همیشه یک جزء پروزای دارد که از رسمی سازی شخصی می‌گریزاندش. حتی از قراردادی که آن‌ها را به عنوان نویسنده به ما معرفی می‌کند نیز می‌گریزند. چرا که برای زن، حیوان، مولکول نوشتن چیزهای دیگری از نویسنده شدن است.

پس از طرفی، فوکو در دیرینه‌شناسی‌اش از دوره باروک به بعد هنر را از فراسوی وعده‌های دیالکتیک به ارزش‌های تراژیک نزدیک می‌بیند و از طرفی دیگر، دلوز برای فرار از آن اگوی رسمی فرم پیشنهادی خود را تک‌افتاده و بیرون از جمعیت در یک ناحیه مجاورتی قرار می‌دهد. یعنی شدنی که در اقلیت اتفاق می‌افتد. آرتو این هر دو را در خود دارد. به صورتی که آرتو در مقاله‌ی "شاهكار بس است" سنت فكری غربی را محكوم به فنا می‌داند. و آن چیزی نیست جز عقلانیت. خرد ابزاری که پایه‌های فرهنگ و تمدن غرب را بنا می‌کند. به این شکل آرتو با انتقاد از فرهنگ، جامعه را عاملِ خودکشی ون گوگ معرفی می‌کند. اتفاقی كه بالعینه خود آرتو نیز به همان دام گرفتار می‌شود. در حقیقت جامعه آرتو را نیز خودکشی می‌کند. مفسران جامعه‌اش در تفسیر آرتو، می‌نویسند كه آرتو به نوعی عقاید گنوسی دارد. اعتقاد به ثنویت. نوشته‌اند كه او روح شرقی را به عقلانیت ترجیح می‌داد. چه اشتباه بزرگی! آرتو خودش این را با سفرش به مكزیك اثبات می‌كند. او فرهنگ دست‌نخورده‌ی مكزیكی را بهترین فرهنگ می‌نامد. یا در حقیقت بی‌فرهنگی. بدویت فرهنگی. نکته‌ی ظریفی این‌جا هست. آرتو با دیدن نمایش‌های بدوی آئینی به لزوم وجود تئاتر به صورت نمایشی آن تردید می کند. نمایشهای بدوی که فراتر از هر فرم رسمی و مفهومی است که در جامعه‌ی آرتو به نمایش گذاشته می‌شدند. در حقیقت این نمایش‌ها گریزی است از ژرفاهای معنا و رسیدن به یک سطح نمایش محض. قهرمان آرتو نه بر اثر یک دیالکتیک ناشی از عقلانیت، بلکه دارای مشخصه‌های قهرمان‌های دیوانه‌ی تراژیک است. چن چی یک دیوانه‌ی تمام عیار است. و این گونه است که تئاتر شقاوت آرتو در حقیقت وحشی‌گری پریمی تیو و طبیعی را به تئاتر برمی‌گرداند.

دلوز، شدنِ یک نویسنده را به دور از فرم برجسته معرفی می‌کند. شدن ترجیحا تک‌افتاده و بیرون از جمعیت است. شاید بهتر آن باشد که برای توصیف این برون‌بودگی از مفهوم ثنویت متعادل و متفاوت لاکلائو که ریشه در منطق تفاوت بیرونی دارد، استفاده کنیم. به این صورت که مرز میان امر اجتماعی و بیرون‌بودگی آن، فقط در هیئت نوعی تفاوت (بازنمایی خود در قالب نوعی تفاوت) میان فضای اجتماعی قادر است خود را صورت‌بندی کند. این‌جا هویت هر عنصر تنها در تفاوت‌شان با همه‌ی دیگری‌ها شکل می‌گیرد. یعنی نایکسان‌بودگی برای خالص‌بودن. اما از طرفی تفاوت مورد نظر ما نیز دیگر همچون آنتاگونیسم عمل نمی‌کند. یعنی فرمی که نویسنده انتخاب می‌کند یک فرم آنتاگونیسمی نیست. این فرم همیشه در حال گریز است، در حال شدن، شدنِ ناتمام. برون‌بودگی از علم نحو در زبان تنها بر پایه‌ی تفاوتی است که هویت‌اش را می‌سازد. یعنی آفرینش یک زبان جدید در خودِ زبان، نه مخالفت (نگاه آنتاگونیستی) با زبانِ مادری و تخریب و ویرانگری‌اش. شاید همین برون‌بودگی از هر فرم مسلطی یا گریز از رسمی‌سازیِِ شخصی، آرتو را وادار می‌کند تا از برتون و سورئالیست‌ها جدا شود. آرتو به دنبال یک انقلاب درونی بود. او سیر اندیشه را از درون به بیرون می‌داند. همین اعتقاد است که مفسران را بر آن می‌دارد تا او را به عقاید ثنویت داشتن محکوم کنند. ولی آرتو با انقلاب‌اش تبدیل به یك پیشرو دینی نمی‌شود. بلکه در عوض او را پیامبر هپینینگ می‌نامند. یا پدرِ تئاترهای مكان‌یافته. تئاترهای نامشخص و غیرقابل شناسایی. تئاترهایی كه تنها در پی كشف یك فرصت تئاتری اند. آن‌ها چه چیز را به نمایش می‌گذارند؟ این تئاتر به شیوه‌های اجرایی نزدیکتر است و مستقل از ادبیات نمایشی عمل می‌کند. آرتو می‌نویسد اگر ادیپ شهریار را مخاطبان نمی‌پسندند، مشکل از اجرا نیست بلکه مشکل از متنی است که با شرایط بیمار جامعه سازگار نیست. آرتو در حقیقت این بیماری/ طاعون را زندگی می‌کند و زندگی را به نمایش می‌گذارد.

گفتیم که یک فرایند ناتمام است. شخص در طی آن بیمار نمی‌شود، در شکاف‌هایش فرونمی‌افتد بلکه دائم در سطح‌های صاف و ممتد فرایند می‌لغزد و بدین شکل از هر فرم رسمی بودنی می‌گریزد. آرتو بعد از سفرش از مكزیك به ایرلند می‌رود و آن‌جا به عنوان یك مجنون دستگیر و مستقیما به تیمارستانی در فرانسه منتقل می‌شود. در بین راه معلوم نیست چه اتفاقاتی افتاده و در آن كشتی این جادوگرِ دیوانه به چه شكلی منتقل شده است. ولی شواهد نشان می‌دهند که وضعیت جسمانی‌اش بدتر شده بود. اتفاقاتی كه در تیمارستان برای او می‌افتد تاسف‌بار است. لكان بعد از دیدن‌اش می‌گوید این فرد پارانویاست و از این به بعد قادر به نوشتن نخواهد بود. جالب آن‌كه آرتو هر روز می‌نوشت و پرستارها نوشته‌هایش را می‌سوزاندند. دقت كنید! آیا سوزاندن نوشته‌هایش همان چیزی نبود كه خودِ نوشته‌هایش می خواستند؟ نوشته اینجا تبدیل به عملِ خود می‌شود و قدرت ساحری‌اش را به اجرا در می‌آورد. این سحرِكلام است كه كاغذ را می‌سوزاند. سوز‌اندن نوشته‌ها یا غیاب اثر خود اثری دیگرگونه می‌سازد حتی ماندگارتر از قبلی. نوشته‌های آرتو به ایده‌های اجرایی‌اش در تئاتر نزدیک‌تر می‌شوند. در همان زمان، یكی از پرستارهای آرتو با اكراه تمام گفته بود كه: "این دیوانه تازه ادعا می‌كند كه شاعر است.

باید گفت: آرتو ناتمام است. او دائم حرکت می‌کند، مدام می‌لغزد و لحظه‌ای از گریختن بازنمی‌ماند.

کوژو

الکساندر کوژو در دو برداشت

محمد ایزدی

 

الکساندر کوژو بزرگ‌ترین مفسر هگل پس از مارکس تا به امروز است، او البته هگل را بر سر ننشاند، او اتفاقاً هگل را در جای خود تثبیت کرد. لکان، فوکویاما و آگامبن را بدون کوژو نمی‌توان فهمید. روایت او از «پدیدارشناسی روح» به اندازه‌ای تاریخ‌ساز بود که بدون آن نمی‌توان روان‌کاوی مکتب لکانی یا «پایان تاریخ» فوکویاما را تنها با رجوع به آن کتاب پیچیده و اسرارآمیز درک کرد. کوژو بر خلاف لوکاچ و دیگر مفسران مارکسیستی هگل تاریخ را تاریخ پیکارِ آگاهی می‌دانست، تاریخی که در آن طبقات حضور ندارند. او هگل را از دیالکتیک کار-محور مارکسی خارج کرد و معنایی دوباره به آن بخشید. او البته منتقدانی همچون لئو اشتراوس و ضدهگلی‌هایی چون ژیل دلوز در پیش روی خود دارد. مارک لی‌لا در این جستار البته با نقدی به خاستگاه‌های اندیشه کوژو به تقبیح باورهای او رفته است که البته جای تأمل دارد. در هر صورت این یادداشت‌ها بهانه‌ای است برای پرداختن به یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازانی که تنها با «تفسیر»ی از یک نظام فکری به افق‌های جدیدی در تاریخ اندیشه رسید. کوژف در ایران با رساله «خداوندگار و بنده» با ترجمه حمید عنایت شناخته شده است، رساله‌ای که خوانشی متفاوت از «پدیدارشناسی روح» هگل به دست می‌دهد. کوژف بر نسلی ممتاز از اندیشمندان فرانسوی از جمله لکان و دریدا تأثیر گذارد. او به همراه هیپولیت از مفسران بزرگ هگل در فرانسه بودند. این مجموعه یادداشت پیش از این در روزنامه‌ی توقیف‌شده‌ی «تهران امروز» در هشت شماره منتشر شده بود.


قطعه‌ ستایش‌شده‌ای در رمان «دود» تورگنیف هست که در آن پوتوگین، منتقدی جهان‌وطن و پان‌اسلاو، به بازگویی دیدار خود از نمایشگاه کریستال پالاس در لندن ویکتوریایی می‌پردازد. او از این‌که حتی یک اختراع روسی در آن‌جا به نمایش درنیامده شرمنده و درعین‌حال به شدت شگفت‌زده است. طنز ماجرا این‌جا است که روشنفکران روس خود را مؤسس نظام بین‌المللی اقتصاد سیاسی نوین می‌دانند، اما هنوز در لزوم عملی مهندسی تولید یک ماشین لباسشویی ساده هم درمانده‌اند. این همان توصیفی است که سوزونت ایوانویچ پوتوگین می‌توانست از الکساندر ولادیمیرویچ کوژفنیکف ارائه دهد، روسی نجیب‌زاده‌ای که بعداً به یکی از تأثیرگذارترین فیلسوف‌های سیاسی و سیاست‌مداران در فرانسه‌ قرن بیستم بدل شد. «کوژِف» (یا کوژِو)، آن‌گونه که خود می‌پسندید مورد خطاب قرار گیرد، از یک جهت بسیار شبیه هم‌وطنان خود است: او تمام عمر روشنفکری خود را وقف تفسیر و بازیابی یک فلسفه قدیمی کرد، فلسفه‌ی هگل. اما او برخلاف آن‌ها نقشی عملی در معماری سیاست اروپای پس از جنگ، به‌ویژه فرانسه، و نفوذ در میان سیاست‌مداران اروپای غربی ایفا کرد. دشوار است باور کنیم یک متفکر اروپایی برجسته با چنین جاه‌طلبی‌های فلسفی‌ای بتواند چنین جایگاه مهمی در سیاست اروپای قرن بیستم داشته باشد.

تأثیر کوژف به دهه 1930 بازمی‌گردد، او در این سال‌ها با برگزاری یک سلسله سخنرانی در پاریس شهرتی در میان روشنفکران فرانسوی یافت؛ این درس‌گفتارها بعدا در 1947 توسط ریموند کوئنرو منتشر شد. از آن‌جایی که کوژف در 1968 درگذشت بسیاری از طرفداران او دست‌نوشته‌های منتشر نشده‌ی او را جمع‌آوری و در مجموعه‌ای با عنوان Alexandre Kojeve: La philosophie, l'etat , la fin de l'historie توسط دومنیک اُفره در 1990 پاریس چاپ و منتشر شد. درحالی‌که درس‌گفتارهای هگلی کوژف بیش از سی سال است که به انگلیسی ترجمه شده، اما تأثیر او در دنیای انگلیسی‌زبان به اندازه نفوذ او در فضای فلسفه فرانسوی نیست.

در دهه اخیر، دهه‌ای که هر روز در حال تغییر سریع است، «پایان تاریخ» و «واپسین انسانِ» فرانسیس فوکویاما به نحوی آشکار اندیشه‌های کوژف در باب تاریخ و سیاست مدرن را نمایندگی می‌کند، این امر به نحوی است که «جهانی‌شدن» را جز با چنین نظام فکری‌ای نمی‌توان فهمید. علاوه بر سیاست و تاریخ، در فلسفه نیز ترجمه مناظره کوژف با لئو اشتراوس، فیلسوف سیاسی آلمانی، در باب «حکومت استبدادی» بسیار اهمیت دارد؛ نسخه جدیدی از این کتاب در سال 2000 توسط انتشارات دانشگاه کالیفرنیا منتشر شد («On Tyranny» L.Strauss & A.Kojeve,). این اثر می‌تواند اکنون ما را در داوری آرا و اندیشه‌های او راهنمایی کند.

کوژف در خانواده‌ای مرفه و بانفوذ در مسکو و در سال 1902 به دنیا آمد و پانزده سال اول عمر خود را در محله مرفه‌نشین «آربات» سپری کرد. محیط اجتماعی اطراف او یکی از بهترین محیط‌های فرهنگی و اجتماعی بود. واسیلی کاندینسکی دایی او بود، و تمام خانواده و خویشاوندان او نیز از طبقه روشنفکران بودند. از این دوره زندگانی کوژف اطلاع زیادی در دسترس نیست، زیرا هم کوژف خود به یادآوری آن دوران بی‌میل بود و زندگینامه‌نویس او هم چندان به آن نپرداخته است. انقلاب اکتبر دوران شاهانه کوژفنیکف‌ها را منقرض و آن‌ها را با محرومیت‌های متداول پس از انقلاب در قبال چنان طبقه‌ای مواجه کرد: از دست دادن اموال، قتل‌های شبانه، لسیت‌های سیاه برای آموزش و شغل. خود الکساندر جوان بعداً به اتهام فروش صابون در بازار سیاه دستگیر شد و در آستانه محاکمه قرار داشت که البته سرانجام از آن گریخت.

کوژو با کمک برخی از خویشاوندان هنوز بانفوذ خود توانست از مهلکه بگریزد، اما این ماجرا تأثیر بسیاری بر او گذارد. او خود بعداً به دوستانش گفت من وقتی از زندان خارج شدم یک کمونیست اقناع‌شده بودم، اگرچه با شیوه عمل بولشویک‌ها کنار نیامده بودم. او در گفت‌و‌گویی که کمی پیش از مرگش انجام شد، ماجرای پرواز تصادفی خود از روسیه را شرح می‌دهد، و می‌گوید او اگرچه یک کمونیست بود، اما پیش‌بینی می‌کرد تأسیس کمونیسم به «سی سال وحشت» در روسیه می‌انجامد. او درحالی‌که از هر گونه آموزشی در اتجاد جماهیر شوروی منع شده بود، در 1920 به مرز لهستان رفت تا از آن‌جا خارج شود. کوژو در آن هنگام هفده سال بیش نداشت.

او چندی در لهستان به اتهام جاسوسی در زندان سپری کرد، اما سرانجام به آلمان رسید و با فروش جواهرآلات خانوادگی قاچاق، خود را تأمین و در همین حال به تحصیلات عالی در دین و فلسفه پرداخت. او به هر ترتیب در 1926 به پاریس رفت، مهاجرتی که با کمک دوست او الکساندر کویره، تاریخ‌دان روسی و برجسته فلسفه و علم که پیش از انقلاب در جوانی به فرانسه مهاجرت کرده بود و اکنون در اکول آموزش‌های عالی‌ تدریس می‌کرد میسّر شد. آن‌ها یکدیگر را چند سال پیش‌تر در هایدلبرگ بنا به اتفاقی عجیب ملاقات کرده بودند. کوژو که پسری دغل‌باز بود خواهرزن کویره (کسی که بلافاصله با او ازدواج کرد و سپس از او جدا شد) را فریفت و ربود؛ خانواده‌ی دخترجوان هم کویره را برای پی‌گیری وضعیت او مأمور کردند و این گونه شد که کوژو با کویره آشنا شد. کویره در اولین برخورد با کوژو تحت تأثیر احساس واقعی‌اش به خواهرزن خود قرار گرفت، از این رو کویره با نگاه مثبتی که به کوژو جوان داشت او را به پاریس آورد و به سرعت وارد محافل روشنفکری و دانشگاهی پاریس کرد. پاریس سال‌های 20 و 30 یکی از ممتازترین فضاهای روشنفکری در طول تاریخ محسوب می‌شود، به گونه‌ای که به لحاظ غنا و تجمع نویسندگان، نقاشان، شاعران، فیلسوفان، و سیاسیون آن را با آتن در یونان باستان مقایسه کرده‌اند.

زندگی کوژو دارای دو وجه کاملاً به هم پیوسته است: بخشی که به گوشه‌نشینی فلسفی او مرتبط است و بخشی دیگر، به مقام رسمی بوروکراتیک و رده‌بالای او. کوژو، این نابغه روس، با سمینارهایی درباره هگل لرزه‌ای بزرگ در فضای فلسفی فرانسه در قرن بیستم به وجود آورد. این سمینارها از 1933 آغاز شد، زمانی که کویره منصبی موقتی در مصر را پذیرفت و از کوژو خواست درس فلسفه‌ دین هگل او را در اکول پراتیک تدریس کند. کوژو خود بعدا اعتراف کرد تا آن زمان چندین بار هگل را خوانده بودم اما یک کلمه هم نفهمیده بودم، از این رو تصمیم گرفتم رویکرد دیگری به «پدیدارشناسی روح» هگل داشته باشم.

«پدیدارشناسی» هگل تلاش دارد به نحوی فلسفی و کامل تبیین کند چگونه ذهن (روح) انسان، به واسطه تأمل و باریک‌اندیشی درباره کارکردهای خود، از نوعی وضع آگاهی اولیه چیزها (اشیاء) در جهان به نوعی «شناسایی مطلق» می‌رسد، به نحوی که در آن ذهن (روح) سرانجام پس از ملال و خستگی ناشی از حرکت دیالکتیکی فهم جزئی و ناقص از خود به آرام می‌گیرد. یکی از این نردبان‌های پیشروی (دیالکتیکی)، «خودآگاهی» است، زمانی که ذهن یا روح از خود در مقام نیرویی فعال آگاه می‌شود؛ اما در حین تحقق این امر شکافی میان خود‌آگاهی اولیه و خام و خودآگاهی انعکاسی به‌وجود می‌آید. هگل این لحظه را با زبانی استعاری‌ـ‌تمثیلی به نزاع دو فیگور (سیما) تشبیه می‌کند: ارباب (Herr)، نماینده آگاهی بسیط و اولیه، کسی که بر بنده (Knecht) مسلط است و نیاز به تصدیق از سوی او دارد. بنده در این‌جا نماینده خودآگاهی نو (انعکاسی) است.

رابطه ارباب و بنده الزاما از نوع ستیز و نبرد است، زیرا به تعبیر هگل ذهن در فرایند خودآگاهی نیاز به تصدیق ذهن‌های دیگر است؛ این همان میل سلطه‌جوی خود ذهن است، میل فرادست‌خواه روح. اما مسأله این‌جا است که نه ارباب و نه بنده، هیچ‌کدام در ابتدا، این میل و دلالت‌های آن را نمی‌فهمند: ارباب نیاز به تصدیق دارد اما آن را از بنده دریغ می‌دارد، و ارزشی برای تصدیق او قائل نیست؛ بنده از این نابرابری خشمگین می‌شود و می‌جنگد، اما نمی‌داند برای چه، زیرا خود در شناسایی خویش شکست می‌خورد. به هر ترتیب در پایان این بنده است که پیروز می‌شود، به زبان غیرتمثیلی، ذهن خودآگاه تاکنون آموخته است خود و دیگر ذهن‌ها را آن‌گونه که هستند تصدیق و شناسایی کند.

بسیاری از هگل‌شناسان بر این باورند دیالکتیک ارباب و بنده در معماری کلی «پدیدارشناسی روح» بخشی مهم اما کوچک را تشکیل می‌دهد. در مقابل، کوژو نه تنها معتقد است این بخش به کل پدیدارشناسی هگل سرایت می‌یابد، و حتی به کل آثار او تعمیم می‌یابد، بلکه این زبان در تحلیل خودآگاهی می‌تواند در تحلیل کل تاریخ نیز به کار گرفته شود، تاریخی که منطق آن سرانجام آشکار می‌شود. زبان و لهجه کوژو آشکارا مارکسی و هایدگری است، اما تا اندازه‌‌ای زیاد مستقل و از آن خود او است. او در سلسه سخنرانی‌های خود در دهه 1930 به دقت و در طی چندین سال که سپس در کتابی تحت عنوان «درآمدی بر خوانش هگل»[1] منتشر شد، تلاش کرد بگوید کشف هگل این بود که پیکار انسان برای (باز)شناسایی و تصدیق، موتور محرکه کل تاریخ است. این پیکار میان افراد، طبقات، و ملت‌ها رخ می‌دهد؛ این امر حتی به نحوی مذهبی و عقلانی به عرصه درمی‌آید؛ انسان‌ها کورکورانه و بنده‌وار مفاهیم استعلایی امر الوهی و امر خیر را برون‌افکن و پروجکت می‌‌کنند، تنها به این سبب که این بت‌ها را بیرون از میل به خودپیش‌بَری (self-assertion) واژگون سازند. مع الوصف، تمامی این کشمکش‌ها بخشی از پیکار جهانی انسان است که تنها یک هدف دارد: ارضای میل ما در بازشناخت و تصدیق برابر.

کوژو کاملا بر این امر واقف بود که بسیاری از این مفاهیم را هگلی‌های چپ و نیز راست پیش از این در قرن نوزدهم مطرح کرده بودند، و از این رو ادعا نداشت خوانشی بدیع ارائه کرده است. او بارها تصریح می‌کرد اندیشه هگل به خودی خود اصیل است، اما این‌که دلالت‌های آن تنها با تاریخ متعاقب آن فهمیده می‌شود کاری بود که هگلی‌های بعدی آن را صورت دادند. کاری که کوژو کرد صورت‌بندی دقیق و سنجیده‌ی پی‌آمدهای اندیشه هگل در تاریخ و پیش‌بینی این تأثیرات بر آینده بود، کاری که با عزل نظر از آرای هگلی‌های پیشین محال بود. مهم‌ترین این دلالت‌ها این بود که تاریخ تمام شده است؛ انقلاب فرانسه و استیلای ناپلئون بر جهان مدرن چیزی جز یک نمایش نبود، نمایشی که در آن جریان‌های فرعی ما را به عصر معاصر رسانده است. با انقلاب ایده و تصور بازشناخت متقابل (mutual recognition) برقرار شد و تمایز ارباب‌ـ‌بنده در ذهن انسان از میان رفت. پایان تاریخ چیزی جز آگاهی بالفعل و مطلق سوژه از جهان نیست، جهانی که روح آن همان سوژه است.

با پیشرفت پساناپلئونیِ دولت و اقتصاد مدرن، انسان به آخرین مرز رسید، جایی که همگان تقریباً برابر اند، جایی که شهروندان و مصرف‌کنندگان در آن خرسند و راضی اند. این همان وضعی است که کوژو خود آن را «دولت جهان‌شمول و یکدست» می‌نامید، و ما امروز «جامعه جهانی» و «اقتصاد جهانی» می‌نامیم. تمامی رویدادهای سیاسی دو قرن اخیر ـ جنگ‌ها، سلطه‌جویی‌ها، انقلاب‌ها، کودتاها، کشتارها و معاهده‌ها ـ همه، در جهت تحقق این پایان بودند. کوژو در پاسخ به یک خبرنگار می‌گوید «انقلاب چین چیزی نیست جز ورود معاهده ناپلئون به چین.»

او به مدت شش سال تمام، شاگردان خود را خط به خط با «پدیدارشناسی روح» هگل همراه خود به پیش برد و پایان تاریخ را به آنان آموخت. در میان شاگردان او می‌توان به ریمون آرون، اریک ویل، موریس مرلوپونتی، آندری برتون، ژرژ باتای، ریمون کوئنرو، و ژاک لکان اشاره کرد. (سارتری که در آن دوره می‌توانست در کلاس‌ها حاضر باشد هرگز شرکت نجست.) بسیاری از کسانی که پای درس این هگلی سی ساله روس می‌نشستند بعداً تأثیر این درس گفتارها را در آرای خود مشاهده کردند. رژه کلوآ بعداً به «این تأثیر عظیم بر یک نسل» اشاره می‌کند. باتای نیز می‌گوید در هر برخورد با او «ده‌ها بار شکسته، له شده، و کشته می‌شدم: خاموش و آگاه.» ریمون آرون نیز او را یکی از سه نابغه‌ای می‌دانست که در عمر خود به چشم دیده بود.

اولین دوره زندگی کوژو در 1939 دگرگون شد، زمانی که او درس‌های هگل خود را تمام کرد و آلمان نیز چک‌اسلواکی را به تصرف خود درآورده بود. طنز ماجرا هم‌زمانی تقریبی این دو رویداد بود، آغاز جنگ و پایان هگل، چیزی که خود بارها با نگاهی مطایبه‌آمیز به آن اشاره می‌کرد. او دوره جنگ را در مارسی سپری کرد و بعد از آن به پاریس بازگشت. دوره دوم زندگانی کوژو آن‌گاه آغاز می‌شود.
او پس از جنگ در استخدام جایی نبود، در این هنگام دو تن از دانشجویان کمتر فلسفی‌اش از او خواستند به عنوان مشاور در اداره روابط اقتصادی خارجی وزارت بازرگانی مشغول به کار شود. این دانشجویان، روبر مرژولن و الیویر ورمزر، پس از مدتی کوتاه به چهره‌های برجسته و بانفوذ سیاسی پس از دوران جنگ در فرانسه بدل شدند. کوژو این منصب را پذیرفت و تا زمان مرگش در 1968 یکی از کارشناسان معتمد دولت به شمار می‌رفت. او از حمایت‌های مرژولن، ورمزر، ریمون باره نخست وزیر سابق، و والری ژیسکاردستن رئیس جمهور اسبق برخوردار بود. او در این دوره از فضای روشنفکری پاریس دور شد، تنها برای مدتی در شماره‌های نخست نشریه ژرژ باتای،
Critique، مقاله نوشت. و در 1947 با کمک ریمون کوئنرو، مجموعه درس‌گفتارهای خود از هگل را با عنوان "Introduction à la lecture de Hegel" منتشر کرد. اما جدا از این‌ها کوژو در این سال‌ها عملاً سکوت پیشه کرد. او در پاسخ به رهبران دانشجویی شورش 1967 در برلین که از او درباره کمک به جنبش‌ انقلابی پرسیده بودند گفت: «از یونان یاد بگیرید.»

شناخت‌نامه دومنیک اُفره (Paris: Grasset, 1990) درباره کوژو موفق شده است زوایای پنهانی از دوره دوم زندگانی او را روشن کند و آن‌ها را در ارتباط با دوره پیش از جنگ در نظر گیرد. این کتاب در ضمن کمک می‌کند که بسیاری از اظهارات خطرناک او را با استناد به گفته‌های دوستان و اطرافیانش تحلیل کنیم، دوستانی که گفته‌اند «او یک کمونیست قابل تحسین» و یا «وجدان استالین» بود. از یاد نبریم زمانی که کوژو در سال‌های 1930 خوانش خود از هگل را ارائه می‌داد بسیاری از روشنفکران اروپایی گمان کردند سرمایه‌داری و دموکراسی بورژوا پایان یافته‌اند، و عن‌قریب توسط کمونیسم یا فاشیسم درهم شکسته خواهند شد. کوژو بر این باور نبود. او به این واقعیت اعتقاد داشت که جهان توسعه‌یافته با فراز و نشیب به پیشروی خود به سوی جامعه‌ای بوروکراتیک، عقلانی، سازمان‌یافته و بدون اختلاف‌های عمیق طبقاتی ادامه خواهد داد. نزد او این یک مسأله فرعی و جزئی است که آیا پایان با سرمایه‌داری صنعتی ایالات متحده شکل خواهد گرفت (اشاره او به بدیل هگلی‌های راست) یا با سوسیالیسم دولتی اتحاد جماهیر شوروی (بدیل هگلی‌های چپ). در هر دو حالت تمایز ارباب‌ـ‌بنده عملاً از میان می‌رود و یک دولت جهان‌شمول (universal) و شکوفا ظهور می‌کند، تا اشتیاق کهنه ما برای تصدیق و بازشناحت آرام گیرد.

آشکار است کوژو در سال‌های 1930 گمان می‌کرد روس‌ها دست بالاتر را در این نزاع دارند و از این بابت خوشحالی خود را پنهان نمی‌کرد. با این وجود، موضع او بعداً در عصر جنگ سرد نوعی بی‌طرفی فلسفی به شمار می‌رفت. او پس از جنگ دوم تمامی مساعی و توانایی‌های خود را به کار گرفت تا از خودمختاری اروپا و به‌ویژه فرانسه، در مقابل تسلط شرق و غرب محافظت کند، در زمانی که به لحاظ تاریخی هنوز تا تشکیل دولت جهان‌شمول فاصله وجود داشت. اکنون می‌توانیم استراتژی او را در دست‌نوشته‌ای با عنوان «طرح دکترینی برای سیاست فرانسه» که در 1945 نوشته شده بود و تا پیش از مرگش منتشر نشده بود به خوبی ببینیم (La Règle de jeu, May 1990). در این نوشته کوژو تلاش می‌کند فضای بعد از جنگ فرانسه را توصیف و استراتژی بین‌المللی ممکن را بر اساس قرائت خود از تاریخ طرح کند. جنگ به خودی خود یک نا‌ـ‌رخداد است، جنگ تنها ادامه نزاع میان هگلی‌های چپ و هگلی‌های راست به شمار می‌رود، نزاعی که از ینا [دانشگاهی که هگل در آن تدریس می‌کرد] آغاز شد و تا دولت یکدست و اجتناب‌‌ناپذیر جهان‌شمول ادامه خواهد یافت. اروپا در مکانی ویژه و در میان دو سوی نامطلوب دولت مذکور جای دارند، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا. استراتژی کوژو ایجاد نیروی سومی است که به واسطه متحدکردن اروپا و ایجاد یک «امپراتوری لاتینی» میسر می‌شود، که در آن فرانسه نقش اصلی را بازی می‌کند.

کوژو در طول سال‌هایی که مناصب سیاسی را کسب کرده بود با ارائه دکترینی به نام «امپراتوری لاتینی» در پی اتحاد کشورهای غرب اروپا بود؛ او تلاش می‌کرد با طرح چنین اتحادیه‌ای به تشکیل نیروی سومی کمک کند که می‌تواند بدیلی برای قدرت شوروی و آمریکای پس از جنگ دوم باشد. در آن سال‌ها اروپا به واسطه توافق شوروی کمونیستی و آمریکای کاپیتالیستی به دو نیم تقسیم شده بود، به طوری که حتی شهری مانند برلین توسط دو گونه قدرت سیاسی اداره می‌شد. کوژو در تلاش بود اروپای واحدی پدید آورد که در میان دو اردوگاه چپ و راست وظیفه دولت جهان‌شمول هگلی‌اش را در پایان تاریخ برعهده بگیرد.

در میان تمامی اسنادی که در سال 1945 منتشر شد طرح کوژو پنهان مانده بود، سندی که با عنوان «طرح دکترینی برای سیاست فرانسه» در پژوهش دومنیک اُفره به آن اشاره شده است. افره می‌گوید نسخه دیگری از این سند به احتمال زیاد مورد استفاده مافوق‌های کوژو قرار گرفت و مقام بوروکراتیک او را ارتقاء بخشید. افره با جمع‌آوری اسناد و گفت‌وگوهایی که با مقامات بلندپایه بعد از آن دوران انجام داده است نشان می‌دهد ایده‌های کوژو نقشی مؤثر در خط مشی دو دهه بعدی دولت فرانسه در قبال اروپا و جهان سوم داشته‌ است. (در تشکیل جامعه اقتصادی اروپا (EEC) و امضای معاهده جهانی تعرفه و تجارت (GATT) این تأثیر آشکارتر است.) نتیجه ساده‌ای که از مسیر درهم‌پیچیده زندگانی کوژو می‌توان گرفت این است که بخش دوم زندگی او (پس از جنگ دوم) تنها بسط بخش نخست آن است. او به محض آن‌که پی برد ناپلئون آغازی بر «پایان تاریخ» بود، تلاش کرد آن را با تأسیس اتحادیه اروپا و توسعه جهان سوم تحقق بخشد.

متأسفانه تفسیر اُفره درباره این دوره از زندگی او که بیشتر حول سویه سیاسی پایان هگلی‌ـ‌کوژویِ تاریخ استوار است، نیمه دیگر دکترین کوژو را برملا نمی‌کند، چیزی که باید آن را «پایان فلسفه» نام نهاد. این‌که کوژو پس از جنگ چه تفسیری از فلسفه داشت و در خلوت خود چگونه آن را پی می‌گرفت بسیار مهم است. نقل است که او اوغات فراغت را در حال نوشتن یادداشت‌های غیرسیاسی و احتمالاً «روزآمد»ی (mise à jour) بر دانش‌نامه فلسفی هگل می‌گذراند، روزآمدی که بر اساس کشف خود او شکل می‌گرفت. کمی پیش از مرگ کوژو تنها بخشی نامفهوم که از میان این دست‌نوشته‌ها برداشته شده بود منتشر شد، پروژه‌ای که به نظر می‌رسید شکست خورده باشد. با این وجود مقدمه‌ای که بر روزآمد «نظام معرفت» (Système du Savoir) هگلی منتشر شد (تحت عنوان «مفهوم، زمان، گفتار»؛ Le Concept, Le Temps, Le Discours) اکنون می‌تواند این اثر ناتمام را کامل کند (Paris: Gallimard, 1990). علاوه بر این، با بازخوانی مناظره او با لئو اشتراوس نیز می‌توان به «پایان فلسفه» و دلالت‌های سیاسی آن پی برد.

کوژو خود می‌گوید «علائق فلسفی» خود را از سال 1917 زمانی که 15 سال داشتم در دفترچه یادداشتی که تا پایان عمرش نگاه داشت می‌نوشت. اگرچه اُفره نتوانست به این متن‌های روسی‌زبان دسترسی پیدا کند، اما بخش‌هایی از آن را دوست قدیمی و قیم آثار کوژو، نینا ایوانف، برای او ترجمه کرد که در نوع خود جالب و شگفت‌آور اند. آن‌چه این یادداشت‌ها نشان می‌دهد علاقه شدید یک روس به دانایی و رازورزی است. او حتی در سنین جوانی به این باور رسیده بود که اندیشه غربی می‌تواند با ادیان شرقی (به طور ویژه بودیسم) متحد شود. او در یکی از یادداشت‌هایش این فلسفه اتحاد را در مناظره بودا و دکارت به تصویر می‌کشد، مناظره‌ای که در آزادی ورشو در 1920 صورت می‌گیرد.
کوژو سال‌ها به مطالعه فلسفه، زبان‌های شرقی، و دین در هایدلبرگ پرداخت، جایی که زیر نظر کارل یاسپرس تزی را درباره یک فیلسوف روس به نام ولادیمیر سولوویف به اتمام رساند. سولوویف فیلسوف، شاعر، عارف، و پانتئیست برجسته اواخر قرن نوزدهم روسیه از جمله کسانی بود که مورد توجه کوژو قرار گرفت. آثار سولوویف تلاشی است برای تفسیری مسیحی از «امر مطلق» شلینگ و سازگاری ایدئالیسم آلمانی با الاهیات روسی که از خلال مفهوم «خدامردی» (
Godmanhood
) صورت می‌گیرد. خوانش کوژو از سولوویف چیزی درباره بازگشت او به هگل به ما نشان نمی‌دهد؛ در این‌جا به نظر می‌رسد اُفره به خود آثار سولوویف رجوع نکرده‌ است. «گفتارهایی در باب خدامردی» (1877-1880) حاوی برخی مضامین کوژوی است از جمله اتحاد شرق و غرب، ترکیب الوهیت و هیچ در انسان، دستیابی انسانیت به دانایی مطلق در تاریخ، و ضرورت وضع کلی و جهان‌شمول.
شکل گذار از شلینگ و هگل به سولوویف و کوژو، و دوباره بازگشت به آن‌ها، دایره‌‌وار است، لیکن آن‌چه کوژو در فلسفه هگل وارد کرد در واقع عرفان شرقی و مسیحی و نیز فلسفه ولادیمیر سولوویف و خوانش مسیحی او از شلینگ بود. همان‌طور که کوژو در رساله خود (زیر نظر یاسپرس در هایدلبرگ) نوشت، مسیحیت و سولوویف در همه چیز بر حق بودند جز وجود خدایی خارجی و بیرونی. حقیقت بنیادین و انسان‌شناختی مسیحیت همانا کشف سقوط انسان از «سوفیا» (حکمت) و امکان دستیابی دوباره آن در تاریخ است، چیزی که در تناسخ متجلی می‌شود. خداباوری مسیحی مستلزم تناسخ در میانه تاریخ و نیز موعظه برای رستاخیزی باورناپذیر است. هگل این اشتباه را با قرار دادن تناسخ در آغازِ پایانِ تاریخ تصحیح کرد.

کوژو بعد از این باورها اندکی در آرای خود تجدید نظر کرد و به فلسفه بازگشت، آن‌گاه که می‌نویسد «چیزی در یونان بیست و چهار قرن پیش رخ داد، و آن همانا کلید حل تمامی چیزها است.» این چرخش از الاهیات به فلسفه یونان باستان بیش از هر چیز به اندیشه‌های هایدگر بازمی‌گشت. هر چند رجوع کوژو به هایدگر در درس‌گفتارهای هگل او تا حدودی آشکار بود، اما این انتشار «مفهوم، زمان، گفتار» (پاریس: گالیمار، 1990) بود که آن را کاملاً اثبات کرد. او در این کتاب می‌گوید هایدگر، همانند مارکس تلاش کرد نظام هگلی را از کار بیاندازد اما موفق نشد. پیکار مارکسی کارگران و مواجهه هایدگری با مرگ به‌مثابه تجربه‌ای پیش از مرگ، هر دو در نظام هگلی قرار می‌گیرد؛ به سخن دیگر، مواضع مارکس و هایدگر پیش از این توسط خود هگل در گذار او به دانش مطلق به کار گرفته شده بودند. نتیجه‌گیری کوژو این‌ بود که تعاقبِ غیرمسیحیِ خرد که از فلاسفه یونان آغاز شده بود پیش از این در منطق دایره‌وار «دانش‌نامه فلسفی» هگل به نوعی پایان رسیده بود، و بدین ترتیب تمامی فلسفه‌های متعاقب آن در واقع به فهمی جزئی از آن نظام دست یافته‌اند. هگل همان کوژو فرزانه‌ای بود که کوژو آن را می‌جست.

مسأله «پایان فلسفه» در قرن بیستم توسط برخی متفکران مطرح شد، چیزی که در پی شک‌باوری معرفت‌شناختی یا زبان‌شناختی در تقابل با فهم عقلانی و فلسفی از جهان قرار می‌گرفت. کوژو اندکی متفاوت می‌اندیشید. او اعلام کرد فلسفه به نام خودش امحا شده است؛ اگر ما فلسفه را عشق به فرزانگی می‌دانیم، باید از تحقق آن پشتیبانی کنیم؛ آن لحظه با هگل مقارن شد. حال این‌که فرانسویان نظریه کوژو را تا چه اندازه خوب فهمیدند مشخص نیست. بعد از جنگ با ظهور نوع ویژه‌ای از مارکسیسم و نیز فلسفه ساخت‌گرایی اقبال از هگل کاهش یافت. تنها کسی که به اندیشه‌های کوژو در باب «پایان فلسفه» پرداخت و آن را در بوته نقد گذاشت لئو اشتراوس، فیلسوف آلمانی یهودی بود. اشتراوس عمیقا به نحله روشنفکران محافظه‌کار آمریکایی تعلق داشت. ویکتور گورویچ، دانشجوی سابق اشتراوس و میشل راث حاصل مناظره‌های او و کوژو را در ضمیمه کتاب «در باب استبداد» منتشر کردند.

اشتراوس و کوژو یکدیگر را برای اولین بار در برلین دهه 1920 زمانی که مشغول مطالعات دین بودند ملاقات کردند. آن‌ها یکدیگر را دوباره در اوایل دهه سی در پاریس یافتند تا آن‌که اشتراوس به انگلستان و سپس به آمریکا رفت. نامه‌های آغازین آن‌ها به یکدیگر کاملاً نشان از نزاع بر سر انطباق با فضای روشنفکری جدید دارد. کوژو پاریس و مناظره‌های بی‌پایان روشنفکران آن را می‌ستود. اشتراوس در مقابل انگلستان را می‌پسندید و جین آستین را به داستایوسکی ترجیح می‌داد. او پس از خواندن «درآمدی بر قرائت هگل» آن را اثری در حد و اندازه‌ «هستی و زمان» هایدگر دانست. در مقابل کوژو نیر در «مفهوم، زمان، گفتار» نوشت بدون شناخت اشتراوس افلاطون را نمی‌شناختم.
آن‌ها در این باور شریک بودند که فلسفه غربی به نقطه پایانی خود رسیده بود و باید در فهم خود تجدید نظر می‌کرد. کوژو همانند هگل بر این باور بود که تاریخ فلسفه در ارتباط با تاریخ پویای واقعیت اجتماعی سیاسی قرار می‌گیرد و هر دو به شیوه‌ای دیالکتیکی بر یکدیگر اثر می‌گذارند و این حرکت تا نقطه‌ای مشخص ادامه خواهد داشت. تاریخ فلسفه پایان یافته است؛ عصر خرد هگلی باید در شکلی سیاسی تحقق یابد، این چیزی نیست جز سرنوشت جهان.

وقتی هگل ناپلئون را سوار بر اسب دید و به اهمیت تاریخی‌ـ‌جهانی آن پی برد دانست که فلسفه تحقق یافته است. کوژو با تأکید بر این بخش از اندیشه هگل در پی برقراری وضعیتی جهان‌شمول و همگون در جهان بود. تاریخ فلسفه پایان یافته است؛ عصر خرد هگلی باید در شکلی سیاسی تحقق یابد و این بر عهده ما است. او خود این مسأله را در مقاله‌ای در سال 1946 چنین عنوان می‌کند: «هر گونه تفسیری از هگل، البته اگر تفسیری بیش از یک برخورد بیهوده و ناتوان باشد، چیزی نیست جز برنامه‌ای برای پیکار و کوشش (یکی از این برنامه‌ها مارکسیسم است). این بدان معنا است که کارکرد مفسر هگل در واقع کارکرد یک پروپاگاندای سیاسی است.... به همین خاطر، بسته به این‌که امروز کسی هگل را چگونه تفسیر کند، تفسیرش می‌تواند آینده جهان، و از این رو معنای اکنون و درجه اهمیت گذشته را نشان دهد.»

در مقابل، اشتراوس به نتایجی متفاوت در باب نتیجه و پی‌آمد فلسفه در قرن بیستم رسید. به باور او درسی که از هایدگر و در اختیار گذاشتن فلسفه‌اش در خدمت جاه‌طلبی‌های هیتلر گرفتیم این بود که اندیشه‌ مدرن در مقام یک کل مرزهایش را در ارتباط با سیاست از دست داده بود. این ارتباط باید توسط فلسفه سیاسی کلاسیک بازاندیشی شود، چیزی که فلسفه معاصر آن را رها کرده است. در همان اوایل آشنایی اشتراوس و کوژو در 1935، اشتراوس در نامه‌ای به کوژو از جست‌وجو برای «رهایی ریشه‌ای از تعصب مدرن» نوشت ـ همان تعصبی که عصر مدرن در هر پیشروی به ماورای جهان کلاسیک در خود دارد. تمامی عمر اشتراوس به بازاندیشی در باب این تعصب و احیای مطالعه جهان کلاسیک گذشت تا به زعم او «نزاع میان باستانیان و مدرن‌ها» با هدف آشکارسازی دلالت‌های سیاسی‌شان دوباره به صحنه کشیده شود.

کوژو و اشتراوس هر دو بر این امر هم‌عقیده بودند که گزینش میان فلسفه باستانی و «عقلانیت» مدرن تأثیری مهم در نحوه تفکر و زندگی سیاسی ما خواهد داشت. مناظره میان این دو در دهه 1930 آغاز شد، اما پس از جنگ بود که مباحثات‌شان حول یک موضوع متمرکز شد، و این به خصوص پس از انتشار «مقدمه‌ای بر دانش‌نامه فلسفی هگلِ» کوژو و «در باب استبدادِ» اشتراوس ممکن شد. «در باب استبداد» ترجمه و شرح دقیقی است بر دیالوگ «هیرو»ی زنفون (Hiero). این کتاب کوچک که برای اولین بار در 1948 منتشر شد به نظر چیزی بیش از مطالعه دوباره یک اثر فراموش شده بود. کوژو در مروری بر این کتاب که به زبان فرانسه منتشر شد به بحث‌های آن و رابطه‌اش با تجربه سیاسی اروپای قرن بیستم پی برد. به باور اشتراوس، تکان‌دهنده‌ترین حقیقت درباره آن رویدادها و تجربه‌ها این نبود که استبدادهای نوین سر بر آورده‌اند ـ استبداد با حیات سیاسی هم‌تاریخ است ـ بلکه این است که فیلسوفان و روشنفکران در شناخت چیستی و خاستگاه آن‌ها ناتوان بوده‌اند. آن‌چه «هیرو» به عقیده اشتراوس به ما می‌آموزد این است که فلسفه باید همواره از خطرات استبداد آگاه باشد، چیزی که هم برای حیات سیاسی و هم حیات فلسفی تهدید محسوب می‌شود. باید به آن اندازه از فهم سیاسی دست یافت تا بتوان از خودبنیادی و استقلال آن دفاع کرد، بدون آن‌که دچار این باور غلط شویم که فلسفه می‌تواند امر سیاسی را مطابق ایده‌های خود شکل دهد. تنش میان فلسفه و سیاست، حتی سیاست در استبدادی‌ترین اشکالش، می‌تواند مهار شود اما نباید از میان رود، و این باید در صدر نگرانی‌های فیلسوفان قرار گیرد.

کوژو در مرور «در باب استبداد» به اشتراوس اعتراض می‌کند که او خود قربانی یک تعصب است، تعصبی باستانی در برابر استبداد، که از فهم این حقیقت ناتوان است که استبداد مدرن (اتحاد جماهیر شوروی)، خود، در تحقق تاریخ و مهیا کردن آینده‌ای بهتر ضروری است. اما کوژو بیش از این اشتراوس را به سبب فهمی قدیمی و توهم‌گونه از فلسفه به مثابه اندیشیدنی غیرشخصی و غیر ذی‌نفع که در جست‌وجویی ابدی برای حقیقت، خیر و امر زیبا است نکوهش می‌کند. فیلسوفان مدرن دریافتند هیچ نظامی از ایده‌های ابدی در میان نیست، تمامی ایده‌ها تنها از درون تاریخ انسانی پیکار [آگاهی] نشأت می‌گیرند. آن‌ها دریافتند باید به نحوی فعالانه در تاریخ شرکت کنند و ایده‌های آینده را تحقق بخشند، ایده‌هایی که در اکنون نهفته‌اند. فیلسوفان و مستبدان به این ترتیب برای تحقق مکانیسم تاریخ به یکدیگر نیاز دارند.

کوژو در اعتراض به اشتراوس بر این باور بود که فیلسوفان دریافته‌اند هیچ نظامی از ایده‌های ابدی در میان نیست، تمامی ایده‌ها تنها از درون تاریخ انسانی پیکار [آگاهی] نشأت می‌گیرند. آن‌ها دریافتند باید به نحوی فعالانه در تاریخ شرکت کنند و ایده‌های آینده را تحقق بخشند، ایده‌هایی که در اکنون نهفته‌اند. فیلسوفان و جباران به این ترتیب برای تحقق مکانیسم تاریخ به یکدیگر نیاز دارند. جباران می‌خواهند به آنان گفته شود چه چیز بالقوه‌ای در زمان حاضر نهفته است؛ فیلسوفان نیز به جباران برای تحقق این امور بالقوه نیازمندند. به عقیده کوژو این رابطه «رابطه‌ای عقلانی» است و تنها تاریخ است که به داوری آن‌ها می‌نشیند.

پاسخی که اشتراوس به او می‌دهد نشان از خطراتی می‌دهد که در موضع کوژو می‌توان فهمید. اشتراوس در شگفت است که کوژو چگونه جباریت و استبداد استالین را از جباریت‌های باستانی متمایز می‌کند، تنها به این دلیل که استالین از ایدئولوژی‌ای مدرن بهره می‌گیرد. کوژو چگونه از داناییِ خرد خود چنین مطمئن است؟ اشتراوس می‌گوید «فلسفه چیزی نیست جز آگاهی اصیل از مسائل، مسائل جامع و بنیادین.» چیزی در اندیشه کوژو هست که کاملاً غیرفلسفی و حتی غیرانسانی است ـ اصراری برای بازداشتن و تداوم جست‌وجوی بی‌پایان روشنگری، همراه با امیدی منجی‌باورانه به روزی که در آن رنج انسان به پایان می‌رسد و همگان خرسند می‌شوند. به گفته اشتراوس «وضعیتی که انسان از خلال آن به ارضای عقلانی می‌رسد، وضعی است که ریشه انسانیت در آن می‌خشکد، وضعی که در آن انسان انسانیت خود را از دست می‌دهد. وضعی که نیچه آن را «واپسین انسان» نامید.»
کوژو البته از پذیرش این موضعی که به او نسبت داده می‌شد راضی نبود. به طور حتم کوژو نیچه را وقتی به ارائه سمینارهای خود مشغول بود در ذهن داشت، وقتی که به نحوی کنایه‌آمیز کلمه آلمانی
Knecht یعنی «بنده» را به esclave فرانسوی یعنی «برده» برگرداند. پیروزی بندگان بر اربابان در تاریخ، در نظر کوژو به معنای پیروی «اخلاق بردگان» نیچه بود، اخلاقی که تمامی فضیلت‌های انسانی را درجه‌بندی، رنج انسان را به بهانه برابری و صلح تباه می‌کند. او در 1950 به اشتراوس نوشت «در واپسین گاه دیگر «انسانی» در معنای تاریخی‌اش وجود نخواهد داشت. ماشین‌های خودکار (اتوماتا) و «تندرست» آسوده‌ شده‌اند (ورزش‌ها، هنر، اروتیسم و الخ)، و ماشین‌های «بیمار» به انقیاد درآمده‌اند.... جبار به یک مدیر و مجری بدل می‌شود، دنده‌ای در «ماشین» که برای ماشین‌های خودکار و توسط ماشین‌های خودکار طراحی شده است.»

نثر کوژو همواره با طنز همراه است و در این‌جا نیز مشخص نیست او تا چه حدی جدی است. اما اشتراوس در زیر این کنایه و طنز چیزی را می‌بیند که او را می‌ترساند. در نظر کوژو آینده انسان با ترک گفتن پرسش‌ها و جستارهای روشنگری از انسانی‌بودن فاصله می‌گیرد. کمال اخلاقی نه یک آرمان اتوپیایی است، نه یک وحشت دیستوپیایی؛ کمال اخلاقی امکانی است که تاریخ را محتمل‌تر کرده است، و از این رو باید حساب پس دهد. بی‌طرفی او در جنگ سرد میان سرمایه‌داری لیبرال‌ـ‌دمکرات و سوسیالیسم دولتی و استبدادی ریشه در یک بی‌طرفی عمیق‌تر او در انسان‌زدایی بالقوه انسان‌هایش دارد. این انسان‌ها تا حدی با او ارتباط پیدا می‌کنند که برای تصدیق و به رسمیت شناخته شدن به پا خواسته‌اند، کسانی که در شکل‌ دادن به تاریخ موفق شده‌اند. سرنوشت بازندگان برای او اهمیتی ندارد.

الکساندر کوژو بزرگ‌ترین مفسر هگل پس از مارکس تا به امروز است، او البته هگل را بر سر ننشاند، او اتفاقاً هگل را در جای خود تثبیت کرد. لکان، فوکویاما و آگامبن را بدون کوژو نمی‌توان فهمید. روایت او از «پدیدارشناسی روح» به اندازه‌ای تاریخ‌ساز بود که بدون آن نمی‌توان روان‌کاوی مکتب لکانی یا «پایان تاریخ» فوکویاما را تنها با رجوع به آن کتاب پیچیده و اسرارآمیز درک کرد. کوژو بر خلاف لوکاچ و دیگر مفسران مارکسیستی هگل تاریخ را تاریخ پیکار آگاهی می‌دانست، تاریخی که در آن طبقات حضور ندارند. او هگل را از دیالکتیک کار-محور مارکسی خارج کرد و معنایی دوباره به آن بخشید. او البته منتقدانی هم چون لئو اشتراوس و ضدهگلی‌هایی چون ژیل دلوز در پیش روی خود دارد. مارک لی‌لا در این جستار البته با نقدی به خاستگاه‌های اندیشه کوژو به تقبیح باورهای او رفته است که البته جای تأمل دارد. در هر صورت این یادداشت‌ها بهانه‌ای بود برای پرداختن به یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازانی که تنها با «تفسیر»ی از یک نظام فکری به افق‌های جدیدی در تاریخ اندیشه رسید.



[1]. Introduction à la lecture de Hegel", edited by Raymond Quenreau (Paris: Gallimard, 1947)

 

هگل

جایگاه مفهوم كلی در نظام اندیشه هگل1

عباس قربانی2

 

چكیده

ما اشیاء را در قالب انواع عام و شامل ادراك می‌كنیم و در زبان‌مان از مفاهیم كلی استفاده می‌نماییم؛ اما نحوۀ وجود كلی برای ما روشن نیست. واقع‌گرایان معتقدند كه كلی دارای وجود عینی است. مفهوم‌گرایان آن را مفهومی ذهنی می‌شمرند و نام‌گرایان كلی را به صرف لفظ عام فرومی‌كاهند. نظر هگل در این موضوع بدیع است. او تعریف جدیدی از كلی به دست می‌دهد و آن را كلی انضمامی می‌نامد. به نظر او، خطا است تصور كنیم كه مصادیق مفاهیم ذهنی، نخست تحقق دارند و در مرحله بعد، تمثل ذهنی ما تحقق می‌یابد و مفاهیم اشیاء از رهگذر عملیات انتزاع و ائتلاف وجوه اشتراك آن‌ها شكل می‌گیرد، بلكه مفهوم اصل است و چیزها اموری هستند كه از طریق مفهومی كه در آن‌ها حضور دارد و خود را در آن‌ها آشكار می‌كند تحقق دارند. این مقاله به تعریف هگل از كلی، رهیافت او به آن، نسبت میان كلی و جزئی و وجود كلی از دیدگاه وی می‌پردازد.

واژگان كلیدی: صورت معقول، دیالكتیك، مثال مطلق كلی انضمامی، همانی ذهن و عین

 

مقدمه:

كلی (Universal) به مفهومی اطلاق می‌شود كه بر افراد متعدد قابل صدق باشد و در مقابل، جزئی (Particular) مفهومی است كه تنها بر فرد واحد انطباق می‌یابد:

«مفهومٌ ابٍ شركۀ جزئی‏‎ٌ    و منه ما لَم یأبَها كلی » (سبزواری 1366 :16)

مفهومی كه از شركت‌پذیری در امور متعدد ابا دارد و محال است كه بر چند چیز صدق نماید، مفهوم جزئی است و مفهومی كه می تواند امری مشترك میان چند چیز باشد، كلی است. فرد یا شخص (Indivadual) نیز همان مدلول خارجی است كه این مفاهیم بر آن انطباق می‌یابند و او مصداق آنها را تشكیل می‌دهد. شایان ذكر است كه گاه فرد خارجی به تسامح یا نظر به اینكه نفس واقع را تشكیل می‌دهد و جز خود به چیز دیگری اشاره ندارد و در واقع امری شركت پذیر نیست جزئی خوانده می‌شود. بحث از مفهوم كلی و احكام آن نخستین بار در آثار افلاطون مطرح شد و از آن به بعد به صورت موضوعی عام در متافیزیك، معرفت شناسی و مباحث مربوط به زبان معركه آرا گردید و مكتبهای متعددی را پدید آورد.

واقع این است كه ما در زندگی روزمره، همواره با مفاهیم كلی سروكار داریم. از یك سو امور فردانی را در قالب انواع و دسته‌هایی عام ادراك می‌كنیم و از دیگر سو زبانی كه به كار می‌گیریم بر ساخته از اسم‌ها، صفات، قیدها و حتی گزاره‌هایی است كه مفید معانی كلی است (Edvards, 1972: p.196) قوانین علوم هم تنها زمانی اعتبار می‌یابند كه در كنار شرط‌های دیگر، از كلیت برخوردار باشند. بدین ترتیب، كلی باید معتبر، عینی و ضروری باشد؛ اما بر خلاف انتظار، مشاهده می‌شود كه واقعیت خارجی همواره به صورت جزئی یا همان شخصی تحقق دارد. این تعارض تناقض‌آمیز میان صورت معرفت یا كلیت آن با ماده معرفت كه همانا امور جزئی و شخصی است، پرسشهای مهمی از این قبیل را پیش می‌نهد: مفهوم كلی چگونه حاصل می‌آید و از چه نوع وجودی برخوردار است؟ برون‌نمایی و نسبت مفهوم كلی با افراد و جزئیات آن چگونه است؟

بدیهی است كه پی‌جویی موضوعات فلسفی و حتی نواندیشی در آن‌ها باید در پرتو سنت‌های گذشته صورت پذیرد، تا ضمن برخورداری از پختگی و اصالت لازم، به نتایجی بی‌پایه و خودخواسته نینجامد. محقق می‌تواند فارغ از شیفتگی و نفرت، بلكه از سر دقت، پاسخ پرسش‌های خود را در ژرفای تاریك‌ـ‌روشن نظام‌های پیشین گمان زند و با نگاهی ناب و نایاب، مطالب نهفته و بالقوه در آن‌ها را به فعلیت فراز آورد و بدین وسیله، ضمن معضل‌گشایی از مسائل معاصر، جریان فلسفه را به سهم خویش پیش برد.

به شهادت تاریخ، از میان سنت‌های فلسفی، اندیشۀ هگل نقطۀ عطفی برای فلسفه جدید است. مكتب‌های مهمی نظیر اگزیستانسیالیسم، ماركسیسم، نظریۀ انتقادی، هرمنوتیك و در موضعی مخالف، فلسفه تحلیلی تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم هگل پدید آمدند. (Beiser، 1993: p.11) بدون قصد بزرگ نمایی در بلند مرتبگی هگل، می‌توان ادعا كرد كه پس از افلاطون، هیچ فیلسوفی به جامعیت او ظهور نكرده است (پلامناتز، 1367 : ص142). هگل در زمان خود از چنان نفوذی برخوردار بود كه وقتی درگذشت، برخی معاصرانش به جد معتقد بودند كه فلسفه با او به پایان رسید. البته دشواریابی اندیشۀ هگل سبب می‌شود كه عده­ای از بهره­گیری از آرای او صرف‌نظر كنند و به راحتی از كنارش بگذرند (Rockmore, 1996: p.2) و حتی گاه آن را ظاهراً عمیق و باطناً عقیم بخوانند؛ اندیشه‌ای ناپخته و ناتراش و صرف قیل و قال خاطرپریش، چندان تودرتو و گریزپا كه در پستوهای آن، ترس و یأس بر فهم بالغ غالب می‌آید و محقق در فرجام هگل‌شناسی درمی‌یابد كه جز باد چیزی در دست ندارد. بی‌گمان ادبیات فلسفی هگل به غایت دشوار و هگل پژوهی وادی لغزانی است؛ اما این بدان جهت است كه وی هدفی سترگ در سر دارد كه همانا اثبات همانی ذهن و عین است. به یقین خداوندان اندیشه می‌پذیرند كه در كنار دشواری معمول كه با هر اندیشه فلسفی همراه است، تبدیل گسست ذهن و عین به پیوست، دشواری افزونی به همراه دارد و از این جهت، نباید در نكوهش هگل افراط ورزید. اتفاقاً به جهت همین هدف است كه بررسی مسألۀ كلی در این نظام فلسفی لازم می‌نماید؛ زیرا وقتی طومار دوگانگی اندیشه و هستی به كلی پیچیده شود و عین، دیگر به صورت امری جدا و برون آرمیده در برابر ذهن عرض وجود نكند، انتظار می­رود كه مسألۀ وجود كلی و احكام آن صورت جدیدی پیدا كند و نتایج بدیعی در پی داشته باشد. با عنایت به این مهم، پس از توجه به مكتب‌های مطرح در این موضوع، پاسخ پرسش‌های پیش گفته را در نظام اندیشۀ هگل پی می‌جوییم.

روش تحقیق

متناسب با موضوع تحقیق، از روش كتابخانه­ای و اسنادی استفاده می‌شود. اطلاعات لازم از منابع مربوط، به خصوص آثار هگل و شروح مربوط به آن گردآوری می‌شود و سپس به شیوه‌ای منطقی و مطلوب مورد تحلیل و ارزیابی قرار می‌گیرد.

 

1ـ مكتب‌های مطرح در باب كلی

عموم متفكران در این باره هم داستان‌اند كه شناخت هر چیزی مستلزم شناخت ویژگی‌های كلی آن است و امر معلوم، ذیل همان ویژگی‌ها معنا می‌یابد. اما وقتی سخن بر سر نحوۀ وجود آن ویژگی‌های كلی یا همان كلیات می‌رسد، اختلاف سر برمی‌زند و آن یگانگی نخستین به چندپارگی بدل می‌شود: عده‌ای كلی را دارای وجود عینی و خارجی می‌دانند، گروهی آن را مفهومی در حوزه و قلمرو ذهن تلقی می‌كنند و برخی دیگر به صرف لفظ عام نه موجودی ذهنی یا عینی فرومی‌كاهند. این گروه‌ها به ترتیب واقع‌گرا، مفهوم‌گرا و نام‌گرا خوانده می‌شوند. (هاملین، 1374: ص27)

1.1ـ واقع‌گرایی یا اصالت واقع (Realism)

پیروان این مكتب معتقدند كه كلیات، تحقق عینی و خارجی دارند و اگر در جهان، هیچ ذهنی نباشد كه از آن‌ها خبر گیرد یا آن‌ها را به تصور آورد، به بقای خود ادامه می‌دهند و بلكه در قیاس با اشیای جزئی به تحقق سزاوارترند؛ زیرا برخلاف آن‌ها در تخته‌بند زمان و مكان نیستند و گرد زوال و نیستی نمی‌پذیرند. اصحاب اصالت واقع در دو مشرب افلاطونی و ارسطویی دسته‌بندی می‌شوند:

واقع‌گرایی افلاطونی یا كلی برون‌ذات

افلاطون تحت تأثیر سقراط به مسألۀ كلی رهنمون شد. سقراط از ذات فضایل اخلاقی نظیر شجاعت و عدالت سخن می‌گفت؛ اما افلاطون پیشتر رفت و به وجود ذات كلی برای اشیای طبیعی از نبات و جماد و حتی مصنوعات بشری رسید. به اعتقاد وی مثلاً آن‌چه میزها را در مجموعه‌ای خاص گرد هم می‌آورد و از اموری مانند تخت و صندلی متمایز می‌سازد، وجود ماهیت عام و شامل در مجموعه میزهاست. به نظر افلاطون حتی اوصاف و نسبت‌هایی نظیر «زیبایی» و«بزرگی» نیز دارای ماهیت خاص خود هستند. بدین ترتیب او حوزۀ وجود ذات كلی را از اخلاق به متافیزیك، زیبایی‌شناسی و زندگی روزمره توسعه داد و در نهایت، به نظریۀ معروف «مُثل» رهنمون شد. مثل صور متعالی و برون‌ذاتی هستند كه نه تنها به هیچ شی‌ء مادی تكیه ندارند، بلكه خود تكیه‌گاه آن‌هایند و تمام عالم مادی برساختۀ آن‌ها است. دست‌كم دو دلیل عمده افلاطون را به سوی فرض عالم مثل رهنمون شد: نخست این‌كه وی به تحقق معرفت باور داشت و نیك می‌دانست كه عینیت معرفت تنها با ثبات معلوم یا متعلَّق شناخت حاصل می‌آید: اما درعین‌حال ملاحظه می‌كرد كه جهان مألوف محسوس به یك حال نمی‌ماند و مدام در دام زوال و تغییر است. بنابراین جهانی دیگر پیراسته از هرگونه سیلان و زوال لازم بود تا عینیت منظور را تأمین نماید. دلیل  دیگر، وجود تعارضات عدیده در عالم مادی بود. افلاطون به عیان می­دید كه شیء واحد از جهتی زیبا، اما از جهتی دیگر زشت است و یا نسبت به چیزی بزرگ و در همان حال در قیاس با چیزی دیگر خرد؛ و همین كافی بود تا نشان دهد كه مثل اگرچه ماهیت محسوسات را معین می­كنند و همطراز آن‌ها هستند، همطراز آن‌ها نیستند و در درون آن‌ها حضور ندارند. مثال‌ها خود مصداق و نمونۀ تام و كامل نوع خود هستند و اشیاء مادی تنها بدان جهت از همان نوع‌اند كه روگرفتی كم‌رنگ و نمونه­ای ناقص از همان مثال‌هایند (Edvards, Ibid: p.196) بدین ترتیب افلاطون برای مثل دو نقش متافیزیكی و معرفت­شناختی در نظر می‌گیرد. دو مثال خیر یا اعلی را به خورشید مانند می­كند. چنان­كه خورشید سبب ظاهرشدگی موجودات زمینی است و درعین‌حال حیات آن‌ها هم به آن وابسته است. مثال خیر، علت وجود موجودات مادی و نیز سبب آگاهی ما بدان‌ها است (افلاطون 1379: ص 384). نظریۀ مثل یا كلی برون­ذات افلاطون وقتی به بیان نسبت اشیاء با مثال آن‌ها می‌رسد، مبهم و ناساز می­نماید. البته او می­كوشد كه مشكل را به ضعف سازوكار زبان و نارسایی آن در افادۀ مقصود ربط دهد؛ اما واقع این است كه مسأله عمیق­تر از مشكل زبان است.

واقع­گرایی ارسطو یا كلی درون­ذات

ارسطو هم معتقد به تحقق عینی كلی است؛ اما در ضمن افراد نه مستقل و خودبنیاد. وی نظریۀ مثل را دچار مشكلاتی جدی می­دید. این نظریه  به جای ارائۀ پاسخی روشن در باب چیستی اشیاء، صرفاً پرسش را به مرحله­ای بالاتر می­كشاند؛ مثلاً وقتی از حقیقت زید پرسش می‌شود، پاسخ داده می‌شود كه وی انسان، یعنی نموداری از مثال انسان است و گمان می­رود كه پاسخ لازم و تمام­كننده ارائه گردیده است؛ حال آن‌كه ذهن پرسشگر تازه آماده می‌شود كه از حقیقت مثال انسان سؤال نماید. ارسطو در این خصوص می­گوید: «این امر بدان ماند كه اگر كسی خواهان شمارش چیزهایی باشد، تصور كند كه چون تعداد آن‌ها كم‌اند، نمی‌تواند آن‌ها را بشمارد؛ اما چون آن‌ها را بیشتر كند آن‌گاه آن‌ها را شمارش تواند كرد.» (ارسطو 1367: ص428) پس فرض مثل فایدۀ منظور را برنمی­آورد. به علاوه موجب می‌شود كه زنجیره مثال‌ها تا بی­نهایت واپس رود؛ زیرا همان طور كه مثال انسان، حامل وجه مشابهت افراد انسان و مصحح صدق ماهیت انسان بر آن‌ها است، مثال دیگری لازم است تا حامل  مشابهت این مثال به عنوان فردی از انسان ـ البته فردی عالی ـ با انسان‌های مادی باشد و باز مثالی دیگر باید تا میان این سه را به هم آورد و این رشته سر دراز تا بی­نهایت خواهد داشت. به نظر ارسطو، كلی چون ذات اشیاء را تشكیل می­دهد، نمی‌تواند مستقل از آن‌ها در قلمروی دیگر به سر برد و باز چون میان تمام افراد خود مشترك است، در قالب  جنس و نوع به وجودی وصفی، در ضمن آن افراد تحقق دارد.

 واقع­گرایی به صورت مكتبی فراگیر ادامه یافت و موضوع كلیات، مسألۀ اصلی فلسفه در قرون وسطا گردید (ژیلسون 1380: ص 9). در این دوره، بحث عمده بر سر انتخاب افلاطون یا ارسطو و سپس ساماندهی موضوع مورد انتخاب بود. سنت اگوستین، نماینده واقع­گرایی افلاطون، با دیدگاهی كلامی­، علم الاهی را ظرف تحقق مثال‌ها می­انگاشت. در مقابل، توماس اكوئیناس، نماینده قوی مشرب ارسطو قرار داشت كه بر قوت و نفوذ این مشرب می­افزود. به تدریج نظریه­های رقیب سر برمی­زدند و پا به میدان می­نهادند.

1.2ـ مفهوم­گرایی یا اصالت تصور (Conseptualism)

مطابق این مكتب، لفظ كلی دلالت بر مفهومی دارد كه فقط در قلمرو ذهن تحقق دارد و آن را راهی به خارج نیست. مفهوم­گرایی به صورت واكنشی در برابر واقع­گرایی توسط پطرس آبلار بنا نهاده شد. اما مهم‌ترین نمایندگان این مكتب را لاك، باركلی و هیوم تشكیل می­دهند. مطابق نظر لاك، مفاهیم كلی توسط عملی  ذهنی موسوم به انتزاع حاصل می­شوند؛ بدین صورت كه ذهن، اشیاء جزئی را از قیود و تعینات زمان و مكان و سایر تصوراتی كه آن‌ها را به وجودات خاص معینی مقید می­سازد، جدا می­كند و مفهومی مطابق وجه مشترك آن‌ها فراهم می­آورد. آن‌گاه هر یك از آن افراد به سبب مطابقت‌شان با این تصور انتزاعی، با یكدیگر شباهت و سنخیت پیدا كرده، از یك نوع محسوب می­شوند و این مفهوم می‌تواند علامت آن مجموعه به حساب آید و آن‌ها را بازنمایی كند (بزرگمهر، 1398 ﻫ.ق:صص74- 75).

باركلی، كلی انتزاعی لاك را تناقض­آمیز می­خواند؛ زیرا به نظر او لازم می‌آید كه مفهوم مجردی چون مثلث كلی در آن واحد بر انواع مختلف و متعارضی از مثلث صادق باشد. به اعتقاد او، در ذهن فقط مفاهیم جزئی وجود دارند و این مفاهیم بنا به طبیعت‌شان جزئی هستند، اما به لحاظ بازنمایی كلی می‌شوند؛ یعنی می‌توانند مفاهیم همسنخ خود را بازنمایی كنند. مانند خطی كه یك ریاضی­دان رسم می­كند. این خط فی نفسه جزئی معین است، اما از لحاظ افادۀ معنی كلی است و  هر حكمی كه در بارۀ آن ثابت می‌شود، برای تمام خطوط همانند آن صادق است. (باركلی، 1362: صص 12-13).

هیوم نیز، همین نظر باركلی را دارد و می­كوشد فرایند این بازنمایی را به كمك مسأله تداعی معانی روشن كند. وی مدركات را به دو دسته انطباعات و مفاهیم یا تصورات تقسیم می­كند. انطباعات همان ادراكات دقیق و مشخص هستند كه گاه از ارتباط حسی حاصل می­آیند؛ اما مفاهیم، اثر به جا مانده پس از قطع آن ارتباط و در واقع، صرف انعكاسات رنگ­پریده و ضعیف انطباعاتند. هر مفهومی به رغم جرئی بودن و ریشه­ داشتن در انطباعی خاص، به جهت ابهامی كه دارد، می‌تواند بر مفاهیم مشابه كه ریشه در انطباعاتی مشابه دارند، منطبق گردد و آنها را تداعی كند. بدین ترتیب در ازای هر لفظ عام، فقط مفهومی جزئی قرار دارد كه با ابهام خود بر موارد متعدد صدق نموده، دلالت كلی لفظ را فراهم می­نماید. ( هیوم، 1362: صص 8-127).

از آنچه گذشت، روشن می‌شود كه تنها دیدگاه لاك می‌تواند روایت كاملی از مفهوم­گرایی باشد؛ زیرا تنها اوست كه مفهوم كلی را در جنب مفهوم جزئی در قلمرو ذهن موجود می­داند.

1.3ـ نام گرایی یا اصالت تسمیه (Nominalism)

پیروان این مكتب معتقدند كه در ازای الفاظ عام زبان، موجودی عینی و یا مفهومی ذهنی كه كلی باشد تحقق ندارد. بلكه صرف لفظ است كه به نحو عام بر افراد خاص و جزئی دلالت دارد. روسیلین از مهمترین نمایندگان این مكتب است. او از تعریف ارسطو كه كلی را « مقول و محمول بر كثیرین» می­شمرد، آغاز كرد و بر این باور رفت كه فقط افراد عینی تحقق دارند و كلیاتی چون اجناس و انواع، صرف اسمها و الفاظی هستند كه به جای تصورات بر كثیرین حمل می­شوند. این الفاظ با رابطه­ای دال ـ مدلولی، مستقیماً به اشیاء خارجی دلالت دارند و بر هیچ مفهومی كلی یا جزئی اشاره ندارند؛ مثلاً لفظ « انسان » فقط آوای خاصی است كه در وقت تلفظ این لفظ ادا می‌شود و تنها بر افراد و اشخاص انسان دلالت دارد. به عبارت دیگر لفظ عام انسان از دو امر حكایت می­كند: یكی حقیقت فیزیكی لفظ «انسان»، با این وصف كه صوتی خاص و برآمده از تماس هوا با تارهای صوتی گوینده است و دوم، حقیقت عینی محسوس كه همانا افراد بنی نوع بشر باشند ( بدوی، 1984: ص 267).

در این جا نه از مثل افلاطون نشانی هست و نه از كلی درون­ذات ارسطویی و مجالی برای وساطت هیچ گونه مفهومی هم باقی نمی­ماند.

 

2ـ مفهوم كلی در دیدگاه هگل

آیا هگل در هیچ یك از مكتبهای پیش گفته جای می‌گیرد و یا اساساً آنها را یكسره مردود می­شمرد؟ در این­جا همین قدر می‌توان گفت كه این مكتبها در نظر هگل به عنوان مراحلی از راه به سوی چشم­انداز درست، توجیهی تاریخی دارند؛ زیرا به نظر او، تاریخ فلسفه، تاریخ فلسفه­ای واحد است كه در شكل نظامهای مختلف جلوه كرده است و درواقع نظامهای فلسفی در طول تاریخ، لحظات و مراحل رشد و شكوفایی آن را تشكیل می­دهند و از این رو هریك به همان میزان از اهمیت و ضرورت برخورد است كه دیگری.

البته نظر به این كه سیر فلسفه همواره صعودی بوده است و مراحل بعدی، مراحل پیشین را به طور ضمنی در درون خود دارند. (6 -PP. 125: 1975 Hegel،)، نظر هگل درباب موضوع كلی باید كامل­تر از مكتبهای یاد شده باشد و اگر هم با یكی از آنها منطبق گردد، شكل پرورده و كمال یافتۀ آن را تشكیل ­می­دهد. شایان ذكر است كه موضوع «كلی» در فلسفۀ هگل به صورت فصلی بریده و مجزا مطرح نمی‌شود بلكه بسان موضوعات دیگر، مرحله­ای از رشد این نظام فلسفی را تشكیل می­دهد و به صورت جزئی مؤثر در ساختار انداموار آن جای  می‌گیرد و ضمن این كه پاسخی مطابق این نظام می‌یابد، در تمامیت طرح كلی آن دخالت دارد.

نظام اندیشۀ هگل از سه بخش یا مرحله منطق، طبیعت و روح تشكیل می‌شود. بخش منطق، خود متشكل از سه حوزۀ وجود، ذات و مفهوم یا صورت معقول است و همین حوزۀ اخیر است كه نمودار نظر هگل درباره مفهوم كلی است. وجود، نخست، در حال خودسانی و تجزیه­ناشدگی است. سپس در مرحله ذات، دچار ناخودسانی و دگرشدگی می‌شود و در نهایت در مرحلۀ صورت معقول، دوباره به خود برمی­گردد و آن گریز قبلی به آویز بدل می‌شود. اما در این حال، دیگر انضمامی­ و مشخص است و آن سادگی و كم رنگی سابق را ندارد.

هگل در اشاره به صورت معقول یا مفهوم مشخص و انضمامی­، واژه «begriff» را بكار می­برد. مفسران انگلیسی‌زبان او به جای لفظ معمول «Concept» از واژه «Notion» استفاده می­كنند و مترجمان فارسی‌زبان هم كلمه «صورت معقول» را بكار می­بندند. این همه برای آن است كه جنبه انضمامیت این مفهوم، برجسته بماند و  با آن نوع مفهومی كه هگل، كلی انتزاعی «Abstract Universal» می­خواند، متمایز باشد.

2.1ـ تعریف مفهوم كلی از نظر هگل

هگل در آثار خود از دو گونه مفهوم كلی سخن می­گوید: یكی مفهومی كه از طریق انتزاع و تجرید وجه مشترك میان افراد حاصل می‌آید كه هگل آن را كلی انتزاعی می­خواند و دیگری كلی انضمامی كه همان صورت معقول است. وی مشخصات این دو نوع را در مواضع مختلف و در تعارض با یكدیگر مطرح می­كند:

الف- كلی انضمامی یا مشخص، بر خلاف كلی انتزاعی، محصول تجرید و انتزاع نیست:

در ذهن ما صورت معقول با عمومیت انتزاعی همراه است. از این رو اغلب به مفهوم عام توصیف می‌شود و لذا وقتی از مفاهیمی چون رنگ، نبات، حیوان و نظایر آنها سخن می­گوییم، گمان می­رود كه آنها با غفلت از خصوصیاتی كه رنگها، نباتات و حیوانات را از یكدیگر متمایز می­سازد و حفظ مشتركات آنها حاصل می­آیند. این حالت مفهومی است كه فهم3 با آن سروكار دارد و درست است كه احساس، این گونه مفاهیم واهی و تهی را خیالات و سایه­های محض بداند. اما كلیت صورت معقول عبارت از صرف اجتماع مشتركات چند چیز نیست كه در ازای آن جزئیاتی كه از آن بهره دارند، قرار داشته باشند؛ بلكه بر عكس، خود جزئی كردن و مشخص نمودن خود است... كلی واقعی نباید با امری كه صرفا میان چند چیز مشترك است، اشتباه شود(Ibid:P. 227).

ب- كلی انضمامی بخلاف انتزاعی، ذات افراد خود را تشكیل می­دهد:

... كلی، زمینه و بنیاد است. ریشه و جوهر شخص است. برای این كه اگر مثلاً كایوس، تیتوس و سمپرنیوس و ساكنان دیگر شهر یا كشورها را در نظر بگیریم، این حقیقت كه تمام آنها انسان هستند، صرفاً چیزی نیست كه آنها به اشتراك داشته باشند؛ بلكه كلی یا نوع آنهاست و آن افراد بدون آن اصلاً نمی‌توانند تحقق داشته باشند. این مورد با آن عمومیت ظاهری كه به غلط كلی خوانده می‌شود، بسیار تفاوت دارد. عمومیتی كه صرفاً به معنای امری است كه به تمام افراد نسبت داده می‌شود  یا میان آنها مشترك است(Ibid :P. 240 ).

هگل برای توضیح مطلب، وجود نرمۀ گوش را مطرح می­كند. انسانها در داشتن نرمۀ گوش، اشتراك دارند، اما نیك می­دانیم كه نبود آن در یك شخص خاص، توانایی‌های دیگر او را تحت­الشعاع قرار نمی­دهد: این در حالی است كه اگر انسانیت از وی ستانده شود، اوصاف كمالی دیگر را هم نمی‌تواند دارا باشد. بدین ترتیب « كلی، جان و نفس امر مشخص و انضمامی را تشكیل می­دهد.» (Hegel،1961:PP.236-7).

ج- كلی انضمامی، به خلاف انتزاعی، بر افراد خود تقدم دارد:

خطاست گمان بریم اموری كه محتوای مفاهیم ذهنی ما را تشكیل می­دهند، نخست تحقق دارند و سپس بازنمایی ذهنی ما صورت می­بندد و مفاهیم اشیاء به وسیلۀ عملیات انتزاع پیش گفته و ائتلاف مفاد مشترك آنها شكل می‌گیرد؛ بلكه صورت معقول نخست اصل است و چیزها اموری هستند كه از طریق صورت معقول، كه در آنها حضور دارد و خود را در آنها آشكار می­كند، تحقق دارند.

 ( Hegel،1975 :P 228 ).

د- كلی انضمامی مفهومی توسعه‌یابنده است:

... اما یك جنبۀ ماتقدم اندیشه نیز وجود دارد؛ آن جا كه ] ما [ از طریق وساطت [ اندیشه و شقاق و بروز آن] نه در امری  بیرونی، بلكه از طریق انعكاس و بازتاب در خودش به آن نوع بی­واسطگی می­رسیم كه كلیت است. خودخرسندی اندیشه كه با خود چنان مشغول و مأنوس است كه احساس می­كند با جزئیاتی كه به سطحش نزول كرده و از این طریق، طبیعت خویش را توسعه داده است، یكسانی ذاتی دارد

 (Ibid : p. 17 ).

و- كلی انضمامی بر خلاف انتزاعی افراد خود را در بر می‌گیرد:

آنچه صور معقول خوانده می‌شود و درواقع مفاهیم خاصی چون انسان، خانه، حیوان و نظایر آن نیز تعینات ساده و تمثلات انتزاعی هستند؛ انتزاعاتی كه از صورت معقول، تنها عنصر كلیت را نگه می­دارند و جزئیت و شخصیت را بی­حساب رها می­كنند. بدین ترتیب در آن جهات توسعه­ای ندارند. آنها با این عمل، صورت معقول را از دست می­دهند.(Ibid : P.229 ).

از آنچه گذشت، به دست می‌آید كه كلی انضمامی، چون موجودی زنده كه در فرایند رشد و تناوردگی، اجزاء‌ و اعضای خود را پدیدار می­كند، جزئی و فرد را از بطن خود می­پرورد و از همین جهت بر آنها تقدم دارد؛ اما كلی انتزاعی محصول تجرید ذهن است. مفهومی ساكن و جامد كه محتوای خود را به صورت داده­ای پیش بوده دریافت می­كند و از این رو ذاتاً واهی و میان تهی است و افراد خود را دربرنمی‌گیرد و به همین جهت، كلی واقعی بحساب نمی‌آید. نظر هگل درباره مفاهیمی كه گاه مفاهیم تجربی خوانده می­شوند، مانند انسان، خانه و نظایر آن، دوپهلو است. گاهی آنها را محصول انتزاع می­داند و گاه خلاف این را می­گوید.

 ( Inwood، 1994:pp.369- 370).

شاید این مفاهیم در نظر هگل كلی واقعی و در بر دارندۀ افراد خود باشند، اما در عین حال بتوان آنها را از طریق انتزاع هم حاصل كرد؛ البته این­بار صرفاً دیگر به عنوان امر مشترك و محصول انتزاع، كلی واقعی را تشكیل نمی­دهند. هگل گاه ذوات  شخصی موجود را كلی انضمامی می­خواند؛ البته در این جا توجه به كمالاتی است كه شیء فعلاً به صورت بالقوه و بسیط دارد و بعدا در پی وساطت یا تغییر و دگرشدگی، به فعلیت می­رسند؛ مانند هسته­ای كه خصوصیات درخت را به طور ضمنی در خود دارد یا هوش كه منبع معلومات بی­شماری به صورت نهفته است.

 (Hegel، ibid: P.204 & Inwood، Ibid :P 370).

2.2ـ فرایند رهیافت هگل به كلی مشخص یا انضمامی­

روشن­ترین تكلیف هگل در مقام یك فیلسوف، توضیح و تبیین عالم بود. او باید نشان می­داد كه چرا عالم به جای این كه در گمخانه عدم بماند، پدید آمد و به حكم ضرورت تحقق دارد. اما ملاحظه می­نمود كه كانت، پیش از این، ابزار لازم را از وی ستانده است؛ زیرا قلمرو شناخت را ظاهر و وانمود چیزها دانست، نه باطن و بود آنها و در واقع با تأكید بر ذات ناشناختنی كه از تیررس هرگونه شناختی بركنار است، گسلی گذرناپذیر میان ذهن و عین پدید آورد و بدین ترتیب، امكان هرگونه تبیینی را از میان برد. در این جا نیاز به عاملی بود كه ذهن و عین را به هم گره زند، به گونه­ای كه آن دو را دو روی یك واقعیت نشان دهد؛ زیرا تنها در این صورت بود كه متعلَّق شناخت، وجهی و جنبه­ای از فاعل شناسا می­شد و دیگر خارج از حوزۀ شناسایی قرار نمی­گرفت تا انطباق ذهن و شناخت با آن مورد تشكیك باشد. البته هگل برای رسیدن به این عامل، مایه­های لازم را در اختیار داشت: كانت و لاپلاس فرضیه­هایشان را دربارۀ تشكیل منظومه خورشیدی عرضه كرده­اند؛ لامارك و بعد از او هیلر مایه اصلی اعتقاد به دگرگونی را پرورانده­اند؛ لاوازیه شیمی را از چنگ نظریه­های اثیری رها ساخته و گوته كه بینش او بر اندیشه­های هگل تأثیری عمیق نهاده است، فكر وحدت اندامی طبیعت را با غنایی شاعرانه بیان كرده است و در همین زمان، انقلاب فرانسه دریافت كلی تاریخ را عمیقاً دگرگون كرده و مضمون تحول جوامع، تناقضها و بحرانهای آنها را پیش كشیده است (گارودی،1362: صص 9-28 ).

 بدین ترتیب هگل طرح مطلقی را درانداخت كه تمام كائنات را در برمی­گرفت و عالم طبیعت، صرفاً تجلی سلسله مراتبی او بود. مطلقی كه از نازل­ترین سطح وجود آغاز می­شد، به سوی معدنیات، نباتات و حیوانات فراز می­آمد و با عالی­ترین درجه توسعه و سازمان یافتگی در خودآگاهی انسان پایان می­گرفت. بدین ترتیب، مطلق، سازواره­ای زنده و كلی خودپرورنده و خودسامان یا تعیین­كننده خود را تشكیل می­دهد و تنها در خودآگاهی اوست كه عین مورد شناسایی بخشی از فاعل شناسا می­گردد و بدین صورت معرفت ممكن می‌شود. هگل، فیخته و شیلینگ با چنین تصویری از مطلق بود كه معتقد بودند آگاهی خود متناهی یا انسان نسبت به اشیاء خارجی، تنها خودآگاهی نیمه هوشیارانۀ او در مقام خود مطلق است (Beiser، 1996: PP. 5-6، 12_13). بدین ترتیب، مشكل امكان معرفت برطرف می‌شود؛ اما این بار خود مطلق است كه باید توضیح داده شود و تبیین گردد. از این رو هگل به جا آن را موضوع فلسفه بشمار آورد؛ چنان كه می­گوید: «موضوع فلسفه ایده است و ایده آن قدر ضعیف نیست كه تنها حق یا الزامی جهت تحقق داشته باشد و او را از وجود واقعی بهره­ای نباشد، بلكه موضوع فلسفه واقعیتی است كه اشیاء، قوانین و شرایط اجتماعی تنها جنبه­های بیرونی و ظاهری آنند.» (Hegel, Ibid :P. 10 & see too Hegel, philosophy of mind 1967: p 14.)

هگل برای تبیین «ایدۀ مطلق» دو راه را پیش رو داشت: یكی ذكر علت  و دیگری بیان دلیل. او راه دوم را برگزید؛ زیرا اگر تبیین همان ذكر علت باشد، خارج از مطلق چیزی نمی­ماند تا در كسوت علت درآید. بعلاوه، هگل میان علت و معلول رابطه­ای ضروری نمی­بیند تا بتواند معلول را به حكم ضرورت از بطن علت به دست آورد. حتی به فرض پذیرش تبیین علّی، فرایند این تبیین یا به علۀ العلل ختم می‌شود كه چون علتی دیگر پس پشت ندارد، رازی ناگشوده می­ماند و یا زنجیرۀ علتها تا بی­نهایت واپس می­رود كه در این صورت مجموعه  تبیین نشده رها می‌شود. ناگزیر باید به دلیل توسل جست و نشان داد كه عالم یا همان مطلق در تحقق خود جهت معقول دارد یا امری منطقی است و به عبارت دیگر از دلیل سرچشمه می‌گیرد و بلكه خود، تجسم دلیل است. (استیس، 1370: ص 68 ).

البته این دلیل هم نمی‌تواند با پیش­پنداری بر فرضی استنتاج ناشده بنا شود. به نظر هگل ما نمی‌توانیم هیچ چیزی را فرض بگیریم و جزم­اندیشانه بر آن اصرار ورزیم و نیز نمی‌توانیم گفته­ها و فرضیات دیگران را مسلم انگاریم؛ لاجرم باید نقطۀ آغازی داشته باشیم. این آغازگاه به صورت ابتدائی و استنتاج نشده، مستلزم فرض است و بلكه خودش یك فرض است. (Hegel, 1975: P. 5). برای رهایی از این بن­بست، باید میان نقطۀ آغاز اندیشه و فرجام آن رابطه­ای دوسویه برقرار باشد؛ یعنی همان طور كه فرجام از نقطه آغاز نتیجه می‌شود، آغاز هم به نوعی از فرجام استنتاج شود. روشن است كه برای تحقق چنین امری، دلیل منظور باید به صورت دستگاه اندیشه باشد؛ دستگاهی كه اجزای آن سخت به هم گره خورده­اند و راه به یكدیگر می­برند و چون نمی‌تواند به امری بیرونی تكیه داشته باشد، به دایره­ای می­ماند كه دو سر آن به هم آمده است و تنها از درون برمی­جوشد و توسعه می‌یابد. فرایند این توسعه به صورت دیالكتیك است كه در سراسر دستگاه اندیشه و جهان واقع حضور دارد. (Ibid PP. 19-20, PP. 116-17& Hegel, Phenomenology of mind, 1967: P.10)

كارمایۀ دیالكتیك را عنصر نفی تشكیل می­دهد؛ زیرا در تحول دیالكتیكی، شیء با نفی هویت بالفعل خود، امكانات بالقوۀ خود را به بروز می­كشاند و از این طریق به اثبات خویش می­پردازد. دیالكتیك از سه جزء تشكیل می‌شود: جزء نخست، برنهاد است كه همان بساطت اولیه و یكسانی شیء است؛ برابرنهاد كه نفی بساطت اولیه و نایكسانی است و سرانجام هم­نهاد یا نفی نفی كه وحدت یكسانی و نایكسانی است، به صورت عنصری كامل­تر، مشخص­تر و در واقع محصول دو جزء پیشین عرض وجود می­كند و خود، برنهاد سه پایۀ جدید قرار می‌گیرد. به نظر هگل مفهوم محض وجود، نقطۀ آغاز در حركت دیالكتیكی اندیشه است؛ زیرا هیچ­گونه تعینی ندارد.( Hegel, 1975: p.124). هستی كه از هرگونه تعینی محروم است، نه انسان است نه درخت و نه هیچ چیز دیگر؛ در واقع همان لاشیء و نیستی می‌شود و با آن فرقی ندارد. بدین ترتیب، نیستی از هستی نتیجه می‌شود. حال اگر تصدیق كنیم كه چیزی هست، باید اذعان آوریم كه آن چیز «نیست»؛ زیرا هستی متضمن نیستی است. ولی چگونه یك چیز می‌تواند در آن واحد  هر دو حال را داشته باشد؟ پاسخ این است كه یك چیز هنگامی كه می­گردد، یعنی تغییر می­پذیرد، هم هست و هم نیست. مفهوم گردیدن به عنوان پایۀ سوم، تناقض را رفع می­كند و البته خود برنهاد سه پایۀ دیگر قرار می‌گیرد و این روند تا فرجام منطق و حوزه صورت معقول، یعنی مثال مطلق ادامه می‌یابد. بدین ترتیب، مثال مطلق از مقولات سابق و در رأس همه، مفهوم هستی نتیجه می‌شود. اما از سوی دیگر، هستی هم به عنوان نقطه آغاز، امری جزمی و استنتاج نشده نیست. بلكه خود به نوعی از مثال مطلق نتیجه می‌شود؛ زیرا اگر هستی، مقولات پس از خود و مثال مطلق را به طور ضمنی در بردارد، مثال مطلق هم مقولات قبل از خود و مقولۀ هستی را به طور صریح در بردارد. هستی وابسته به گردیدن یا شدن است؛ زیرا اگر گردیدن نباشد، هستی هم نیست؛ پس گردیدن بنیاد و شرط هستی است و هر شرطی هم بالضروره بر مشروط خود مقدم است. اگرچه گردیدن، نتیجه و فرجام استدلال است، درواقع مقدمه، بنیاد وآغاز آن نیز هست. به همین ترتیب می­ توان پیش رفت و به اول سابق بر همۀ مقولات یعنی مثال مطلق رسید. بدین صورت اگر دلیل مقوله واپسین، هستی است، دلیل مقوله هستی هم مقوله واپسین است و این گونه است كه تمامی اندیشه و اجزای دلیل به خود بازمی­گردد و چون دلیلی مقدم بر آن نمی‌توان جست، سزاست كه بنیاد توضیح و تبیین عالم به شمار آید (استیسن: صص 23 و 154). البته اگر قدری ژرف­تر بنگریم، چون دلیل از مطلق جدا نیست و مطلق تمام ذهن و عین را فرا می‌گیرد، خودشكوفایی دلیل همانا شكوفندگی مطلق است و همین ایده یا خود مطلق است كه چون موجودی زنده، اعضای خود را از بطن خویش می­آفریند و به ظهور می­رساند و درواقع تمام مقولات منطق، طبیعت و روح، لحظات گسترش وجودی اویند و هم، در كنار سایر مقولات منطق، كامل­ترین نمونه كلی انضمامی و مشخص است.

2.3ـ نحوه تحقق مفهوم كلی

مطابق تعریف هگل از كلی انتزاعی، روشن می‌شود كه این نوع كلی، نظر به این كه محصول انتزاع ذهن است، تنها وجودی روانی دارد و به عنوان پدیداری ذهنی در قلمرو ذهن شخص تحقق دارد و وجود آن به وجود همان شخص وابسته است؛ اما كلی انضمامی­ به دلیل این كه جزئی و فرد را از بطن خود می­پرورد و درواقع خود را در قالب آنها به فعلیت می­رساند، از تحقق عینی برخوردار است و به عبارتی تحقق فرد، همانا تحقق كلی است. البته حس به درك این مطلب نائل نمی‌شود. هگل در این مورد می­گوید: «كلی برای ناظر بیرونی به عنوان كلی در خارج وجود ندارد. نوع به عنوان نوع نمی‌تواند ادراك شود: قوانین مربوط به آسمان بر روی آن نوشته نشده اند. كلی نه دیده می‌شود و نه شنیده؛ فقط ذهن وجود آن را در می‌یابد. دین ما را به مطلقی رهنمون می‌شود كه تمام امور دیگر را در خود فرا می‌گیرد؛ مطلقی كه تمام امور دیگر توسط آن به وجود می­آیند و این مطلق موضوع شناخت حس نیست؛ بلكه موضوع ذهن و اندیشه است.» (Hegel, 1975:P. 34).

مطابق این بیان، تحقق و واقعیت دو معنا دارد: یكی وجود محسوس و مشهود، و دیگری وجود عقلی به مثابۀ قانون؛ و كلی انضمامی به معنای اخیر از عینیت و تحقق برخوردار است. بدیهی است كه اگرچه قوانین فضایی به صورت امری محسوس مشاهده نمی­شوند، بر تمامی­ تحولات اجرام سماوی حكومت دارند و درواقع تحقق هر پدیده­ای در آن حوزه، در ضمن یك قانون و به عنوان نمونه­ای از آن صورت می‌گیرد. بدین ترتیب، هر پدیده­ای  با تحقق خود، قانون حاكم بر خود را متعین می­كند؛ زیرا بدون آن، هیچ معنا و اعتباری ندارد. به همین صورت، مفهوم كلی شرط تحقق فرد است؛ زیرا روح حاكم بر فرد، هویت او را معین و  مسیر تكامل آن را مشخص می­كند و در حقیقت، فرد در مسیر تحولات خود، لحظات و مراحل وجود كلی را متعین می­كند و شناخت آن بدون توجه به مفهوم كلی یا صورت معقولی كه ذات آن را تشكیل  می­دهد، ممكن نیست. هگل تصریح می­كند كه صورت معقول، همان قلب چیزهاست و آنها را چنان كه هستند می­سازد. بنابراین تشكیل شدن صورت معقول یك شئ، آگاه شدن از آن است [نه ساختن آن]. ما وقتی به نقد چیزی اقدام می­كنیم یا راجع به آن حكمی ­می­رانیم، عملی ذهنی انجام نمی­دهیم و صرفاً فلان یا بهمان محمول را به آن نسبت نمی­دهیم؛ بلكه برعكس آن شئ را در صفت خاصی كه صورت معقول آن اعمال می­كند، نظاره می­كنیم .(Ibid:p.232) از این جا آن جملۀ معروف هگل در مقدمۀ كتاب فلسفۀ حق به ذهن متبادر می‌شود كه: «هرچه معقول است واقعی است و هرچه واقعی است معقول است» (Hegel, philosophy of right, 1967:P. 10) زیرا ساختۀ خودخواستۀ ذهن ما نیست؛ بلكه یافتۀ آن است و به عنوان جزئی از دلیل پیش گفته از ضرورت منطقی برخوردار است و بنابر همانی ذهن و عین، لحظه­ای از گسترش وجودی ایدۀ مطلق را تشكیل می­دهد. به نظر هگل عینیت حقیقی تفكر (Thinking) عبارت است از این كه اندیشه­ها، قطع نظر از آن كه اندیشه­های ما باشند، در عین حال باید ذات واقعی چیزها را تشكیل دهند و «عینی» هم  یعنی «ذات معقول شیء» (The thought apprehendedessence of the existing thing) كه در قبال اندیشۀ ما قرار دارد (Hegel, 1975:PP. 67-68). بدین ترتیب، كلی انضمامی ­برخلاف كلی انتزاعی از تحقق عینی برخوردار است (Baillie, 1991:PP. 222-25&231-32)

2.4ـ نسبت مفهوم كلی با فرد

از ملاحظات پیشین، نسبت میان كلی با فرد تا حدی روشن می‌شود. قدر متیقن این كه این  نسبت به صورت انطباق امری ذهنی با ما بازایی خارجی نیست و به عبارت دیگر، فرد در حكم مصداق كلی نیست. در فلسفۀ هگل نسبت كلی با افراد خود  بیشتر به صورت نسبت كل با اجزاء آن جلوه می­كند. كلیتی­اند امور و وحدتی كه تمام اجزاء را در برگرفته است و درواقع تمام آنها را در فرایند توسعۀ خود پدیدار می­كند. ایدۀ مطلق هگل كه از آن به ایدۀ الهی نیز تعبیر می­كند (ر.ك: همین نوشتار، ص 17) نمونۀ كامل كلی انضمامی است كه تمام اجزای  عالم را در برگرفته است و آن را  از بطن خویش می­پرورد. در این فرایند توسعه، چیزی از خارج به آن ضمیمه نمی‌شود و اصلاً ورای آن، خارجی وجود ندارد؛ بلكه آنچه را به نحو بالقوه دارد، بروز  می­دهد. بدین ترتیب افراد، مراحل و لحظات وجود كلی را تشكیل می­دهند و درواقع صرف تجلی و تظاهر آنند. كلی چون روحی حاكم بر آنها از نخستین لحظۀ تحقق فرد، حضور دارد و جهت تكامل آن كه جهت تكامل خود را مشخص می­كند؛ همانند درختی كه در مرتبۀ وجود هسته حضور دارد و هسته، لحظۀ نخست وجود آن را تشكیل می­دهد و سپس به سوی تحقق ریشه، تنه، شاخه­ها و برگها توسعه می‌یابد. بدین ترتیب، فرد تنها در ارتباط خود با كلی معنا می‌یابد؛ مثلاً هویت هسته در این است كه هستۀ درختی است و تحقق درخت را در پیش رو دارد. بنابراین كلی، جهت معقول و دلیل تحقق فرد است و درواقع دو نقش متافیزیكی و معرفت شناختی ایفا می­كند: نخست این كه اصل هستی فرد را تشكیل می­دهد؛ چنان­كه فرد، تعین و لحظه­ای از گسترۀ وجودی آن است و دیگر این كه شناخت فرد، قطع نظر از كلیت حاكم بر آن امكان ندارد؛ نظیر این كه دست بریده و جدا افتاده، دیگر حقیقتاً دست محسوب نمی‌شود و تنها در ارتباط با بدن است كه معنا می‌یابد. بنابراین كلی برایند اجتماع افراد نیست و بلحاظ وجودی، از آنها تأخر ندارد و ازاین­رو محصول انتزاع ذهن نیست؛ بلكه جهت معقول آنها را می­سازد و در واقع با خود جزئی كردن، فرد را پدید می­آورد. (Burbidge, 1995: PP.114-15). هگل این حالت را برای مفاهیمی نیز كه در قیاس با مقولات منطق، كلیات تجربی خوانده می­شوند، ثابت می­داند و در مقام ذكر مثال می­گوید: «اگر حیوانیت سگ را از آن جدا كنیم، گفتن این كه سگ چیست، ناممكن می‌شود. تمام اشیاء چنان كه وجود خارجی دارند، ماهیت ذاتی هم دارند. آنها زنده می­شوند و می­میرند، برمی­آیند و درمی­گذرند، اما بخش ذاتی و كلی آنها نوع است و این چیزی بسیار بیشتر از امر مشترك میان آنها است» (Hegel, Ibid:P. 37).

 

3- نتیجه

نظریه كلی انداموار هگل به واقع نظری بدیع است و او نخستین كسی است كه كوشید  تا آن را به نحوی درچیده و سنجیده ثابت نماید. هگل چون افلاطون كلی را واقعی و خودبنیاد می­داند؛ اما برای كلیات، جهانی مستقل در نظر نمی‌گیرد. به نظر او گرچه كلی شرط تحقق فرد است و بر آن تقدم دارد، این تقدم، عقلی و منطقی است، نه زمانی یا مكانی؛ یعنی اگر فرض كنیم كه اولین لحظۀ تحقق فرد همان لحظۀ تحقق كلی باشد، این فرد است كه به كلی وابسته است نه برعكس. صورت معقول یا كل انضمامی بلحاظ این كه دربردارندۀ فرد است و بر آن احاطه دارد، دیگر مسأله انطباق مفهوم ـ مصداقی درباره آن صدق نمی­كند و درواقع با تعریف معمول از كلی چندان وفق نمی­نماید. این مفهوم، بلحاظ همین شمول و فراگیری، به كلی سعی عرفانی- در عرفان و فلسفه اسلامی- شباهت دارد: اما در عین حال از آن متمایز است؛ زیرا كلی سعی عرفانی- وجود اتمی ­كه وجودات مادون و تجلیات خود را در بر گرفته است- نظر به این كه كمال است، دستخوش تحول و حركت تكاملی نمی‌شود؛ حال آن كه كلی انضمامی در فراگرد جزئیت یافتگی و فردشدگی همواره توسعه می‌یابد و به سوی تشخص و انضمامیت بیشتر پیش می­رود. در نظام اندیشۀ هگل، واقعیت در هر شكل و درجه­ای كه باشد، از نازل­ترین جزء آن تا ذهن متعالی اندیشه، یك كل یگانه و همان محتوای ایده و صورت معقول را تشكیل می­دهد. كلیت اندامواری كه اجزای آن در ارتباط با یكدیگر و كل معنا می­یابند. این كلیت و صورت معقول كه در حد نخستین مقولۀ منطق، یعنی مفهوم  هستی محض، حضور دارد و روند توسعه، آن را به سوی طبیعت و روح، هدایت می­كند، روح زندۀ واقعیت ـ و نظر به صرف گزارشگری فلسفه- روح فلسفۀ هگل را تشكیل می­دهد. واقعیت تنها از رهگذر همین صورت معقول است كه می‌تواند تحقق یابد و بلكه خود صورت معقول حقیقت وجود و ذات آن است كه نسبت به خود،  ظهور و تقرر می‌یابد. بدین ترتیب، فلسفۀ اصالت معنای (Idealism) هگل كه در فلسفۀ عصر جدید نهایت اصالت عقل (Rationalism) خوانده می‌شود، چیزی جز اصالت صورت معقول یا كلی انضمامی نیست (ر.ك مجتهدی،1377: صص 309،275،271). البته نظریۀ كلیات هگل تنها زمانی صورت قبول می‌یابد كه فلسفۀ او بتواند بر اشكالات جدی و مهمی كه در برابر روش دیالكتیك و  ساختار این نظام اندیشه مطرح است، فایق آید. اما در هر صورت نوآوری هگل در عرصۀ اندیشه و جسارت فلسفی او ارزشمند است.

 

منابع

الف- فارسی

1. ارسطو، متافیزیك، ترجمه: شرف الدین خراسانی، تهران، گفتار، چ اول، 1367.

2. استیس، و.ت، فلسفه هگل، ترجمۀ: حمید عنایت، تهران، امیركبیر، چ ششم، 1370.

3. افلاطون، جمهوری، ترجمۀ: فؤاد روحانی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ هفتم،1379.

4. باركلی، جرج، «مبادی علم انسانی»، در كتاب فلسفه نظری، گردآوری و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم،  1362.

5. بزرگمهر، منوچهر، فلاسفه تجربی انگلستان، تهران، انجمن حكمت و فلسفه، 1398 ه.ق، ج اول.

6. پلامتانز، جان. پتر دف، شرح و نقدی بر فلسفه سیاسی و اجتماعی هگل، ترجمۀ: حسین بشیریه، تهران، نشرنی، 1367.

7. ژیلسون، اتین، نقد تفكر فلسفی غرب، ترجمۀ: احمد احمدی، تهران، انتشارات سمت، 1380.

8. گارودی، روژه، در شناخت اندیشه هگل، ترجمۀ: باقر پرهام، تهران، آگاه، 1362.

9. مجتهدی، كریم، منطق از نظرگاه هگل، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1377.

10. هاملین، دیوید، تاریخ معرفت­شناسی، ترجمۀ: شاپور اعتماد، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1374.

11. هیوم، دیوید،  تحقیق درباره فهم انسانی، در كتاب فلسفه نظری، گردآوری و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم، 1362.

ب- عربی:

1. بدوی،عبدالرحمن، موسوعه الفلسفه، بیروت، المؤسسه العربیه للدراسات و النشر،1984،ج دوم.

2. سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومه، قم، دارالعلم، چ پنجم، 1366، جزء اول.

ج- انگلیسی:

1. Beiser, Frederick.C, Introduction: Hegel and the problem of  metaphysics, in: the Cambridge companion to Hegel, edited by frederick.C.Beiser, Cambridge, Cambridge university press, 1993.

2. Baillie, James.B, The Origin and significance of Hegel’s Logic, London and New Yourk, The macmillan Company, 1991.

3. Burbidge, Jahn. W, on Hegel’s Logic, New jersey, Humanities press, 1995.

4. Edward’s, paul, the Encyclopedia of philosophy, New Yourk, Macmillan publishing, Co and the free press, 1972. Vo. 8

5. Hegel, G.W.F, Phenomenology of mind, thranslated by G.B.Baillie, New Yourk and Evanston, Harper torchbooks the Academy library harper and Row

6. Hegel, G.W.F, Hegels’ Logic, translated by william wallace, Oxford and london, Oxford univerity press, 1975.

7. Hegel, G.W.F, Hegel’s Philosophy of mind, Translated by william wallace, Oxford, Oxford university press, 1976.

8. Hegel.G.W.F, Hegels’ philosophy of right, translated by T.M.Knox, London and Oxford and NewYourk, Oxford university press, 1967.

9. Hegel, G.W.F, Hegel’s Science of logic, Translated by W.H. Johnston and L.G.Struthers.Vol 2, London: George Allen and Unwin L.t.d and New York: The macmillan Company, 1961.

10. Inwood, M.J, Hegel, London and Boston and melborn and Henley, Routledge and Kengan paul, 1994.

11. Rockmore, Tom, On Hegel’s epistemology and contemporary philosophy, New Jersey, Humanities press, 1996.

پی‌نوشت:

1. این مقاله برگرفته از پایان نامه دكتری است كه با راهنمایی جناب آقای دكتر احمد احمدی صورت گرفته است.

2. استادیار دانشگاه ایلام

3.  verstand سطحی از آگاهی كه از عقل یا Vernunft كه یكسانی و نایكسانی را در وحدتی منسجم می­بیند، پائین تر است و تنها می‌تواند یكسانی یا نایكسانی را در نظر بگیرد.

ريکور: خاطره، تاريخ، فراموشي

 

خاطره، تاریخ، فراموشی

پل ریکور

 

سخن امروز من در موردِ «تاریخ، خاطره و فراموشی» است. قبل از هر چیز اجازه می‌خواهم چند کلمه دربارۀ دلیل این انتخاب بگویم. این انتخاب، هم دلایل شخصی دارد و هم دلایل عمومی. دلیل شخصی من از این‌جا ناشی می‌شود که من به نسلی تعلق دارم که شاهد فجیع‌ترین جنایات تاریخ بشر بوده است. جنایاتی که در اروپا در سال‌های 1932 تا 1945 به وقوع پیوست. این نسل امروز در حال اضمحلال است و مسألۀ مهم برای آخرین بازماندگان آن، دقیقاً ارتباط بین خاطره و تاریخ است. بین خاطرۀ آنان همچون آخرین و یا یگانه بازماندگان یک فاجعه و مورخین. منظورم از مورخین، افرادی هستند که خاطرۀ ما را به صورت اسناد قابل دسترس و به شکل تاریخ مستند می‌نویسند. بسیار معمول است که میان این تاریخ‌نگاران و کسانی که شاهد وقایع بوده‌اند، نزاعی درمی‌گیرد. همین نزاع‌ها هستند که توجه مرا به خود جلب کرده‌اند. بحث پیرامون این نزاع، فرصت مناسبی را در اختیار می‌گذارد تا ببینیم چه چیزی مشخصاً تاریخی است و به خاطره تعلق ندارد و چه چیزی را نمی‌توان از خاطره به تاریخ منتقل کرد. بنابراین فقط یک تجربۀ شخصی از تاریخ است که به ما اجازۀ فهم انتقادی از تاریخ را می‌دهد. خاطرۀ ما از اروپا در دورانی که این فاجعه به وقوع پیوست، به ما این امکان را می‌دهد که راجع به آن‌چه من در این‌جا «بیماری‌های خاطره» می‌نامم، بحث کنیم. واقعیت این است که گاهی از اوقات برای ما انسان‌ها مبارزه با خاطره کار مشکلی است. گاهی بیش از حد خاطره داریم، یعنی بیش از حد خفّت‌ها و ضعف‌ها را به یاد می‌آوریم، و گاهی نیز به طور مثال در کشور خودم فرانسه، با کمبود خاطره و افراط در فراموشی روبه‌رو هستیم. برای مثال به خوبی می‌بینیم فرانسویان می‌کوشند خاطرۀ دوران اشغال فرانسه توسط آلمان نازی و وقایع تاریخی جنگ الجزایر را فراموش کنند. زیرا برای آنان رویارویی با این خاطره‌ها و پذیرش آن‌ها دشوار است. بدین جهت در این‌جا باید از رویارویی با خاطره‌هایی سخن گفت که نه فقط یادآوری‌های عینی که زخم‌هایی جمعی و فردی هستند.

بعد از این مقدمۀ کوتاه، اجازه می‌خواهم چند کلمه‌ای در مورد رئوس مطالب صحبت امروز خود بگویم. ابتدا با شما در مورد مفهوم و موضوعِ «خاطرۀ جمعی» صحبت خواهم کرد؛ زیرا به نظرم تاریخ فقط خاطرۀ شخصی و فردی نیست، بلکه خاطرۀ جمعی نیز هست. خاطرۀ جمعی مفهوم ساده‌ای نیست، هر چند که آن را سهل و ممتنع می‌انگارند، از نظر عملی و نظری مشکل می‌توان آن را تبیین کرد و تعین آن در حوزۀ مفاهیم آسان نیست. این بخش نخست، زمینۀ سایر موضوع‌هایی را که مایلم به بحث بگذارم، فراهم می‌کند. در بخش دوم به مسألۀ «آسیب‌شناسی‌خاطره» خواهم پرداخت و این‌که تا چه حد قادر خواهیم بود مفاهیم روان‌شناختی را به زمینۀ تاریخ تعمیم دهیم. زیرا ما به همان اندازه از خفّت‌ها و زخم‌ها سخن می‌گوییم که در مورد درمان آن‌ها بحث می‌کنیم و برای این درمان از مفاهیم پزشکی و روان‌پزشکی و روان‌شناسی کمک خواهیم گرفت. پس از این دو مبحث مقدماتی، به موضوع اصلی بحث خود، یعنی نقش تاریخ به‌منزلۀ یک روش تحقیق علمی خواهم پرداخت و توجهی به مسألۀ تاریخ‌نگاری خواهم کرد، تا از این راه در مورد چگونگی برخورد با مسائل مربوط به خاطره صحبت کنم. در این قسمت از بحث خود به موضوع تاریخ به‌عنوان یک ابزار انتقادی توجه خواهم کرد و این‌که چگونه تاریخ به‌منزلۀ یک ابزار درمانی قادر است زخم‌های خاطره را التیام بخشد. در پایان صحبت به موضوع «فراموشی» خواهم پرداخت که همزمان دربرگیرندۀ تلاشی دوگانه است: تلاش برای جمع‌آوری خاطرات و تلاش برای درمان زخم‌های ناشی از آن.

خاطرۀ جمعی مفهوم پیچیده‌ای است، از جمله به این دلیل که در معنای مصطلح آن، به صورتی بدیهی به کار گرفته می‌شود. خاطره اساساً فردی است و خاطرۀ هر فردی با خاطرۀ فرد دیگر تفاوت دارد. فیلسوفی مانند لاک، حتی هویت شخصی را از طریق خاطره تبیین می‌کند. خاطرۀ یک وجدان را نمی‌توان به وجدان دیگری منتقل کرد و به این معنا، خاطره دارای سویه‌ای کاملاً شخصی است. دلیل دوم برای اثباتِ شخصی‌بودنِ خاطره این است که فقط خاطره است که به ما احساسِ گذشتِ زمان، فاصلۀ زمانی یا بهتر بگویم، عمق زمان را می‌دهد. کارکرد ویژۀ خاطره تنظیم یادها در بُعد گذشته و گذشتۀ سپری شده است، تا جایی که این یادها در تاریکی فراموشی محو می‌شوند. یکی دیگر از کارکردهای خاطره ایجادِ حس پیوستگی است. به این ترتیب، شخصی‌بودن، درکِ مفهومِ فاصله و عمق زمان و بالاخره حسِ پیوستگی، سه کارکرد خاطره را تشکیل می‌دهند. منظور از این حس پیوستگی، برقراری ارتباط بین جوانی و پیری است. همیشه می‌توان خاطرات پراکنده را تا حدی به هم نزدیک کرد که به صورت یک تصویرِ به‌هم‌پیوسته به نظر آید. می‌توان گفت که تاریخ همین پیوستگی را فراسوی خاطره و یادهای شخصی بازگو می‌کند. از ویژگی‌های خاطره ارتباطِ همیشگی آن با آینده است. ما باید همیشه تقابلی را که راینر کوسِلِک فیلسوف آلمانی، تقابل فضای تجربه و افق انتظارات می‌نامد، مدّنظر داشته باشیم. در یک چنین رابطه‌ای، خاطره در قطبِ مقابلِ برنامه برای آینده قرار می‌گیرد. مفهومِ زمان بر تبادل میان کارکرد تعلق فرد به گذشته و ارتباط این گذشته با خاطره از سویی و از سوی دیگر تعلق فرد به آینده و توانایی او در تعیین وضعیت‌اش در آینده استوار است. از این دیدگاه، زمان حال کمتر به صورت لحظه‌ای منقطع از گذشته و آینده و بیشتر به صورت حلقۀ ارتباطی زنده در سیر مداوم زندگی مطرح می‌شود. حلقه‌ای که آن‌چه را که به تازگی رخ داده و نیز به زودی رخ خواهد داد، دربرمی‌گیرد. در این‌جا لازم است بین «لحظه» در معنای ریاضی آن و «حال» که باید آن را همچون مقیاس تداوم زمان از گذشته به آینده دانست، تفاوت قائل شد. خاطره، یعنی آن‌چه به نظر می‌آید به گذشته‌های دور تعلق دارد، به لطف همین پیوند با آینده و حال، نقشِ جهت‌دهنده به زمان را ایفا می‌کند. زمان جهتی از گذشته به سوی آینده دارد و خاطره، جهت‌مندی زمان را از گذشته به آینده در جهان تضمین می‌کند.

اما، اگر خاطرۀ شخصی از چنین ویژگی یا امتیازی برخوردار است، تا چه حد ما مجاز هستیم از مفهومی به نام «خاطرۀ جمعی» صحبت کنیم؟ در این‌جا مایلم از موریس هالبواکس نویسنده و جامعه‌شناس فرانسوی اول قرن بیستم یاد کنم. نویسنده‌ای که کتابش تحت عنوان «خاطرۀ جمعی» پس از مرگ فجیعش در سال 1944 در یکی از اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها، به چاپ رسید. هالبواکس برخلاف عقیدۀ متداول که خاطرۀ جمعی را امری بدیهی می‌شمارد، به این موضوع به گونه‌ای عمیق توجه و جنبه‌های مهمی از آن را مطرح کرده است. هالبواکس این واقعیت را یادآور می‌شود که علی‌رغم شخصی‌بودنِ خاطره، ما آن را با دیگران تقسیم می‌کنیم. خاطره‌ای که به اشتراک گذاشته می‌شود، مقامی اجتماعی می‌یابد. اگر منِ نوعی می‌توانم خاطراتم را بازگو کنم به این دلیل است که بازگوکردن یک عملِ اجتماعی است، عملی اجتماعی که آناً خاطرۀ یکی را به خاطرۀ دیگری متصل می‌سازد و چیزی را سبب می‌شود که می‌توان آن را «تبادلِ خاطره» نامید. یعنی همان چیزی که فیلسوف آلمانی دیگری آن را «پیچیدگی خاطره» می‌نامد. به عبارت دیگر، ما به حکایاتی تعلق داریم که به لطف بازگوکردنِ‌شان، گویی برای‌مان به صورت جمعی رخ می‌دهند. بنابراین، عملِ بازگوکردن اولین حلقۀ ارتباطی میان خاطرۀ فردی و جمعی است. نشانه‌های دیگری نیز از خاطره به‌عنوان «مایملک جمعی» وجود دارد. مثلاً اکثر خاطرات ما خاطراتی شخصی نیستند، بخشی از این خاطرات را از دیگران شنیده‌ایم و یا در خانواده فراگرفته‌ایم. این خاطره‌ها به حکایت تاریخی جامعه‌ای تعلق دارند که من عضوی از آن می‌باشم. پس ما در این‌جا با نظامی اجتماعی سروکار داریم که منابعی را که چارچوب این خاطرات را تشکیل می‌دهند، در اختیار ما می‌گذارد. در این‌جا می‌توان از جشن‌ها، بزرگداشت‌ها و یادبودهایی سخن گفت که به تجلیل از خاطرۀ جمعی می‌پردازند. همچنین می‌توان گفت که اجتماعات گوناگونی که ما به آن تعلق داریم، مثلاً اجتماع سیاسی یا اجتماع آکادمیک، هر یک دارای خاطرۀ خاص خود هستند.

بنابراین، ما می‌توانیم تمامی مشخصه‌های خاطره همچون تجربه‌ای شخصی را برای خاطرۀ جمعی قائل شویم. از این رو می‌توان همان نقشی را که خاطرۀ فردی در ایجاد عمق برای زمان ایفا می‌کرد برای خاطرۀ جمعی نیز قائل شد. نهادهای سیاسی مثال خوبی در این زمینه در اختیار می‌گذارند. نهادهایی وجود دارند که طول عمرشان بیش از طول عمر افراد است. از این رو خاطرۀ جمعی نهادهایی اجتماعی که من به آن تعلق دارم خاطرۀ فردی مرا گسترش می‌دهد. همان‌طور که هالبواکس می‌گوید، بسیاری از خاطرات شخصی من از طریق خاطرات جمعی به نسل‌های بعدی منتقل می‌شوند. مقولۀ نسل‌های پی‌درپی برای فهم پیوند خاطرۀ جمعی و خاطره فردی خیلی مهم است. من خود به خاطر دارم که پدربزرگم داستان‌هایی را از وقایع اواخر قرن نوزدهم اروپا برایم بازگو می‌کرد و این خود نشان می‌دهد که خاطره قابل انتقال و قابل تعلیم است و هر نسلی قادر به انتقال خاطرات خود به نسل دیگر است. بالاخره می‌توان گفت که حس هویتی که به خاطرۀ شخصی تعلق دارد قابل انتقال به نهادهای اجتماعی است و در مقابل می‌تواند هویت آن‌ها را نیز بگیرد. مفهوم هویت جمعی نهادی همچون دانشگاه محصول این تبادل خاطرات جمعی و فردی است.

حال که به تبیین مفهوم خاطرۀ جمعی دست یافتیم، باید در مورد کارکرد آن از خود سؤال کنیم. شکی نیست که این مفهوم، اساسِ کارکردی مستحکمی دارد. در این‌جا می‌خواهم از مفهومی که استادم هوسرل تبیین کرده است استفاده کنم. هوسرل بر این نظر است که از طریق ارتباطی که «فاعل‌ها» (Subjects) به میانجی «فرایندهای میان‌فاعلی» (Intersubjectivity) برقرار می‌سازند و از طریق عینیت‌بخشی به آن، چیزی پدید می‌آید که هوسرل شخصیت نوع عالی یا نوع دوم می‌نامد. در برخورد با پدیدۀ کشور که «او» را مانند انسان به اسم خاص می‌نامیم، با نوعی فردیت جدید و از نوع دوم مواجه هستیم. اما هرگز نباید فراموش کرد که این فردیت فقط به قیاس این چنین نامیده می‌شود و نباید انسجام بیش از اندازه‌ای را برای این فردیت‌های نوع دوم قائل شویم. همیشه باید به یاد داشته باشیم که اگر این مجموعه‌ها همچون نهادهای اجتماعی وجود دارند به این دلیل است که خاطره‌های فردی مقدّم بر آن‌ها وجود داشته‌اند و به تبادل با یکدیگر پرداخته‌اند تا این خاطرات جمعی از انسجامی برخوردار و در آرشیوها نگهداری شوند. حال که به مفهوم آرشیو رسیدیم، برای گذر از خاطره به تاریخ آمادگی پیدا کرده‌ایم. قبل از آن‌که به تاریخ بپردازیم، مایلم یک‌بار دیگر به اهمیت روند انسجام خاطرۀ جمعی تأکید کنم، چرا که اگر این روند را در نظر داشته باشیم، یعنی فراموش نکنیم که این انسجام نتیجۀ عینی‌شدنِ تبادل خاطرات فردی در فضای ویژه‌ای است، می‌توانیم خود را از نتایج شوم پدیده‌هایی همچون ناسیونالیسم محافظت کنیم.

در بخش دوم صحبت، مایلم مفاهیمی را که از حوزۀ روان‌شناسی یا کلی‌تر بگویم پزشکی عاریت گرفته‌ام در ارتباط با خاطره به کار ببندم. به محض این‌که از مفاهیمی همچون «شکنندگی» و «آسیب‌پذیری» در زمینۀ اجتماعی یا در مورد یک کشور یا نهاد اجتماعی صحبت می‌کنیم، اولین مقوله‌ای که به ذهن‌مان می‌آید، مقولۀ «زخم» است. مثلاً می‌گوییم بدنی از بیرون یا از درون زخمی شده است و آسیب‌پذیری در واقع چیزی جز در معرض زخم قرار گرفتن نیست. در این‌جا مایلم پیشنهاد کنم که بار دیگر مفاهیمی را که برای موارد فردی تعبیه شده است، در حوزۀ بحث اجتماعی به کار ببندیم، به همان صورت که از مفاهیم زمان و عمق و تداوم که از ویژگی‌های خاطرۀ فردی بود، برای فهم خاطرۀ جمعی سود جستیم. در این‌جا مشخصاً از سه مقالۀ فروید نام می‌برم. در مقالۀ اول که در سال 1911 با عنوان «یادها، اجبار به تکرار و تعامل» به چاپ رسید، فروید به تجربه‌ای که خود همچون روان‌شناس با آن روبه‌رو بوده است، اشاره می‌کند. فروید از بیمارانی صحبت می‌کند که با تکرار خاطرات مشخصی از دوران کودکی خود، از درمان‌شدن اِبا داشتند. گویی این تکرار، آنان را از مسئولیت زندگی به‌مثابۀ یک فرد آزاد مبرّا می‌کرد. با توجه به این تجربه است که فروید به تناقض میان دو مفهوم اجبار به تکرار و خاطره اشاره می‌کند. از دیدگاه فروید در این اجبار به تکرار نوعی مقاومت در مقابل خاطره وجود دارد، و در این‌جا فروید از نقش بیمار در درمان خود از طریق تعاملِ خاطره صحبت می‌کند و اشاره می‌کند که اجبار به تکرار همواره علیه خاطره قد علَم می‌کند. بنابراین فروید در این مقاله خاطره را به‌عنوان نوعی عمل معنی می‌کند و در پایان مقالۀ خود می‌نویسد که بیمار یک عنصر منفعل نیست؛ زیرا با پذیرشِ درمان و قرارگرفتن در مقابل روانکاو، خود فعال است. لَکان روانکاو معروف فرانسوی نیز از مفهوم «مفسّر» سخن می‌گوید و اشارۀ او به کسی است که خود تمامی کار درمان را انجام می‌دهد. به گفتۀ لَکان خاطره یک فرآیند منفعل نیست، هر چند که گاهی می‌توان از خاطرۀ غیرارادی صحبت کرد، ولی آن‌چه که می‌باید برای درمان خاطرۀ زخمی انجام داد، چیرگی بر آن است در مقابل اجبار به تکرار.

مقالۀ دیگری از فروید که مایلم در این‌جا از آن صحبت کنم، «عزا و افسردگی» نام دارد. ما به طور معمول، مفهوم عزا را در معنای منفی آن به کار می‌بریم؛ عزا برای ما عبارت از رنج و دردی است که با ازدست‌دادنِ یکی از دوستان یا نزدیکان خود دچار آن می‌شویم. ولی فراموش نباید کرد که عزا فقط دردکشیدن نیست. عزا از دیدگاه فروید، عملِ پذیرشِ ازدست‌رفتنِ یک فرد است؛ یعنی عملِ جداکردنِ تدریجی خود از موضوعِ ازدست‌رفته و سپس دوباره گنجاندن آن به‌عنوان موضوعی زنده که با منِ نوعی در مرحلۀ «پیش‌ـ‌آگاهی» در آشتی قرار می‌گیرد. جالب توجه است که فروید در این‌جا از کلمۀ Versunung استفاده می‌کند که یک معنای دینی تلویحی نیز دارد و به کار بردن آن از سوی فرد غیردینی چون فروید عجیب است و بی‌شک از تعلیم و تربیت یهودی او ریشه می‌گیرد. بنابراین از نظر فروید عزا، آشتی با ازدست‌رفته است که به صورت موضوعی درونی مطرح می‌شود. پس در حقیقت، عزا خود نوعی آشتی با ازدست‌رفتگی است. در این‌جا باید اشاره‌ای به مفهوم «عمل» بکنم. تا این مرحله از گفتارمان، کلمۀ عمل را به دو گونه استفاده کردیم: «عملِ خاطره» و «عملِ عزا».

سومین مقاله از فروید که در این‌جا به آن باید اشاره کرد، مقاله‌ای است که او با شروع جنگ جهانی اول در مورد غریزۀ مرگ نوشت. فروید در این دوران نامه‌های زیادی در این باره به اینشتین نوشت و دربارۀ آن‌چه خود «آیندۀ مرگ» می‌نامید صحبت کرد. اشارۀ فروید در این نامه‌ها به این مطلب است که صلح پدیده‌ای طبیعی نیست، بلکه نتیجۀ کاری است علیه غریزۀ مرگ و به‌ویژه علیه فرهنگ مرگ که در همۀ انسان‌ها وجود دارد. به گفتۀ فروید آغاز کردنِ یک جنگ، آسان ولی پایان دادن به آن دشوار است. همان‌طور که می‌دانید بسیاری از کشورهای جهان، امروزه از این ناتوانی برای پایان دادن به جنگ رنج می‌برند. آن‌چه که اکنون در یوگسلاوی سابق شاهد آن هستیم، همین پدیدۀ ناتوانی در پایان دادن به جنگ است. ما هر روز در تلویزیون زنانی را می‌بینیم که برای دوستان و نزدیکانی که از دست داده‌اند، گریه و شیون می‌کنند ولی جنگ کماکان ادامه دارد. بی‌شک پدیدۀ رنج‌بردن خود به نوعی موجب برانگیختن روحیۀ جنگی افراد می‌شود. پس می‌توان گفت پدیده‌ای وجود دارد که اگر نام آن را عشق به مرگ نگذاریم، غریزۀ مرگ است که خود مولّد فرهنگ مرگ می‌باشد. بدین صورت برای بار سوم با نوعی «عمل» روبه‌رو هستیم و به نظر من عملی که فرهنگ مرگ را به وجود می‌آورد، خود نتیجۀ پیوند میان «عملِ خاطره» و «عملِ عزا» است.

در این‌جا به بخش اصلی سخن خود می‌رسیم که در مورد کارکرد تاریخ است. در زبان انگلیسی، آلمانی و فرانسوی کلمۀ تاریخ برای بازگوکردنِ دو پدیده استفاده می‌شود: از سویی تاریخ عبارت است از آن‌چه که اتفاق می‌افتد، یعنی تسلسل اتفاقات و از سوی دیگر، تاریخ به معنای گفتار در مورد این اتفاقات است. دلیل وجود همان کلمه برای بازگوکردن دو پدیده در زبان‌های اروپایی به‌منزلۀ ضعف زبانی نیست، بلکه به عکس نشان از همانندی موجود در این دو معنی از تاریخ است. در این‌جا منظور از تاریخ هم تاریخ‌سازی است و هم تاریخ‌نویسی. من در آخر بحث خود به این مطلب اشاره خواهم کرد که تاریخ‌نویسی تا چه اندازه به ادامۀ تاریخ کمک می‌کند. به این دلیل که کسی که تاریخ را می‌نویسد، خود متعلق به موضوع علمی است که با آن سروکار دارد. به نظر من یک فیزیکدان به‌عنوان یک موضوع فیزیکی با علم فیزیک روبه‌رو نیست، ولی تاریخ‌نویس خود در درون تاریخ قرار گرفته است. به همین دلیل داشتن یک عملکرد انتقادی برای او کار مشکلی است. زیرا او هر بار می‌بایستی با بیرون‌ـ‌گذاشتنِ خود از موضوع کار خویش از تاریخ فاصله بگیرد. مشخصۀ کار تاریخ‌نویسی، همین عملِ فاصله‌گرفتن از تاریخ است. در این‌جا مورخ فقط از تاریخ به‌عنوان پدیده‌ای که در حال روی دادن است، فاصله نمی‌گیرد، بلکه از خاطره هم دور می‌شود.

مایلم در این‌جا در مورد همین فاصلۀ میان تاریخ و خاطره صحبت کنم. اکنون ببینیم این نقش انتقادی تاریخ چگونه ممکن است. اولین دلیل این امر، نقش روایتی تاریخ است. همان‌طور که گفتم خاطره خود یک روایت است؛ زیرا ما همیشه می‌توانیم خاطرات شخصی خود را برای دیگران تعریف کنیم. همچنین اشاره کردم که خاطرات جمعی نیز مجموعه‌ای از یادها هستند که به صورت روایات و جشن‌ها در اجتماع وجود دارند. بنابراین، «گفتن»، کارکردی روایتی دارد که مرتبۀ تاریخی را به مرتبۀ خاطره ربط می‌دهد. از این رو محتوای انتقادی کار تاریخی در درون چارچوب کارکرد روایتی شکل می‌گیرد. تاریخ با استفادۀ ویژه از کارکردِ روایتی، توانایی فاصله‌گرفتن از موضوع خود را می‌یابد. در این بخش از بحث شاید لازم باشد اشاره‌ای به معرفت‌شناسی تاریخی بکنیم. فکر می‌کنم که ما در سه مرحلۀ گوناگون به تاریخ می‌اندیشیم: در وهلۀ اول تاریخ عبارت است از مجموعه‌ای از داده‌ها که برخی درست هستند و برخی غلط. پس در این مرحله از بحث تاریخی ما با مسألۀ ابطال‌پذیری داده‌ها روبه‌رو هستیم. در این‌جا سخن از تاریخِ مستند است، یعنی دربارۀ آرشیو. در مرحلۀ آرشیو، تاریخ با مسألۀ خاطره روبه‌رو است. زیرا آرشیو عبارت است از خاطراتی که ضبط شده‌اند. ولی تاریخ بر مبنای ضبط خاطرات نیست، بلکه بر اساس خواندن آرشیوها شکل می‌گیرد. آرشیو نقطۀ حرکت کار تاریخی است، بنابراین مورخ فردی است که وقت خود را با آرشیوها می‌گذراند. در این مرحله از کارِ تاریخی که آن را تاریخِ مستند می‌نامیم، می‌توان از معیارهای پوپری ابطال‌پذیری استفاده کرد. برای مثال اگر دربارۀ یک کشتار تاریخی صحبت کنیم، در مورد صحت یا عدم صحت این دادۀ تاریخی می‌توان بحث کرد. ولی وقتی به مرحلۀ دوم از کار تاریخ‌نویسی می‌رسیم، کاربرد معیارهای پوپری عمل ساده‌ای نیست. در این مرحله، مورخ می‌کوشد تا داده‌هایی را که جمع‌آوری کرده، توضیح دهد. یعنی ارتباطی میان آن‌ها برقرار سازد. ولی طرق گوناگونی برای ربط دادن میان داده‌ها وجود دارد و تفاوت اساسی تاریخ به‌منزلۀ علم اجتماع و علوم طبیعی همچون فیزیک یا زیست‌شناسی در همین جا است. ما در این‌جا حداقل با دو یا سه کارکرد مختلف از مفهوم علیت روبه‌رو هستیم. زیرا وقتی از درست یا غلط بودن داده‌ها صحبت به میان می‌آید منظور داده‌هایی است که همچون داده‌های جمعیت‌شناسی یا اقتصادی قابل اندازه‌گیری هستند و تاریخ نیز در این مرحله به‌منزلۀ آزمایشگاهی است که در آن از ابزارهای اندازه‌گیری استفاده می‌شود. ولی ما راه‌های دیگری نیز برای جمع‌آوری داده‌های تاریخی داریم. برای مثال وقتی موضوع مورخ در مورد علل این و یا آن تصمیم‌گیری تاریخی چهره‌های سیاسی از خود سؤال می‌کند، به نوعی به بحث ماکس وبر دربارۀ دو نوع استفاده از مفهوم علیت نزدیک است. همان‌طور که می‌دانید ماکس وبر میان علیت در معنای فیزیکی آن و علیت به معنای دلیل، تفاوتی قائل می‌شود. حتی در مکتب فلسفۀ تحلیلی نیز بحث مفصلی در مورد نامشخص‌بودنِ معنای علیت وجود دارد. زیرا هر بار که ما سؤال «چرا» را مطرح می‌کنیم و از خود می‌پرسیم «چرا چنین موضوعی اتفاق افتاده است؟»، پاسخی که می‌دهیم یا در ارتباط با علل فیزیکی، اجتماعی و اقتصادی است، یا در چارچوب مجموعه‌ای از انگیزه‌ها قرار می‌گیرد. اکنون بپردازیم به ارتباط این دو معنا از علیت. یک مورخ دانا قابلیتِ ربط‌دادنِ انگیزه‌های اقتصادی، سیاسی و جمعیتی و رویدادها را دارد. در این‌جا باید از چارچوبی نظری که فرناند برودل برای تحقیق تاریخی فراهم آورده است و به آن نام‌های تاریخ درازمدت و تاریخ کوتاه‌مدت داده است، استفاده کرد. در نظام فکری برودل رویدادها بیانگرِ تاریخ کوتاه‌مدت هستند ولی منظور از تاریخ درازمدت، بحث در مورد نهادهای سیاسی و ساختارهای اجتماعی است. مطلب دیگری که باید به آن اشاره کرد، نحوۀ بازگوکردنِ رویدادها است. شکی نیست که هر رویدادی را می‌توان به گونه‌های مختلف بازگو کرد. بنابراین، اختلاف نظر همیشه میان مورخان وجود دارد که در زمینۀ تاریخ درازمدت بیشتر به چشم می‌خورد. برای مثال زمانی که در مورد مفهوم رنسانس صحبت می‌کنیم می‌توانیم بگوییم که رنسانس مفهومی است که مورخی ابداع کرده است ولی برای افرادی که در آن دورۀ تاریخی زندگی می‌کردند، این مفهوم به معنای امروزی آن وجود نداشته است. این مثال در مورد دوران جنگ سرد هم صحت دارد. پس می‌بینیم که نظم‌دادن به دوره‌های تاریخی درازمدت امکان‌پذیر است و ما می‌توانیم به پیروی از نویسندگان فرانسوی از آن به‌عنوان «روایت‌های بزرگ» سخن بگوییم.

بسی پیش می‌آید که راویان این روایت‌ها با یکدیگر اختلاف نظر دارند. به‌عنوان مثال به تفاسیری که دربارۀ انقلاب فرانسه وجود دارد می‌توان توجیه کرد. ژول میشله اعتقاد داشت که انقلاب فرانسه سال صفر دموکراسی در دنیای مدرن است. مورخانی هم هستند که اعتقاد دارند، انقلاب فرانسه دورۀ ارتباطی میان تشکیل دولت متمرکز نظام‌های سیاسی قدیم و امپراتوری ناپلئون بود. بنابراین یا از انقلاب فرانسه به معنای شروع جدیدی صحبت می‌شود یا به آن به‌منزلۀ یک فصل تاریخی نگاه می‌شود. مورخی چون فرانسوا فوره از انقلاب فرانسه به‌منزلۀ یک فصل تاریخی از تاریخ اروپا سخن می‌گوید و به همین دلیل عنوان کتاب او «اندیشیدن دربارۀ انقلاب فرانسه» است و نه بازگویی انقلاب فرانسه. پس می‌بینیم که مورخ در این‌جا با ابطال‌پذیری آرشیوها و رویدادها و یا توضیح اتفاقات با رجوع به علل و انگیزه‌های گوناگون سروکار ندارد، بلکه هدف او سنجش و ارزیابی معانی تاریخی است. موضوع اصلی بحث مورخان در این مرحله از کار تاریخی، موضوعِ معنی‌دار بودن است. ولی ما وقتی در مورد معنی‌دار بودن رویدادی تاریخی صحبت می‌کنیم، همواره باید از خود سؤال کنیم که این رویداد برای چه کسی دارای معنا است. به همین دلیل جداکردن عینیت گزارش تاریخی مورخان یونان قرن پنجم قبل از میلاد از فردیت تاریخی آنان کار مشکلی است. زیرا این مورخان همگی در آن شرکت داشتند. شاید به همین دلیل تاریخ‌نگاری یعنی نوشتن تاریخ، خود به پیوستگی مورخان کمک می‌کند. بنابراین می‌بینیم که مورخان از سه طریق در فرایند تاریخ‌نگاری قرار می‌گیرد و نه فقط در کار فردی خویش، بلکه در فرایند کلی تاریخ به‌منزلۀ رویدادها. این به‌ویژه در مورد تاریخ‌نگاری معاصر صحت دارد. ما امروزه در فرانسه با گروهی از مورخان سروکار داریم که در نهادی تحت عنوان «مؤسسه تاریخ دوران حال» فعالیت می‌کنند و مسائلی که در مورد آن به تحقیق می‌پردازند در وهلۀ اول، جنگ جهانی دوم است و سپس اتفاق مهمی که در اروپای امروز پس از سقوط دیوار برلین در شرف وقوع است. بنابراین ما در این‌جا با تاریخ مهم روبه‌رو هستیم: 1945 و 1989 که به نوعی تاریخ‌های بنیانگذار هستند. زیرا تولیدکنندۀ فرایند تاریخی جدیدی هستند. اختلاف بین این دو تاریخ در اروپا برای ما این است که 1945 شروع و 1989 پایان یک دورۀ تاریخی است. 1989، درعین‌حال آغاز دورۀ جدیدی است که هنوز از معنای مشخصی برخوردار نمی‌باشد. اما دقیقاً در همین مرحله است که مورخ نقش خود را در ارتباط با خاطره بازمی‌یابد، اما به چه صورت؟ مورخ در این‌جا برای درمان زخم‌های خاطره از رویدادها فاصله می‌گیرد و این عمل در مورد تاریخ حال نیز صادق است. وظیفۀ مورخ ایجاد تمایزی درون زمان حال است که از دیدگاه او دیگر زمان تجربۀ شخصی او نیست بلکه زمانی است که او با فاصله به آن می‌نگرد. به همین منظور مورخ به گذشته به‌عنوان گذشته می‌نگرد و نه به‌عنوان شبحی که بر زمان حال سایه افکنده است. اصطلاحی آلمانی هست که می‌گوید «گذشته‌ای هست که نمی‌خواهد بگذرد» و این آن گذشته‌ای است که در نقش شبح ظاهر می‌شود و همه جا هست و هیچ جا نیست. نه واقعاً به گذشته تعلق دارد و نه حقیقتاً به امروز و این قابلیتِ سایه‌افکنی گذشته بر حال دقیقاً همان معنایی است که فروید از مفهوم اجبار به تکرار می‌فهمید. زیرا اجبار به تکرار در حوزۀ خاطرۀ جمعی همان نقش گذشته به‌منزلۀ شبح سایه‌افکن را بازی می‌کند. عملکرد انتقادی تاریخ است که می‌تواند گذشته‌ای را که در شکل شبح ظاهر می‌شود، دور نگاه دارد و شبح را از سایه‌افکندنش برحذر دارد، یعنی آن‌که بگوییم: گذشته، گذشته است. این به معنای فراموش‌کردن نیست، بلکه به این معنا است که رابطۀ آن با زمان حال، در مقام گذشته است و نه به صورت بخشِ معلولی از زمان حال. زیرا شبح که در واقع متعلق به گذشته است مدعی تعلق به زمان حال می‌باشد. نتیجۀ دیگر این فاصله‌گرفتن همانا توانایی بازگوکردنِ دیگرگونۀ رویدادها است. این تمرین مهمی برای خاطره است که بتواند بپذیرد که یک واقعۀ مربوط به گذشته به طرق مختلفی بازگو شود. توضیح دیگرگون همان واقعه، کارکرد تاریخ در معنایی ثانوی است که از آن یاد کردیم. به این گونه است که ما می‌توانیم خود را از آن اجبار به تکرار رها کنیم و این دقیقاً برابر با «عملِ خاطره» است. و این تاریخدان است که ابزار لازم را برای تولید این «عملِ خاطره» در اختیار ما می‌گذارد. درعین‌حال می‌خواهیم از «عملِ عزا» نیز در همین رابطه صحبت کنم. اما فاصله‌گرفتن در این زمینه کار مشکل‌تری است. زیرا با اندیشیدن دیگرگون پیرامون وقایع، ما پیوند خود را با موضوع‌های ازدست‌رفته قطع می‌کنیم. همۀ ما در دورانی پیوندی را از دست داده‌ایم یا شاهد آن نزد دیگران و حتی دشمنان خود بوده‌ایم. مهم این است که بتوانیم زخم‌ها و دردهای دشمنان خود را از دریچۀ چشم خود آنان ببینیم و این وظیفه و مسئولیت مورخین است. مسأله در این‌جا فقط بازگوکردن به‌نحو دیگر نیست، بلکه بازگوکردن رویدادها از دیدگاهی غیر دیدگاه جامعه‌ای که مورخ به آن تعلق دارد. همان‌گونه که آشیل به هنگام بازگوکردنِ تاریخ نبرد سالامیس به عوض توصیف شادی یونانیان از پیروزی، غم شکستِ ایرانیان را می‌خورد. نکتۀ جالب توجه در این است که قهرمان داستان این تراژدی یونانی، در واقع دشمن او است. آشیل برای دشمن خویش اشک می‌ریزد. این توانایی شاعر در اشک ریختن برای دشمن، در نظر من بالاترین درجۀ همدردی با دشمن است که به جای تنفر از او می‌نشیند.

و اکنون مایلم دربارۀ مشکل‌ترین بخش این مبحث که همانا «فراموشی» است صحبت کنم. همان‌طور که حتماً توجه کردید، تا به این‌جا به جز زمانی که از مقالۀ فروید دربارۀ اجبار به تکرار صحبت کردم و کارکرد آن را همچون جایگزین‌کنندۀ خاطره به‌عنوان نوعی فراموشی یادآور شدم از کلمۀ فراموشی استفاده نکردم. اما مفهوم فراموشی به دقت بیشتری نیازمند است. زیرا فراموشی را می‌توان در معانی مختلف و حتی متضادی به کار گرفت. شکی نیست که فراموشی امری است اجتناب‌ناپذیر و حتی ضروری. زیرا خاطره‌ای که قابلیتِ فراموش‌کردن را نداشته باشد، خاطره‌ای است که توانِ بازگوکردنِ رویدادها را ندارد. بنابراین ما باید فراموش کنیم، وگرنه قابلیت بازگوکردن را نخواهیم داشت. و آن‌چه در مورد بازگوکردن در زندگی روزانه صحت دارد، در زمینۀ تاریخ نیز درست است. به عبارت دیگر، یک مورخ در مورد تمامی رویدادها صحبت نمی‌کند، بلکه او میان رویدادها به گزینش دست می‌زند و رویدادهایی را که برای او مهم‌تر هستند برمی‌گزیند. در این‌جا می‌بینیم که عبارت مهم‌تر در زمینۀ تاریخ مفهوم انتقادی پراهمیتی است. وقتی می‌گوییم مهم، باید از خود بپرسیم، مهم برای چه کسی؟ اما انتخاب به‌هرحال ضروری است و فراموشی خود نوعی انتخاب است. پس ما برای نوشتن تاریخ محتاج به انتخاب هستیم. فیلسوفی که بر مفهوم فراموشی تأکید کرده، نیچه است. نیچه در یکی از نوشته‌هایش به نام «تأمّلات نابهنگام» به هنگام بحث دربارۀ مسئولیت آگاهی تاریخی به دوره‌ای اشاره می‌کند که آلمانی‌ها از آن به‌منزلۀ دوران شکوفایی یاد می‌کنند و دائماً به بازآفرینی قهرمانان این دوران می‌پردازند. او از مسئولیت آگاهی تاریخی به‌منزلۀ همان سایه‌افکنی شبح گذشته صحبت می‌کند و از خاطره همچون عنصری که مانع برنامه‌ریزی است و به ما اجازۀ تصور داشتن آینده‌ای را نمی‌دهد. و دقیقاً زمانی که خاطره به ما اجازۀ تصور آینده را نمی‌دهد است که فراموشی ضروری است. در این‌جا به آن‌چه در آغاز این سخنرانی مطرح کردم، می‌رسم. در اول بحث، افراط خاطره نزد اقوام مختلف را یادآور شدم و نیز به عکس آن یعنی کمبود خاطره نیز اشاره کردم. حال باید به آن‌چه می‌توان سوء‌استفاده از مفهوم فراموشی یا به عبارت دیگر استفادۀ موهوم از فراموشی نامید، صحبت کرد. ما با این مسأله در اروپای غربی به‌ویژه در فرانسه در دورانی که پلیس فرانسه کمر خدمت به گشتاپو برای دستگیری و تحویل یهودیان این کشور به آلمان نازی بسته بود، مواجه هستیم. رویگردانی برخی از افراد از این واقعیت و نادیده‌گرفتن و ممانعت از تحلیل آن، نمونۀ بارزی از آن چیزی است که استفادۀ موهوم از فراموشی نامیدم. اینان نمی‌خواهند ببینند و در مقابل، این مسئولیت ما در قبال تاریخ و قربانیان این واقعه است که از فراموش‌شدنِ آن جلوگیری کنیم. باید دیدگاه قربانیان را از دیدگاهِ جلادان بازبشناسیم. به این معنا تاریخی وجود دارد که می‌توان به آن نام تاریخ قربانیان داد. این تاریخ به خاطرۀ ویژه‌ای نیاز دارد که همانا «خاطرۀ قربانیان» است و در نتیجه وظیفه‌ای را به ما محول می‌کند که همانا وظیفۀ فراموش‌نکردن است. شاید برخی به ما ایراد بگیرند که با این کار ما خود را زندانی آن شبحی کرده‌ایم که متعلق به گذشته است؛ ولی به نظر من این فراموش‌نکردنِ قربانیان رابطۀ دیگری با گذشته برقرار می‌کند. زیرا مفهوم اصلی در این‌جا، مفهومِ «بخشش» است. نه این‌که ما طلب بخشش برای قربانیان می‌کنیم بلکه از آنان بخشش می‌طلبیم. هر چند این طلب بخشش معنایی کلامی و مذهبی دارد، اما درعین‌حال دارای معنایی سیاسی نیز هست. زیرا برای هر کشوری این امر الزامی است که بتواند با قربانیانی که ضرورتاً آفریده است، روبه‌رو شود. همۀ کشورها در طول تاریخ خود قربانیانی را به جا گذاشته‌اند و باید از آنان بخواهیم که از بار بدهی ما بکاهند. این امر می‌تواند حاصلِ به‌کارگرفتنِ «فراموشی» باشد. مسأله در این‌جا فراموش‌کردنِ واقعیات نیست، بلکه تغییردادنِ معنای آن است. زیرا کارکردِ بخشایش ازبین‌بردنِ رویدادها نیست، بلکه برعکس نمی‌توان از طلب بخشش صحبت کرد اگر فجایع فراموش شده باشند. باید بین واقعیت رویدادها و بارِ آن‌ها به‌عنوان رویداد از سویی و بدهکاری همچون بُعد تاریخی از سوی دیگر، تفاوت قائل شد. چیزی که می‌توان آن را تقدیرزدایی از گذشته نامید، کارکرد فرعی تاریخ نیست بلکه شاید از جملۀ کارکردهای اساسی آن باشد. مورخین، نگهبانان گذشته به‌منزلۀ رویدادها هستند و نه پاسدار این گذشته همچون معنا. زیرا این معنا متعلق به همۀ شهروندان است. و این‌جا تاریخ‌نگار فقط یک عالِم نیست، بلکه شهروندی در میان سایر شهروندان است. تقدیرزدایی از گذشته به چه معنا است؟ به این معنا است که باید به رویدادهای گذشته بازگردیم، گویی که از آتیۀ این رویدادها بی‌خبر ایم. مثلاً وقتی راجع به انتخاب‌های فرانسوی‌ها یا آلمان‌ها در سال 1932 صحبت می‌کنیم نباید از این انتخاب‌ها همچون «ماقبل فاشیسم» نام ببریم. باید افرادی که در این دوران زندگی کردند را فقط همچون بازیگران آن دورۀ تاریخی دید و نه به‌عنوان افراد «ماقبل فاشیسم». ما نباید آن‌چه را که از آینده می‌دانیم بر گذشته منطبق سازیم. اولین کسی که از مفهوم تقدیرزدایی از گذشته صحبت کرد، ریمون آرون بود. او این مفهوم را به معنای شناخت امکانات رویدادها، آن گونه که توسط بازیگران هر دوره احساس شده است، به کار برد. بدین صورت می‌توان دید که در گذشته قول‌هایی داده شد که بدان وفا نشد و به این معنا گذشته، گورستان عهدهایی است که بدان‌ها وفا نشده است. این وظیفۀ مورخ است که این امکانات ازدست‌رفته و عهدهای وفا نشده را بازسازی کند. در این‌جا مورخ همچون شهروندی عمل می‌کند که آینده را بازمی‌گشاید، چرا که گذشته را بازگشوده است. بدین گونه، رویدادها به‌منزلۀ رویداد در نظر گرفته می‌شوند و مردگان همچون مردگان. اما معنای مرگ آنان روشن نشده است و تا آن هنگام که ما با ادامۀ تاریخ، کاری برای این خاطره نکنیم، ناروشن باقی خواهد ماند، یعنی تا آن هنگام که به لطف تاریخ به درمان خاطره نپردازیم.

 

× سخنرانی پروفسور پل ریکور در اسفند 1373 در پژوهشکدۀ حکمت و ادیان.

منبع: گفتگو، شماره 8، صص: 47ـ59.

ريکور: ایدئولوژی و اوتوپیا

ایدئولوژی و اوتوپیا(1)

پل ریكور(2)

ترجمه: احمد بستانی

 

چكیده: برای نخستین بار، ل. كارل ماینهام بود كه دو مفهوم ایدئولوژی و اتوپیا را در یك چارچوب تحلیلی و با رویكرد جامعه‏شناسی معرفت، مورد بررسی قرار داد. پل ریكور مؤلف مقاله حاضر می‏كوشد تا با نگاهی فلسفی، این بررسی را انجام دهد. از نظر مؤلف این دو مفهوم، دو بیان از حوزه‌ی خیالِ اجتماعی محسوب می‏شوند. رهیافت ریكور در نگارش این مقاله هرمنوتیك انتقادی (Hermeneutique critique) است. مؤلف نشان می‏دهد كه هر یك از این دو واژه دارای سه سطح معنایی هستند كه در امتداد یكدیگر قرار می‏گیرند و سپس می‏كوشد، با موازی قراردادنِ سطوح معنایی این دو مفهوم و توجه به اشكالِ آسیب‌دیده‌ی هر یك، به ارتباطی ژرف میان بنیادی‏ترین سطوح آنان دست یابد. وی معتقد است كه برای حل پارادوكس ایدئولوژی و اتوپیا باید میان آن دو رابطه‏ای دیالكتیكی برقرار نمود.

واژگان كلیدی: حوزه‌ی خیال اجتماعی، ایدئولوژی، اتوپیا، ماركسیسم.

 

مقدمه:

هدف من از نگارش این مقاله، این است كه دو پدیدۀ بنیادین را با یكدیگر مرتبط سازم. این دو پدیده دارای نقشِ تعیین‌كننده در شیوه‏ای هستند كه توسط آن، ما خود را در تاریخ جای می‏دهیم تا انتظارات معطوف به آینده، میراث سنت‌های گذشته و ابتكارات‌مان در زمان حال را به یكدیگر پیوند بزنیم. كاملاً واضح است كه ما به كمك تخیل ـ‌نه فقط تخیلِ فردی، بلكه تخیلِ جمعی‌ـ به این آگاهی دست می‏یابیم. اما آن‌چه به عقیدۀ من می‏تواند موضوع یك پژوهش جالب باشد، این است كه این حوزه‌ی خیالِ اجتماعی (l¨imaginaire social) یا فرهنگی ساده نیست، بلكه دارای ماهیتی دوگانه است؛ یعنی گاه در قالب ایدئولوژی و گاه در قالب اوتوپیا تحقق می‏یابد.

در این مسأله معمایی وجود دارد كه برای معلّمان، سیاست‌پژوهان، جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان و البته برای فلاسفه شایان توجه است. با این حوزه‌ی خیالی دوگانه می‏توان ساختار ذاتاً تعارض‏آمیز این حوزه خیال را لمس كرد. اما باید اعتراف كرد كه هر گونه تلاش در جهت هم‌اندیشی و فهم ایدئولوژی و اوتوپیا از طریق یكدیگر با مشكلات جدی مواجه خواهد بود. پیش از هر چیز، این‌كه هر یك از این دو قطب مورد بحث، اغلب پذیرای معنایی جدلی و گاه توهین‏آمیز بوده‏اند و همین امر مانع از درك كاركرد اجتماعی حوزه‌ی خیالِ جمعی بوده است. امّا این مشكل منتهی به مشكلی دیگر شده است. اگر می‏بینیم كه به سادگی می‏توان از این دو واژه در معنایی جدلی استفاده كرد، بدین خاطر است كه حتی برای جامعه‌شناسانی كه به توصیف‌های صِرف توجه نشان می‏دهند، هر یك از این دو واژه دارای وجهی مثبت و وجهی منفی و به بیانی دیگر دارای كاركردی سازنده و كاركردی ویرانگر هستند.

باز هم فراتر برویم. در پژوهشی صوری برای هر یك از این دو كاركرد ابتدا جنبه‏ای تقریباً آسیب‌دیده مطرح می‏شود، یعنی نخستین لایه‏ای كه در سطح به نظر می‏آید. ما معمولاً خواستار آن هستیم كه ایدئولوژی را همچون فرایندی تحریف‏گر و پنهان‌كننده تعریف كنیم كه از طریق آن به عنوان مثال موقعیت طبقاتی خود ـ‌و یا به وجهی كلی‏تر شیوه‌ی تعلق خود به اجتماعات گوناگونی كه عضوی از آن‌ها هستم‌ـ را از خود پوشیده می‏داریم. در این حالت ایدئولوژی صرفاً به یك دروغ اجتماعی یا بدتر از آن به توهمی تشبیه می‏شود كه حافظ موقعیت اجتماعی ما است؛ با همۀ امتیازها و بی‏عدالتی‌هایی كه ممكن است در آن باشد.

اما برعكس، ما معمولاً اوتوپیا را متهم می‏كنیم كه چیزی جز گریز از واقعیت نیست، یعنی گونه‏ای اوهام علمی كه در سیاست به كار می‏رود. ما همواره به انعطاف‏ناپذیری و سادگی طرح‌های اوتوپیایی اعتراض كرده و با به وجود نیامدن نخستین تمایلات لازم برای ادامه مسیر و نبود اراده كافی كه معمولاً لازمه هر كنشی است، آن را رد می‏كنیم. پس با این نگرش، اوتوپیا چیزی نیست جز شیوه‏ای از خیال‏پردازی در مورد كنش با احتراز از اندیشیدن در باب شرایط امكان تحقق آن در شرایط موجود.

تحلیلی كه من در این مقاله ارائه می‏دهم عبارت است از: سامان‌بخشیدن به معانی و كاركردهای مجزایی كه برای هر یك از دو وجه حوزه خیال اجتماعی، یعنی ایدئولوژی و اوتوپیا قائل شده‏اند و همچنین موازی قراردادنِ سطوح هر دوی آن‌ها با یكدیگر و در نهایت، جست‌وجوی ارتباطی عمیق‏تر در بنیادی‏ترین سطوح هر یك از آن‌ها با یكدیگر. بنابراین می‏خواهم تحلیلی از سطوح ارائه دهم كه هر بار ما را از سطحی‏ترین لایه به عمیق‏ترین آن رهنمون گرداند. كوشش من بر این است كه ساختاری واحد را در دو تحلیل موازی از ایدئولوژی و اوتوپیا حفظ كنم، تا راه برای تأملی در جهت ایجاد ارتباط‏های عمیق بین آن‌ها هموار گردد.

 

1ـ ایدئولوژی

در این قسمت از مقاله، می‏خواهم سه كاربرد مجاز از مفهوم ایدئولوژی را كه هر یك دارای میزانی از ژرفا هستند، مورد ارزیابی قرار دهم. اولین كاربرد آن ایدئولوژی به‌مثابه فرایند تحریف‏گر و پنهان‌كننده‌ی واقعیت است. من كار خود را با كاربرد این واژه در آثار ماركس جوان كه با نگارش «دست‌نوشته‏های اقتصادی‌ـ‌سیاسی 1844ـ1843» و به‌ویژه «ایدئولوژی آلمانی» (LIdéologie allemande) این مفهوم را رواج داد آغاز می‏كنم. لازم به ذكر است كه این واژه، از فلاسفه‌ی بسیار محترمی ـ‌كه در فرانسه خود را ایدئولوگ می‏خواندند و وارث كندیاك(3) بودند‌ـ به عاریت گرفته شده است. نزد آنان ایدئولوژی تحلیلی است از اندیشه‌هایی كه توسط روح بشری شكل گرفته‏اند. ناپلئون این ایدئولوگ‌های بی‌آزار را متهم نمود كه تهدیدی برای نظم اجتماعی به شمار می‏روند و همو بود كه معنایی توهین‏آمیز به این واژه بخشید. شاید بتوان هر جا كه مفهوم ایدئولوژی به ابتذال كشیده شده است، افرادی مانند ناپلئون را مسئول آن دانست؛ به‌هرحال، این مسأله بحث فعلی ما را تشكیل نمی‏دهد.

نكته قابل توجه این است كه ماركس جوان از طریق استعاره‏ای كوشید منظور خود از واژه‌ی ایدئولوژی را بیان كند. او از استعارۀ وارونه‌شدنِ تصویر، كه نخستین مرحلۀ ظهور عكس در اتاق تاریك است، استفاده نمود. پس نخستین كاركردی كه به ایدئولوژی نسبت داده می‏شود، ایجاد تصویری وارونه از واقعیت است. این استعاره به چه معنا است؟ كاربردی خاص و استعمالی فراگیر از آن نزد ماركس قابل مشاهده است. كاربرد خاص آن، كه گرفته شده از فویرباخ است، درنظرآوردن دین به‌مثابه تحریف و پنهان‌سازی واقعیت می‏باشد. فویرباخ در كتاب «سرشتِ مسیحیت» (Essence du christianisme) ادعا می‏كند كه در مذهب، ویژگی‌هایی ـ‌یا به بیان خود او محمولاتی‌ـ كه به فاعل بشری تعلق دارند به یك فاعل الاهی خیالی فرافكنی می‏گردند، به گونه‏ای كه محمولات الاهی فاعل بشری به محمولات بشری یك فاعل الاهی تبدیل می‏شوند.

ماركس در این وارونگی، الگویی را برای تمام وارونگی‌های از سنخ ایدئولوژیك مشاهده كرد. بدین معنا نقد مذهب نزد فویرباخ الگوی مثالی و پارادایمی برای تفسیر استعاره تصویر وارونه در اتاق تاریك است. آن‌چه كه ماركس به طور خاص به این مطلب فویر باخ افزود، پیوندی است كه او بین بازنمودها و واقعیت زندگی ـ‌یا به قول خود او پراكسیس‌ـ برقرار می‏سازد.

به این ترتیب، گذار از معنای محدود واژه‌ی ایدئولوژی به معنای موسّع آن صورت می‏گیرد. بر طبق این معنا در بدو امر، زندگی واقعی انسان‌ها وجود دارد كه همان پراكسیس آن‌ها است، و سپس بازتابی از این زندگی در تخیل آن‌ها به وجود می‏آید كه همان ایدئولوژی است. بدین ترتیب ایدئولوژی روندی عام است كه طی آن، فرایند زندگی واقعی ـ‌پراكسیس‌ـ توسط تصوری خیالی كه انسان‌ها از آن می‏سازند، تحریف می‏شود.

بنابراین می‏بینیم كه چگونه عمل انقلابی خیلی سریع با نظریه ایدئولوژی پیوند می‏خورد. اگر ایدئولوژی تصویری تحریف‌شده از واقعیت و شكل وارونه و كتمان‌شده‌ی آن باشد، باید كسی كه روی سرش راه می‏رود را بر روی پاهایش بازایستاند و پس از هگل افكار آسمان خیال را بر زمین پراكسیس نشاند. این‌جا است كه ما به نخستین تعریف از ماتریالیسم تاریخی برمی‏خوریم كه به هیچ روی مدعی نیست كه تمام امور را در بر می‏گیرد، بلكه صرفاً می‏خواهد عالم تصورات را دوباره به عالم واقع ـ‌پراكسیس‌ـ بازگرداند. در این نخستین دوره ماركسیسم، ایدئولوژی هنوز نقطه مقابل علم نیست؛ چرا كه علم به این معنا با كتاب «سرمایه» به وجود آمد.

بعدها هنگامی كه ماركسیسم به شكل نظریه درآمد و به‌ویژه نزد جانشینان ماركس در سوسیال‌ـ‌دموكراسی آلمان، ایدئولوژی دیگر صرفاً آن گونه كه ماركس جوان می‏پنداشت در مقابل پراكسیس قرار نمی‏گرفت، بلكه كاملاً در تقابل با علم تلقی شد، می‏توان فهمید چگونه این تحول تدریجی در معنای واژه صورت گرفته است. اگر بپذیریم كه ماركسیسم علم واقعی فرایند اقتصادی‌ـ‌اجتماعی است، در نتیجه این پراكسیس بشری است كه با ماركسیسم جایگاه علمی پیدا می‏كند و تصورات خیالی كه تمام تلقی‏های دیگر از حیات اجتماعی و سیاسی در آن جای دارند در تقابل با علم قرار می‏گیرند.

من در این‌جا بر آن نیستم كه مفهوم نخستین ماركس از ایدئولوژی را رد كنم، بلكه می‏خواهم آن را در ارتباط با كاركردی بنیادی‏تر و زیباتر از واقعیت اجتماعی و خود پراكسیس مطرح كنم. چرا نمی‏توان به این مفهوم نخستین ایدئولوژی اكتفا كرد؟ استعاره وارونگی به نوبه خود قادر نیست كه به اشكالی پاسخ گوید. اگر بپذیریم كه حیات واقعی ـ‌پراكسیس‌ـ در واقع و به درستی بر آگاهی و بازنمودهایش تقدم دارد، دیگر نمی‏توان توضیح داد چگونه حیات واقعی می‏تواند تصویری ـ‌و به طریق اولی تصویری وارونه‌ـ از خودش ایجاد كند.

این مطلب را نمی‏توان توضیح داد مگر این‌كه در خودِ ساختارِ كنش، واسطه‌ی نمادینی را مشخص كنیم كه خود بتواند منحرف باشد. به بیانی دیگر اگر كنش توسط حوزه خیال شكل نگیرد، معلوم نیست چگونه ممكن است از واقعیت تصویری كاذب زاده شود. می‏دانیم كه چگونه ماركسیست‌های ارتدكس در مفهوم آگاهی/ بازتاب [آگاهی به‌مثابه بازتاب] گرفتار شده‏اند كه چیزی جز تكرار استعاره قدیمی تصویر وارونه نیست. بنابراین باید فهمید كه حوزه خیال از چه حیث با خودِ فرایند پراكسیس هم‌گستره است.

بدین ترتیب، به مرتبه معنایی دیگری می‏رسیم كه در آن ایدئولوژی انگلی‌بودن و تحریف‌كنندگی‏اش كمتر از توجیه‌كنندگی‏اش است. خود ماركس وقتی بیان می‏كند كه افكار طبقه مسلّط، با ادعای جهان‌شمولی به افكار غالب تبدیل می‏گردد، به این معنا از واژه نزدیك می‏شود. به این ترتیب منافع خاص یك طبقه خاص، خود به منافع عام بدل می‏گردند. ماركس در این جا به پدیده‏ای اشاره دارد كه از مفهوم ساده‌ی وارونگی و پنهان‌سازی واقعیت، جالب توجه‏تر است و این پدیده همانا تلاش برای توجیه‌كردن است كه با خود پدیده‌ی تسلط در پیوند می‏باشد. این مسأله تا حد زیادی از مسأله طبقات اجتماعی فراتر می‏رود.

ما به‌ویژه از طریق تجربه‌ی پدیده توتالیتر، دریافتیم كه پدیده تسلط، به‌ویژه آن‌گاه كه در وحشت و ارعاب متجلی شود، پدیده‏ای گسترده‏تر و مهیب‏تر از مسأله طبقات و نبردهای طبقاتی است. هر تسلطی می‏تواند توجیه شود و این كار با تمسك و توسل جستن به مفاهیمی انجام می‏شود كه می‏توانند مدعی جهان‌شمولی باشند؛ یعنی مدعی باشند كه برای همه دارای اعتبار اند. بنابراین زبان دارای كاركردی است كه به این نیاز پاسخ می‏گوید و این همان فن خطابه است كه به اندیشه‏ها ظاهری جهان‌شمول می‏بخشد.

پیوند میان سلطه و فن خطابه از دیرباز پیوندی شناخته شده است. افلاطون احتمالاً نخستین كسی است كه به این نكته اشاره كرده كه هیچ مستبدی نیست كه یك سوفسطایی همرایی‏اش نكرده باشد. اِعمال زور و خشونت بدون اقناع میسّر نیست و این وظیفه هم به سوفسطائیان حكومتی سپرده می‏شود.

برای كشف این رابطه میان سلطه و خطابه، توسل به جامعه‏شناسی فرهنگ می‏تواند مفید واقع شود. این رشته نشان می‏دهد كه هیچ جامعه‏ای بدون هنجارها، قواعد و نظامی از نمادهای اجتماعی قادر به انجام كاركرد خود نیست و این نظام نمادها هم به نوبه خود قواعد فن خطابه را از گفتار یا منطق عامه مردم به دست می‏آورد. اما چنین گفتاری، چگونه می‏تواند به هدف خود كه همانا اقناع مردم است دست یابد؟ به وسیله استفاده دائمی از كنایه و مجاز و همچنین استعاره، هجو و طعنه، ایهام، تناقض‌گویی، اغراق و مبالغه.

مواردی كه برشمردیم همگی آرایه‏هایی هستند كه در نقد ادبی و برای فن بیان یونان و روم باستان كاملاً شناخته شده‏اند. احتمالاً نمی‏توان جامعه‏ای را تصور كرد كه بدون توسل به این خطابه‏های گفتار جمعی و كنایه و مجازها، تصوری از خود به عموم مردم ارائه داده باشد. هیچ نقطه ضعف و حتی وجه منفی‌ای در آن وجود ندارد، بلكه این عملكرد عادی گفتار است كه با كنش ـ‌همان كه ماركس آن را پراكسیس می‏خواند‌ـ آمیخته می‏شود.

چه هنگام می‏توان گفت كه خطابه و گفتار عمومی به ایدئولوژی بدل می‏گردد؟ به عقیده من، آن‌گاه كه در خدمت فرایند مشروعیت‌بخشی به اقتدار قرار گیرد. باید به این نكته توجه داشت كه در خطابه پیش از هر گونه نیرنگ یا پنهان‌سازی واقعیت، عملكردی وجود دارد كه هر چند پر از دام و حقه اما به‌هرحال ضروری و اجتناب‏ناپذیر است.

ماكس وبر در كتاب «اقتصاد و جامعه» (Economie et société) در آغاز قرن بیستم نشان داده است كه هر گروه اجتماعی توسعه‌یافته ضرورتاً به مرحله‏ای می‏رسد كه در آن، تمایزی بین حاكمان و اتباع ایجاد می‏شود و این رابطۀ نامتقارن ضرورتاً مستلزم خطابۀ اقناعی است. این كار صرفاً به خاطر محدودكردنِ كاربردِ زور در برقراری نظم است و هر نظامی كه به دنبال كنترل اجتماعی است، بدین معنا، متكی بر كاركردی ایدئولوژیك است كه هدف آن مشروعیت‌بخشیدن به ادعای وی مبنی بر در دست داشتن اقتدار است.

این امر نه فقط برای قدرت كاریزماتیك و قدرت مبتنی بر سنت، بلكه حتی برای دولت مدرن ـ‌كه وبر آن را دولت بوروكراتیك می‏خواند‌ـ هم صادق است. چرا این گونه است؟ زیرا همیشه برای یك نظام قدرت، ادعای مشروعیت از اعتقاد مردم به مشروعیت طبیعی آن فراتر می‏رود. در این جا شكافی وجود دارد كه باید پر شود؛ یعنی گونه‏ای ارزش افزوده در باور كه هر صاحب اقتداری باید آن را به هر صورت ممكن از زیردستانش بستاند.

وقتی از ارزش افزوده سخن می‏گویم به مفهومی اشاره دارم كه ماركس فقط برای روابط سرمایه و كار و بنابراین صرفاً در عرصه‌ی تولید اقتصادی به كار می‏برد، اما به عقیده من می‏توان آن را به طور كلی برای هر نوع رابطه سلطه به كار برد. هر جا صحبت از قدرت است، ادعای مشروعیت هم هست و هر جا ادعای مشروعیت باشد، توسل به معیارهای گفتار خطابی در جهت اقناع عموم وجود دارد.

این پدیده به عقیده من شامل سطح دوم پدیده‌ی ایدئولوژی می‏گردد. این سطح معنایی از مفهوم ایدئولوژی را من با مفهوم مشروعیت‌بخشی مشخص می‏كنم كه با سطح پیشین كه پنهان‌سازی واقعیت است تفاوت دارد. باز هم بر ماهیت این پدیده تأكید می‏كنم: می‏توانیم به آن، به دیده سوءظن بنگریم و احتمالاً باید هم همیشه بدان ظنین بود، اما نمی‏توان از آن اجتناب كرد. هر نظام اقتدارگرا به میزانی از مشروعیت نیازمند است كه فراتر از باور واقعی اعضای جامعه به آن باشد.

در این خصوص بحث از نظریه‏های قرارداد اجتماعی از هابز تا روسو جالب توجه خواهد بود. هر یك از این نظریه‏ها مستلزم زمان خاصی در تاریخ ـ‌اگرچه زمانی خیالی‌ـ هستند كه در آن جهشی صورت گیرد و به واسطه یك واگذاری اختیارات، از وضعیت جنگ به صلح گذر شود. لازمه این جهش ـ‌كه هیچ یك از نظریه‏های قرارداد قدرت توضیح آن را ندارند‌ـ تولد یك اقتدار و سرآغاز یك فرایند مشروعیت‌بخشی است. به همین خاطر است كه ما هیچ گونه دسترسی به این نقطه آغاز قرارداد اجتماعی نداریم.

این نقطه آغاز، هنگامی است كه یك نظم اجتماعی ـ‌به گونه‏ای كه شایسته این نام باشد‌ـ به وجود آید. ما صرفاً نظام‌های اقتداری را می‏شناسیم كه از نظام‌های اقتداری پیشین مشتق شده‏اند؛ اما هیچ گاه شاهد ظهور یك‌باره پدیده اقتدار نبوده‏ایم. اگر چه نمی‏توانیم پدیده اقتدار را به وجود آوریم، اما می‏توانیم دریابیم كه این پدیده باز هم بر چه پایه‏های عمیق‏تری استوار است. و این‌جا است كه سومین سطح، كه نشانگر عمیق‏ترین پدیده ایدئولوژیك است، خود را نشان می‏دهد و كاركرد آن به عقیده من یكپارچه‌سازی است، كه از كاركرد پیشین، یعنی مشروعیت‌بخشی ـ‌و به طریق اولی از كاركرد نخست، یعنی پنهان‌سازی واقعیت‌ـ بنیادی‌تر است.

برای بیان منظور خود، مطلب را با استعمالی خاص از مفهوم ایدئولوژی آغاز می‏كنم كه كاركرد یكپارچه‌سازی به خوبی در آن هویدا است و آن عبارت است از: شعائر و مراسم یادبودی كه هر جماعتی به وسیله آن‌ها وقایعی كه بنیادگذار هویت خود می‏داند را در یاد خویش زنده می‏كند. بنابراین ایدئولوژی در این‌جا ساختاری نمادین از حافظه‌ی اجتماع است. شاید جامعه‏ای نتوان یافت كه با وقایع آغازینی كه بعدها مبدأ پیدایش آن جامعه محسوب می‏گردند، نسبتی برقرار نساخته باشد.

منظور من پدیده‌هایی مانند اعلامیه استقلال آمریكای شمالی، اشغال زندان باستیل در انقلاب فرانسه و همچنین انقلاب اكتبر روسیه كمونیستی است. در تمام موارد یاد شده، یك جماعت خاص با زنده نگاه‌داشتنِ یاد یك واقعه‌ی بنیادگذار با ریشه‏های خود حفظ رابطه می‏نماید.

نقش ایدئولوژی در این مورد چیست؟ اشاعه این باور است كه این وقایع بنیادگذار، حافظه اجتماع و از طریق آن حتی هویت یك اجتماع بشری را شكل می‏دهند. همان گونه كه هر یك از ما در سرگذشتی كه مربوط به خودش است، هویت خویش را بازمی‏یابد، به همان ترتیب در مورد جامعه هم همین رأی صادق است، با این تفاوت كه ما در جامعه با وقایعی به خودْ هویت می‏بخشیم كه تجربه و خاطره‌ی شخصی ما نیستند؛ بلكه مربوط به معدود افرادی اند كه در بنیادگذاری این خاطرات نقش داشته‏اند.

پس این همان كاركرد ایدئولوژی است كه در خدمت تقویتِ خاطره جمعی قرار می‏گیرد تا ارزش آغازین وقایع بنیادگذار به باور تمام اعضای گروه تبدیل شود. بنابراین عملی كه باعث بنیادگذاری هویت اجتماع شده، نمی‏تواند به طور مداوم تكرار و تجدید شود و در یادها زنده بماند مگر با تفسیری كه از آن به گونه‏ای مستمر انجام شده و آن را بازسازی كند، تا آن واقعه‌ی بنیادگذار به صورت ایدئولوژی در وجدان گروه منعكس شود.

احتمالاً هیچ گروه اجتماعی ـ‌خواه یك طبقه یا یك قوم‌ـ را نمی‏توان یافت كه چنین رابطۀ غیرمستقیم و معنابخشی با واقعۀ آغازین و بنیادگذار خود نداشته باشد. این نمونه ویژه از رابطه میان زنده نگه‌داشتن خاطره و واقعۀ آغازین از طریق بازنمودی ایدئولوژیك به سادگی قابل تعمیم است.

هر گروه اجتماعی، برای این‌كه پابرجا بماند و دوام و قوام خویش را حفظ نماید، باید تصویری ثابت و ماندگار از خویش ارائه دهد. این تصویر بیانگر عمیق‏ترین سطح پدیده ایدئولوژی است.

اما فوراً مشاهده می‏شود كه این سطح اساسی كه با سیری معكوس به آن رسیدیم، تداوم نمی‏یابد مگر از مجرای دو سطح دیگر. به بیان دیگر، كاركرد یكپارچه‏سازی در امتداد كاركرد مشروعیت‌بخشی و آن هم به نوبه خود در امتداد كاركرد پنهان‌سازی واقعیت قرار می‏گیرد. برای توضیح در این‏باره، دوباره به مثال خود برمی‏گردیم؛ یعنی تجدیدِ خاطره‌ی وقایعی كه پایه‌گذار وجود یك جماعت هستند. شور و شوق نسبت به این سرآغازها به سادگی تداوم نمی‏یابد، چرا كه خیلی زود آفاتی چون عرف، آیین‌پرستی و انگاره‌سازی با باورها آمیخته گشته و موجب مبتذل شدن یاد و خاطره می‏شوند.

تمام این مسائل، هنگامی پدید می‏آید كه ایدئولوژی مجبور شود صرفاً با تبدیل‌شدن به عاملی برای توجیه اقتدار، قدرتِ بسیج‌كننده‌ی خویش را حفظ كند تا آن جامعه بتواند در عرصۀ جهانی خود را به عنوان یك فرد واحد مطرح سازد. در نتیجه تجدیدِ خاطره به سادگی به احتجاجاتی قالبی و متحجرانه بدل می‏گردد. مثلاً در این صورت تأكید می‏كنیم كه در درون اجتماع ما باید مانند دیگران باشیم. اگر در نظر بگیریم كه از طریق چه ساده‌سازی‌هایی بعضاً خشن و ابتدایی و انگاره‌سازی‌های اغلب متكبرانه‏ای فرایندِ یكپارچه‌سازی در تداوم فرایندِ مشروعیت‌سازی قرار می‏گیرد، آن‌گاه می‏بینیم كه ایدئولوژی باز هم در جهت منفی تغییر ماهیت می‏دهد.

ایدئولوژی رفته‌رفته به یك چارچوب تفسیری ساختگی و اقتداری بدل می‏شود كه نه فقط نحوه‌ی حیات گروه، بلكه جایگاه آن در تاریخ جهان نیز در قالب آن تعبیر می‏شود. ایدئولوژی با تبدیل‌شدن به جهان‌بینی، در واقع به مجموعه قوانینی عام و جهان‌شمول بدل می‏شود كه با آن می‏توان تمام وقایع عالم را تفسیر نمود. رفته‌رفته این كاركردِ توجیه‌گر، اخلاق، دین و حتی علم را به خود آلوده می‏سازد. این نكته بسیار مهم كه ابداع ماركسیست‌های پس از ماركس است و توسط لنین مورد قبول واقع شده را از یاد نبریم كه باید از علم بورژوایی و علم پرولتاریایی، همچنین از هنر بورژوایی و هنر پرولتاریایی سخن گفت. این آلوده‌سازی ایدئولوژی، هیچ پدیده اجتماعی را سالم نمی‏گذارد. هابرماس در یكی از مشهورترین مكتوبات خود(4)، به خوبی خصلت ایدئولوژیك بازنمودهای علمی و تكنیكی كه ما از واقعیت به دست می‏دهیم را خاطرنشان ساخته است. این بازنمودها به این معنا ایدئولوژیك اند كه تنها دارای یك كاركرد هستند و آن هم دخل و تصرف و نظارت منفعت‌طلبانه است كه جایگزین تمام كاركردهای دیگر مانند ایجاد ارتباط، ارزش‌گذاری اخلاقی و تفكر مابعدالطبیعی و دینی می‏شود. در چنین موقعیتی تمام نظام اندیشه ما به یك باور جمعی معاف از انتقاد بدل می‏شود. اما این تحریف و تغییر ماهیت یافتگی ایدئولوژی، نباید موجب شود كه نقش مثبت، سازنده و سودمند ایدئولوژی در معنای بنیادینش را از نظر دور بداریم.

بار دیگر تكرار می‏كنم كه همیشه یك گروه، از طریق یك ایده و تصور آرمانی از خویش است كه می‏تواند موجودیت خویش را به خود بازنماید و همین تصور است كه در مقابل، هویت این گروه را تقویت و تحكیم می‏كند. انتقادی‏ترین و توهین‌آمیزترین تحلیل‌ها از پدیده ایدئولوژی مؤید این مطلب اند كه این تصور آرمانی دائماً به ایجاد چیزی می‏پردازد كه در واژگان روانكاوی دلیل‌تراشی (Rationalisation) خوانده می‏شود و تجلی آن را در آیین‏پرستی‌هایی كه در تمام جشن‌ها و مراسم رایج و مرسوم است، می‏توان مشاهده كرد. به فنون خطابی و گفتارهایی كه در مواجهه با مردم به كار می‏آیند، باید اندرزها، شعارها و كلیشه‏های كوتاه را افزود كه همگی از گفتار، سلاحی مخرب می‏سازند.

بنابراین، باید سطوح ایدئولوژی را در دو جهت در نظر بگیریم و هر دو را به یكسان بپذیریم. نخست این‌كه: توهم باطل بنیادی‏ترین پدیده نیست، بلكه شكلِ انحراف‌یافته‏ای از فرایند مشروعیت‌بخشی است كه آن هم به نوبۀ خود، در كاركرد یكپارچه‌سازی ایدئولوژی ریشه دارد و دیگر نظر مقابل به این مضمون كه هر گونه آرمان‌سازی ضرورتاً به تحریف، پنهان‌سازی واقعیت و دروغ بدل می‏شود.

 

2ـ اوتوپیا

چرا تحلیل پیشین ما از ایدئولوژی، تحلیلی موازی از اوتوپیا را می‏طلبد؟ به این دلیل اساسی كه سه كاركردی كه برای ایدئولوژی قائل شدیم، دارای یك ویژگی مشترك اند؛ هر سه، تفسیری از زندگی واقعی به دست می‏دهند و این همان چیزی است كه ماركس جوان كاملاً بدان پی برده بود. اما كاركرد تقویت واقعیت، ضرورتاً كاذب نمی‏باشد، بلكه از كاركرد مشروعیت‌بخشی و حتی كاركرد یكپارچه‌سازی قابل تفكیك نیست. همان گونه كه بیان شد، از طریق ایدئولوژی، یك گروه هویت خاص خویش را باور می‏كند. بدین ترتیب، ایدئولوژی در هر سه شكل یاد شده گروه اجتماعی را تقویت نموده و با فرارفتن از آن به نگهداری و محافظت از آن ـ‌همان گونه كه هست‌ـ می‏پردازد. آن‌گاه كاركرد اوتوپیا عبارت است از: فرافكندن خیال (تخیل) به خارج از واقع و در جایی دیگر، كه یك نامكان است. و این همان معنای اولیه واژه‌ی اوتوپیا است؛ یعنی جایی كه این‌جا نیست، مكانی دیگر كه یك ناكجاآباد است. در این‌جا، نه فقط از نا‌ـ‌مكان، بلكه از نا‌ـ‌زمان هم باید سخن گفت، برای این‌كه نه تنها برون‌بودگی مكانی اوتوپیا (مكانی دیگر) بلكه برون‌بودگی زمانی (زمانی دیگر) را هم در آن مشخص كنیم.

برای دركِ كاركردِ تكمیلی اوتوپیا، نسبت به ایدئولوژی باید سه معنا از اوتوپیا را به موازات معانی ایدئولوژی در نظر گرفت، اما این بار در جهت عكس یعنی از پایین به بالا. در واقع ساده‏تر این است كه نشان دهیم چگونه اوتوپیا در معنای بنیادینش، مكملِ ضروری ایدئولوژی در معنای بنیادینش است. اگر ایدئولوژی واقعیت را حفظ كرده و به آن تداوم می‏بخشد، اوتوپیا آن را از اساس مورد تردید قرار می‏دهد. در این معنا، اوتوپیا بیان تمام قابلیت‌های گروهی است كه خود را توسط نظم موجود سركوب‌شده می‏یابد. اوتوپیا نوعی تخیل‏پردازی است برای اندیشیدن به «دگربودگی» امرِ اجتماعی.

نگاهی به تاریخ اوتوپیاها نشان می‏دهد كه هیچ حیطه‏ای از زندگی در جامعه مورد غفلت اوتوپیا نبوده است. اوتوپیا رؤیایی است كه مناسبات خانوادگی، مالكیت اشیاء، مصرف كالا، سازماندهی زندگی سیاسی و حیات مذهبی همگی شكل و شیوه‏ای دیگر در آن پیدا می‏كنند. با این حساب، نباید متعجب شد كه اوتوپیاها همیشه طرح‌هایی ارائه می‏دهند كه هر یك با دیگری در تضاد اند. چرا كه وجه اشتراك تمام اوتوپیاها این است كه همگی بر كلیه‌ی اشكال نظم اجتماعی انگشت می‏نهند و نظم موجود هم ضرورتاً مخالفان گوناگونی دارد.

بدین ترتیب مثلاً در مورد خانواده با طیف وسیعی از اوتوپیاها مواجه ایم كه از پاكدامنی و عفت زاهدانه تا بی‌بندوباری، اشتراك و افراط در امور جنسی را در بر می‏گیرد. از حیث اقتصادی هم اوتوپیاها متنوع اند: از ستایش شدیدترین اَشكال ریاضت‌پیشگی گرفته تا توصیه به فزون‌خواهی و عیاشی. امر سیاسی هم از سوی خیال‏پردازی‌های آنارشیستی و هم با طرح‏ریزی نظام‌های اجتماعی سختگیرانه و اقتداری مورد حمله قرار گرفته است.

از نظر مذهبی اوتوپیا میان الحاد و خوش‌گذرانی، میان رؤیایی مسیحیتی نوآیین و رهبانیتی بدوی در نوسان است. جای تعجب ندارد كه ما نمی‏توانیم مفهوم اوتوپیا را بر اساس محتوایش تعریف كنیم و مقایسه میان اتوپیاها با یكدیگر راه به جایی نمی‏برد. چرا كه وحدت پدیده اوتوپیا نه از محتوای آن بلكه از كاركردش كه همواره جامعه‏ای جایگزین را پیشنهاد می‏كند، ناشی می‏شود. به همین خاطر است كه اوتوپیا افراطی‏ترین و قاطعانه‏ترین پاسخ، به كاركردِ یكپارچه‌سازِ ایدئولوژی است. «جای دیگر» و «دگربودگی» كه مربوط به اوتوپیا است، پاسخی قاطع به «این گونه بودن و نه به گونه‏ای دیگر» است كه توسط ایدئولوژی ـ‌اگر به ریشه‏های آن بنگریم‌ـ ترویج می‏شود.

حال اگر دومین سطح اوتوپیا را در نظر بگیریم، توازی دقیق میان ایدئولوژی و اوتوپیا مطلبی را به تأیید می‏رساند: اگر بپذیریم كه كاركرد اساسی ایدئولوژی مشروعیت‌بخشی به اقتدار حاكم است، پس باید همچنین متوقع بود كه اوتوپیا هم ـ‌در هر شكلی كه باشد‌ـ تقدیر خود را در همان مرتبه‏ای رقم بزند كه قدرت در آن اعمال می‏شود. در هر یك از زمینه‏هایی از زندگی اجتماعی كه ذكرشان رفت، آن‌چه توسط اوتوپیا مورد چالش قرار می‏گیرد، در نهایت همان شیوه‌ی اعمال قدرت است: قدرت خانوادگی، قدرت اقتصادی و اجتماعی، قدرت سیاسی، قدرت فرهنگی و دینی.

در این مورد می‏توان گفت: اوتوپیاها طیف گسترده‏ای از تخیلات درباره قدرت را تشكیل می‏دهند. وانگهی در همین راستا است كه كارل مانهایم در كتاب معروف خود «ایدئولوژی و اوتوپیا»(5)، اوتوپیا را این گونه تعریف كرده است: «شكافی بین امر واقعی و حوزه خیال، كه تهدیدی برای ثبات و استمرار این واقعیت محسوب می‏شود.» گونه‏شناسی اوتوپیاهایی كه توسط مانهایم معرفی شده‏اند، با این معیار انطباق كامل دارد. مانهایم به جای تامس مور (Thomas More) مبدعِ واژه‌ی اوتوپیا ترجیح می‏دهد بررسی پدیده اوتوپیا را از توماس مونتسر (Thomas Münzer) آغاز كند كه ارنست بلوخ (Ernst Bloch) او را متكلم انقلاب خوانده است.

نزد تامس مور، اوتوپیا در حقیقت پدیده‏ای ادبی و در نهایت به‌كارگیری یك سبك ادبی محسوب می‏شد، اما با توماس مونتسر، اوتوپیا بیانگر ادعایی بزرگ بود، یعنی تحققِ ـ‌این‌جا و اكنون‌ـ تمامِ رؤیاهایی كه تخیلات بشر از یهودیت و مسیحیت اخذ كرده و در بازنمودهای پایان تاریخ انباشته بودند. اوتوپیا به دنبال آن است كه قیامتی تحقق یابد. یعنی مونتسر می‏خواست همه آن‌چه كه مسیحیت به پایان تاریخ موكول ساخته است را در میانه‌ی راه تاریخ ـ‌یعنی امروز‌ـ تحقق بخشد. بدین ترتیب موانعی چون آگاهی تاریخی، انتظار و تلاش كه در مقابل بشر قرار دارند، همگی برداشته می‏شوند. و این از توقعی سازش‌ناپذیر ناشی می‏شود كه می‏خواهد سلطنت خدا را از آسمان‌ها به زمین آورده و پایان تاریخ را در میانه‌ی راه آن محقق سازد.

اما، با این‌كه ما این ریشه‌گرایی اوتوپیا را درك كرده و البته آن را می‏ستاییم، با این حال فوراً به ضعف آن نیز پی می‏بریم. هنگامی كه اوتوپیا قدرتی را پیشنهاد می‏كند، خبر از ظهور مستبدانی می‏دهد كه از حاكمانی كه اوتوپیا با آن‌ها می‏جنگد به مراتب بدتر اند. این پارادوكسِ فریب‌دهنده، از نقصی اساسی ناشی می‏شود كه كارل مانهایم آن را ذهنیت اوتوپیایی می‏خواند، یعنی فقدان هر گونه تأمل عملی و سیاسی در نقاط اتكایی كه یك اوتوپیا می‏تواند، در واقعیت موجود، در نهادها و در آن‌چه كه من آن را امرِ باورپذیرِ قابلِ دسترسی در یك دوره می‏خوانم، پیدا كند.

اوتوپیا سكوی پرشی است كه ما را به جای دیگر پرتاب می‏كند و تمام مخاطرات ناشی از یك گفتار دیوانه‏وار و افراطی و احتمالاً خونبار را در پی دارد. زندان دیگری به جز زندان واقعی، در حوزه خیال و حول طرح‌هایی كلی شكل می‏گیرد كه برای اندیشه بیش از هر گونه اجبار حوزه واقعیات، الزام‌آور است. بر این اساس، جای تعجب نیست كه ذهنیت اوتوپیایی، با تحقیر و خوارشمردنِ منطقِ كنش همراه شده و اساساً از برداشتن نخستین گام در راه تحقق اوتوپیا بر اساس واقعیت موجود عاجز باشد.

به همین ترتیب از دومین سطح اوتوپیا به سطح سوم می‏رسیم كه در آن، آسیب‌دیدگی اوتوپیا خود را برعكسِ آن‌چه كه در ایدئولوژی شاهد آن بودیم، نشان می‏دهد. آسیب‏دیدگی ایدئولوژی را باید در تمایلش به وهم و خیالِ كاذب، پنهان‌سازی واقعیت و دروغ جست‌وجو كرد، حال آن‌كه در مورد اوتوپیا وضعیت كاملاً برعكس است. در جایی كه ایدئولوژی به تقویت آن چیزی می‏پردازد كه ماركس جوان آن را زندگی واقعی ـ‌پراكسیس‌ـ می‏خواند، اوتوپیا موجب این می‏شود كه خود واقعیت از بین رفته و جای خود را به طرح‌هایی كمال‌گرایانه بدهد كه در نهایت امر، غیرقابلِ تحقق اند. نوعی منطقِ دیوانه‌وار «همه یا هیچ» جای منطق كنش را می‏گیرد. چرا كه منطق كنش همواره از این امر آگاه است كه امر مطلوب و امر تحقق‏پذیر با یكدیگر منطبق نمی‏گردند و كنش موجبِ پدید آمدن تضادهایی اجتناب‏ناپذیر می‏شود. به عنوان مثال، توجه به كنش در جوامع مدرن موجب تضاد میان عدالت‌خواهی و مساوات‏طلبی می‏شود.

بنابراین، منطق اوتوپیا یك منطق «همه یا هیچ» است كه برخی را به سوی پناه‌بردن به نوشتار سوق می‏دهد، برخی را در غم و حسرت یك بهشت گم‌شده اسیر كرده و برخی دیگر را به كشتارهای دسته‌جمعی ترغیب می‏نماید. اما من نمی‏خواهم بر این جنبه‌ی منفی اوتوپیا توقف كنم، بلكه برعكس مایلم كاركردِ رهایی‌بخش اوتوپیا كه در پسِ توصیف‌های انتقادی و مسخره‌ی آن پنهان شده است را بنمایانم.

تصور یك نا‌ـ‌مكان، در واقع، باز نگه‌داشتنِ حوزه‌ی امرِ ممكن است و اگر بخواهیم از همان واژگانی استفاده كنیم كه در تأمل‌مان در باب معنای تاریخ پذیرفتیم، اوتوپیا چیزی است كه مانع از این می‏شود كه افق انتظارات با حوزه‌ی تجربه درهم‌آمیخته شوند و همین امر است كه شكاف میان امید به آینده و سنت را حفظ می‏كند.

تأملات دوگانه‏ای كه به ترتیب، به ایدئولوژی و اوتوپیا اختصاص دادیم، ما را به تأمل در تلاقی ضروری میان ایدئولوژی و اوتوپیا در حوزه خیال اجتماعی رهنمون می‏شوند؛ چرا كه این حوزه خیال متكی بر كشمكش میان كاركردِ یكپارچه‌ساز و كاركردِ سرنگون‏كننده است. در این‌جا، حوزه خیال اجتماعی تفاوت بنیادینی با آن‌چه كه ما تحت عنوان تخیل فردی می‏شناسیم ندارد. گاهی خودِ خیال، فقدان یك شی‏ء موجود را جبران می‏كند و گاهی یك وهم فریبنده جایگزینِ شی‏ء موجود می‏شود. این گونه بود كه كانت توانست مفهوم تخیلِ استعلایی را بر روی تناوب میان تخیلِ بازسازنده و تخیلِ سازنده بنا كند.

ایدئولوژی و اوتوپیا به ترتیب اَشكالی از تخیلِ بازسازنده و تخیلِ سازنده هستند. بدین ترتیب حوزه خیال اجتماعی، كاركردِ واقعیت‌گریز خود را فقط از مجرای اوتوپیا، و كاركردِ حفظ واقعیت را تنها از مجرای ایدئولوژی می‏تواند اجرا كند. اما این تمام مطلب نیست؛ چرا كه ما نمی‏توانیم به حوزه خیال اجتماعی دست یابیم مگر از طریق صورِ آسیب‌دیده كه همان اَشكال وارونه‏ای هستند كه گئورگ لوكاچ آن‌ها را ـ‌به تعبیر ماركسیستی‌ـ آگاهی كاذب می‏خواند. به گمان وی ما نمی‏توانیم قدرتِ خلّاقِ تخیل را در دست بگیریم مگر این‌كه نسبتی انتقادی با این دو شكل از آگاهی كاذب برقرار كنیم.

اگر این مطلب صحیح باشد ما در این‌جا به نقطه‏ای می‏رسیم كه ایدئولوژی و اوتوپیا در آن مكمل یكدیگر اند، اما نه فقط به این دلیل كه به موازات یكدیگر قرار دارند، بلكه به این دلیل كه با یكدیگر در حال تبادل اند.

در حقیقت به نظر می‏رسد كه ما همواره به اوتوپیا نیاز داریم، به خاطر این كاركردِ اساسی‌اش كه قدرت اعتراض به وضع موجود را به ما می‏دهد و می‏توانیم با آن خود را از وضع موجود ریشه‌كن كرده و به «دیگر جا» بیفكنیم و ایدئولوژی را از ریشه مورد انتقاد قرار دهیم. اما عكس آن هم صادق است؛ یعنی برای این‌كه اوتوپیا را از جنونی كه در آن خطر نابودی وجود دارد نجات دهیم، باید كاركرد صحیح ایدئولوژی را به آن بخشیده و آن را قادر سازیم تا به یك جامعه تاریخی، معادل آن چیزی كه می‏توان هویت روایی خواند را اعطا كند.

من نوشتار خود را به پایان می‏برم، درحالی‌كه هنوز هم بزرگ‏ترین پارادوكس ـ‌پارادوكسِ حوزه‌ی خیالِ اجتماعی‌ـ پیش روی ما است: برای این‌كه بتوانیم رؤیای «دیگر جا» را در سر بپرورانیم، باید پیش از آن یك هویتِ روایی (identité narrative) را فراچنگ آورده باشیم و كسبِ این هویت از طریق تأویل مدام و نوشونده‌ی سنت‌هایی كه ما بدان‌ها تعلق داریم، امكان‏پذیر می‏گردد. اما از سوی دیگر ایدئولوژی‌هایی كه این هویت در آن‌ها پنهان است، به نوعی آگاهی نیاز دارد كه قادر باشد با شروع از یك ناكجاآباد در خویشتن نظر كند.

 

پی‌نوشت:

1. متن حاضر ترجمه‌ی مقاله‏ای است با عنوان زیر:

L'idéologie et l'utopie: deux expressions de l'imaginaire social

در منبع زیر:

Paul Ricoeur, Du texte à l'action, Paris, Seuil, 1986. PP.417-431.

مترجم بر خود فرض می‏داند از جناب دكتر مهرگان نظامی‌زاده كه تمام مقاله را با دقّت مطالعه فرموده و نكات سودمندی را گوشزد نمودند تشكر نماید.

2. پل ریكور (1913) از بزرگ‌ترین فلاسفه‌ی زندۀ جهان و رئیس انجمن بین‌المللی فلسفه است. او در چند دهۀ اخیر با تدریس در دانشگاه‌های سوربن، نانتر، شیكاگو و مونترال حضوری چشمگیر و پرثمر در فلسفه اروپایی و آمریكایی داشته است. وی به حوزه‏های متنوعی چون پدیدارشناسی، اگزیستانسیالیسم، روانكاوی، هرمنوتیك، نقد ادبی، فلسفه دین، اندیشه سیاسی و اخلاقی و فلسفه تحلیلی پرداخته است. ریكور در ایجاد پیوند میان فلسفه‏های قاره‏ای و آنگلوساكسون نقش درخوری ایفا نموده است. از مهم‏ترین آثار او: در باب تأویل، اختلاف تأویل‏ها، زمان و روایت در سه جلد، از متن تا كنش، خویشتن همچون دیگری می‏باشد. ریكور در آثار خود می‏كوشد تا با رویكردی انتقادی و تأویلی نسبت به میراث اندیشه غربی و تلفیق سنت‏های فكری مختلف با یكدیگر، افق‌های جدیدی را در حوزه‏های فكری گوناگون بگشاید.

3. Etienne Bonnot de Condillac ، از فلاسفه عصر روشنگری فرانسه.ـ م.

4. J. Habermas, La Technique et la Science comme "idéologie" (trad. fr., Paris, Gallimard, 1973)

5. K.Mannheim, Ideologie und Utopie, Bonn, Cohen, 1929.

گفتمان اجتهاد و روابط قدرت

گفتمانِ اجتهاد و روابطِ قدرت

سیدعلی میرموسوی(1)

 

چكیده: اجتهاد به‌مثابۀ گفتمان ـ‌یعنی چارچوبی قاعده‏مند كه احكام عملی زندگی سیاسی شیعه در قالب آن تولید و وحدت یافته است‌ـ موضوع نوشتار حاضر است. این دستگاهِ تاریخمند در فضای خردگرایانۀ سده‏های چهارم و پنجم زایش و طی فرایندی تكاملی به تدریج محور قرار گرفت. تحلیلِ قواعدِ پیدا و پنهان حاكم بر این گفتمان، موضوع تحلیل دیرینه‏شناسانه است، كه بخشی از این مقاله به آن اختصاص یافته است. در بخشی دیگر نیز نسبتِ اجتهاد با بافت و بستر اجتماعی محاط بر آن مورد بحث قرار گرفته و عدمِ امكانِ تجرید آن از ساخت و روابط قدرت، بررسی و تبیین شده است. در قسمت پایانی نیز تحولِ صورت‌بندی آن در دوران معاصر و پیدایشِ خرده‌گفتمان‌های رقیب و موازی از درون آن و نیز نگرش‌های انتقادی به آن بحث و بررسی شده است.

واژگان كلیدی: اجتهاد، گفتمان، دیرینه‏شناسی، روابط قدرت، تبارشناسی

 

1ـ درآمد

اجتهاد به عنوان دستگاهِ تفسیرِ نصوص دینی و سازوكارِ فهم و استنباطِ احكامِ فردی و جمعی نقش و جایگاهِ مهمی در تكوین عقلانیتِ سیاسی شیعه داشته است. این نقش به‌ویژه در دوران معاصر، با توجه به تفوق اصولیان بر اخباریان و سلطۀ گفتمان اجتهاد و شكل‌گیری نهادِ مرجعیت، اهمیت بیشتری یافته است.

در واقع، مواجهۀ شیعه با تجدد در شرایطی صورت پذیرفت كه گفتمانِ اجتهاد، مركزیت یافته و تجدیدِ حیات فكری شیعه، در این دوران تا حد زیادی به همین امر بستگی داشته است. (عنایت: 275)

از این رو فهم و تحلیل اندیشۀ سیاسی معاصر شیعه، در گرو تحلیل و نقد این دستگاه است. هدف این نقد، بازسازی اندیشه اسلامی برای توانمند كردنِ آن برای مواجهه با مشكلات بی‏شماری است كه ساخت دولت مدرن در برابر آن نهاده است. هر چند چنین نقدی در جهان اهل سنت از سوی برخی متفكران معاصر مدت‌ها است كه آغاز شده است، (اركون) ولی جای خالی آن در مورد اجتهاد شیعی آشكار است.

در پژوهش حاضر اجتهاد به‌مثابه گفتمانی تلقی شده كه «كنش‌های كلامی جدّی» سیاسی شیعه در چارچوب آن صورت گرفته است. گفتمان اجتهاد به مجتهدان اجازه می‏دهد تا ورای محدودۀ موقعیت و قدرت صرفاً شخصی خودشان، با اقتدار سخن گفته و ادعای مالكیت انحصاری نسبت به حقیقت و معنا نمایند. داعیۀ مجتهدان نسبت به حقیقت در متن و زمینه‏ای پیدا می‏شود كه در آن صدق و كذب و صحت و بطلان پیامدهای اجتماعی جدّی در بر دارد. (دریفوس و: 124) دیرینه‌شناسی اجتهاد مبتنی بر این فرض است كه اجتهاد به عنوان نظامی قاعده‌مند تلقی گردد كه احكام مربوط به زندگی سیاسی در درون آن وحدت یافته‏اند. بر این اساس، دستگاه اجتهاد دارای قواعد، مبانی و عناصری برای ایجاد این وحدت و پیوند است. این قواعد آن‌چه ممكن است موضوع به شمار رود، نوع مطالبی كه به طور جدّی دربارۀ آن‌ها می‏توان گفت، ماهیت كسانی كه می‏توانند این مطالب را بگویند و نوع مفاهیمی كه در این گفتن‌ها قابل كاربرد است را مشخص و محدود می‏سازند. (همان: 155) این قواعد همچنین طیف انواع استراتژی‏هایی را كه بتوان جدّی گرفت را معین می‏كنند. (همان: 163) برخی از این قواعد، جنبۀ ناخودآگاه داشته و از دسترس كسانی كه كنش‌های كلامی جدّی را ادا می‏كنند، خارج می‏باشند. تحلیل دیرینه‏شناسانۀ گفتمان اجتهاد ما را در برابر پرسش‌هایی از این قبیل قرار می‏دهد: در چارچوب این گفتمان چه گزاره‏ها و احكامی دربارۀ زندگی سیاسی فعلیت یافته و جدّی تلقی می‏شوند؟ چه كسانی در زندگی سیاسی حق ادای احكامِ جدّی را دارا هستند؟ این احكام از چه جایگاهی صادر می‏شوند؟ فاعل گفتار چه موقعیتی را اشغال می‏كند؟

از سوی دیگر كردارهای گفتمانی اجتهاد در دایرۀ كردارهای فرهنگی اجتماعی بوده و با آن‌ها در ارتباط هستند. در این میان، ارتباطِ همبستۀ اجتهاد با روابط قدرت اهمیت بیشتری دارد. این رابطۀ همبستگی باید در شكل خاص و تاریخی‌اش تعریف و تبیین شود. بررسی این ارتباط، موضوع تحلیل تبارشناسانۀ گفتمان اجتهاد بوده و ما را در طرح پرسش‌های تبارشناسانه‏ای از این دست یاری می‏رساند: ارتباط گفتمان اجتهاد با ساخت و روابط قدیم قدرت چگونه است؟ آیا این گفتمان قادر به انطباق با ساخت و روابط جدید قدرت و رویارویی با مشكلات و مسائل برآمده از ساخت دولت مدرن هست؟ این گفتمان چه كاركردهایی را دارا است؟ ابعاد و كاركردهای ایدئولوژیك آن چیست؟ چه نقشی در جامعه و زندگی سیاسی بازی می‏كند؟

نوشتار حاضر در راستای پاسخ به این پرسش‌ها شكل گرفته و در صدد است تا ضمن توصیفِ سرشتِ اجتهاد و قواعد گفتمانی حاكم بر آن، نقش آن را در تولید فكر سیاسی معاصر شیعه بازجوید. دغدغۀ اصلی ما در بررسی گفتمان اجتهاد، طرح مشكل ارتباط این گفتمان با مسائل دولت مدرن است.

 

2ـ اجتهاد به‌مثابۀ گفتمان:

عموم لغت‏شناسان، «اجتهاد» را به تلاش و كوشش و به‌كارانداختنِ نیرو و توانایی خود برای رسیدن به هدف خاصی تعریف نموده‏اند كه معمولاً با سختی و مشقت همراه است. (صدر، بی‌تا: 19) تعریفِ اصطلاحی اجتهاد از دو دیدگاه امكان‌پذیر است. اجتهاد گاهی از منظر نوعی عملِ فردی نگریسته می‏شود؛ در این نگرش، اجتهاد، عمل و فعالیتِ شخص مجتهد می‏باشد. این‌كه علم را می‏توان به عنوان فعالیت شخص عالم تلقی كرد. در این صورت مفهوم مقابل اجتهاد تقلید خواهد بود.(2) از منظری دیگر اجتهاد را می‏توان به عنوان یك گفتمان تلقی كرد. در این نگرش اجتهاد دستگاه و چارچوبی از قواعدِ پیدا و پنهان است كه فرایندِ استنباط را شكل می‏دهد و مجتهد نیز در این چارچوب به تأمل پرداخته و فهم و استنباط او در قالب این دستگاه تحقق می‏یابد.

به نظر می‏رسد نگرشِ نخست، نگرشِ غالب در تعریف اجتهاد بوده است. محقق حلّی در كتاب «معارج الاصول»، به بیان مثبتی درباره حقیقت اجتهاد پرداخته و آن را چنین تعریف نموده است:

«و آن در عرف فقها نهایت سعی و كوشش در به‌دست‌آوردنِ احكام شرعیه است. و به این اعتبار، به‌دست‌آوردنِ احكام از دلایل شرع اجتهاد خوانده می‏شود. زیرا این امر بر اعتبارات نظری ویژه‏ای استوار است كه در بیشتر موارد از ظواهر نصوص مستفاد نمی‏باشد. خواه این دلیل قیاس باشد یا غیر آن، با این بیان، قیاس، تنها یكی از اقسام اجتهاد می‏باشد. حال اگر گفته شود كه به این ترتیب، لازم می‏آید امامیه نیز اهل اجتهاد باشند، گوییم همین گونه است، لیكن در این سخن ایهام این معنا وجود دارد كه قیاس را از جمله اجتهاد تلقی می‏كند. از این رو، هر گاه قیاس را استثنا نماییم، ما نیز در به‌دست‌آوردنِ احكام از راه‌های نظری، كه قیاس جزء آن نیست، اهل اجتهاد محسوب می‏شویم.» (180-179)

محقق قلمرو اجتهاد را در عملیات استنباطی كه مستند به ظواهر نصوص نیست، محدود ساخته بود. پس از محقق قلمرو اجتهاد گسترش یافت به گونه‏ای كه استنباط حكم از ظاهر نصوص را نیز در بر گرفت. زیرا اصولیان دریافتند كه استنباط حكم از ظاهر نصوص نیز مستلزم عملیات پیچیده‏ای، برای شناخت ظهور و محدودساختنِ آن و اثباتِ حجیتِ ظهورِ عرفی است. گسترشِ دایرۀ مفهومی اجتهاد، زمینه‌سازِ نگرشی جدید به اجتهاد شد.

بر اساس این نگرش، هر نوع عملیاتی كه در فرایندِ فهم و استنباط حكم شرعی از دلایل معتبر دخیل بود، در درون دایره اجتهاد قرار می‏گیرد. بنابراین، به اجتهاد فراتر از فعل مجتهد و به عنوان گفتمانی قاعده‏مند نگریسته می‏شود كه فهم و استنباط حكم شرعی از طریق و به واسطه آن صورت می‏پذیرد. (ر.ك: صدر، 1349:63)

اجتهاد، چارچوبی قاعده‏مند برای طراحی و عرضۀ پرسش‌های برآمده از نیازهای تاریخی فرد مسلمان به نصوص دینی و تفسیر نصوص بر اساس آن‌ها است. بنابراین، گفتمانِ اجتهاد از سویی واقع را تعبیر و از سوی دیگر نص را تفسیر می‏كند و به این ترتیب میان نص و واقع پیوند برقرار می‏نماید. البته بخش مهمی از آن‌چه به عنوان اجتهاد از آن یاد می‏شود، در حوزۀ «ما لانص فیه» قرار دارد. در واقع آن‌چه اجتهاد را ضروری و موجّه می‏سازد قدرت و محدودیت نصوص دینی، به‌ویژه دربارۀ زندگی سیاسی، است.

از دیگر ویژگی‌های اجتهاد این است كه همواره معطوف به عمل بوده و جایگزینِ حكمت عملی یونانی نزد مسلمانان است. در فرایندِ اجتهاد، پرسش‌هایی كه برآمده از «نیازهای تاریخی» انسان مسلمان در یك دوران خاص است به نصوصْ عرضه و دستورالعملِ مناسب برای اداره زندگی اتخاذ می‏شود. بر همین اساس است كه زمان و مكان به عنوان دو عنصر اساسی از واقعیت، در اجتهاد حضور دارند. (ر.ك: موسوی خمینی، 1369: 21/98)

درست همان گونه كه حكمت عملی، به واقعیتِ تغییرپذیر توجه دارد (ر.ك: ارسطو: 215)، اجتهاد نیز درگیر با مسائل جاری و روزمرۀ زندگی سیاسی است. اجتهاد همچنان كه اركون می‏اندیشد نه در گذشته به تمرین‌های ذهنی دربارۀ مقولاتِ تئولوژیك و روش‌شناسی تجریدی ـ‌به دور از نیازهای دولت و الزامات جامعه‌ـ خلاصه می‏شد و فرجام می‏یافت، و نه امروز می‏تواند چنین باشد. (خلجی: 315؛ بن‌سالم: 14) گفتمانِ اجتهاد همانند دیگر صورت‌بندی‌های گفتمانی، مجموعه‏ای از ایده‏ها، مفاهیم و قواعد است كه مدعی تولیدِ دانشِ عملی مسلمانان از جمله دانش و اندیشۀ سیاسی است. مجتهد در این برداشت، تنها نقشِ كارگزار را داشته و اجتهاد را نمی‏توان فعل یا حالت روحی او تلقی كرد.

 

3ـ عقل و شریعت: زایشِ اجتهادِ شیعی

اجتهاد شیعی از لحاظ پیدایش و سیر تحول، روندی متفاوت با اجتهاد سنی داشته است. اهل سنت پس از رحلت پیامبر با خلاء ناشی از كمبود نصوص مواجه شدند و به همین دلیل، در صدد جبران این خلاء برآمده و دستگاهی ویژه به این منظور تدارك دیدند. ابن‌ادریس شافعی با نگارش كتاب الرسالة، مبانی روش‌شناسی فقه اهل‌سنت را در مجموعه‏ای منسجم تأسیس نمود. (ر.ك: ابوزید) درحالی‌كه شیعیان با وجود امامان و زندگی در عصرِ نصوص شرعی نیاز چندانی به اجتهاد احساس نمی‏كردند. زیرا از دیدگاه شیعه امام امتداد وجود پیامبر و امامت استمرار نبوت تلقی می‏شد.

تلاش شیعه برای تأسیس چارچوب قاعده‏مند برای فهم و استنباط پس از شروع غیبت كبری (329ق) آغاز می‏شود. شیعیان با غیبت امام دریافتند كه باید بر اساس میراثِ برجای مانده از امامان خود در كارِ پی‏ریزی قواعدی دقیق برای استنباط حكم شرعی باشند؛ قواعدی كه چارچوب نظری آن را پیشتر، خود امامان بنا نهاده بودند و شیعیان را به استنباط در چارچوب آن دعوت نموده بودند.(3) فقیهان امامیه در این دوران با این پرسش اساسی مواجه بودند كه آیا وظیفۀ ما در برابر میراث عظیمی كه از امامان به ما رسیده است، تنها به فهم و درك ظاهری خلاصه می‏شود یا با توجه به این‌كه برای هر واقعه‏ای از سوی خداوند حكمی مقرر شده است ـ‌اگرچه به آن علم واقعی نداریم‌ـ می‏توان به اجتهاد بشری دست زد؟ این پرسش برای اهل‌سنت پس از وفات پیامبر مطرح شده و آنان را به دو دستۀ اهلِ حدیث و اهلِ رأی تقسیم نموده بود. فقیهان شیعه نیز در برابر این پرسش به دو بخش اهلِ رأی و اهلِ خبر تقسیم شدند و بدین ترتیب دو گرایش خبرگرای قم وخردگرای بغداد شكل گرفت.

در گفتمانِ اهل خبر، تكیه بر متن و ظاهر اخبار بود. بنابراین، جست‌وجو و گردآوری احادیث مهمترين وظیفه به حساب می‏آمد. محمد بن‌یعقوب كلینی (م، 329ق) و محمد بن‌بابویه قمی معروف به شیخ‏صدوق (م، 381 ق) دو چهرۀ برجستۀ این گفتمان بودند كه دو مجموعۀ روایی «كافی» و «من لایحضره الفقیه» را گردآوری كردند. با قدرت‌یافتنِ آل‏بویه دربغداد و گرایش آنان به فلسفه و علوم عقلی در برابر ظاهرگرایی نهادِ خلافت، گفتمانِ خردگرای شیعی شكل گرفت. در چارچوبِ این گفتمان، كه بعدها به اجتهاد مشهور شد، نقل و گردآوری احادیث جای خود را به قاعده‏مند و ضابطه‌مندساختنِ فهمِ شریعت بر اساس اصول عقلانی داد.

تبارِ عقل‏گرایی در شیعه به ابن‌جنید اسكافی (م، 378) بازمی‏گردد. پس از او شاگردش شیخ مفید (336ـ413 ق) تلاش نمود تا عقل را به عنوان دلیل حجیت كتاب و سنت و اقوال امامان مطرح نماید. (1413:28) عقل‌گرایی شیخ مفید در این حد محصور نمانده و عقل نزد او به عنوان معیاری برای سنجش اخبار نیز مطرح گردید. (1371:9-147)

سیدمرتضی (355ـ436 ق ) شاگرد برجستۀ شیخ مفید، عقل را به عنوان منبع مستقلی برای فهم و پذیرش بنیان‌های اعتقادی دین و نیز فهم احكام شرع شناسایی كرد. (1405:318) پس از او شیخ طوسی (385ـ460 ق) با نگارش كتاب «العدة فی اصول الفقه» نخستین گام جدی را در راه تدوین اصول استنباط فقه شیعی برداشت. روش‏شناسی او با بهره‏گیری از دستاوردهای اصولی و فقهی اهل‌سنت و جذب عناصری از گرایش رقیب، یعنی اهل خبر، به روش مختار جمهور تبدیل شد و شیخ طوسی به مقام شیخ‌الطایفه ارتقاء یافت. شیخ‌الطایفه درصددِ آشتی و برقرارساختنِ پیوند میان نقل‌گرایی و عقل‌گرایی بود. او نه مانند اهل حدیث صرفاً به دنبال جمع احادیث بود و نه همچون اهل رأی بر اصول عقلی تكیه می‏كرد. (2/762-759)(4) طریقۀ شیخ هر چند تا حدود یك قرن پس از او ادامه داشت، ولی هرگز نتوانست منازعۀ میان اهل حدیث و اهل رأی را یك‌سره ساخته و نهادی دائمی از تلفیق آن دو پدید آورد.

یك سده پس از شیخ، شاهد تقویتِ گرایشِ خردگرایانۀ اجتهاد در آثار ابن‌ادریس حلّی (م، 598) می‏باشیم. این گرایش در واقع رجعتی به دوران سیدمرتضی بود و با انتقاد شدید به آثار شیخ و انكار اعتبار و حجیتِ خبرِ واحد همراه بود. (جناتی: 263) این انتقادات نقش بسیاری در سیرِ تكاملی اجتهاد داشته و سبب شد تا در دوران محقق حلّی (606ـ676 ق) اجتهاد از انسجام بیشتری برخوردار شود. پیش از این اشاره شد كه نگرش ایجابی و مثبت به مفهوم اجتهاد، به محقق حلّی بازمی‏گردد. راهی كه محقق گشوده بود با رهروانی مانند خواهرزادۀ او علامه حلّی (م 726) ادامه یافت. ابن‌مطهر با جرأتی كم‌نظیر به استنساخ اصول اهل‌سنت پرداخته و با نگارش «نهایة الاصول»، نسخه‏ای از اصول فخررازی را در بین شیعه ترویج كرد. او همچنین برجسته‏ترین شخصیتی است كه مسألۀ تقلید را مطرح ساخت.

مرحلۀ بعدی در تحول اجتهاد، دوران صفویه است. رسمیت‌یافتنِ تشیع در دولت صفویه عامل مهمی در گسترش فقه استدلالی شیعه بود. نفوذِ روزافزونِ فقیهان در عرصۀ زندگی سیاسی، قلمرو حاكمیت شاه را تهدید می‏نمود. همگام با تحكیمِ اقتدارِ شاهان صفوی و اطمینان یافتنِ آنان نسبت به استمرار قدرت خویش و ثبات اوضاع داخلی، اندیشۀ كاستن از حیطۀ نفوذ سیاسی فقیهان قوت می‏گرفت. بنا به تعبیر فؤاد ابراهیم «مهمترين تدبیرِ شاه‌عباس برای این امر تقویتِ جریان محافظه‏كارِ اخباری بود كه فرصتی برای تحقق و پیروزی بر اصولیان یافته بود.» (168)

در اوایل قرن یازدهم، گرایش نقل‌گرایانۀ اهل خبر تقویت و به ظهور گفتمان اخباری منجر شد. در واقع، جریان اخباری واكنشی اعتراض‌جویانه در برابر رویكردِ عقل‏گرایانه‏ای بود كه توسط محقق كركی و دیگران تقویت شده بود. طی این دوران مجموعه‏های روایی مانند «وافی» فیض كاشانی (م، 1094)، «وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة» محمد بن‌حسن حر عاملی (1033ـ1104ه.ق) و «بحار الانوار» محمدباقر مجلسی (1037ـ1110ه.ق) تدوین شد. اخباریان تنها رقیبان مجتهدان نبودند، بلكه در كنار آنان اهل تصوف با رویكردی كاملاً متفاوت به رقابت با اصحاب اجتهاد می‏پرداختند. بدین‏سان مثلث سه‏گانه‏ای از نهاد سلطنت، اهل تصوف و اخباریان در برابر اصولیان شكل گرفت. (ر.ك: نراقی، 1967:1/ مقدمه مظفر 8-7) گفتمان اجتهاد در منازعه و رقابت با این گفتمان‌ها وارد مرحله‏ای تازه شد؛ مرحله‏ای كه تا دوران معاصر ادامه یافت.

 

4ـ منازعه و رقابتِ اخباری‌ها و اصولی‌ها

چنان‌كه گذشت، گفتمان اهل حدیث در قرن‌های چهارم و پنجم با پیدایش و سلطۀ گفتمان اجتهاد، به‌ویژه در دوران شیخ الطایفه، در حاشیه قرار گرفته بود. با این حال سازوكارهای «حاشیه‌رانی» و «دوركردن» كه بر ضد این گفتمان استخدام شده بود، خود مستلزم حضور این گفتمان در ساختار گفتمان اصولی بود. بنابراین، گفتمان اهل حدیث هرگز رخت از میان بر نبسته و اساساً خواستۀ گفتمان اصولی نیز این نبود، بلكه صرف پنهان‌سازی آن به منظور تحققِ فاصله‌گذاری با آن مقصود بود. گفتمان اهل حدیث به مرور امكانات خود را بازسازی نمود تا این‌كه در قرن یازدهم با تغییر نام به اخباری به عرصه آمد. گفتمان اخباری از دهۀ چهارمِ قرن یازدهم در نجف و سایر مراكز علمی بین‌النهرین نفوذ كرده و به زودی كارگزارانی بسیار از فقیهان را به خدمت گرفت. قلمرو این گفتمان از نیمۀ دوم قرن مزبور به بسیاری از مراكز علمی ایران نیز گسترش یافت. منازعه و رقابت میان اصولی‌ها و اخباری‌ها كه سرانجام با پیروزی گروه نخست به پایان رسید، نقش مهمی در تحولِ گفتمان اجتهاد و وضعیت آن در دوران معاصر داشت. دربارۀ محورهای اختلاف و چالش میان اخباری‌ها و اصولی‌ها اظهارِنظرهای متفاوتی شده است. (بحرالعلوم: 175) در بحث‌های بعدی به مهمترين محورهای تعارض پرداخته می‏شود:

1ـ اندیشۀ اخباری بر تلقی خاصی از جایگاهِ امامِ‏معصوم و عقل در زندگی شیعه استوار است. محمدامین استرآبادی (م، 1033) چهرۀ برجستۀ اخباری‌ها، در قرن یازدهم، در كتاب «فوائد المدنیة» نگرش خاصی به امامت دارد. به نظر او عقل و منطق خطاپذیر بوده و به همین دلیل راهنمای مطمئنی نمی‏باشند. بنابراین، در همه امور نظری چاره‏ای جز پناه بردن به امامان معصوم و اخبار آنان نداریم. (131) خداوند نیز نه تنها به وجود عقل در بندگان بسنده نكرده، بلكه اساساً بندگان را به تحصیل شناخت از این طریق مكلف ننموده است. (همان: 226) استرآبادی امامان را واسطه و میانجی فهم قرآن و سنت می‏داند و معتقد است فهمِ قرآن در اكثر موارد و نیز سنت نبوی برای اذهان عموم رعیت مقدور نیست. (47) بدین ترتیب اعتبار كتاب و سنت به عنوان منبعی مستقل برای فهم و استنباط زیر سؤال رفته و منابع استنباط به یك منبع تقلیل می‏یابد.

اصولی‌ها جایگاه امامان را در طول قرآن و سنت دانسته و بر حجیت قرآن و سنت تأكید دارند. وحید بهبهانی (1117ـ 1205ق) به موضع اخباری‌ها در این رابطه حمله كرده و بر حجیت قرآن به طور مطلق تأكید نموده است. (1415:283) بهبهانی علاوه بر این، بر ملازمۀ میان حكم عقل و شرع تأكید نموده و آن را به عنوان منبعی مستقل برای احكام شرع مطرح می‏نماید. (همان: 96) به نظر وی علاوه بر این، منطقة‏الفراغی نیز وجود دارد كه حوزۀ احكام غیرشرعی است و در آن حوزه عادات، احكام عقلی، ظنی و منطقی جریان دارد. پیروی از این احكام نیز مادام كه جنبۀ شرعی نیافته و منع شرعی از عمل به آن‌ها به ما نرسیده است هیچ مانعی ندارد. (همان: 100)

2ـ دومین محور منازعه، چگونگی صدور روایات از ائمه (ع) است. به نظر اخباری‌ها، جهان اجتماع و انسان به طور نسبی ثابت و تغییرناپذیر و احكام مربوط به آن نیز محصور و متناهی بوده و نزد امامان مخزون است. بنابراین، صدور روایات از جانب ایشان برای بیان همین احكام محصور و ابدی و قضایای جزئیه بوده و در راستای بیان احكام متناهی شریعت است. اصولی‌ها احكام را نامتناهی می‏دانند و معتقدند گذشت زمان به پیدایش مسائل جدیدی منجر شده است كه چه بسا در روایات موجود اثری از آن نیست. بنابراین وظیفۀ مجتهد استنباط احكام مربوط به این مسائل در چارچوب اصول كلی القاء‌شده از ناحیۀ شارع می‏باشد. این فرایند ساده نبوده، بلكه با توجه به فاصله زمانی ما با عصر تشریع نیاز به سازوكارها و روش‌شناسی خاصی دارد؛ دستگاه اجتهاد با فراهم‌كردنِ سازوكارهای لازم، مجتهد را بر اكتشاف مناط، قصد شارع، مذاق شریعت، روح نص و ملاكات احكام قادر می‏سازد. بر این اساس، او می‏تواند میان امور متغیر و زمانمند با اصول ثابت ارتباط برقرار نماید.

3ـ چگونگی فهم و تفسیر روایات و نصوصِ برجای‌مانده از امامان، از دیگر محورهای جدّی چالش و ستیز میان كارگزاران دو گفتمان است. اخباری‌ها فهم عرفی از روایات را معتبر و آن را مبتنی بر بناء عقلاء دانسته و چنین استدلال می‏كنند كه چون مردم بیشتر از طریق واژگان مقصودِ خود را بیان می‏كنند، پس هرگاه كسی كه با زبان گفت‌وگو آشنایی داشته باشد، مورد خطاب واقع شده، به مقتضای دریافت خود عمل می‏كند و به انتظار این نمی‏نشیند تا نسبت به مراد گوینده قطع یابد، هر چند احتمال دهد غرضِ گوینده خلاف آن بوده است. (وحید، 1416:41) به نظر اخباری‌ها، مخاطب امامان تودۀ مردم بوده و روایات نیز در حد عقول اینان وارد شده است؛ بنابراین نه تنها نیاز به فهم دقیق نداشته، بلكه چنین فهمی ممكن است گمراه‌كننده باشد؛ از این رو، در فهم اخبار، عقلِ بسیطِ عامه آمادگی بیشتری برای فهم درست اخبار داشته و عالمان نیز باید از این فهم تبعیت و از هر گونه اجتهادی خودداری ورزند. برعكس، اصولی‌ها فهم روایات را با توجه به فاصلۀ زیاد زمانی دوران حاضر با دوران معصومان، امری پیچیده و ضابطه‏مند می‏دانند. (همان: 3-42) به نظر بهبهانی فهم احكام شرعی از ظواهر روایات به دلیل اختلالات سندی و متنی موجود در آن‌ها آسان نبوده، بلكه بسیار پیچیده و فنی است. بهبهانی یكایك این اختلالات را به تفصیل برمی‏شمارد (همان: 21ـ16) و نتیجه می‏گیرد كه اولاً، فهم امری ضابطه‏مند است؛ (همان: 55) ثانیاً، فهمِ سطحی و غیرضابطه‏مند بی‌اعتبار و موجبِ تخریب دین است؛ (همان: 56) ثالثاً، اخباریان نیز در فهم نصوص روایی از پیش‌فرض‌های غیرروایی بهره می‏جویند. (همان: 58) علاوه بر همۀ این‌ها اعتبار فهم عامه مستلزم نوعی تكثرگرایی افراطی و هرج و مرج و تشتت در شریعت خواهد بود. (همان: 50)

4ـ مفروضات بیان شده، اخباری‌ها را به لزوم تحصیل یقین به احكام شرعی فرامی‏خواند. فیض كاشانی اصل هشتم را به بیان این امر اختصاص داده است. به نظر او اعتماد بر ظنون، نه در اعتقادات درست است، نه در مقام فتوا كه به احكام و اعمال فرعی تعلق دارد. این ظنون خواه از اتباع هوا، استحسان و قیاس حاصل شود، خواه از اجتهاد یا از شهرت یا از اتفاق جماعتی (اجماع) یا از برائت اصلیه یا استصحاب حال و یا دیگر وجوه استنباطات غیرمعتبر، در هیچ حالتی قابل اعتماد نیستند. در مقام افتاء، تنها به روایاتی كه از طریق صحیح از امامان به ما رسیده است، می‏توان اعتماد كرد. آن هم به شرطی كه دلالت آن صریح و ظاهر بوده و مؤید به عقل صحیح باشد. بنابراین در استنباط احكام شرعی راهی برای اعتماد به ظنون نیست و اعتماد به ظن، تنها در باب متعلقات احكام می‏تواند جایز باشد. از این رو، همۀ مآخذ ظنون از اعتبار ساقط اند مگر اخبار صحیح برجای‌مانده از امامان و ظهورات كتاب و سنت. (فیض؛ عابدی: 13) به نظر اینان اجتهاد از امور ظنی بوده و به دلایل متعدد اعتماد بر ظن جایز نیست. (استرآبادی: 44)

اصولی‌ها برعكس، استدلال می‏كنند كه به دلیل شرایط دوران غیبت و عدمِ امكانِ دریافتِ بی‌واسطۀ احكام از شارع، باب علم نسبت به بیشتر احكام از جمله احكام مربوط به زندگی سیاسی بسته است و به‌دست‌آوردنِ احكام تنها از راه ظن ممكن است. وحید بهبهانی در این راستا بر دو مطلب تأكید كرده است: اول این‌كه بیشتر راه‏های شناخت احكام در زمان حاضر ظنی است. (وحید: 1416: 125-117) دوم این‌كه اهل اجتهاد هر نوع ظنی را معتبر ندانسته، بلكه «ظنی كه اعتبار آن ثابت شده است عبارت است از ظن مجتهد آن‏گاه كه نهایت كوشش خود را در راه استنباط حكم اعمال نمود.» (همان: 41) علاوه بر این «مجتهدین عمل و اعتمادشان بر ظن نبوده، بلكه این اتهامی ناروا به آنان است؛ آری، ظن در مقدمه اول (صغری) دلیل ایشان اخذ شده است. مجتهدین می‏گویند: این چیزی است كه بدان گمان یافته‏ام، و هر آن‌چه بدان گمان یابم به یقین حكم خداوند در حق من و مقلدینم خواهد بود.» (وحید، 1415: 127)

5ـ اخباری‌ها بر این اساس بر تقسیم جامعه به مجتهد و مقلّد خرده گرفته و همۀ شیعیان را اعم از عالم و عامی را مقلّد امام معصوم می‏دانند. بر این اساس هر گونه امتیازی را برای فقیهان انكار می‏نمایند و وظیفۀ عالمان را در نقل احادیث و پژوهش در آن خلاصه می‏كنند. (عابدی: 5-14) اصولی‌ها بر طبق مبانی پیش گفته معتقدند فهم و استنباط احكام امری تخصصی بوده و از عهدۀ عموم خارج است. وحید بهبهانی، حصول علم را در انحصار مجتهدان قرار داده می‏نویسد: «روشن است كه آگاهی به احكام شرعی جز برای كسی كه به مرتبه اجتهاد رسیده باشد حاصل نمی‏شود و... جز مجتهد به معنای مشهور در بین اصولی‌ها كسی شایستگی استنباط ندارد... و كسی كه به درجه اجتهاد نرسیده است جز تقلید راهی ندارد.» (وحید، 1416: 5-23)

اكنون، با اشراف نسبت به چگونگی تكوین اجتهاد و نیز منازعاتی كه در صورت‏بندی معاصر آن نقش داشته‌اند، قادر به دیرینه‌شناسی و بررسی قواعد گفتمانی حاكم بر اجتهاد خواهیم بود.

 

5ـ قواعد گفتمانی اجتهاد

اجتهاد شیعی بر پایه خردگرایی سده‏های چهارم و پنجم تكوین یافت و به همین دلیل سرشتی متفاوت از اجتهاد اهل‌سنت داشته و از قواعد ویژه‏ای پیروی می‏كند. در سایه این قواعد، حداقل از لحاظ نظری، هیچ‏گاه باب اجتهاد نزد شیعه مسدود نبوده است و همواره امكانی گشوده برای آن وجود داشته است. بخشی از این قواعد آشكار بوده و یا در علم كلام و یا در علم اصول فقه از آن بحث می‏شود. در این‌جا هدف، بررسی قواعد اصولی نیست، بلكه قواعدی است كه به پیدایش اصول فقه و سلطۀ آن بر ذهنیت شیعه منجر شده است. قواعدی كه به موجب آن احكام جدّی درباره زندگی سیاسی تولید و تحقق یافته و جدّی تلقی می‏شوند. این قواعد همچنین حق ادای گزاره‏های جدّی در قلمرو سیاست را به برخی افراد واگذار نموده و موقعیت خاصی برای این افراد تعیین می‏نماید.

الف‌ـ حقانیت و برتری نصوص

نخستین قاعده حاكم بر تولید فكر سیاسی شیعه، حقانیت و برتری نصوص دینی است. این قاعده از پذیرش و ایمان به سیادت و برتری خداوند، پیامبر و امامان بر همگان ناشی می‏شود. بر این اساس، عقل انسانی در یافتن راهِ نجات و سعادت وابسته به نقل و نشانه‏های سمعی است. از این رو، نصوص قرانی و سپس نصوص پیامبر و در نهایت، نصوص امامان دربردارندۀ حقایقی درباره زندگی و سعادت دنیوی هستند كه عقل انسان وابسته به آن است. سیادت و برتری نصوص در آیه اطاعت مورد تأكید قرار گرفته است. (طباطبائی: 8/242)

از دیدگاه شیعه، اعتبار استنباطات در گرو عدم مخالفت آن با نصوص دینی است و هر گونه مخالفتی با نصوص دینی به عنوان اجتهاد در برابر نص ناروا است. بنابراین، شریعت فرآوردۀ ارادۀ آگاهانه خداوند بوده كه توسط پیامبر و امامان مورد تبیین قرار گرفته است. اما تفكر و استنباط را می‏توان فراوردۀ امت و زاییدۀ شرایط متحول و متغیر اجتماعی به حساب آورد. به همین دلیل همواره تغییر و تحول بر آن عارض و دیدگاه‌های جدیدی جایگزین دیدگاه‌های گذشته خواهد شد. از این رو، نصوص دینی دایرۀ این استنباط را چنان محدود می‏سازند كه خروج از آن امكان‌ناپذیر می‏باشد. هر گونه خروج از دایرۀ نص به اقدامات ناصحیحی منجر و در نتیجه به انحراف اجتماعی می‏انجامد.

گفتمان اجتهاد، تعریف خاصی از نصوص دینی ارائه می‏دهد و بر اساس آن، نصوص معتبر را از غیرمعتبر تفكیك می‏نماید. بنابراین، نصوص قرآنی به دلیل قطعیت صدور و انتساب آن به منبع وحیانی دارای جایگاهی برتر نسبت به سایر نصوص می‏باشند. درعین‌حال، نصوص قرآنی به دلیل وجود برخی از ویژگی‌ها نمی‏توانند تنها منبع استنباط تلقی شوند. برخی از این ویژگی‌ها عبارت‌اند از: محدودیت و كمبود نصوص قرآنی و فقدان تفصیل احكام و جزئیات مربوط به زندگی سیاسی و اجتماعی، وجود محكم و متشابه در آیات قرآنی، وجود ناسخ و منسوخ، تخصیص یا تقیید عمومات و یا اطلاقات آن توسط پیامبر و یا ائمه، اختلاف قراءات و مانند آن. ناخودبسندگی نصوص قرآنی و لزوم تفسیر آن در پرتو سنت در میان همه فرقه‏های اسلامی تقریباً اجماعی است. (بحرالعلوم: 67؛ نائینی: 3/48) پس از قرآن، سنت در مرتبۀ بعد قرار دارد. در گفتمان اجتهاد، سنت به معنای مطلق گفتار یا فعل و یا تقریر و امضای معصوم است كه استناد آن دارای سندی اطمینان‌آور و مورد وثوق باشد. در واقع مفهوم سنت، نزد شیعه توسعه یافته و در كنار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اقوال، افعال و تقریرات امامان نیز قرار داده شده است. (مظفر: 3/2-51)

نصوص دینی علی‏رغم برتری و جایگاه رفیع‌شان، معنای خود را در چارچوب دستگاه اجتهاد آشكار می‏نماید. حقانیت مكنون در نصوص دینی، طی فرایند اجتهاد به تفسیر فقیهان نسبت داده می‏شود و بدین ترتیب استنباط‌های فقیهانه نیز ارزش حقیقت انگاشتن را می‏یابند. بدین‏سان سرایت‌دادنِ حقانیت و برتری نصوص دینی به استنباط‌های فقیهانه به پیدایش نصوص ثانوی منجر می‏گردد كه اگرچه در واقع اعتباری همسان نصوص اولیه ندارند، ولی در عمل از تقدس و برتری خاصی برخوردار اند. این امر به ازبین‌رفتن و حذفِ جنبه‌های تاریخی، زمانی و مكانی مستتر در فرایند استنباط منجر و به آن‌ها اعتباری فراتاریخی می‏بخشد. سلطۀ قواعد اجتهاد بر ذهنیت مؤمنان به حدی است كه اجازۀ چون‌وچرا را از آنان سلب و آنان را به تصحیح آن‌چه فقیهان به خداوند، پیامبر و امامان نسبت می‏دهند وامی‏دارد.

ب‌ـ حجیت و اعتبار ظن

اجتهاد بر پایۀ مبانی اعتقادی‌ـ‌كلامی ـ‌استمرار و بقای تكالیف و وظایف الاهی برای تمامی عصرها و نسل‌ها‌ـ استوار است. این اصل، تلاش برای فهم و استنباط احكام را ضروری ساخته و اهل ایمان را به جست‌وجو و دستیابی به تكالیف و وظایف شرعی خود در تمامی عرصه‏های زندگی از جمله زندگی سیاسی فرامی‏خواند. از سوی دیگر، در دوران غیبت امكانِ دریافتِ مستقیم احكام از شارع منتفی بوده، بنابراین، دستیابی به احكام از طریق مراجعه به منابع میسّر است، كه به اعتقاد اصولی‌ها عبارت‌اند از قرآن، سنت، عقل و اجماع. اصولی‌ها همچنین استدلال می‏كنند كه فهم و استنباط احكام از این منابع، امری سهل و آسان نبوده و به دلایلی كه پیش از این به آن اشاره شد بسیار پیچیده و دشوار است. علاوه بر این، به اعتقاد آنان در دوران حاضر جز در مورد ضروریات دین هرگز نمی‏توان به طور قطعی به احكام شرعی دست یافت. زیرا قرآن هر چند كه از لحاظ سند قطعیت دارد، در بیشتر موارد از لحاظ دلالت ظنی بوده و احادیث نیز عمدتاً هم از لحاظ سند و هم از لحاظ دلالت ظنی می‏باشند. بنابراین، راه‌های شناخت و دریافت احكام در دوران حاضر ظن‌آور بوده و ما را به آستانۀ یقین نمی‏رساند. (وحید، 1416:28)

بسته‌بودنِ راهِ علم و آگاهی قطعی و اعتبارِ راه‏های ظنی، یكی از مبانی معرفت‌شناختی چالش‌برانگیزِ اجتهاد می‏باشد و چنان‌كه اشاره شد محل اختلاف میان اخباری‌ها و اصولی‌ها است. بر این اساس، روش‌شناسی اجتهاد بر اعتبار ظن خاصی كه از آن به ظن اجتهادی تعبیر می‏شود استوار است. مفادِ ظن اجتهادی به تعبیر بهبهانی عبارت است از: ظنی كه برای مجتهد پس از به‏كاربردن نهایت تلاش حاصل می‏شود. (همان: 41) ظن اجتهادی به اعتبار دلایلی كه بر آن اقامه می‏شود، منزلتی به‌سانِ علم یافته و به طور قطع نشانگر حكم الاهی در حق مجتهد تلقی می‏شود. بنابراین، علم و آگاهی تنها برای كسی كه به رتبه اجتهاد رسیده حاصل می‏شود. (همان: 23) بر كسانی كه به این درجه نائل نشوند نیز راهی جز تقلید وجود نخواهد داشت. (همان: 25) بدین ترتیب مجتهد به عنوان كارگزار گفتمان اجتهاد تنها كسی است كه حق ادای كلام جدّی در زندگی سیاسی شیعه را دارد.

ج‌ـ عقل‌گرایی محصور

مفهوم عقل در متون و منابع دینی شیعه، كاربرد وسیعی داشته و به عنوان حجت باطنی و واسطۀ عبادت خداوند از آن یاد شده است. در این‌جا، اعتبار عقل به عنوان منبع استنباط احكام و یكی از ادله مورد نظر می‏باشد. شیخ انصاری (1214ـ1281ه) معتقد است: «دلیل عقلی حكمی است عقلی كه واسطۀ دستیابی به حكم شرعی است.» (انصاری: بی‌تا: 542، 554) احكام عقلی، از یك منظر، به دو قسم تقسیم می‏شوند: نخست، احكام نظری كه از سنخ قضایای هستی‌شناختی است. دوم، احكام عملی كه عبارت است از: ادراك آن‌چه شایستۀ انجام یا ترك است و از سنخ قضایای ارزشی است. به نظر صدر، ماهیت این دو نوع حكم یكسان است؛ زیرا در نوع دوم بازگشت امر به ادراك وصفی واقعی در انجام یا ترك است كه همان حسن و قبح می‏باشد. (الحلقة الثالثة: 1/424)

قضایای عقلی به دو نحو ممكن است بر حكم شرعی دلالت كنند: قسم اول كه تحت عنوان مستقلات عقلی از آن یاد می‏شود عبارت است از آن دسته از قضایایی كه برای استفاده احكام شرعی از آن‌ها نیاز به انضمام مقدمه شرعی نیست. قسم دوم كه غیرمستقلات عقلیه اند آن دسته از قضایا هستند كه برای استنباط حكم شرعی از آن نیازمند انضمام قضیه شرعی هستیم. (صدر: الحلقة الثانیة/ 232؛ مظفر: 1/188)

اصولی‌ها با استفاده از مقدماتی، به ملازمه میان حكم عقل و شرع حكم نموده و نقش قابل توجهی برای آراء و مدركات عقل عملی در زندگی سیاسی شیعه قائل می‏شوند. نخست این‌كه اعمال و رفتارهای انسان صرفِ‌نظر از حكم و دستور شارع قابلِ وصف‌كردن به خوبی و بدی و نیكی یا زشتی می‏باشند. دوم این‌كه عقل بدون دریافت تعالیم و آموزه‏های شارع به طور اجمال قادر به تحصیل چنین ادراكاتی می‏باشد. (مظفر:1/216) و در نهایت این‌كه با فرض وجود حسن و قبح برای افعال و امكان ادراك آن برای عقل، در صورتی كه عقل حسن و یا قبح چیزی را ادراك و به شایستگی و یا ناشایستگی انجام آن حكم نمود، شارع نیز حتماً بر طبق آن حكم خواهد نمود.

از دیدگاه اصولی‌ها ملازمه میان حكم عقل و حكم شرع با دلیل عقلی اثبات می‏شود. بنابراین، هرگاه عقلاء از آن جهت كه دارای عقل می‏باشند بر نیكی چیزی به اعتبار تأثیری كه در حفظ نظام و بقاء نوع دارد، و یا بر زشتی كاری به جهت اخلال در این امر حكم نمودند، شارع نیز به آن حكم می‏نماید؛ زیرا او نه تنها از عقلاء بلكه رئیس آنان است. (همان: 217) بدین ترتیب، اصولی‌ها عقل را بر مصدر تشریع نشانده و به او شایستگی صدور احكام شرعی می‏بخشند. البته این شایستگی با توجه به محدودیت‌هایی كه برای آن وجود دارد، آواز دهل عقل‏گرایی را از دور خوش كرده است. زیرا عقول هرچند قابلیت ادراك داشته، ولی این قابلیت در دایرۀ امور كلی محصور بوده و از ادراك امور جزئی و ناتوان است. چنان‌كه غالباً از تطبیق آن بر امور نیز جز در موارد اندك قاصر است. (حكیم: 278) درحالی‌كه زندگی سیاسی پر از امور متغیر و جزئی بوده كه ادراكات كلی دردی را از آن دوا نكرده و مشكل آن را حل نمی‏سازد. (همان: 6ـ285)

از سوی دیگر، حجیت احكام عقلی در گفتمان اجتهاد، منوط به قطعی‌بودنِ آن‌ها است؛ بنابراین، یافته‏های ظنی عقل، مانند قیاس و استقراء ناقص، اعتباری در كشف احكام شرع ندارند. (صدر، الحلقة الثانیة: 8ـ306)

هر چند در پرتو مطالب فوق جایگاه عقل‏در گفتمان اجتهاد، محدود و محصور بوده و سهم چندان مستقلی در استنباط احكام ندارد، ولی وجود برخی سازوكارها نقش عقل را در استنباط احكام مربوط به زندگی سیاسی شیعه افزایش داده و به حضور آن مشروعیت می‏بخشد. نخست این‌كه محدودیت نقش عقل در استنباط احكام شرعی و استناد استنباطات عقلی به منبع الاهی است. این محدودیت نیز بیشتر به دلیل پرهیز از بدعت و داخل‌كردنِ آن‌چه ذاتاً جزء شریعت نیست در حوزه شریعت می‏باشد. بنابراین خارج از حوزه شریعت، دست عقل باز بوده و قادر بر دخالت و اعمال نظر در تنظیم و اداره امور می‏باشد. این امر به‌ویژه در حوزۀ سیاست آشكارتر است؛ زیرا بخش عمده‏ای از مسائل آن از محدوده شریعت خارج و به دلیل امكان تغییر و نقش زمان و مكان در آن به عقول بشری واگذار شده است. پیش‏تر به دیدگاه وحید بهبهانی در این باره اشاره كردیم. به نظر او «جریان جهان در امور مربوط به معیشت بر این است، بلكه هر كس می‏تواند بر حسب خوشایند عقلش چیزی را وسیله نجات خود قراردهد مادامی كه به آن خصلت دینی نداده و یا شرع از آن منعی نكرده باشد.» (همان: 100) محمدحسین نائینی نیز مجموعه وظایف مربوط به نظم و حفظ مملكت و سیاست امور جامعه را به دو قسم تقسیم می‏كند: قسم اول، منصوصاتی است كه وظیفه عملیه آن معین و حكمش در شریعت مطهره مضبوط است و قسم دوم اموری است كه در مورد آن نصی وجود ندارد و تصمیم‌گیری در آن به نظر ولی نوعی موكول است. (1378: 130) به نظر نائینی بخش عمده سیاسات نوعیه از قسم اخیر می‏باشد. (همان: 5-133)

دومین عنصر كه حضور عقل را تقویت می‏كند، قاعده وجوب عقلی مقدمه واجب است. در پرتو این قاعده نیز بسیاری از یافته‏های عقل بشری كه تحصیل آن برای تأمین یك واجب كلی لازم است، ضرورت یافته و لباس مشروعیت به تن می‏كند. به عنوان نمونه با اثبات وجوب عقلی مهار و نظارت بر قدرت سیاسی و حكم به ملازمت این حكم عقلی با حكم شرعی، بسیاری از مقدمات این امر نیز كه در سایه عقل و بناء عقلاء به دست آمده است واجب خواهند شد. علاوه بر این، توانایی عقل در ادراك موضوعات احكام و تطبیق آن‌ها بر مصادیق، نزد اصولی‌ها امری پذیرفته شده است. در نهایت قواعد اصولی مؤثر در استنباط احكام شرعی، اعم از زبان‌شناختی و دیگر قواعد عمدۀ فرآورده‏های عقل بشری هستند. از این رو می‏توان گفت، اجتهاد مبتنی بر عقل غیرمعصوم بشری است و بنابراین خطاپذیر است.

د‌ـ خطاپذیری

فرآورده‏های دستگاه اجتهاد در صورتی كه در چارچوب قواعد مربوطه به دست آیند دارای اعتبار هستند. ارزش یافته‏های اجتهادی از لحاظ عملی، نزد اصولی‌ها مورد پذیرش قرار گرفته است. ولی درباره تطابق این یافته‏ها با احكام واقعی و میزانِ واقع‌نمایی اجتهاد دیدگاه واحدی وجود ندارد. از نظر شیعه، یافته‏های اجتهادی الزاماً با احكام واقعی الاهی انطباق نداشته، بلكه احتمال خطا در آن وجود دارد. از این رو شیعیان به مخطئه، یعنی كسانی كه به خطاپذیری اجتهاد باوردارند، مشهور شده‏اند. درحالی‌كه بیشتر اهل‌سنت به تصویب اعتقاد داشته و به مصوّبه اشتهار دارند. (حكیم: 623)

از آن‌جا كه اجتهاد مبتنی بر تخطئه وجود حكمی در واقع را مفروض می‏گیرد، همواره دغدغه وصول به آن حكم و تأمین مصلحت و یا دفع مفسدۀ ناشی از آن را دارد. این امر موجب ناپایداری بنیادین آن شده و به نوعی احتیاط را موجه می‏سازد. شاید بتوان یكی از عوامل غلبه نگرش احتیاطی، نزد فقیهان را همین امر دانست. به‌هرحال مبنای تخطئه، دغدغه تأمین مصلحت و امكانِ ازدست‌رفتنِ آن را برطرف نمی‏كند، درحالی‌كه مبنای تصویب این امتیاز را دارا است. البته این به معنای انكار اشكالات موجود در مبنای اخیر نیست. شاید به اعتبار اشكالات موجود در این دو مبنا، شیخ انصاری نظریه «مصلحت سلوكیه» را مطرح كرد. بر این اساس، اماره، مصلحتی را در خود عمل‏كردن و نه در متعلق‏خود پدید می‏آوردو این مصلحت به میزانی است كه مصلحتِ ازدست‌رفته را جبران می‏كند. بنابراین شیخ همانند مخطئه طریقیت امارات را پذیرفته است، ولی همانند مصوبه اماره را سبب ایجاد مصلحت نیز می‏داند.(همان: 624)

دیدگاه شیخ به دلیل ابهامات موجود در آن مورد انتقاد قرار گرفته و با استقبال چندانی مواجه نشده است. (ر.ك: بحر العلوم: 3-210) بنابراین نظریه رایجِ پذیرفته‌شده نزد شیعه، نظریه تخطئه است. از این رو خطاپذیری، یكی از قواعد مهم حاكم بر گفتمان اجتهاد است و عنصر اقتدارگریز آن را تشكیل می‏دهد. زیرا پذیرش امكان خطا به منزله پذیرش امكان نقد و زیرِسؤال‌بردن یافته‏های اجتهادی و متزلزل‌شدنِ اقتدار مبتنی بر آن می‏باشد.

پذیرش احتمال خطا در اجتهاد، اعتبار استنباطات را تا اطلاع ثانوی محدود ساخته و همواره امكانی گشوده، برای سخن‌گفتن و نقد و ایراد استنباط‌های تازه فراهم می‏آورد. این ویژگی، یكی از عوامل سرزندگی، پویایی و باز بودن باب اجتهاد و نیز ضرورت حضور همیشگی مجتهد در جامعه می‏باشد. درحالی‌كه مبنای تصویب یا خطاناپذیری در كنار پذیرش قیاس، زمینۀ بسته‌شدنِ باب اجتهاد را فراهم می‏آورد. (ر.ك: فیرحی، 1378: 303؛ بحرالعلوم: 163ـ158؛ باروت: 6ـ134) حكم به حضور مستمر مجتهد در زندگی شیعه، حداقل دو پیامد مهم در بر دارد: نخست این‌كه كنش‌های كلامی جدّی درباره سیاست را در حوزۀ اینان قرار می‏دهد و جایگاه مناسبی را برای مجتهد به عنوان فاعل گفتمان اجتهاد تدارك می‏بیند. دوم این‌كه بر اساس چنین جایگاهی است كه مجتهد به عنوان تنها فرد مجاز از ناحیه امام معصوم قادر بر تصرف در امور عمومی مردم خواهد بود. این مطلب در آینده بیشتر توضیح داده خواهد شد.

اندیشۀ سیاسی معاصر شیعه در چارچوب گفتمانی با این قواعد شكل گرفته است. اجتهاد نیز با پیوندی نظام‌وار و قاعده‌مند میان نصوص دینی، عقل و واقع به تفسیر نصوص پرداخته، احكام مربوط به زندگی را از آن استنباط می‏نماید. حضور و سلطۀ عنصر نص در جریان اجتهاد در كنار ابزار عقل همواره زمینه‌ساز پیدایش دو گرایش عقلی و نقلی در چارچوب این گفتمان بوده و علی‌رغم ادعای در حاشیه قرارگرفتن اخباریان، معارضۀ اصحاب عقل با ارباب نقل همچنان ادامه دارد. به نظر می‏رسد روابط قدرت نقشِ شایسته‏ای در تقویت هر یك از این دو گرایش داشته و ارتباط همبسته‏ای میان شیوه‏های تولید، توزیع و مصرفِ قدرت در جامعه شیعی با برجستگی هر یك از این دو گرایش وجود دارد.

 

6ـ تبارشناسی اجتهاد

چنان‌كه بیان شد، تبارشناسی روشی است كه طی آن ارتباطِ همبستۀ روابط قدرت با دانش مورد بررسی قرار می‏گیرد. روابط قدرت در نگاه تبارشناسانه فراتر از نهادهای سیاسی است و به یك منوال بر حاكم و محكوم اعمال می‏گردد. دستگاه تفسیری اجتهاد در تعامل وثیق با روابط قدرت جاری در محیط می‏باشد. این رابطه در سه بُعد تحقق می‏یابد؛ نخست این‌كه نگاهداری و اعمال قدرت را تا حد امكان كم‌هزینه می‏كند. در مرحله بعد، آثار این قدرت را تا حداكثر افزایش بخشیده و آن را به حدی می‏رساند كه بدون شكست، مرزهای خود را گسترش بخشیده و در نهایت نهادها و دستگاه‏هایی كه این قدرت در درون آن اعمال می‏شود مانند نظام آموزشی، تربیتی، قضایی، نظامی را توسعه می‏بخشد. (فیرحی، 1380:177) این نقش با توضیح كاركردهای اجتهاد به عنوان دستگاه تفسیر نصوص دینی مشخص می‏شود. زیرا نصوص هر چند معنای مركزی خاصی را در بطن خود دارند، ولی هرگز دلالت خویش را به خودی خود آشكار نمی‏كنند. آشكارشدنِ این معنا بستگی به پیش‏فرض‌های مختلف زبان‌شناسی و اعتقادی و قواعد تفسیری خاصی دارد كه همه در سایه نظام خاصی از روابط اجتماعی و فرهنگی شكل گرفته‏اند. در پرتو این پیش‌فرض‌ها و قواعد است كه نصوص زبان به سخن می‏گشاید و معنای مكنون در خود را تا حدی كه آن‌ها اجازه دهند آشكار می‏سازد. (صدر، 1408:403)

اجتهاد از سوی دیگر در ارتباط با واقعیت زندگی سیاسی قرار دارد و با تعبیری از واقعیت به تفسیر نصوص می‏پردازد.

محمدباقر صدر تأثیر واقعیت در اجتهاد را از منظری آسیب‌شناسانه مورد توجه قرارداده است. او نسبت به خطر نفوذ ذهنیت مجتهد در استنباطات او هشدار داده و به موازاتِ دورشدن و فاصلۀ زمانی با دوران نصوص این خطر را بیشتر می‏شمارد. (همان: 404) او در ادامه، چهار سبب عمده برای این امر ذكر می‏كند كه به طور خلاصه عبارت‌اند از: توجیه واقع، گنجانیدن نص در یك چارچوب خاص، جداسازی دلیل شرعی از شرایط و جایگاه آن و تعمیم آن به دیگر موارد و در نهایت پیش‏فرض‌های مجتهد در برابر نصوص و رویكرد او در تفسیر آن‌ها می‏باشد. به عنوان مثال رویكرد فردی به نصوص، فهم خاصی را فراهم می‏آورد كه با رویكرد اجتماعی كاملاً متفاوت است. (همان: 413) صدر در ادامه می‏پذیرد كه احتراز از موارد گذشته به گونه‏ای كه برداشت اجتهادی خالص و معطوف به حكم واقعی باشد تقریباً امكان‌ناپذیر است و به همین دلیل استنباطات هرگز به نحو قطعی احكام و مفاهیم شریعت و قانون‏گذاری اسلامی را بازنمایی نكرده، بلكه موجب به آن خواهند شد. (همان: 418)

دیدگاه صدر، تا حدی، نقش تعبیر ما از واقعیت را در اجتهاد نشان می‏دهد. در جهت تكمیل این دیدگاه می‏توان گفت: اجتهاد و یا دستگاه تفسیر از طریق عرضۀ پرسش‌های خاص و در پرتو پیش‌دانسته‏های آگاهانه و یا ناخودآگاه مفسر تنها بخش‌هایی از معنای نهفته در نص كه متناسب با آن است را آشكار می‏كند. در واقع دستگاه تفسیر سه كاركرد مهم دارد:

اول این‌كه «پرسش‌هایی» را برای عرضه به نصوص پردازش نموده و پاسخ آن را جویا می‏شود. این پرسش‌ها زاییدۀ «نیازهای» فرد مسلمان و شیعه است كه در چارچوب شرایط تاریخی و شیوۀ خاصی از روابط قدرت شكل گرفته‏اند. تاریخی‌بودنِ نیازها به معنای انكارِ نیازهای ثابت انسان نیست بلكه در زندگی سیاسی بیشتر با نیازهای متغیر و غیرثابت مواجه هستیم. دوم این‌كه كاركرد این دستگاه اعطای كلیت به این نیازها و حذف و یا معلق‌كردنِ ابعاد تاریخی آن‌ها و تعمیمِ پرسش‌های برآمده از آن‌ها است. در نهایت دستگاه تفسیر برنامۀ پژوهشی و قواعد ویژه‏ای را برای كاوش در درون نص و یافتنِ پاسخ تدارك می‏بیند. دستگاه اجتهاد شیعی این قواعد را به كمك عقلانیت محصور در شرایط زمانی و مكانی فراهم آورده و در قالب زبان‌شناسی (لغت، صرف و نحو) منطق، كلام، اصول فقه، رجال و مانند آن گرد آورده است. این برنامه مسیرهای معینی را برای ورود به عالم نصوص و جست‌وجو در آن پیشنهاد می‏كند و همان گونه كه محقق حلّی نیز بیان داشته بر مبانی نظری ویژه‏ای استوار است. برنامۀ پژوهشی كه دستگاه تفسیر به كار می‏بندد و نیز مسیرهایی كه برای ورود و خروج و تحلیل در درون نص فراهم می‏سازد بیانگرِ محدودیت‌ها و امكانات تفسیر می‏باشند.

گذشته از این، دلیل دیگری كه ارتباط اجتهاد با بافت و بستر اجتماعی را برجسته‏تر می‏سازد فهمِ اجتماعی نصوص می‏باشد. این نكته نخستین بار توسط محمدجواد مغنیه در تبیین چگونگی انعقاد ظاهر نصوص مورد توجه قرار گرفته و محمدباقر صدر آن را بسط داده است. صدر توضیح می‏دهد «فهمِ اجتماعی نص به معنای فهمیدنِ نص است در پرتو برداشت عمومی كه بر اثر یك آگاهی عمومی و دریافتی یكسان، افراد مختلف در آن شریك‏اند» (همان: 57) به نظر مغنیه، فقیهان در فقه با عنوان «مناسبت‌های حكم و موضوع» به این امر اشاره داشته‏اند.

«مناسبت‌های حكم و موضوع» در واقع بیان دیگری است از زمینۀ ذهنی عمومی و پایگاه مشتركی كه برای تعمیم قانون در افراد هست» (همان) به عنوان مثال اگر دلیلی دلالت كند كه هر كس آبی از نهر و یا چوبی از جنگل را تصرف كرد مالك آن می‏شود، از آن می‏فهمیم كه هر كس چیزی از ثروت‌های طبیعی خام را تصرف كرد مالك آن خواهد شد؛ زیرا مناسبت‌های حكم و موضوع، حكم را در محدودۀ چوب و آب محصور نمی‏كند. به نظر صدر، مبنای اعتماد به برداشت اجتماعی در فهم نصوص همان اصل حجیت ظهور است. زیرا یك گوینده از این رو كه فردی است كه در اجتماع زندگی می‏كند، تفسیر اجتماعی از گفتار او به عمل می‏آید و به فهم اجتماعی از گفتار او نیاز می‏افتد.

با پذیرش ارتباط و تأثیرپذیری اجتهاد از شرایط اجتماعی، می‏توان سطح بحث را به چگونگی تحقق و شكل‏گیری واقعیت انتقال داد. پرسش این است كه چرا و چگونه از میان رویدادهای ممكن (events) تنها برخی تحقق و واقعیت (fact) می‏یابند؟ به بیان دیگر واقعیاتِ اجتماعی چگونه شكل می‏گیرند؟ نظریۀ ساختِ اجتماعی، واقعیت ماجرای تبدیلِ برخی از رویدادها به واقعیت را بر مبنای جامعه‏شناختی استوار كرده و توضیح می‏دهد. این نظریه رابطه‏ای دیالكتیكی و متقابل میان انسان و واقعیت اجتماعی برقرار كرده و به این نتیجه می‏رسد كه «جامعه فرآورده‏ای انسانی است؛ جامعه واقعیتی است عینی، و انسان فرآورده‏ای است اجتماعی» (برگرو: 91) بر اساس این نظریه واقعیت اجتماعی حاصل فعالیت انسان و دستاورد عمل او است. ماجرای تحقق یافتن این واقعیت از عادی شدن یك نوع رابطه و یا عمل اجتماعی در اثر تكرار آن آغاز می‏شود. این فرایند در ادامه به نهادینه شدن یك فعالیت و در نتیجه عینیت یافتن آن منجر می‏شود.

بنابراین نقش قدرت در شكل‌گیری واقعیت اجتماعی و عینیت یافتن آن انكارناپذیر است؛ زیرا عمل انسان مبتنی بر وجود اراده و قدرت است و روابط اجتماعی زاییدۀ همین اراده است و در واقع روابط قدرت در بطن و درون آن‌ها نهفته است. بدین‏سان، جهان نهادی حاصلِ فعالیتِ عینی‌شدۀ انسان است؛ درعین‌حال فعالیت انسان تحت تأثیر همین واقعیت عینیت یافتۀ او است.

روابط قدرت در شكل عام خود، به‌ویژه روابط موجود در سطح نهادهای سیاسی نیز در اثر تكرار، عادی و نهادینه می‏شود و عینیت یافته و بر فعالیت‌های انسان تأثیر می‏گذارد. در مرحله بعد دنیای عینیت‌یافتۀ اجتماعی [و از جمله روابط قدرتِ نهادینه‌شده] در جریانِ اجتماعی‌شدنِ فرد، بار دیگر به آگاهی او بازمی‏گردد. (همان: 90)

در این مرحله دنیای عینیت‌یافتۀ نهادی، نیازمند مشروعیت و توجیه است؛ (همان: 91) یعنی باید به نوعی حقانیت آن را به اثبات رساند. به نظر می‏رسد كاركرد دستگاه اجتهاد مربوط به این مرحله است. به بیان دیگر نظم‌های نهادی به عنوان واقعیتِ عینیت‌یافته نیازمندِ توجیه و اثبات حقانیت می‏باشند. این توجیه در بالاترین سطح در قالب یك چارچوب نمادی صورت می‏گیرد كه عبارت از مجموعه‏ای از نمادها است كه نهادها را به یكدیگر پیوند داده و بر آن‌ها منطق خاصی تحمیل كرده و آن‌ها را مشروع جلوه می‏دهد.

دین به عنوان مجموعه‏ای از آموزه‏ها، مفاهیم و احكام، قلمرو نمادینی را تشكیل می‏دهد كه واقعیات اجتماعی در پرتو آن معنا یافته و مشروع می‏گردد. این قلمرو در قالب نصوص شكل گرفته و از طریق اجتهاد بازتولید و در شرایطی متفاوت با عصر نصوص به تعبیر و توجیه واقعیت می‏پردازد. بدین سان در فرایند اجتهاد، عمل نسبت به نظر اولویت یافته و روابط قدرت در هر عصری نوع خاصی از قواعد را رواج و استمرار بخشیده و زمینه را برای گفتمان، دانش و روش خاصی فراهم می‏آورند. بر این اساس گفتمان اجتهاد در پیوند با روابط قدرت شكل گرفته و با عرضۀ پرسش‌هایی كه زاییدۀ همین روابط است به تولید مفاهیم، احكام و گزاره‏های مربوط به زندگی سیاسی می‏پردازد. بنابراین هر گونه تغییر و تحول در روابط قدرت به تغییر در آن منجر می‏شود. به عنوان مثال، روابط قدیم قدرت، كه بر اساس نظم سلطانی استوار بود، این پرسش را تداعی می‏كرد كه چه كسی باید حكومت كند و فرمان براند؟ در پاسخ به این پرسش نصوصی مورد توجه قرار می‏گرفت كه به امر اطاعت پرداخته‏اند. درحالی‌كه روابط جدید قدرت پرسش از چگونگی حكومت‌كردن را مطرح می‏سازد و در پاسخ به آن، نصوص مربوط به امر به معروف و شورا و دیگر آیات و روایاتی كه معطوف به مسئولیت مدنی است مورد توجه و تفسیر قرار می‏گیرد. در سطور آینده، چگونگی تحولِ صورت‌بندی گفتمانی اجتهاد در مواجهه با تحولِ ساختِ قدرت در دوران معاصر بررسی می‏شود.

 

7ـ صورت‌بندی اجتهاد در دوران معاصر

تحول در ساخت و روابط قدرت در دوران جدید، تغییرات گسترده‏ای را در نهاد دولت موجب شد؛ تحولاتی كه مفاهیم و پرسش‌های تازه‏ای را فراروی آنان كه در حاشیۀ قلمرو تجدد واقع شده بودند قرار داد. مفاهیمی مانند ملت، قانون، آزادی، برابری، پارلمان، مشروطیت، قانون اساسی، رأی اكثریت و مانند آن كه از راه‌های گوناگونی وارد قلمرو زبانی و فكری شیعه گردید با واكنش‌های مختلفی روبه‌رو شد. این واكنش‌ها كه از سوی اندیشمندان مسلمان در برابر تجدد اتخاذ می‏شد كاملاً بستگی به رویكردِ (approach) آنان به تجدد و نهادهای آن از جمله دولت جدید داشت. از منظر پژوهش حاضر، رویكرد اجتهادی به تجدد اهمیت بیشتری دارد. بنابراین پرسش اصلی این است كه مواجهه با دولت جدید و انتقال برخی از ارزش‌ها و مفاهیم نهادهای سیاسی آن به عرصۀ زندگی سیاسی شیعه چه تأثیری بر گفتمان اجتهاد داشت؟ آیا اجتهاد قادر به پاسخگویی به مشكلات و پرسش‌های برآمده از دولت جدید و انطباق با شرایط آن هست؟

در ابتدا اشاره به این نكته لازم است كه رویارویی و مواجهه با تمدن جدید نظامِ دانایی (episteme) ما را متحول ساخت و به دو نیمه تبدیل نمود: نیمه‏ای كه با ساخت و روابط قدیم قدرت پیوند داشت و نهادهای دولت قدیم را توجیه می‏كرد و نیمه‏ای كه با ساخت و روابط جدید قدرت پیوند داشت و نهادهای دولت جدید را مشروعیت می‏بخشید. گفتمان اجتهاد در میان این دو نیمه قرار گرفته و وضعیتی میان‌معرفتی یافت و در واقع دوپاره شد و دو خرده‌گفتمانِ سنتی و اصلاحی از دل آن برآمدند. از سوی دیگر گفتمان دیگری در عرض گفتمانِ اجتهاد شكل گرفت كه با عنوان گفتمانِ انتقادی می‏توان از آن یاد كرد. گفتمان‌های فوق در عصر مشروطه و انقلاب اسلامی به تبع تحول در بستر و شرایط اجتماعی و فرهنگی شاهد تحولاتی از لحاظ مفاهیم، پرسش‌ها و پاسخ‌ها بوده‏اند. در سطور آتی به بیان خطوط كلی هر یك از گفتمان‌های سه‌گانه خواهم پرداخت:

1ـ گفتمان سنتی

گفتمان سنتی در تداوم گرایش نقل‏گرایانه و اخباری‌مسلك در درون اصول‌گرایی شیعه است كه همواره به نوعی در گفتمان اجتهاد حضور داشته است. در چارچوب این گفتمان تحولات پدید آمده در دوران جدید از منظری سلبی نگریسته می‏شود. بر اساس این دیدگاه نه تنها هیچ ضرورتی برای انطباق با مقتضیات عصر وجود ندارد، بلكه هر گونه تلاشی در این راستا بدعت و به منزله خروج و یا حتی نابود ساختن دین خواهد بود. این دیدگاه خاتمیت و كمال دین را به معنای كمال و جامعیت تفاسیر گذشته از نصوص دینی فرض كرده و بدین ترتیب استنباطات فقهی گذشتگان را شایستۀ حل معضلات و مشكلات زندگی سیاسی كنونی شیعه می‏داند. شیخ فضل‏الله نوری در نامه‏ای كه به آقا نجفی روحانی پرنفوذ طرفدار مشروطه در اصفهان نگاشته یاد آور می‏شود:

«چنین به نظر می‏رسد كه اگر وضع مملكت بر گرفتن خراج شرعی و صدقات لازم از زكات و به عبارت اخری اخذالعشر مما ینبت الارض و طرح جمیع عناوین دیگر و صرف در مصارف اصناف ثمانیه منها العاملین و الغارمین و المؤلفة قلوبهم و فی سبیل الله الخ بشود، به شرحی كه محتاج به ذكر نیست و جناب‌عالی محض توجه محیط به تمام آن می‏شوید كارها اصلاح و زاد فی شرف الاسلام و حصل الشرف فوق الشرف و فیه من الفوائد الاسلامیة ما لایخفی» (تركمان: 1/137)

گفتمان سنتی، میان نظام سلطانی و حفظ اسلام و اجرای احكام آن پیوندی ناگسستنی برقرار كرده به گونه‏ای كه هر گونه تغییر در این نظام را به منزلۀ از بین رفتن دین تلقی می‏كند. شیخ فضل‏الله پس از این‌كه اسلام را به عنوان دین خاتم و كامل‏ترین ادیان معرفی می‏كند، نسبت میان اسلام و سلطنت را تفكیك‏ناپذیر می‏داند. (نوری: 4ـ163) بر این اساس هر نوع تغییری در نظم موجود، از جمله پذیرش نهاد دولت جدید و مفاهیم آن مانند: آزادی، مساوات، مشروطیت، قانون اساسی، پارلمان، رأی اكثریت و... بدعت بوده و تلاش برای انطباق اسلام با آن را مردود می‏داند. شیخ نوری در ادامۀ نامه پیش‌گفته می‏نویسد:

«و اما طرق دیگر مما علیه ملل الاروبیین، ففیه اضمحلال الدین و انحطاط الاسلام و اهله و خوف الوقوع ولو بعد حین فی مفاسد كثیرة» (تركمان: 1/137)

از این دیدگاه قانون مسلمانان همان اسلام است (نوری: 154) و هیچ نیازی به جعل و تدوین قانون نیست و اگر كسی را گمان آن باشد كه مقتضیات عصر تغییردهندۀ بعضی از مواد آن قانون الاهی است یا مكمل آن است، چنین كسی از عقاید اسلامی خارج است. (همان: 175) بنابراین اجتهاد سنتی مظاهر مدنیت جدید را طرد و در صدد بازتولید روابط قدیم قدرت است و با فصل‌بندی میان مفاهیم گذشته و كنارگذاردن و ممنوعیت مفاهیم جدید به ایجاد دوگانگی با دو گفتمان رقیب خود یعنی اصلاحی و انتقادی اقدام و مرزهای سیاسی خود را تعیین می‏نماید. گفتمان سنتی همواره بر بخش‌هایی از زندگی سیاسی معاصر شیعه سلطه و استیلاء داشته و در مقاطع مشروطه و انقلاب اسلامی، نقش‌های مشابهی را ایفاء كرده است. به طور كلی بازتولیدِ نظریه‏های ولایت انتصابی فقیهان در دوران جمهوری اسلامی در چارچوب همین گفتمان صورت گرفته است.

2ـ گفتمان اصلاحی

شكل‏گیری این گفتمان در ارتباط مستقیم با تقویت جانب عقل‌گرایانۀ اجتهاد است. یكی از عوامل تقویت این جهت این بود كه چهره‏های برجستۀ آن مانند: آخوند خراسانی و نائینی به تعلّم و تعلیم فلسفه اهتمام داشتند. گفتمان اصلاحی، انحطاط و عقب‌ماندگی جوامع اسلامی را مورد توجه قرار داده و به عوامل آن اندیشیده و راهكارهای حل و جبران آن را دنبال می‏نماید. تجربۀ انحطاط جوامع اسلامی با درك ترقی و پیشرفت غرب ملازمت داشته و بر نگرش مثبت به تحولات پدیده آمده در این جوامع استوار است. از نظر چهره‏های اصلاح‌طلبِ سدۀ معاصر تا حدودی این امر پذیرفته شده است كه ترقی حیرت‌آورِ غرب ناشی از تحولی است كه در عقلانیت آن پدید آمده است. پذیرش این مفروض به ضرورت بازنگری در عقلانیت و شیوۀ اندیشیدن منجر گردیده و همین امر عقلانیتِ فقهی معاصر را تحت تأثیر قرار داده است. جریان اصولی به دلیل بهره‏مندی از امكانات خاص روش‌شناختی و اتكاء به استدلال‌های عقلی، آمادگی بیشتری برای این بازنگری از خود نشان داد؛ از این رو تا حد زیادی توانست خود را با این تحولات سازگار نماید. آخوند خراسانی (1255ـ1329هـ) با نگرش مثبت به تحولات دولت جدید نگریسته و به انطباق‌پذیری احكام اسلام با آن باور دارد. او در نامه‏ای كه به محمدعلی‌شاه نگاشته، تنزل و انحطاط حیات استقلالی دولت و ملت را یادآور می‏شود و ضرورت اصلاح آن را متذكر و سپس در بیان راهكار آن مشروطه را به عنوان راهكار مناسب معرفی نموده است. (ناظم الاسلام: 2/289)

بنابراین، تجربۀ انحطاط اجتماعی و ضرورت مقابله با آن از یك سو و نگرش مثبت به ساخت دولت جدید و ضرورت انطباق احكام اسلام با آن از سوی دیگر، از ویژگی‌های گفتمان اصلاحی در سده معاصر است. توجه به نقش زمان و مكان در اجتهاد كه توسط امام خمینی مورد تأكید قرار گرفت را در همین راستا می‏توان ارزیابی كرد. به نظر امام‏خمینی: «زمان و مكان دو عنصرِ تعیین‌كننده در اجتهاد اند، مسأله‏ای كه در قدیم دارای حكمی بوده است به ظاهر همان مسأله در روابط حاكم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یك نظام ممكن است حكم جدیدی پیدا كند؛ بدان معنا كه با شناخت دقیق روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قدیم فرقی نكرده است واقعاً موضوع جدیدی شده است كه قهراً حكم جدیدی می‏طلبد.» (1369 :21/98) امام خمینی در پاسخ به ایرادی كه توسط یكی از چهره‏های سنت‌گرا به فتوا در مورد حلیت بازی با شطرنج مطرح شده بود، جمود بر نصوص بدون توجه به مقتضیات زمان و مكان را عامل این برداشت دانسته و این نوع برداشت را با تمدن جدید ناسازگار معرفی می‏نماید. (همان: 21/34)

واردكردنِ عنصرِ مصلحت در فقه از دیگر اقدامات قابل توجه اصلاح‌طلبان است. تا پیش از مواجهه با مسائل مربوط به دولت جدید، بحث مصلحت بیشتر در چارچوب مبادی احكام صورت می‏گرفت؛ یعنی این‌كه آیا احكام شریعت تابع مصالح و مفاسد هستند یا نه؟ ولی مصلحت به عنوان منبع احكام تنها نزد اهل‌سنت مطرح بود. پذیرش مصلحت به عنوان منبع احكام شریعت هر چند در دوران مشروطه مطرح نبوده، ولی در چارچوب گفتمان اصلاحی تحقق یافته است. امام خمینی در پاسخ كسانی كه محدودۀ حكومت را در چارچوب شریعت می‌دانستند یادآور می‏شود:

«حكومت كه شعبه‏ای از ولایت مطلقه رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است، یكی از احكام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعیه حتی نماز روزه و حج است.» (همان: 20/170)

از دیگر ویژگی‌های گفتمان اصلاحی، تعبیر جدید آن از تقیه و نقش آن در فرایند اجتهاد است. به طور كلی، دو دیدگاه اساسی دربارۀ تقیه در میان اندیشمندان شیعه مطرح بوده است.

دیدگاه نخست كه با عنوان «تقیه زمانیه»از آن یاد می‏شود بر نگرش سلبی به حكومت در عصر غیبت استوار است. از این منظر زمان غیبت زمانۀ تقیه بوده و به همین دلیل همكاری و همزیستی با حكومت‌های جائز چه از نوع سلطانی و یا غیر آن، جایز بلكه لازم می‏باشد.

دیدگاه دوم كه به «تقیه موردی» مشهور است ملاك تقیه را خوف و ترس از آسیب‌های فردی و یا عمومی دانسته و در این امر میان عصر غیبت و عصر حضور تفاوتی نمی‏گذارد. بنابراین، با انتفاء چنین احتمالی تقیه نیز منتفی خواهد شد. اصل تقیه كه به نوعی لاقیدی سیاسی و پذیرش وضع موجود را به دنبال دارد، از سوی اصلاح‌طلبانی كه در چارچوب گفتمان اجتهاد می‏اندیشیدند به گونه‏ای تفسیر شد كه با تلاش برای تغییر وضع موجود و انقلاب سازگار باشد. این تفسیر نخست با محدودكردنِ تقیه به مواردی كه مستلزم فساد در دین نباشد صورت گرفت. بدین‏سان نصوصی كه سكوت علماء را در برابر بدعت‌ها مجاز نمی‏شمارد و اظهار علم را در زمان ظهور بدعت‌ها لازم می‏داند برجسته گردید. نائینی پس از توصیف سیر قهقرایی جامعه و فزونی درجۀ ظلم و استبداد، ضرورت اعتراض به وضع موجود را بر پایۀ اصل عدم سكوت در برابر بدعت توجیه نموده است. (1378:28)

اقدام دیگر اصلاح‌طلبان در این راستا، احیاء بحث امر به معروف و نهی از منكر است. پیوند این بحث با تقیه از آن‏جا ناشی می‏شود كه هرگاه فردْ مجاز به پنهان ساختنِ عقیده و عمل خود برای حفظ جان خویش باشد، می‏تواند از امر به آن‌چه معروف است و نهی از آن‌چه منكر است خودداری كند. ارتباط معكوس میان این دو اصل به حدی است كه به تعبیر عنایت «تقیه نه فقط نقطه مقابل تبلیغ و اذاعه، بلكه نقطه مقابل امر به معروف و نهی از منكر هم هست.» (306) درعین‌حال، امر به معروف در تلقی گذشته اولاً، واجب كفایی است و ثانیاً مشروط به شرایطی مانند بصیرت و علم، احتمال تأثیر، نبودنِ ضرر یا مفسده و اصرار فرد متخلف است.

گفتمان اصلاحی برای فعّال ساختن این اصل، قدرت را شرط وجوب ندانسته و شرط واجب می‏داند؛ بنابراین با فقدان قدرت وجوب آن ساقط نمی‏شود، بلكه باید برای به‌دست‌آوردنِ توانایی تلاش كرد. (موسوی خمینی، بی‏تا: 465) حتی در مواردی كه امر به معروف و نهی از منكر مستلزم ضرر جانی و یا مالی است، در صورتی كه معروف و منكر از مواردی باشد كه مورد اهتمام شارع است، مانند حفظ نفوس مسلمانان و جلوگیری از هتك ناموس آنان تكلیف ساقط نمی‏شود. (همان: 4ـ472)

علاوه بر این، گفتمان اصلاحی امر به معروف و نهی از منكر را از حوزۀ خصوصی به حوزه عمومی كشانده و در راستای فعال ساختن مشاركت سیاسی از آن بهره می‏گیرد. نائینی در بیان ضرورت مشروطیت به همین اصل استناد كرده است. (ر.ك: 1378: 7ـ76) بدین‏سان محدود ساختن اصل تقیه و برجسته و سیاسی شدنِ امر به معروف و نهی از منكر به شكل‌گیری نظریه مقاومت و انقلاب در چارچوب گفتمان اجتهاد كمك رساند.

گفتمان اصلاحی، همچنین راهكارهای انطباق اجتهاد با شرایط جدید را مورد تأمل قرار می‏دهد. مرتضی مطهری (1298ـ1358 ه.ش) در بیان رمز انطباق‌پذیری اسلام با مقتضیات زمان به برخی از ویژگی‌ها اشاره كرده است كه به نظر می‏رسد بیانگر دیدگاه اصلاح‌طلبانه است. به نظر او نخستین ویژگی این است كه «اسلام با قرار دادن هدف‌ها در قلمرو خود و واگذاشتن شكل‌ها و صورت‌ها و ابزارها در قلمرو علم و فن از هر گونه تصادمی با توسعۀ فرهنگ و تمدن پرهیز كرده است.» (1357: 6ـ95) دومین عامل انطباق‌پذیری این است كه اسلام دو دسته نیازها را برای بشر در نظر گرفته است، نیازهای ثابت و نیازهای متغیر. به نظر مطهری «اسلام برای نیازهای ثابت بشر قوانین ثابت و برای نیازهای متغیر وضعیت متغیری در نظر گرفته است.» (همان: 97) محمدباقر صدر نیز بر وجود این دو دسته نیاز و پیش‏بینی آن‌ها در دستگاه شریعت تأكید می‏كند. (1408: 339) به نظر صدر سازوكارِ پیش‌بینی‌شده برای نیازهای متغیر اجتماعی «منطقة‏الفراغ» می‏باشد؛ یعنی قلمرویی كه از حكم خالی است و به ولی امر رخصت داده شده تا با در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مكان و با توجه به مصالح و منافع جامعه آن قلمرو را در پرتو قلمرو ثابت پر كند. (همان: 400؛ زمانی: 331)

تعبیر صدر در ادامۀ سنت فكری نائینی است كه بخش عمده‏ای از احكام زندگی سیاسی را فاقد حكم و ضابطۀ معین دانسته و تابع مقتضیات زمان و مصالح تلقی می‏كرد. (1378: 134)

سومین سازوكارِ مؤثر در انطباق اسلام با مقتضیات زمان «قاعدۀ اهم و مهم» (مطهری، 1357: 103) و دیگر قوانینی است كه به تعبیر مطهری حق وتو دارند. این قواعد كه در اصطلاح فقیهان قواعد «حاكمه» نام دارند، مانند قاعده «لاحرج» و قاعده «لاضرر»، كار كنترل و تعدیل قوانین دیگر را بر عهده دارند. (همان)

بدین‏سان گفتمان اصلاحی، سازوكارهای موجود در گفتمان اجتهاد برای انطباق با شرایط و ساخت دولت جدید را كافی دانسته و بن‌بستی برای آن تصور نمی‏كند. به طور كلی این گفتمان، معطوف به جایگزینی نظمِ جدید جمهوری به جای نظم سلطانی قدیم است. آخوند خراسانی و تنی چند از همفكرانش در اطلاعیه‏ای بر این نكته پافشاری كرده‏اند كه «در تحقیق آن‌چه ضروری مذهب است كه حكومت مسلمین در عصر غیبت حضرت صاحب‌الزمان با جمهور بوده حتی‌الامكان فروگذار نخواهیم كرد و عموم مسلمین را به تكالیف خود آگاه ساخته و خواهیم ساخت.» (ناظم الاسلام: 2/230) امام خمینی نیز در معرفی حكومت مطلوب تأكید می‏كند: «ما خواستار جمهوری اسلامی می‏باشیم. جمهوری، فرم و شكل حكومت را تشكیل می‏دهد و اسلامی، یعنی محتوای آن فرم كه قوانین الاهی است.» (1369: 4/157) جمهوری مورد نظر امام خمینی «جمهوری به همان معنایی است كه همه جا جمهوری است.» (همان: 2/35) نظریه‏های انتخاب كه در صدد تأسیس نوعی مردم‌سالاری دینی می‏باشند در این چارچوب شكل گرفته است. به‌هرحال توفیق این گفتمان در برقراری چنین نظمی همواره از سوی گفتمان انتقادی كه از بیرون به تحولات اجتهاد می‏نگریسته است مورد نقد قرار گرفته است.

3ـ گفتمان انتقادی

دیدگاه انتقادی همگام با رویارویی اندیشمندان مسلمان با تمدن غرب و انتقال مفاهیم و نهادهای آن به جامعه ما شكل گرفته و در قالب رویكردهای مختلفی مطرح شده است. در ابتدای سده اخیر، ادبیات انتقادی با رویكرد سیاسی و اجتماعی مطرح و به نقد نهادهای موجود در جامعه می‏پرداخت. در این‏گونه آثار بنیادهای معرفتی دانش گذشته چندان مورد نقد واقع نشده است، بلكه بیشتر به اوضاع نابسامان سیاسی‌ـ‌اجتماعی پرداخته شده است. در اواخر سده اخیر ادبیات انتقادی با رویكرد معرفت‌شناختی‌ـ‌فلسفی در آثار روشنفكران مذهبی شكل گرفته و ساختار معرفتی و روش‌شناسی حاكم بر اندیشه دینی و تفاسیر سنتی از اسلام را مورد نقد قرار می‏دهد.

با توجه به سلطۀ اسلامِ فقاهتی بر عرصۀ اندیشه دینی، جهت اصلی این انتقادات به اجتهاد معطوف است. بنابراین گفتمان انتقادی از منظری بیرونی به نقد و ارزیابی مبانی معرفتی و روش‌شناختی اجتهاد سنتی پرداخته و از نظریۀ زبانی مدرن، هرمنوتیك و دیدگاه تأویلی در این راستا مدد می‏گیرد. در ادامه به بیان اهم پیش‏فرض‌ها و ادعاهای منتقدان می‏پردازیم.

1) تفكیك دین از معرفت دینی: بنیادی‌ترین ادعای دیدگاه انتقادی جدا ساختن دین از معرفت دینی است. بر این اساس دین و شریعت امری قدسی، ثابت و فهم آدمیان از آن امری متغیر فرض می‏شود. (سروش، 1371: 99) پیش از این اشاره شد كه گفتمان اجتهاد در پرتو سلطه نصوص و حقانیت آن، نقش فاعل شناسا را در شناخت مفاد این نصوص به فراموشی سپرده و بدین ترتیب تقدس مكنون در گزاره‏های دینی به فهم‌ها سرایت می‏كند. تفكیك میان دین و معرفت دینی، امكان بازنگری در چگونگی شكل‌گیری این معارف و ارتباط آن با دیگر معارف بشری را فراهم می‏آورد. محمد اركون در نقد اجتهاد مصطلح بر همین امر تأكید دارد و می‏نویسد:

«روشن است كه وحی امری فراتاریخی است، ولی هنگامی كه اصول آن در غبار و غوغای چالش‌های سیاسی و عقیدتی و برخورد مصالح و رقابت‌های مادی در زمین واقعیت تجسم و تحقق می‏یابد، به مادیت‌ها می‏آلاید و از آن اوج پاك به گل‌آلودگی واقعیت فرود می‏آید و بشری می‏شود.» (خلجی: 283)

بدین‏سان نقشِ فاعل شناسا به عنوان واسطه میان خدا و خلق برجسته می‏گردد و آن‌چه تاكنون به عنوان حكم الاهی مطرح می‏شد، آفریدۀ بشر قلمداد و سزاوار پژوهش تاریخی گردیده و جامۀ مقدس و چون‌وچراناپذیری را از تن خود به در می‏آورد. اركون بر همین اساس این پندار فقیهان كه «می‏توانند با كلام خداوند تماس مستقیم داشته باشند و به فهم مطابق با مقاصد عالیه آن دست یابند و قانون الاهی را كشف كنند» را مورد نقد قرار می‏دهد. (همان: 285) به نظر اركون «گرچه فقیهان به احتمال وقوع خطا در فرایند اجتهاد خود اعتراف می‏كنند، ولی ساختار ذهنی دانش اصول دین یا اصول فقه این پندار را در آنان نیرو بخشیده كه می‏توان قانون انعطاف‌ناپذیری پدید آورد.» (همان) به نظر اركون این انعطاف‌ناپذیری از پیش‌فرض كلامی خاصی نشأت می‏گیرد كه عبارت است از این‌كه خداوند وحی خود را در زبان عربی ناب و روشنی فرستاد كه كاملاً از سوی عرب‌زبانان قابل فهم است. این پیش‌فرض پیامدهای نظری متعددی به دنبال دارد:

نخست آن‌كه اجتهاد فقیه اگر بخواهد قابل اطمینان باشد باید بر معرفت كامل نحو و بلاغت عربی استوار باشد. دوم این‌كه با هیبت یافتن اصول فقه و سلطه قواعد آن این باور تقویت شد كه فقیهان به معرفت كامل و مورد نیاز به زبان عربی دست یافته‏اند و دلیلی برای مناقشه و نقد آن‌ها وجود ندارد و این معرفت سراسر صحیح است. سوم این‌كه روشی كه فقیهان كاردان در زبان عربی به كار گرفتند، چندان مورد اعتماد واقع شد كه همه احكام استنباط شده از نصوص شرعی حكم صحیح و صادر از سوی خدا به نظر آمد. از این رو سراسر شریعت، قانونی انگاشته شد كه به صورتی مقدس و متعالی از سوی خداوند برای بشر فروفرستاده شده و بازنگری و نقد و تصحیح آن از سوی هیچ قانون‌گذار بشری ممكن نیست. (اركون)

2ـ تأثیرپذیری معرفت دینی از سایر معارف بشری: در پرتو تفكیك میان دین و معرفت دینی، بحث قبض و بسط تئوریك شریعت مجالِ طرح‌شدن می‏یابد. (سروش، 1371: 278) نظریۀ قبض و بسط از دانش هرمنوتیك جدید مایه می‏گیرد و در صدد است تا تعامل میان فهمِ نصوص دینی و دیگر فهم‌های بشری را تبیین نماید. در سایه این تبیین، توصیه مبتنی بر این نظریه مطرح می‏شود؛ توصیه‏ای دائر بر این كه برای غنای بیشتر فهم خود از دین باید فهم خود در عرصه‏های دیگر را تقویت نماییم و برای انطباق‌پذیر ساختن آن با مقتضیات زمان باید در مبانی معرفت‌شناختی، هستی‌شناختی و انسان‌شناختی دستگاه اجتهاد و فقه بازنگری نمود و فهم خود را در این موارد توسعه بخشید و چنین چیزی در سایه علم اصول به دست نمی‏آید. (همان: 106)

3ـ محدودیت قلمرو انتظارات از دین: با پذیرش این‌كه فهمِ دین امری بشری است، باید به عوامل برون‌دینی مؤثر در این فهم پرداخت. از دیدگاه انتقادی مهمترين این عوامل پیش‌فرض ما در مورد حدود و قلمرو انتظارات از دین است. حوزۀ انتظارات دین نیز بر اساس اهداف دین تعیین می‏شود. چهار فرض برای اهداف دین قابل طرح است:

نخست این‌كه دین نه برای دنیا و نه برای آخرت، كه برای هیچ كدام نیست، هر چند كه این فرض منطقاً امكان طرح دارد، ولی نادرست است. دوم، دین فقط برای دنیا آمده است، كه این فرض نیز با اعتقادات دینی سازگار نیست. فرض سوم این‌كه دین فقط برای آخرت آمده است و در نهایت این‌كه دین برای تأمین سعادت دنیا و آخرت هر دو آمده است. (سروش، 1376: 181) از میان دو فرض اخیر، فرض دوم به دلیل پاره‏ای ابهامات بیشتر قابل بحث به نظر می‏رسد. پرسش این است كه از میان دنیا و اخرت كدام یك تقدم دارند؟ دین دنیوی یا سكولار، تقدم را به دنیا داده و آبادانی دنیا را فرع بر آخرت تلقی نموده، درحالی‌كه دین اخروی غایت اصلی دین را تأمین سعادت اخروی دانسته و توجه دین به دنیا را در راستای تأمین سعادت اخروی می‏انگارد. انتظار حداكثری از دین داشتن، یعنی این‌كه دین را پاسخگوی همۀ نیازها بدانیم، در دنیای جدید به منزلۀ دنیوی‌كردن و ایدئولوژیك‌كردنِ دین است. سروش با توضیح معایب دین دنیوی نتیجه می‏گیرد كه «دین به میزانی به دنیا می‏پردازد كه یا مزاحمت دنیا در كار آخرت را رفع كند یا از جنبه‏های ممد و معد آن استفاده كند.» (همان: 197) بر این اساس انتظار از دین در مسائل مربوط به دنیا حداقلی خواهد بود و اجتهاد نیز محدود به همین حوزه است. (سروش، 1378: 109)

سروش بر این اساس، به اصلاح‌طلبانی مانند مطهری خرده می‏گیرد كه چرا كمال دین را به معنای كمال فقه گرفته و تلاش می‏كنند هماهنگی ابدیت و تغییر را به انطباق‌پذیری فقه با شرایط متغیر و مقتضیات زمانی تفسیر كنند. (همان: 149) سروش در جای دیگر به این بحث می‏پردازد كه اساساً فقه، آن هم فقه واقعی نه فقه موجود، غنای حكمی دارد نه غنای برنامه‏ای و این غنای حكمی نیز حداقلی است، نه حداكثری. (همان: 93)(5) بنابراین پاسخ همه پرسش‌ها را نمی‏توان از فقه انتظار داشت و علم فقه موجود قادر به جواب دادن به جمیع مسائل حقوقی نیست. (همان: 149) از این دیدگاه كمال فقه مبتنی بر دو پیش‌فرض است: كفایت و كمال مواد اولیه و كفایت و كمال روش‏ها و مكانیسم‌های اكتشافی آن، درحالی‌كه در هیچ یك از این دو نمی‏توان ادعای كمال نمود. (همان: 152،153) به نظر سروش مهمترين دستاورد دوران جدید، علم و عقلانیت آن است و اگر اجتهادی باید صورت گیرد، تطبیق اصول دین است با اصول دنیای جدید، نه تطبیق فروع دین با فروع دنیای جدید. (همان: 157) به هر حال انتقاداتی از این دست كه اجتهاد موجود را برای رویارویی با مسائل دنیای جدید ناكافی می‏داند و بازنگری اساسی در آن را ضروری می‏داند، در دو دهه اخیر بسیار مطرح شده و توجه نواندیشان دینی را جلب نموده است. این انتقادات از سوی سنت‌گرایان با واكنش جدّی مواجه شده و پیروان این دیدگاه را به نسبیت‌گرایی و نیز هرج‌و‌مرج‌طلبی در فقه متهم نموده‏اند. درعین‌حال گفتمان انتقادی كه روشنفكران به‌ویژه قشر مذهبی آنان حاملان آن می‏باشند، اجتهاد را ناكارآمد و به بازنگری و تحول اساسی آن اعتقاد دارد.

 

8ـ خلاصه و جمع‌بندی

در نوشتار حاضر ترسیمی نسبتاً تفصیلی، از اجتهاد به عنوان دستگاه تولید فكر سیاسی شیعه و وضعیت آن در دوران معاصر ارائه شد. كوشش نمودیم تا با تلقی اجتهاد به‌مثابۀ گفتمان و با الهام از دیرینه‌شناسی فوكو، قواعد گفتمانی حاكم بر اجتهاد را بازنماییم. در این راستا، نخست چگونگی تكوین اجتهاد و محورهای معارضه و رقابت میان اصولی‌ها و اخباریان در این فرایند مورد بحث قرار گرفت و سپس نشان دادیم كه چگونه اجتهاد میان كتاب و سنت و اجماع و عقل پیوند برقرار كرده و به تولید مفاهیم و احكام مربوط به زندگی سیاسی می‏پردازد. در این قسمت، قواعد پیدا و پنهان حاكم بر اجتهاد در قالب سلطه نص، اعتبار ظن، عقل‌گرایی و خطاپذیری بیان شد و ویژگی‌های اقتدارگرا و اقتدارگریز مكنون در آن مورد اشاره قرار گرفت.

تقسیم جامعه به مقلّد و مجتهد و حكم به حضور دائمی مجتهد در زندگی سیاسی شیعه ویژگی اقتدارگرایانه و یا حداقل نخبه‌گرایانه آن بود، درحالی‌كه عنصر خطاپذیری مستلزم نوعی اقتدارگریزی می‏باشد. پس از این به ارتباط همبستۀ اجتهاد و دانش مبتنی بر آن با روابط قدرت، به‌ویژه نهاد دولت پرداختیم. در این قسمت نیز با الهام از نظریه جامعه‌شناختی ساخت اجتماعی واقعیت، عدم امكان تجرید اجتهاد از بستر اجتماعی محیط بر آن را تبیین نموده و از آراء محمدباقر صدر در این زمینه یاری جستیم. سپس در پرتو مباحث تبارشناسانه فوكو نقش روابط قدرت را در تبدیل برخی از رویدادهای امكان‌پذیر به واقعیت‏های عینی بازنموده و بدین ترتیب میان اجتهاد به عنوان دستگاه تفسیر دین و تولیدِ فكر و قدرت ارتباط برقرار نمودیم.

در قسمت پایانی بحث تحولِ صورت‌بندی اجتهاد در دوران معاصر مطرح شد و پس از توصیفی اجمالی از شرایط و وضعیت دوران گذار، نخست نقش این شرایط در چندپاره‌شدنِ گفتمان اجتهاد و برآمدن گفتمان سنتی و اصلاحی از دل آن و نیز پیدایش گفتمان انتقادی مورد بحث واقع و وجوه تمایز آن‌ها مشخص شد.

 

منابع

1. ابوزید، نصرحامد؛ الامام الشافعی و تأسیس الایدئولوجیة الوسطیة، قاهره، مكتبة مدبولی، 1992.

2. ارسطو؛ اخلاق نیكوماخوس، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران، طرح نو، 1378.

3. اركون، محمد؛ الفكر الاسلامی قرائة علمیة.

4. ــــــــــ؛ من الاجتهاد الی نقد العقل الاسلامی، ترجمه هاشم صالح، الطبعة‏الثانیة، لندن، دارالساقی، 1993.

5. استرآبادی، محمدامین؛ فوائد المدنیة، قم، دارالنشر لأهل البیت، بی‏تا.

6. انصاری، شیخ مرتضی؛ فرائد الاصول، ج 2، قم، مؤسسة النشرالاسلامی، بی‏تا.

7. باروت، محمدجمال؛ الاجتهاد بین النص و الواقع، بیروت، دارالفكر، 1420/ 2000.

8. بحرالعلوم، محمد؛ الاجتهاد اصوله و احكامه، بیروت، دارالزهراء، 1977.

9. برگر، پترل و توماس لوكمان؛ ساخت اجتماعی واقعیت، ترجمه فریبرز مجیدی، تهران، علمی فرهنگی، 1375.

10. بن‌سالم، حمیش؛ التشكیلات الایدئولوجیة فی الاسلام الاجتهادات و التاریخ، بیروت، دارالمنتخب العربی، 1993.

11. بهاءالدین عاملی؛ زبدة الاصول، تهران، سنگی، 1267.

12. تركمان، محمد؛ رسائل، اعلامیه‏ها، مكتوبات و روزنامه شیخ فضل‌الله نوری، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1362.

13. جناتی، محمدابراهیم؛ ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، تهران، انتشارات كیهان، 1372.

14. حكیم، محمدتقی؛ الاصول العامة للفقه المقارن، الطبعة‏الثانیة، قم، المجمع العالمی لاهل البیت، 1418/ 1997.

15. حلّی، الحسن بن مطهر؛ نهایة الاصول، قم، چاپ سنگی، بی‏تا.

16. خلجی، محمدمهدی؛ تغییر در چارچوب نظری اجتهاد، تأسیس مبانی نو، بولتن فقه، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی.

17. دریفوس، هیوبرت، پل رابینو؛ میشل فوكو، فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیك، ترجمه حسین بشیریه، تهران، نی، 1376.

18. زمانی، محمود؛ نقش زمان و مكان از دیدگاه شهید صدر، مجله نقد و نظر، سال دوم، شماره پنجم.

19. سروش، عبدالكریم؛ بسط تجربه نبوی، چ دوم، تهران، صراط، 1378.

20. ــــــــــ؛ قبض و بسط تئوریك شریعت، چ دوم، تهران، صراط، 1371.

21. ــــــــــ؛ مدارا و مدیریت، تهران، صراط، 1376.

22. شیخ مفید؛ التذكرة باصول الفقه، مجموعه مصنفات شیخ مفید، ج 9، تحقیق مهدی نجف، قم، المؤتمر المفید، 1413.

23. ــــــــــ؛ تصحیح الاعتقاد، قم، المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید، 1371.

24. صدر، رضا؛ الاجتهاد و التقلید، بیروت، دارالكتاب اللبنانی، بی‏تا.

25. صدر، محمدباقر؛ اقتصادنا، بی‌نا، المجمع العلمی للشهید الصدر، 1408.

26. ــــــــــ؛ دروس فی علم الاصول، بیروت، دارالكتاب اللبنانی، 1349 هـ. ق.

27. طباطبایی، محمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه محمد خامنه‏ای، ج. 8، قم، دارالعلم، چ دوم، 1344.

28. طوسی، ابوجعفر محمد؛ العدة فی اصول الفقه، تحقیق محمدرضا الانصاری قمی، قم، ستاره، 1376.

29. عابدی شاهرودی، علی؛ تشریح و نقد مسلك اخباری، نشریه كیهان اندیشه، شماره 32، مهر و آبان 1369.

30. علم‌الهدی، سیدمرتضی؛ رسائل الشریف مرتضی، به كوشش سیداحمد حسینی، قم، دارالقرآن، 1405 ق.

31. عنایت، حمید؛ اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، خوارزمی، 1362.

32. فیض كاشانی، محسن؛ الاصول الاصلیة، تصحیح و تعلیق میرجلال‏الدین حسینی ارموی، 1349 ش.

33. فؤاد ابراهیم؛ الفقیه و الدولة، الفكر السیاسی الشیعی، بیروت دارالكنوز العربیه، 1998.

34. مجلسی، محمدباقر؛ بحار الانوار.

35. محقق حلّی؛ معارج الاصول، اعداد محمد حسینی رضوی، قم، آل البیت، 1403 ق.

36. مطهری، مرتضی؛ نظام حقوق زن در اسلام، قم، انتشارات صدرا، چ هشتم، 1357.

37. مظفر، محمدرضا؛ اصول الفقه، قم اسماعیلیان، بی‏تا.

38. موسوی خمینی، روح‌الله؛ صحیفه نور، تهران، سازمان مدارك علمی فرهنگی انقلاب اسلامی، 1369.

39. ــــــــــ؛ تحریر الوسیلة، بدون مشخصات، ص 465.

40. نائینی، محمدحسین؛ تنبیه الامة و تنزیه الملة، با مقدمه و پاورقی سیدمحمود طالقانی، تهران، شركت سهامی انتشار، چ نهم، 1378.

41. ــــــــــ؛ فوائد الاصول، ج 3، قم، موسسۀ النشر الاسلامی، 1404/ 1362.

42. ناظم الاسلام كرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام علی‌اكبر سعیدی سیرجانی، تهران بنیاد فرهنگ، 1357.

43. نراقی، مولی‌محمد؛ جامع السعادات، تصحیح و تعلیق سیدمحمد كلانتر، الطبعة‏الرابعة، نجف، منشورات جامعة‏النجف الدینیة، 1967.

44. نوری، شیخ فضل‌الله؛ حرمت مشروطه، رسائل مشروطیت، به كوشش: غلامحسین زرگری‌نژاد، تهران، كویر، 1374.

45. وحید بهبهانی، محمدباقر؛ الرسائل الاصولیة، قم، مؤسسة علامة الوحید البهبهانی، 1416 هـ.ق.

46. ــــــــــ؛ فوائد الحائریة، تحقیق لجنة تحقیق مجمع الفكر الاسلامی، قم، مجمع الفكر الاسلامی، 1415 هـ‌.ق.


 

1. عضو هیأت علمی دانشگاه مفید.

2. شیخ بهایی اجتهاد را «ملكه‏ای می‏داند كه به واسطه آن بتوان حكم شرعی را از اصل استنباط نمود.» (ر.ك: بهاءالدین عاملی: 115).

3. عن الصادق (ع): انّما علینا ان نلقی الیكم الاصول و علیكم ان تفرعوا. بر ما است كه اصول را برای شما بیان كنیم و بر شما است كه بر اساس آن فروع را درك نمایید. (مجلسی: 2/245)

4. شیخ طوسی برخلاف استاد خود سیدمرتضی كه به اصل اباحه قائل بود، اصل در موارد فقدان دلیل را توقف می‏دانست. همان.

5. سروش مراد خود از تمایز میان فقه موجود از فقه واقعی را توضیح نمی‏دهد و از این‏جهت می‏توان بر او ایراد گرفت كه اگر منظور از فقه، دانش فقهی است كه امری بشری است، تفاوتی میان فقه واقعی و در مقام ثبوت با فقه موجود نمی‏توان فرض كرد. اگر مراد نصوص دینی است و احكام‌الله واقعی، به‌كاربردنِ واژۀ فقه در این مورد چندان روا نیست.

پديدارشناسي دين

پدیدارشناسی دین: زمینه‏ها

محمود خاتمی(1)

چكیده

این مقاله بر آن است كه از ظهور مفهوم پدیدارشناسی دین و زمینه‏های ظهور آن بحث كند. در ابتدا، مفهوم پدیدارشناسی دین بحث و بررسی شده است؛ چون پدیدارشناسی دین بدان معنا كه امروزه بدان پرداخته می‏شود، در آغاز، مفاهیم و مبانی و مایه‏های نظری و روشی خود را از پدیدارشناسی هوسرل گرفته است، لازم است در این مقاله به پدیدارشناسی هوسرل به اختصار اشاره، و تأثیرات آن را بر پدیدارشناسی دین عیان كنیم.

واژگان كلیدی: پدیدارشناسی، پدیدارشناسی دین، هوسرل، رهیافت توصیفی به دین، التفات.

 

پدیدارشناسی از آن حیث كه در حوزۀ دین به كار می‏رود، با دو رهیافت روبه‏رو است: كلاسیك و هرمنوتیك، و هریك به سهم خود در پیشبرد مطالعات دینی و دین‏پژوهی معاصر، مؤثّر واقع شده است. در این مقاله، به این رهیافت‏ها نخواهیم پرداخت؛ بلكه از ظهور مفهوم پدیدارشناسی دین و زمینه‏های ظهور آن سخن خواهد رفت. در ادامه با ارائه شرحی مختصر از پدیدارشناسی هوسرل، بر مفاهیم و مقولاتی از آن‏كه در پدیدارشناسی دین به كار رفته و بر آن تأثیر نهاده‏اند، تأكید می‏شود.

 

2.1ـ مفهوم پدیدارشناسی دین

در نیمۀ دوم قرن نوزدهم همراه با رشد و توسعه مطالعات تطبیقی ادیان كه همچون یك علمِ میان‏رشته‏ای از علوم و معارف گوناگون نظیر زبان‏شناسی، باستان‏شناسی، روان‏شناسی، جامعه‏شناسی، تاریخ ادیان و فلسفه دین بهره می‏برد، روش نوی برای بررسی پدیدارهای دینی و دستیابی به مشتركات (و احیاناً وحدت) ادیان ظهور كرد كه آن را «پدیدارشناسی دین» خواندند. تعبیر پدیدارشناسی دین، نخست به‏وسیله شانتپی دولاسوسای در كتاب درسنامه تاریخ ادیان (1886) به كار رفت. در این كتاب، هدف، دركِ ذات و وحدت صورت‏های متكثّر ادیان بود؛(2) از این رو وی كوشید تا پدیدارشناسی دینی را در ادیان گوناگون با یك‏دیگر مطابقت دهد تا سرانجام، وحدت ذاتی نهفته در پس این پدیدارها برملا شود:

در وهله اوّل، پدیدارشناسی دین در ابتدایی‏ترین صورت خود، رقیب تاریخ دین است؛ یعنی روشی برای تطبیق فرهنگی عناصرِ سازنده اعتقادات و افعال دینی است.(3)

به‏نظر سوسای، روش وصف منظّم پدیدارهای دینی به‏منظور دستیابی به ماهیت و ذات وحدانی نهفته در آن‏ها، دستور كار پدیدارشناسی دین شد.

كریستنسن می‏نویسد:

پدیدارشناسی دین، بحث منظّم (سیستماتیك) دربارۀ تاریخ دین است؛ یعنی وظیفۀ آن طبقه‏بندی و دسته‏بندی كردن داده‏های متعدّد و به طور گسترده دور از هم است به شیوه‏ای كه بتوان چشم‏اندازی كلّی درباره محتوای دینی آن‏ها و ارزش‏های دینی‏ای كه در بر دارند به‏دست آورد.(4)

به‏نظر كریستنسن، این چشم‏انداز كلّی، همان چشم‏اندازِ تاریخ ادیان نیست؛ بلكه با آن متفاوت است؛ چرا كه «تاریخ ادیان فقط به ملاحظۀ جزئیات می‏انجامد؛(5) حال آن‌كه دین، چشم‏اندازِ مطلوبِ كلّی است و این چشم‏انداز كلّی را «پدیدارشناسی دین می‏كوشد تا فراهم آورد».(6) به نظر او، پدیدارشناسی دین «یك علم نظام‏مند (سیستماتیك) است».(7)

فاندرلیو نیز پدیدارشناسی دین را «بحث منظّم درباره آن‏چه پدیدار دین نامیده می‏شود»، تلقّی می‏كند.(8) به نظر او، هرچند پدیدارشناسی دین با علم دین، تاریخ دین و الاهیات در ارتباط است، امّا از آن‏ها جدا است؛ از این رو پدیدارشناسی دین در نظر فاندرلیو همچون یك «نظرّیه روش» به كار می‏رود. شرح گسترده و منحصر به فردی كه فاندرلیو از پدیدارشناسی دین همچون یك روش نظری ارائه داده است، نقطه عطف در تاریخ پدیدارشناسی دین به شمار می‏رود.(9) كریستنسن، دیگر پدیدارشناس بزرگ دین نیز بر آن است كه پدیدارشناسی دین یك روش علمی مستقل است كه البّته از حوزه‏های معرفتی دیگر نیز بهره‏مند می‏شود. او به ویژه پدیدارشناسی دین را با دو حوزه تخصّصی مرتبط می‏داند: از یك سو با تاریخ دین، و از سوی دیگر با فلسفه دین. به‏نظر كریستنسن پدیدارشناسی دین و تاریخ دین لازم و ملزوم یك‏دیگرند؛(10) امّا پدیدارشناسی دین از تاریخ دین فراتر می‏رود؛ زیرا تاریخ ادیان در پی كشف «ذات نهفته درپس پدیدارهای دینی» برنمی‏آید. این تحقیق فلسفی است كه به ذات و ذاتی می‏پردازد.

ذات، مفهوم فلسفی است و وظیفۀ اصلی فلسفه دین است كه این ذات را فرموله كند. ایده‏های اصلی در پدیدارشناسی [دین] از فلسفه دین گرفته شده‏اند. فلسفه باید اصلِ هدایتگر در تحقیق پدیدارشناسی [دین] باشد؛(11)

از این رو پدیدارشناسی دین با فلسفه پیوند می‏خورد؛ البّته پیوند فلسفه با پدیدارشناسی دین پیش‏تر به صراحت در آثار هگل صورت گرفته بود. هگل در آثار خود، پدیدارشناسی را همچون نگاه فلسفی برگزیده بود تا با مبنای دیالكتیكی خود به تحلیل و وصف سیر تاریخی دین بپردازد. هدف اصلی هگل این بوده است كه نشان دهد «دین مثبت»(12) به زبان اسطوره همان حقیقت مطلقی را بازمی‏گوید كه عقل در دور نهایی خود همچون ایده مطلق در كمالِ فلسفه بدان دست می‏یابد.(13) پدیدارشناسی هگل در جهت وحدت بخشیدن به پدیدارهای دینی سیر می‏كند و با تحلیل‏های پیچیده و عمیق می‏كوشد تا به «ذات معقول دین» راه یابد. بدین منظور، از بدوی‏ترین صورت دین كه طبیعی است تا عالی‏ترین شكل آن مورد توجّه هگل قرار می‏گیرد. دین، صورتی تاریخی دارد كه به تدریج در خودآگاهی روح با ایده مطلق فلسفه یكی می‏شود؛ بنابراین، برای پدیدارشناسی دین، هم تاریخ و هم فلسفه لازم است و هگل خود به این دو توجه داشته است.

پدیدارشناسی دین به سبك هگلی، بی‏گمان تأثیری فراوان و بزرگ بر اندیشه‏وران، متكلّمان و دین‏پژوهان قرن نوزدهم داشته است؛ امّا فقط با ظهور هوسرل بود كه پدیدارشناسی همچون یك روش عام برای تأسیس علم كلّی عرضه شد. هوسرل گرچه خود روشی پدیدارشناسی را در حوزه دین به كار نبرده، به لحاظ نظری، ابزار فلسفی توانمندی را در اختیار معرفت‏شناسان دین و دین‏پژوهان قرار داده است. نتیجه حاصل از كاربرد روش پدیدارشناسی هوسرلی در حوزه دین و دین‏پژوهی، عبارت بود از یك «نظریه روش» كه به لحاظ ابتكاری بودن و قابلیت استفاده از ابزارها و روش‏های جزئی‏تر می‏توانست علم دین و دین‏پژوهی را به كار آید. پدیدارشناسی دین از این حیث «نظریه روش»، و فلسفی است و می‏توان درباره آن به طور مستقل به بحث پرداخت (در این حال بحث همچون بحثی كه در این رساله دنبال می‏شود متانظریك است)؛ امّا هنگام كاربرد آن در حوزه تاریخ ادیان، بدیهی است كه به ابزارها و روش‏های جزئی و حوزه‏های معرفتی دیگر (نظیر جامعه‏شناسی، زبان‏شناسی و غیر آن) نیاز می‏افتد.

باری، چون پدیدارشناسی دین بدان معنا كه امروزه بدان می‏پردازند، در آغاز، مفاهیم، مبانی و مایه‏های نظری و روشی خود را از پدیدارشناسی هوسرلی گرفته، مستحسن است كه پیش از پرداختن به آن، از پدیدارشناسی هوسرل سخنی رود؛ از این رو در ادامۀ این نوشتار به ارائه شرحی مختصر از پدیدارشناسی هوسرل می‏پردازیم با تأكید بر اصول اساسی آن و به طور عمده با برجسته كردن مفاهیم و مقولاتی كه در پدیدارشناسی دین به كار رفته و بر آن تأثیر نهاده‏اند.

 

2.2ـ پدیدارشناسی

2.2.1ـ ملاحظات اوّلیه

واژه پدیدارشناسی، نخست در سال 1764 به وسیله یوهان هاینریش لمبرت(14) از پیروان كریستین ولف(15) به كار رفته است.(16) به نظر لمبرت، پدیدارشناسی عبارت است از تحلیل پدیدارها، و با تحلیل پدیدارها می‏توان به تشخیص دقیق حقیقت یا خطا راه یافت؛ سپس این روش در حوزه دین به كار رفت.(17) این روش در سنّت فلسفه آلمانی از طریق كانت و به ویژه هگل و ایده‏آلیسم آلمانی مورد استفاده قرار گرفت. در 1798 جان رابینسون(18) این واژه را در دائرة‏المعارف بریتانیكا به كار برد و آن را روش فلسفه دانست و بر این اساس، فلسفه را علم «مطالعه پدیدارهای عالم» خواند. پدیدارشناسی از این نگاه روش كشف قوانینِ كلّی حاكم بر قوای جواهر طبیعی است.(19)

به لحاظ فلسفی، در كاربردهای اوّلیه واژه پدیدارشناسی، میان فلاسفه آلمانی قرون هیجدهم و نوزدهم، تأكید بر دو چیز مشترك است: نخست این‌كه پدیدارشناسی روش است و دوم آن‌كه تكیه بر آگاهی و صور آن است. توّجه به این نكته از این رو اهمیت دارد كه زمینۀ تاریخی ظهورِ پدیدارشناسی هوسرل را روشن می‏كند. هوسرل خود به این زمینه تاریخی توجّه می‏دهد و بر آن است كه پدیدارشناسی، شیوه تفكّر در تمام فلسفه‏های دوران جدید بوده است. از نظر او، «اندیشه شگفت‏انگیز دكارت» و «نگاه هیوم» از این جمله‏اند؛ امّا «نخستین كسی كه به‏درستی به پدیدارشناسی توجّه كرد، كانت بود». از نظر هوسرل، «استنتاج استعلایی» نقادی عقل محض دقیقاً «در بستری پدیدارشناسانه حركت می‏كند».(20)

همین پدیدارشناسی در قرن نوزدهم، شیوه اندیشه علمی هم بوده است و هوسرل توجّه می‏دهد كه ارنست باخ(21) و والد هرینگ(22) از این شیوه به ترتیب در فیزیك و روان‏شناسی استفاده برده‏اند.(23) برنتانو،(24) فیلسوف بزرگ آلمانی در قرن نوزدهم نیز كه اندیشه آغازین هوسرل به طور عمیق از او متأثّر بوده، از همین روش در تحلیل آگاهی و امور روانی بشر سود می‏جسته است. با این همه، آن‏چه را امروزه پدیدارشناسی می‏نامیم و از آن همچون روش یا مكتب در تفكّر معاصر غربی یاد می‏كنیم، دستاورد ادموند هوسرل است. نظر به این‌كه پدیدارشناسی، آن‏سان كه هوسرل آن را پرورانده و ارائه داده بود، در حوزه مطالعات دینی به كار رفت و سبب دگرگونی‏های چشمگیر شد، شایسته است كه از پدیدارشناسی هوسرل آغاز كنیم؛ بدین سبب در این فصل به‏اختصار در این باب سخن خواهیم گفت با این هدف كه (اوّلاً) روشن شود روش پدیدارشناسی چیست و (ثانیاً) بر آن ابعادی از اندیشه هوسرلی تأكید خواهیم كرد كه سپس نزد پدیدارشناسان دین اهمیت یافت.

2.2.2ـ پدیدارشناسی هوسرل

طرح پدیدارشناسی برای هوسرل، در اصل كوششی برای رهایی از بحران فلسفه جدید در پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است. مسأله اصلی فلسفه جدید آگاهی، و آرمان آن، علمی سخن گفتن است. فیلسوفان نامدارِ دوران جدید همچون دكارت، بیكن، هیوم، كانت و هگل، هر یك به سهم و طریق خویش كوشیده بودند تا ابعاد این مسأله را كشف، تبیین و تحدید كنند و نیز آن آرمان و آرزو را برآورند. ایده‏آلیسم آلمانی و پوزیتویسم قرن نوزدهم با همه تفاوت‏هایی كه دارند، هر دو نیز درصدد تمكین این دو مهمّ اند.(25) با این همه، بروز بحران در ساختار علم جدید در پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم همراه با سایر عوامل تشدیدكنندۀ این بحران باعث شد تا فلسفه در خطر و بحران قرار گیرد.(26) كوشش‏های متعدّدی از جانب فیلسوفان (با مشارب مختلف) صورت گرفت تا فلسفه از این بحران برهد. تلاش هوسرل برای تأسیس روش جدیدی كه همچنان به مسأله مدرنیته (آگاهی) و آرمان آن (علمی بودن) وفادار باشد، از این جمله است. بیش از هر چیز، توجّه او به پدیدارشناسی همچون «روش» نشان می‏دهد كه طرح هوسرل همچنان در چارچوبه عقلانیت دوران جدید قرار دارد، عقلانیت جدید، اقتضای روشی بودن دارد و روشی بودن در جهت تأسیس علم است. هوسرل پدیدارشناسی را روش می‏داند و آن را برای تأسیس فلسفه، همچون «علم كلّی»(27) یا «علم دقیق»(28) به كار می‏برد.

در فاصله سال‏های 1894 تا 1900 هوسرل به تدوین روش پدیدارشناسی پرداخت. وی نخست این روش را «روان‏شناسی محض» یا «روان‏شناسی وصفی» نامید. وجه تسمیه پدیدارشناسی به روان‏شناسی وصفی یا محض این بود كه در معرفت‏شناسی جاری در قرن نوزدهم بسیاری به اصالت روان‏شناسی قائل بودند و هوسرل می‏كوشید تا این اصالت روان‏شناسی را از حوزه تحلیل آگاهی حذف كند. وی به سال 1903 متوجه پدیدارشناسی خاصّی شد كه همراه با روان‏شناسی وصفی او در جلد دوم كتاب تحقیقات منطقی (1901) بارز شده بود. وی این پدیدارشناسی را بازخوانی كرد و در درسگفتار گوتینگن (1907) آن را پرداخت؛ سپس در كتاب ایده‏ها (1913) آن را بازسازی، و در تأملات دكارتی (1913) آن را تكمیل كرد.

هدف هوسرل از پدیدارشناسی در وهله اوّل، تبیین مبانی علوم صوری (از جمله حساب و منطق) و در وهله دوم همه علوم و صورت‏های معرفتی بوده است. وی در 1907 پدیدارشناسی را بخش انتقادی فلسفه می‏دانست كه مبانی صحیح مابعدالطبیعه را تقریر می‏كند. و گاهی وظیفه پدیدارشناسی را نقد معرفت(29) می‏داند؛ زیرا پدیدارشناسی صورت‏های مختلف معرفت و ابژه‏های آن‏ها را وامی‏رسد. این معنای خاصِ پدیدارشناسی است؛ اما به معنای عام، پدیدارشناسی روشی مبتنی بر اصول ماهوی است كه به تأسیس علمِ دقیق فلسفه كه موضوع آن جهان زندگی است می‏انجامد. در كتاب بحران كه واپسین كتاب او است و به علّت مرگش ناتمام ماند، نوشته است:

[هدف پدیدارشناسی] تجهیزِ انسانیت(30) به صورتی صرفاً فلسفی از زندگی است كه در آن، صورت آدمی به كشف قاعده‏ای از طریق عقل نائل می‏شود.

 

2.3ـ مبانی پدیدارشناسی هوسرل

پدیدارشناسی هوسرل در اصل، فلسفه آگاهی است و این فلسفه آگاهی سرانجام به خود‌ـ‌شناسی(31) می‏انجامد؛ چنان‌كه در كتاب تأملات دكارتی در نهایت با اشاره به پیام سروش دلفی «خودت را بشناس»،(32) دو جمله از آگوستین نقل می‏كند: «به خویشتن بازگرد»(33) كه «حقیقت در درون آدمی است».(34) و (35) از نظر هوسرل، این حقیقت همان آگاهی و تجربۀ شهودی گوژیتو است. تعبیری كه هوسرل در پدیدارشناسی خود به كار برده، «بازگشت به خود اشیاء»(36)است؛ بازگشت به داده‏هایی كه در تجربه یا آگاهی به ما داده شده‏اند، و نه تجربه خارجی از عالم بلكه همین پدیدارهای آگاهی. ویژگی اصلی آگاهی «نسبت» است. آگاهی همواره آگاهی از چیزی است و این نسبت ماهیت التفاتی(37) آگاهی را نشان می‏دهد. التفاتی بودنِ آگاهی(38) بیانگر نوعی بازتاب و رؤیت(39) درونی در آگاهی است كه بنا بر آن، ما نه به خود ابژه، بلكه به تجربه آن دست می‏یابیم. ابژه‏ها در این تجربه همچون داده پدیدار می‏شوند:(40)

به همین دلیل آن‏ها پدیدار(41) نامیده می‏شوند و ویژگی ذاتی(42) آن‏ها این است كه همچون «آگاهی‌ـ‌از» یا «پدیدارِ» اشیاء، اندیشه‏ها... است. این نسبت داشتن در باطن هر بیانی... كه با تجربۀ روانی رابطه‏ای دارد، نهفته است؛ برای مثال ادراكِ چیزی، به‌خاطرآوردنِ چیزی، تفكّر درباره چیزی، امید به چیزی، ترس از چیزی.(43)

این‌كه ما همواره از چیزی آگاهیم، همان التفات است.(44) هوسرل برای تبیین التفات، در كتاب ایده‏ها از دو واژه «نوئزیس»(45) و «نوئما»(46) استفاده می‏كند. گرچه معنای این دو واژه در عبارت‏های او تا اندازه‏ای نامفهوم است، به طور كلّی مقصود وی از نوئزیس، تجربه و التفات به ابژه آگاهی است و منظور او از نوئما، محتوای تجربه یا ابژه التفات است؛ بنابراین، التفات عبارت است از نسبتِ نوئما و نوئزیس است.

تعریف آگاهی براساس «التفات» مهم‏ترین آموزه روشی پدیدارشناسی یعنی «تحویل»(47) را فرامی‏نهد. تحویل شیوه‏ای است كه با آن به ریشه‏یابی معرفت می‏پردازیم. این ریشه‏یابی مراحلی دارد: تعلیق، و تحویل پدیدارشناسانه، تحویل ماهوی و تحویل استعلایی.

تعلیق(48) یعنی خودداری كردن از هر گونه حكم درباره وجود عالمی خارج از آگاهی بشر. از آن‌جا كه پدیدارشناسی به بررسی تجارب محض و آگاهی بشر از ابژه می‏پردازد، باید از شهود بی‏واسطه آغاز كرد بدون آن‌كه پیش‏فرض داشت.(49) نخستین پیش‏فرضی كه در این حال باید به كنار نهاد، «دیدگاه طبیعی»(50) است. دیدگاه طبیعی، به طور خلاصه، عبارت است از این فرض متعارف كه جهان خارج و مستقل از آگاهی من همچنان است كه آن‌جا است. همین حكم به وجود عالم خارج است كه در آغاز باید در پرانتز شك قرار گیرد و تعلیق شود.(51)

دیدگاه طبیعی، از نظر هوسرل بر سه پیش‏فرض تكیه دارد: (أ) من همواره حاضرم؛ (ب) عالم خارج واقعی و مستقل از من در برابر من در آن‌جا همواره هست؛ (ج) بطلان بعضی از اجزای آن عالم خارجی، تأثیری در این ندارد كه آن عالم همچون یك كل خارج از من، مستقل از من هست.(52)

چون این دیدگاه تعلیق شود، آن‏چه می‏ماند تجربه و آگاهی من است یعنی:

اوّلاً دیگر امر واقع(53) محلّ بحث نیست؛ بلكه آگاهی و تجربه، موضوع(54) خود را می‏یابد.

ثانیاً منِ(55) رهیافت طبیعی به حیات روانی محض تقلیل می‏یابد؛ یعنی در قلمرو تحویل پدیدارشناسانه، من دیگر همچون موجودی واقعی/ خارجی در عالمی واقعی/ خارجی تلقّی نمی‏شود؛ بلكه من مركز و كانون فعّالیت‏های التفاتی است؛(56) بنابراین آن‏چه می‏ماند، آگاهی، و وظیفه پدیدارشناس، بررسی محتوای آن است؛(57) امّا بررسی محتوای آگاهی به تحویل دیگری می‏انجامد كه هوسرل آن را تحویل ماهوی(58) می‏نامد. تحویل پدیدارشناسی از امور واقع به تجربه‏های روانی گذر كرد و به جای پرداختن به عالم خارج مستقل، به آگاهی و پدیدارهای روانی من پرداخت؛ امّا تحلیل آگاهی من از چیزها مستلزم آن است كه صورت و ماهیت(59) امور مورد توجه و التفات آگاهی باشد. صورت یا ماهیت برای هوسرل نه معنای افلاطونی دارد و نه معنای ارسطویی؛ زیرا صُوَر یا ماهیات افلاطونی در خارج از آگاهی من قرار دارند و ماهیت یا صورت ارسطویی نیز اموری انتزاعی‏اند. برای هوسرل، صورت یا ماهیت، فرامد خودِ آگاهی‏اند كه طی فرایندِ ماهیت‏بخشی(60) حاصل می‏آید.(61)

ماهیت‏بخشی، فرایندی است كه در آن آگاهی، به ماهیت ابژه‏های خود قوام می‏بخشد. از نظر هوسرل، هر فرد ماهیت دارد(62) و هر ماهیت بر فردی دلالت می‏كند.(63) هر ابژه فردی حصّه خاص خود را از وجود دارد و این حصّه همان است كه هوسرل آن را آیدوس (صورت) می‏نامد. درك ما از ابژه‏ها همانا دركِ آیدوس (صورت) است؛(64) زیرا هر ماهیتی خود را همچون یك ایده عرضه می‏كند؛ امّا این عرضه شدن نه به‏وسیله عملیات انتزاع، آن گونه كه در منطق صوری است، بلكه با انشای آگاهی انجام می‏گیرد. ماهیت‏بخشی، انشای آگاهی است؛ یعنی چون شهود تجربی در تحویل پدیدارشناسانه، ابژه‏ها را همچون تجربه ابژه‏ها بر من نمود، آگاهی از درون خویش شهودی فرامی‏نهد كه هوسرل، آن را شهود ماهوی می‏خواند و این شهود با عملِ آگاهی از ابژه‏ها همراه است. این عملِ آگاهی، به داده‏های شهودی تجربی معنا می‏بخشد و بدین ترتیب هر شهود فردی و تجربی به شهود ماهوی تبدیل می‏شود و ابژه شهود تجربی به ایده بدل می‏شود.(65)

بدین ترتیب تأویل ماهوی با پرداختِ آیدوسِ ابژه‏ها و فرانهادنِ ایده‏ها به تركیب التفاتی آگاهی نایل می‏شود. این تركیب التفاتی، بداهتِ ادراكِ من از ابژه را قوام می‏دهد و این تركیب التفاتی، همان است كه هوسرل قوام‏بخشی(66) نامیده،(67) و حاصل آن، همانا معنابخشی(68) است كه با شهود ماهوی تحقّق می‏یابد.

من، بدین شیوه به كشف معانی می‏پردازد. بی‏گمان هوسرل در صدد نیست كه از این شیوه، تحلیلی روانی ارائه دهد؛ بلكه برعكس تحلیل او استعلایی(69) است؛ یعنی در فرایند تعلیق و تأویل، من، خود را همچون «منِ محض» با ابژه‏های آگاهی خویش می‏یابد و بدین‏سان از «تجربه روانی خود» به «تجربه استعلایی پدیدارشناسانه از خود» می‏رسد.(70) این یك فرایند استعلایی است و نه روانی؛ زیرا روان‏شناسی برای هوسرل، از آغاز در پرانتز شك قرار می‏گیرد و تعلیق می‏شود.(71)

بدین ترتیب، تعلیق كامل حكم صورت می‏گیرد. نه فقط جهان ابژكتیو تعلیق می‏شود، بلكه خود‌ـ‌تنهامحوری(72) و شكّاكیت(73) نیز تعلیق می‏شوند و امكان یقین درباره من و ابژه‏های آگاهی آن فراهم می‏آید.

غرض اصلی هوسرل این است كه از معانی (آن‏چه در آگاهی ظهور می‏كند)، وصفی ارائه دهد.(74) زیرا آگاهی است كه به هر ابژه‏ای عینیت می‏بخشد؛ بنابراین نه فقط برداشت پوزیتویستی از عینیت و هستی از میان می‏رود، بلكه نشان می‏دهد كه هرگونه پرداختن به هستی، در اصل، پرداختن به معرفتِ هستی است.

تجربه استعلایی پدیدارشناسانه از خود در اصل تجربه «من استعلایی»(75) است. من استعلایی، دست‏كم به روایت كتاب تأمّلات دكارتی موناد(76) است و درون تجربه آگاهی خود می‏یابد كه آن‏چه برای من همچون ماهیات و ذوات عینیت دارند، برای غیر من(77) هم به همان نسبت عینیت دارند به این معنا كه این روند برای هر كسی كه چون من فاعل آگاهی است، به همین شكل تعین و تحقّق دارد؛ از این رو، من در درون تجربه آگاهی خود، به‏واسطه، من‏های دیگری را چون خود می‏یابد كه همگان در این سطح از آگاهی از ذهنیتی (سوبژكتیویته‏ای) مشترك بهره‏مند اند، چندان كه این ذهنیت را نمی‏توان فروكاهید و در پرانتز شك نهاد و تعلیق كرد. این‌كه تحویل این ذهنیت امكان‏پذیر نیست، از ویژگی استعلایی آن خبر می‏دهد. ذهنیت استعلایی، ذهنیتی معنابخش است كه در كانون آگاهی خود، ذوات و ماهیات امور را درمی‏یابد. ذهنیت استعلایی از طریق درك ذوات و ماهیات امور و فی‏الجمله از طریق آگاهی استعلایی خویش، جهانی را كه نخست همچون دیدگاه طبیعی تعلیق كرده بود، از نو در آگاهی می‏یابد. این دركِ مجدّدِ جهان، درك روابط میان اذهانی است كه همچون ذهن من موناد اند؛ امّا نه موناد بی‏روزنه، بلكه مونادهایی كه در یك‏دیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند و میان خود ارتباط برقرار می‏كنند؛ امّا هر موناد، اذهان دیگر را از حیث این‌جایی(78) در می‏یابد؛ یعنی از آن حیث كه در آگاهی او حاضر اند و حال آن‌كه خودِ آن اذهان، در مقامِ آن‌جایی اند.(79) عالمی كه میان همه این مونادها به اشتراك برقرار است، عالم زندگی(80) است. هر موناد از عالم مخصوص خود نسبت‏هایی را با عالم اذهان دیگر كه در آن‌جایند (یعنی غیرخود ـ اویند) برقرار می‏كند و این نسبت مشترك را كه هوسرل از آن به تشارك اذهان یا درون‌ذهنیت(81) یاد می‏كند، قوام می‏بخشد. این عالم زندگی برای هر موناد حضور دارد؛ همچنان كه برای من؛ امّا هر موناد براساس تجارب معنابخشی خود نسبت‏هایی با آن عالم برقرار می‏كند و به طریق خویش بدان قوام می‏بخشد.

عالم زندگی نه فقط تجربیات روزمّرۀ ما را در بر می‏گیرد كه در چارچوب ادراكات زمانی‌ـ‌مكانی شكل می‏گیرند؛ بلكه نظام و قانون حاكم بر آن‏ها را نیز شامل می‏شود. نه فقط درك من از یك سنگ زمانی‌ـ‌مكانی است؛ بلكه درك من از این واقعیت قانونمند نیز كه هرگاه سنگ رها شود، فرو می‏افتد (قانون سقوط سنگ)، به عالم زندگی مربوط می‏شود؛ یعنی این واقعیت كه علم داعیه كشف قانون آن را دارد، تجربه هر روز ما است و در تجربه عالم زندگی پذیرفته شده و به تبیین علمی نیاز ندارد تا آن را بپذیریم و همچنین است در حوزه فرهنگ و آن‏چه دیلتای، علوم روحی می‏خواند. عالم زندگی، عالم تجربه‏های مشترك همگانی است كه به رغم اختلافِ منظرها، از طریق همدلی(82) بر همگان هویدا است.

با این مختصر، عناصر اصلی روش پدیدارشناسی هوسرل روشن می‏شود: تعلیق حكم درباره موضوع مورد مطالعه و تأویل آن به پدیدارهای آگاهی و تمركز بر ذات و ماهیت آن‏ها به‏منظور معنا بخشیدن به آن‏ها و سرانجام دستیابی به عینیت آن‏ها در چارچوب روابط اذهان یا درون‌ذهنیتِ سوژه‏های آگاه براساس همدلی. چنان كه خواهیم دید، همین عناصر اصلی است كه پدیدارشناسان دین آن‏ها را در حوزه مطالعات دینی به كار برده‏اند.

 

2.4ـ روش پدیدارشناسی پس از هوسرل

گرچه هوسرل پایه‏گذار پدیدارشناسی است، پس از او در پیروان و یاران او خلاف افتاد. پاره‏ای به آرمان او وفادار ماندند و با مختصر اختلاف سلیقه‏ای در تقریر آموزه‏های استاد كوشیدند و به‏واسطه آن، ابوابِ تحقیق در علوم اجتماعی، مطالعات دینی، علوم طبیعی، هنر، فرهنگ و غیر این‏ها را گشودند از این دست شاگردان هوسرل می‏توان از بسیاری از جمله اینگاردن،(83) فینك،(84) شتاین(85) و لاندگربه(86) و از یاران او مكس شلر را نام برد. پاره‏ای دیگر از شاگردان هوسرل، آرمانِ او را دگرگون كردند و از اختلاف بنایی گذشتند و در مبنا با او مخالفت كردند؛ از این جمله نامبردارتر از همه مارتین هیدگر(87) است و پس از آن به تأثیر از او جریانی عمده در فلسفه غرب شكل گرفت كه از اگزیستانسیالیسم تا اندیشه‏وران بلندآوازۀ پست‏مدرن را پوشش می‏دهد. در حوزۀ دین‏پژوهی نیز آنان كه رهیافت كلاسیك در پدیدارشناسی دین را پذیرفته‏اند، از دستۀ اوّل اند و آنان كه رهیافت هرمنوتیك/ دیالوژیك دارند، از دسته دوم.

 

پی‏نوشت‏ها:

1. استادیار دانشگاه تهران.

2. Ch. de la Saussaye.

3. Sharpe, Comparative Religion, P. 222.

4. ibid, P. 223.

5. Kristensen, Meaning of Religion. P. 1.

6. ibid.

7. ibid.

8. ibid, P. 3.

9. نگاه كنید به مقدمه و نیز خاتمه (بند 109 و 110) در:

Vader Leeuw, Religion in Essence.

10. همان، خاتمه بند 111، همچنین نگا: بند 106 و نیز بندهای 89 به بعد.

11. Kristensen, Meaning of Religion, P. 8.

12. Positive religion.

نگاه كنید به:

Hegel, Philosophy of Religion, Vol 1.

13. این به معنای آن است كه دین بخشی از فلسفه است و هگل خود بدین نكته تصریح می‏كند. ر.ك:

Philosophy of Religion, Vol 1., P. 1.

همچنین نگاه كنید به كتاب «پدیدارشناسی روح» فصل هفتم.

14. Johan Heinrich Lambert.

15. Christian Wolff.

16. Spigelberg, Phenomenological Movement, PP. 7-19.

17. Ryba, The Essence of Phenomenology, PP. 25-41.

18. J. Robinson.

19. ibid, P. 46.

20. Husserl, Ideas, trans. Gibson (1969) P. 166.

21. E. Bach.

22. E. Hering.

23. Kokleman, 30.

24. Brentano.

25. فلسفه هگل فلسفه آگاهی است. وی می‏كوشد تا فلسفه آگاهی را همگام با آرمان مدرنیته به یك «نظامِ علم» تبدیل كند. (دائرة‏المعارف بند 25).

26. Bockenski, Contemporary European Philosophy, ch. 1.

27. Universal Science.

28. rigorous science.

29. Erkenntniskritik.

30. Humanity.

31. Husserl, Crisis, P. 15.

32. egology.

33. gnothi Seauton.

34. in te redi.

35. in interiore honina habitat veritas.

36. Husserl, Cartesian Meditations, P. 157.

37. Zu den Sachen.

38. intentional.

39. التفات تعبیری است كه هوسرل آن را از برنتانو میراث برده و مبنای تحلیل آگاهی سوبژكتیو قرار داده است.

40. reflexion.

41. erscheinen.

42. phenomenon.

43. wesens karakter.

44. Husserl, Phenomenology, (1927) in Kokelmans, Husserl, PP. 75-7.

45. noesis.

46. noema.

47. reduction.

48. epoché.

49. Husserl, Ideas, PP. 33-4.

50. natural attitvde.

51. Husserl, Phenomenological Psychology. P. 312.

52. Husserl, Ideas, PP. 51-3, 60-2.

53. fact.

54. theme.

55. ego.

56. Husserl, Phenomonological Psychology, PP. 314-15.

57. ibid, PP. 312-13.

58. eidetic reduction.

59. eidos.

60. Ideation.

61. Husserl, Ideas, PP. 39-44.

62. ibid, PP. 7-8.

63. ibid, PP. 15-17.

64. ibid, PP. 8-10.

65. ibid, PP. 8-9.

66. constitution.

67. Husserl, Cartesian Meditation. PP. 56-7.

68. sinngebung.

69. transcendental.

70. ibid, P. 20, also P. 26.

71. Levinas, The Therory of Intuition. P. 148.

72. solipsism.

73. skepticism.

74. در مرحله بعد و در سطحی عمیق‏تر كه هوسرل به پدیدارشناسی ژنتیك می‏پردازد، از پدیدارشناسی معطوف به ابژه به پدیدارشناسی معطوف به سوژه منتقل می‏شود و تحلیلی برحسب نهایت‏انگاری و انگیزه‏های من (ego) ارائه می‏دهد. در این پدیدارشناسی، من همواره خود را شكل می‏دهد و همه چیز را در ارتباط با خود معنا می‏بخشد.

75. transcendental ego.

76. monade.

77. after ego.

78. Hic.

79. Illic.

80. Lebenswelt.

81. intersubjectivity.

82. empathy.

83. Ingarden.

84. Finks.

85. Stein.

86. Landgrebe.

87. M. Heidegger.

استعاره

گفتاری دربارۀ نقش استعاره در فهم فلسفی

فیلسوف با «استعاره» می‌اندیشد

محمود سیفی


فیلسوفان از استعاره برای اهداف متعددی استفاده می‌كنند. از شایع‌ترین موارد استفاده از استعاره در فلسفه تلاش برای توصیف یك نظریه است. برخلاف عرف رایج كه استفاده از صنایع بلاغی در نوشتارهای علمی را صحیح نمی‌داند، از قدیم به وفور در كتاب‌های فلسفی از استعاره استفاده می‌شده است. طبق عرف رایج، در زبان علمی باید از زبان صریح، مستقیم و معانی حقیقی استفاده كرد و هرگونه به‌كاربردنِ كلمات در معانی مجازی یا استعاری نادرست است؛ چون موجب می‌شود ابهام یا ایهام ایجاد شود و خواننده به معنای اصلی دست پیدا نكند. البته، این ممنوعیت استفاده از استعاره معمولاً در مقام استدلال یا تبیین است و نه مقام توصیف محض. مادامی كه ما از استعاره‌ها فقط برای توصیف یك نظریه استفاده كنیم، به ظاهر مسأله‌ای وجود ندارد. این امر البته وقتی صحیح است كه ما استعاره‌ها را مسائل مربوط به سطح زبان بدانیم و نه اندیشه؛ یعنی نظریه معمول استعاره كه تا دهه ۱۹۸۰ قبول عام داشت. نظریه‌ای كه در سال‌های بعد پیش كشیده شد تا حد زیادی نظریه كلاسیك استعاره را نفی كرد. دانشگاه كمبریج در سال ۱۹۷۹ كتابی منتشر كرد به نام «استعاره و اندیشه» كه در این كتاب متخصصانی از علوم مختلف، دامنه تأثیرات تفكر استعاری بر اندیشه را در حوزه‌های خاص خود بررسی كرده بودند. ماكس بلك در همین كتاب و در مقاله «نكات بیشتری درباره استعاره» كه دربرگیرندۀ پاسخ او به انتقادات بر نظریه تعاملی استعاره ـ‌نظریه‌ای كه او با الهام از كارهای پیشین آوستین در باب كار گفت ارائه كرده بود‌ـ یكی از متون مهم را در باب استعاره در سنت فلسفه زبان به نگارش درآورد. مایكل رِدی نیز در مقاله‌ای به نام «استعاره مَجرا» ستون های اولیه و سنگ‌بنای ساختمانی را پی ریخت كه جورج لیكاف و مارك جانسون آن را در سال ۱۹۸۰ و با انتشار كتاب «استعاره‌هایی كه با آن‌ها زندگی می‌كنیم» به تكامل رساندند. مغز سخن رِدی این بود كه بسیاری از استعاره‌های رایج را نه در سطح زبان كه باید در سطح تفكر تحلیل كرد. بعدها و در ویرایش دوم كتاب «استعاره و اندیشه» جورج لیكاف رئوس نظریه جدید را كه او «نظریه معاصر استعاره» نامیده بود، چنین توصیف كرد:

۱ـ استعاره مهم‌ترین سازوكاری است كه ما از طریق آن مفاهیم انتزاعی را درك می‌كنیم و با آن استدلال انتزاعی می‌كنیم.

۲ـ بیشتر موضوعات، از مسائل پیش پا افتاده تا نظریه‌های پیچیده علمی، فقط از طریق استعاره قابل دریافت و فهمند.

۳ـ استعاره ماهیتاً امری مفهومی است و نه زبانی.

۴ـ استعاره های زبانی فقط ظهور سطحی استعاره های مفهومی است.

5ـ اگرچه بیشتر نظام مفهومی ما استعاری است، با وجود این، بخش قابل توجهی از آن نیز غیراستعاری است. ادراك استعاری ما مبتنی بر همین بخش غیراستعاری است.

۶ـ استعاره ما را قادر می‌سازد تا موضوعی به نسبت انتزاعی یا فاقد ساخت را برحسب امری ملموس‌تر یا دستِ‌كم ساخت‌مندتر بفهمیم.

نظریه معاصر استعاره بدین معنا بود كه بسیاری از مفاهیم انتزاعی و از جمله مفاهیمی كه در فلسفه به كار می‌رود، دارای ساختی استعاری است. این استعاره‌ها البته در سطح زبان می‌توانند آشكار نشوند اما حاكم بر مفاهیم اند. برای درك بهتر مغزِ سخنِ لیكاف این مثال بسیار رایج را در نظر بگیرید كه فهم ما از «زمان» به طور عمومی استعاری است. ما «زمان» را بر حسبِ «مكان» می‌فهمیم. به این عبارات توجه كنید: (۱) عید نزدیك است و به زودی از راه می‌رسد. (۲) وقت گذشت. (۳) از زمان‌های دور تا كنون... (۴) آینده نزدیك... (۵) سفر به آینده ناممكن است. در مثالِ (۱) از یك صفتِ مكانی (نزدیكی) برای توصیف یك پدیدۀ زمانی استفاده كرده‌ایم و چنان سخن گفته‌ایم كه گویی، ثابت ایستاده‌ایم و زمان سوار بر مركبی به سوی ما می‌تازد. در مثالِ (۳) نیز از گذشتن وقت سخن گفته‌ایم كه دلالت ضمنی دارد بر مكان بودنِ آن و همچنین مثال‌های دیگر نیز همگی مبتنی بر اندیشه مكانی انگاشتن زمان اند.

بشر، از دیرباز زمان را به صورت رودخانه‌ای در جریان و یا اقیانوسی كه ما در آن غوطه‌ور ایم، تصور كرده است. در حالت اول كه استعاره زمانِ متحرك نامیده شده، ناظر ثابت ایستاده و زمان از مقابل او و از آینده به گذشته در حال عبور است. در حالت دوم كه استعاره خودِ متحرك خوانده شده است، زمان ثابت است و ناظر به سوی آن در حال حركت است. برای نمونه در عبارت «سفر به آینده ناممكن است» ما از استعاره خود متحرك استفاده كرده‌ایم؛ گویی زمان عنصری مكانی است و در جایی ایستاده كه ما باید خودمان را به آن برسانیم. همان طور كه از این مثال برمی‌آید، استعارۀ «زمانْ مكان است» فقط استعاره‌ای در سطح زبان نیست بلكه ریشه در عمق مفاهیم ما دارد. برخلاف انتقاداتی كه از برخی زوایا به نظریه معاصر استعاره وارد است، این نظریه اهمیت استعاره از حیثِ شناختی را بسیار روشن ساخت و راه را برای مطالعات عمیق‌تر در باب نظام مفاهیم انسانی باز كرد. ما با اذعان به جایگاه استعاره‌ها در نظام مفاهیم انسانی، برخی از استعاره‌هایی را كه فلاسفه در مباحث معرفت‌شناسی از آن استفاده كرده‌اند، مورد بررسی قرار خواهیم داد.

 

استعاره‌های معرفت‌شناختی

در معرفت‌شناسی دستِ‌كم دو نظریه اصلی وجود دارد: مبناگروی و انسجام‌گروی. در مبناگروی كلیۀ علوم بشری برای توجیه خود باید مبتنی بر مجموعه‌ای از گزاره‌ها یا واقعیت‌های پایه باشند. كسانی كه گزاره‌های پایه را گزاره‌های بنیادین عقلانی بدانند عقل‌گرا و كسانی كه پایه‌های شناخت را تجربه حسی بدانند، تجربه‌گرا هستند. در انسجام‌گرایی، توجیه گزاره‌ها به گزاره‌های پایه ختم نمی‌شود بلكه معرفت مانند توری تلقی می‌شود كه هر كدام از گره‌ها از چند سو، همزمان به گره‌ای دیگر مرتبط است. قائلان به هر كدام از این نظریه‌ها برای توصیف و گاهی تبیین نظریه خود از استعاره‌هایی استفاده كرده‌اند.

 

در فرهنگ آكسفورد واژۀ فونداسیون چنین تعریف شده است: «یك سطح یا پایۀ سخت كه بر فراز آن بنایی ساخته شود». به همین سان، بسیاری از فلاسفه دانش را ساختمان یا بنایی دانسته‌اند كه باید دارای فونداسیون یا پایه‌های استوار و محكمی باشد. گفتن این‌كه معرفت باید مبتنی بر مجموعه‌ای از اصول استوار و تخطی‌ناپذیر باشد در واقع تمسك به استعارۀ ساختمان است كه در آن استحكام «پِی» ضامن بقا و سلامت بقیه ساختمان است. دكارت به صراحت از این استعاره استفاده می‌كند. او روش خود را شبیه معماری می‌داند كه تلاش می‌كند خانه‌ای بسازد اما زمین را ماسه یا گل فراگرفته است. او آن قدر زمین را گود می‌كند و خاك‌های سست را كنار می‌زند تا به سنگ یا زمین سخت برسد و ساختمان خود را بر فراز این زمین سخت بنا كند: «من هم همین طور عمل كردم، هر باور مشكوكی را مانند ماسه‌ها كنار ریختم و وقتی دیدم در وجود یك متفكر یا شكاك نمی‌توانم تردید كنم همین را به عنوان سنگ بستر گرفتم تا بنیادهای فلسفه‌ام را بر آن بنا كنم.»

دكارت از استعارۀ «سبدِ سیب» نیز برای معرفت استفاده كرده است. فرض كنید شما سبد سیبی دارید و نگران اید كه مبادا بعضی از سیب‌ها گندیده شده باشد و این گندیدگی به بقیه سیب‌ها سرایت كند. شما باید همه سیب‌ها را از سبد بیرون بیاورید و به دقت وارسی كنید و سیب‌های فاسد را كنار بگذارید و سالم‌ها را درون سبد بازگردانید. در معرفت نیز باید همان كاری را كنید كه دربارۀ سبد سیب انجام دادید. دكارت با این تمثیل در واقع چرایی شك دستوری خود را پاسخ داده است.

استعارۀ دیگری كه دكارت برای مبناگروی در باورها از آن استفاده كرده و برای فهم این نظریه در معرفت‌شناسی بسیار اهمیت دارد، استعارۀ زنجیر است. او از زنجیر استدلال سخن رانده است؛ «معارف بشری مانند یك زنجیر به هم متصل اند.»

اسپینوزا نیز مانند دكارت معرفت را مبتنی بر تعقل پیشین می‌دانست و آن را به هندسه اقلیدس شبیه می‌كرد و انتظار داشت معرفت فلسفی را در یك نظام ریاضی‌وار به سامان درآورد.

برخلاف فیلسوفان عقل‌گرا كه بنیان‌های معرفت را در دریافت‌های بدیهی عقلی جست‌وجو می‌كردند، فلاسفۀ حس‌گرا تأثیرات حسی را مبدأ و سنگ‌بنای معرفت می‌دانستند و مجموعۀ استعاره‌هایی را بدین منظور در آثار خود به كار می‌بردند؛ برای نمونه جان لاك، ذهن را به صفحه‌ای سپید تعبیر می‌كرد كه خالی از هر حرف و اندیشه‌ای است و همه مواد و محتویات عقلی بشر از تجربه در آن حك می‌شود؛ معرفت ما یا از اشیای محسوس خارجی است و یا عملیات‌های ذهنی درونی روی این داده‌ها. از نظر لاك، این دو، بنیادهای اندیشه را تشكیل می‌دادند كه همه معارف ما از آن‌ها حاصل آمده است. البته پیش‌تر از لاك، ارسطو نیز معرفت را مانند نوشتن روی لوحی سپید دانسته بود. تجربه حسی از نظر ارسطو مانند علائمی است كه روی موم حك می‌شود؛ استعاره دیگری كه از آثار لاك پدید آمد این بود كه مشاهده و درون‌بینی را به عنوان فواره‌های معرفت بدانیم. در این‌جا نیز تناظر میان آب/ معرفت و جوشیدن/ ایجاد معرفت وجود دارد.

كانت نیز از طرفدارانِ بی‌چون‌وچرای مبناگروی بود كه این موضوع از عناوین دو كتاب او به خوبی قابل استنباط است: «مبانی Grundlegune مابعدالطبیعه اخلاق» و «مبانی (Anfangsgrunde) مابعدالطبیعی علم طبیعی». فرگه نیز از استعارۀ مبنا در عنوان كتاب «مبانی Grundlagen حساب» استفاده كرده است. بیش از این، در كتاب «قوانین بنیادین ریاضیات» نیز قوانین منطقی را سنگ‌های جدی‌ای دانسته كه بر یك «بنیان ازلی» ساخته شده‌اند. در سال، ۱۸۶۰ پیرس با انكار شك كلی، حملات شدیدی را علیه مبناگروی دكارتی به راه انداخت. او با مفهوم زنجیر استدلال كه دكارت از ریاضیات برگرفته بود، مخالفت كرد. پیرس معتقد بود استدلال را باید بیشتر یك «كابْل» دانست تا زنجیر: «فلسفه باید از روش‌های علوم تقلید كند و مقدمات بسیاری را كه امتحان بررسی دقیق را از سرگذرانده‌اند به كار بگیرد نه این‌كه به طور انحصاری تعداد محدودی از گزاره‌ها را حقیقی بداند. معرفت فلسفی نباید زنجیری تشكیل دهد كه كلیه پیكره‌اش وابسته به یك حلقه باشد، بلكه باید كابلی باشد كه اگرچه تارهایش به تنهایی نازك و نامستحكم اند اما اگر هزاران تار به خوبی به هم پیوند بخورند و كابل را تشكیل بدهند، بسیار محكم خواهند بود». از دید انسجام‌گرایان آن‌چه مهم است قوت یك گزارۀ خاص نیست بلكه ارتباطات آن با تعداد بی‌شماری از گزاره‌های دیگر است. اگر معرفت را كابل بدانیم هر كدام از تارهای این كابل در نقش باورهای ما، خود كابل به منزله مجموعه‌ای از اعتقادات به هم پیوسته و قوت كابل نیز به مثابه اعتبار معرفت خواهد بود. در قرن بیستم یكی از مهم‌ترین استعاره‌های انسجام‌گروی، استعارۀ كشتی نویرتNeurath  بود: «نمی‌توان از تعدادی جمله محدود به عنوان نقاط آغازین علوم آغاز كرد. هیچ لوح سفیدی وجود ندارد. ما مانند دریانوردانی هستیم كه باید كشتی خود را روی دریا بازسازی كنیم و هیچ گاه قادر نیستیم آن را به خشكی ببریم و دوباره از بهترین مواد بسازیم. فقط عناصر ماوراء‌طبیعی می‌توانند بدون بر جای گذاشتن ردی از بین بروند». طبق استعاره نویرت، دریانوردها همان دانشمندان اند، اجزای كشتی، باورهای ما هستند و تعمیر كشتی همان بازنگری در باورها است. نویرت نیز مانند پیرس الگوی فلسفه و معرفت‌شناسی را علم می‌دانست و نه ریاضیات كه بر اساس روش اصل موضوعی پیش می‌رود. كواین نیز مانند نویرت علاوه بر استعارۀ كشتی از استعاره «تورِ باور» یا «شبكه باور» برای توصیف معرفت استفاده كرد كه نشان می‌دهد معرفت، ارتباطات متعدد و كثیر میان باورها است و نه مبانی‌ای معدود. از نظر كواین یك مكانیك ماهر می‌تواند با آزمایش اجزای موتور اتومبیل به طور جداگانه و مجزا از هم، درباره موتور اتومبیل نظری بدهد، ولی به طور یقین برای این هدف بهتر است كه ببیند كل موتور به عنوان یك كل چگونه كار می‌كند و آیا اجزا با هم هماهنگی دارند یا نه. این امر درباره باورهای ما نیز صادق است. در مقایسه با كل پیكره باورهای ما است كه گزاره‌های خاص پذیرفته یا رد می‌شوند. امتیازات یا معایب مستقل گزاره‌ها، مدخلیت چندانی ندارند. در این‌جا نیز باورها به اجزای موتور ماشین تشبیه شده و اعتبار مجموعه باورها وابسته به سالم كار كردن كل پیكره دانسته شده است. علاوه بر استعاره‌های پِی و انسجام، معرفت‌شناسان از استعاره‌های دیگری هم برای توصیف معرفت استفاده كرده‌اند. برای نمونه سوزان هاك در تلاش برای ارائه نظریه‌ای بین انسجام‌گرایی و مبناگرایی از مفهوم جدول حروف متقاطع استفاده می‌كند. از نظر او معرفت مانند جدول حروف متقاطع است. درستی یك كلمه وابسته به درستی همه كلماتی است كه با آن مرتبط است و بنابراین مقتضی نوعی انسجام نیز هست.

استعارۀ غارافلاطون نیز یكی از نخستین استعاره‌ها در معرفت‌شناسی محسوب می‌شود. افلاطون این استعاره را برای نفی اعتبار معرفت مأخوذ از حواس مطرح كرده بود. زندانیان در انتهای راهرو یا غاری دراز رو به دیوار و پشت به آفتاب ایستاده بودند و چنان با زنجیر بسته شده بودند كه نمی‌توانستند به پشت برگردند و نوری ببینند. آنان فقط سایه‌های افراد بیرون غار را كه بر دیوار مقابل‌شان می‌افتاد می‌دیدند و گمان می‌كردند این سایه‌های متحرك، حقیقت دارند. افلاطون معرفت حسی را شبیه همین سایه‌های دیوار غار می‌دانست كه فقط سایه‌ای از مثل حقیقی بودند. افلاطون با این تمثیل می‌خواست بنیاد مبناگرایی تجربی را نه به نفع انسجام‌گروی كه به نفع مبناگروی عقلانی به باد دهد. فرانسیس بیكن با این‌كه پیش از دكارت و لاك می‌زیست در تمثیلی زیبا به ظرافتِ تمام معایب و محاسن معارف تجربی محض و عقلی محض را گوشزد كرده است:

اهالی علوم بر دو دسته اند: یا مردان تجربه اند و یا مردان باورهای جزمی. مردان تجربه به مورچگان مانند كه جمع می‌كنند و می‌خورند؛ استدلالیان به عنكبوتان مانند كه از خود تار می‌تنند. اما زنبوران راه میانه را برگرفته‌اند. زنبور مواد مورد نیازش را از باغ‌ها و بستان‌ها گرد می‌آورد ولی آن‌ها را تغییر می‌دهد و هضم و دگرگون می‌كند. فلسفه باید چنین باشد: نه بر صرف قوای عقل تكیه داشته باشد و نه بر تاریخ طبیعی و آزمایشات مكانیكی، [بلكه مواد دومی را به مدد اولی هضم و فرآوری كند].»

دقت در موارد فوق نشان می‌دهد كه برخلاف تصریح فیلسوفان به این كه هیچ گاه استعاره‌ها را در مقام تبیین یا استدلال به كار نمی‌برند، استعاره‌ها در بسیاری از موارد دلایل فیلسوفان برای رد و ابطال و یا پذیرفتن نظریه‌ای خاص بوده‌اند. استعاره ـ‌به‌ویژه استعاره‌های مفهومی كه ریشه در سطحی عمیق‌تر از سطح زبان دارند‌ـ همواره خود مبنایی برای نظریه‌پردازی‌های فلاسفه بوده است. در برخی موارد استعاره‌ها نه تنها ابزاری برای تبیین نظریه بلكه خود اساس فهم فیلسوف از نظریه را تشكیل داده است. گاهی ـ‌و از نظر برخی زبان‌شناسان مانند لیكاف، اغلب‌ـ این استعاره نیست كه نظریه را توصیف می‌كند بلكه نظریه در خدمت استعاره است.

(منبع: روزنامه ایران؛ 20/9/1385 و 21/9/1385)

گتیه

مسأله گیته

دكتر محمود خاتمی

 

اشاره: شناخت‏شناسی در اصل به دو مسأله می‏پردازد: نخست امكانِ شناخت كه پاسخی است به شكاكیت؛ و دیگری تبیینِ ماهیتِ شناخت كه به تعریف و تحلیل مفهوم شناخت اختصاص دارد. در تحلیل یا تعریف شناخت، نسبت مفهوم شناخت با مفاهیم باور، صدق و توجیه بررسی می‏شود تا معلوم شود كه آیا باورِ صادقِ موجّه شناخت است یا نه. در این مقاله كه به مسأله اخیر می‏پردازد نخست از پاسخ نقضی گتیه سخن می‏رود و آن‌گاه به اختصار به رهیافت‏هایی كه فلاسفه در واكنش به پاسخ گتیه داشته‏اند اشاره خواهد شد.

I. در رساله تئتتوس كه در آن افلاطون محاورة سقراط را با ریاضیدان جوان در باب ماهیتِ شناخت حكایت می‏كند، این پرسش نیز به بحث نهاده می‏شود كه «آیا باور صادق، هر گاه تبیینی بدان افزوده شود، شناخت است؟» این پرسش در پی این نتیجه‏گیری فراآمده كه باور صادق با شناخت یكی نیست. حال، اما، اگر باور صادق به مدد «تبیینی» موجّه شود، آیا می‏توان آن را «شناخت» دانست؟ سقراط با بحثی در «تبیین» نهایتاً چنین القا می‏كند كه باورِ صادقِ تبیین‌شده نمی‏تواند شناخت باشد.(1)

قرن‌ها پس از این محاوره، به سال 1963، ادموند ل. گتیه(2) مقاله‏ای بدین عنوان منتشر ساخت: «آیا باورِ صادقِ موجّه شناخت است؟»(3)

تحلیل گتیه مبتنی است بر تحلیل جملاتی با شرایط لازم و كافی برای شناخت این‌كه چیزی هست. وی مقالة كوتاه خویش را با اشاره به صورت‌بندی‏های رایجی كه فلاسفه برای تأمین شرایط لازم و كافی شناخت یك حكم، ارائه دادند آغاز می‏نماید.

این صورت‌بندی‏ها را می‏توان چنین بیان كرد:

S می‏داند كه P اگر و تنها اگر

(1) p صادق باشد

(2) P باور داشته باشد كه P و

(3) S توجیهی دارد كه باور داشته باشد كه P.(4)

گتیه استدلال می‏كند كه این صورت‌بندی و صورت‌بندی‏های مشابه آن صادق نیستند؛ "زیرا شروط بیان شده در آن برای صدق گزاره «S می‏داند كه P» شرط كافی به شمار نمی‏آیند". وی استدلال خود را با ذكر دو نكته آغاز می‏كند: «اول آن‌كه توجیه (یا «موجّه») به آن معنایی كه توجیه S برای باور به P، شرط لازم است برای آن‌كه «S بداند كه P» به گونه‏ای است كه امكان دارد كسی در باور به گزاره‏ای كه در واقع امر كاذب است موجّه باشد. دوّم آن‌كه به ازای هر گزاره‏ای مانند P، اگر S توجیهی داشته باشد كه باور كند كه P، و P بر Q دلالت كند، و S، Q را از P استنتاج كند و Q را به اعتبار این استنتاج بپذیرد، آن‌گاه S در باور خود به Q هم موجّه است.»(5)

گتیه با ارائة مثال‏های نقض(6) نشان می‏دهد كه «باورِ صادقِ موجّه» شناخت نیست؛ زیرا صادق‌بودن و باورداشتن دو شرط لازم‏اند و نه كافی. از سوی دیگر، شروطی كه در صورت‌بندی مذكور بیان شده هر چند به ازای حكم خاصی صادق‏اند ولی این بدان معنی نیست كه شخصی كه آن حكم را باور دارد بدان شناخت هم داشته باشد. بنابراین، ممكن است حكمی را باور داشت و برای آن باور دلایل خوبی هم داشت ولی بدان «شناخت» نداشت. گتیه تلاش می‏كند كه این نكته را ضمن دو مثال نقض نشان دهد. در یكی از دو مثال، فرض شده است كه شخصی به نام اسمیت با شخص دیگری به نام جونز برای كسب یك شغل رقابت دارد: «فرض كنیم كه اسمیت دلیل محكمی در تأیید گزاره عطفی زیر داشته باشد:

(د) آقای جونز كسی است كه كار را خواهد گرفت و آقای جونز ده سكه در جیب خود دارد. دلایل اسمیت در تأیید (د) ممكن است از این دست باشد كه رئیس شركت به او اطمینان داده است كه در نهایت آقای جونز برگزیده خواهد شد، و دیگر این‌كه آقای اسمیت، تعداد سكه‏های توی جیب آقای جونز را ده دقیقه قبل شمرده باشد. گزاره (د) مستلزم این است كه:

(ه) كسی كه كار را خواهد گرفت ده سكه در جیب خود دارد.

فرض كنیم كه آقای اسمیت دلالت (د) را بر (ه) درك كند و (ه) به دلیل (د) كه برای آن شواهد محكمی در دست دارد بپذیرد. در این حالت، آقای اسمیت به روشنی در این امر موجّه است كه باور كند كه (ه) صادق است. ولی حال تصور كنید كه آقای اسمیت، بدون اطلاع قبلی به جای جونز خودش كار را بگیرد و نیز خود آقای اسمیت ـ‌باز بدون هیچ اطلاعی‌ـ ده سكه در جیب خود داشته باشد. در نتیجه گزارة (ه) صادق است، با آن‌كه گزاره (د) كه آقای اسمیت از آن (ه) را نتیجه گرفته، كاذب است. به این ترتیب، در مثال ما همه امور زیر صادق اند: (1) (ه) صادق است، (2) آقای اسمیت باور دارد كه (ه) صادق است، و (3) آقای اسمیت در این امر كه باور دارد (ه) صادق است موجّه است. ولی درعین‌حال روشن است كه آقای اسمیت نمی‏داند كه (ه) صادق است؛ چون در (ه) به اعتبار تعداد سكه‏هایی در جیب خود او است صادق است، درحالی‌كه آقای اسمیت نمی‏داند كه چند سكه در جیب خود دارد، و باور خود را به (ه) بر شمارش سكه‏های داخل جیبِ آقای جونز استوار كرده است و به غلط باور دارد كه آقای جونز كسی است كه كار را خواهد گرفت.»(7) در تمام این موارد اسمیت نمی‏دانست كه چه كسی برنده است: او یا جونز؛ تمام شواهد به نفع جونز بود ولی نهایتاً اسمیت برنده شد. پس می‏شود «باورِ صادقِ موجّه» داشت ولی شناخت واقعی نداشت.

در این مثالِ نقض، گتیه دو فرض مذكور را در مورد «توجیه» نشان می‏دهد: (1) این‌كه كسی می‏تواند در باور خود به نحو كاذب توجیه باشد؛ (2) این‌كه این توجیه مدلَّل باشد (یعنی با قوانین منطقی تبیین شود). به نظر گتیه این دو فرض در كنار هم نشان می‏دهند كه چطور باورِ صادقِ توجیه‌شده نمی‏تواند شناخت باشد؛ زیرا باور موجّه می‏تواند كاذب باشد و باور موجّه كاذب می‏تواند به نتایجی برسد كه از قضا صادق‌اند.

II. پاسخ به مسأله گتیه: پاسخ به مسأله گتیه به تحلیلِ نسبتِ میان «شناخت بودن باورِ صادقِ موجَّه» با دو فرض مذكور بستگی دارد. آیا می‏توان دو فرض مذكور را ردّ كرد و تحلیلِ باور صادق موجّه را حفظ نمود؟ یا تحلیل مذكور را ردّ كرد و آن دو فرض را حفظ نمود؟ بسیاری از فلاسفه كوشیده‏اند تا تحلیل مذكور را ـ‌اگر نه ردّ‌ـ دگرگون سازند و شرایط صدق و باور را برای شناخت حفظ نمایند و شرطِ دلیلِ خوب یا توجیه كافی را چنان تعریف كنند كه مشكلاتی را كه امثله گتیه فرامی‏نهند نداشته باشند. این تلاش به رهیافت‌هایی چند در پاسخ به مسأله گتیه منجر شده است كه می‏توان آن‌ها را به دو دسته كلی تقسیم كرد:

(الف) رهیافت‏هایی كه به حفظ تحلیل سنتی می‏پردازند و با تقریرهای مجددی از این تحلیل باور صادق موجه را شناخت تلقی می‏كنند. بنا به این تلقی، دانستن چیزی معادلِ موجه‌بودنِ باور به آن چیز یا داشتن دلایل خوب برای باور به آن است. دو رهیافت اصلی كه به حفظ این تحلیل می‏پردازند عبارت‌اند از: دلیل قاطع(8) و الغاء‌پذیری(9). بنا به رهیافت اول، فاعل شناسا در امثله گیته فاقد دلیل قاطع بر باور خویش است و از این‌رو باور او غیراستدلالی است، لذا دلیل جامع بر باور خویش ندارد بدین معنی كه دلیل او ممكن است در جایی كه باور صادق نیست صادق باشد. بنا بر این رهیافت، چنان‌چه فاعل شناسا بر باور خویش دلیل جامع و قاطع داشته باشد، باور او شناخت است. بنا بر رهیافت دوّم فاعل شناسا بر باور خود دلیل دارد، امّا امور دیگری نیز وجود دارد كه اعتقاد او را به این باور غیرمستدل می‏نماید و همین امر توجیهی را كه فاعل شناسا برای باور خویش دارد ملغی و فسخ می‏كند. بنا بر این رهیافت، چنان‌چه میان دلیل و این امور تمایز قایل شویم و آن دو را از هم بازشناسیم باورِ صادقِ موجّه شناخت تلقی می‏شود. بدین ترتیب رهیافت‏های مذكور سعی دارند تا «توجیه» را چنان تفسیر كنند كه اشكال گتیه بر آن وارد نباشد.

(ب) رهیافت‌های دیگری وجود دارند كه از موضع (الف) فاصله می‏گیرند. یكی از این رهیافت‏ها از آنِ الوین گلدمن(10) است كه نظریه علّی شناخت را مطرح می‏كند. بنا بر این رهیافت، شناخت تجربی با باور صادق كه «به نحو مناسب تعلیل شده باشد» یكی است. وی عبارتِ «به نحو مناسب تعلیل شده باشد» را برای شماری از انواع مختلفِ باور تعریف می‏نماید.

ایده اصلی گلدمن ساده است: باور صادق به P در صورتی شناخت تلقی می‏شود كه P علت باور صادق باشد؛ یك سلسله علّی واقعیتی را كه P است به این باور مرتبط سازد. بدین ترتیب مثلاً این باور كه سیگار مضرّ است یك شناخت محسوب نمی‏شود؛ زیرا این واقعیت كه سیگار مضرّ است نمی‏تواند این باور صادق را كه «سیگار مضرّ است» تعلیل كند؛ زیرا این واقعیت كه سیگار مضرّ است شامل همه سیگارها ـ‌از جمله سیگارهای آینده‌ـ هم می‏شود و از این‌رو چون سیگارهای آینده نمی‏تواند بالفعل علت این واقعیت كه اكنون هست باشند، تعلیل علّی از آن امكان ندارد.

آشكار است كه تحلیلِ گلدمن تنها ناظر به شناخت‏های تجربی یا پسینی است. به نظر گلدمن، تحلیل سنتی باورِ صادقِ موجّه برای شناخت عقلی یا پیشینی كفایت می‏كند (توجه كنیم كه امثله گتیه ناظر به قلمرو تجربه است). اما در این‌جا می‏توان پرسید كه وجه اشتراك این دو شناخت ـ‌پسینی و پیشینی‌ـ چیست؟ آیا «شناخت» میان آن دو مشترك لفظی است؟ اگر چنین باشد تحلیل گلدمن را وجهی است وگرنه هر گاه شناخت یك معنی داشته باشد ـ‌و مَقسم‌بودنِ آن هم دلالت بر همین دارد‌ـ آن‌گاه تحلیل گلدمن از دستیابی به این معنی قاصر است.

رهیافت دیگری كه در امتدادِ رهیافتِ گلدمن قرار دارد به نظریه اعتمادپذیری(11) معروف است. این رهیافت شناخت را با هر گونه باور صادقی كه از طریق هر وسیله قابل اعتمادی به دست آید یكی می‏گیرد.(12) هر گاه به دقت معنی تعبیر «وسیله قابل اعتماد» بررسی شود، مشاهده می‏شود كه این رهیافت تفاوت چندانی با رهیافت‏های (الف) ندارد.

رهیافت دیگر از آنِ نوزیك(13) است كه نظریة شرطی‌بودنِ شناخت را طرح كرده است(14). بنا به این رهیافت، شناخت به این‌كه P، نه فقط مستلزم باور صادق به آن است كه P، بلكه مستلزم دو شرط دیگر است:

(1) اگر P درست نمی‏بود فاعل شناسا به P باور نمی‏داشت.

(2) اگر P درست می‏بود فاعل شناسا به P باور می‏داشت.

رهیافت نوزیك را می‏توان اصلاح طرح گلدمن دانست؛ زیرا اولاً معنی واحدی برای شناخت لحاظ می‏كند. و ثانیاً شامل شناخت تجربی و عقلی هر دو می‏شود. نظریه گلدمن از حیث دقت و اتقان بر نظریه اعتمادپذیری نیز برتری دارد. با این همه این رهیافت نیز مورد انتقاد اهل نظر قرار گرفته است.(15)

سه رهیافت اخیر ـ‌علّی، اعتمادپذیری و شرطی‌ـ معمولاً رهیافت‏های برون‏گرا(16) نامیده می‏شوند؛ زیرا بنا به این رهیافت‏ها تفاوت میان داشتنِ شناخت و داشتنِ باورِ صادق به رابطة خارجی میان یك باور و یك حالت ذهنی‌ـ‌خارجی بستگی دارد. برای مثال، مطابق رهیافت گلدمن، باورِ صادق شناخت است هر گاه به نحو مناسب یا واقعیتی كه آن را صادق می‏كند تحلیل شود. «تحلیلِ مناسب» خود موضوعِ باور دیگری است به نوع خاصی از سلسله علّی. یك باور ممكن است با این سلسله تناسب داشته باشد بی‏آن‌كه فاعل شناسا تصور نماید كه باورش معلَّل به این سلسله است. از این‌رو، بنا به رهیافت‏های برون‏گرا، ممكن است فاعل شناسا فاقد دلایلِ آگاهانه برای شناخت خود باشد.

این نكته نیز در مورد رهیافت‏های برون‏گرا قابل ذكر است كه در این رهیافت‏ها شناخت فرآیندی مادّی و محصول فعالیت حیاتی ارگانیسم مغز است، این بدان معنی است كه تصویر شناخت در این رهیافت‏ها با تصویر سنتی شناخت متعارض است.(17) مثلاً در نظر دكارت، شناخت به معنی دقیق از آنِ نفس مجرد است (و نه یك ارگانیسم) و به علاوه برای تحصیل آن باید روش درست به كار برد. به نظر برون‏گرایان نه فقط شناخت از آنِ ارگانیسم است (و نه نفس مجرد) بلكه برای داشتن آن نیز به روش (و حتی به اراده) نیازی نیست؛ زیرا شناخت نتیجة طبیعی كنش‏های فاعل شناسا با جهان اطراف او است و لذا همچون سایر امور طبیعی و به همان شیوه قابل تبیین است.

ملاحظه نهایی: همه رهیافت‏هایی كه كوشیده‏اند شناخت را تحلیل كنند، اشكال گتیه را وارد دانسته‏اند و درصدد اند با تقریری مجدد از «توجیه» شرایطی را فراهم آورند تا باور صادق، شناخت شود. از این لحاظ، می‏توان رهیافت‏های مذكور را نظریه‏هایی در باب توجیه دانست كه از پیامدهای آن‌ها تعیین قلمرو شناخت است.

 

پی نوشت‏ها:

1. نگا: افلاطون، تئتتوس، c201 ـ d210.

2. E.L. Gettier

3. E.L. Gettier, Is Justified True Belief Knowledge?; Analysis, Vol. 23 (Blackwell, 1963), PP. 121-3.

این مقاله در كتاب زیر نیز چاپ شده است:

A.P. Griffiths (ed.), Knowgledge and Belief (Oxford 1967)

مقاله گتیه به فارسی هم ترجمه شده است:

ادموند گتیه، «آیا معرفت، باور صادق موجَّه است؟» ترجمه شاپور اعتماد، ارغنون 7 و 8 (1374) صص 321ـ325.

4. گتیه، «آیا معرفت، باور صادق موجّه است؟»، ارغنون 7 و 8، ص 322، گتیه به دو صورت‌بندی دیگر از ایر و چیزلم نیز اشاره كرده و آن دو را با مختصر تغییری به همین صورت‌بندی ارجاع می‏دهد.

5. همان، ص 323.

6. Counter-examples

7. همان.

8. نگا: Conclvsive Resaons

F. Dretsker, Conclusive Reasons; Australasion Journal of Philosophy, Vol. 49, (1971), PP. 1-22.

9. نگا: Defeasibility

K.Lehrer and T. Paxson, Knowledge: undefeated Justified Trve Belief', Journal of Phelossphy, vol. 66 (1969) PP. 225-37.

10. نگا: A.I.Goldman

A.I. Goldman: A cavsal Theory of Knowing' Journal of Philosophy Vol. 64, (1967), PP. 355-72.

11. Reliability

12. نگا:

D.M.Armstrong, Belief, Truth and Knowledg, (Cambridge 1974)

13. R. Nozick

14. نگا:

R.Nozick Philosophical explanations (Oxford 1981)

15. نگا:

R.Shope cognitive abilities, conditionals and Knowledge Journal of Philosophy, Vol. 81 (1984) PP. 29-48.

16. The Externalist Analyses.

17. برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به:

G. Pappas and M.S wain (eds) essays on Knowledge and Justification' (New York 1978)

J. Dancy' Introduction of Contemporary Epistemology (Oxford 1996)

ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین

محمدرضا همتی‌مقدم

 

یکی از نوابغ فلسفه كه به حق می‌توان او را فیلسوفی مؤلف در قرن بیستم نامید «لودویگ ویتگنشتاین» است. نابغه‌ای كه در مدت زندگانی‌اش دو دورۀ فلسفی متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانی و تحلیلی تأثیرات عمیقی در میان فیلسوفان هم‌عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ویتگنشتاین در ۱۸۸۹ در وین چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۰۸ به انگلستان رفت تا دانشجوی بخش مهندسی دانشگاه منچستر شود. در آن‌جا به تحقیق در علوم هوانوردی پرداخت اما مطالعه ریاضی لازم برای آن تحقیق باعث شد به مبانی ریاضیات علاقه‌مند شود. در سال ۱۹۱۱ به كمبریج آمد تا زیر نظر «راسل» مبانی ریاضیات بیاموزد و همان‌جا تحت تأثیر او به فلسفه روی آورد. اولین مقالۀ فلسفی او را كه راسل خواند شكی برایش نماند كه با نابغه‌ای روبه‌رو است.

ویتگنشتاین در طول زندگی‌اش فقط یك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقی‌ـ‌فلسفی» بود. او این كتاب را پس از چند سال یادداشت‌برداری در آگوست ۱۹۱۸ یعنی هنگامی كه در ارتش اتریش خدمت می‌كرد به پایان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نیروهای ایتالیایی درآمد دست‌نویس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آن‌جا برای راسل فرستاد. متن آلمانی كتاب او در سال ۱۹۲۱ و ترجمه انگلیسی آن كه به پیشنهاد «مور» نام لاتینی بر آن نهادند در سال ۱۹۲۲ به چاپ رسید. او معتقد بود كه این كتاب راهِ‌حلی پایانی برای مسائل فلسفی است بدین لحاظ بعد از انتشارش به مدت هشت سال از فعالیت‌های آكادمیك كناره گرفت و مابین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ در روستاهای  دوردست اتریش به تدریس در دبستان پرداخت. در سال ۱۹۲۹ او تصمیم گرفت به «كمبریج» بازگردد و مصمم شد تقاضای دكترا از كمبریج كند و رساله منطقی‌ـ‌فلسفی را كه شهرت جهانی پیدا كرده بود به عنوان تزش معرفی كرد. راسل و مور از او امتحان شفاهی گرفتند و مور چنین گزارش داد: «نظر شخصی من این است كه تز آقای ویتگنشتاین اثری نبوغ‌آمیز است و هر چه كه باشد یقیناًَ مطابق سطح لازم برای دكترای فلسفه كمبریج است.»

از همان سال ۱۹۲۹ او شروع به رد نتایج كتاب «رساله» كرد و بیش از ۲۵ سال بر سر كتاب دومش كاركرد و نهایتاً موضع جدیدی را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش‌های فلسفی» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس یافت. اثری كه به تصدیق بسیاری از صاحب‌نظران یكی از مهمترین و تأثیرگذارترین آثار فلسفی قرن بیستم است. بدین ترتیب باید گفت ویتگنشتاین یگانه فیلسوفی است كه دو بار در اندیشه فلسفی انقلاب به پا كرده است. او در «رساله» (ویتگنشتاین متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضیح منطقی اندیشه است و در پژوهش‌های فلسفی (ویتگنشتاین متأخر) بر این باور بود که فلسفه نبردی بر علیه سرگردانی هوشمند ما به وسیله زبان است.


الف‌ـ ویتگنشتاین متقدم

آموزه‌های ویتگنشتاین در «رساله منطقی‌ـ‌فلسفی» پژواكی از نظریه «اتمیسم منطقی» راسل است كه پوزیتیویست‌های منطقی و دیگر پیروان تحلیل زبانی در این دوره را تحت تأثیر قرار دارد.

قصد راسل از گزینشِ «منطقی» تحكیمِ این موضع بود كه از طریق تحلیل می‌توان حقایقی بنیادی درباره چگونگی كاركرد هر زبانی را كشف كرد و این كشف هم به نوبه خود ساختار بنیادی آن‌چه را كه زبان به قصد توصیفش به كار می‌رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمۀ اتمیسم این بود كه ماهیت ذره‌ای نتایج را برجسته سازد. ویتگنشتاین در «رساله» هدف خود را قرار دادنِ حدی برای ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفی از طریق فهم صحیح زبان معرفی می‌كند. غرض او از مسائل فلسفی، مسائلی نظیر رابطۀ میان زبان و واقعیت، ماهیت منطق، مفهوم عدد، علیت و استقرا و پرسش‌های مربوط به امور اخلاقی، دین و زندگی بود. از دیدگاه ویتگنشتاین متقدم آن‌چه قابل بیان كردن است معادل آن چیزی است كه اندیشیدن درباره آن امكان‌پذیر است در نتیجه با درك منطقِ زبان امكان حل مسائلی كه ناشی از عدم فهم صحیح زبان است فراهم می‌آید. آموزه‌های رساله را می‌توان در پنج اصل صورت‌بندی كرد:

1ـ زبان از قضایای پیچیده‌ای تشكیل شده است كه می‌تواند از طریق تحلیل به قضایای كمترپیچیده تجزیه شود تا در نهایت به قضایای بنیادی یا ساده برسیم. در واقع زبان باید در پی تحلیل به عناصری نهایی تجزیه شود كه دیگر به اجزای سازندۀ كوچك‌تری تجزیه‌پذیر نیستند. در این حالت زبان مشتمل بر قضایای بنیادی است كه تصویر واقعیت اند و ادات منطقی آن‌ها را به هم وصل می‌كند تا قضایای مركب را پدید آورند. در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «یك قضیه بنیادی شامل نام‌ها است، این قضیه شبكه‌ای یا رشته‌ای از نام‌ها است» و در توضیح اسم در بند ۲۰۳/۳ می‌نویسد: «یك نام یعنی شیء، شیء معنی آن است». بنابراین قضایای بنیادی، تركیبی از زنجیره‌هایی از نام‌ها هستند كه به مفهومی دقیقاً منطقی درك می‌شوند و تمام قضایای معنی‌دار دیگر با این قضایای بنیادی ساخته می‌شوند. قضایای بنیادی به لحاظ تشبیه با شیمی، قضایای اتمی هستند و قضایای مركب، قضایای مولكولی.

2ـ متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعیات پیچیده‌ای تشكیل یافته است كه می‌توان از طریق تحلیل در نهایت به واقعیات اتمی ساده آن برسیم كه جهان كلیتی از این واقعیات ساده است. وقتی زبان باید در پی تحلیل به عناصر نهایی تجزیه شود كه به اجزای سازندۀ كوچك‌تر قابل تجزیه نیست، چون زبان بازنمایی واقعیت است پس جهان هم باید متشكل از اموری واقعی باشد كه به تمامی بسیط اند. در سطح زبانی قضایای اتمی ساده‌ترین احكامی هستند كه می‌توان درباره جهان صادر كرد و واقعیت‌های اتمی مركب از اشیای ساده اند (همانند قضیه بنیادی كه مركب از اسم‌ها است و اسم یعنی شیء) كه می‌توانند به مفهوم دقیقاً منطقی درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل یك و دو است.

3ـ ماهیت زبان نیازمند قضایای بنیادی است و قضایای بنیادی یا اتمی به لحاظ منطقی واقعیات اتمی را تصویر می‌كند. این نظریه كه به «نظریه تصویری معنا» شناخته می‌شود، جان كتاب رساله منطقی‌ـ‌فلسفی است. بر طبق این نظریه، زبان تصویر واقعیت است و واقعیات در زبان منعكس می‌شوند. به عبارت دیگر ساختار زبان ساختار جهان را بازمی‌تاباند. ویتگنشتاین در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشیایی بسیط، مجزا و بدون تغییر می‌داند كه تنها روابط میان آن‌ها دستخوش تغییر می‌شود و وضع و حالت‌های تازه‌ای پدید می‌آید. این وضع و حال‌ها (States Of Affairs) زمینه‌ساز ایجاد امور واقع می‌شوند كه جهان از آن‌ها به وجود می‌آید. از دیدگاه او میان جهان و زبان تناظری یك به یك حاكم است یعنی اتم‌ها یا اشیای بسیط سازنده عالم، به وسیله نام‌ها و اسم‌ها در زبان بیان می‌شوند و وضع و حال‌ها در قالب قضایای بنیادی یا اتمی؛ توصیف امور واقع نیز به وسیله قضایای مركب صورت می‌گیرد كه از به‌هم‌پیوستن قضایای بنیادی پدید می‌آیند. در نتیجه از دیدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال‌های موجود. پس می‌توان دیدگاه ویتگنشتاین متقدم را این‌گونه نشان داد كه امور واقع همان قضایای مركب، وضع و حال‌ها قضایای بنیادی و اشیای بسیط همان اسم‌ها هستند.

4ـ بر طبق نظریه تصویری معنا تنها قضایایی كه واقعیات را تصویر می‌كنند یعنی قضایای علمی معنادار هستند.
ویتگنشتاین در بند
۵۳/۶ رساله می‌نویسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنین خواهد بود چیزی نگویی مگر آن‌چه كه بشود گفت یعنی قضایای علم طبیعی، یعنی چیزی كه هیچ ربطی به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسی بخواهد چیزی مابعدالطبیعی بگوید برایش اثبات كنی كه نتوانسته به برخی علائم در قضایایش معنی بدهد هرچند كه این كار آن فرد را راضی نخواهد كرد، این روش تنها روش اكیداً درست است.» بنابراین در نزد ویتگنشتاین روش صحیح در فلسفه اثبات این معنی است كه هر قضیۀ متافیزیكی خاص، بی‌معنی است. البته او بعداً نظریۀ معنی‌داری خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشید. البته نظریۀ معنی‌داری او دنبالۀ منطقی همان اصول پیشین است.

5ـ قضایای متافیزیكی، اخلاقی و الاهیاتی اظهاراتی هستند كه به لحاظ تجربی قابل شناخت نیستند؛ چون این قضایا، ارتباطی با آن‌چه كه می‌توان تجربه كرد ندارد. ویتگنشتاین بر این باور بود كه رساله منطقی‌ـ‌فلسفی از طریق آن‌چه كه دربارۀ زبان و جهان بیان كرده است، اخلاق و دین را به‌منزلۀ اموری كه تنها می‌توانند خود را ظاهر سازند و نمایش دهند اما توصیف‌پذیر نیستند، روشن ساخته است. از دیدگاه او اخلاق و الاهیات اموری هستند كه نمی‌توان بیان‌شان كرد. آن‌ها خود را آشكار می‌سازند و در واقع امر رازآمیز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله می‌نویسد: «بنابراین ممكن نیست كه قضایای اخلاقی وجود داشته باشند، قضایا نمی‌توانند چیزی را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ می‌گوید: «آشكار است كه نمی‌توان اخلاقیات را به زبان آورد. اخلاقیات متعالی هستند» همچنین در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضایا و پرسش‌هایی كه در آثار فلسفی دیده می‌شوند، كاذب نیستند، بلكه بی معنی هستند. بنابراین ما به پرسش هایی از این دست نمی توانیم پاسخ دهیم بلكه تنها می توانیم اثبات كنیم كه بی‌معنی هستند و تعجب‌آور نیست كه عمیق‌ترین مسائل فی الواقع اصلاً مسأله نیستند.»


ب‌ـ ویتگنشتاین متأخر

ویتگنشتاین در دوره دوم فلسفی خود بر این باور بود كه برخی از دیدگاه‌های «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جدیدی شد كه در كتاب «پژوهش‌های فلسفی» منعكس شد. او در این كتاب نظریه تصویری معنا را مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد و آرای خود را از بسیاری لحاظ نقطه مقابل نظریه اتمیسم منطقی می‌داند. او توجه خود را به نقشی كه زبان در شكل دادن به شخصیت آدمی و در تعامل میان افراد یك جامعه بازی می‌كند، معطوف داشت. از این جهت كل محتوای «پژوهش‌های فلسفی» بررسی در باب ماهیتِ زبان و جامعه و ارتباطاتِ پیچیده میان آن دو است. آموزه‌های او در «پژوهش‌های فلسفی» را می‌توان بدین صورت خلاصه‌بندی كرد:

۱ـ واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها برای كاركردهای مختلف به كار برده می‌شوند، واژه‌ها یا بیان‌های زبانی نیز برای كاربردهای مختلف به كار گرفته می‌شوند. اگرچه برخی قضایا برای تصویركردنِ واقعیات استفاده می‌شوند اما برخی دیگر چنین نیستند. در نظریه اتمیسم منطقی زبان واجد نوعی ساختار نهفته ضروری و نسبتاً ساده تلقی می‌شد كه وظیفۀ آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ویتگنشتاین در حقیقت این فرضیه را مورد حمله قرار می‌دهد. او در پژوهش‌های فلسفی بر این اعتقاد است كه زبان همانند ابزار یا آلتی است كه می‌تواند برای مقاصد بی‌شماری استفاده شود. در نتیجه هر تلاشی برای تعیین چگونگی كاركرد زبان به كمك تنظیم تعداد اندكی از قواعد، به مانند آن است كه بگوییم ابزاری نظیر پیچ‌گوشتی فقط برای بازكردن و بستنِ پیچ كاربرد دارد و از یاد ببریم كه پیچ‌گوشتی به خوبی می‌تواند در بازكردنِ درِ قوطی‌ها یا چفت‌كردنِ پنجره‌ها هم به كار می‌رود.

او در دوره متقدمش بر این باور بود كه زبان باید ساختاری انعطاف‌ناپذیر داشته باشد و بدون قواعد هیچ زبانی ممكن نیست. اما در دوره متأخر این عقیده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امری بی‌جان است. به مانند كسی كه خط‌كشی در دستش است و كاربرد آن را نیاموخته باشد. قواعد نمی‌توانند كسی را مجبور كنند و حتی نمی‌توانند او را هدایت كنند مگر آن‌كه فرد بداند كه چگونه آن‌ها را به كار برد. شناخت این انعطاف‌پذیری زبان ویتگنشتاین را به اصل دوم می‌رساند.

2ـ افراد درگیرِ بازی‌های زبانی مختلفی هستند. مثلاً دانشمندان درگیر بازی زبانی متفاوتی نسبت به الاهیون هستند و معنای قضیه باید در زمینه آن فهمیده شود؛ یعنی برحسب قواعد بازی‌ای كه قضیه جزیی از آن است. منظور از بازی زبانی نوعی فعالیتِ اجتماعی قاعده‌مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسی دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش‌های فلسفی» می‌نویسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالی را كه در آن بافته شده است، بازی زبانی می‌نامم». و در بند ۲۳ می‌گوید: «منظور او از بازی زبانی در این‌جا، برجسته‌ساختنِ این واقعیت است كه سخن‌گفتن به زبان بخشی از یك فعالیت یا بخشی از یك صورت زندگی است». ویتگنشتاین با مثال مشهورش دربارۀ استاد و وردست در ساختمان‌سازی، مفهومِ بازی زبانی را توضیح می‌دهد. استاد مثلاً فریاد می‌زند «نیمه» و وردست باید یك «نیمه» بیاورد. سخن ویتگنشتاین این است كه معنی كلمه «نیمه» را كاربردش در فعالیتی كه استاد و وردست انجام می‌دهند تعیین می‌كند. به عبارت دیگر آدمی زبان را در درون یك جامعه و در جریان آن‌چه ویتگنشتاین از آن به عنوان «شكل زندگی» یاد می‌كند فرامی‌گیرد. معانی واژه‌ها كاربردِ آن‌ها در حوزۀ عملِ اجتماعی است، مفاهیم نیز كه به وسیله واژه‌ها بیان می‌شوند در چارچوب «بازی‌های زبانی» و ظرف تعامل اجتماعی معنا و محتوای خاص خود را می‌یابند.

۳ـ زبان شخصی و خصوصی امكان‌پذیر نیست و در این خصوص تجارب شخصی به همان اندازۀ تجارب بیرونی بی‌فایده اند. ویتگنشتاین از مفهوم درد به عنوان مثال خوبی از تجربه درونی برای ابطال زبان خصوصی استفاده می‌كند. او از طریق بررسی كاربرد زبانی درد نشان می‌دهد این واژه معنای خود را نه از طریق رجوع به درون بلكه با توجه به محیط پیرامون پیدا می‌كند. از دیدگاه او تجربه‌های شخصی نمی‌توانند منشأ تولید مفاهیم عمومی و ایجاد زبان مشترك برای تفهیم و تفاهم میان آدمیان باشند. ویتگنشتاین بر این باور است كه از طریق اشاره‌ای نمی‌توان زبان را فراگرفت و اگر كسی بخواهد بدین طریق زبان بیاموزد باید از قبل بر بخشی از زبان، یعنی بازی زبانی اشاره‌كردن، احاطه داشته باشد. او تعریف از طریق اشاره را هم در مورد امور بیرونی و هم در مورد امور درونی مانند درد صحیح نمی‌داند و منكر این بود كه افراد به حالت درونی و شخصی خود دسترسی مستقیم دارند. مثلاً اگر كسی بگوید می‌دانم درد دارم بی‌معنی است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش‌های فلسفی). او همچنین تأكید دارد كه اجزای تشكیل‌دهندۀ اندیشه تنها در زمینۀ شكل زندگی ما به دست می‌آیند و فهم می‌شوند. فراگیری مفاهیم از طریق یادگیری زبان در درون یك جامعۀ معین امكان‌پذیر است. از دیدگاه او قواعد به وسیله جمع و بر اساس توافق كسانی كه در یك شكل زندگی با یكدیگر مشترك اند ساخته می‌شود و به صورت خصوصی نمی‌توان از یك قاعده پیروی كرد. به طوری كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش‌های فلسفی می‌نویسد: «شما مفهوم درد را وقتی یاد گرفتید كه زبان را یاد گرفتید».

۴ـ رسالت فلسفه تبیین امور نیست، بلكه روشنگری و توصیف آن‌ها است. در واقع فلسفه هدفش یافتنِ دیدی روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بیشتر. در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش‌ها می‌نویسد: «فلسفه فقط همه چیز را پیش روی ما قرار می‌دهد و نه چیزی را توضیح می‌دهد و نه چیزی را استنتاج می‌كند چون همه چیز آشكارا در معرض دید است چیزی برای توضیح نمی‌ماند». به اعتقاد او فلسفه یكی از شاخه‌های درونی مقولۀ شناخت انسانی نیست و قضایای تبیینی و توضیحی جایی در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ می‌گوید: «پرداخت یك فیلسوف به یك مسأله همانند مداوای یك بیماری است». او وظیفۀ فیلسوف را در پژوهش‌های فلسفی‌اش این می‌داند كه ببیند مردم چگونه در كاربردهای متعارف از زبان كمك می‌گیرند. در بند ۱۲۷ كتاب می‌نویسد: «كار فیلسوف عبارت است از گردآوردنِ یادآوری ها برای یك مقصود خاص». ویتگنشتاین از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش‌های فلسفی این معنای جدید از فلسفه را بسط می‌دهد.

ویتگنشتاین با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفی ایجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت‌های گوناگون است. این نابغه بزرگ فلسفه در سال ۱۹۵۶ در كمبریج چشم از جهان فروبست.

(روزنامه شرق)

ژیژک: مقاومت، تسلیم است

مقاومت، تسلیم است

اسلاوی ژیژک، ترجمه‌ی پرویز صداقت

 

اشاره: مقاله‌ی حاضر را اسلاوی ژیژک در نقد کتاب سیمون کریچلی با عنوان «درخواست نامتناهی» نوشته است. (1) کریچلی، در این کتاب به اخلاق پدیدارشناختی، نظریه‌ی سیاسی و تحلیل سیاسی می‌پردازد. وی از آنارشیسم متعهد سیاسی دفاع می‌کند و تنها راه مبارزه را سیاستِ «مقاومت» در برابر نظم جهانی می‌داند.(2) در مقابل، اسلاوی ژیژک، یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان جهان امروز که تری ایگلتون وی را درخشان‌ترین نظریه‌پرداز اخیر می‌داند، به طور مشخص نظرگاه کریچلی در مورد راه‌های مبارزه با نظم موجود را مورد انتقاد قرار می‌دهد. گفتنی است سیمون کریچلی (متولد 1960) فیلسوف انگلیسی است که اکنون در امریکا به تدریس فلسفه مشغول است.

 

یکی از روشن‌ترین درس‌های چند دهه‌ی اخیر آن است که سرمایه‌داری نابودناشدنی است. مارکس آن را با انگل مقایسه کرده بود، و اکنون به نظر می‌رسد که یکی از مهم‌ترین نکته‌های این قیاس آن است که انگل‌ها همواره بعد از آن‌که در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتند بار دیگر رشد می‌کنند. حتی کوشش مائو در انقلاب فرهنگی برای از میان برداشتن راه‌های سرمایه‌داری به بازگشت پیروزمندانه‌ی آن منتهی شد.

چپِ امروز به شیوه‌های بسیار متنوعی در برابر هژمونی سرمایه‌داری جهانی و مکمل سیاسی‌اش، یعنی لیبرال دمکراسی، واکنش نشان می‌دهد. برای مثال شاید این هژمونی را بپذیرد ولی همچنان برای اصلاح قوانین آن مبارزه کند (این سوسیال‌ـ‌دمکراسی راه سوم است.) یا این که می‌پذیرد این هژمونی دایمی است، اما به رغم این‌ها از «رخنه‌ها»ی موجود در آن دست به مقاومت می‌زند. یا آن‌که بی‌ثمربودن تمامی مبارزات را می‌پذیرد؛ زیرا این هژمونی چنان فراگیر است که واقعاً هیچ کاری نمی‌توان انجام داد جز آن‌که در انتظار طغیان «خشم الاهی» بود ـ روایتی انقلایی از گفته‌ی هایدگر که «تنها خدا می‌تواند ما را نجات دهد.» یا آن که بی‌ثمربودن موقتی مبارزه را می‌پذیرد. این استدلال ادامه می‌دهد که با پیروزی امروز سرمایه‌داری جهانی مقاومت حقیقی امکان‌پذیر نیست؛ از این رو ما همگی تنها می‌توانیم تا هنگامی که روح انقلابی طبقه‌ی کارگر جهانی تجدید حیات یافت، از آن‌چه از دولت رفاه باقی مانده دفاع کنیم و با خواسته‌هایی که می‌دانیم نمی‌توانند برآورده سازند رویاروی آنانی بایستیم که در قدرت‌اند، و در غیر این صورت به مطالعات فرهنگی روی آوریم و از آن‌جا می‌توانیم به آرامی کار نقد را ادامه دهید. یا بر این واقعیت تأکید می‌شود که مسأله بنیادی‌تر از این‌ها است و سرمایه‌داری جهانی در نهایت حاصل اصول پایه‌ای فن‌آوری یا «خرد ابزاری» است. یا می‌گوید که نه با حمله‌ی مستقیم به سرمایه‌داری جهانی و قدرت دولتی، که با تمرکز دیگرباره‌‌ی میدان مبارزه در روش‌های روزانه است که می‌توان «دنیایی نو ساخت»؛ در این روش بنیادهای قدرت سرمایه و دولت به‌تدریج تحلیل می‌رود و در نقطه‌ای دولت مضمحل خواهد شد (نمونه‌‌اش رویکرد جنبش زاپاتیستا است.) یا آن‌که راه «پسامدرن» را در پیش می‌گیرد و به جای تأکید بر مبارزه‌ی ضدسرمایه‌داری، با تأکید بر اهمیت بازسازی گفتمانی، بر اشکال چندگانه‌ی مبارزات سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک بر سر هژمونی، پای می‌فشارد. یا بر این گمان است که می‌توان در سطح پسامدرن این ژست کلاسیک مارکسیستی را در مورد فعلیت یافتن «نفی قطعی» سرمایه‌داری تکرار کرد: با اعتلای کنونی «کار شناختی»(3) تناقض بین تولید اجتماعی و مناسبات سرمایه‌داری قطعیتی بیش از هر زمان دیگر یافته است و برای نخستین بار «دمکراسی مطلق» را امکان‌پذیر ساخته است (این موضع هارت و نگری است.

ارائه‌ی این موضع‌گیری‌ها در این جا به نحوی نبوده که از سیاست چپ رادیکال «حقیقی» اجتناب شود ـ آن‌چه آن‌ها می‌کوشند بر آن فائق شوند در واقع نبودِ چنین موضعی است. با این حال، شکست چپ همه‌ی داستان این 30 سال اخیر نیست. از راهبری کمونیست‌ها بر احتمالاً مهم‌ترین توسعه‌ی‌ سرمایه‌داری در طول تاریخ و از رشد سوسیال‌دمکراسی راه سوم در اروپای غربی، درسی دیگر و به همان اندازه شگفت‌انگیز را می‌توان آموخت. این درس به کوتاهی این است: ما بهتر می‌توانیم این کار را انجام دهیم. در انگلستان، انقلاب تاچر در زمان خود بی‌نظم و خودبه‌خودی بود که ویژگی‌اش احتمالات پیش‌بینی ناشده بود. این تونی بلر بود که توانست آن را نهادین سازد، یا به زبان هگلی (آن‌چه را که نخست به عنوان) یک احتمال، یک تصادف تاریخی، ظاهر شده بود به یک ضرورت بدل سازد. تاچر یک تاچری نبود، او صرفاً خودش بود؛ این بلر بود (که بیش از میجر) واقعاً به تاچریسم فرم بخشید. واکنش برخی منتقدان در چپ پسامدرن در برابر این وضعیت دشوار، درخواست یک سیاست جدید مقاومت است. آنان که همچنان بر مقابله با قدرت دولتی، بگذریم از تصرف آن، پا می‌فشارند مسئول گیرکردن در «پارادایمی کهنه» هستند: منتقدان آن‌ها می‌گویند که وظیفه‌ی امروز مقاومت در برابر قدرت دولتی با خروج از قلمرو آن و خلق فضاهای جدید خارج از کنترل دولت است. این البته آن سوی سکه‌ی پذیرش پیروزی سرمایه‌داری است. سیاست مقاومت چیزی نیست مگر تکمله‌ی اخلاق‌گرا برای یک چپ راه سومی.

کتاب اخیر سیمون کریچلی یا عنوان درخواست نامتناهی تجسمِ کم‌وبیش تمام‌عیار این موضع است. در نزد کریچلی دولت لیبرال‌دمکراتیک  ماندگار است. کوشش برای حذف دولت متأسفانه شکست خورده است؛ در نتیجه سیاست جدید باید در فاصله‌گرفتن از آن جای بگیرد: جنبش‌های ضد جنگ، سازمان‌های محیط‌زیست‌، گروه‌های معترض به سرکوب‌های نژادی و جنسیتی و دیگر اشکال خودسازمان‌دهی محلی.

این باید سیاست مقاومت در برابر دولت، سیاست بمباران دولت با درخواست‌هایی ناممکن، و محکوم‌کردن تنگناهای سازوکارهای دولتی باشد. محور اصلی استدلال طرفداران سیاست مقاومت با فاصله‌گرفتن از دولت، ساحت اخلاقی «درخواست نامتناهی» برای عدالت است: هیچ دولتی نمی‌تواند این درخواست را برآورده سازد؛ زیرا هدف غایی آن «سیاستی واقع‌گرا» برای تضمین بازتولید خودش (رشد اقتصادی‌اش، اعتماد عمومی و جز آن) است. البته کریچلی می‌نویسد، تاریخ را طبق معمول مردم مسلح رقم می‌زنند و نمی‌توان انتظار داشت که با تمسخر و ابزار گردگیری آن‌ها را شکست داد. با این حال، چنان که تاریخ نیهیلیسم فعال فراچپ به‌روشنی نشان می‌دهد، لحظه‌ی مسلح‌شدن لحظه‌ی شکست است. مقاومت سیاسی آنارشیستی نباید در پی شبیه‌سازی و بازسازی حاکمیت کهنه‌ی قهرآمیزی باشد که در تقابل با آن است. پس مثلاً دمکرات‌های امریکایی چه کار می‌توانند بکنند؟ رقابت بر سر قدرت دولتی را متوقف کنید و به شکاف‌های دولت پناه برید. قدرت دولتی را به جمهوری‌خواهان واگذارید و کارزار مقاومت آنارشیستی در برابر آن را آغاز کنید. و اگر کریچلی با حریفی همچون هیتلر مواجه شود چه کار می‌کند؟ آیا قطعاً باید در چنین حالتی «به شبیه‌سازی و بازسازی حاکمیت کهنه‌ی قهرآمیز» که با آن مخالف است روی آورد؟ آیا چپ نباید بین شرایطی که در آن در مواجهه با دولت به قهر متوسل می‌شود و شرایطی که همه‌ی آن‌چه می‌تواند و باید انجام دهد «تمسخر و ابزار گردگیری» است تمایزی قائل شود؟ موضع مبهم کریچلی از نتیجه‌ای غریب حکایت دارد: اگر دولت ماندگار است، اگر از میان برداشتن این دولت (یا سرمایه‌داری) محال است، چرا از آن دوری کنیم؟ چرا نباید با دولت و درون دولت عمل کنیم؟ چرا نباید این پیش‌فرض بنیادی راه سوم را بپذیریم؟ چرا خود را به سیاستی محدود سازیم که کریچلی بر آن تأکید می‌کند: «به زیر سؤال کشیدن دولت و پاسخ خواستن از نظم مستقر نه برای آن‌که  دولت را از میان برداریم یا آن‌که در مفهوم اتوپیایی آن را مطلوب سازیم، بلکه برای آن‌که آن را بهتر سازیم یا آن‌که پیامدهای شرورانه‌اش را تخفیف دهیم»؟
این کلمات صرفاً نشان می‌دهد که دولت لیبرال‌دمکراتیک امروز و رؤیای سیاست آنارشیستی «درخواست‌های نامتناهی» در رابطه‌ی زندگی انگلی متقابل با یکدیگر وجود دارند: کارگزاران آنارشیست عهده‌دار تفکر اخلاقی‌اند، و دولت اداره و تنظیم جامعه را برعهده دارد. کارگزار اخلاقی‌ـ‌سیاسی آنارشیست کریچلی همچون یک اَبَرمن عمل می‌کند، راحت دولت را با درخواست‌هایی بمباران می‌کند؛ و هر چه بیشتر دولت تلاش کند این درخواست‌ها را تأمین کند، احساس گناه آن بیشتر به چشم می‌آید. کارگزاران آنارشیست در انطباق با این منطق اعتراضات‌شان را معطوف به دیکتاتوری‌های آشکار نمی‌سازند بلکه دورویی‌ دمکراسی‌های لیبرال را مورد تعرض قرار می‌دهند که متهم به خیانت به اصول ادعایی‌شان هستند. تظاهرات بزرگ چند سال قبل در لندن و واشنگتن علیه حمله‌ی امریکا به عراق نمونه‌ای گویا از این رابطه‌ی همزیستی غریب قدرت و مقاومت است. پیامد تناقض‌آمیزشان هر دو طرف را ارضا می‌کند. معترضان روح زیبای‌شان را حفظ می‌کنند: آنان تصریح می‌کنند که با سیاست دولت در مورد عراق موافق نیستند. آنان که در قدرت اند بی هیچ اضطرابی آن را می‌پذیرند، حتی از آن سود می‌برند: اعتراضات تحت هیچ عنوان مانع از تصمیم از قبل گرفته شده برای حمله به عراق نمی‌شود، علاوه بر این در خدمت توجیه آن است. بنابراین واکنش عملی جرج بوش به تظاهرات توده‌های معترض به دیدارش از لندن این است که: «می‌بینید این چیزی است که ما برای آن می‌جنگیم کاری که مردم در این‌جا انجام می‌دهند ـ‌اعتراض به سیاست دولت‌شان‌ـ در عراق هم امکان‌پذیر است!

جالب است گفتمانی که هوگو چاوز از 2006 به بعد بدان متوسل شده در تقابل کامل با گفتمانی است که چپ پسامدرن برگزیده است: وی در برابر دولت مقاومت نکرده، آن را تسخیر کرده است (نخست با کودتایی که بدان دست زد و سپس به طور دمکراتیک) وی با استفاده از دستگاه دولتی ونزوئلا بی‌رحمانه اهدافش را پیش می‌برد. علاوه بر این، وی محله‌های شهری را مسلح کرده و آموزش واحدهای نظامی را در آن‌جا سازمان‌دهی می‌کند. و شوک آخر: اکنون که وی تأثیرات اقتصادی «مقاومت» سرمایه (کمبودهای موقتی برخی کالاها در فروشگاه‌های یارانه‌ای دولتی) را در برابر حاکمیتش احساس می‌کند برنامه‌هایی برای ادغام 24 حزب مدافع خود در یک حزب واحد را دنبال می‌کند. حتی برخی متحدان وی در مورد این حرکت تردید دارند: آیا این به زیان جنبش‌های مردمی است که به انقلاب ونزوئلا شور و شوق داده‌اند؟ این گزینه هرچند مخاطره‌آمیز است اما باید به طور کامل از آن حمایت کرد: این کار ساختن کارکرد حزب جدید نه به عنوان یک حزب متعارف سوسیالیست دولتی (یا پرونیست)، که نیروی محرکی است برای به حرکت درآوردن اشکال جدید سیاست (مانند کمیته‌های زاغه‌های محلات فقیرنشین). به کسی مانند چاوز چه باید گفت؟ «نه قدرت دولتی را تسخیر نکن، از آن خارج شو، به دولت و وضع جاری دست‌ نزن»؟ چاوز را اغلب به عنوان یک آدم عامی رد می‌کنند ـ اما خروج از دولت صرفاً او را به نسخه‌ای از فرمانده مارکوس تقلیل می‌دهد که اکنون بسیاری از چپ‌گرایان مکزیکی از او با عنوان «دلقک مارکوس» یاد می‌کنند؟(4) امروز این سرمایه‌داران بزرگ ـ‌بیل گیتس، شرکت‌های آلاینده‌ی محیط زیست، شکارچیان روباه‌اند‌ـ که در برابر دولت «مقاومت» می‌کنند. درسی که در این‌جا می‌آموزیم این است که اقدام حقیقتاً براندازانه پافشاری بر درخواست‌هایی «نامتناهی» نیست که می‌دانیم آنان که در قدرت اند نمی‌توانند برآورده سازند. زیرا آنان می‌دانند که ما از این امر مطلع ایم، این‌گونه «درخواست‌های نامتناهی‌» هیچ مسأله‌ای برای آنان که در قدرت‌اند پدید نمی‌آورد: «شگفت‌انگیز است که با درخواست‌های انتقادی‌تان، به ما یادآوری می‌کنند که همه مایلیم در چه گونه جهانی زندگی کنیم.» متأسفانه ما در جهانی واقعی زندگی می‌کنیم که در آن‌جا باید آن‌چه را امکان‌پذیر است انجام دهید. کاری که باید انجام داد برعکس آن است که آنان را که در قدرت هستند با روش‌هایی که به لحاظ راهبردی به‌دقت انتخاب شده‌اند، با تقاضاهایی متناهی مواجه سازیم که آن‌ها نتوانند با همان عذر و بهانه‌های همیشگی از زیر انجام آن شانه خالی کنند.

 

پی‌نویس‌ها:
1. مقاله‌ی بالا ترجمه‌ای است از:

Slavoj Žižek, Resistance Is Surrender, London Review of books, 15 November 2007.
2. Infinitely Demanding. Ethics of Commitment, Politics of Resistance, Verso 2007.
3. Cognitive work

4. در این‌جا ژیژک ترکیب Subcomediante Marcos را در برابر Subcomandante Marcos قرار می‌دهد.

وبلاگ پرویز صداقت: rouzegarema.blogfa.com