هورکهايمر و آدورنو: صنعت فرهنگسازی (روشنگری بهمثابۀ فریب تودهای)
صنعت فرهنگسازی (روشنگری بهمثابۀ فریب تودهای)
نوشته ماكس هوركهایمر و تئودور آدورنو؛ ترجمه: مراد فرهادپور
بطلان این نظریه جامعهشناختی كه از دست دادن پشتوانۀ نهاد عینی دین، و اضمحلال آخرین بقایای دوران ماقبل سرمایهداری، به همراه تفكیك یا تخصصیشدنِ تكنولوژیك و اجتماعی، نهایتا منجر به بروز آشوب فرهنگی شده است، همهروزه اثبات میشود؛ زیرا اینك فرهنگ بر همه چیز نقشی یا مهری یكسان میزند. فیلمهای سینمایی، رادیو و مجلات جملگی نظامی را شكل میبخشند كه در كل و در همه اجزای خویش یكدست و یكنواخت است.حتی فعالیتهای زیباشناختی جناحهای سیاسی مخالف به لحاظ شور و شوقشان در اطاعت از ضربآهنگ این نظام آهنین با هم فرقی ندارند. ساختمانهای پرزرق و برق مربوط به مدیریت صنایع و محوطه نمایشگاهها در كشورهای اقتدارگرا دقیقاً به همان شكل و شمایلی هستند كه در هر جای دیگر. برجهای عظیم و تابناكی كه در همه جا از زمین سبز میشوند علائم بیرونی برنامهریزی حسابشدۀ شركتهای بینالمللیاند، همان غایتی كه نظام دلالمسلكی افسارگسیخته از قبل به سویش میتاخت (نظامی كه بناهای یادبودش عبارتاند از تودۀ انبوه خانههای دلگیر و ساختمانها و دفاتر تجاری در شهرهای خشك و بیروح.) حتی هماینك نیز خانههای قدیمیتری كه درست در خارج منطقه سیمانی مركز شهر قرار دارند شبیه حلبیآبادها به نظر میرسند، و ویلاهای یكطبقه (bungalow) و نوساز مناطق بیرون شهر به لحاظ ستایش از پیشرفتهای فنی و این دستورالعمل یا خصلت ذاتی تعبیهشده در آنها كه پس از چندی باید همچون قوطیهای كنسرو خالی به دور انداخته شوند با بناها و سازههای مقوایی نمایشگاههای جهانی هیچ فرقی ندارند. با این حال طرحهای خانهسازی شهری كه به منظور تداوم [حیات] فرد بهمنزله واحدی فرضا مستقل در مسكنی كوچك و بهداشتی طراحی شدهاند، در واقع او را بیش از پیش مطیع و خادم خصم خویش میكنند، یعنی مطیع قدرت مطلق نظام سرمایهداری. از آنجا كه ساكنان [این خانهها]، در مقام مولدان و مصرفكنندگان، در جستوجوی كار و لذت به سوی مركز [شهر] كشیده میشوند، همه واحدهای زنده در هيأت مجموعههای به خوبی سازمانیافته تبلور مییابند. وحدت بارز جهان صغیر و جهان كبیر، آدمیان را با الگویی از فرهنگ خودشان روبهرو میكند: اینهمانی كاذب امر كلی و امر خاص. تحت نظام انحصاری همه اجزای فرهنگ تودهای یكساناند، و خطوط مربوط به چارچوب مصنوعی این فرهنگ رفتهرفته نمایان میشوند. آنانی كه بر قله قدرت نشستهاند دیگر حتی علاقهای به پنهانكردنِ نظام انحصاری ندارند: همچنانكه خشونت این نظام آشكارتر میشود، قدرتش نیز فزونی میگیرد. سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنریبودن تظاهر كنند. این حقیقت كه آنها فقط نوعی كسبوكار اند به ایدئولوژی رایج بدل میشود تا مزخرفاتی را كه سینما و رادیو عامداً تولید میكنند، توجیه كند. این رسانهها خود را صنعت مینامند؛ و زمانی كه رقم درآمدهای مدیران آنها منتشر میشود، هر شك و تردیدی در مورد سودمندی اجتماعی محصولات تمامشده برطرف میگردد.
طرفهایی كه نفعی در این قضیه دارند صنعت فرهنگسازی را به صورتی تكنولوژیك توضیح میدهند. چنین گفته میشود كه چون میلیونها نفر در این صنعت مشاركت دارند، وجود برخی فرآیندهای بازتولید امری ضروری است، فرآیندهایی كه به ناگزیر متمضن آناند كه در مواردی بیشمار نیازهایی یكسان توسط اجناسی یكسان ارضا شوند. سپس این نكته مطرح میشود كه تقابل تكنیكی میان شمار معدود مراكز تولید و شمار زیاد كانونهای وسیعا پراكنده مصرف مستلزم سازماندهی و برنامهریزی از سوی مدیریت است. به علاوه، چنین ادعا میشود كه معیارهای [تولید برنامهها] در وهله نخست بر نیازهای خود مصرفكنندگان مبتنی بودند، و به همین دلیل نیز با مقاومتی چنین ناچیز پذیرفته شدند. حاصل كار همان حلقه مغزشویی و نیازهای از پیش ایجادشده است كه در متن آن وحدت سیستم هر روز قویتر و مستحكمتر میشود. و البته از این واقعیت نیز هیچ ذكری به میان نمیآید كه پایه و اساس قدرت و سلطه تكنولوژی بر جامعه، قدرت همان كسانی است كه تسلط اقتصادیشان بر جامعه از همه بیشتر است. هر نوع توجیه و تبیین تكنولوژیكی در حكم توجیه نفس سلطه است. این [توجیه مبین] همان سرشت قهرآمیز جامعهای است كه از خود بیگانه شده است. ماشینها، بمبها، و فیلمها كل قضیه را سرپا نگه میدارند تا زمانی كه عنصر یكدستكننده نهفته در آنها قدرت و توان خود را در قالب همان خطا و ستمی آشكار سازد كه این عنصر موجب افزایش آن بوده است. این امر تكنولوژی صنعت فرهنگسازی را به صرف حصول استانداردسازی و تولید انبوه بدل كرده است، و هر آن چیزی را كه متضمن بروز تمایزی میان منطق كار و نظام اجتماعی بود، قربانی و فدا كرده است. ولی این امر نتیجه نوعی قانون تحول نهفته در ذات تكنولوژی نیست، بلكه از كاركرد آن در اقتصاد امروز ناشی میشود. آن نیازی كه ممكن است در برابر كنترل و نظارت مركزی مقاومت كند از قبل به واسطه كنترل اعمالشده بر آگاهی فردی، سركوب شده است. گذر از تلفن به رادیو به روشنی نقشها را مشخص و متمایز كرده است. اولی [تلفن] هنوز به فرد مشترك اجازه میداد نقش سوژه را بازی كند، و ماهیتی لیبرال داشت. دومی [رادیو] پدیدهای دمكراتیك است: رادیو همه مشاركان را به شنوندگان بدل میكند و به شیوهای اقتدارگرا آنان را بنده و تابع برنامههایی میسازد كه همگی دقیقا یكساناند و برای همه پخش میشوند. هیچگونه دستگاه یا لوازمی برای پاسخگویی متقابل ابداع نشده است، و شبكههای خصوصی محروم از هرگونه آزادیاند. فعالیت آنها محدود به عرصه فرعی و مشكوك «كار آماتوری» است، و این شبكهها درعینحال باید به سازماندهی از بالا تن سپارند. اما در برنامههایی كه به طور رسمی پخش میشوند هرگونه رد پای خودانگیختگی مردمی به لطف وجود صیادان قریحه، رقابت میان استودیوها و انواع و اقسام برنامههای گزینششده توسط افراد حرفهای، كنترل و جذب میشود. مجریان بااستعداد مدتها پیش از آنكه صنعت فرهنگسازی آنان را به نمایش گذارد به این صنعت تعلق دارند؛ در غیر این صورت برای جا افتادن در آن چنین حریص و مشتاق نمیبودند. نگرش عموم مردم، كه صریحا و عملا هوادار نظام صنعت فرهنگسازی است، خود بخشی از این نظام است، نه عذر موجهی برای آن. اگر یك شاخه از هنر همان فرمولی را دنبال میكند كه شاخهای دیگر با رسانه و محتوایی بس متفاوت؛ اگر دسیسهچینی دراماتیك اپراهای آبكی رادیو چیزی نیست جز دستمایهای سودمند برای نشان دادن شیوه غلبه بر مشكلات تكنیكی در هر دو قطب تجربه موسیقایی - چه جاز واقعی و چه تقلیدی مبتذل از آن؛ یا اگر یك موومان از فلان سمفونی بتهوون به نحوی خام و سردستی برای موسیقی فیلم «تنظیم» میشود، درست همانطور كه رمانی از تولستوی برای نگارش فیلمنامه مخدوش و تحریف میشود: پس این ادعا كه چنین كاری به قصد ارضای آرزوهای خودانگیخته عموم مردم صورت گرفته است، چیزی جز حرف مفت نیست. ما به حقایق نزدیكتر خواهیم بود اگر این پدیدهها را به منزله اجزای ذاتی آن دستگاه فنی و پرسنلی توضیح دهیم كه خود، تا آخرین پیچ و مهرهاش، بخشی از مكانیسم گزینش اقتصادی است. به علاوه، در میان مراجع و مقامات اجرایی این توافق - یا دستكم این عزم راسخ - وجود دارد تا از تولید یا تأييد رسمی هر آن چیزی سر باز زنند كه به هر نحوی با قواعد و نظرات آنان در باب مصرفكنندگان، یا مهمتر از همه با خود آنان، ناسازگار است.
در عصر و زمانه ما گرایش عینی جامعه در هيأت مقاصد ذهنی و پنهان مدیران شركتها تجسد مییابد، مدیرانی كه برجستهترینشان به قدرتمندترین بخشهای صنعت تعلق دارند - فولاد، نفت، الكتریسیته، و صنایع شیمیایی. در قیاس با آنها انحصارات فرهنگی ضعیف و وابستهاند. این انحصارات نمیتوانند دلجویی از صاحبان واقعی قدرت را نادیده انگارند، مگر آنكه بخواهند حوزه فعالیت آنها در جامعه تودهای (حوزهای مختص تولید نوع خاصی از كالا كه به هر شكل هنوز با لیبرالیسم آسانگیر و روشنفكران یهودی پیوندی بیش از حد نزدیك دارد) متحمل مجموعهای از تصفیهها شود. وابستگی قدرتمندترین شبكه خصوصی رادیو - تلویزیونی به صنعتبرق، یا وابستگی صنعت فیلمسازی به بانكها، وجه مشخصه كل این حوزه [فرهنگی] است كه شاخههای منفردش خود به لحاظ اقتصادی مجموعهای در هم تنیدهاند. همه آنها چنان از نزدیك به یكدیگر متصلاند كه حتی نهایت تمركز قوای ذهنی نیز اجازه میدهد تا خطوط تمایز میان شركتها و شاخههای تكنیكی متفاوت نادیده گرفته شود. وحدت خشن و بیرحم مشهود در صنعت فرهنگسازی گواهی است بر آنچه در عرصه سیاست رخ خواهد داد. تفكیكها و تمایزات بارز نظیر تفكیك فیلمها به دو گروه الف و ب، یا تفكیك داستانهای منتشر شده در مجلاتی با نرخهایی متفاوت، بیش از آنكه مبتنی بر موضوع و محتوای اثر باشند، از طبقهبندی، سازماندهی، و نامگذاری بر مصرفكنندگان ناشی میشوند. محصولات نهایی برای همگان تولید میشود تا هیچكس قادر به گریز از آن نباشد؛ تمایزات مورد تأکيد قرار میگیرند و گسترش مییابند. طیف و سلسلهمراتبی از محصولات تولید انبوه با كیفیت متنوع به مردمان خورانده میشود، و بدینترتیب حاكمیت كمّیشدن تمامعیار گسترش مییابد. هر كسی باید (به نحوی ظاهرا خودانگیخته) بر طبق همان سطحی [از ذوق و سلیقه] رفتار كند كه از قبل برای وی تعیین و دستهبندی شده است، و همان مقوله یا دستهای از محصولات تولید انبوه را برگزیند كه برای افرادی از نوع او عرضه شده است. در جداول سازمانهای پژوهشی مصرفكنندگان به هيأت آمار و ارقام ظاهر میشوند، و بر اساس گروههای درآمدی به مناطق قرمز، سبز، و آبی تقسیم میشوند؛ این همان تكنیكی است كه برای هر نوع تبلیغات به كار میرود.
درجه صوری بودن این روش زمانی آشكار میشود كه درمییابیم همه محصولاتی كه به صورت مكانیكی از هم تفكیك شدهاند سر آخر یكسان و همانند از كار درمیآیند. این نكته كه تفاوت میان طیف محصولات كارخانه كرایسلر و فرآوردههای جنرال موتورز اساسا امری موهوم است برای هر كودكی كه به تنوع و گوناگونی اشیاء علاقهای خاص دارد، معلوم و بدیهی است. آن مواردی كه خبرگان فن تحت عنوان نكات مثبت و منفی مورد بحث قرار میدهند، فقط بدین كار میخورند كه نمایش كاذب رقابت و تنوع در گزینش را جاودانه تداوم بخشند. همین امر در مورد محصولات برادران وارنر و متروگولدوینمایر نیز صدق میكند. با این حال تفاوتهای موجود میان مدلهای گرانتر و ارزانتر عرضهشده از سوی یك كارخانه واحد نیز دائما كاهش مییابند: در مورد خودروها اینگونه تفاوتها عبارتاند از تعداد سیلندرها، ظرفیت موتور، و جزئیات مربوط به افزارهای خاص هر شركت؛ و در مورد فیلمها تفاوتهای اصلی عبارتاند از تعداد هنرپیشگان معروف، كاربرد اغراقآمیز تكنولوژی، نیروی كار، ابزار و وسایل، و استفاده از آخرین و جدیدترین فرمولهای روانشناختی. معیار عام حسن و شایستگی میزان «تولیدات چشمگیر» یا میزان سرمایهگذاری نقدی است. در صنعت فرهنگسازی بودجههای مختلف با ارزشهای واقعی یا معنای خود محصولات كوچكترین ارتباطی ندارند. حتی رسانههای تكنیكی نیز به صورتی بیرحمانه به سوی همسانی و یكدستی رانده میشوند. هدف تلویزیون ارائه تركیبی از رادیو و فیلم است، و محدود ماندن این رسانه صرفا از این امر ناشی میشود كه طرفهای ذینفع هنوز در جمع خود به توافق نرسیدهاند، لیكن پیامدهای آن یقینا عظیم و مبشّر این نوید خواهد بود كه تا بدانحد موجب تشدید فقر و بیمایگی وجه زیباشناختی شود كه در اندك زمانی یكسانی تمامی محصولات صنعت فرهنگسازی میتواند حجاب نازك خویش را كنار زده و پیروزمندانه پا به صحنه گذارد، و رؤیای واگنری - Gesamtkunstwerk یا امتزاج همه هنرها در یك اثر هنری - را به مسخره تحقق بخشد. در قیاس با اپرای تریستان، در اینجا اتحاد كلمه، تصویر، و موسیقی بسی كاملتر است؛ زیرا آن عناصر حسی كه جملگی رویه سطحی واقعیت اجتماعی را به نحوی تأييدآمیز منعكس میكنند اصولا در قالب یك فرآیند تكنیكی واحد تجسد مییابند، فرآیندی كه محتوای خاص آن از وحدت این عناصر شكل میگیرد. این فرآیند همه عناصر تولید را در خود ادغام میكند، از رمان گرفته (كه از آغاز با گوشهچشمی به سینما نوشته میشود) تا آخرین و جدیدترین تكنیك صدابرداری. این امر مبین پیروزی سرمایه سودآور است كه در مقام ارباب مطلق، لقب و عنوانش بر دلهای كسانی عمیقا حك شده است كه خلع مالكیت گشتهاند و در صف بیكاران انتظار میكشند؛ این پیروزی محتوای بامعنای هر فیلمی است، صرفنظر از هر داستانی كه گروه تولید برای آن برگزیده باشد.
انسانی كه دارای اوقات فراغت است باید هر آنچه را كه صنعتگران فرهنگی به او عرضه میكنند، بپذیرد. فرمالیسم كانت هنوز متضمن شكلی از دخالت و ادای سهم از سوی فرد بود، فردی كه تصور میرفت میتواند تجارب متنوع حواس را با مفاهیم بنیادین مرتبط سازد؛ لیكن صنعت فرد را از این كاركرد خویش محروم میكند. خدمت اصلی آن به مصرفكننده آن است كه به عوض او تجارب حسی را با مفاهیم تركیب كند. كانت میگفت مكانیسمی سرّی در جان آدمی نهفته است كه شهود مستقیم را به شیوهای تدارك میبیند كه میتوان همه این نوع شهودها را در نظام عقل ناب جای داد. اما امروزه رمز این مكانیسم گشوده شده است و اگرچه همه ظواهر حاكی از آن است كه این مكانیسم توسط همان كسانی برنامهریزی میشود كه دادههای تجربه را عرضه میكنند، یعنی توسط صنعت فرهنگسازی، ولی در واقع این مكانیسم توسط قدرت جامعه بر آنان تحمیل میشود، جامعهای كه بهرغم همه تلاش ما برای عقلانیكردنش غیرعقلانی باقی میماند. این قدرت گریزناپذیر از سوی عوامل یا آژانسهای تجاری پردازش میشود و از همین رو آنان میتوانند این تصور مصنوعی را القاء كنند كه خود بر مسند فرماندهی نشستهاند. برای مصرفكننده چیزی باقی نمانده است تا به طبقهبندی آن بپردازد. تولیدكنندگان این كار را برای او انجام دادهاند. «هنر برای تودهها» موجب نابودی رؤیا گشته است، ولی این هنر هنوز پایبند اصول و قواعد آن ایدئالیسم رؤیایی است كه ایدئالیسم انتقادی از آنها گریزان بود. همهچیز از آگاهی نشأت میگیرد: برای مالبرانش و بركلی، از آگاهی خدا؛ و در هنر تودهای، از آگاهی گروه تولیدكنندگان. بیشك ستارههای سینما، ترانههای محبوب، و اپراهای آبكی جملگی گونههایی سخت و نامتغیرند كه به تناوب تكرار میشوند، ولی علاوه بر آن محتوای مشخص نفس تفریح و سرگرمی نیز از آنان ناشی میشود و تنها به ظاهر تغییر میكند. در اینجا جزئیات جملگی تعویضناپذیر اند. تكرار فاصله كوتاه كه در متن ترانههای محبوب عاملی مؤثر بود، مغضوب شدن موقتی قهرمان فیلم (كه از سوی او بهمنزله تمرینی مفرح پذیرفته میشود)، برخورد خشن هنرپیشه مرد با معشوق خویش و دستِرد زدن او به سینه دخترك لوس ثروتمند، اینها جملگی، همچون سایر جزئیات، كلیشههای حاضر و آمادهای هستند كه هر جا لازم باشد به كار میروند؛ نقش آنها در تحقق هدفی خلاصه میشود كه در طرح كلی بدانها اختصاص داده شده است. فلسفه وجودی آنها كلاً چیزی نیست مگر تأييد این طرح در مقام اجزای تشكیلدهنده آن. به محض آنكه فیلم شروع میشود، كاملا روشن است كه چگونه پایان خواهد یافت، و چه كسی برنده، مجازات، یا فراموش خواهد شد. در عرصه موسیقی سبك نیز گوش تمریندیده به مجرد شنیدن نخستین نتهای ترانه محبوب باب روز میتواند حدس بزند چه چیز در پیش رو است و با فرارسیدن آن به خود تبریك میگوید. حد متوسط طول داستان كوتاه باید به دقت رعایت شود. حتی شوخیها و لطیفهها نیز همچون صحنهای كه در متن آن جای میگیرند محاسبه میشوند. تنظیم آنها به عهده متخصصان ویژه است و طیف محدود آنها موجب میشود تا تقسیم مسئولیتها میان این متخصصان آسان گردد. تحول و رشد صنعت فرهنگسازی نهایتا به تسلط و غلبه جلوهها، دستكاریها، و جزئیات فنی بر خود اثر منجر گشته است - همان اثری كه زمانی بیانگر ایده بود، لیكن بعدها همراه با خود ایده مضمحل گشت. زمانی كه جزئیات آزادی خود را بازیافتند، به عواملی یاغی و طغیانگر بدل شدند و در دوره مابین رمانتیسم و اكسپرسیونیسم، مقام خود را به منزله بیان آزاد، یا محملی برای اعتراض به اصل سازماندهی، تثبیت كردند. در عرصه موسیقی عنصر یا تأثير هارمونیك واحد موجب محو و نابودی آگاهی از فرم بهمثابه یك كل شد؛ در نقاشی نیز رنگ واحد به قیمت غفلت از كمپوزیسیون یا تركیب تصویری مورد تأييد قرار گرفت؛ و در عرصه رمان هم روانشناسی مهمتر از ساختار اثر شد. اكنون صنعت فرهنگسازی بدین امر خاتمه داده است. اگرچه این صنعت منحصرا با جلوهها و تأثيرات سروكار دارد، لیكن طغیان آنها را در هم میكوبد و آنها را وامیدارد به خدمت همان فرمولی درآیند كه جانشین خود اثر میشود. سرنوشتی واحد به یكسان بر كل و اجزاء تحمیل میشود. كل به ناچار فاقد هرگونه رابطهای با جزئیات است - درست نظیر زندگی شغلی انسان موفقی كه در متن آن همهچیز باید به مثابه مثال یا اثباتی قاطع جفت و جور شود، درحالیكه خود این زندگی چیزی نیست مگر جمع همه آن حوادث ابلهانه. آن به اصطلاح ایده مسلط به مانند قفسه پروندهها است كه وجود نظم را تضمین میكند لیكن انسجامی به وجود نمیآورد. كل و اجزاء همانند هماند؛ نه تضادی در كار است و نه پیوندی. هماهنگی از پیش تنظیمشده آنها تقلید مسخرهای است از آنچه در آثار هنری بزرگ بورژوایی میبایست با تلاش به دست آید. در آلمان سكون و جمود گورستان نظام دیكتاتوری از قبل بر شادترین فیلمهای دوره دمكراسی سایه افكنده بود.
كل جهان ساخته شده است تا از غربال صنعت فرهنگسازی گذر كند. تجربه قدیمی سینماروهایی كه جهان خارج را ادامه فیلمی میپندارند كه هماینك تماشاگرش بودهاند (زیرا این فیلم نیز به تمامی معطوف به بازتولید جهان ادراكات روزمره است)، اینك اصل هادی تولیدكننده فیلم محسوب میشود. هر قدر كه تكنیكهای او با شدت بیشتر و نقص كمتری اشیاء و امور تجربی را دوبارهسازی كنند، غلبه این توهم نیز آسانتر میشود كه جهان خارج ادامه صاف و ساده آن چیزی است كه بر پرده نمایش داده میشود. از زمان هجوم و پیروزی برقآسای فیلم ناطق، بازتولید مكانیكی تحقق این هدف را گسترش بخشیده است.
تمایز زندگی واقعی از فیلمهای سینمایی هر روز دشوارتر میشود. فیلم ناطق، كه از تئاتر توهمزا بسی فراتر میرود، هیچ جایی برای تخیل یا تأمل از سوی تماشاگر باقی نمیگذارد، تماشاگری كه دیگر قادر نیست در چارچوب ساختار فیلم بدان واكنش نشان دهد، و با این حال بدون گم كردن رشته داستان ذهن خود را از جزئیات دقیق فیلم منحرف سازد؛ و بدینسان فیلم قربانیان خود را وامیدارد تا آن را مستقیما با واقعیت برابر شمارند. فلجشدن خودانگیختگی و قوای تخیلی مصرفكننده رسانههای تودهای لزوما در این یا آن مكانیسم روانی ریشه ندارد؛ او باید ازدستدادن این خصایص را به ماهیت عینی خود محصولات نسبت دهد، به ویژه به شاخصترین آنها، یعنی همان فیلم ناطق. این محصولات چنان طراحی شدهاند كه سرعت و چابكی، قدرت مشاهده، و تجربه برای صرف فهم آنها بیشك لازم و ضروری است؛ معهذا اگر تماشاگر بخواهد هجوم بیوقفه واقعیتها را دنبال كند دیگر جایی برای تفكر پیوسته باقی نمیماند. اگرچه تلاشی كه پیششرط واكنش او است امری نیمهخودكار است، لیكن هیچ عرصه یا فضایی برای [كاربرد] قوه تخیل وجود ندارد. آن كسانی كه چنان در جهان فیلم - در تصاویر، حركات، و كلمات آن - جذب و ادغام شدهاند كه دیگر نمیتوانند بگویند چه چیزی به واقع آن را به یك جهان بدل میكند، مجبور نیستند در طول نمایش فیلم ذهن خود را بر نكات خاص مربوط به نحوه عمل آن متمركز سازند. سایر فیلمها و محصولات صنعتسرگرمی كه پیشتر دیدهاند، جملگی به آنان یاد دادهاند منتظر چه چیزی باشند؛ آنان به صورتی خودكار واكنش نشان میدهند. قدرت جامعه صنعتی در اذهان آدمیان جای گرفته است. سازندگان سرگرمی میدانند كه محصولات آنان حتی زمانی كه حواس مصرفكننده پرت یا پریشان باشد، با هوشیاری و دقت مصرف خواهد شد؛ زیرا هریك از آنها نمونه و مدلی از آن دستگاه اقتصادی عظیمی است كه همواره تودهها را چه در زمان كار و چه در اوقات فراغت - كه خویشاوند همان كار است - سرپا نگه داشته است. از هر فیلم ناطق و هر برنامه تلویزیونی میتوان همان تأثير اجتماعی را استنتاج كرد كه منحصر به هیچ یك از آنها نیست بلكه جملگی به یكسان درش سهیماند. صنعت فرهنگسازی به مثابه یك كل آدمیان را چونان نوع یا گونهای قالبریزی كرده است كه بدون استثنا در قالب هر محصولی بازتولید میشود. همه عوامل این فرآیند، از تهیهكننده فیلم گرفته تا كلوبهای ویژه زنان، كاملا مراقباند كه بازتولید ساده این وضعیت ذهنی به هیچ وجه متحول نشود و با زیروبم و سایهروشن آمیخته نگردد.
مورخان هنر و پاسداران فرهنگ كه از انقراض نوعی قدرت بنیادین در مغربزمین شكایت میكنند، قدرتی كه تعیینكننده سبك است، بر خطایند. جذب و ادغام كلیشهای همهچیز، حتی امور شكل نیافته، در جهت اهداف بازتولید مكانیكی، از كارآیی دقیق و رواج عام هرگونه «سبك واقعی»، به مفهوم مشهود در بزرگداشت فضلای فرهنگی از گذشته ارگانیك ماقبل سرمایهداری، فراتر میرود. هیچ پالسترینای نوظهوری نمیتوانست در حذف هرگونه نوای ناسازی كه از قبل آماده نگشته و تكلیفش مشخص نشده است، پیگیرتر از آن تنظیمكننده موسیقی جازی باشد كه میكوشد هرگونه بسط و تحولی را كه با بیان رایج تطبیق نمیكند سركوب كند. زمانی كه این فرد موسیقی موزارت را به صورت جاز درمیآورد، آن را تغییر میدهد، آن هم نه فقط هنگامی كه این موسیقی بیش از حد جدی یا بیش از حد دشوار است، بلكه همچنین در مواردی كه موزارت ملودی خود را به شیوهای متفاوت، و احتمالا سادهتر، از آنچه هماینك رایج است هارمونیزه میكند. هیچ معمار قرون وسطایی نمیتواند در بررسی و گزینش مضامین و موضوعات مربوط به پنجرهها و تندیسهای كلیسا شك و سوءظن بیشتری به خرج دهد تا آن دم و دستگاه و استودیوی فیلمسازی كه اثری از بالزاك یا هوگو را، پیش از تأييد نهایی آن، زیر ذرهبین میگذارد. هیچ متأله قرون وسطایی نمیتوانست در تعیین حد و میزان عذابی كه ارواح ملعون باید بر اساس مراتب عشق الوهی متحمل شوند بیش از تهیهكنندگان فیلمهای حماسی آبكی دقت و ظرافت به خرج دهد، همان تهیهكنندگانی كه میزان شكنجه اعمالشده بر قهرمان یا نقطه دقیق كنار رفتن درز دامن بانوی اول فیلم را به دقت محاسبه میكنند. فهرست صریح و ضمنی و آشكار و مرموز امور ممنوع و قابل تحمل چنان گسترده است كه نه فقط حوزه و حدود آزادی را تعیین میكند، بلكه در خود این حوزه حاكم و قادر مطلق است. همهچیز، تا آخرین جزئیات، بر همین اساس شكل میگیرد. صنعتسرگرمی نیز، همچون همتایش، هنر آوانگارد، با استفاده از ابزار نفی و تكفیر، زبان خود را تا حد دستور و واژگان تعیین میكند. فشار دائمی برای تولید جلوههای نو (كه البته باید با الگوی كهن سازگار باشند) صرفا به منزله قاعده دیگری برای افزایش قدرت امور متعارف عمل میكند، به ویژه زمانی كه این خطر وجود دارد كه یك جلوه خاص از تور بگریزد. مهر یكسان بودن با چنان قاطعیتی بر تمامی جزئیات زده میشود كه هیچ چیزی كه در بدو تولد نشان نخورد، یا در همان نگاه نخست تأييد نگردد، هیچگاه قادر به ظهور نیست. هنرپیشگان سینما، صرفنظر از آنكه مشغول تولید یا بازتولید باشند، این زبان زرگری را چنان راحت و سلیس و با چنان شور و شوقی به كار میبرند كه گویی این همان زبانی است كه مدتها پیش به لطف همین اشتیاق خاموش گشته است. چنین است آرمان و ایدئال امر طبیعی در این عرصه از فعالیت، و تأثير و نفوذ آن پابهپای كاملتر شدن تكنیك و نقصان تنش میان محصول نهایی با زندگی روزانه، قدرتمندتر میشود. خصلت متناقض این روش رایج، كه اساسا تقلیدی مسخره است، در تمامی فرآوردههای صنعت فرهنگسازی قابل تشخیص و غالبا بر آنها مسلط است. یك موسیقیدان جاز كه سرگرم نواختن قطعهای جدی است، مثلا یكی از سادهترین قطعات بتهوون، به صورتی غیرارادی ضرب آن را دستكاری میكند و اگر از او بخواهیم تا قسمتبندی عادی ضرب قطعه را رعایت كند، با تبختر به ما لبخند خواهد زد. این همان «طبیعت یا ماهیتی» است كه، پیچیده شده به لطف تقاضاهای گزاف و دائمی این یا آن رسانه خاص، سبك جدید را برمیسازد و خود نوعی «نظام برساخته از فقدان فرهنگ است، كه میشد حتی نوع خاصی از "وحدت سبك" را بدان نسبت داد به شرط آنكه سخن گفتن از توحش دارای سبك به واقع معنا و مفهومی در بر داشت» . (1)
تحلیل عام و كلی این وجه یا شیوه سبكمند میتواند از حد آنچه به صورت شبهرسمی مجاز یا ممنوع شمرده میشود، فراتر رود؛ امروزه عدم رعایت 32 ضرب یا فاصله نهم در یك ترانه عامیانه محبوب با راحتی بیشتری مورد اغماض قرار میگیرد تا حضور نهانیترین جزئیات ملودیك یا هارمونیك كه با سبك بیان رایج جور درنمیآید. هرگاه اورسون ولز از ترفندهای حرفه خود تخطی میكند، به راحتی بخشیده میشود زیرا دور شدن او از قواعد رایج دگردیسی و جهشی (mutation) محاسبه شده تلقی میشود كه در خدمت تأييد هرچه قویتر اعتبار نظام عمل میكند. محدودیتها و مقتضیات نحوه بیانی كه به لحاظ فنی مشروط شده است، همان بیانی كه هنرپیشهها و كارگردانها باید آن را به منزله «طبیعت» تولید كنند تا مردم قادر به جذب و هضم آن باشند، تا حد سایهروشنهایی چنان ظریف بسط مییابد كه آنها تقریبا، در تقابل با تمهیدات حقیقت، ظرافت و دقت تمهیدات یك اثر هنری آوانگارد را كسب میكنند. ظرفیت یا قابلیت نادر تحقق بخشیدن به تمامی الزامات جزئی سبك بیان طبیعی در همه شاخههای صنعت فرهنگسازی به ملاك و معیار كارآیی بدل میشود. آنچه گفته میشود و نحوه گفتن آن باید، نظیر مورد پوزیتیویسم منطقی، قابل اندازهگیری از سوی زبان روزمره باشد. تولیدكنندگان جملگی خبره و متخصصاند. سبك بیان رایج مستلزم قدرت تولیدی شگفتآوری است، قدرتی كه این سبك آن را جذب میكند و به هدر میدهد. این سبك بیان به شیوهای شیطانی تمایز میان سبك اصیل و مصنوعی را، كه به لحاظ فرهنگی تمایزی محافظهكار است، منسوخ كرده است. هر سبكی را كه از بیرون بر كششها و انگیزشهای مقام و سركش یك فرم [هنری] تحمیل شود، میتوان مصنوعی نامید. اما در صنعت فرهنگسازی هر یك از عناصر موضوع [اثر]، همچون زبان كلیشهای كه مهرش بر آن [عنصر] حك شده است، از دستگاهی واحد نشأت میگیرد. بحث و جدلهای متخصصان هنری با حامیان و ممیزان اثر بر سر دروغهایی كه از مرزهای باورپذیری فراتر میروند، بیش از آنكه گواه نوعی تنش زیباشناختی درونی باشند، حاكی از واگرایی منافعاند. شهرت و اعتبار فرد متخصص، كه گهگاه آخرین پسمانده استقلال عینی [هنرمند] در آن پناه میجوید، با سیاست تجاری كلیسا، یا هر مؤسسهای كه دستاندركار تولید كالاهای فرهنگی است، رویاروی میشود. لیكن خود اثر مدتها پیش از آنكه مراجع رسمی در باب آن به بحث بپردازند، اساسا و ذاتا به موضوعی عینی و قابل اجرا بدل شده است. برنادت مقدس، حتی پیش از آنكه به چنگ زانوك افتد، از سوی مداحان و ستایشگران امروزیاش موضوع تبلیغاتی درخشانی برای همه طرفهای ذینفع محسوب میشد. (2)
این است فرجام نهایی عواطف این یا آن شخصیت. از این رو، سبك صنعت فرهنگسازی، كه دیگر اجباری ندارد خود را در برخورد با هرگونه موضوع یا دستمایه مقاوم و سركش مورد آزمون قرار دهد، درعینحال معادل نفی [مقوله] سبك است. آشتی امر كلی و جزئی، آشتی قاعده عام با مقتضیات خاص موضوع اثر، كه دستیابی بدان یگانه عامل اعطای محتوای ذاتی و معنادار به سبك است، دیگر ثمری ندارد زیرا اكنون كوچكترین تنشی میان قطبهای مخالف بر جا نمانده است: این قطبهای نهایی سازگار و هماهنگ به نحو غمانگیزی یكسان و اینهماناند؛ امر كلی میتواند جایگزین امر جزئی شود، و بالعكس.
معهذا، این كاریكاتور سبك معادل چیزی ورای سبك اصیل و راستین گذشته نیست. در صنعت فرهنگسازی مقوله سبك راستین معادل زیباشناختی [اصل] سلطه محسوب میشود. سبك در مقام نظم و قاعده زیباشناختی صرف رؤیای رمانتیكی است كه به گذشته تعلق دارد. وحدت سبك چه در قرون وسطای مسیحی و چه در دوره رنسانس مبین ساختار متفاوت قدرت اجتماعی در هر مورد است، و نه بیانگر تجربه تیره و گمنام ستمدیدگان كه امر كلی در آن محصور و نهفته بود. هنرمندان بزرگ هیچگاه آنانی نبودند كه سبكی سراپا كامل و بینقص را تجسم میبخشیدند، بلكه كسانی بودند كه سبك را به منزله راهی برای سخت و مقاوم ساختن خود در برابر بیان آشوبزده تجربه رنج به كار میگرفتند، به مثابه نوعی حقیقت منفی. سبك آثار آنان به آنچه بیان گشته بود آن نیرویی را عطا میكرد كه بدون آن زندگی بیآنكه شنیده شود بر باد میرود. آن شكلهای هنری كه به كلاسیك معروفاند، نظیر موسیقی موزارت، گرایشهایی عینی را در خود نهفته دارند كه در تقابل با سبكی كه خود بدان تجسد بخشیدهاند، معرف امری متفاوتاند. هنرمندان بزرگ، حتی تا دوره شوئنبرگ و پیكاسو، نوعی بدگمانی نسبت به سبك را حفظ كردهاند، و در مقاطع حساس آن را تابع منطق موضوع [اثر] ساختهاند. چیزی كه دادائیستها و اكسپرسیونیستها آن را عدم حقیقت سبك به مثابه سبك نامیدند، امروزه در زبان كلیشهای آوازخوانها، در آراستگی و وقار به دقت حسابشده هنرپیشگان سینما، و حتی در خبرگی تحسینآمیز عكسی كه موضوعش یك كلبه حقیر روستایی است، حضوری پیروزمند دارد. سبك معرف وعدهای در دل هر اثر هنری است. آنچه بیان میشود، به واسطه سبك تحتشمول صور مسلط كلیت قرار میگیرد، تحتشمول زبان موسیقی، نقاشی، یا كلمات، آن هم بدین امید كه [امر بیانشده] از این طریق با ایده كلیتحقیقی سازگار خواهد شد. وعده عرضهشده از سوی آثار هنری، یعنی این وعده كه اثر هنری با اعطای شكلی جدید به صور اجتماعی متعارف، حقیقت را خواهد آفرید، همانقدر ضروری است كه ریاكارانه. این وعده صور واقعی زندگی موجود را به صورتی نامشروط برمینهد (Posit)، آن هم با طرح این نظر كه برای كسب رضایت و كامیابی باید به سراغ مشتقات زیباشناختی این صور رفت. تا این جای كار، دعوی هنر همواره موهوم و ایدئولوژیك نیز هست. لیكن فقط در متن این برخورد با سنت است كه هنر میتواند تجربه رنج را بیان كند، برخوردی كه سبك هنری سابقه یا گزارش آن محسوب میشود. آن عنصر یا عامل نهفته در اثر هنری را كه به اثر رخصت میدهد از واقعیت موجود فراتر رود، مسلما نمیتوان از سبك مجزا ساخت؛ لیكن نمیتوان گفت كه این عامل عبارت است از همان هماهنگی (هارمونی) به واقع تحققیافته، یا نوعی وحدت مشكوك میان فرم و محتوا، درون و بیرون، فرد و جامعه؛ این عامل را باید در دل آن ویژگیهایی جست كه عرصه ظهور تنش و ناسازگاریاند: در دل شكست ضروری تلاش مشتاقانه برای دستیابی به اینهمانی. اثر هنری فرومرتبه به عوض آنكه خود را در معرض این شكست قرار دهد، شكستی كه در متن آن سبك آثار هنری بزرگ همواره موفق به نفی خود گشته است، همیشه بر شباهتخویش با دیگر آثار تكیه كرده است - بر یك اینهمانی یا هویت جانشینشده.
این تقلید نهایتا در صنعت فرهنگسازی امری مطلق میشود. حال كه همهچیز آن در سبك خلاصه میشود، راز پنهان سبك را برملا میكند: اطاعت از سلسلهمراتب اجتماعی. امروزه توحش زیباشناختی نیرویی را كامل میكند كه آفریدههای روح از زمانی كه تحت نام فرهنگ گردآوری و خنثی شدند، در معرض تهدید آن بودهاند. سخن راندن از فرهنگ همواره در تضاد با فرهنگ بود. فرهنگ به مثابه مخرج مشترك از قبل حاوی جنین همان فرآیند شاكلهسازی، دستهبندی، و برچسبزنی است كه فرهنگ را در حوزه اداره و مدیریت ادغام میكند. و شكل صنعتیشده فرآیند تحتشمول آوردن، كه متعاقبا رخ میدهد، دقیقا همانی است كه با این برداشت از فرهنگ كاملا تطبیق میكند. با مطیع و منقاد ساختن همه حوزههای خلاقیت فكری به شیوهای واحد و به منظوری واحد، و با مشغول كردن حواس آدمیان از زمان ترك كارخانه به هنگام عصر تا زمان كارت زدن مجدد در صبح روز بعد با مواد و مسایلی كه مهر و نشان همان فرآیند كاری را بر چهره دارند كه آدمیان در طی روز به اجبار تحملش میكنند، این تحتشمول درآوردن مفهوم فرهنگ وحدتیافته را به صورتی هجوآمیز تحقق میبخشد، همان مفهومی كه از دید فیلسوفان هوادار شخصیت انسانی نقطه مقابل فرهنگ تودهای بود.
بدینسان سرانجام معلوم میشود كه صنعت فرهنگسازی، این سختترین و خشكترین همه سبكها، هدف و غایت لیبرالیسم است، كه خود همواره به خاطر فقدان سبك سرزنش میشود. نه فقط مقولات و محتواهای آن - از ناتورالیسم اهلیشده گرفته تا شو و اپرت - از لیبرالیسم اخذ میشود، بلكه انحصارات فرهنگی مدرن تشكیلدهنده عرصهای اقتصادیاند كه در آن بخشی از حوزه عملیاتی این صنعت، همراه با گونههای مشابهی از كارفرمایان، فعلا بر جای میماند، آن هم بهرغم تحقق فرآیند اضمحلال در سایر بخشها. اگر آدمی نسبت به علایق خویش بیش از حد لجوج و سرسخت نباشد، و خود را چنانچه باید انعطافپذیر نشان دهد، هنوز هم میتواند در حیطه سرگرمی راه خود را باز كند. هر آن كسی كه مقاومت میورزد فقط میتواند با جا افتادن [در سیستم] بقای خویش را تضمین كند. به محض آنكه شكل یا نوع خاص انحراف او از هنجار رایج توسط صنعت فرهنگسازی تشخیص داده شود، وی همانقدر به این صنعت تعلق خواهد داشت كه هوادار اصلاحات ارضی به نظام سرمایهداری. اعتراض و مخالفت واقعبینانه علامت تجاری هر آن كسی است كه صاحب ایده جدیدی در این كسبوكار است. افكار عمومی جامعه مدرن به ندرت اتهامی را با صدای بلند اعلام میكند؛ و اگر بكند افراد تیزبین از قبل میتوانند نشانههایی را ردیابی كنند دال بر آنكه فرد معترض به زودی تن به آشتی خواهد سپرد. هرچه شكاف میان رهبران و جماعت شعاردهنده فراختر باشد، با یقین بیشتری میتوان گفت همه كسانی كه برتری خود را با اصالت و نوآوری برنامهریزیشده به اثبات رسانند، جایی در رأس خواهند یافت. از این رو، در صنعت فرهنگسازی نیز گرایش لیبرالی به بازگذاردن دست مردان قابل حاضر و باقی است. امروزه اعطای این امتیاز به افراد كارآمد هنوز هم یكی از كاركردهای بازار است، بازاری كه از سایر جهات به دست متخصصان كنترل میشود؛ و تا آنجا كه به آزادی نهفته در بازار مربوط میشود، این امر، چه در دوره اوج هنر و چه در سایر موارد، در آزادی ابلهان برای گرسنگی كشیدن خلاصه میشد. نكته جالب توجه آن است كه نظام صنعت فرهنگسازی محصول ملل صنعتی لیبرالتر است، و همه رسانههای شاخص این نظام، نظیر سینما، رادیو، جاز، و مجلات در آن كشورها شكوفا میشوند. البته تردیدی نیست كه منشأ پیشرفت آن در قوانین عام سرمایه نهفته است. شركتهایی چون گامون و پاته، الشتاین و هوگنبرگ روند بازار جهانی را با موفقیت نسبی دنبال كردند؛ در این میان تورم و وابستگی اقتصادی اروپا به ایالات متحده در دوران پس از جنگ نیز از جمله عوامل مؤثر بود. این باور كه توحش صنعت فرهنگسازی نتیجه «فاصله فرهنگی» یا نتیجه این واقعیت است كه آگاهی آمریكایی همپای رشد تكنولوژی جلو نرفت، كاملا غلط است. این اروپای عصر ماقبل فاشیسم بود كه همپای روند حركت به سوی انحصار فرهنگی به پیش نرفت. اما دقیقا همین فاصله بود كه حدی از استقلال را برای تفكر و خلاقیت باقی گذارد و آخرین نمایندگان آنها را قادر ساخت تا - هرچند به شیوهای اندوهبار - در قلمرو وجود باقی بمانند. در آلمان شكست روند كنترل دمكراتیك و عدم نفوذ آن در زندگی مردم منجر به بروز وضعیتی تناقضآمیز شده بود. بسیاری چیزها از تن سپردن به مكانیسم بازار، كه كشورهای غربی را تسخیر كرده بود، معاف بودند. نظام آموزشی، دانشگاهها، تئاترهای برخوردار از معیارهای هنری، اركسترهای بزرگ، و موزههای آلمان مورد حمایت بودند. قدرتهای سیاسی، دولت و شهرداریها، كه چنین نهادهایی را از حكومت مطلقه ارث برده بودند، بدانها اجازه داده بودند تا حدی از قید قدرتی كه بر بازار مسلط است آزاد باقی بمانند، درست نظیر كاری كه شاهزادگان و اربابان فئودال در قرن نوزدهم كرده بودند. این امر موجب شد تا در این مرحله یا فاز متأخر، هنر در قبال قانون عرضه و تقاضا تقویت شود، و قدرت مقاومت آن در ورای حد و میزان واقعی حمایت اعمالشده بسی افزایش یابد. در چارچوب خود بازار نیز امتیاز برخورداری از خصلتی كه هیچ فایدهای برایش یافت نشده بود به قدرت خرید واقعی بدل گشت؛ بدینطریق ناشران ادبی اسم و رسمدار میتوانستند به مؤلفانی كمك كنند كه آثارشان سود چندانی در بر نداشت مگر به لحاظ ستایش افراد خبره. ولی چیزی كه دست و پای هنرمند را به طور كامل میبست، فشار (و تهدیدات جدی همراه آن) بود كه وی را بدانسو میراند تا همواره به عنوان یك كارشناس هنری با زندگی شغلی و تجاری كنار بیاید. پیش از آن هنرمندان نیز، همچون كانت و هیوم، نامههای خود را چنین امضاء میكردند «چاكر مطیع و دستبوس شما»، و در همان حال پایههای تختِ شاهی و محراب كلیسا را سست میكردند. امروزه آنان سران حكومت را با نام اولشان مورد خطاب قرار میدهند، و با این وصف، در هر گونه فعالیت هنری مطیع و تابع اربابان بیسواد خویشاند. تحلیلی كه توكوویل یك قرن پیش عرضه كرد، در این فاصله كاملا دقیق از آب درآمده است. این واقعیتی است كه تحتسلطه انحصار فرهنگی خصوصی «استبداد تن را به حال خود رها میگذارد و حمله خود را متوجه روح یا جان میسازد. فرمانروا دیگر نمیگوید: باید همچون من فكر كنی یا بمیری. او میگوید: آزادی تا همچون من فكر نكنی؛ زندگی، اموال، و همهچیزت از آن تو باقی خواهد ماند، ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود». (3)
عدم تطبیق و سازش به معنای پذیرش عجز و ناتوانی اقتصادی و در نتیجه عجز معنوی است - به عبارت دیگر شما «در استخدام خود» خواهید بود. هنگامی كه فرد بیگانه یا خارجی از مسأله و موضوع موردنظر حذف شده باشد، به راحتی میتوان او را به بیكفایتی متهم ساخت. اگرچه امروزه مكانیسم عرضه و تقاضا در عرصه تولید مادی رو به فروپاشی است، لیكن در قلمرو روبنا این مكانیسم هنوز هم به منزله نوعی مهار یا سنجش به سود حاكمان عمل میكند. مصرفكنندگان عبارتاند از كارگران و كارمندان، دهقانان و اقشار پایینی طبقه متوسط. تولید سرمایهدارانه آنان را، به لحاظ جسم و جان، چنان محصور میكند كه در نهایت درماندگی قربانی كالاهایی میشوند كه به آنان عرضه میشود. همانطوركه اتباع و بندگان به صورتی طبیعی همواره بیش از خود حاكمان اخلاق تحمیل شده بر بندگان را جدی میگرفتند، امروزه نیز تودههای فریبخورده حتی بیش از افراد موفق مسحور اسطوره موفقیتاند. آنان، در حالتی فلجشده، دقیقا بر حفظ همان ایدئولوژیی اصرار میورزند كه موجب بندگی و اسارت آنان است. عشق نابجای مردمان عادی نسبت به ستمی كه بر ایشان روا میشود در قیاس با حیله و زیركی مقامات و مراجع قدرت نیرویی قویتر است. این عشق حتی از منطق خشك و قاطع دفتر آقای هیز(4) نیز نیرومندتر است، درست همانطور كه در برخی ادوار مهم تاریخ این عشق به نیروهای قویتری، نظیر سلطه دهشتبار دادگاهها، دامن زده است كه علیه خودش به كار گرفته شدند. این عشق، را به چهره تراژیك گرتا گاربو ترجیح میدهد و به عوض بتی بوپ (Betty Boop) خواهان دانلد داك است. صنعت فرهنگسازی در برابر رأی و خواستهای كه خود برانگیخته است سر خم میكند. ضرری كه یك شركتخاص از قرارداد بستن با فلان هنرپیشه رو به زوال متحمل میشود - قراردادی كه فاقد قابلیتسوددهی كامل است - برای كل نظام در حكم هزینهای مشروع و موجه است. این نظام با هزار ترفند تقاضا برای آشغال را جایز میشمارد و بدین طریق هماهنگی یا هارمونی تام را برقرار میكند. خبرگان فرهنگی به خاطر دعوی كبرآمیزشان كه از دیگران داناترند منفور شمرده میشوند، هرچند كه خود فرهنگ خصلتی دمكراتیك دارد و امتیازات خود را میان همگان توزیع میكند. به لطف این آتشبس ایدئولوژیكی، سازشگری خریداران و وقاحت تولیدكنندگانی كه به تقاضای آنان پاسخ میگویند، فراگیر میشود. حاصل كار بازتولید دائمی همان محصول واحد است.
رابطه آدمی با گذشته نیز توسط نوعی یكسانی دائمی هدایت میشود. در قیاس با مرحله لیبرالی پیشین آنچه در مورد فاز فرهنگ تودهای جدید مینماید، حذف امر جدید است. این ماشین در همان نقطه واحد چرخ میزند و در همان حال كه شكل و نوع مصرف را تعیین میكند، هر گونه امر امتحاننشده را به مثابه نوعی ریسك كنار میگذارد. سازندگان فیلم نسبت به هر فیلمنامهای كه پشتش به یك رمان پرفروش قرص نیست، بدگماناند. با این حال دقیقا به همین سبب حرافی پایانناپذیر در مورد ایدهها، نوآوری، و غافلگیری، در مورد آنچه مسلم پنداشته میشود ولی هرگز وجود نداشته است، ادامه مییابد. ضرب و پویش در خدمت همین روندند. هیچ چیزی به صورت سابق باقی نمیماند؛ همهچیز باید بیوقفه به حركت ادامه دهد. زیرا فقط پیروزی عام و سراسری ضربآهنگ تولید و بازتولید مكانیكی حامل این وعده است كه هیچ چیز تغییر نمیكند، و هیچ پدیده ناجور و نامناسبی ظاهر نخواهد شد. افزودن هر چیز نوی به فهرست جاافتاده كالاهای فرهنگی ریسكی بیش از حد مخاطرهآمیز است. اشكال هنری خشك و استخوانیشده - نظیر داستان كوتاه، فیلم و ترانههای محبوب - همان میانگین استانداردشده ذوق لیبرال دوره متأخر اند، كه به یاری تهدید از بالا دیكته میشوند. افراد شاغل در سطوح فوقانی مؤسسات فرهنگی كه جملگی به صورتی هماهنگ كار میكنند - آن هم به نحوی كه فقط یك مدیر میتواند با مدیری دیگر، صرفنظر از سابقه دانشگاهی یا بازاری او، كار كند - از مدتها قبل روح عینی را مجددا سازماندهی و عقلانی كردهاند. این فكر به ذهن آدمی خطور میكند كه شاید مرجع یا مقامی همهجا حاضر مواد و موضوعات را غربال كرده و فهرست رسمی كالاهای فرهنگی را تنظیم كرده است تا عرضه نرم و روان محصولات ادبی تولید انبوه را تضمین كند. ایدهها در پهنه فلك فرهنگی نوشته میشوند، یعنی در همانجایی كه از قبل توسط افلاطون شمارهگذاری شده بودند - ایدههایی كه خود به واقع اعداد و ارقامی بودند ناتوان از افزایش و دگرگونیناپذیر.
سرگرمی و تفریح و همه عناصر صنعت فرهنگسازی از مدتها پیش از آنكه این صنعت پا به هستی گذارد، وجود داشتند. اكنون این عناصر از بالا هدایت و روزآمد میشوند. صنعت فرهنگسازی میتواند به خود مغرور باشد كه توانسته است فرآیند انتقال هنر به حوزه مصرف را، كه پیشتر به صورتی سردستی انجام میگرفت، با انرژی بسیار تحقق بخشد، این امر را به یك اصل بدل كند، و سادهلوحی بارز تفریح و سرگرمی را محو كند و نوع كالاهای تولیدشده را بهبود بخشد. هرچه این صنعت مطلقتر شد با بیرحمی بیشتری همه رقبای خارجی را به سوی ورشكستگی یا عضویت در یك سندیكا سوق داد، و رفتهرفته به چنان حدی از ظرافت و ارتقاء فرهنگی دست یافت كه در نهایت به تركیبی از بتهوون و كازینو موناكو بدل گشت. صنعت فرهنگسازی بهرهمند از پیروزی مضاعفی است: این صنعت میتواند حقیقتی را كه در بیرون خود سركوب میكند به میل خویش به منزله دروغی در درون بازتولید كند. مشغولیات یا هنر «سبك» فینفسه نوعی شكل منحط نیست. هر آن كسی كه با افسوس از این نوع هنر به منزله خیانت ورزیدن به ایدئال تجلی یا بیان هنری ناب یاد میكند، نسبت به جامعه موجود دچار توهم است. خصلتخالص و ناب هنر بورژوایی، كه در تقابل با آنچه در جهان مادی رخ میداد، به صورت كاذب به خود به منزله قلمرو آزادی عینیت میبخشید، از همان آغاز به قیمتحذف طبقات فرودست ابتیاع میشد - طبقاتی كه هنر دقیقا به لطف آزادیاش از اهداف و غایات كلیت كاذب، با هدف و آرمان ایشان، یعنی كلیت واقعی، همراهی میكند. هنر جدی از همه آن كسانی دریغ شده است كه سختیها و ستم زندگی جدی بودن را برایشان به امری مسخره بدل میكند، كسانی كه باید خوشحال باشند اگر بتوانند ساعتی را به عوض ایستادن در خط تولید، صرفا صرف ادامه زندگی و حركت خویش كنند. هنر سبك همواره سایه هنر خودآیین بوده است. این هنر همان وجدان معذب اجتماعی هنر جدی است. همان حقیقتی كه هنر جدی به واسطه مبانی اجتماعیاش ضرورتا فاقد آن بود به هنر سبك مشروعیتی ظاهری عطا میكند. نفس این تقسیم و جدایی همان حقیقت است: دستكم این جدایی [میان هنر سبك و جدی] بیانگر خصلت منفی فرهنگی است كه توسط حوزههای متفاوت برساخته میشود. آشتی دادن این دو قطب متضاد از طریق ادغام هنر سبك در هنر جدی، یا برعكس، ناممكنترین كاری است كه میتوان بدان دستیازید. ولی این دقیقا همان كاری است كه صنعت فرهنگسازی بدان مشغول است. خصلت غیرعادی و ناجور سیرك، شهر فرنگ، و فاحشهخانه برای صنعت فرهنگسازی همانقدر خجالتآور است كه غیرعادی بودن شوئنبرگ و كارل كراوس. به همین دلیل است كه نوازندگی بنیگودمن، نوازنده جاز، با كوراتت زهی بوداپست، در قیاس با هر نوازنده كلارینت عضو اركستر فیلارمونیك، به لحاظ ریتمیك باقاعدهتر و فضلفروشانهتر است، درحالیكه سبك نواختن نوازندگان بوداپست به اندازه سبك گای لومباردو یكدست و عسلی است. لیكن ابتذال، حماقت، و شكیل نبودن نكته مهم و بامعنا نیست. صنعت فرهنگسازی به لطف كمال خود، و با ممنوع ساختن و اهلی كردن عنصر آماتور، آشغالهای گذشته را به دور ریخت، هرچند كه این صنعت گندكاریها و اشتباهات لپی را، كه بدون آنها درك ملاك و معیار سبك والا ممكن نیست، مجاز میشمارد. اما در این میان نكته جدید آن است كه عناصر آشتیناپذیر فرهنگ، هنر، و مشغولیات، جملگی تابع یك هدف میشوند و تحتشمول یك فرمول كاذب قرار میگیرند: كلیت صنعت فرهنگسازی كه عبارت است از تكرار. اینكه نوآوریهای خاص این صنعت هیچگاه چیزی بیش از اصلاح و بهبود بازتولید و اجرای تودهای نیستند، امری ذاتی سیستم است. بر مبنای دلایلی محكم است كه علایق مصرفكنندگان بیشمار به سوی تكنیك معطوف میشود، و نه به سوی محتوا - كه با سماجت تمام تكرار و نهایتا نخنما میشود و امروزه تقریبا بیاعتبار شده است. آن قدرت اجتماعی كه از سوی تماشاگران پرستش میشود خود را به نحو مؤثرتری در حضور فراگیر و همهجایی كلیشههای تحمیلشده توسط مهارت تكنیكی ظاهر میسازد، تا در ایدئولوژیهای كپكزدهای كه محتواهای بیرمق و آبكی نشانههای آنها محسوب میشوند.
با این همه صنعت فرهنگسازی و كسبوكار و تجارت سرگرمی باقی میماند. نفوذ آن بر مصرفكنندگان از طریق سرگرمی ایجاد میشود. این نفوذ نهایتا نه با یك فرمان آشكار، بلكه به واسطه خصومت نهفته در اصل سرگرمی نسبت به آنچه از خودش بزرگتر است، در هم شكسته خواهد شد. از آنجا كه همه روندهای صنعت فرهنگسازی به لطف كل فرآیند اجتماعی عمیقا در خود مردم ریشه دارند، پس بقای [قوانین] بازار در این حوزه موجب تشویق این روندها میشود. تقاضا هنوز جای خود را به اطاعت صاف و ساده نبخشیده است. همانطور كه میدانیم، تجدید سازمان سراسری صنعتسینما كمی پس از پایان جنگ جهانی اول، یعنی همان پیششرط مادی گسترش این صنعت، دقیقا عبارت بود از پذیرش عمدی نیازهای مردم بر مبنای گزارشهای گیشه - رویدادی كه در روزهای اولیه پیشگامی سینما ضروری تصور نمیشد. امروزه همین عقیده از سوی رهبران صنعتسینما ابراز میشود، كسانی كه معیار قضاوتشان كموبیش همان پدیده ترانههای محبوب است، لیكن همواره به نحوی خردمندانه از توسل به معیار مخالف، یعنی قضاوت معطوف به حقیقت احتراز میكنند. كسبوكار ایدئولوژی آنان است. این نكته كاملا صحیح است كه قدرت صنعت فرهنگسازی در یكی شدن آن با یك نیاز مصنوعا ساختهشده نهفته است، و نه در تقابل ساده با آن، حتی اگر این تقابل نوعی تقابل میان قدرت كامل و عجز كامل محسوب میشد. در نظام سرمایهداری پسین تفریح یعنی تداوم و استمرار كار، طلب آن مبین نوعی فرار از فرآیند مكانیكی كار، و تجدیدقوا به قصد كسب توانایی برای رویارویی مجدد با آن است.با این حال مكانیكیشدن واجد چنان قدرت و تسلطی بر سعادت و فراغت آدمی است، و در نحوه ساخت كالاهای تفریحی چنان عمیقا تعیینكننده است، كه تجارب آدمی ضرورتا چیزی جز تصویر تكراری (after image) خود فرآیند كار نیست. محتوای بارز و مشهود صرفا نوعی پیشزمینه محو است؛ آنچه به راستی در آدمی رسوخ میكند توالی خودكار عملیات استانداردشده است. گریختن از آنچه در محل كار، در كارخانه یا دفتر رخ میدهد فقط با تقریب بدان در اوقات فراغت ممكن میشود. همه تفریحات و سرگرمیها دچار این بیماری درمانناپذیر اند. لذت در قالب ملال سخت و جامد میشود؛ زیرا برای آنكه لذت باقی بماند نباید مستلزم هیچگونه تلاشی باشد، و از این رو [لذت] به دقت در شیارها و مجاری مستعمل تداعی معانی جریان مییابد. نباید از تماشاگران انتظار هیچگونه تفكر مستقل را داشت: محصول تجویزكننده هر واكنشی است: البته نه به واسطه ساختار طبیعیاش (كه با اندكی تأمل و بازاندیشی فرومیپاشد)، بلكه از طریق نشانهها و علائم. از هرگونه پیوند منطقی كه ممكن است به سعی و تلاش ذهنی دامن زند با دقت و وسواس بسیار پرهیز میشود. هر تغییر و تحولی، حتیالمقدور، باید از وضعیت بلافاصله پیش از خود ناشی شود، نه از ایده كل [اثر]. برای هر سینمارو دقیق و تیزبین هر صحنه منفردی گویای كل فیلم خواهد بود. حتی خود این الگوی ثابت و تكراری نیز هنوز خطرناك به نظر میرسد، الگویی كه نوعی معنا را - هرقدر هم كه مفلوك باشد - عرضه میكند، آن هم در جایی كه فقط بیمعنایی قابل پذیرش است. طرح داستان غالبا به شیوهای خبیثانه از آن بسط و تحولی محروم میشود كه شخصیتها و مضمون داستان بر اساس الگوی قدیمی مستلزم آناند. در عوض، قدم بعدی همان چیزی است كه از دید نویسنده سناریو مؤثرترین جلوه در این شرایط خاص محسوب میشود. غافلگیریهای آبكی و مبتذل اما دقیق و حسابشده خط سیر داستان را جابهجا متوقف میكنند. گرایش شیطنتآمیز به درغلطیدن به درون مهملگویی ناب كه، تا زمان چاپلین و برادران ماركس، بخش مشروعی از هنر مردمی، مضحكه، و دلقكبازی بود، در انواعی از فیلم كه به هنری بودن تظاهر نمیكنند بیش از هرجای دیگر نمایان است. این گرایش در متن [شعری] ترانههای محبوبی كه عمری یكشبه دارند، در فیلمهای جنایی ترسناك، و در كارتونها كاملا به بار نشسته است، هرچند در فیلمهایی به بازیگری گریر گارسون و بت دیویس وحدت مطالعه موردی جامعهشناختی – روانشناختی عرضهكننده چیزی نزدیك به دعوی حصول نوعی طرح داستانی منسجم است. خود ایده، همراه با ابژههای كمدی و وحشت، قصابی و تكهپاره میشود. ترانههای یكشبه همواره وجود خود را مدیون نوعی حس تنفر و تحقیر نسبت به معنا بودهاند كه این ترانهها، در مقام اسلاف و اخلاف روانكاوی، آن را به یكنواختی كسالتبار سمبولیسم جنسی تقلیل میدهند. امروزه فیلمهای حادثهای و كارآگاهی دیگر فرصت تجربه گرهگشایی نهایی را به تماشاگران نمیدهند. در انواع غیركنایی ( non-Ironic) این ژانر تماشاگران باید صرفا به دهشت برخاسته از وضعیتهایی دلخوش كنند كه تقریبا هر شكلی از اتصال و پیوند را از دست دادهاند.
كارتونها زمانی، در تقابل با عقلگرایی، معرف و مدافع خیالپروری (fantasy) بودند. آنها ضامن تحقق عدالت در مورد جانوران و اشیائی بودند كه خود برقزدهشان میكردند، آن هم با بخشیدن حیاتی دوباره به این نمونههای مثلهشده. ولی امروزه تنها كاری كه كارتونها میكنند تأييد پیروزی عقل تكنولوژیك بر حقیقت است. تا چند سال قبل كارتونها دارای طرح داستانی منسجمی بودند كه فقط در آخرین لحظات در هيأت یك تعقیب و گریز دیوانهوار متلاشی میشد، و بدینسان بیشتر به كمدی روحوضی ( slapstick) قدیمی شباهت داشتند. ولی اكنون روابط زمانی جابهجا شدهاند. در همان نخستین دنباله نماها انگیزه یا مضمونی مطرح میشود بدین منظور كه برنامه تخریب بتواند در جریان ماجرا بر آن پیاده شود: با استقرار تماشاگران در جایگاه تعقیبكنندگان، قهرمان فیلم به موضوع بیارزش اعمال خشونت همگانی بدل میشود. كمیت تفریح سازمانیافته به یفیتخشونتسازمانیافته تغییرشكل میدهد. سانسورچیان خودبرگزیده صنعتسینما (كه این صنعت با آنان رابطهای بس نزدیك دارد) بر تحول رخداد جنایت نظارت میكنند، رخدادی كه به اندازه یك شكار كشدار است. كیف كردن جایگزین لذتی میشود كه گویا قرار است از مشاهده صحنه در آغوش گرفتن ناشی شود، و هرگونه كامیابی و ارضا را تا روز وقوع پوگروم (5) به تأخير میاندازد. تا آنجا كه كارتونها به راستی كاری بیش از عادتدادن حواس تماشاگران به ضربآهنگ جدید زندگی انجام میدهند، صرفا این درس قدیمی را به مغز تك تك افراد فرومیكنند كه اصطكاك دائمی، و درهم شكستن هرگونه مقاومت فردی، جزء شرایط زندگی در این جامعه است. دانل داك در فیلمهای كارتونی و شوربختان در زندگی واقعی سهم خود را از چماق و شلاق دریافت میكنند تا تماشاگران بتوانند راه پذیرش و دریافت مجازات خویش را فرا بگیرند.
لذت بردن از خشونتی كه شخصیت فیلم متحمل میشود به اعمال خشونت علیه تماشاگر بدل میگردد، و سرگرم شدن نیز به زور زدن. هیچ كدام از چیزهایی كه متخصصان به عنوان محرك طراحی و ایجاد كردهاند نباید از چشم خسته تماشاگر پنهان بماند؛ تماشاگر به هیچوجه مجاز نیست تا از سر حماقت و خنگی هیچیك از حقهها و ترفندهای فیلم را نادیده انگارد؛ او باید تحول همهچیز را دنبال كند و حتی همان واكنشهای هوشمندانهای را از خود بروز دهد كه در خود فیلم توصیه و نشان داده میشوند. در نتیجه این سؤال مطرح میشود كه آیا صنعت فرهنگی كاركرد منحرف ساختن اذهان را، كه بدان افتخار میورزد، به راستی تحقق میبخشد؟ اگر بیشتر ایستگاههای رادیویی و سالنهای سینما تعطیل میشدند، مصرفكنندگان احتمالا چیز چندانی از دست نمیدادند. امروزه قدم نهادن از خیابان به درون سالن سینما دیگر به معنای ورود به جهانی رؤیایی نیست؛ به محض آنكه نفس وجود این نهادها استفاده از آنها را اجباری نكند، دیگر شور و شوق فراوانی برای استفاده از آنها در كار نخواهد بود. اینگونه بستنها و تعطیلكردنها معادل تخریب ارتجاعی ماشینآلات [كه در كارخانههای قرن نوزدهم رواج داشت] نخواهد بود. سرخوردگی ناشی از این تعطیلی آنقدرها از سوی مشتاقان احساس نخواهد شد كه از سوی افراد كندذهن، یعنی كسانی كه به هر حال از همه چیز آسیب میبینند. بهرغم فیلمهایی كه هدفشان كامل كردن ادغام و جذب زن خانهدار است، این زن در تاریكی سالن سینما پناهگاهی برای خود مییابد، جایی كه میتواند برای چند ساعتی آرام بنشیند بدون آنكه كسی به او نگاه كند، درست نظیر وقتی كه عادت داشت پشت پنجره به تماشا نشیند، البته در روزگاری كه هنوز چیزی به نام خانه و استراحت در شامگاه وجود داشت. در شهرهای بزرگ بیكاران میتوانند به لطف دمای كنترلشده این سالنها در تابستان به خنكی و در زمستان به گرما دست یابند. گذشته از اینها، این دم و دستگاه ورمكرده تولید لذت، بهرغم اندازهاش، هیچ شرافت و وقاری به زندگی آدمی اضافه نمیكند. ایده «بهكارگیری كامل» همه امكانات و منابع تكنیكی در دسترس برای مصارف زیباشناختی تودهای خود بخشی از همان نظام اقتصادی است كه از بهكارگیری منابع برای محو گرسنگی سر باز میزند.
صنعت فرهنگسازی دائما مصرفكنندگان خود را در مورد آنچه دائما وعده میدهد گول میزند. سررسید چكهایی كه این صنعت، با نقشهها و صحنهآراییهایش، از حساب لذت میكشد، پیوسته به تأخير میافتد؛ وعده [دستیابی به لذت]، كه كل نمایش عملا در آن خلاصه میشود، امری موهوم است: تنها چیزی كه در این میان مورد تأييد قرار میگیرد آن است كه غایت واقعی هرگز به دست نخواهد آمد و در مراسم شام باید به صورت غذا اكتفا كرد. اشتهایی كه به واسطه آن همه اسامی و تصاویر درخشان تحریك شده است نهایتا با چیزی روبهرو نمیشود مگر نیكو شمردن همان جهان روزمره كسالتباری كه خواهان گریز از آن بود. البته آثار هنری نیز نمایشهای جنسی sexual exhibition نبودند. معهذا این آثار با بازنمایی محرومیت به منزله امری منفی، به عبارتی، برنامه به فحشا كشیدن غریزه را لغو كردند و آنچه را نفی و طرد میشد با ایجاد میانجیها (mediators) نجات دادند. رمز نهفته در تصعید زیباشناختی چیزی نیست جز بازنمایی كامیابی به منزله وعدهای كه زیر پا گذاشته شده است. صنعت فرهنگسازی تصعید نمیكند؛ سركوب میكند. این صنعت با به نمایش گذاشتن موضوعات میل، سینههای درشت در عرقگیری چسبان یا نیمتنهعریان قهرمان ورزشی، صرفا موجب تحریك لذات مقدماتی تصعیدنشدهای میشود كه محرومیت دائمی از مدتها پیش آنها را به یك نمود جعلی مازوخیستی فروكاسته است. [در محصولات این صنعت] هیچ وضعیتشهوانی وجود ندارد كه در عین ترغیب و تهییج تماشاگر، مبیّن این واقعیت تردیدناپذیر نباشد كه بیرون از پرده سینما اوضاع هرگز نمیتواند تا این حد جور باشد. دفتر مدیریت تولیدات سینمایی هیز صرفا همان مناسك شكنجه تانتالوس(6) را تأييد میكند كه از قبل توسط صنعت فرهنگسازی رسمیتیافته است. آثار هنری زهدطلب و بری از شرمزدگیاند؛ صنعت فرهنگسازیهرزهنگار (pornographic) و جانماز آبكش است. عشق تا مرتبه داستان عشقی (رمانس) تنزل مییابد. و، پس از نزول، بسیاری چیزها مجاز شمرده میشود؛ حتی آزادی جنسی نیز در مقام محصول ویژهای كه بازار خوبی دارد واجد سهمیه خاص خود است مزین به علامت تجاری «جسورانه» . تولید انبوه امر جنسی به صورتی خودكار به سركوب این امر منجر میشود. ستاره سینما كه ما قرار است عاشق او شویم، به دلیل حضور همهجاییاش، از همان آغاز چیزی جز كپی یا نسخه دستدوم خویش نیست. صدای هر خواننده تنور (tenor) چونان یكی از صفحههای كاروزو به گوش میرسد، و چهرههای «طبیعی» دختران تكزاسی جملگی شبیه مدلهای موفقی است كه هالیوود به كمك آنان این چهرهها را قالب ریخته است. بازتولید مكانیكی زیبایی، كه فناتیسم فرهنگی مرتجع به واسطه بتسازی منظم از فردیت با تمام وجود بدان خدمت میكند، هیچ جایی برای آن پرستش ناخودآگاه كه زمانی عنصر اساسی و ذاتی زیبایی بود، باقی نمیگذارد. پیروزی بر زیبایی به یاری شوخطبعی جشن گرفته میشود - همان لذت موذیانهای (Schadenfreude) كه هر اقدام موفقی در جهت تحمیل محرومیت بدان دامن میزند. وجود خنده از این امر ناشی میشود كه دیگر چیزی برای خندیدن وجود ندارد. خنده، چه معطوف به آشتی باشد و چه از سر خوف، همواره زمانی رخ میدهد كه ترس یا وحشتی برطرف شود. خنده نشاندهنده رهایی است، رهایی از خطر فیزیكی یا رهایی از چنگ منطق. خنده معطوف به آشتی به منزله پژواك فرار از چنگ قدرت شنیده میشود؛ نوع نادرستخنده با تسلیمشدن به نیروهایی كه باید از آنها ترسیده بر ترس غلبه میكند. این خنده پژواك قدرت در مقام امری گریزناپذیر است. كیف یا تفریح (fun) نوعی حمام طبی است. صنعت تولید لذت هیچگاه تجویز آن را فراموش نمیكند. این امر خنده را به ابزار تحریف خوشبختی و نیرنگ زدن بدان بدل میكند. لحظههای خوشبختی عاری از خندهاند؛ فقط اپراهای آبكی و فیلمهایند كه تجربه جنسی را همراه با طنین خنده به تصویر میكشند. اما بودلر همانقدر عاری از شوخطبعی است كه هولدرلین. در جامعه كاذب، خنده نوعی بیماری است كه خوشبختی و سعادت را مورد حمله قرار داده است و میرود تا آن را در كلیتبیارزش خویش غرق سازد. خندیدن به چیزی همواره به معنای خوار شمردن آن است، و آن حیاتی كه، به گفته برگسون، از طریق خنده موانع را در هم شكسته و فوران میكند، به واقع نوعی حیات وحشی اشغالگر است، نوعی تحكیم و پافشاری بر نفس كه آماده است تا هرگاه فرصت اجتماعی مناسب فرارسد رهایی خود از قید هرگونه ملاحظه اخلاقی را در انظار عموم به نمایش گذارد. این جماعت تماشاچیان خندان فقط تقلید مسخرهای از بشریت است. اعضای این جماعت مونادهایی هستند، جملگی سرسپرده لذت حاضر و آماده بودن برای انجام هر كاری به قیمتخسران هر كسی جز خودشان. هماهنگی آنان فقط كاریكاتوری از همبستگی است. نكته خبیث و شیطانی در مورد این خنده كاذب آن است كه این خنده تقلیدی مسخره اما گیرا از بهترین نوع خنده است، یعنی همان خنده معطوف به آشتی. شعف، به واقع، اهل زهد و عاری از اسراف است res severa verum gaudium (7) . این نظریه اهل صومعه كه عمل جنسی، و نه زهد، به واقع مبین پشت كردن به سعادت و خوشی قابل حصول است، در منش جدی و اندوهبار عاشقی كه با سوءظن به آینده زندگی خویش را وقف لحظه حال میكند، به صورتی سلبی مورد تأييد قرار میگیرد. در صنعت فرهنگسازی ناكامی و نفی سرخوشانه جایگزین دردی میشود كه در خلسه یا از خود بیخود شدن و در زهد مشهود است. قانون اعلای [صنعت فرهنگسازی] این است كه آنان [تماشاچیان] به هیچ قیمتی امیال خود را ارضاء نخواهند كرد؛ آنان باید بخندند و به خندیدن بسنده كنند. در هر یك از محصولات صنعت فرهنگسازی، ناكامی و محرومیت همیشگی تحمیلشده از سوی تمدن بار دیگر به صورتی قطعی و روشن اثبات و بر قربانیان خود اعمال میشود. عرضه كردن چیزی به آنان و محروم ساختنشان از آن، عملا امری واحد است. این همان چیزی است كه در فیلمهای اروتیك رخ میدهد. همهچیز بر عمل همآغوشی متمركز است، دقیقا از آن رو كه این عمل هرگز نباید تحقق یابد. در فیلمهای سینمایی تأييد وجود یك رابطه نامشروع بدون بداقبالی و مجازات شدن هر دو طرف رابطه، با ممنوعیت سفتوسختتری روبهرو است تا مشاركت فعال داماد آینده فلان میلیونر در مبارزات كارگری. در تقابل با عصر و زمانه لیبرال، فرهنگ جامعه صنعتی و همچنین فرهنگ عامیانه ممكن است علیه سرمایهداری شعار سر دهند، لیكن هیچگاه نمیتوانند تهدید اختگی را محكوم سازند. این تهدید اصلی بنیادی است، و از سرسپردگی سازمانیافته مردان یونیفورمپوش - كه هم در واقعیت و هم در فیلمهایی به همین منظور تولید میشوند، مشهود است - دوام بیشتری خواهد داشت. آنچه امروزه مهم و تعیینكننده است دیگر پیوریتانیسم نیست، هرچند این آیین هنوز حضور خود را در قالب سازمانهای زنان ابراز میكند، بلكه نكته مهم ضرورت نهفته در سیستم است، ضرورت تنها نگذاشتن مصرفكننده و رخصتندادن به او تا حتی برای لحظهای دچار این سوءظن شود كه مقاومت امكانپذیر است. اصل اساسی چنین حكم میكند كه باید به او [مصرفكننده] نشان داد كه همه نیازهایش رفعشدنی است، ولی آن نیازها باید چنان از قبل تعیین شده باشند كه وی حس كند خودش همان مصرفكننده ابدی، یا ابژه صنعت فرهنگسازی، است. این كار نه فقط او را وامیدارد باور كند بازی فریبكارانهای كه بدان سرگرم است عین رضایت و كامیابی است، بلكه علاوه بر آن حاكی از آن است كه وی باید، در هر اوضاع و احوالی، به آنچه به او عرضه میشود بسنده كند. فرار از نكبت و ملال زندگی روزمره كه كل صنعت فرهنگسازی وعده آن را میدهد، قابل قیاس با ماجرای ربودن دختر در یكی از فیلمهای كارتونی است: این پدر دخترك است كه نردبان را در تاریكی سرپا نگه داشته. بهشتی كه از سوی صنعت فرهنگسازی ارائه میشود همان سختی و نكبت قدیمی است. فرار و گریختن با معشوق، هر دو، از پیش چنان طراحی شدهاند تا دوباره به همان نقطه شروع منتهی شوند. لذت مشوق همان حس تسلیم و رضایی است كه قاعدتا باید به فراموش كردن آن كمك كند.
تفریح و سرگرمی، اگر از هر قید و بندی رها شود، نه فقط برنهاد هنر، بلكه در حكم نقش افراطی آن خواهد بود. آن تصویر مهمل و بیمعنا از مارك تواین كه صنعت فرهنگسازی آمریكا گهگاه با آن ور میرود، میتواند تصحیحكننده هنر باشد. هرچه هنر با دیتبیشتر ناسازگاری با زندگی را مدنظر قرار دهد، شباهت آن با جدیت زندگی، كه آنتیتز یا برابرنهاد هنر است، بیشتر خواهد شد؛ و هرچه تلاش بیشتری را صرف بسط یافتن تمام و كمال از دل قانون فرمال خاص خود كند، طالب تلاشی بیشتر از سوی هوش و عقل آدمی برای خنثی كردن بار خود میشود.در برخی فیلمهای هزلآمیز، به ویژه در فیلمهای مضحك و گروتسك، امكان وقوع این نوع نفی برای چند لحظهای به راستی عیان میگردد. ولی البته تحقق آن ممكن نیست. تفریح و سرگرمی ناب با توجه به پیامدش، یعنی واگذاری نرم و روان خود به دست هر نوع تداعی معانی و مهملات شادیبخش، توسط سرگرمی موجود در بازار نیمهكاره قطع میشود: در عوض، سرگرمی ناب جای خود را به نوعی معنای جامع جعلی میبخشد كه صنعت فرهنگسازی بر الصاق آن به محصولات خود اصرار میورزد، و با این حال از آن [معنا] به منزله بهانهای صرف برای بهكارگرفتن هنرپیشههای معروف سوءاستفاده میكند. زندگینامهها و دیگر داستانهای ساده تكهپارههای گنگی و بیمعنایی را در قالب یك طرح داستان ابلهانه به هم وصله میزنند. دیگر از كلاه و زنگولههای دلقك شوخ خبری نیست، و آنچه به ما عرضه میشود دستهكلیدهای عقل كاپیتالیست است كه لذت ناشی از دستیابی به موفقیت را بر پرده نمایش میدهد. در فیلمهای هزلآمیز هر بوسهای باید به پیشرفتشغلی قهرمان مشتزن، یا فلان متخصص ترانههای محبوب بازاری كه به شهرت رسیدنش با شكوه و جلال به تصویر كشیده میشود، كمك كند. فریبكاری صنعت فرهنگسازی در این امر نهفته نیست كه عرضهكننده سرگرمی است، بلكه فریب اصلی آن است كه این صنعت خوشی و لذت را تباه میكند؛ زیرا رخصت میدهد ملاحظات تجاری این خوشی را درگیر كلیشههای ایدئولوژیك تمدن و فرهنگی سازند كه خود درگیر فرآیند اضمحلال نفس است. اخلاق و ذوق، سرگرمی بیقید و بند را به منزله امری «بچگانه و سادهلوحانه» نیمهكاره قطع میكنند - سادهلوحی به اندازه عقلگرایی روشنفكرانه بد محسوب میشود - و حتی امكانات تكنیكی را نیز محدود میكنند. صنعت فرهنگسازی فاسد است: نه به این سبب كه سرزمین معصیت است، بلكه از آن رو كه معبدی است در خدمت لذت سطح بالا. در همه سطوح؛ از همینگوی تا امیل لودویگ، از خانم مینیور تا لون رنجر، از توسكانینی تا گی لومباردو، آن محتوای فكری كه حاضر و آماده از قلمرو هنر و علم اخذ شده است، حاوی كذب است. صنعت فرهنگسازی، در قالب آن ویژگیهایی كه این صنعت را به سیرك نزدیكتر میكند، در مهارت بیسروته سواركاران، بندبازان، و دلقكها كه توجیهگر خویش است، و در «توجیه و دفاع از هنر فیزیكی در برابر هنر فكری»(8) ، به واقع ردِپایی از چیزی بهتر را در خود حفظ كرده است. اما پناهگاههای مهارتی غیرفكری، كه در تقابل با مكانیزیسم اجتماعی معرف حیات انسانی است، از سوی عقلی شماتیك به طرزی بیرحمانه جستجو و تخریب میشود، عقلی كه همه چیز را وامیدارد تأثير و دلالت خود را به اثبات رساند. در نتیجه این امر، بیمعنایی در بخش تحتانی آثار هنری همچون معنا در بخش فوقانی آنها، به طور كامل ناپدید میشود.
امتزاج فرهنگ و سرگرمی كه امروزه شاهد وقوع آنایم، نه فقط به سقوط فرهنگ بلكه الزاما به فكریشدنِ سرگرمی منجر میشود. مؤید این نظر این واقعیت است كه فقط نسخه یا كپی ظاهر میشود: در سالن سینما، عكس [هنرپیشهها]؛ در رادیو، موسیقی ضبطشده. در عصر گسترش لیبرالیسم، سرگرمی از ایمان راسخ به آینده تغذیه میكرد: همهچیز آنچنان كه هست بر جای میماند یا حتی بهتر میشود. امروزه این ایمان بار دیگر فكری میگردد و چنان رقیق و محو میشود كه دیگر هیچ هدف یا غایتی را پیش رو نمیبیند و برای كسانی كه پشت به واقعیت دارند از آن چیزی بیش از نوعی نمایش سایهها باقی نمیماند. این ایمان عبارت است از تأکيدهای بامعنایی كه داستان فیلم، به موازات خود زندگی، بر آدم زرنگ (مهندس جوان، دختر جلد) مینهد، بر قساوت پنهان شده در جامه شخصیت، علاقه به ورزش، و نهایتا بر اتومبیلها و سیگارها - حتی در مواردی كه برنامههای ویژه سرگرمی نه به حساب هزینههای تبلیغاتی تولیدكنندگان بیواسطه بلكه به حساب كل سیستم گذاشته میشود. سرگرم شدن، خود به یك ایدئال بدل میشود و جای امور والاتری را اشغال میكند كه خودش توده مردم را از آنها محروم كرده است، آن هم با تكرار این امور به شیوهای حتی كلیشهایتر از شعارهای آگهیهای تبلیغاتی. درونگرایی، یعنی همان شكل به لحاظ ذهنی محدودشده حقیقت، همواره بسی بیش از آنچه تصور میشد در اختیار قدرتمندان جهان برون بود. صنعت فرهنگسازی درونگرایی را به دروغی آشكار بدل میكند. اینك از آن چیزی باقی نمانده است مگر چرندیاتی مناسب حال كتابهای پرفروش دینی، فیلمهای روانشناختی، و سریالهای ویژه بانوان، آن هم به مثابه بزكی كه به نحو خجالتآوری دلپذیر است؛ و بدینسان میتوان در متن زندگی واقعی عاطفه شخصی اصیل را با اطمینانی هرچه بیشتر مهار كرد. در این معنا مشغولیات یا سرگرمی همان تزكیه یا پالایش عواطف را تحقق میبخشد كه ارسطو زمانی آن را به تراژدی نسبت میداد و مورتیمر آدلر اینك آن را مناسب فیلمهای سینمایی میداند. صنعت فرهنگسازی حقیقت را در مورد كاتارسیس عیان میسازد همانطور كه پیشتر در مورد سبك چنین میكرد.
هرچه مواضع صنعت فرهنگسازی قویتر شود، بیشتر میتواند حساب نیازهای مصرفكنندگان را در جا روشن كند، آنها را تولید و كنترل كند، بدانها نظم بخشد، و یا حتی عرضه تفریح و سرگرمی را متوقف سازد: برای این نوع پیشرفت فرهنگی هیچ حدومرزی در كار نیست. اما این گرایش جزء درونی خود اصل سرگرمی است كه به مفهومی بورژوایی اصلی بهرهمند از روشنگری است. اگر نیاز به تفریح و سرگرمی عمدتا محصول صنعت فرهنگسازی بود، كه از این موضوع به منزله ابزاری برای توصیه فلان محصول یا روش به تودهها سود میجست - پوستر رنگی مشابه تابلو رنگ و روغن به لطف لقمه لذیذی كه در آن ترسیم شده است، یا فهرست مواد اولیه لازم برای پختن كیك به كمك تصویری از یك كیك - امروزه سرگرمی همواره تأثير و نفوذ كسب و كار، دغدغه فروش و غیره را برملا میكند. اما قرابت آغازین كسب و كار و سرگرمی در معنا و اهمیتخاص دومی مشهود است: دفاع از جامعه. راحتی و خوشبودن یعنی آری گفتن. این امر فقط با جدا و محفوظ ماندن از كلیت فرآیند اجتماعی ممكن میشود، با منگكردن و حساسیتزدایی، و، از بدو كار، با قربانیكردن بیدلیل دعوی گریزناپذیر هر اثر - هرقدر هم چرند و مهمل - به منعكس ساختن كل در محدوده مرزهای خود. لذت همیشه به معنای فكر نكردن به هیچ چیز و فراموش كردن رنج است، حتی آنجا كه رنج مشهود است. تجربه لذت اساسا همان حس درماندگی است، نوعی گریختن، اما، نه آنطور كه میگویند، گریز از واقعیتی ذلتبار، بلكه گریز از آخرین بقایای ایده و خیال مقاومت. رهاییای كه سرگرمی وعده حصولش را میدهد، به واقع آزادی از [قید] تفكر و نفیكردن است. موهن بودن این پرسش سخنورانه كه «خود مردم چه میخواهند؟» از این واقعیت ناشی میشود كه خطاب آن - تو گویی مخاطبان افرادی اهل فكر و تأملاند - به همان مردمی است كه قرار است مدبرانه و به عمد از این فردیت محروم شوند. حتی زمانی كه افكار عمومی - در موارد استثنایی - علیه صنعت لذتسازی عصیان میكند، كل نیروهایی كه قادر به بسیج و تجهیز آنها است، در همان مقاومت ضعیف و بیرمقی خلاصه میشود كه خود این صنعت به آنان القاء كرده است. با این حال، باقی نگهداشتن مردم در این وضع بسیار دشوارتر شده است. نرخ سرعت تنزل آنان به حماقت نباید از نرخ سرعت افزایش هوش و شعورشان عقب بیفتد. در روزگار ما، یعنی در عصر آمار و ارقام، تودهها تیزتر از آناند كه خود را با میلیونر روی پرده سینما یكی كنند، و خرفتتر از آناند كه قانون [آماری] بزرگترین عدد را نادیده بگیرند. ایدئولوژی خود را در پس محاسبه احتمالات پنهان میسازد. بیشك همهكس عاقبت برنده خوششانس نخواهند بود، مگر آن كسی كه بلیط برنده را میكشد، یا به عبارت بهتر، كسی كه، برای انجام این كار، از سوی قدرتی برتر - كه معمولا خود صنعت لذتسازی است - مشخص شده است، صنعتی كه بنا به تصویر رایج بیوقفه سرگرم جستجو و شكار استعدادها است.آن كسانی كه توسط صیادان استعداد كشف و سپس توسط استودیو در مقیاس وسیع معرفی و تبلیغ میشوند، نمونههای آرمانی Ideal Types انسان متوسط و وابسته نوظهور اند. البته قرار بر آن است كه هنرپیشه محبوب ماشیننویس معمولی را به شیوهای نمادپردازی كند كه معلوم شود لباس مجلل شب برای بازیگر زن دوخته شده است كه از دختر واقعی متمایز شمرده میشود. بدینترتیب، دختران تماشاچی نه فقط حس میكنند ممكن بود خودشان بر پرده سینما ظاهر شوند، بلكه درعینحال متوجه حضور شكاف عظیمی میشوند كه آنان را از پرده جدا میسازد. فقط یك دختر جوان میتواند بلیط برنده را برگزیند، فقط یك مرد میتواند جایزه را ببرد، و اگرچه، از نظر ریاضی، همگان صاحب بختی برابر اند، لیكن این بخت برای هر فرد چنان ناچیز است كه بهترین كار به واقع نادیده گرفتن آن و خوشحال شدن از موفقیت دیگری است، موفقیتی كه كاملا ممكن بود از آن او شود، ولی از قضا هیچگاه نمیشود. هر زمان صنعت فرهنگسازی فراخوانی برای یكی پنداشتن سادهلوحانه [خود با فلان هنرپیشه یا نماد] صادر كند، این دعوت بلافاصله پس گرفته میشود. دیگر هیچكس نمیتواند از خود بگریزد. زمانی بود كه تماشاگر سینما هنوز میتوانست عروسی خود را در قالب عروسی مشهود در فیلم نظاره كند. اكنون بازیگران خوششانس روی پرده، همچون هریك از آحاد جامعه، صرفا نسخههایی از همان مقوله واحدند، لیكن این برابری فقط مؤید جدایی غلبهناپذیر عناصر انسانی است. شباهت كامل همان تفاوت مطلق است. هویت واحد و یكسان مقوله مانع بروز هویت موارد خاص و منفرد میشود. صنعت فرهنگسازی، به نحوی طنزیآمیز، ایده انسان در مقام عضوی از یك نوع [یعنی نوع بشر] را به اقعیت بدل كرده است. اینك وجود هر شخصی صرفا بر وجود آن صفاتی دلالت میكند كه به لطف آنها میتواند جایگزین هر شخص دیگری شود: انسان شیئی تعویضپذیر، یعنی یك نسخه یا كپی است. او در مقام یك فرد امری به تمامی مصرفشدنی و كاملا بیاهمیت است، و این دقیقا همان واقعیتی است كه او، وقتی زمان او را از این شباهت محروم سازد، بدان پی میبرد. این امر ساختار درونی مذهب موفقیت را - كه از سایر لحاظ به دقت حفظ و نگهداری میشود - تغییر میدهد. امروزه به طرزی فزاینده بر جایزه Per aspera ad astra (9) (كه مستلزم تلاش و تحمل سختیها است). در فرآیند تكراری و یكنواخت تصمیمگیری در باب اینكه كدام ترانه و بازیگر سزاوار محبوب و ستاره شدن هستند، عنصر بخت و تصادف كور از سوی ایدئولوژی برجسته میشود. فیلمهای سینمایی بر عامل بخت تأکيد میگذارند. با دست زدن به هر كاری به منظور تضمین شباهت و همانندی اساسی همه شخصیتها، بهجز آدم بد فیلم، و با حذف همه چهرههای غیرسازشگر (مثلا، چهرههایی همچون چهره گرتا گاربو، كه ظاهرشان به گونهای نیست كه گویی میتوان به آنها گفت "Hello sister!") در قدم نخست ادامه زندگی برای سینماروها آسانتر میشود. آنان اطمینان مییابند كه در حالت موجود ایرادی ندارند، كه آنان نیز میتوانند به همین خوبی از پس كار برآیند و بیش از نیرو و توانشان چیزی از آنان طلب نخواهد شد. ولی درعینحال اشاره كوچكی دریافت میكنند دال بر آنكه هر تلاشی بیفایده خواهد بود؛ زیرا حتی بخت بورژوایی نیز دیگر با آثار محاسبهپذیر كار خودشان هیچ پیوندی ندارد. آنان معنای این اشاره را درك میكنند. در اصل همگی تشخیص میدهند كه بخت (كه به لطف آن هرازگاهی یك نفر ثروتمند میشود) روی دیگر برنامهریزی است. نیروهای جامعه در راستای عقلانیت چنان به كار گرفته میشوند كه هر كس میتواند مهندس یا مدیرعامل شود، و دقیقا به همین علت اینكه جامعه چه كسی را برای چنین كاركردهایی تربیت و تعیین خواهد كرد، دیگر به هیچ وجه مسألهای عقلانی محسوب نمیشود. بخت و برنامهریزی امری واحد و یكسان میشوند؛ زیرا، با توجه به برابری آدمیان، موفقیت و شكست فردی - تا بالاترین سطوح جامعه - فاقد هرگونه معنای اقتصادی است. بخت و اقبال خود برنامهریزی میشود، نه از آن جهت كه بر سرنوشت این یا آن فرد خاص تأثير میگذارد، بلكه دقیقا از آن رو كه تصور میرود بخت نقشی حیاتی ایفا میكند. بخت و اقبال عذر و بهانهای است در خدمت برنامهریزان، و این تصور را به وجود میآورد كه در متن مجموعه پیچیده طرحها و معاملاتی كه كل زندگی آدمیان را شكل میبخشند، هنوز فضایی برای رشد روابط مستقیم و خودانگیخته میان آنان باقی مانده است. گزینش دلبخواهی افراد متوسط نماد این آزادی در رسانههای گوناگون صنعت فرهنگسازی است. در گزارشهای مفصل فلان مجله در مورد سفرهای تفریحی نسبتا باشكوهی كه این مجله برای برنده خوششانس ترتیب داده است، كه ترجیحا یك خانم تندنویس حرفهای است (كه احتمالا به لطف ارتباطش با كلهگندهها در مسابقه برنده شده است)، عجز و ناتوانی همگان نمود مییابد. آدمیان جملگی در حكم ماده صرفاند - تا بدانحد كه صاحبان قدرت میتوانند هر كسی را به بهشتخصوصی خویش ارتقاء دهند و مجددا او را از بهشت بیرون اندازند: در این میان حقوق انسانی و كار او هیچ محلی از اعراب ندارد. صنعت به مردمان صرفا در مقام مصرفكننده و كارمند علاقه و توجه دارد، و در واقع كل نوع بشر و هریك از آحاد آن را به مرتبه این فرمول فراگیر تنزل داده است. ایدئولوژی حاكم، بنا به وجه غالب در هر برهه از زمان، بر بخت یا برنامهریزی، زندگی یا تكنولوژی، طبیعت یا تمدن تأکيد میگذارد. به آدمیان در مقام كاركنان حقوقبگیر نسبت به امر خطیر سازماندهی عقلانی تذكر داده میشود و جملگی ترغیب میشوند تا همچون انسانهایی معقول خود را با محیط تطبیق دهند. در مقام مصرفكنندگان، آزادی انتخاب و جذابیت محصولات نو بر پرده سینما یا در مطبوعات به آنان نشان داده میشود، آن هم به یاری لطیفههای انسانی و شخصی. در هر دو مورد [در مقام مصرفكننده یا حقوقبگیر] آنان اشیائی صرف باقی میمانند.
هرچه وعده و وعیدهای صنعت فرهنگسازی كمتر باشد، توانایی آن در ارائه تبیینی بامعنا از زندگی كمتر، و ایدئولوژی رواجیافته از سوی آن توخالیتر میشود. حتی آرمانهای انتزاعی هماهنگی و سودمندی اجتماعی نیز در این عصر تبلیغات عام و سراسری بیش از حد انضمامیاند. ما حتی یاد گرفتهایم چگونه با مفاهیم انتزاعی به منزله تبلیغات فروش برخورد كنیم. زبان تماما مبتنی بر حقیقت یا صدق به سادگی موجب بروز بیصبری برای پرداختن به معاملهای میشود كه انجامش احتمالا موضوع و مضمون اصلی است. كلماتی كه وسیله و ابزار صرف نیستند بیمعنا به نظر میرسند؛ مابقی نیز خیالی و غیرحقیقی مینمایند. داوریهای ارزشی یا آگهی تجاری و یا حرافی پوچ و بیمورد تلقی میشوند. بر این اساس ایدئولوژی به امری مبهم، بیطرف و غیرمتعهد بدل گشته است، و بدین طریق نه روشنتر شده است و نه ضعیفتر. نفس مبهم بودن، و كراهت تقریبا علمی آن به متعهد ساختن خود به هر چیزی كه صدقپذیر نباشد، به منزله نوعی ابزار سلطه عمل میكند. ایدئولوژی به تصویب و ترویج پرحرارت و از پیش تنظیمشده وضعیت موجود بدل میشود. صنعت فرهنگسازی تمایل دارد خود را به تجسم عینی احكام و رهنمودهای اقتدارگرا، و در نتیجه به مفسر و پیشگوی بیچونوچرای نظام حاكم، بدل سازد. این صنعت از میان صخرههای گمراه كردن یا سوءاطلاعات قابل اثبات و حقیقت عیان و مشهود مسیری پیچ در پیچ را ماهرانه دنبال میكند، و با نهایت وفاداری و صداقت پدیدهای را بازتولید میكند كه ابهام و تیرگیاش راه هر بصیرتی را سد میكند و واقعیت همهجا حاضر و دستنخورده را به منزله امری ایدئال مستقر میسازد. ایدئولوژی دو پاره میشود: عكس یا تصویر عینی زندگی سرسخت و تغییرناپذیر و دروغ عریان درباره معنای این زندگی - معنایی دروغین كه صراحتا بیان نمیشود بلكه تلویحا بدان اشاره میشود و با این حال خرفهم میشود. واقعیت همواره به شیوهای صرفا كلبیمسلك تكرار میشود تا سرشت الوهی آن به اثبات رسد. البته این نوع اثبات مبتنی بر عكسبرداری (Photologic) دقیق و قطعی نیست، لیكن مقاومتناپذیر هست. هر آن كسی كه در قدرت یكنواختی و تكرار شك كند، ابله است. صنعت فرهنگسازی اعتراض علیه خود را دقیقا همانقدر مردود میشمارد كه اعتراض علیه جهانی كه به صورتی بیطرفانه توسط این صنعت دوبارهسازی میشود. پیوستن به قافله یا به حال خود رها شدن یگانه انتخاب ممكن است: آن هنردوستان شهرستانی كه به عوض سینما و رادیو به زیبایی ابدی و تئاتر غیرحرفهای متوسل میشوند - به لحاظ سیاسی - از قبل در همان موضعی قرار گرفتهاند كه فرهنگ تودهای هواداران خود را به سوی آن سوق میدهد. این فرهنگ به قدر كافی سخت و محكم شده است كه، در صورت لزوم، خیالات و تصورات قدیمی، مثل ایدئال پدر و احساس مطلق، را به منزله ایدئولوژی مسخره كند. اعیان و موضوعات ایدئولوژی جدید همان خود جهان است. این ایدئولوژی صرفا با ارتقاء یك هستی نامیمون به مرتبه جهان واقعیتها (facts)، از طریق بازنمایی مو به موی آن، از كیش پرستش واقعیتها سود میجوید. این جابهجایی نفس هستی یا وجود داشتن را به جانشینی برای معنا و حق بدل میكند. هر آنچه توسط دوربین بازتولید میشود، زیبا است. مأیوس شدن از این چشمانداز كه آدمی ممكن است همان ماشیننویسی باشد كه جایزه سفر به گرد جهان را میبرد، توسط نمایش مأیوسكننده عكسهای دقیق مناطقی تكمیل میشود كه قرار است جزئی از این سفر باشند. نه خود ایتالیا، بلكه مداركی دال بر وجود آن [به بیننده] عرضه میشود. یك فیلم سینمایی حتی میتواند تا بدانجا پیش رود كه تصویری سراپا سرد و دلگیر از همان پاریسی ارائه دهد كه از دید دخترك آمریكایی قرار است محل ارضای امیال او باشد، و بدینسان دخترك را با قاطعیتی هرچه بیشتر به آغوش همان پسرك زرنگ آمریكایی براند كه در شهر خود نیز میتوانست با او آشنا شود. این وضعیت، این واقعیت كه خود سیستم، در تازهترین فاز خود، زندگی كسانی را كه تشكیلدهنده آن هستند بازتولید میكند، به عوض آنكه بلافاصله ترتیب همهشان را بدهد، به واقع یكی از محاسن و الطاف سیستم محسوب میشود كه حاضر شده به این زندگی معنا و ارزش عطا كند. تداوم قافله و تداوم پیوستن به قافله به منزله توجیهی برای بقای كور و لجوجانه سیستم، و حتی تغییرناپذیری آن، مطرح میشود. هر آنچه خود را تكرار میكند، نظیر چرخه طبیعی یا صنعتی، پدیدهای سالم است. همان نوزادان همیشگی جاودانه از دل مجلات به ما لبخند میزنند؛ ماشین جاز تا ابد ضربه خواهد زد. به رغم همه پیشرفتها در تكنیكهای بازتولید، در كنترلها و تخصصها، و بهرغم تمامی تپش و بیقراری صنعت، نانی كه صنعت فرهنگسازی به آدمی عرضه میكند همان سنگ سخت كلیشه است. این صنعت از چرخه حیات تغذیه میكند، از این شگفتی و ناباوری بجا و مستدل كه مادران، بهرغم همهچیز، هنوز هم به بچهدار شدن ادامه میدهند و گردش چرخها باز هم متوقف نمیشود. این امر به تأييد تغییرناپذیری اوضاع كمك میكند. خوشههای ذرتی كه در پایان دیكتاتور بزرگ چاپلین در باد تكان میخورند، دروغ نهفته در فراخوان ضدفاشیستی برای آزادی را برملا میكنند. آنها همانند گیسوان طلایی آن دختر آلمانیاند كه زندگیاش در اردوگاه توسط كمپانی سینمایی نازیها در متن نسیم تابستانی فیلمبرداری میشود. طبیعت از سوی مكانیسم سلطه اجتماعی به منزله متضاد سالم جامعه [فاسد] تصویر میشود، و در نتیجه طبیعت یا سرشت خود را از دست میدهد. تصاویری كه درختان سبز، آسمان آبی، و ابرهای متحرك را نشان میدهند، این جلوههای طبیعت را به معدودی علائم رمزی (cryptograms) برای دودكشهای كارخانهها و تعمیرگاهها بدل میكنند. از سوی دیگر، چرخدندهها و قطعات ماشینی، كه منزلتشان تا حد كارگزاران روح درختان و ابرها تنزل یافته است، باید گویا و بیانگر (expressive) به نظر رسند. طبیعت و تكنولوژی بر ضد همه اشكال مخالفت بسیج میشوند؛ و حاصل كار برای ما نمودی تحریفشده از جامعه لیبرال است، كه در آن مردمان، بنا به فرض، شیفته اتاق خوابهای اروتیك مخملین بودند، به جای آنكه، همچون مردمان امروزی، در هوای باز حمام سلامتی بگیرند، یا در مدلهای ماقبل تاریخی مرسدس بنز فروپاشی و خرابی را تجربه كردند، به جای آنكه با سرعت موشكهای فضایی از نقطه الف (یعنی همان جایی كه در هر حال هستند) به سوی نقطه ب (جایی كه همهچیز دقیقا به همین صورت است) بشتابند. پیروزی شركتهای اقتصادی غولآسا بر قوه ابداع و ابتكار كارگزاران اقتصادی، از سوی صنعت فرهنگسازی به منزله دوام قوه ابتكار اقتصادی تحسین میشود. دشمنی كه از قبل شكست خورده است، یعنی فرد اهل فكر، همان دشمنی است كه با او مبارزه میشود. رستاخیز "Haus Sonnenstosser" ضد بورژوا در آلمان، و لذت ناشی از تماشای زندگی بدون پدر، معنایی واحد و یكسان دارند.
باید پذیرفت كه این ایدئولوژی توخالی از یك جنبه واجد جدیتی مهلك است: همهكس تأمین میشود. «هیچ كس نباید گرسنه یا تشنه بماند؛ اگر كسی چنین كند، جایش در اردوگاه كار اجباری است!» این شوخی رایج در آلمان هیتلری میتواند به عنوان یك اصل یا شعار بر همه سردرهای صنعت فرهنگسازی بدرخشد. این شعار با نوعی سادهلوحی حیلهگرانه تازهترین مشخصه جامعه را به منزله پیشفرض خود تأييد میكند: اینكه جامعه به راحتی میتواند دریابد چه كسانی مدافع و هوادارش هستند. آزادی صوری همه افراد تضمین شده است. هیچ كس رسما مسئول فكر و عقیده خود نیست. در عوض همگان از سنین پایین در سیستمی متشكل از كلیساها، كلوبها، كانونهای حرفهای، و دیگر موارد مشابه، محصور میشوند، كه مجموعا سازنده حساسترین ابزار كنترل اجتماعیاند. هر آنكه خواهان پرهیز از شكست و تباهی است باید كاری كند كه به هنگام سنجش در ترازوی این دستگاه كم نیاورد. در غیر این صورت در زندگی عقب خواهد ماند، و نهایتا نابود خواهد شد. در همه حرفهها، و بهویژه در مشاغل آزاد (لیبرال)، دانش تخصصی با معیارهای تجویزشده برای رفتار، پیوند خورده است؛ این امر به راحتی میتواند منجر به بروز این توهم شود كه دانش تخصصی یگانه چیزی است كه به حساب میآید. در واقع، این بخشی از برنامهریزی ضدعقلانی جامعه فعلی است كه این جامعه فقط زندگی اعضای وفادار خویش را تا حدی خاص بازتولید میكند. استاندارد زندگی به دقت مطابق درجه وابستگی ذاتی افراد و طبقات به سیستم است. مدیر قابل اتكا است، و همچنین كاركنان فرودستتر، نظیر [شخصیت] داگ وود - به همان شكلی كه در صفحات مجلات كمیك یا در زندگی واقعی ظاهر میشود. هر كه بینوا و گرسنه بماند، داغ لعنت میخورد، حتی اگر زمانی آیندهای روشن پیش رویش بوده است. اینك او یك بیگانه است؛ و، گذشته از برخی جنایات بزرگ، بیگانه بودن بدترین گناه كبیره است. در فیلمهای سینمایی او، گهگاه به عنوان موردی استثنایی، به شخصیت اصلی و قربانی طنزی افراطی و خبیث، بدل میشود؛ لیكن به طور معمول او همان تبهكار و شخصیت منفی فیلم است، و در بدو ظهورش، مدتها پیش از آنكه ماجرای اصلی شروع شود، به همین عنوان شناخته میشود: بدینترتیب از بروز هرگونه سوءظنی در مورد خیانت جامعه به افراد خوشطینت جلوگیری میشود. در واقع، در مرتبهای بالاتر، امروزه نوعی دولت رفاه عامه در حال شكلگیری است. صاحبان مقامات بالا به منظور حفظ موقعیت خویش، اقتصادی را برپا نگه میدارند كه در آن تكنولوژیی به غایت توسعهیافته اساسا تودهها را در مقام مولدان زائد ساخته است. کارگران، یعنی نانآوران واقعی (اگر بنا باشد سخن ایدئولوژی را باور كنیم) از سوی مدیران اقتصاد، یعنی چاق و چلهها، تغذیه میشود. بدینسان جایگاه فرد متزلزل میشود. در نظام لیبرالی فقرا تنبل تلقی شدند؛ اما اینك آنان به طور خودكار موضوع سوءظن هستند. هر آنكه برای مقابله با محیط بیرون مجهز نیست جایش در اردوگاه كار اجباری، یا بههرحال در جهنم زاغهها و برعهدهگرفتن پستترین مشاغل است. اما صنعت فرهنگسازی برای كسانی كه تحت كنترل مدیران هستند، رفاه عامه مثبت و منفی را به مثابه همبستگی مستقیم آدمیان در جهانی متشكل از افراد كارآ، ترسیم میكند. هیچكس فراموش نمیشود؛ همسایگان و مددكاران اجتماعی در همهجا حضور دارند؛ امثال دكتر گیلسپیها و فیلسوفان اتاق نشیمن كه دلهایشان در جایی درست قرار دارد و به لطف دخالت مهرآمیز و چهره به چهرهشان موارد فردی مصایب تمدیدشده از سوی جامعه را درمان میكنند - البته همواره با قبول این فرض كه هیچ مانع شخصی و فردی بر سر راه رشد پستی و خباثت فرد بختبرگشته وجود ندارد. رواج و ترغیب جوی دوستانه كه متخصصان مدیریت توصیه میكنند و هر كارخانهای برای افزایش تولیدات آن را به كار میگیرد، حتی آخرین انگیزش شخصی را نیز تحت كنترل اجتماعی درمیآورد، دقیقا از آن رو كه به نظر میرسد این كنترل اوضاع و احوال آدمیان را مستقیما به امر تولید مرتبط میسازد و به زندگی آنان مجددا رنگ و بویی خصوصی میبخشد. این نوع صدقه معنوی، مدتها پیش از آنكه به قصد تسخیر كل جامعه از كارخانه پا بیرون نهد، رنگی از آشتی و سازش بر محصولات صنعت فرهنگسازی میزند. لیكن خیرخواهان بزرگ نوع بشر، كه دستاوردهای علمیشان باید به منزله اعمال نوعدوستانه قلمداد شود تا رنگی از علایق بشری بر آنها زده شود، به واقع جانشینانی برای رهبران ملیاند، كه در نهایت القای نوعدوستی را اعلام میكنند و بر این باورند كه میتوانند پس از نابود شدن آخرین آدمیان معلول از تكرار ماجرا جلوگیری كنند.
جامعه با تأکيد گذاشتن بر «طینتخوش» رنجی را كه خود ایجاد كرده است به رسمیت میشناسد؛ هر كسی میداند كه اكنون در متن سیستم مستأصل است؛ و ایدئولوژی باید این را به حساب آورد. صنعت فرهنگسازی به جای آنكه رنج را زیر قبای خود دوخته دوستی و مودت پنهان سازد به مواجهه مردانه با آن افتخار میكند، آنهم بهرغم شدت فشاری كه آدمیان برای كنترل خود تحمل میكنند. حالتحفظ ظاهر، جهانی را توجیه میكند كه این حالت را ضروری میسازد. و این یعنی زندگی - بس سخت و دشوار ولی دقیقا به همین دلیل بس شگفتانگیز و سالم. این دروغ از تراژدی هم كم نمیآورد. فرهنگ تودهای با آن تا میكند، به همان نحوی كه جامعه تمركزیافته رنج اعضای خود را محو نمیكند بلكه آن را ثبت و برنامهریزی میكند. از این رو است كه این فرهنگ از هنر چنین مصرانه استقراض میكند. این امر موجد همان جوهر تراژیكی است كه سرگرمی ناب قادر به عرضه آن نیست، اما اگر قرار باشد به نحوی نسبت به اصل بازتولید دقیق پدیدهها وفادار بماند به آن نیاز دارد. تراژدی هرگاه به جلوهای پذیرفته و دقیقا محاسبهشده از جهان بدل شود، خود نوعی بركت محسوب میشود. این نوع تراژدی محافظی است در قبال این سرزنش كه حقیقت پایمال شده است، حال آنكه [حقیقت] به واقع با نوعی پشیمانی كلبیمسلكانه قبول و مال خود میشود. این تراژدی به مصرفكنندهای كه - به لحاظ فرهنگی - شاهد روزهای بهتری بوده است، جانشینی برای افكار و احساسات عمیقی ارائه میدهد كه مدتها پیش دور افكنده شدهاند؛ و برای سینماروهای حرفهای تكهپارههایی از فرهنگ فراهم میآورد تا بدینطریق پرستیژ خویش را حفظ كنند؛ و همگان را به كمك این اندیشه تسلی میدهد كه تحقق تقدیر بشری به شكلی آبدیده و اصیل هنوز هم ممكن است، و این تقدیر باید به هر قیمت كه شده بدون هیچ جرح و تعدیلی بازنمایی شود. زندگی، در تمامی وجوهی كه امروزه ایدئولوژی دستاندركار دوبارهسازی آنها است، هرچه بیشتر یادآور رنج ضروری باشد، با قدرت، شكوه و جلالی بیشتر رخ مینماید. بدینسان زندگی رفتهرفته شبیه تقدیر میشود. تراژدی تا حد تهدید به نابودی هر كسی كه همكاری نكند، تقلیل مییابد، درحالیكه معنا و دلالت تناقضآمیز آن زمانی از مقاومت مأیوسانه در برابر تقدیر اسطورهای ناشی میشد. تقدیر تراژیك به مجازات عادلانه بدل میشود، یعنی به همان چیزی كه زیباشناسی بورژوایی همواره سعی داشت تراژدی را بدان بدل سازد. اخلاقیات فرهنگ تودهای شكل پست كتابهای كودكان در ادوار گذشته است. برای مثال، در یك محصول درجه یك، شخصیت منفی در قالب زنی هیستریك ظاهر میشود كه (البته مطابق پیشبینی دقیق طبی) میكوشد تا سعادت شخصیت مخالف خود را تباه سازد، شخصیتی كه با واقعیت خواناتر است و خودش نیز به مرگی كاملا غیرتئاتری درمیگذرد. البته این همه فرهیختگی فقط در سطوح فوقانی یافت میشود. در سطوح پایینتر قضایا سادهتر برگزار میشود. اینك تراژدی بدون توسل به روانشناسی اجتماعی عقیم و بیضرر میگردد. درست همانطور كه هر اپرت وینی شایسته این نام میبایست در پرده دوم به فینال تراژیك خود برسد، و نتیجتا چیزی جز روشنساختن سوءتفاهمها برای پرده سوم باقی نگذارد، صنعت فرهنگسازی نیز در روال روزمره امور جایگاه ثابتی برای تراژدی در نظر میگیرد. صرف وجود و حضور مشهود نسخه راهنما برای فرونشاندن ترس از لجامگسیختگی تراژدی كافی است. توصیف زنان خانهدار از فرمول ثابت نمایشی به مثابه «افتادن به دردسر و دوباره خلاص شدن» ، كل فرهنگ تودهای از سریالهای ابلهانه ویژه بانوان تا عالیترین محصولات را شامل میشود. حتی بدترین و دردناكترین پایانها كه تدارك آنها با نیات خیر آغاز شده است، نظم حاكم بر امور را تأييد میكند و موجب فساد نیروی درونی تراژدی میشود، یا بدینسبب كه زنی كه عشقش در جهتخلاف قواعد بازی بسط مییابد برای دستیابی به فرجه كوتاهی از خوشبختی با مرگ خویش بازی میكند، یا از آن رو كه پایان غمانگیز فیلم با روشنی هرچه بیشتری بر صلابت زندگی واقعی تأکيد میگذارد. فیلم تراژیك به نهادی برای بهبود اخلاقی بدل میشود. تودهها، كه به واسطه زیستن زیر فشار سیستم دلمرده شدهاند و صرفا در آن وجوهی از رفتار كه بر آنان تحمیل گشته و سراپا آغشته به خشم و بغض است نشانههایی از تمدن از خود بروز میدهند، باید با مشاهده رفتار نمونه و زندگی كاملا جدی تحت انضباط درآیند. فرهنگ همواره نقش خود را در رام كردن غرایز وحشی و انقلابی ایفا كرده است. فرهنگ صنعتی نیز سهم خود را ادا میكند. این فرهنگ شرایطی را معرفی میكند كه تحت آن نفس زیستن این حیات بیرحم ممكن میگردد. فردی كه كاملا خسته و فرسوده شده است باید از فرسودگی خویش به منزله نیرو و توان تسلیم شدن به همان قدرت جمعی سود جوید كه عامل اصلی فرسودگی او است. در فیلمهای سینمایی همان وضعیتهای همواره چارهناپذیری كه در زندگی عادی موجب خرد شدن فرد ناظر میشوند، به نحوی بدل به مژدهای میشوند حاكی از آن كه آدمی میتواند باز هم به زندگی خویش ادامه دهد. فقط كافی است آدمی از نیستی و فنای خویش آگاه شود و شكست را تصدیق كند تا آنگاه با كل وحدت یابد. جامعه انباشته از مردمان به تنگ آمده و از این رو طعمه خوبی برای شیادان است. این روند در برخی از مهمترین و گویاترین رمانهای آلمانی دوره ماقبل فاشیسم، نظیر میدان آلكساندر برلین اثر دوبلین و Kleiner Mann, Was Nun اثر فالادا (Fallada)، همانقدر بدیهی بود كه در هر فیلم متوسط و در تمهیدات و ترفندهای موسیقی جاز. وجهمشترك همه اینها، تحقیر و تمسخر انسان به دست خویش است. امكان بدل شدن به یك فاعل (subject) در عرصه اقتصاد، مثلا یك كارفرما یا یك مالك، به طور كامل از میان رفته است. واحد تولیدی مستقل، كه اداره و وراثت آن سنگ زیربنای خانواده بورژوا و مقام رئیس خانواده بود، از سطوح بالا گرفته تا كوچكترین مغازه، كاملا وابسته شد. همگان كاركنان حقوقبگیر شدند؛ و در این تمدن متشكل از حقوقبگیران اعتبار و حیثیت پدر (كه در هر حال جای سؤال داشت) ناپدید میشود. نگرش و رفتار فرد در قبال دلالی، كسب و كار، حرفه یا حزب (پیش یا پس از عضویت)، ادا و اطوار پیشوا در برابر تودهها، یا اداهای عاشق در برابر دلبرش، جملگی خصوصیاتی مشخصا مازوخیستی پیدا میكنند. نگرشی كه بر همهكس تحمیل میشود تا مناسب بودن اخلاقی او برای این جامعه را مكررا اثبات كند، آدمی را به یاد پسران جوانی میاندازد كه، طی آیین تشرف قبیلهای، با لبخندی كلیشهای بر لب گرد دایرهای میچرخند آن هم در حالی كه كشیش آنها را شلاق میزند. زندگی در عصر سرمایهداری پسین نوعی آیین تشرف دائمی است. هر كس باید ثابت كند كه خود را به تمامی با قدرتی كه بر وی مسلط syncopation (10) در موسیقی جاز تحقق مییابد، اصلی كه به طور همزمان سكندری خوردن را مسخره میكند و آن را به یك قاعده بدل میسازد. صدای خواجهوار گوینده ملیح رادیو، یا نامزد اتوكشیده دخترك صاحب ارث، كه با كت و شلوار شبنشینیاش به درون استخر میافتد، الگوهایی هستند برای همه كسانی كه باید به هر آنچه سیستم میخواهد بدل شوند. هر كسی میتواند همانند این جامعه قدر قدرت باشد؛ هر كسی میتواند شاد و خوشبخت باشد، البته تنها به این شرط كه به طور كامل تسلیم شود و دعوی خود به خوشبختی را فدا كند. جامعه در ضعف و ناتوانی او قدرت خویش را بازمیشناسد، و بخشی از این قدرت را به او عطا میكند. بیدفاع بودن فرد او را قابل اطمینان میسازد. و بدینسان تراژدی به دور افكنده میشود. زمانی بود كه مخالفت فرد با جامعه مایه و جوهر جامعه بود. جامعه در آن زمان «ظهور جسارت و آزادی احساس در برابر دشمنی نیرومند، مصیبتی باشكوه، و معضلی هولناك»(11) را تجلیل میكرد. امروزه تراژدی در پوچی و نیستی یگانگی كاذب جامعه و فرد مستحیل شده است، یگانگی كاذبی كه دهشت آن هنوز هم برای لحظهای در قالب مشابه توخالی امر تراژیك نمایان میشود. اما معجزه ادغام [فرد در جامعه]، نزول دائمی فیض از سوی مقام و مرجعی كه فرد بیدفاع را - پس از پای نهادن بر عصیان خویش - به درون میپذیرد، مبین فاشیسم است. این نكته را میتوان در نگرش انسانگرایی یافت كه دوبلین با استفاده از آن به قهرمان خویش بیبركف مجال میدهد پناهگاهی بیابد، و همچنین در فیلمهای سینمایی واجد گرایش اجتماعی. قابلیت دستیافتن به پناهگاه و زنده ماندن به رغم تباه شدن، كه موجب شكست تراژدی است، در نسل جدید به چشم میخورد؛ آنان قادر به انجام هر كاری هستند زیرا فرآیند كار به ایشان فرصت نمیدهد به هیچ كار خاصی خو گیرند.این امر آدمی را به یاد بیاعتقادی غمانگیز آن سربازی میاندازد كه از جنگی كه بدان هیچ علاقهای نداشته استبه خانه بازمیگردد، یا آن كارگر سادهای كه سرانجام كارش عضویت در یك سازمان شبهنظامی است. این اضمحلال تراژدی مؤید محو و نابودی فرد است.
در صنعت فرهنگسازی فرد نوعی توهم است، آن هم نه صرفا به سبب یكدست و استاندارد شدن ابزار تولید.وجود او فقط تا وقتی تحمل میشود كه شكی در مورد یگانگی كاملش با امر كلی وجود نداشته باشد. فردیت دروغین یا شبهفردیت امری رایج است: از بدیههنوازی استانداردشده در موسیقی جاز گرفته تا آن ستاره استثنایی كه گیسوانش روی پیشانیاش فر خورده است تا اصالت و یكتایی او را اثبات كند. امر فردی چیزی نیست جز قدرت جامعه در برجسته ساختن جزئیات تصادفی به صورتی چنان قاطع و محكم كه موجب پذیرش آنها شود. خودداری و سكوت سركشانه یا ظاهر آراسته فردی كه به نمایش گذاشته شده است به مانند قفلهایی كه یگانه تفاوتشان فقط برحسب كسری از میلیمتر قابل سنجش است، به صورت انبوه تولید میشود. خصوصیت ویژه نفس آدمی كالایی انحصاری است كه از سوی جامعه تعیین میگردد؛ و به نحوی كاذب به منزله امری طبیعی بازنمایی میشود. این خصوصیت چیزی بیش از سبیل، لهجه فرانسوی، یا صدای بم زن كاردان نیست: آثار انگشتبر كارتهای هویتی كه از سایر لحاظ كاملا یكساناند، و قدرت جامعه زندگی و چهره تكتك افراد را با آنها قالب میزند. شبهفردیت پیششرط فهم تراژدی و خارج ساختن زهر آن است: پذیرش مجدد و تمامعیار افراد به درون امر كلی فقط از آن رو ممكن است كه آنان دیگر خودشان نیستند بلكه صرفا به مراكزی بدل شدهاند كه گرایشهای عام و كلی در آنها با هم تلاقی میكنند. بدینسان فرهنگ تودهای خصلت غیرواقعی «فرد» در عصر بورژوایی را برملا میكند، و در نتیجه در همه موارد محق است مگر در مورد خودستایی و تفاخر به خاطر این هماهنگی بیمزه میان امر كلی و امر خاص. اصل فردیت همواره سرشار از تناقض بود. تفرد هرگز به واقع حاصل نشده است. صیانت نفس در هيأت طبقه همهكس را در مرحله وجود نوعی species being صرف نگه داشته است. هر ویژگی یا صلتبورژوایی، بهرغم انحراف از هنجار و در واقع به خاطر آن، حقیقتی واحد را بیان میكرد: سختی و دشواری زندگی در جامعه رقابتی. فرد كه پشتیبان جامعه بود، نشان یا داغ زشت جامعه را بر چهره داشت؛ او كه ظاهرا آزاد محسوب میشد، به واقع محصول دستگاه اقتصادی و اجتماعی جامعه بود. قدرت به هنگام طلب تأييد كسانی كه از آن تأثير میپذیرفتند، خود را بر شرایط رایج اعمال قدرت استوار ساخت. جامعه بورژوایی، همپای پیشرفت خود، به فرد شكل بخشید. تكنولوژی، در تقابل با خواست رهبرانش، آدمیان را از كودكان به اشخاص بدل كرده است. لیكن هر پیشرفتی در زمینه این نوع تفرد به قیمت همان فردیتی تحقق یافت كه این پیشرفت به نامش رخ میداد، و بدینترتیب هیچ چیزی [از فردیت] باقی نماند مگر عزم فرد به دنبال كردن مقاصد خاص خود. فرد بورژوایی كه هستیاش به دو بخش كسب و كار و زندگی خصوصی تقسیم میشود، و زندگی خصوصیاش به دو بخش حفظ ظاهر اجتماعی و روابط گرم و صمیمی تقسیم میشود، و روابط گرم و صمیمیاش به دو بخش شراكتخصمانه در ازدواج و لذت و آسایش تلخ كاملا تنها بودن تقسیم میشود، فردی است ناسازگار و درگیر با خود و هر كس دیگر كه از قبل عملا یك نازی است، انباشته از شهوت و زخم؛ و یا یك شهرنشین مدرن كه هر شكلی از دوستی برایش فقط به منزله نوعی «قرارداد اجتماعی» قابل تصور است: یعنی به منزله بستن قرارداد اجتماعی با دیگرانی كه فاقد هرگونه تماس درونی با آنها است. یگانه دلیل این كه چرا صنعت فرهنگسازی میتواند به صورتی چنین موفقیتآمیز با فردیت برخورد كند آن است كه فردیت همواره شكنندگی جامعه را بازتولید كرده است. ظاهرسازی و فریبی كه اكنون هیچ كس بدان باور ندارد، بر چهرههای افراد حقیقی و قهرمانان فیلمها، كه بر اساس الگوهای روی جلد مجلات سرهمبندی شدهاند، رنگ میبازد؛ محبوبیت قهرمان نمونه بعضا از این رضایت پنهان ناشی میشود كه تلاش برای دستیابی به فردیت سرانجام جای خود را به تلاش برای تقلید داده است، كه بیشك تلاشی نفسگیرتر است. دل بستن به این امید كار لغوی است كه این «شخص» در حال فروپاشی و متناقض با خود برای نسلها دوام نخواهد یافت، كه سیستم به سبب وجود این شكاف روانشناختی حتما سقوط خواهد كرد، یا آنكه تعویض فریبكارانه فردیت با كلیشه خودبهخود برای نوع بشر غیرقابل تحمل خواهد شد. از زمان نگارش هملت شكسپیر این نكته عیان بوده است كه وحدت شخصیت بشری صرفا نوعی فریب و ظاهرسازی است. فیزیونومیهایی كه به صورت مصنوعی و تركیبی تولید شدهاند نشان میدهند كه مردمان امروز هماینك از یاد بردهاند كه زمانی مفهومی مبین زندگی بشری نیز در كار بوده است. جامعه از قرنها قبل دستاندركار تدارك ظهور ویكتور ماچور و میكی رونی بوده است. آنها با نابود كردن به ثمر مینشینند.
بتساختن از امر مبتذل مستلزم تبدیل امر متوسط به امر قهرمانی است. ستارههایی كه بالاترین دستمزدها را میگیرند، همانند تصاویری هستند كه فروش اجناس درهم را تبلیغ میكنند. بیدلیل نیست كه آنان غالبا از میان مشهورترین مدلهای تبلیغات تجاری انتخاب میشوند. ذوق رایج، ایدئال خود را از قلمرو تبلیغات، یعنی از زیبایی اجناس مصرفی، اخذ میكند. بدینترتیب این حكم سقراطی كه امر زیبا همان امر سودمند است، امروزه - به نحوی طنزآمیز- تحقق یافته است. سینما برای مجموع فرهنگ در كل تبلیغ میكند؛ در رادیو، اجناسی كه كالای فرهنگی به خاطر آنها وجود دارد، به صورت منفرد نیز توصیه میشوند. آدمی میتواند با پرداخت چند سنت فیلمی را تماشا كند كه میلیونها دلار خرج برده است، و با پرداخت قیمتی باز هم كمتر میتواند آدامسی را بخرد كه تولیدش مستلزم بهكارگیری ثروتهایی عظیم بوده است - ثروتی كه به واسطه فروش باز هم افزایش مییابد. گنجینههای ارتشها، در غیاب آنها، به لطف حق رأی همگانی، برملا میشود، ولی در همان حال استمرار فحشا در درون كشور مجاز شمرده نمیشود. بهترین اركسترهای جهان - كه به وضوح بهترین نیستند - بدون هیچ هزینهای به درون اتاق نشیمن شما آورده میشوند. كل ماجرا تقلید مسخرهای از سرزمین رؤیاها است، درست همانطور كه جامعه ملی تقلید مضحكی از جامعه انسانی است. شما فقط لب تر كنید، عرضهاش با ما. مردی كه تازه از روستا آمده بود در تئاتر قدیمی برلین متروپل اظهار داشت شگفتیآور است كه اینها برای دریافت پول چهكارها كه نمیكنند؛ اكنون مدتها است كه صنعت فرهنگسازی این نظر را سرلوحه كار خویش قرار داده و آن را به جوهر اصلی امر تولید بدل كرده است. این امر همواره آمیخته به احساس پیروزی از عملی شدن كار است؛ ولی البته، در مقیاس كلان، نفس انجام كار معادل پیروزی است. ساخت و نمایش یك شو یعنی نشان دادن آنچه هست و آنچه قابل حصول است به همگان. حتی امروزه نیز این نمایش هنوز نوعی بازار مكاره است، اما بازاری كه به طرزی درمانناپذیر از بیماری فرهنگ در رنج است. درست همانطور كه افرادی كه جذب بازار مكاره شده بودند به كمك لبخندی شجاعانه بر سرخوردگی خود از غرفهها غلبه میكردند؛ زیرا به واقع از قبل میدانستند چه واقعهای در انتظارشان است، سینماروها نیز عالما و عامدا به نهاد سینما میچسبند. به لطف ماهیت پست اجناس لوكسی كه تولید انبوه شدهاند و مكمل آن، یعنی كلاهبرداری همگانی، خصلت خود كالای هنری نیز در حال تغییر است. نكته جدید و نوظهور كالا بودن آن نیست، بلكه این واقعیت است كه امروزه هنر كالا بودن خود را آگاهانه مورد تأييد قرار میدهد. این امر كه هنر استقلال و خودآیینی خویش را نفی میكند و با افتخار خود را در میان كالاهای مصرفی جای میدهد، مبنای اصلی لطف و جذابیت نوآوری است. وجود هنر در مقام حوزهای مستقل و مجزا همواره فقط در جامعهای بورژوایی ممكن بود. حتی در مقام نفی آن قصدیت و هدفمندی اجتماعی كه از طریق بازار شایع میشود، آزادی هنر ذاتا به وجود اقتصاد كالایی به منزله نوعی پیششرط، وابسته و مقید باقی میماند. آثار هنری ناب كه درست به واسطه تبعیت كردن از قانون خاص خود جامعه كالایی را انكار میكنند، بهرغم این همه، همواره از زمره اجناس تجاری بودند. تا زمانی كه مایتخریدار، هنرمند را از نفوذ بازار مصون نگاه میداشت - یعنی تا قرن هجدهم - هنرمندان به خریدار و اهداف او وابسته بودند. فقدان قصدیت در نمونههای بزرگ آثار هنری مدرن متكی بر بینامونشان بودن بازار است. مطالبات بازار از خلال چنان تعدادی از واسطهها گذر میكند كه هنرمند از تن سپردن به هر الزام خاص و معینی معاف میشود - البته به وضوح فقط تا حدی خاص، زیرا در سراسر تاریخ طبقه بورژوا خودآیینی هنرمند صرفا تحمل میشد، و در نتیجه حاوی عنصری از كذب بود كه نهایتا به اضمحلال اجتماعی هنر انجامید. بتهوون، در روزهای آخر بیماری خویش، رمانی از سر والتر اسكات را با این فریاد به دور افكند: «مردك برای پول مینویسد»، و با این حال به هنگام روشن ساختن تكلیف آخرین كوارتتها، كه مبیّن افراطیترین شكل طرد و نفی بازار بودند، معلوم شد كه خودش تاجری به غایت مجرب و سرسخت است. بتهوون بارزترین نمونه وحدت دو قطب مخالف، یعنی بازار و استقلال، در هنر بورژوایی است. آن هنرمندانی كه تسلیم ایدئولوژی میشوند دقیقا همانهایی هستند كه بر حضور این تناقض سرپوش میگذارند، به عوض آنكه، همچون بتهوون، آن را به درون آگاهی محصول هنری خویش انتقال دهند. بتهوون Es Muss Sein (12) متافیزیكی را (كه میكوشد تا با به درون كشیدن فشار جهان بیرون، این فشار را به لحاظ زیباشناختی پس زند) از تقاضای مستخدمه در مورد پرداختحقوق ماهانهاش استنتاج كرد. اصل زیباشناسی ایدئالیستی – قصدیت بدون قصد - طرح یا شاكله اشیاء و امور را كه هنر بورژوایی به لحاظ اجتماعی از آن تبعیت میكند، معكوس میسازد: فقدان قصدیت در خدمت مقاصد اعلامشده از سوی بازار. قصد سرانجام، در هيأت تقاضا برای سرگرمی و استراحت، قلمرو فقدان قصدیت را در خود جذب و ادغام كرده است. لیكن همراه با مطلق شدن اصرار بر ضرورت مصرفپذیری هنر برحسب پول، نوعی جابهجایی در ساختار درونی كالاهای فرهنگی رفتهرفته ظاهر میشود. فایدهای كه آدمیان در این جامعه پرستیز از اثر هنری طلب میكنند و كسب آن را به خویشتن نوید میدهند، خود، تا حد زیادی، عبارت از نفس وجود امر بیفایده است كه، به واسطه احاطه كامل مقوله فایده بر آن، لغو گشته است. اثر هنری، با جذب و ادغام كامل خود در مقوله نیاز، به نحوی فریبكارانه آدمیان را دقیقا از همان رهایی موعود محروم میكند، رهایی از سودمندی كه اثر هنری خود باید مبشر آن باشد. آن بخشی از دریافت و مصرف كالاهای فرهنگی كه میتوان آن را ارزش مصرف نامید جای خود را به ارزش مبادله میبخشد؛ سر زدن به گالریها و شناخت خود آثار، جایگزین لذت میشود: خبره آثار هنری جای خود را به فرد جویای پرستیژ میدهد. مصرفكننده به ایدئولوژی صنعت تولید لذت بدل میشود، كه فرار از نهادهای آن برای وی ممكن نیست. آدمی به سادگی «باید» سریال خانم مینیور را دیده باشد، درست همانطور كه «باید» مشترك مجلات لایف و تایم باشد. به همه چیز فقط از یك جنبه نگریسته میشود: اینكه هر چیز باید برای دستیابی به چیزی دیگر مورد استفاده قرار گیرد، صرفنظر از میزان گنگ و ناروشن بودن این مفهوم از استفاده یا فایده. هیچ شیئی واجد ارزشی ذاتی نیست، بلكه فقط تا آن حد ارزشمند است كه قابل مبادله باشد. با ارزش مصرف هنر، یعنی وجه وجود آن، بهمثابه نوعی بت برخورد میشود؛ و این بت، یعنی مرتبه یا نمره اجتماعی اثر (كه به غلط به مثابه منزلت هنری آن تعبیر میشود) به ارزش مصرف بدل میگردد - یگانه ویژگی یا خصلت قابل مصرف. كاركرد كالایی هنر ناپدید میشود فقط بدینمنظور كه به هنگام تبدیل هنر به یكی از انواع پدیده عام كالا، كه همچون محصول صنعتی تعویضپذیر و قابل ارائه به بازار است، به طور كامل تحقق یابد. اما به محض آن كه معامله از حالت قصد و نیت صرف خارج گشته و به یگانه اصل حاكم بر هنر بدل میشود، اثر هنری در مقام نوعی محصول كه برای فروش رفتن وجود دارد و با این حال فروشناپذیر است، به تمامی و به نحوی ریاكارانه به تجسم عینی «فروشناپذیری» بدل میگردد. هنگامی كه توسكانینی در رادیو به رهبری اركستر پرداخت، فروش بلیط ناممكن بود؛ موسیقی او مجانی شنیده میشد، و چنان بود كه گویی هریك از اصوات سمفونی با این تبلیغ و تحسین والا همراهی میشود كه هیچ نوع آگهی تجاری موجب قطع پخش این سمفونی نمیشود: «این كنسرت در چارچوب ارائه خدمات عمومی برای شما پخش میشود.» ایجاد این توهم فقط به لطف سودهای كارتل متحد تولیدكنندگان خودرو و صابون ممكن گشته بود، كه بقای ایستگاههای رادیویی در گرو كمكهای مالی آنها است - و البته به لطف افزایش میزان فروش صنایع الكتریكی كه تولیدكننده دستگاههای رادیوند. رادیو، این عضو مترقی و متاخر فرهنگ تودهای، از همه نتایج و پیامدهایی سود میجوید كه سینما در حال حاضر به خاطر شبهبازار خود از آنها محروم است.
ساختار تكنیكی نظام رادیوی تجاری آن را در قبال انحرافات لیبرالی مصون میكند، انحرافاتی نظیر آنهایی كه صاحبان صنایع سینمایی هنوز میتوانند وقوع آنها را در حوزه كار خود جایز شمارند. رادیو صنعتی خصوصی است كه به واقع نماینده و معرف كلیتحاكم است و از این رو چند گام جلوتر از دیگر صنایع یا شركتهای منفرد است. چستر فیلد صرفا سیگار ملت است، اما رادیو صدای ملت محسوب میشود. رادیو، با انتقال تمام و كمال محصولات فرهنگی به حوزه كالاها، نمیكوشد تا اجناس فرهنگی خود را مستقیما به منزله كالا به خورد مصرفكننده دهد. در آمریكا رادیو هیچگونه عوارض یا بهایی از عموم مردم دریافت نمیكند، و در نتیجه شكل موهوم مرجعی بیغرض و مستقل را به خود گرفته است كه به خوبی مناسب فاشیسم است. رادیو به بلندگوی عام پیشوا بدل میشود؛ صدای او از بلندگوهای خیابانی بهسان زوزه آژیرهای خطر پخش میشود - زوزهای كه در هر حال به ندرت میتوان تبلیغات مدرن را از آن تمیز داد. ناسیونال سوسیالیستها به خوبی میدانستند كه رادیو و بیسیم به آرمان آنان شكل بخشیده است، درست همانطور كه دستگاه چاپ موجد آرمان اصلاح دینی بود.... واقعیت غولآسای نفوذ سخن بشری در همهجا، جایگزین محتوای این سخن میشود، درست همانطور كه بركات مجانی و همگانی كنسرت رادیویی توسكانینی جای خود سمفونی را اشغال میكند. هیچ شنوندهای دیگر نمیتواند معنای حقیقی این سخنان را درك كند.... در رادیو هر توصیهای به یك دستور بدل میشود. توصیه مصرف كالاهایی واحد تحت نامهای تجاری و صنعتی متفاوت، ستایش كاملا علمی از فلان مسهل با صدای نرم گوینده در فاصله میان پخش پیشدرآمد اپرای لاتراویاتا و پیشدرآمد رانیزی، یگانه چیزی است كه دیگر، به خاطر احمقانه بودنش، مؤثر واقع نمیشود. روزی سرانجام فرمان تولید، یعنی همان ماهیت واقعی آگهی (كه در حال حاضر ماهیت واقعی آن به واسطه تظاهر به وجود حق انتخاب مخفی است) میتواند به فرمان صریح شخص پیشوا بدل شود. در جامعهای متشكل از باندهای غولآسای فاشیست كه در جمع خود تصمیم میگیرند چه بخشی از تولید اجتماعی باید به رفع نیازهای ملت اختصاص داده شود، توصیه به مصرف نوع خاصی از صابون نهایتا كاری ناخوانا با زمانه به نظر میرسد. پیشوا به جهت صدور بیدنگوفنگ فرامین مستقیم در مورد كشتار همگانی و عرضه آشغال، هر دو، روزآمدتر است.
حتی امروزه نیز صنعت فرهنگسازی آثار هنری را همچون شعارهای سیاسی تزئین میكند و آنها را با تخفیف به خورد مردمی بیرغبت میدهد. آثار هنری همچون پاركها در دسترس استفاده و تفریح همگانیاند. لیكن ناپدید شدن خصلت كالایی راستین آنها، بدینمعنا نیست كه این آثار در متن زندگی جامعهای آزاد ملغی شدهاند، بلكه گویای سقوط آخرین دژ دفاعی آنها در برابر تنزل یافتن به مرتبه اجناس فرهنگی است. لغو امتیازات فرهنگی و آموزشی به یاری شگرد حراج موجودی انبار، دروازه حوزههایی را به روی تودهها نمیگشاید كه پیشتر از ورود به آنها محروم شده بودند، بلكه، با توجه به شرایط اجتماعی موجود، مستقیما موجب افزایش انحطاط آموزش و پیشرفت بیمعنایی وحشیانه میشود. آنانی كه در قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم پول خود را صرف تماشای یك نمایش یا رفتن به كنسرت میكردند، به اندازه پولی كه خرج كرده بودند برای اجرای نمایش یا كنسرت احترام قائل میشدند. فرد بورژوایی كه میخواست در مقابل پولی كه داده چیزی به دست آورد، گهگاه میكوشید تا با خود اثر ارتباطی برقرار كند. گواه این امر را میتوان در «مقدمههای» ادبی بر آثار، یا در شروح نوشتهشده در مورد فاوست یافت. اینها در حكم نخستین گامها به سوی تزئین اثر با لایهای از زندگینامه مؤلف و دیگر اعمالی بودند كه امروزه بر یك اثر هنری تحمیل میشود. حتی در همان دوران اولیه، دوره رونق كسب و كار، ارزش مبادله ارزش مصرف را به منزله زائدهای با خود حمل میكرد كه آن را صرفا به مثابه پیششرط وجود خودش [ارزش مبادله] بسط داده است. این امر به لحاظ اجتماعی به نفع آثار هنری بود. هنر تا زمانی كه هزینهای مالی در بر داشت تا حدی مهار فرد بورژوا را به دست داشت. اكنون این امر فقط به گذشته تعلق دارد. حال كه هنر هرگونه قدرت بازدارندهای را از دست داده است و دیگر نیازی به پرداخت هیچ پولی نیست، نزدیكی و تقرب هنر به كسانی كه از آن تأثير میگیرند، كاملكننده بیگانگی است و هر دو طرف این رابطه را تحت لوای عینیت پیروزمند در یكدیگر حل و ادغام میكند. نقد و احترام [به اثر] در متن صنعت فرهنگسازی ناپدید میشوند؛ اولی به تخصصی مكانیكی بدل میگردد، و دومی جای خود را به كیش مبتذل شخصیتهای برجسته میبخشد. اكنون هیچ چیز برای مصرفكنندگان گران نیست. با این حال، آنان گمان میكنند هرچه هزینه یا خرج كار كمتر باشد، چیز كمتری گیر آنان میآید. سوءظن مضاعف نسبت به فرهنگ سنتی به مثابه ایدئولوژی با سوءظن نسبت به فرهنگ صنعتی در مقام دوز و كلك، تركیب میشود. وقتی آثار هنری كه اینك پست و منحط شدهاند، به صورت مجانی همراه با آشغالهایی عرضه میشوند كه رسانهها آثار هنری را در آنها مستحیل كردهاند، این آثار مخفیانه از سوی مخاطبان خوشاقبالی طرد میشوند كه قاعدتا باید از این واقعیت صرف راضی باشند كه این همه چیز برای دیدن و شنیدن وجود دارد. اكنون به هر چیزی میتوان دست یافت. واریتهها و شوهای كوتاه سالن سینما، مسابقههای فرهنگی در مورد حدس زدن نام قطعات موسیقی، كتابهای مجانی، هدایا و پاداشهای عرضهشده در برخی برنامههای رادیویی، هیچ كدام اموری صرفا تصادفی نیستند بلكه گویای تداوم نحوه عملی هستند كه همراه با محصولات فرهنگی تحقق مییابد. سمفونی به پاداشی برای گوش دادن به رادیو بدل میشود، و - اگر تكنولوژی توانش را داشت – فیلمها نیز همچون برنامههای رادیویی در خانههای مردم به آنان تحویل داده میشدند. سینما در حال حركت به سوی یك نظام تجاری است. تلویزیون به وقوع تحولی اشاره میكند كه به راحتی میتواند كمپانی برادران وارنر را به سوی قرار گرفتن در جایگاهی براند كه یقینا چیزی جز جایگاه ناخوشایند موسیقیدانان جدی و محافظهكاران فرهنگی نخواهد بود. اما نظام هدایا و جوایز هماینك در میان مصرفكنندگان جا افتاده است. درحالیكه فرهنگ به مثابه جایزهای (bonus) معرفی میشود كه یقینا واجد مزایای خصوصی و اجتماعی است، مصرفكنندگان نیز چارهای جز غنیمتشمردن این بخت ندارند. آنان جملگی هجوم میآورند مبادا بخت دستیابی به چیزی را از دست بدهند. اینكه این چیز دقیقا چیست برای هیچ كس روشن نیست، ولی در هر حال فقط آنانی كه در بازی مشاركت دارند، صاحب چنین بختیاند. معهذا فاشیسم امیدوار است تا از آموزشی كه صنعت فرهنگسازی به دریافتكنندگان جوایز داده است، برای سازماندهی آنان در قالب لشكرهای اجباری خود، سود جوید.
فرهنگ كالایی تناقضآمیز است. فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه دیگر مبادله نمیشود؛ و به هنگام مصرف چنان كوركورانه مضمحل میشود كه دیگر نمیتواند مصرف شود. از این رو فرهنگ با تبلیغات تجاری در هم میآمیزد. هرچه این تبلیغات تحت یك نظام انحصاری بیمعناتر به نظر رسد، قدرتر میشود. انگیزهها آشكارا اقتصادیاند. آدمی مطمئنا میتواند بدون صنعت فرهنگسازی زندگی كند، در نتیجه این صنعت ضرورتا سیردلی و انفعال بیشتری تولید میكند. صنعت فرهنگسازی خود، فینفسه، منابع معدودی برای تصحیح این امر در اختیار دارد. تبلیغات اكسیر حیات آن است. ولی از آنجا كه محصولات آن همواره لذتی را كه به منزله كالا وعده میدهند تا حد یك وعده صرف تنزل میدهند، پس صنعت فرهنگسازی نهایتا معادل تبلیغات عمومی میشود، تبلیغاتی كه بدان نیاز دارد زیرا بدون آن فاقد مشتری است. در یك جامعه رقابتی تبلیغات مجری خدمت اجتماعی اطلاعرسانی به خریدار در مورد وضعیتبازار بود؛ تبلیغات كار انتخاب كالا را آسانتر میكرد و به فروشنده ناشناخته ولی كارآمدتر كمك میكرد تا اجناس خود را آب كند. تبلیغات نه فقط وقتگیر نبود بلكه موجب صرفهجویی در وقت میشد. امروزه، یعنی زمانی كه بازار آزاد در حال نابودی است، آن كسانی كه كنترل نظام را در دست دارند در سنگر تبلیغات موضع گرفتهاند. تبلیغات و آگهیهای تجاری پیوند محكم میان مصرفكننده و شركتهای بزرگ را تقویت میكند. فقط آن كسانی كه قادر به پرداخت نرخهای سرسامآور آژانسهای تبلیغاتی هستند، كه بزرگترین آنها خود شبكههای رادیوییاند؛ یعنی فقط آنانی كه هماینك از چنین قدرتی برخوردارند، یا از سوی بانكها و سرمایه صنعتی حمایت میشوند، میتوانند به عنوان فروشنده داخل این شبهبازار شوند. هزینه تبلیغات، كه نهایتا به جیب شركتها سرازیر میشود، شكست دادن بیگانگان مزاحم از طریق رقابت پردردسر را غیرضروری میسازد. بدینترتیب تضمین میشود كه قدرت در دست همان افراد باقی بماند - امری كه بیشباهت با آن تصمیمات اقتصادی نیست كه از طریق آنها راهاندازی و اداره فعالیتهای اقتصادی توسط دولتی توتالیتر كنترل میشود. امروزه تبلیغات اصلی منفی، نوعی سد و مانع، است: هر آن چیزی كه مهر آن را بر خود ندارد به لحاظ اقتصادی مشكوك تلقی میشود. تبلیغات سراسری و همگانی به هیچ وجه برای آشنایی و باخبر شدن مردم از انواع اجناس موجود ضروری نیست - اجناسی كه عرضه آنها در هر حال دارای محدودیت است. تبلیغات فقط به طور غیرمستقیم به فروش محصولات یاری میرسانند. برای یك شركتخاص كنار نهادن شیوه فعلی تبلیغات در حكم از دست دادن پرستیژ و ایجاد گسست در انضباطی است كه از سوی محفل پرنفوذ [صاحبان صنایع] بر اعضای این محفل تحمیل میشود. در زمان جنگ اجناسی كه قابل حصول نیستند باز هم تبلیغ میشوند، صرفا به جهت باقی نگهداشتن قدرت صنعتی در صحنه. اعطای یارانه به رسانههای ایدئولوژیك مهمتر از تكرار نام [كالا یا شركت] است. از آنجا كه نظام هر محصولی را وادار به استفاده از تبلیغات میكند، امر تبلیغات به كنه زبان - «سبك» - صنعت فرهنگسازی نفوذ كرده است. پیروزی تبلیغات چنان كامل است كه دیگر حضورش در جایگاههای كلیدی آشكار و بدیهی نیست: ساختمانهای غولآسای كلهگندهها، این آگهیهای سنگی غرقه در سیلاب نور، بری از هرگونه آگهی تبلیغی هستند؛ و حداكثر ممكن است بر بامهای آسمانخراشهای خویش حروف اختصاری نام شركت را بدون هیچ نوع تجلیل از نفس، همچون بناهای یادبود تابناك، به نمایش گذارند. اما بنگاههای تجاری قرن نوزدهم كه معماری آنها هنوز شرمگینانه گویای آن است كه از آنها میتوان به منزله كالای مصرفی سود جست و زیستن در آنها از جمله كاربردهایشان است، درست برعكس از كف تا سقف و حتی بالاتر از آن پوشیده از پوسترها و علائم و آگهیهای تجاریاند: تا بدانحد كه از این بناها چیزی جز پسزمینهای برای تابلوهای اعلانات باقی نمیماند.
تبلیغات به هنر و نه چیزی جز آن بدل میشود، درست همانطور كه گوبلز - با دوراندیشی – آنها را با هم تركیب میكند: هنر برای هنر، تبلیغات برای نفس تبلیغ كردن، نوعی بازنمایی ناب و خالص قدرت اجتماعی. اكنون در بانفوذترین مجلات آمریكایی، لایف و فور چون، یك نگاه سریع به سختی میتواند آگهیهای تبلیغاتی را از متون و تصاویر مربوط به هيأت تحریریه تمیز دهد. مطالب مربوط به سردبیر حاوی و بیانگر توصیفی پرهیاهو و بیجا از مرد بزرگ است (همراه با تصاویری از زندگی و عادات مجلل وی) كه هوداران جدیدی برای او به ارمغان خواهد آورد، در همین حال صفحات مربوط به آگهیهای تبلیغاتی چنان شماری از جزئیات و عكسهای مستند را به كار میگیرند كه عملا به نمود كامل آرمان اطلاعرسانی بدل میشوند، آرمانی كه بخشهای مربوط به سردبیر و هيأت تحریریه تازه تلاش برای دستیابی بدان را آغاز كردهاند. خصلت خط تولیدی صنعت فرهنگسازی و روش تركیبی ( Synthetic) و برنامهریزیشده ارائه محصولات در این صنعت (كه نه فقط در برنامههای استودیویی بلكه كموبیش در نگارش و سرهمبندی كردن زندگینامههای مبتذل، رمانهای شبهمستند و ترانههای محبوب نیز حالتی كارخانهای دارد) كاملا مناسب و درخور امر تبلیغات است: یكایك نكات مهم، به واسطه تفكیكپذیر شدن، تعویضپذیر شدن، و حتی به لحاظ تكنیكی بیگانه شدن از هرگونه معنای منسجم، تن به اهدافی میسپارند كه نسبت به اثر بیرونیاند. جلوهها، حقهها، و شگردهای معین تكرارپذیر همواره در جهت به نمایش گذاشتن اجناس برای مقاصد تبلیغاتی به كار رفتهاند، و امروزه هر كلوزآپ هیولاوش فلان ستاره سینما در حكم نوعی آگهی تبلیغاتی برای نام او است و هر ترانه محبوب و عامیانهای در حكم تبلیغی برای آهنگ خودش است. تبلیغات و صنعت فرهنگسازی به لحاظ تكنیكی و همچنین به لحاظ اقتصادی در هم میآمیزند. در هر دو مورد تحقق امری واحد را میتوان در مكانهای بیشماری مشاهده كرد، و تكرار مكانیكی یك محصول فرهنگی واحد عملا با تكرار یك شعار تبلیغاتی یكی شده است. در هر دو مورد خواست مصرانه مؤثر بودن محصول تكنولوژی را به روان تكنولوژی Psycho Technology، یعنی به روشی برای دستكاری و كنترل آدمیان، بدل میكند. در هر دو مورد معیارهای بهكاررفته بسی چشمگیر اما آشنایند، شگردهای آسان اما گیرا، ماهرانه اما ساده؛ هدف اصلی مستولی شدن بر مصرفكننده است كه همواره حواسپرت یا مقاوم محسوب میشود.
آدمی از طریق زبانی كه با آن سخن میگوید سهم خود را در شكلگیری فرهنگ به منزله تبلیغات ادا میكند. هرچه زبان در بیانیه یا اعلام نظر كاملتر مستحیل شود، كلمات نیز در مقام حاملان مادی معنا بیش از پیش منحط میگردند و به نشانههایی بری از هرگونه خصلت یا كیفیت ذاتی بدل میشوند؛ هرچه كلمات منظور و مقصود [گوینده] را به صورتی نابتر و شفافتر منتقل كنند، نفوذناپذیرتر میشوند. اسطورهزدایی از زبان، هرگاه به مثابه عنصری از كل فرآیند روشنگری در نظر گرفته شود، در حكم درافتادن مجدد به درون جادو است. كلمه و محتوای ذاتی و اساسی عناصری متمایز لیك جداییناپذیر از یكدیگر بودند. مفاهیمی چون ماخولیا و تاریخ، یا حتی زندگی، در قالب كلمه، كه آنها را مجزا میساخت و حفظ میكرد، بازشناخته میشدند. شكل كلمه به طور همزمان این مفاهیم را برمیساخت و آنها را منعكس میكرد. جدایی مطلق، كه تأثير [عاطفی] كلمه را امری تصادفی و رابطه آن با موضوع را مصنوعی و دلبخواهی میكند، نقطه پایانی بر امتزاج خرافی كلمه و شیء مینهد. هر عنصری از یك دنباله یا توالی معین غیرمجازی كه از حد بستگی و ربط با واقعه فراتر رود، به منزله امری ناروشن یا متافیزیك لفظی طرد میشود. ولی نتیجه این امر آن است كه كلمه، كه اینك میتواند صرفا نشانهای بدون هرگونه معنا باشد، چنان به شیء متصل میشود كه دیگر چیزی جز فرمولی منجمد از آن باقی نمیماند. این امر بر زبان و موضوع به یكسان تأثير میگذارد. كلمه پالایشیافته به عوض آنكه موضوع را آزمونپذیر و تجربی سازد، با آن به منزله نوعی مورد یامثالی تجریدی برخورد میكند، و هر چیز دیگری (كه اكنون به لطف خواست دستیابی به روشنی بیرحمانه از حوزه بیان حذف شده است - حوزهای كه خود اینك طرد گشته است) در عرصه اقعیت محو میشود. یك هافبك چپ در بازی فوتبال، یك پیراهن سیاه، یك عضو جوانان هیتلری، و از این قبیل، جملگی چیزی بیش از اسامی نیستند. اگر كلمه پیش از عقلانیشدنش موجب ظهور دروغها و همچنین تمنا (Longing) شده بود، اكنون، پس از عقلانیشدنش برای تمنا حتی بیش از برای دروغها در حكم نوعی قفس است. كوری و كری دادهها كه پوزیتیویسم كلمات را بدانها فرومیكاهد به درون خود زبان سرازیر میشود، زبانی كه خود را به وظیفه ثبت آن دادهها محدود میسازد. واژهها و اصطلاحات خود نفوذناپذیر میشوند؛ آنها به نیرویی بارز، به قدرتی برای چسبانیدن و دفع كردن دست مییابند كه آنها را به قطب مخالف خود، یعنی اوراد جادویی، شبیه میسازد. واژهها رفتهرفته به نوعی حقه تبدیل میشوند، زیرا نام خواننده اپرا در واقع در استودیو و بر مبنایی آماری جعل میشود، یا زیرا اصطلاح دولت رفاه عامه به لطف استفاده از اصطلاحات مكروهی چون «بوروكراتها» یا «روشنفكران» تكفیر میشود، یا از آن رو كه نام كشور به منزله افسونی زیبا برای تسمیه اعمال كثیف به كار گرفته میشود. در كل، نام - كه جادو در نهایت راحتی بدان میچسبد - تغییری شیمیایی را تجربه میكند: نوعی استحاله به علائم بوالهوسانه قابل دستكاری كه اینك تأثير آنها به وضوح قابل محاسبه است، لیكن دقیقا به همین دلیل درست همانقدر جبارانه است كه تأثير نام باستانی .(archaic) نامهای نخست، این پسماندههای باستانی، یا به لطف قاعدهمند شدن در مقام علائم تجاری تبلیغاتی (نامهای خانوادگی ستارههای سینما به نامهای نخست بدل شده است) یا از طریق استاندارد شدن جمعی، روزآمد شدهاند. در قیاس با آنها، نام خانوادگی بورژوایی كه، به عوض علامت تجاری بودن، زمانی حامل خود را با مرتبط ساختن او به تاریخچه خویش تفرد میبخشید، كهنه و عتیقه به نظر میرسد. این نام خانوادگی در میان آمریكاییها به نوعی شرمساری عجیب دامن میزند، آنان به قصد پنهان ساختن فاصله ناجور و نامناسب میان افراد یكدیگر را «باب» و «هری» صدا میزنند، یعنی به منزله اعضای تعویضپذیر تیم. این نحوه عمل روابط میان انسانها را تا حد همیاری خوب اعضای جامعه ورزشی تنزل میدهد و در واقع در حكم دفاعی علیه نوع حقیقی روابط انسانی است. دلالت، كه یگانه كاركرد پذیرفتهشده كلمات در حیطه معناشناسی است، در قالب نشانه به كمال میرسد. صرفنظر از این نكته كه ترانههای مردمی به درست یا به غلط شكلی از انحطاط فرهنگ طبقات بالا محسوب میشدند، شكی نیست كه عناصر این ترانهها فقط از طریق فرآیند طولانی انتقال مكرر شكل مردمی خویش را كسب كردهاند. از سوی دیگر گسترش و رواج ترانههای عامیانه به سرعتبرق رخ میدهد. اصطلاح آمریكایی [Fad]، كه برای تسمیه مدهایی به كار میرود كه همچون اپیدمی ظاهر میشوند - یعنی مدهایی كه توسط نیروهای اقتصادی شدیدا متمركز گر میگیرند – مدتها پیش از آنكه رؤسای خودكامه (Totalitarian) صنعت تبلیغات خطوط كلی فرهنگ را [بر همگان] تحمیل كنند مبین همین پدیده بود. هنگامی كه فاشیستهای آلمانی ناگهان روزی تصمیم میگیرند واژهای خاص - مثلا «تحملناپذیر» - را از درون بلندگوها راهاندازی كنند، روز بعد «تحملناپذیر» ورد زبان همه ملت میشود. به پیروی از همین الگو ملتهایی كه هدف [«نبرد یا حمله صاعقهوار»] بودند این واژه را جذب زبان زرگری (jargon) خویش كردند. تكرار عمومی نامها برای مشخص كردن اقداماتی كه بایست از سوی مقامات اجرا شود، به تعبیری، این نامها را آشنا میسازد، درست همانطور كه ورد زبان شدن فلان نام تجاری موجب افزایش فروش در عصر بازار آزاد میشد. تكرار كوركورانه و سریعا رو به گسترش كلمات با توجه به دلالتهای خاص، امر تبلیغات را با كلمات اخطاردهنده حكومت توتالیتر پیوند میزند. آن لایهای از تجربه [بشری] كه كلمات را برای گویندگانشان آفرید كنار زده شده است؛ زبان در این فرآیند جذب و ادغام سریع واجد خشكی و سردیای میشود كه تا به حال فقط مختص زبان تابلوهای اعلانات و ستونهای آگهیهای روزنامهها بود. مردمان بیشماری كلمات و عباراتی را به كار میبرند كه یا قدرت فهمشان را از دست دادهاند یا فقط به این سبب آنها را استعمال میكنند كه این كلمات موجب تحریك انعكاسهای شرطی میشوند؛ در این معنا، كلمات به واقع علائمی تجاریاند كه در نهایت هرچه پیوندشان با اشیاء یا مصادیق خود محكمتر باشد، معنای زبانشناختی آنها كمتر درك میشود. وزیر آموزش تودهای به نحوی غیرقابل فهم از «نیروهای پویا» سخن میراند، و ترانههای محبوب بیوقفه از «خیالپردازی» و «راپسودی» ستایش میكنند، لیكن محبوبیت همگانی خود را دقیقا بر پایه جادوی امر فهمناپذیر مستقر میسازند، جادویی كه میباید شعف و لرزه حیاتی والاتر را ایجاد كند. مفاهیم كلیشهای دیگر، نظیر خاطره، هنوز بعضا فهم و درك میشوند، لیكن از قلمرو تجربه كه ممكن است به آنها محتوایی عطا كند گریزاناند. این مفاهیم و كلمات چونان جزایری در دریای زبان ملفوظ نمایان میشوند. در رادیوی فلش (Flesch) و هیتلر این كلمات را میتوان از نحوه تلفظ آمیخته به تظاهر گوینده بازشناخت، بهویژه زمانی كه او خطاب به كل ملت میگوید «عزیزان شب همگی بخیر!» یا «این صدای جوانان هیتلری است»، و حتی واژه «پیشوا» را با لحنی ادا میكند كه از سوی میلیونها نفر تقلید میشود. در متن چنین كلیشههایی است كه آخرین پیوند میان زبان و رسوب تجربه گسسته میشود، پیوندی كه در قرن نوزدهم در متن لهجهها هنوز واجد تأثيری مودتآمیز و آشتیدهنده بود. اما در نثر آن روزنامهنگاری كه به لطف نگرش تطابقپذیر خود به مقام ویراستار و سردبیر كل زبان آلمانی دست یافت، كلمات آلمانی به واژههایی جامد و بیگانه بدل میشوند. هر كلمهای نشان میدهد كه تا چه حد به واسطه اجتماع فاشیستشبهخلقی به پستی كشیده شده است. البته این نوع زبان هماینك سراسری، همگانی، و تامگرا (توتالیتر) شده است. تمام خشونتی كه بر كلمات روا میشود چنان نفرتانگیز است كه آدمی به سختی میتواند باز هم شنیدن آنها را تحمل كند. فرد گوینده نیازی ندارد تا به نحوی پرطمطراق سخن بگوید؛ در واقع اگر نحوه بیان او با بیان مخاطبان خاص خودش تفاوت داشت، وجود او ناممكن میبود. اما، در مقابل، زبان و ژستهای شنوندگان و تماشاگران حتی شدیدتر از گذشته رنگوبوی صنعت فرهنگسازی را به خود میگیرد، آن هم در قالب ظرایف و سایهروشنهایی كه توضیح و تبیین تجربی آنها هنوز ممكن نیست. امروزه صنعت فرهنگسازی میراث تمدنساز دمكراسی رقابتی و ینگهدنیایی را از آن خود كرده است – دمكراسیای كه حس تمیزش نسبت به انحرافات فكری هیچگاه چندان ظریف و نكتهسنج نبود. امروزه همگان آزادند تا برقصند و كیف كنند، درست همانطور كه، از زمان خنثیشدن تاریخی دین، آزاد بودهاند تا به هر یك از كیشها و فرقههای بیشمار موجود بپیوندند. اما آزادی انتخاب ایدئولوژی - از آنجا كه ایدئولوژی همواره بازتاب جبر و زور اقتصادی است - در همهجا چیزی از آب درنمیآید جز آزادی انتخاب آنچه همواره یكسان است. نحوه پذیرش و پایبندی فلان دختر به امر واجب قرار گذاشتن با دوست پسرش، لحن صدا در گفتگوی تلفنی یا در صمیمیترین و خصوصیترین موقعیتها، انتخاب كلمات در صحبت كردن، و كل آن حیات درونی طبقهبندیشده توسط روانشناسی اعماق كه امروزه تا حدی بیارزش شده است، جملگی گواه تلاش آدمی است تا خود را به دستگاهی دقیق و كارآ بدل كند، دستگاهی كه (حتی به لحاظ عاطفی) شبیه مدلهایی است كه از سوی صنعت فرهنگسازی عرضه میشود. صمیمیترین واكنشهای آدمیان چنان به تمامی شیءواره شدهاند كه حتی ایده هر چیز مختص به آنان، امروزه فقط در مقام مقولهای سراپا تجریدی برجای مانده است: مقوله شخصیت دیگر عملا دال بر چیزی نیست جز داشتن دندانهای سفید براق و رهایی یا منزه بودن از بوی بدن و عواطف. پیروزی تبلیغات در چارچوب صنعت فرهنگسازی بدینمعنا است كه مصرفكنندگان حس میكنند مجبور و موظف به خرید و استعمال محصولات این صنعتاند، هرچند كه به خوبی به ماهیت آنها واقفاند.
این نوشته ترجمهای است از فصل چهارم كتاب زیر:
M. Horkheimer andT.W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, The Seabury Press, (New York, 1972), pp. 120-167.
پینوشتها:
1. Nietzsche, Unzeitgemsse Betrachtungen, Werke, Vol. I (Leipzig, 1917), 187.
2. اشاره به فیلم سینمایی «برنادت» كه توسط كارگردانی به نام زانوك (Zanuck) از روی زندگی دختری به همین نام ساخته شد. كلیسای كاتولیك پس از مرگ او قدیسه بودن وی را به رسمیت شناخت. - م.
3. Alexis de Tocqueville, De La Democratie en Amerique, Vol.II (Parsi, 1864), p. 151.
4. The Hays Office، اشاره به فعالیتهای ویل هریسون هیز (W.H. Hays) 1879- 1954، وكیل، سیاستمدار و تهیهكننده و مدیر سینمایی آمریكایی كه رئیس دفتر یا شركت هیز بود. - م.
5. پوگروم (Pogrom) واژهای روسی به معنای كشتار و قصابی كه مصداق تاریخی آن حملات جمعی به محلات یهودیان، قتلعام و غارت آنان بوده است. - م.
6. تانتالوس (Tantalus)، یكی از شخصیتهای اساطیر یونان بوستان كه گوشت تن پسر خود را در ضیافتی به خدایان خوراند و در نتیجه از سوی آنان محكوم به تحمل تشنگی و گرسنگی جاودانه گشت. - م.
7. عبارتی لاتینی به معنای «امور سخت و خشك به راستی لذتبخشاند.» - م.
8. Frank Wedekind, Gesammelte Werke, Vol, IX (Munich, 1921), p. 426.
9. عبارتی لاتینی به معنای «با سختی و مشقت به سوی بخت.»
10. نوعی تمهید موسیقایی به منظور انتقال تأکيد از طریق تأکيد نهادن و برجسته ساختن ضربهایی كه معمولا بارز نیستند. - م.
11. Nietzsche, Gotzendammerung, Werke, Vol. VIII, p 136.
12) عبارتی آلمانی به معنای «باید باشد.» . - م.