مجازاتشدگانِ جویای جرم
اسد بودا
چنین گفتند به ما آنان
و هراسی بیپایان بر قلب ما سایه افگند
و ما خم شدیم و خمتر شدیم در میان ریشههای درختان
و سپاس گفتیم كه در این جنگل تشنه به خون حقیقتا زنده نیستیم.
(جوزف هانزلیك)
ماشین جهنمیاستبداد، با نیروی زور و خشونت نامحدود نه تنها افراد را مقهور قدرت خود میسازد، بلكه «صنعت خود محكومسازی» را خلق میكند كه براساس آن افراد خود را محكوم و مجرم تلقی میكنند. در جامعۀ استبدادزده افراد از همان بدو تولد مجرم به دنیا میآیند. هر فردی، به حكم «بودن» مجرم است و در حقیقت جرم عنصر مرمتكنندۀ روابط اجتماعی به شمار میآید. به سخنی دیگر در دشت هلاك استبداد یك امكان وجود دارد: خاك تسلیم به سركردن به دلیل جرمِ «بودن». نیروی ارعاب وحشتِ بیرونی گذار از شیوه تفكر بر حسب «تسلیم» به شیوه تفكر برحسب مقاومت و «اختیار» به آسانی قابل تصور نیست؛ محصول رسوبی به دست آمده از سطوح شناخت اعصار پیاپی، «خود فراموشی» و اسارت در زندان ظلمت تقدیر است و بس. از آنجا كه «بودنbeing » به مثابۀ یك «امر ماتقدم» و پیشاتعقلی جرم تلقی میگردد، بنا براین افراد نه تنها جرم را میپذیرند، بلكه مجرمبودن فرد مجازاتشده به عنوان طبیعتثانوی، خصلت بنیادی و «ایدهتیك» میگیرد و اگو، یا خود، در یك بداهت مستمر به عنوان مجرم برخود پدیدار میگردد. وضوح و بداهت فاجعههای روا داشته بر فرد، سبب میشود، فاجعه فراموش گردد و حتی میتوان از پیوند متافیزیكی«جرم» و «هستی مجازاتشده» سخن گفت. ممكن است پاره ای از تغییرات صوری اتفاق بیافتد، اما آنچه كه به تعبیر هوسرل «eidos» یا جوهر ناتحول یافته، در خلال تغییرات نفس مجازاتشده دگرگونی نمیپذیرد، مجرم بودن اوست، زیرا جرم امر عارضی نیست، در ساختمان «ایدوس» مجازاتشده نهفته است.
مبتنی بر این مجرمبودگی ذاتی است كه قاعدهای مجازات از بنیاد عوض میشود. یعنی این قاعده كه «فرد مجرم» باید مجازات گردد، جایش را به این قاعده میدهد كه «فرد مجازاتشده» مجرم است و اگر احیانا جرمی وجود ندارد باید خود جرمش را پیدا كند؛ آتش تمنای عشق به دوزخ در درون جانها شعله میكشد و مقتول سعی دارد زمینههای توجیه کشتنش را فراهم سازد. مجازات نتیجۀ جرم نیست، جرم، نتیجۀ است كه از مجازات استنباط میگردد. افراد، به این دلیل كه مجرم هستند، مجازات نمیشوند، بلكه مجرم هستند به این دلیل كه مجازاتشدهاند. به بیان دقیقتر، جرم، در جستجوی مجازات نیست، مجازاتشده در جستجوی جرم است. براساس این قاعده، روح یا نفسِ كه در دستگاه «صنعتِ خود محكومسازی» استبداد، از آغاز تولد گرفتار « داغلعنت» و محكوم به «باركشی» بوده است، بر آن میشود كه جرمِ مجازاتی را كه همچون امر زیسته در یك توالی مستمر و احضارهای بیپایان شهود كرده است، پیدا كند، تا از این طریق مجازات بیدلیلش را توجیه كند. جرم توسط مجازاتشده، «بازتولید(Re-produce) میگردد تا تصویر پنداری خویش در نظام نمادین را واقعیت بخشد. این تنها راه مصالحۀ فرد مجرمانازلی، با واقعیتهای ملموس و انطباق وی با جهاناجتماعی است. كسانی كه تحت سلطه و فشار «صنعتمحكومسازی» مجازات شدهاند، در محراب قربانی به جرم خوشامد میگویند و به جای آنكه به امكان بیگناهیشان بیاندیشیند، به تحسین وحشت و بازآفرینی خواست صنعت محكومسازی خواهند پرداخت. در نتیجه مجرمبودن كه یك امر موهوم و «نا وجود» است در عالم آگاهی فرد وجود یافته و به یك امر بدیهی مبدل میگردد و بسان یك حقیقت ابدی و تقدیر محتوم و لایتغیر در روان و ذهن فرد مجازاتشده هستی مییابد.
تردیدی وجود ندارد كه حضور نفس برای خودش به عنوان مجرم و گناهكار، امروز بزرگترین مسئلهای هزارهها است، زیرا هرگونه امكان تفكر در بارۀ جرم را به امر محال و ممتنع تبدیل كرده و مجازاتشده را در خواب سنگینی فرو میبرد كه دیگر حوادث و فجایع تاریخی چون كلهمنارشدن، قتل عام ۶۲% مالیات بر نفوس، فاجعههای دشت برچی، افشار و قتلعام و جنایتها او را از این رؤیای سنگینِ اصحاب كهفی بیدار نخواهد كرد، زیرا او در بیگانهبودگی و غربت از خویشتنِ معصوم و عاری از گناهش، مجرم بودن را باور كرده و جنایتهایی را كه ذهنیت تاریخی به عنوان ذات مجرم و گنهكار بر او روا داشته، «بدیهی» و معمول و بهنجار تلقی میكند؛ اینكه احمدشاه ابدالی آنها را «كریهالمنظر» و «بیبرگ و بار جوهر آدمیت خوانده»، عبدالرحمن «خرباركش»، «بوزینه صفت و خرس صورت» و «واجبالقتل»، بچه سقو «كفارباغی»، «طالبانِ پوستِ سراجساد آنها را كندهاند» و....، نه تنها غیر معمول نیست، بلكه از آن رو كه دلیل مكافات «مجازاتشدگان» تصور میشوند، نوعی آرامشروانی و نفس تازهكردن نیز بهشمار میآیند.
با این توضیح مختصر میتوان به سراغ این پرسشها رفت كه چرا انسان مجازاتشدۀ «هزاره» به دلیل توجیه مجازاتش جرمی را به همكیش خود نسبت میدهد، فرقهای نو به وجود میآورد، حزب تازهای را به راه میاندازد، همدیگر را تخریب میكند، به همدیگر فحش میدهد، به خود لعنت میفرستد و دشمنرا ستایش مینماید و صدها كار لغو و عبث و بیهودهای دیگر را تجربه میكند؟ چرا این هستی زخمی و پایمالتاریخ در احضارهای مداوم تاریخی نه تنها برای دیگران، بلكه برای خودش نیز به حیث یك مجرم پدیدار میگردد؟ بیگمان این مسئله هرچند امكان دارد در آغاز یك رخداد و یك اتفاق بوده، اما اكنون متغیر صرفا وابسته به امور بیرونی نیست، ریشۀ روانی و اپیستمولوژك دارد. جستجوی جرم، در حقیقت توجیه مجازاتی است كه هزارهها پیش از آنكه جرمی را مرتكب شوند و یا حتی به دلایل جرمشان بیاندیشند، كیفر و مجازات را به عنوان یك امر زیستشده در متن «زندگی روز مره(everyday life)» ـ شان تجربه كردهاند. به بیان دیگر مجازات، به عنوان یك امر محتوم و تقدیر تاریخی، ماهیت بدیهی و درونماندگار و خصلت ایدهتیك و بنیادی پیدا كرده است، اما از آنجا كه مطابق قانون معكوس«صنعت محكومسازی» جرم از مجازات استنباط میگردد، نه مجازات از جرم، فرد مجازاتشدۀ كه جرمی را مرتكب نشده، به ناچار و از سرناگزیری باید این عمل واقعشده و محكومیت تاریخیاش را با دلایل موهوم و بیپایه توجیه نماید. اما آیا مجرم اوست كه خون فرو ریختهاش در جویبار تاریخی جاری است یا جباران خونخوارِ كه از سرها و كلهها منارهها بر افراشته وجان و مال این طایفۀ را كه به قول خودشان:«یاغی و طاغی و اهل ضلالت» هست به تاراج برده اند؟
اما اگر هزاره ها مجرم نیستند این کنش معطوف به جستجوی جرم از کجار ریشه میگیرد؟ چرا هزارهها استراتژی خود ویرانگری را در پیش گرفتهاند؟ اگر به این پرسشها درست پاسخ داده نشود تولد هر حزب و گروه فعال سیاسیـ فرهنگی تولد یك دشمن و در حقیقت یك «محمداكبریدرونی» تازهای خواهد بود كه پس از غارت و تاراج غرب كابل بر مرگ خویش لبخند میزد و یا گروههای فرهنگی كه نان از جیب انسان فقیر هزاره میخورند اما اعبتار و شان مذهبی آنها از آن فتوا فروشانِ شیاد و فرصتطلبی چون «شیخ آصفمحسنی» است كه بر گورستان قربانیان كوخنشین و شهدای غرب كابل كه روزی این شیخ فتوای قتل و غارت آنها را صادر كرده بود، اكنون كاخ تزویر و فریب و مدرسهی دینی ساخته است. در بهترین حالت «محمدكریمخلیلی» كه هر روز بیش از ۱۶عدد خبر ملاقات با ریشسفیدان و غیره در «سایتخبری» حزبوحدتاسلامی افغانستان، اعلان میكند. تا زمانی كه با یك بصیرتِباطنی و آگاهیتاریخی به اعوجاج درونی خود پاسخ ندهیم، هر حزب و گروهی، فرقی نمیكند تحت چه نامی باشد و چه شعارهایی را برای فریب و «خركردن» مردم سردهند، تكثیر صفبندیهای دشمنیدرونی خواهد بود. چندین سال جنگِ خانه بهخانه در مناطق مركزی، چندین سال هزارهكشی به نام «ملا»، «میر» و «بیدین» و «دیندار» و در نهایت بیدرایتی و رفتارناشیانه و نا بخردانهای ما در انتخابات پارلمان نشان داد كه حتی در فقدان مشكلات بیرونی، باز هم هزارهها این ستمدیدگان آموزش ندیده قادر به استیفای حقوق شان نیستند. رهبرانِ كنونی از روشنفكران و فرهنگیان دروغگو ترند و روشنفكران و فرهنگیان از رهبران فرصتطلبتر و حتی بیخرد تر. فرهنگیان و روشنفكران ما نشان دادند كه آنها «گوسالگانِ گرد كوچ» فاقد هرگونه نگاه اخلاقی و آرمانی هستند و هنوز نتوانستهاند در قتل عامهای تاریخی و سرزمینهای غصب شده و كوچهای اجباری درست تامل نمایند. باید اعتراف كرد كه در این سالهای اخیر ما همكار جلادمان شدهایم و به نامهای مختلف تیشهای بر ریشهای خویش زدهایم. اما چرا باید این گونه باشیم؟ به نظر می رسد این جستجوی جرم و اینكه كسانی مثل عبدالكریمخلیلی در برج عاج معاونت نشسته و چشمانش را به رنج مردم غرب كابل میبندد و یا وقتی كوچیها به بهسود به عنوان منطقهای كه پس از ارزگان و غرب كابل اكنون ارزش سمبلیك پیدا كرده، زیرا زادگاه «میریزدانبخش» و رهبران موجود است، او به جای اعتراض از كوچیها بوسهای مضاعف بر پای كرزی میزند و تقصیر را به گردن هزارهها میاندازد، بدین دلیل است كه «نفس مجازاتشده»ی كه تحت استیلاء و سلطۀ صنعت محكومسازی بیدلیل به مجرم بودن متهم شده، در جستجوی آن است كه جرمش را پیدا كند. دراین جهان متصلب استبدادی كه به دادگاه شباهت دارد و در این دنیای خوفناكِ كه جرم جزء ایدوس و ساختمان وجودی نفس مجازاتشده تلقی میگردد، قاعدۀ معمول «جرم در جستجوی مجازات» به قانون نامعمول «مجازات در جستجوی جرم» مبدل گشته است و نفس مجازاتشده، به حیث مجرم برخود پدیدار میگردد، زیرا مجرم بودن این نفس یك امر بدیهی و یك حیثیت ماقبل تاملی، یك خصلت نااندیشیده، امر مقدم بر هرصفتی و هر حمل و اسنادی تصور میشود كه نه تنها در صحت و سقم آن داوری صورت نمیگیرد، بلكه خود معیار داوری است و هرگونه تامل و داوری بر بنیاد آن صور می گیرد، مهم ترین ویژگی امر بدیهی خودپیدایی بودن آن است. « بداهت نحوۀ از آگاهی با تمایز ویژه است. یعنی خودپیدایی، خودنمایش دهندگی، خودادگی یك چیز، یك محتوا، یك كلیت، یك ارزش و غیره، كه در نحوۀ نهایی «حضورِ بشخصه» در «شهودِ اصیل» به نحو بیواسطه داده شده باشد.[1]». اعتقاد عمیق نفس مجازات شده به جرم ناواقعی كه فقط در عالم آگاهی او واقعی جلوه میكند، این باور را پدید میآورد كه مجرم بودن قطعی است. ویژگی نفس که بی دلیل كیفرشده آن است كه هم با خود و هم باكسانیكه در ساختاراجتماعی، یك اجتماع، یك جامعه و در یك كلمه یك «خود» كلی را تشكیل میدهند، به عنوان مجرم تعامل كند. نتیجۀ امر، خودویرانگری و محاكمۀ خویشتن در چارچوب دستگاه صنعت خود محكومسازی است كه در آن، جرم، از مجازاتشدگی نفس مجازاتشده استنباط میگردد و فرد تحت استیلاء این صنعت قادر نیست رابطۀ دلبخواهی و غیر ضروری و حتی در این مورد غلط و مخدوشی را كه میان مجازات و جرم وجود دارد، تحلیل نماید. جرم مكشوف، در حقیقت جزء از ساختمان وجودی و ایدوس مجازات شده و مجرم بودن در صمیم ذات نفس مجازاتشده ریشه دارد و تارو پود هستی اجتماعی و ادراكی او را تشكیل میدهد. آگاهی نفس مجازاتشده از خود، بازتاب تصویراجتماعی او در عالم ذهن است و از آنجا كه «بودِ» نفس مجازاتشده در آیینۀ اجتماع در سیمای مجرم«نمود» پیدا كرده است، او جرمش را از طریق حیثیت پدیداری خود در جهاناجتماعی کشف میکند. جرم، درحقیقت عبارت از مجموعۀ وجدانیاتی است كه نفس مجازاتشده آن را مقدم بر هرحمل و استنتاج صرفا زیست میكند و بخشی از «تجربه زیستۀ» او بهشمار میآید. فرهنگ زور و چماق با خلق «صنعت خود محكومسازی» یا فرهنگ تسلیمّپذیری عادتواره، و نظام ادراكی را به وجود آورده كه در آن نفس مجازاتشده خود را وارونه و مخدوش درك میكند. موضوع، یا همان نفس مجازاتشده مجموعه ای از محمولهایی است كه به موضوع نسبت داده میشود، یعنی در آگزیومِ« هزاره(نفس مجازاتشده)، مجرم است» جرم در ذات موضوع فرض شده است. همچنانكه مفهوم مثلث با حذف فرضی محمول قایم الزوایا از بین میرود، زیرا مثلث مفهوم مثلث چیزی غیر از محمول نیست، نفس مجازاتشده یا انسان هزاره در فقدان مجرمبودن تصویر رایج و معمول او در جامعه افغانستان كه خود نیز آنرا باور كرده است قابل تصور نخواهد بود. رابطۀ احتمالی موضوع و محمول كه صدق و كذب آن مورد تردید است، به رابطۀ جبری مبدل گشته و از این رابطۀ اختیاری، ضرورت استنباط گردیده است. به عبارت دیگر تحت استیلاء صنعت محكومٍسازی، حدود و ثغور احكام را خود محكوم علیه مقرر میكند و حكم كاركرد استذكاری دارد، نه انشایی. در این جهان هولناك كه همه چیز از پیش تعیین شده، نفس مجازاتشده به علت سنگینی بار گناهی كه بر دوش دارد به «سركوب خواست، به دستخویش» دست میزند و از آنجا كه «بود» انسانی او در پشت «نمود» مخوف او به عنوان هستیِمجرم، پنهان مانده، از سر میل و رغبت تن به كیفر میدهد.
باید گفت جستوجوی جرم آن قدر ریشهای و عمیق است که همچون تناقض گریزناپذیر در عمل نوشتار من نیز پیداست. من نیز كسانی را مجرم میپندارم، اما این کار اما نه از سر کینه و نفرت، بلکه غرض آگاهیبخشی است، تنها با نور آگاهی است که میتوان از جنگل تاریک بنبستها عبور کرد. نباید مرعوب وضعیتهای گذرا شد و یکدیگر را مجرم تلقی کرد، باید معرفت تاریخی را كه بر اساس آن خود را مجرم بازمییابیم از بنیاد ریشهكن نموده و خویشتن را با دید رستگاری دید؛ باید به نحوۀ هستی و حضور اندیشید، نه به غیبت و نیستی، این سادهترین چیزی است که ما باید در آن تامل کنیم. باید درست كه در تاریخ افغانستان مجرم مادرزاد بودهایم و هنوز هم به عنوان نیمهی نامشروع تاریخ مجرم مادرزاد تعریف میشویم، اما باید از این دركِ مخدوشتاریخی فراتر رفت. وحدتِ ملی خوب است، دموكراسی فریبِ بسیار جالبی است، اما به هرحال نباید به خاطر وحدت ملی و اسطوره مخدوش دموكراسی خود را در پای خودشیفتگی تیرۀ قاتل قربانی کنیم. هنوز ما همان قربانی هستیم، قربانیای كه باید كفارهی استقرار وحدت ملی را بپردازیم؛ رخداد تازهای به وقوع نپیوسته و در این معادله نابرابر تغییری به چشم نمیخورد، «چیزی که تغییر کرده است، کمیت ثابت رنج نیست، پیش روی به سوی جهنم است... باید چشماندازهای نو به دست آورد، تا جهان را سر جای خود تکان دهد و به شگفتیاش وادارد؛ آن را چنانکه هست با تمام شکافها و درزها و زخمها و مسکنتها و اعوجاجهایش نشان دهد (آدورنو)» است. نباید ابتذال موجود ما را فریب دهد و برای خوشآمدگویی جنایتها هلهله سردهیم. چندین بار هلهله و شادی سردادیم، اما اکنون روشن شده است همه چیز سراب بوده است.
بد نیست در پایان قطعه شعری تحت عنوان «سه هلهله برای هرود» از «جوزف هانزلیک» شاعر اهل چک را بیاوریم که در نقد استبداد استالینی سروده شده است، زیرا این شعر دقیقا وضعیتِ تاریخی ما را بیان میكند.
ما کودکان کوچک در جامههای سپیدمان
که لکههای خونش
زمانی است شسته و پاک گشته
گرد آمدهایم اینجا
تا همانگونه که اعلام شده هرود شاه را خوش آمد گوییم.
ما کودکان از دم تیغ گذشته روضه مخصوصی در جنان داشته ایم مختص به ما
جنگلی داریم ما
انباشته از گیاهان و جانوران و غارهای خاکستری که در آن پنهان شویم.
ما حقیرترین مردگان
از سرنادانی گمان میکردیم که هرود شاه مرد خبیثی بود که به سبب سبعیت محض و قساوت قلب ما را کشته بود
اما اکنون به ما گفته اند:
فقط نگاهی بیافگنید بر جنگلی که در آن زندگی میکنید
حتی کوچک ترین پرندگان آوازه خوان
زنده زنده می خورند حشرات هفت رنگ را
تا که چاق و چله شوند و برای تمهید سور و سات گربههای وحشی
ماران کوچک می بلعند موشان را و بزگتر ها شان می بلعند خرگوشان و سایر جانوران را
و گرگی كه امروز برۀ را میدرد، به هنگامی بیماری خود دریده میشود به دندان برادارانش
و چنیناند گیاهان نیز و گلها نیز
در رقابت برای زنده ماندن بر هم میپیچند و تصاحب میكنند خاك یكدیگر را
و سهمشان از آفتاب را
و بد تر از همه وضع آدمیان است، كه نه فقط به سبعیت جانوراناند و كین توز یكدیگر، بلكه
آنقدر با هوشاند كه كمال بخشند مهارتشان در كشتن را.
چنین گفتند به ما آنان
و هراسی بیپایان بر قلب ما سایه افگند
و ما خم شدیم و خمتر شدیم در میان ریشههای درختان
و سپاس گفتیم كه در این جنگل تشنه به خون حقیقتا زنده نیستیم.
و آنان ادامه دادند:
هیچ عشقی نیست میان آدمیان، همچنان كه عشقی نیست در هیچ كجای جهان واقعی
هرود شاه تنها
دوست داشت شما كودكان معصوم را بیش از هرچیز دیگر
و فرمان داد تا از زندگی رهیده شوید تا كه ایمنتان دارد از رنجهای بیپایان
پس سپاس گذارید منجی تان را
و اگر هم امروز آمد به دیدار تان آواز بخوانید و هلهله كنید
و بودند كسانی كه در میان ما
كه به بانگ بلند آواز دادند
عشق در زندگی هست و آنان هنوز میتوانند در كف دستانشان احساس كنند آن را
و هردود شاه، نیست مگر قاتلی كه باید گزلیكی سلاخی شود
و تكههای تنش خوراك جانوران گردد
اما باقی ما
ساكت كردند آنان را
زیرا كه برما بود جاری سیل شادمانی و سپاسگزاری هرود شاه
و ما با اشتیاق گوش سپردیم به آنچه گفتند به ما:
سپاس گزارید
سپاسگزار باشید كه ایمن ماندهاید از جهان
این وادی اشك كه در آن عدالت
نام دختر كوری است با ترازویی كه تمامی تكههای تنش را زادگاه طاعون كرده است
سپاس گزارید هرود شاه را
كه ایمن تان داشت با عشق بیمنتهایش
و گریستیم ما
اشك ندامت فشاندیم بر دروغها و افتراهایی كه قبولانده بود به ما
و دستان شفافمان را برای شكر گزاری بلند كردیم
برای حقیقتی كه آشكار مان شده بود
و ما اكنون
جملگی اینجا جمع شدهایم
گرداگرد این محراب قربانی
تا با شوق و جذبه بخوانیم آواز خوشامدگوییمان را
و سه بار هلهله كنیم
برای هرود
كه میآید تا ما را گردن زند برای دومین بار[2]
هنوز لكههای خون در جامههامان پیدا ست، نباید برای خوشآمدگویی «هرود شاه» هلهله سرداد و برای خود جرمی را جستوجو كرد. اگر به هرود شاه خوشآمد گوییم ما را گردن خواهد زد. بیایید به بیگناهی خود بیاندیشیم، نه خود را مجرم مادرزاد تصور كنیم و نه دیگران را معصوم و عاری از گناه. بیاید تبر برگیریم و بتهای ازلی را كه سبب میشوند خویشتنِ تاریخی تكه تكهمان را از یاد ببریم فروریزیم. بیایید آواز بیگناهیمان را سردهیم. اگر دیگران حتی جنایتها و انسانكشیهایشان افتخار میدانند، اگر دیگران عبدالرحمن را «بنیانگذار وحدتملی» میدانند و بچه سقو را «خادمدین رسولالله و عیار پاكِ خراسانی»، چرا ما بیگناهی و پاكی خود را باورنكنیم؟