مجازات‏شدگانِ جویای جرم

اسد بودا

 

چنین گفتند به ما آنان

و هراسی بی‏پایان بر قلب ما سایه افگند

و ما خم شدیم و خم‏تر شدیم در میان ریشه‏های درختان

و سپاس گفتیم كه در این جنگل تشنه به خون حقیقتا زنده نیستیم.

(جوزف هانزلیك)

 

ماشین جهنمی‏استبداد، با نیروی زور و خشونت نامحدود نه تنها افراد را مقهور قدرت خود می‌سازد، بلكه «صنعت خود محكوم‏سازی» را خلق می‏كند كه براساس آن افراد خود را محكوم و مجرم تلقی می‏كنند. در جامعۀ استبداد‏زده افراد از همان بدو تولد مجرم به دنیا می‏آیند. هر فردی، به حكم «بودن» مجرم است و در حقیقت جرم عنصر مرمت‏كنندۀ روابط اجتماعی به شمار می‏آید. به سخنی دیگر در دشت هلاك استبداد یك امكان وجود دارد: خاك تسلیم به سركردن به دلیل جرمِ «بودن»‏. نیروی ارعاب وحشتِ بیرونی گذار از شیوه تفكر بر حسب «تسلیم» به شیوه تفكر برحسب مقاومت و «اختیار» به آسانی قابل تصور نیست؛ محصول رسوبی به دست آمده از سطوح شناخت اعصار پیاپی، «خود فراموشی» و اسارت در زندان ظلمت تقدیر است و بس. از آن‏جا كه «بودنbeing » به مثابۀ یك «امر ماتقدم» و پیشاتعقلی جرم تلقی می‏گردد‏، بنا براین افراد نه تنها جرم را می‏پذیرند، بلكه مجرم‏بودن فرد مجازات‏شده به عنوان طبیعت‏ثانوی، خصلت بنیادی و «ایده‏تیك» می‏گیرد و اگو، یا خود‏، در یك بداهت مستمر به عنوان مجرم برخود پدیدار می‏گردد. وضوح و بداهت فاجعه‌های روا داشته بر فرد‏، سبب می‏شود‏، فاجعه فراموش گردد و حتی می‏توان از پیوند متافیزیكی«جرم» و «هستی مجازات‏شده» سخن گفت. ممكن است پاره ای از تغییرات صوری اتفاق بیافتد، اما آن‏چه كه به تعبیر هوسرل «eidos» یا جوهر ناتحول ‏یافته، در خلال تغییرات نفس مجازات‏شده دگرگونی نمی‏پذیرد، مجرم بودن اوست، زیرا جرم امر عارضی نیست، در ساختمان «ایدوس» مجازات‏شده نهفته است.

مبتنی بر این مجرم‌بودگی ذاتی است كه قاعده‌ای مجازات از بنیاد عوض می‏شود. یعنی این قاعده كه «فرد مجرم» باید مجازات گردد‏، جایش را به این قاعده می‏دهد كه «فرد مجازات‏شده» مجرم است و اگر احیانا جرمی وجود ندارد باید خود جرمش را پیدا كند؛ آتش تمنای عشق به دوزخ در درون جان‏ها شعله می‌كشد و مقتول سعی دارد زمینه‌های توجیه کشتنش را فراهم سازد. مجازات نتیجۀ جرم نیست‏، جرم‏، نتیجۀ است كه از مجازات استنباط می‏گردد. افراد، به این دلیل كه مجرم هستند، مجازات نمی‏شوند، بلكه مجرم هستند به این دلیل كه مجازات‏شده‏اند. به بیان دقیق‏تر، جرم، در جستجوی مجازات نیست‏، مجازات‌شده در جستجوی جرم است. براساس این قاعده، روح یا نفسِ كه در دستگاه «صنعتِ‏ خود محكوم‏سازی» استبداد، از آغاز تولد گرفتار « داغ‏لعنت» و محكوم به «باركشی» بوده است، بر آن می‏شود كه جرمِ مجازاتی را كه همچون امر زیسته در یك توالی مستمر و احضارهای بی‏پایان شهود كرده است، پیدا كند‏، تا از این طریق مجازات بی‏دلیلش را توجیه كند. جرم توسط مجازات‏شده، «بازتولید(Re-produce) می‏گردد تا تصویر پنداری خویش در نظام نمادین را واقعیت بخشد. این تنها راه مصالحۀ فرد مجرمان‌ازلی، با واقعیت‏های ملموس‏ و انطباق وی با جهان‏اجتماعی است. كسانی كه تحت سلطه و فشار «صنعت‏محكوم‏سازی» مجازات شده‏اند، در محراب قربانی به جرم خوشامد می‏گویند و به جای آن‏كه به امكان بی‏گناهی‏‏شان بیاندیشیند، به تحسین وحشت و بازآفرینی خواست صنعت محكوم‏سازی خواهند پرداخت. در نتیجه مجرم‏بودن كه یك امر موهوم و «نا‏ وجود» است در عالم آگاهی فرد وجود یافته و به یك امر بدیهی مبدل می‏گردد و بسان یك حقیقت ابدی و تقدیر محتوم و لایتغیر در روان و ذهن فرد مجازات‏شده هستی می‏یابد.

تردیدی وجود ندارد كه حضور نفس برای خودش به عنوان مجرم و گناه‌كار‏، امروز بزرگ‌ترین مسئله‌ای هزاره‌ها است، زیرا هرگونه امكان تفكر در بارۀ جرم را به امر محال و ممتنع تبدیل كرده و مجازات‏شده را در خواب سنگینی فرو می‏برد كه دیگر حوادث و فجایع تاریخی چون كله‏منارشدن، قتل عام ۶۲% مالیات بر نفوس، فاجعه‏های دشت برچی‏، افشار و قتل‏عام‏ و جنایت‏ها او را از این رؤیای سنگینِ اصحاب كهفی بیدار نخواهد كرد، زیرا او در بیگانه‌بودگی و غربت از خویشتنِ معصوم و عاری از گناهش، مجرم بودن را باور كرده و جنایت‏هایی را كه ذهنیت تاریخی به عنوان ذات مجرم و گنهكار بر او روا داشته، «بدیهی» و معمول و بهنجار تلقی می‏كند؛ ‏اینكه احمدشاه ابدالی آن‌ها را «كریه‌المنظر» و «بی‌برگ و بار جوهر آدمیت خوانده»، عبدالرحمن «خرباركش»، «بوزینه صفت و خرس صورت» و «واجب‌القتل»، بچه سقو «كفارباغی»، «طالبانِ پوستِ سراجساد آن‌ها را كنده‌اند» و....، نه تنها غیر معمول نیست، بلكه از آن رو كه دلیل مكافات «مجازات‏شدگان» تصور ‏می‏شوند، نوعی آرامش‏روانی و نفس تازه‏كردن نیز به‏شمار می‏آیند.

با این توضیح مختصر می‌توان به سراغ این پرسش‌ها رفت كه چرا انسان مجازات‏شدۀ «هزاره» به دلیل توجیه مجازاتش جرمی را به هم‌كیش خود نسبت می‌دهد، فرقه‌ای نو به وجود می‌آورد، حزب تازه‌ای را به راه می‌اندازد، همدیگر را تخریب می‌كند، به هم‌دیگر فحش می‌دهد، به خود لعنت می‌فرستد و دشمن‌را ستایش می‌نماید و صدها كار لغو و عبث و بی‌هوده‌ای دیگر را تجربه می‌كند؟ چرا این هستی زخمی و پایمال‌تاریخ در احضارهای مداوم تاریخی نه تنها برای دیگران، بلكه برای خودش نیز به حیث یك مجرم پدیدار می‌گردد؟ بی‏گمان این مسئله هرچند امكان دارد در آغاز یك رخداد و یك اتفاق بوده، اما اكنون متغیر صرفا وابسته به امور بیرونی نیست، ریشۀ روانی و اپیستمولوژك دارد. جستجوی جرم، در حقیقت توجیه مجازاتی است كه هزاره‏ها پیش از آن‏كه جرمی را مرتكب شوند و یا حتی به دلایل جرم‏شان بیاندیشند، كیفر و مجازات را به عنوان یك امر زیست‏شده در متن «زندگی روز مره(everyday life)» ـ شان تجربه كرده‏اند. به بیان دیگر مجازات، به عنوان یك امر محتوم و تقدیر تاریخی، ماهیت بدیهی و درون‏ماندگار و خصلت ایده‏تیك و بنیادی پیدا كرده است، اما از آن‏جا كه مطابق قانون معكوس«صنعت محكوم‏سازی» جرم از مجازات استنباط می‏گردد، نه مجازات از جرم، فرد مجازات‏شدۀ كه جرمی را مرتكب نشده، به ناچار و از سرناگزیری باید این عمل واقع‏شده و محكومیت تاریخی‏‏اش را با دلایل موهوم و بی‌پایه توجیه نماید. اما آیا مجرم اوست كه خون فرو ریخته‌اش در جویبار تاریخی جاری است یا جباران خون‏خوارِ كه از سرها و كله‏ها مناره‏ها بر افراشته وجان و مال این طایفۀ را كه به قول خودشان:«یاغی و طاغی و اهل ضلالت» هست به تاراج برده اند؟

اما اگر هزاره ها مجرم نیستند این کنش معطوف به جستجوی جرم از کجار ریشه می‏گیرد؟ چرا هزاره‏ها استراتژی خود ویران‏گری را در پیش گرفته‏اند؟ اگر به این پرسش‌ها درست پاسخ داده نشود تولد هر حزب و گروه فعال سیاسی‌ـ‌ فرهنگی تولد یك دشمن و در حقیقت یك «محمد‌اكبری‌درونی‌» تازه‌ای خواهد بود كه پس از غارت و تاراج غرب كابل بر مرگ خویش لبخند می‌زد و یا گروه‌های فرهنگی كه نان از جیب انسان فقیر هزاره می‌خورند اما اعبتار و شان مذهبی آن‌ها از آن  فتوا فروشانِ شیاد و فرصت‌طلبی چون «شیخ آصف‌محسنی» است كه بر گورستان قربانیان كوخ‌نشین و شهدای غرب كابل كه روزی این شیخ فتوای قتل و غارت آن‌ها را صادر كرده بود، اكنون كاخ تزویر و فریب و مدرسه‌ی دینی ساخته ‌است. در بهترین حالت «محمدكریم‌خلیلی» كه هر روز بیش از ۱۶عدد خبر ملاقات با ریش‌سفیدان و غیره در «سایت‌خبری» حزب‌وحدت‌اسلامی افغانستان، اعلان می‌كند. تا زمانی كه با یك بصیرتِ‌باطنی و آگاهی‌تاریخی به اعوجاج درونی خود پاسخ ندهیم، هر حزب و گروهی، فرقی نمی‌كند تحت چه نامی باشد و چه شعارهایی را برای فریب و «خركردن» مردم سردهند، تكثیر صف‌بندی‌های دشمنی‌درونی خواهد بود. چندین سال جنگِ خانه به‌خانه در مناطق مركزی، چندین سال هزاره‌كشی به نام «ملا»، «میر» و «بی‌دین» و «دین‌دار» و در نهایت بی‌درایتی و رفتارناشیانه و نا بخردانه‌ای ما در انتخابات‌ پارلمان نشان داد كه حتی در فقدان مشكلات بیرونی، باز هم هزاره‌ها این ستم‌دیدگان آموزش ندیده قادر به استیفای حقوق شان نیستند. رهبرانِ كنونی از روشنفكران و فرهنگیان دروغ‌گو ترند و روشنفكران و فرهنگیان از رهبران فرصت‌طلب‌تر و حتی بی‌خرد تر. فرهنگیان و روشنفكران ما نشان دادند كه آن‌ها «گوسالگانِ گرد كوچ» فاقد هرگونه نگاه اخلاقی و آرمانی هستند و هنوز نتوانسته‌اند در قتل عام‌های تاریخی و سرزمین‌های غصب شده و كوچ‌های اجباری درست تامل نمایند. باید اعتراف كرد كه در این سال‌های اخیر ما همكار جلادمان شده‌ایم و به نام‌های مختلف تیشه‌ای بر ریشه‌ای خویش زده‌ایم. اما چرا باید این گونه باشیم؟  به نظر می رسد این جستجوی جرم و اینكه كسانی مثل عبدالكریم‌خلیلی در برج عاج معاونت نشسته و چشمانش را به رنج مردم غرب كابل می‌بندد و یا وقتی كوچی‌ها به بهسود به عنوان منطقه‌ای كه پس از ارزگان و غرب كابل اكنون ارزش سمبلیك پیدا كرده، زیرا زادگاه «میریزدان‌بخش»  و رهبران موجود است، او به جای اعتراض از كوچی‌ها بوسه‌ای مضاعف بر پای كرزی می‌زند و تقصیر را به گردن هزاره‌ها می‌اندازد، بدین دلیل است كه «نفس مجازات‏شده»‏ی كه تحت استیلاء و سلطۀ صنعت محكوم‏سازی بی‏دلیل به مجرم بودن متهم شده، در جستجوی آن است كه جرمش را پیدا كند. دراین جهان متصلب استبدادی كه به دادگاه شباهت دارد و در این دنیای خوفناكِ كه جرم جزء ایدوس و ساختمان وجودی نفس مجازات‏شده تلقی می‏گردد، قاعدۀ معمول «جرم در جستجوی مجازات» به قانون نا‏معمول «مجازات در جستجوی جرم» مبدل گشته است و نفس مجازات‏شده، به حیث مجرم برخود پدیدار می‏گردد، زیرا مجرم بودن این نفس یك امر بدیهی و یك حیثیت ماقبل تاملی، یك خصلت نا‏اندیشیده، امر مقدم بر هرصفتی و هر حمل و اسنادی تصور می‏شود كه نه تنها در صحت و سقم آن داوری صورت نمی‏گیرد، بلكه خود معیار داوری است و هرگونه تامل و داوری بر بنیاد آن صور می گیرد، مهم ترین ویژگی امر بدیهی خودپیدایی بودن آن است. « بداهت نحوۀ‏ از آگاهی با تمایز ویژه است. یعنی خود‏پیدایی، خود‏نمایش دهندگی، خو‏دادگی یك چیز، یك محتوا، یك كلیت، یك ارزش و غیره، كه در نحوۀ‏ نهایی «حضورِ بشخصه» در «شهودِ اصیل» به نحو بی‏واسطه داده شده باشد.[1]». اعتقاد عمیق نفس مجازات شده به جرم نا‏واقعی كه فقط در عالم آگاهی او واقعی جلوه می‏كند، این باور را پدید می‏آورد كه مجرم بودن قطعی است. ویژگی نفس که بی دلیل كیفرشده آن است كه هم با خود و هم باكسانی‏كه در ساختاراجتماعی، یك اجتماع، یك جامعه و در یك كلمه‏ یك «خود» كلی را تشكیل می‏دهند، به عنوان مجرم تعامل كند. نتیجۀ امر، خود‏‏ویران‏گری و محاكمۀ خویشتن در چارچوب دستگاه‏ صنعت خود محكوم‏سازی است كه در آن، جرم، از مجازات‏شدگی نفس مجازات‏شده استنباط می‏گردد و فرد تحت استیلاء این صنعت قادر نیست رابطۀ دلبخواهی و غیر ضروری و حتی در این مورد غلط و مخدوشی را كه میان مجازات و جرم وجود دارد، تحلیل نماید. جرم مكشوف، در حقیقت جزء از ساختمان وجودی و ایدوس مجازات شده و مجرم بودن در صمیم ذات نفس مجازات‏شده ریشه دارد و تارو پود هستی ‏اجتماعی و ادراكی او را تشكیل می‏دهد. آگاهی نفس مجازات‏شده از خود، بازتاب تصویراجتماعی او در عالم ذهن است و از آن‏جا كه «بودِ» نفس مجازات‏شده در آیینۀ‏ اجتماع در سیمای مجرم«نمود» پیدا كرده است، او جرمش را از طریق حیثیت پدیداری خود در جهان‏اجتماعی کشف می‌کند. جرم، درحقیقت عبارت از مجموعۀ وجدانیاتی است كه نفس مجازات‏شده آن را مقدم بر هرحمل و استنتاج صرفا زیست می‏كند و بخشی از «تجربه زیستۀ» او به‏شمار می‏آید. فرهنگ زور و چماق با خلق «صنعت خود محكوم‏سازی» یا فرهنگ تسلیم‏ّپذیری عادت‏‏واره، و نظام ادراكی را به وجود آورده كه در آن نفس مجازات‏شده خود را وارونه و مخدوش درك می‏كند. موضوع، یا همان نفس مجازات‏شده مجموعه ای از محمول‏هایی است كه به موضوع نسبت داده می‏شود، یعنی در آگزیومِ« هزاره(نفس ‏مجازات‏شده)، مجرم است» جرم در ذات موضوع فرض شده است. همچنانكه مفهوم مثلث با حذف فرضی محمول قایم الزوایا از بین می‏رود، زیرا مثلث مفهوم مثلث چیزی غیر از محمول نیست، نفس مجازات‏شده یا انسان هزاره در فقدان مجرم‏بودن‏ تصویر رایج و معمول او در جامعه‏ افغانستان كه خود نیز آن‌را باور كرده است قابل تصور نخواهد بود. رابطۀ احتمالی موضوع و محمول كه صدق و كذب آن مورد تردید است، به رابطۀ جبری مبدل گشته و از این رابطۀ اختیاری، ضرورت استنباط گردیده است. به عبارت دیگر تحت استیلاء صنعت محكوم‏ٍسازی، حدود و ثغور احكام را خود محكوم علیه مقرر می‏كند و حكم كاركرد استذكاری دارد، نه انشایی. در این‏ جهان هولناك كه همه چیز از پیش ‏تعیین شده، نفس مجازات‏شده به علت سنگینی بار گناهی كه بر دوش دارد به «سركوب خواست، به دست‏خویش» دست می‏زند و از آن‏جا كه «بود» انسانی او در پشت «نمود» مخوف او به عنوان هستی‌ِمجرم، پنهان مانده، از سر میل و رغبت تن به كیفر می‏دهد.

باید گفت جست‏وجوی جرم آن قدر ریشه‌ای و عمیق است که همچون تناقض گریزناپذیر در عمل نوشتار من نیز پیداست. من نیز كسانی را مجرم می‌پندارم، اما این کار اما نه از سر کینه و نفرت، بلکه غرض آگاهی‏بخشی است، تنها با نور آگاهی است که می‏توان از جنگل تاریک بن‏بست‌ها عبور کرد. نباید مرعوب وضعیت‌های گذرا شد و یکدیگر را مجرم تلقی کرد، باید معرفت ‌تاریخی را كه بر اساس آن خود را مجرم بازمی‌یابیم از بنیاد ریشه‏كن نموده و خویشتن را با دید رستگاری دید؛ باید به نحوۀ هستی و حضور اندیشید، نه به غیبت و نیستی، این ساده‏ترین چیزی است که ما باید در آن تامل کنیم. باید درست كه در تاریخ افغانستان مجرم مادرزاد بوده‌ایم و هنوز هم به عنوان نیمه‌ی نامشروع تاریخ مجرم مادرزاد تعریف می‌شویم، اما باید از این دركِ مخدوش‌تاریخی فراتر رفت. وحدتِ ملی خوب است، دموكراسی فریبِ بسیار جالبی است، اما به هرحال نباید به خاطر وحدت‌ ملی و اسطوره‌ مخدوش دموكراسی خود را در پای خودشیفتگی تیرۀ قاتل قربانی کنیم. هنوز ما همان قربانی هستیم، قربانی‏ای كه باید كفاره‌ی استقرار وحدت‌ ملی را بپردازیم؛ رخداد تازه‏ای به وقوع نپیوسته و در این معادله‌ نابرابر تغییری به چشم نمی‌خورد، «چیزی که تغییر کرده است، کمیت ثابت رنج نیست، پیش روی به سوی جهنم است... باید چشم‏اندازهای نو به دست آورد، تا جهان را سر جای خود تکان دهد و به شگفتی‏اش وادارد؛ آن را چنان‏که هست با تمام شکاف‏ها و درزها و زخم‏ها و مسکنت‏ها و اعوجاج‏هایش نشان دهد (آدورنو)» است. نباید ابتذال موجود ما را فریب دهد و برای خوش‏آمدگویی جنایت‏ها هلهله سردهیم. چندین بار هلهله و شادی سردادیم، اما اکنون روشن شده است همه چیز سراب بوده است.

بد نیست در پایان قطعه شعری تحت عنوان «سه هلهله برای هرود» از «جوزف هانزلیک» شاعر اهل چک را بیاوریم که در نقد استبداد استالینی سروده شده است، زیرا این شعر دقیقا وضعیتِ تاریخی ما را بیان می‌كند.

 

ما کودکان کوچک در جامه‏های سپیدمان

که لکه‏های خونش

زمانی است شسته و پاک گشته

گرد آمده‏ایم اینجا

تا همان‏گونه که اعلام شده هرود شاه را خوش آمد گوییم.

ما کودکان از دم تیغ گذشته روضه مخصوصی در جنان داشته ایم مختص به ما

جنگلی داریم ما

انباشته از گیاهان و جانوران و غارهای خاکستری که در آن پنهان شویم.

ما حقیرترین مردگان

از سرنادانی گمان می‏کردیم که هرود شاه مرد خبیثی بود که به سبب سبعیت محض و قساوت قلب ما را کشته بود

اما اکنون به ما گفته اند:

فقط نگاهی بیافگنید بر جنگلی که در آن زندگی می‏کنید

حتی کوچک ترین پرندگان آوازه خوان

زنده زنده می خورند حشرات هفت رنگ را

تا که چاق و چله شوند و برای تمهید سور و سات گربه‏های وحشی

ماران کوچک می بلعند موشان را و بزگ‏تر ها شان می بلعند خرگوشان و سایر جانوران را

و گرگی كه امروز برۀ را می‏درد‏، به هنگامی بیماری خود دریده می‏شود به دندان برادارانش

و چنین‏اند گیاهان نیز و گل‏ها نیز

در رقابت برای زنده ماندن بر هم می‏پیچند و تصاحب می‏كنند خاك یكدیگر را

و سهم‏شان از آفتاب را

و بد تر از همه وضع آدمیان است، كه نه فقط به سبعیت جانوران‏اند و كین توز یكدیگر، بلكه

آن‏قدر با هوش‏اند كه كمال بخشند مهارت‏شان در كشتن را.

چنین گفتند به ما آنان

و هراسی بی‏پایان بر قلب ما سایه افگند

و ما خم شدیم و خم‏تر شدیم در میان ریشه‏های درختان

و سپاس گفتیم كه در این جنگل تشنه به خون حقیقتا زنده نیستیم.

و آنان ادامه دادند:

هیچ عشقی نیست میان آدمیان‏، همچنان كه عشقی نیست در هیچ كجای جهان واقعی

هرود شاه تنها

دوست داشت شما كودكان معصوم را بیش از هرچیز دیگر

و فرمان داد تا از زندگی رهیده شوید تا كه ایمن‏تان دارد از رنج‏های بی‏پایان

پس سپاس گذارید منجی تان را

و اگر هم امروز آمد به دیدار تان آواز بخوانید و هلهله كنید

و بودند كسانی كه در میان ما

كه به بانگ بلند آواز دادند

عشق در زندگی هست و آنان هنوز می‏توانند در كف دستان‏شان احساس كنند آن را

و هردود شاه، نیست مگر قاتلی كه باید گزلیكی سلاخی شود

و تكه‏های تنش خوراك جانوران گردد

اما باقی ما

ساكت كردند آنان را

زیرا كه برما بود جاری سیل شادمانی و سپاسگزاری هرود شاه

و ما با اشتیاق گوش سپردیم به آن‏چه گفتند به ما:

سپاس گزارید

سپاسگزار باشید كه ایمن مانده‏اید از جهان

این وادی اشك كه در آن عدالت

 نام دختر كوری است با ترازویی كه تمامی تكه‏های تنش را زادگاه طاعون كرده است

سپاس گزارید هرود شاه را

كه ایمن تان داشت با عشق بی‏منتهایش

و گریستیم ما

اشك ندامت فشاندیم بر دروغ‏ها و افتراهایی كه قبولانده بود به ما

و دستان شفاف‏مان را برای شكر گزاری بلند كردیم

برای حقیقتی كه آشكار مان شده بود

و ما اكنون

جملگی این‏جا جمع شده‏ایم

گرداگرد این محراب قربانی

تا با شوق و جذبه بخوانیم آواز خوشامدگویی‏مان را

و سه بار هلهله كنیم

برای هرود

كه می‏آید تا ما را گردن زند برای دومین بار[2]

 

هنوز لكه‏های خون در جامه‏هامان پیدا ست‏، نباید برای خوش‏آمدگویی «هرود شاه»‏ هلهله سرداد و برای خود جرمی را جست‏وجو كرد. اگر به هرود شاه خوش‏آمد گوییم ما را گردن خواهد زد. بیایید به بی‌گناهی خود بیاندیشیم، نه خود را مجرم مادرزاد تصور كنیم و نه دیگران ‌را معصوم و عاری از گناه. بیاید تبر برگیریم و بت‏های ازلی را كه سبب می‏شوند خویشتنِ تاریخی تكه تكه‌مان را از یاد ببریم‏ فروریزیم. بیایید آواز بی‏گناهیمان را سردهیم. اگر دیگران حتی جنایت‌ها و انسان‌كشی‌هایشان افتخار می‌دانند، اگر دیگران عبدالرحمن را «بنیان‌گذار وحدت‌ملی» می‌دانند و بچه سقو را «خادم‌دین رسول‌الله و عیار پاكِ خراسانی»، چرا ما بی‌گناهی و پاكی خود را باورنكنیم؟

 



[1] - ادموند هوسرل، تاملات دكارتی، ترجمه عبدالكریم رشیدیان، تهران: نشر نی، ص 103.

[2] - جوزف هانزلیك، سه هلهله برای هرود/ ترجمه استاد یوسف اباذری، فصلنامه ار غنون‏، شماره 14.