مكاتب فلسفه ذهن

محمود خاتمی

 

از لحاظ تاریخی مكاتب رایج در فلسفه ذهن قرن بیستم، با انكار رسمی موضع دكارتی آغاز كرده‌اند؛ نخست مكتب رفتارگرایی به جای مكتب دكارتی رایج گشت و سپس به‌خاطر نواقصی كه در موضع رفتارگرایی مشاهده می‌شد، نظریه‌هایی در خصوص همسانی ذهن و مغز ارائه شد. در واكنش به این نظریه‌ها بود كه مكتب كاركردگرایی ظهور كرد. رویكردهایی كه در پی مكتب كاركردگرایی پدید آمده‌اند یكسره از این موضع متأثر بوده‌اند. بنابراین می‌توان مكاتب رایج فلسفه ذهن در قرن
بیستم را تحت سه عنوان كلی رفتارگرایی، نظریه‌های همسانی و كاركردگرایی طبقه‌بندی كرد.


طرح دكارتی ثنویت ذهن و بدن

در آغاز فلسفه جدید در قرن هفدهم، طرح دكارتی در باب جوهر ذهن به تباین ذاتی آن با جوهر جسمانی (بدن) انجامید. بنا به این طرح، ذهن از بدن و اصولاً از هر گونه خاصیت فیزیكی مبرا و متمایز است. مبنای دكارتی برای این تمایز، شهود عقلانی «اول شخص» است كه بر اساس آن سه گزاره زیر به بداهت برملا می‌شود:

الف) ذهن هر كس بهتر از بدن او شناخته می‌شود.

ب) ذهن اساس «من» بودن اول شخص است.

ج) ذهن اساس ادراك دنیای فیزیكی خارج از خود است.

این نظریه در آغاز قرن بیستم به دو دلیل عمده مورد حمله قرار گرفت:

اول: ظهور نظریه تحقیق‌پذیری معنا و مكتب پوزیتیویسم منطقی بود. بنا به نظریه تحقیق‌پذیری، معنا هنگامی تحصل دارد كه تحقیق تجربی میسر باشد. وقتی كه این معیار به ذهن اطلاق گردد ناگزیر اتصافات ذهنی باید از عمومیت و قابلیت آزمون‌پذیری تجربی برخوردار باشند. عمومیت و آزمون‌پذیر بودن طرح مسئله از دیدگاه شخص ثالث است و لذا تعارض با نظریه ثنویت دكارتی كه بر اساس دیدگاه شخص اول (من) است پیش می‌آید. حال، بنا به مبانی پوزیتیویسم منطقی، اگر قرار است به اهداف و نتایج علمی درباره ذهن نایل شویم ناگزیریم دیدگاه اول شخصی در مورد ذهن را كنار نهیم و دیدگاه سوم شخصی را اتخاذ كنیم.

دوم: طیفی از نظریه‌های علمی و فلسفی در آغاز قرن بیستم موارد نقض دیدگاه دكارتی را عیان كردند. برخی از این نظریه‌ها از این قرارند:

1-2. علوم عصب‌شناسی و فیزیولوژی رهیافت‌هایی برای توضیح واقعیت‌های مشاهده‌پذیر ارائه می‌دادند و از این حیث نیازی به ذهن غیرمادی دكارتی حس نمی‌شد. به تعبیر دیگر، نظریه دكارتی نمی‌توانست در خصوص حالات ذهنی ملازم با اتفاقات فیزیكی توضیح علمی ارائه دهد.

2-2. اگر ذهن مجرد و غیرمادی باشد باید غیرمكانی باشد و در این صورت، چطور به‌طور علی با اشیاء فیزیكی در كنش و تعامل خواهد بود؟ به‌علاوه، اگر در این حالت رابطه علی با اشیاء فیزیكی داشته باشد موجب نقض قوانین در فیزیك می‌شود.

3-2. ماتریالیسم علمی رایج در آغاز قرن بیستم كه با مبنای قبول تجرد ذهن سرناسازگاری داشت.
این دلایل مجموعاً به رهیافت‌هایی مخالف نظریه دكارتی و ارائه دیدگاه‌های نوین منجر شد. اولین رهیافت كه جایگزین نظریه دكارتی شد رفتارگرایی بود.

 

رفتارگرایی

رفتارگرایی در آغاز در حوزه روانشناسی علمی ظهور كرد و اندكی بعد مورد توجه فلاسفه‌ای كه درباره ذهن مطالعه می‌كردند واقع شد. از نخستین فلاسفه تحلیلی كه در مطالعه ذهن از دیدگاه رفتارگرایی حمایت كردند می‌توان از ویلیام جیمز و گیلبرت رایل نام برد. از دیدگاه رفتارگرایی، ذهن بر اساس رفتارهایی كه به شكل علمی و منطقی قابل مطالعه‌اند تفسیر می‌شود. دو صورت كلی رفتارگرایی عبارتند از:

1.     رفتارگرایی علمی

2.     رفتارگرایی فلسفی.

ایده اصلی رفتارگرایی علمی عبارت است از اینكه تنها داده‌های مقبول برای علم روانشناسی همانا داده‌های رفتاری هستند؛ منظور این است كه تنها داده‌های ناشی از رفتار قابل مشاهده یك ارگانیسم داده‌های مورد پذیرش اند. این داده‌ها دو كاركرد دارند:

نخست آنكه حوزه‌ای پدیداری را تشكیل می‌دهند تا تبیین علمی در آن حوزه صورت گیرد.

دیگر آنكه شواهدی هستند له یا علیه یك نظریه.

بر اساس این ایده، آنچه تبیین علمی برمی‌دارد همانا داده‌های رفتاری اند كه در تجربه قابل تحقیق و ارزیابی اند. بدین سان، حوزه تجربه درونی كه قابل تحقیق همگانی تجربی نیست از قلمرو تبیین علمی بیرون می‌ماند و از این رو بر مبنای این مكتب، در تبیین حالات ذهنی و روانی یك موجود زنده هرگز نباید به حالات درونی او كه شخصی و غیرقابل دسترسی برای دیگران است تكیه كرد یا آن‌ها را در تفسیر رفتارهای او داخل نمود. بدیهی است كه لازمه این قول آن است كه نه در حوزه روانشناسی و نه در حوزه فلسفه ذهن درصدد برنیاییم تا درباره ماهیت ذهن یا حالات ذهنی از آن حیث كه حالات ذهنی اند) یعنی قطع نظر از آنكه محصول بدن اند و با رفتارهای بدنی تفسیر می‌شوند) بحث كنیم. این بدان معنی است كه در تبیین حالات ذهنی صرفه باید از موضع شخص ثالث به بحث پرداخت و نه از موضع شخص اول.

رفتارگرایی فلسفی به پیروی از رفتارگرایی علمی رفتار را تشكیل‌دهنده و لازمه‌ی ذهنیت تلقی می‌كند. با این حال دو روایت از رفتارگرایی فلسفی درحوزه فلسفه ذهن وجود دارد: روایت منطقی و روایت هستی شناسانه.

روایت منطقی به شدت تحت تأثیر پوزیتویسم منطقی رایج در اوایل قرن بیستم بوده است، بر اساس این روایت، ساختار منطقی رفتارها مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گیرد. بدین سان هر گزاره روانشناسی در صورتی واقعاً گزاره است كه از قابلیت ترجمه برخوردار باشد. منظور از قابلیت ترجمه این است كه هر گزاره در صورتی معنی دارد كه یك پدیده ذهنی را توصیف كند و بدون آنكه محتوای خود را از دست بدهد بتواند به جمله‌ای كه منحصراً درباره پدیده‌های فیزیكی یا رفتاری است ترجمه گردد. یعنی، هر عبارت روانشناسانه كه معنی‌دار است صرفاً بر اساس اصطلاحات فیزیكی و رفتاری تعریف می‌شود. این منظور ضمن بیانی كه همپل از روایت منطقی رفتارگرایی ارائه می‌دهد به آسانی مشاهده می‌شود، وی استدلال می‌كند:

1.     محتوا یا معنای هر جمله با شرایطی معین می‌گردد كه قابل ارزیابی یا تحقیق باشند. (اصل تحقیق پذیری)

2.     اگر جمله‌ای محتوا و معنا داشته باشد لزوماً شرایط تحقیق آن مشاهده‌پذیر است.

3.     فقط پدیده‌های فیزیكی و رفتار قابل مشاهده اند.

نتیجه آنكه:

4.     هر جمله در صورتی محتوا و معنی دارد كه بتواند شرایط تحقیق مشاهده‌پذیر داشته باشد.

از این تقریر همپل، كه دقیقاً مبتنی بر اصل تحقیق‌پذیری پوزیتیویسم منطقی است، چنین نتیجه می‌شود كه هر گزارشی درباره حالات ذهنی اساساً وقتی قابل اعتنا است كه بتوان آن را مورد تحقیق تجربی مشاهده‌پذیر و قابل دسترسی برای همگان قرار داد.

ایده‌ی اصلی روایت هستی‌شناسانه و روایت منطقی یكی است با این تفاوت كه روایت هستی‌شناسانه تبیین رفتارگرایانه حالات و پدیده‌های ذهنی را می‌توان مستقل از زبانی انجام داد كه توصیف این حالات و پدیده‌ها را به عهده دارد، بنا به این روایت یك حالت ذهنی چیزی نیست جز همان رفتاری كه دارد، مثلاً درد چیزی نیست جز همان رفتار درد یعنی نالیدن و فریاد كردن. بنابراین روایت، درد علت نالیدن و فریاد كردن نیست یعنی میان حالت ذهنی درد و رفتار درد، تفاوتی وجود ندارد بلكه آن دو یكی هستند. بنابراین تبیین این حالت ذهنی مستقل از زبان امكان‌پذیر می‌شود.


نظریه‌های همسانی

موضوع رفتارگرایی فلسفی به تمایل جدیدی منجر شد كه بنا بر آن برای هر نوع رخداد ذهنی كه در یك ارگانیسم رخ می‌دهد یك حالت مغزی وجود دارد (كه زمینه عصبی آن حالت ذهنی را فراهم می‌كند) به طوری كه حالت ذهنی مفروض در زمان مشخص برای آن ارگانیسم رخ می‌دهد اگر و تنها اگر آن حالت مغزی (زمینه عصبی) در همان زمان برای همان ارگانیسم رخ دهد.

بدین ترتیب، وجود ذهنیت برای یك ارگانیسم دقیقا متكی و وابسته است به وجود ساختار فیزیكی (مثلا عصبی) در مغز به‌نحوی كه اگر فرض شود ساختار مغزی از میان برود ذهنیتی نیز در كار نیست.

توجه به این نكته ضروری است كه وجود چنین ساختاری (عصبی) برای داشتن ذهنیت فقط شرط لازم نیست بلكه در عین حال شرط كافی هم هست و این باعث می‌شود تا مغز و ذهن دقیقا یكی تلقی شوند. این وحدت از هر گونه تصادفی در ایجاد رخدادهای ذهنی جلوگیری می‌نماید؛ یعنی (اولا) هر گونه رخداد ذهنی به‌نحو قانونمند پدید می‌آید و (ثانیا) تغییر در هر گونه رخداد ذهنی همطراز است با رخدادی كه ساختار عصبی (مغز) انجام می‌گیرد.

طرفداران این نظریه بر آن اند كه حالات ذهنی و حالات مغزی تعابیر متفاوتی از یك واقعیت اند و لو آنكه در زبان به دو صورت بیان شوند. مثلا «درد» و «فعالیت رشته‌های عصبی نوع C» به یك معنی نیستند ولی هر دو بریك حالت ذهنی دلالت دارند، یعنی درد همان فعالیت رشته‌ای عصبی نوع C است. بنا به این دیدگاه، مفهوم درد معادل مفهوم حالتی داخلی است كه به طور معمول توسط ضایعات سطحی ایجاد شده و به طور نوعی باعث رفتارهایی همچون ناله و فریاد می‌شود. یعنی تعریف درد این است كه حالتی كه توسط ضایعات سطحی ایجاد می‌شود باعث ناله و فریاد می‌گردد. عصب‌شناسان گفته‌اند كه فعالیت رشته‌های عصبی نوعC  همان حالت ذهنی است كه به طور معمول توسط ضایعات سطحی به وجود آمده و به نوبه خود باعث ناله و فریاد می‌شود. بدین ترتیب نتیجه می‌شود كه درد همان رشته‌های عصبی نوعC  است. این بیان اولا مستلزم نوعی سادگی در مراتب وجود است، یعنی با ارجاع حالت ذهنی به حالت فیزیكی، ساحت وجود را از امور فرافیزیكی پاك می‌كند و به‌علاوه مستلزم نوعی سادگی در مفاهیم و زبان است.

اگر تمامی حالات ذهنی به حالات فیزیكی (رشته‌های عصبی) بازگرداند، زبان متافیزیكی حذف می‌شود و تنها یك زبان (یعنی همان زبان فیزیكی) باقی می‌ماند كه فرایندهای مغزی با آن بیان می‌شوند. سوم آنكه این نظریه مستلزم فیزیكالیسم نوعی است.

فیزیكالیسم نوعی عبارت است از این دیدگاه كه انواع رویدادها و حالات ذهنی همان رویدادها و حالات فیزیكی هستند یا به تعبیر دیگر خواص ذهنی همان خواص فیزیكی اند. بدین سان هر نوع ذهنی یك نوع فیزیكی است.

 

كاركردگرایی
به دلیل اعتراضات وارد بر نظریه همسانی (ازجمله اعتراض مبتنی بر امكان تحقق چندگانه امور ذهنی) كاركردگرایی به‌عنوان رهیافت جدیدی به ذهن مطرح شد. این رهیافت یك روایت اولیه دارد كه از آن به كاركردگرایی ماشینی یاد می‌شود و روایت دیگری از آن بعدها انجام گرفت كه به كاركردگرایی نظری‌-‌علی معروف است.

از سال 1967 كه اولین روایت كاركردگرایی توسط هیلاری پاتنم مطرح شد، روند فلسفه ذهن دگرگون شد. این رهیافت اولا زمینه انتقال از فیزیكالیسم نوعی مخصوصا نظریه‌های همسانی ذهن‌-‌مغز را فراهم آورد، ثانیا زمینه ظهور مجدد نظریه‌های غیرتحویلی جدیدی را در علوم معرفتی ایجاد كرد.
ایده اصلی ظهور كاركردگرایی همانا ایده امكان قابلیت تحقق چندگانه خواص ذهنی است. این امكان مخالف این اصل فیزیكالیسم نوعی است كه هر چیزی كه از خود خواص ذهنی نشان می‌دهد باید سیستمی فیزیكی (مثل ارگانیسم‌های زنده) باشد. ایده امور ذهنی دلالت بر ذهنیت (غیرفیزیكی) می‌نماید اما مثلا جهان طوری تلقی می‌شود كه فقط نظام‌های فیزیكی می‌توانند خواص ذهنی را واقعیت و تحقق بخشند، بنابراین ذهن حتما باید صورت خارجی و مادی داشته باشد. این بیان اخیر دلالت بر امكان تحقق چندگانه خواص ذهنی است. مثلا درد در نوعی نظیر انسان به صورت فعالیت رشته‌های عصبیC  تحقق می‌یابد اما در انواع دیگر موجودات ممكن است به صورت‌های دیگری تحقق یابد. این ایده شبیه است به آنچه در ساحت كامپیوتر رخ می‌دهد. هر پردازش كامپیوتری می‌تواند توسط طیف گسترده‌ای از ماشین‌های حسابگر كه از لحاظ فیزیكی متفاوت اند اجرا شود. انواع متعددی از كامپیوترهای الكترونیكی عددی وجود دارند و می‌توان فرض كرد كه به شیوه‌های متفاوت با ابزارها و قطعات مختلف كامپیوترهایی ساخت كه بتوانند همین محاسبات را انجام دهند. این دیدگاه كه ذهن را شبیه كامپیوتر تلقی می‌كند و فرآیندهای ذهنی را در نهایت چونان پردازش‌های كامپیوتری می‌داند، كاركردگرایی ماشینی می‌نامند. همان‌طور كه ابزارهای فیزیكی كاملاً متفاوتی می‌توانند برنامه‌های كامپیوتری مشابهی اجرا كنند، به همان میزان هم ساختارهای فیزیكی یا زیستی مختلف می‌توانند فرآیندها و حالات ذهنی مشابهی را تحقق بخشند.

چنانچه امكان تحقق چندگانه خواص و حالات ذهنی پذیرفته شود، نوع ذهنی یك نوع علی‌-‌كاركردی می‌شود؛ یعنی كاركرد یك نقش علی معین را ایفاء می‌كند و بدین سان مفاهیم دال بر احوالات ذهنی مفاهیمی كاركردی می‌شوند. برای مثال یك ارگانیسم می‌تواند درد بكشد فقط وقتی كه مكانیزمی در آن باشد كه ضایعات سطحی او را منعكس سازد؛ عملكرد این مكانیزم علی است. یعنی ضایعه سطحی این مكانیزم را فعال می‌كند و آن هم به نوبه خود مكانیزم‌های وابسته را. نهایتاً این مكانیزم‌ها همراه می‌شوند با آنچه رفتار حاصله از آن سلسله می‌نامیم. در این مثال، مفهوم درد یك مفهوم كاركردی است. یعنی بر حسب اصطلاحات كاركردی یا به تعابیر كاركردی تعریف می‌شود و كاركرد حاصله حد وسط (علی) میان ورودی نوعی درد (مثلاً ضایعه سطحی) و خروجی نوعی آن (مثلاً فریاد كشیدن) به كار می‌رود. بنا به مبنای كاركردگرایان، این مدل برای همه حالات ذهنی صادق است. در این صورت، انواع ذهنی انواع علی‌-‌كاركردی هستند و آنچه در نمونه های یك نوع ذهنی مفروض به كار می‌رود عبارت است از همین كه همه آن‌ها نقش علی معینی را به عهده دارند. به بیان دیگر، اگر به حالات ذهنی همچون حالات داخلی یك فرد نظر شود، این حالات باید دارای قوه علی بالفعلی باشند تا بتوانند حالات و رخدادهای ذهنی دیگر را سبب شوند. از این رو كاركردگرایی از نوع خاصی واقعگرایی دفاع می‌كند. بدین معنی كه برخلاف رفتارگرایان كه حالات ذهنی را فقط رفتار یا تمایلات رفتاری تلقی می‌كنند، كاركردگرایان حالات ذهنی را واجد حصه هستی‌شناسانه‌ای می‌دانند كه در میان پدیده‌های عالم در ساختار علی جهان نقشی واقعی ایفا می‌كنند. زیرا حالات ذهنی علل درونی و داخلی رفتار هستند.

این نظر كه هر حالت ذهنی به همراه سلسله علل و معالیل خود متضمن رخدادهای ذهنی دیگر هم هست، از نظر كاركردگرایان از خود مفهوم كلی حالت ذهنی متبادر می‌شود. بنابراین نظریه، شبكه علی گسترده و پیچیده‌ای وجود دارد كه ذهن در آن با خارج درگیر می‌شود و از یك سو از آن شبكه ورودی دارد و از سوی دیگر به آن شبكه خروجی دارد. یعنی حالت ذهنی حالت ذهنی است چون به طور علی با دیگر حالات و رخدادهای ذهنی درگیر است و به شرایط ورودی‌-‌خروجی وابسته است و چون این سخن برای هر حالت ذهنی صادق است لذا هویت دقیق هر نوع حالت ذهنی به كل سیستم بستگی می‌یابد یعنی به ساختار كلی داخلی سیستم و به شیوه‌ای كه این سیستم به طور علی به دنیای خارج خود از طریق ورودی - خروجی ها متصل است. به همین جهت، كاركردگرایی از نوعی كل نگری در مورد حالات ذهنی دفاع می‌كند.

مطابق این دیدگاه، آنچه مهم است خود رشته‌های عصبی C نیستند بلكه كاركرد این رشته‌ها مهم است. یعنی اینكه این رشته‌ها در كاركرد ارگانیسم - به منزله یك كل - چه نقشی ایفا می‌كنند. این نقش ممكن است توسط هر سیستم دیگری كه مكانیسمی مشابه این رشته‌ها داشته باشد نیز انجام گیرد بی‌آنكه روانشناسی ارگانیسم مزبور دگرگون شود. از این رو خود درد برخلاف نظریه‌های همسانی، همان داشتن رشته‌های عصبی C كه فعالیت می‌كنند نیست بلكه قرارگرفتن در هر حالتی است كه بتوان آن را به صورت زیستی‌-‌شیمیایی توصیف كرد و بتواند نقش علی‌ای را انجام دهد كه مكانیسم عملكرد رشته‌های عصبی C در انسان مشاهده می‌شود.

این سخن بدان معنی است كه نوع حالات ذهنی، برخلاف نظریه فیزیكالیسم نوعی، با نوع حالات عصبی - فیزیولوژیكی یا زیستی - شیمیایی معادل نیستند بلكه با نقش كاركردی آن‌ها معادل اند یعنی با روابط علی مصادیق و نمونه‌های حالات در ورودی‌های حسی ارگانیسم، پاسخ‌های رفتاری ارگانیسم و دیگر حالات روانشناختی. از اینجا نتیجه می‌شود كه كاركردگرایی نظریه‌ای است كه حالات ذهنی را معادل مجموعه‌ای متمایز از روابط و نسب كاركردی و نقش آن‌ها در مجموعه رفتاری شخص می‌داند.