استعاره
گفتاری دربارۀ نقش استعاره در فهم فلسفی
فیلسوف با «استعاره» میاندیشد
محمود سیفی
۱ـ استعاره مهمترین سازوكاری است كه ما از طریق آن مفاهیم انتزاعی را درك میكنیم و با آن استدلال انتزاعی میكنیم.
۲ـ بیشتر موضوعات، از مسائل پیش پا افتاده تا نظریههای پیچیده علمی، فقط از طریق استعاره قابل دریافت و فهمند.
۳ـ استعاره ماهیتاً امری مفهومی است و نه زبانی.
۴ـ استعاره های زبانی فقط ظهور سطحی استعاره های مفهومی است.
5ـ اگرچه بیشتر نظام مفهومی ما استعاری است، با وجود این، بخش قابل توجهی از آن نیز غیراستعاری است. ادراك استعاری ما مبتنی بر همین بخش غیراستعاری است.
۶ـ استعاره ما را قادر میسازد تا موضوعی به نسبت انتزاعی یا فاقد ساخت را برحسب امری ملموستر یا دستِكم ساختمندتر بفهمیم.
نظریه معاصر استعاره بدین معنا بود كه بسیاری از مفاهیم انتزاعی و از جمله مفاهیمی كه در فلسفه به كار میرود، دارای ساختی استعاری است. این استعارهها البته در سطح زبان میتوانند آشكار نشوند اما حاكم بر مفاهیم اند. برای درك بهتر مغزِ سخنِ لیكاف این مثال بسیار رایج را در نظر بگیرید كه فهم ما از «زمان» به طور عمومی استعاری است. ما «زمان» را بر حسبِ «مكان» میفهمیم. به این عبارات توجه كنید: (۱) عید نزدیك است و به زودی از راه میرسد. (۲) وقت گذشت. (۳) از زمانهای دور تا كنون... (۴) آینده نزدیك... (۵) سفر به آینده ناممكن است. در مثالِ (۱) از یك صفتِ مكانی (نزدیكی) برای توصیف یك پدیدۀ زمانی استفاده كردهایم و چنان سخن گفتهایم كه گویی، ثابت ایستادهایم و زمان سوار بر مركبی به سوی ما میتازد. در مثالِ (۳) نیز از گذشتن وقت سخن گفتهایم كه دلالت ضمنی دارد بر مكان بودنِ آن و همچنین مثالهای دیگر نیز همگی مبتنی بر اندیشه مكانی انگاشتن زمان اند.
بشر، از دیرباز زمان را به صورت رودخانهای در جریان و یا اقیانوسی كه ما در آن غوطهور ایم، تصور كرده است. در حالت اول كه استعاره زمانِ متحرك نامیده شده، ناظر ثابت ایستاده و زمان از مقابل او و از آینده به گذشته در حال عبور است. در حالت دوم كه استعاره خودِ متحرك خوانده شده است، زمان ثابت است و ناظر به سوی آن در حال حركت است. برای نمونه در عبارت «سفر به آینده ناممكن است» ما از استعاره خود متحرك استفاده كردهایم؛ گویی زمان عنصری مكانی است و در جایی ایستاده كه ما باید خودمان را به آن برسانیم. همان طور كه از این مثال برمیآید، استعارۀ «زمانْ مكان است» فقط استعارهای در سطح زبان نیست بلكه ریشه در عمق مفاهیم ما دارد. برخلاف انتقاداتی كه از برخی زوایا به نظریه معاصر استعاره وارد است، این نظریه اهمیت استعاره از حیثِ شناختی را بسیار روشن ساخت و راه را برای مطالعات عمیقتر در باب نظام مفاهیم انسانی باز كرد. ما با اذعان به جایگاه استعارهها در نظام مفاهیم انسانی، برخی از استعارههایی را كه فلاسفه در مباحث معرفتشناسی از آن استفاده كردهاند، مورد بررسی قرار خواهیم داد.
استعارههای معرفتشناختی
در معرفتشناسی دستِكم دو نظریه اصلی وجود دارد: مبناگروی و انسجامگروی. در مبناگروی كلیۀ علوم بشری برای توجیه خود باید مبتنی بر مجموعهای از گزارهها یا واقعیتهای پایه باشند. كسانی كه گزارههای پایه را گزارههای بنیادین عقلانی بدانند عقلگرا و كسانی كه پایههای شناخت را تجربه حسی بدانند، تجربهگرا هستند. در انسجامگرایی، توجیه گزارهها به گزارههای پایه ختم نمیشود بلكه معرفت مانند توری تلقی میشود كه هر كدام از گرهها از چند سو، همزمان به گرهای دیگر مرتبط است. قائلان به هر كدام از این نظریهها برای توصیف و گاهی تبیین نظریه خود از استعارههایی استفاده كردهاند.
در فرهنگ آكسفورد واژۀ فونداسیون چنین تعریف شده است: «یك سطح یا پایۀ سخت كه بر فراز آن بنایی ساخته شود». به همین سان، بسیاری از فلاسفه دانش را ساختمان یا بنایی دانستهاند كه باید دارای فونداسیون یا پایههای استوار و محكمی باشد. گفتن اینكه معرفت باید مبتنی بر مجموعهای از اصول استوار و تخطیناپذیر باشد در واقع تمسك به استعارۀ ساختمان است كه در آن استحكام «پِی» ضامن بقا و سلامت بقیه ساختمان است. دكارت به صراحت از این استعاره استفاده میكند. او روش خود را شبیه معماری میداند كه تلاش میكند خانهای بسازد اما زمین را ماسه یا گل فراگرفته است. او آن قدر زمین را گود میكند و خاكهای سست را كنار میزند تا به سنگ یا زمین سخت برسد و ساختمان خود را بر فراز این زمین سخت بنا كند: «من هم همین طور عمل كردم، هر باور مشكوكی را مانند ماسهها كنار ریختم و وقتی دیدم در وجود یك متفكر یا شكاك نمیتوانم تردید كنم همین را به عنوان سنگ بستر گرفتم تا بنیادهای فلسفهام را بر آن بنا كنم.»
دكارت از استعارۀ «سبدِ سیب» نیز برای معرفت استفاده كرده است. فرض كنید شما سبد سیبی دارید و نگران اید كه مبادا بعضی از سیبها گندیده شده باشد و این گندیدگی به بقیه سیبها سرایت كند. شما باید همه سیبها را از سبد بیرون بیاورید و به دقت وارسی كنید و سیبهای فاسد را كنار بگذارید و سالمها را درون سبد بازگردانید. در معرفت نیز باید همان كاری را كنید كه دربارۀ سبد سیب انجام دادید. دكارت با این تمثیل در واقع چرایی شك دستوری خود را پاسخ داده است.
استعارۀ دیگری كه دكارت برای مبناگروی در باورها از آن استفاده كرده و برای فهم این نظریه در معرفتشناسی بسیار اهمیت دارد، استعارۀ زنجیر است. او از زنجیر استدلال سخن رانده است؛ «معارف بشری مانند یك زنجیر به هم متصل اند.»
اسپینوزا نیز مانند دكارت معرفت را مبتنی بر تعقل پیشین میدانست و آن را به هندسه اقلیدس شبیه میكرد و انتظار داشت معرفت فلسفی را در یك نظام ریاضیوار به سامان درآورد.
برخلاف فیلسوفان عقلگرا كه بنیانهای معرفت را در دریافتهای بدیهی عقلی جستوجو میكردند، فلاسفۀ حسگرا تأثیرات حسی را مبدأ و سنگبنای معرفت میدانستند و مجموعۀ استعارههایی را بدین منظور در آثار خود به كار میبردند؛ برای نمونه جان لاك، ذهن را به صفحهای سپید تعبیر میكرد كه خالی از هر حرف و اندیشهای است و همه مواد و محتویات عقلی بشر از تجربه در آن حك میشود؛ معرفت ما یا از اشیای محسوس خارجی است و یا عملیاتهای ذهنی درونی روی این دادهها. از نظر لاك، این دو، بنیادهای اندیشه را تشكیل میدادند كه همه معارف ما از آنها حاصل آمده است. البته پیشتر از لاك، ارسطو نیز معرفت را مانند نوشتن روی لوحی سپید دانسته بود. تجربه حسی از نظر ارسطو مانند علائمی است كه روی موم حك میشود؛ استعاره دیگری كه از آثار لاك پدید آمد این بود كه مشاهده و درونبینی را به عنوان فوارههای معرفت بدانیم. در اینجا نیز تناظر میان آب/ معرفت و جوشیدن/ ایجاد معرفت وجود دارد.
كانت نیز از طرفدارانِ بیچونوچرای مبناگروی بود كه این موضوع از عناوین دو كتاب او به خوبی قابل استنباط است: «مبانی Grundlegune مابعدالطبیعه اخلاق» و «مبانی (Anfangsgrunde) مابعدالطبیعی علم طبیعی». فرگه نیز از استعارۀ مبنا در عنوان كتاب «مبانی Grundlagen حساب» استفاده كرده است. بیش از این، در كتاب «قوانین بنیادین ریاضیات» نیز قوانین منطقی را سنگهای جدیای دانسته كه بر یك «بنیان ازلی» ساخته شدهاند. در سال، ۱۸۶۰ پیرس با انكار شك كلی، حملات شدیدی را علیه مبناگروی دكارتی به راه انداخت. او با مفهوم زنجیر استدلال كه دكارت از ریاضیات برگرفته بود، مخالفت كرد. پیرس معتقد بود استدلال را باید بیشتر یك «كابْل» دانست تا زنجیر: «فلسفه باید از روشهای علوم تقلید كند و مقدمات بسیاری را كه امتحان بررسی دقیق را از سرگذراندهاند به كار بگیرد نه اینكه به طور انحصاری تعداد محدودی از گزارهها را حقیقی بداند. معرفت فلسفی نباید زنجیری تشكیل دهد كه كلیه پیكرهاش وابسته به یك حلقه باشد، بلكه باید كابلی باشد كه اگرچه تارهایش به تنهایی نازك و نامستحكم اند اما اگر هزاران تار به خوبی به هم پیوند بخورند و كابل را تشكیل بدهند، بسیار محكم خواهند بود». از دید انسجامگرایان آنچه مهم است قوت یك گزارۀ خاص نیست بلكه ارتباطات آن با تعداد بیشماری از گزارههای دیگر است. اگر معرفت را كابل بدانیم هر كدام از تارهای این كابل در نقش باورهای ما، خود كابل به منزله مجموعهای از اعتقادات به هم پیوسته و قوت كابل نیز به مثابه اعتبار معرفت خواهد بود. در قرن بیستم یكی از مهمترین استعارههای انسجامگروی، استعارۀ كشتی نویرتNeurath بود: «نمیتوان از تعدادی جمله محدود به عنوان نقاط آغازین علوم آغاز كرد. هیچ لوح سفیدی وجود ندارد. ما مانند دریانوردانی هستیم كه باید كشتی خود را روی دریا بازسازی كنیم و هیچ گاه قادر نیستیم آن را به خشكی ببریم و دوباره از بهترین مواد بسازیم. فقط عناصر ماوراءطبیعی میتوانند بدون بر جای گذاشتن ردی از بین بروند». طبق استعاره نویرت، دریانوردها همان دانشمندان اند، اجزای كشتی، باورهای ما هستند و تعمیر كشتی همان بازنگری در باورها است. نویرت نیز مانند پیرس الگوی فلسفه و معرفتشناسی را علم میدانست و نه ریاضیات كه بر اساس روش اصل موضوعی پیش میرود. كواین نیز مانند نویرت علاوه بر استعارۀ كشتی از استعاره «تورِ باور» یا «شبكه باور» برای توصیف معرفت استفاده كرد كه نشان میدهد معرفت، ارتباطات متعدد و كثیر میان باورها است و نه مبانیای معدود. از نظر كواین یك مكانیك ماهر میتواند با آزمایش اجزای موتور اتومبیل به طور جداگانه و مجزا از هم، درباره موتور اتومبیل نظری بدهد، ولی به طور یقین برای این هدف بهتر است كه ببیند كل موتور به عنوان یك كل چگونه كار میكند و آیا اجزا با هم هماهنگی دارند یا نه. این امر درباره باورهای ما نیز صادق است. در مقایسه با كل پیكره باورهای ما است كه گزارههای خاص پذیرفته یا رد میشوند. امتیازات یا معایب مستقل گزارهها، مدخلیت چندانی ندارند. در اینجا نیز باورها به اجزای موتور ماشین تشبیه شده و اعتبار مجموعه باورها وابسته به سالم كار كردن كل پیكره دانسته شده است. علاوه بر استعارههای پِی و انسجام، معرفتشناسان از استعارههای دیگری هم برای توصیف معرفت استفاده كردهاند. برای نمونه سوزان هاك در تلاش برای ارائه نظریهای بین انسجامگرایی و مبناگرایی از مفهوم جدول حروف متقاطع استفاده میكند. از نظر او معرفت مانند جدول حروف متقاطع است. درستی یك كلمه وابسته به درستی همه كلماتی است كه با آن مرتبط است و بنابراین مقتضی نوعی انسجام نیز هست.
استعارۀ غارافلاطون نیز یكی از نخستین استعارهها در معرفتشناسی محسوب میشود. افلاطون این استعاره را برای نفی اعتبار معرفت مأخوذ از حواس مطرح كرده بود. زندانیان در انتهای راهرو یا غاری دراز رو به دیوار و پشت به آفتاب ایستاده بودند و چنان با زنجیر بسته شده بودند كه نمیتوانستند به پشت برگردند و نوری ببینند. آنان فقط سایههای افراد بیرون غار را كه بر دیوار مقابلشان میافتاد میدیدند و گمان میكردند این سایههای متحرك، حقیقت دارند. افلاطون معرفت حسی را شبیه همین سایههای دیوار غار میدانست كه فقط سایهای از مثل حقیقی بودند. افلاطون با این تمثیل میخواست بنیاد مبناگرایی تجربی را نه به نفع انسجامگروی كه به نفع مبناگروی عقلانی به باد دهد. فرانسیس بیكن با اینكه پیش از دكارت و لاك میزیست در تمثیلی زیبا به ظرافتِ تمام معایب و محاسن معارف تجربی محض و عقلی محض را گوشزد كرده است:
اهالی علوم بر دو دسته اند: یا مردان تجربه اند و یا مردان باورهای جزمی. مردان تجربه به مورچگان مانند كه جمع میكنند و میخورند؛ استدلالیان به عنكبوتان مانند كه از خود تار میتنند. اما زنبوران راه میانه را برگرفتهاند. زنبور مواد مورد نیازش را از باغها و بستانها گرد میآورد ولی آنها را تغییر میدهد و هضم و دگرگون میكند. فلسفه باید چنین باشد: نه بر صرف قوای عقل تكیه داشته باشد و نه بر تاریخ طبیعی و آزمایشات مكانیكی، [بلكه مواد دومی را به مدد اولی هضم و فرآوری كند].»
دقت در موارد فوق نشان میدهد كه برخلاف تصریح فیلسوفان به این كه هیچ گاه استعارهها را در مقام تبیین یا استدلال به كار نمیبرند، استعارهها در بسیاری از موارد دلایل فیلسوفان برای رد و ابطال و یا پذیرفتن نظریهای خاص بودهاند. استعاره ـبهویژه استعارههای مفهومی كه ریشه در سطحی عمیقتر از سطح زبان دارندـ همواره خود مبنایی برای نظریهپردازیهای فلاسفه بوده است. در برخی موارد استعارهها نه تنها ابزاری برای تبیین نظریه بلكه خود اساس فهم فیلسوف از نظریه را تشكیل داده است. گاهی ـو از نظر برخی زبانشناسان مانند لیكاف، اغلبـ این استعاره نیست كه نظریه را توصیف میكند بلكه نظریه در خدمت استعاره است.
(منبع: روزنامه ایران؛ 20/9/1385 و 21/9/1385)