استعاره

گفتاری دربارۀ نقش استعاره در فهم فلسفی

فیلسوف با «استعاره» می‌اندیشد

محمود سیفی


فیلسوفان از استعاره برای اهداف متعددی استفاده می‌كنند. از شایع‌ترین موارد استفاده از استعاره در فلسفه تلاش برای توصیف یك نظریه است. برخلاف عرف رایج كه استفاده از صنایع بلاغی در نوشتارهای علمی را صحیح نمی‌داند، از قدیم به وفور در كتاب‌های فلسفی از استعاره استفاده می‌شده است. طبق عرف رایج، در زبان علمی باید از زبان صریح، مستقیم و معانی حقیقی استفاده كرد و هرگونه به‌كاربردنِ كلمات در معانی مجازی یا استعاری نادرست است؛ چون موجب می‌شود ابهام یا ایهام ایجاد شود و خواننده به معنای اصلی دست پیدا نكند. البته، این ممنوعیت استفاده از استعاره معمولاً در مقام استدلال یا تبیین است و نه مقام توصیف محض. مادامی كه ما از استعاره‌ها فقط برای توصیف یك نظریه استفاده كنیم، به ظاهر مسأله‌ای وجود ندارد. این امر البته وقتی صحیح است كه ما استعاره‌ها را مسائل مربوط به سطح زبان بدانیم و نه اندیشه؛ یعنی نظریه معمول استعاره كه تا دهه ۱۹۸۰ قبول عام داشت. نظریه‌ای كه در سال‌های بعد پیش كشیده شد تا حد زیادی نظریه كلاسیك استعاره را نفی كرد. دانشگاه كمبریج در سال ۱۹۷۹ كتابی منتشر كرد به نام «استعاره و اندیشه» كه در این كتاب متخصصانی از علوم مختلف، دامنه تأثیرات تفكر استعاری بر اندیشه را در حوزه‌های خاص خود بررسی كرده بودند. ماكس بلك در همین كتاب و در مقاله «نكات بیشتری درباره استعاره» كه دربرگیرندۀ پاسخ او به انتقادات بر نظریه تعاملی استعاره ـ‌نظریه‌ای كه او با الهام از كارهای پیشین آوستین در باب كار گفت ارائه كرده بود‌ـ یكی از متون مهم را در باب استعاره در سنت فلسفه زبان به نگارش درآورد. مایكل رِدی نیز در مقاله‌ای به نام «استعاره مَجرا» ستون های اولیه و سنگ‌بنای ساختمانی را پی ریخت كه جورج لیكاف و مارك جانسون آن را در سال ۱۹۸۰ و با انتشار كتاب «استعاره‌هایی كه با آن‌ها زندگی می‌كنیم» به تكامل رساندند. مغز سخن رِدی این بود كه بسیاری از استعاره‌های رایج را نه در سطح زبان كه باید در سطح تفكر تحلیل كرد. بعدها و در ویرایش دوم كتاب «استعاره و اندیشه» جورج لیكاف رئوس نظریه جدید را كه او «نظریه معاصر استعاره» نامیده بود، چنین توصیف كرد:

۱ـ استعاره مهم‌ترین سازوكاری است كه ما از طریق آن مفاهیم انتزاعی را درك می‌كنیم و با آن استدلال انتزاعی می‌كنیم.

۲ـ بیشتر موضوعات، از مسائل پیش پا افتاده تا نظریه‌های پیچیده علمی، فقط از طریق استعاره قابل دریافت و فهمند.

۳ـ استعاره ماهیتاً امری مفهومی است و نه زبانی.

۴ـ استعاره های زبانی فقط ظهور سطحی استعاره های مفهومی است.

5ـ اگرچه بیشتر نظام مفهومی ما استعاری است، با وجود این، بخش قابل توجهی از آن نیز غیراستعاری است. ادراك استعاری ما مبتنی بر همین بخش غیراستعاری است.

۶ـ استعاره ما را قادر می‌سازد تا موضوعی به نسبت انتزاعی یا فاقد ساخت را برحسب امری ملموس‌تر یا دستِ‌كم ساخت‌مندتر بفهمیم.

نظریه معاصر استعاره بدین معنا بود كه بسیاری از مفاهیم انتزاعی و از جمله مفاهیمی كه در فلسفه به كار می‌رود، دارای ساختی استعاری است. این استعاره‌ها البته در سطح زبان می‌توانند آشكار نشوند اما حاكم بر مفاهیم اند. برای درك بهتر مغزِ سخنِ لیكاف این مثال بسیار رایج را در نظر بگیرید كه فهم ما از «زمان» به طور عمومی استعاری است. ما «زمان» را بر حسبِ «مكان» می‌فهمیم. به این عبارات توجه كنید: (۱) عید نزدیك است و به زودی از راه می‌رسد. (۲) وقت گذشت. (۳) از زمان‌های دور تا كنون... (۴) آینده نزدیك... (۵) سفر به آینده ناممكن است. در مثالِ (۱) از یك صفتِ مكانی (نزدیكی) برای توصیف یك پدیدۀ زمانی استفاده كرده‌ایم و چنان سخن گفته‌ایم كه گویی، ثابت ایستاده‌ایم و زمان سوار بر مركبی به سوی ما می‌تازد. در مثالِ (۳) نیز از گذشتن وقت سخن گفته‌ایم كه دلالت ضمنی دارد بر مكان بودنِ آن و همچنین مثال‌های دیگر نیز همگی مبتنی بر اندیشه مكانی انگاشتن زمان اند.

بشر، از دیرباز زمان را به صورت رودخانه‌ای در جریان و یا اقیانوسی كه ما در آن غوطه‌ور ایم، تصور كرده است. در حالت اول كه استعاره زمانِ متحرك نامیده شده، ناظر ثابت ایستاده و زمان از مقابل او و از آینده به گذشته در حال عبور است. در حالت دوم كه استعاره خودِ متحرك خوانده شده است، زمان ثابت است و ناظر به سوی آن در حال حركت است. برای نمونه در عبارت «سفر به آینده ناممكن است» ما از استعاره خود متحرك استفاده كرده‌ایم؛ گویی زمان عنصری مكانی است و در جایی ایستاده كه ما باید خودمان را به آن برسانیم. همان طور كه از این مثال برمی‌آید، استعارۀ «زمانْ مكان است» فقط استعاره‌ای در سطح زبان نیست بلكه ریشه در عمق مفاهیم ما دارد. برخلاف انتقاداتی كه از برخی زوایا به نظریه معاصر استعاره وارد است، این نظریه اهمیت استعاره از حیثِ شناختی را بسیار روشن ساخت و راه را برای مطالعات عمیق‌تر در باب نظام مفاهیم انسانی باز كرد. ما با اذعان به جایگاه استعاره‌ها در نظام مفاهیم انسانی، برخی از استعاره‌هایی را كه فلاسفه در مباحث معرفت‌شناسی از آن استفاده كرده‌اند، مورد بررسی قرار خواهیم داد.

 

استعاره‌های معرفت‌شناختی

در معرفت‌شناسی دستِ‌كم دو نظریه اصلی وجود دارد: مبناگروی و انسجام‌گروی. در مبناگروی كلیۀ علوم بشری برای توجیه خود باید مبتنی بر مجموعه‌ای از گزاره‌ها یا واقعیت‌های پایه باشند. كسانی كه گزاره‌های پایه را گزاره‌های بنیادین عقلانی بدانند عقل‌گرا و كسانی كه پایه‌های شناخت را تجربه حسی بدانند، تجربه‌گرا هستند. در انسجام‌گرایی، توجیه گزاره‌ها به گزاره‌های پایه ختم نمی‌شود بلكه معرفت مانند توری تلقی می‌شود كه هر كدام از گره‌ها از چند سو، همزمان به گره‌ای دیگر مرتبط است. قائلان به هر كدام از این نظریه‌ها برای توصیف و گاهی تبیین نظریه خود از استعاره‌هایی استفاده كرده‌اند.

 

در فرهنگ آكسفورد واژۀ فونداسیون چنین تعریف شده است: «یك سطح یا پایۀ سخت كه بر فراز آن بنایی ساخته شود». به همین سان، بسیاری از فلاسفه دانش را ساختمان یا بنایی دانسته‌اند كه باید دارای فونداسیون یا پایه‌های استوار و محكمی باشد. گفتن این‌كه معرفت باید مبتنی بر مجموعه‌ای از اصول استوار و تخطی‌ناپذیر باشد در واقع تمسك به استعارۀ ساختمان است كه در آن استحكام «پِی» ضامن بقا و سلامت بقیه ساختمان است. دكارت به صراحت از این استعاره استفاده می‌كند. او روش خود را شبیه معماری می‌داند كه تلاش می‌كند خانه‌ای بسازد اما زمین را ماسه یا گل فراگرفته است. او آن قدر زمین را گود می‌كند و خاك‌های سست را كنار می‌زند تا به سنگ یا زمین سخت برسد و ساختمان خود را بر فراز این زمین سخت بنا كند: «من هم همین طور عمل كردم، هر باور مشكوكی را مانند ماسه‌ها كنار ریختم و وقتی دیدم در وجود یك متفكر یا شكاك نمی‌توانم تردید كنم همین را به عنوان سنگ بستر گرفتم تا بنیادهای فلسفه‌ام را بر آن بنا كنم.»

دكارت از استعارۀ «سبدِ سیب» نیز برای معرفت استفاده كرده است. فرض كنید شما سبد سیبی دارید و نگران اید كه مبادا بعضی از سیب‌ها گندیده شده باشد و این گندیدگی به بقیه سیب‌ها سرایت كند. شما باید همه سیب‌ها را از سبد بیرون بیاورید و به دقت وارسی كنید و سیب‌های فاسد را كنار بگذارید و سالم‌ها را درون سبد بازگردانید. در معرفت نیز باید همان كاری را كنید كه دربارۀ سبد سیب انجام دادید. دكارت با این تمثیل در واقع چرایی شك دستوری خود را پاسخ داده است.

استعارۀ دیگری كه دكارت برای مبناگروی در باورها از آن استفاده كرده و برای فهم این نظریه در معرفت‌شناسی بسیار اهمیت دارد، استعارۀ زنجیر است. او از زنجیر استدلال سخن رانده است؛ «معارف بشری مانند یك زنجیر به هم متصل اند.»

اسپینوزا نیز مانند دكارت معرفت را مبتنی بر تعقل پیشین می‌دانست و آن را به هندسه اقلیدس شبیه می‌كرد و انتظار داشت معرفت فلسفی را در یك نظام ریاضی‌وار به سامان درآورد.

برخلاف فیلسوفان عقل‌گرا كه بنیان‌های معرفت را در دریافت‌های بدیهی عقلی جست‌وجو می‌كردند، فلاسفۀ حس‌گرا تأثیرات حسی را مبدأ و سنگ‌بنای معرفت می‌دانستند و مجموعۀ استعاره‌هایی را بدین منظور در آثار خود به كار می‌بردند؛ برای نمونه جان لاك، ذهن را به صفحه‌ای سپید تعبیر می‌كرد كه خالی از هر حرف و اندیشه‌ای است و همه مواد و محتویات عقلی بشر از تجربه در آن حك می‌شود؛ معرفت ما یا از اشیای محسوس خارجی است و یا عملیات‌های ذهنی درونی روی این داده‌ها. از نظر لاك، این دو، بنیادهای اندیشه را تشكیل می‌دادند كه همه معارف ما از آن‌ها حاصل آمده است. البته پیش‌تر از لاك، ارسطو نیز معرفت را مانند نوشتن روی لوحی سپید دانسته بود. تجربه حسی از نظر ارسطو مانند علائمی است كه روی موم حك می‌شود؛ استعاره دیگری كه از آثار لاك پدید آمد این بود كه مشاهده و درون‌بینی را به عنوان فواره‌های معرفت بدانیم. در این‌جا نیز تناظر میان آب/ معرفت و جوشیدن/ ایجاد معرفت وجود دارد.

كانت نیز از طرفدارانِ بی‌چون‌وچرای مبناگروی بود كه این موضوع از عناوین دو كتاب او به خوبی قابل استنباط است: «مبانی Grundlegune مابعدالطبیعه اخلاق» و «مبانی (Anfangsgrunde) مابعدالطبیعی علم طبیعی». فرگه نیز از استعارۀ مبنا در عنوان كتاب «مبانی Grundlagen حساب» استفاده كرده است. بیش از این، در كتاب «قوانین بنیادین ریاضیات» نیز قوانین منطقی را سنگ‌های جدی‌ای دانسته كه بر یك «بنیان ازلی» ساخته شده‌اند. در سال، ۱۸۶۰ پیرس با انكار شك كلی، حملات شدیدی را علیه مبناگروی دكارتی به راه انداخت. او با مفهوم زنجیر استدلال كه دكارت از ریاضیات برگرفته بود، مخالفت كرد. پیرس معتقد بود استدلال را باید بیشتر یك «كابْل» دانست تا زنجیر: «فلسفه باید از روش‌های علوم تقلید كند و مقدمات بسیاری را كه امتحان بررسی دقیق را از سرگذرانده‌اند به كار بگیرد نه این‌كه به طور انحصاری تعداد محدودی از گزاره‌ها را حقیقی بداند. معرفت فلسفی نباید زنجیری تشكیل دهد كه كلیه پیكره‌اش وابسته به یك حلقه باشد، بلكه باید كابلی باشد كه اگرچه تارهایش به تنهایی نازك و نامستحكم اند اما اگر هزاران تار به خوبی به هم پیوند بخورند و كابل را تشكیل بدهند، بسیار محكم خواهند بود». از دید انسجام‌گرایان آن‌چه مهم است قوت یك گزارۀ خاص نیست بلكه ارتباطات آن با تعداد بی‌شماری از گزاره‌های دیگر است. اگر معرفت را كابل بدانیم هر كدام از تارهای این كابل در نقش باورهای ما، خود كابل به منزله مجموعه‌ای از اعتقادات به هم پیوسته و قوت كابل نیز به مثابه اعتبار معرفت خواهد بود. در قرن بیستم یكی از مهم‌ترین استعاره‌های انسجام‌گروی، استعارۀ كشتی نویرتNeurath  بود: «نمی‌توان از تعدادی جمله محدود به عنوان نقاط آغازین علوم آغاز كرد. هیچ لوح سفیدی وجود ندارد. ما مانند دریانوردانی هستیم كه باید كشتی خود را روی دریا بازسازی كنیم و هیچ گاه قادر نیستیم آن را به خشكی ببریم و دوباره از بهترین مواد بسازیم. فقط عناصر ماوراء‌طبیعی می‌توانند بدون بر جای گذاشتن ردی از بین بروند». طبق استعاره نویرت، دریانوردها همان دانشمندان اند، اجزای كشتی، باورهای ما هستند و تعمیر كشتی همان بازنگری در باورها است. نویرت نیز مانند پیرس الگوی فلسفه و معرفت‌شناسی را علم می‌دانست و نه ریاضیات كه بر اساس روش اصل موضوعی پیش می‌رود. كواین نیز مانند نویرت علاوه بر استعارۀ كشتی از استعاره «تورِ باور» یا «شبكه باور» برای توصیف معرفت استفاده كرد كه نشان می‌دهد معرفت، ارتباطات متعدد و كثیر میان باورها است و نه مبانی‌ای معدود. از نظر كواین یك مكانیك ماهر می‌تواند با آزمایش اجزای موتور اتومبیل به طور جداگانه و مجزا از هم، درباره موتور اتومبیل نظری بدهد، ولی به طور یقین برای این هدف بهتر است كه ببیند كل موتور به عنوان یك كل چگونه كار می‌كند و آیا اجزا با هم هماهنگی دارند یا نه. این امر درباره باورهای ما نیز صادق است. در مقایسه با كل پیكره باورهای ما است كه گزاره‌های خاص پذیرفته یا رد می‌شوند. امتیازات یا معایب مستقل گزاره‌ها، مدخلیت چندانی ندارند. در این‌جا نیز باورها به اجزای موتور ماشین تشبیه شده و اعتبار مجموعه باورها وابسته به سالم كار كردن كل پیكره دانسته شده است. علاوه بر استعاره‌های پِی و انسجام، معرفت‌شناسان از استعاره‌های دیگری هم برای توصیف معرفت استفاده كرده‌اند. برای نمونه سوزان هاك در تلاش برای ارائه نظریه‌ای بین انسجام‌گرایی و مبناگرایی از مفهوم جدول حروف متقاطع استفاده می‌كند. از نظر او معرفت مانند جدول حروف متقاطع است. درستی یك كلمه وابسته به درستی همه كلماتی است كه با آن مرتبط است و بنابراین مقتضی نوعی انسجام نیز هست.

استعارۀ غارافلاطون نیز یكی از نخستین استعاره‌ها در معرفت‌شناسی محسوب می‌شود. افلاطون این استعاره را برای نفی اعتبار معرفت مأخوذ از حواس مطرح كرده بود. زندانیان در انتهای راهرو یا غاری دراز رو به دیوار و پشت به آفتاب ایستاده بودند و چنان با زنجیر بسته شده بودند كه نمی‌توانستند به پشت برگردند و نوری ببینند. آنان فقط سایه‌های افراد بیرون غار را كه بر دیوار مقابل‌شان می‌افتاد می‌دیدند و گمان می‌كردند این سایه‌های متحرك، حقیقت دارند. افلاطون معرفت حسی را شبیه همین سایه‌های دیوار غار می‌دانست كه فقط سایه‌ای از مثل حقیقی بودند. افلاطون با این تمثیل می‌خواست بنیاد مبناگرایی تجربی را نه به نفع انسجام‌گروی كه به نفع مبناگروی عقلانی به باد دهد. فرانسیس بیكن با این‌كه پیش از دكارت و لاك می‌زیست در تمثیلی زیبا به ظرافتِ تمام معایب و محاسن معارف تجربی محض و عقلی محض را گوشزد كرده است:

اهالی علوم بر دو دسته اند: یا مردان تجربه اند و یا مردان باورهای جزمی. مردان تجربه به مورچگان مانند كه جمع می‌كنند و می‌خورند؛ استدلالیان به عنكبوتان مانند كه از خود تار می‌تنند. اما زنبوران راه میانه را برگرفته‌اند. زنبور مواد مورد نیازش را از باغ‌ها و بستان‌ها گرد می‌آورد ولی آن‌ها را تغییر می‌دهد و هضم و دگرگون می‌كند. فلسفه باید چنین باشد: نه بر صرف قوای عقل تكیه داشته باشد و نه بر تاریخ طبیعی و آزمایشات مكانیكی، [بلكه مواد دومی را به مدد اولی هضم و فرآوری كند].»

دقت در موارد فوق نشان می‌دهد كه برخلاف تصریح فیلسوفان به این كه هیچ گاه استعاره‌ها را در مقام تبیین یا استدلال به كار نمی‌برند، استعاره‌ها در بسیاری از موارد دلایل فیلسوفان برای رد و ابطال و یا پذیرفتن نظریه‌ای خاص بوده‌اند. استعاره ـ‌به‌ویژه استعاره‌های مفهومی كه ریشه در سطحی عمیق‌تر از سطح زبان دارند‌ـ همواره خود مبنایی برای نظریه‌پردازی‌های فلاسفه بوده است. در برخی موارد استعاره‌ها نه تنها ابزاری برای تبیین نظریه بلكه خود اساس فهم فیلسوف از نظریه را تشكیل داده است. گاهی ـ‌و از نظر برخی زبان‌شناسان مانند لیكاف، اغلب‌ـ این استعاره نیست كه نظریه را توصیف می‌كند بلكه نظریه در خدمت استعاره است.

(منبع: روزنامه ایران؛ 20/9/1385 و 21/9/1385)

گتیه

مسأله گیته

دكتر محمود خاتمی

 

اشاره: شناخت‏شناسی در اصل به دو مسأله می‏پردازد: نخست امكانِ شناخت كه پاسخی است به شكاكیت؛ و دیگری تبیینِ ماهیتِ شناخت كه به تعریف و تحلیل مفهوم شناخت اختصاص دارد. در تحلیل یا تعریف شناخت، نسبت مفهوم شناخت با مفاهیم باور، صدق و توجیه بررسی می‏شود تا معلوم شود كه آیا باورِ صادقِ موجّه شناخت است یا نه. در این مقاله كه به مسأله اخیر می‏پردازد نخست از پاسخ نقضی گتیه سخن می‏رود و آن‌گاه به اختصار به رهیافت‏هایی كه فلاسفه در واكنش به پاسخ گتیه داشته‏اند اشاره خواهد شد.

I. در رساله تئتتوس كه در آن افلاطون محاورة سقراط را با ریاضیدان جوان در باب ماهیتِ شناخت حكایت می‏كند، این پرسش نیز به بحث نهاده می‏شود كه «آیا باور صادق، هر گاه تبیینی بدان افزوده شود، شناخت است؟» این پرسش در پی این نتیجه‏گیری فراآمده كه باور صادق با شناخت یكی نیست. حال، اما، اگر باور صادق به مدد «تبیینی» موجّه شود، آیا می‏توان آن را «شناخت» دانست؟ سقراط با بحثی در «تبیین» نهایتاً چنین القا می‏كند كه باورِ صادقِ تبیین‌شده نمی‏تواند شناخت باشد.(1)

قرن‌ها پس از این محاوره، به سال 1963، ادموند ل. گتیه(2) مقاله‏ای بدین عنوان منتشر ساخت: «آیا باورِ صادقِ موجّه شناخت است؟»(3)

تحلیل گتیه مبتنی است بر تحلیل جملاتی با شرایط لازم و كافی برای شناخت این‌كه چیزی هست. وی مقالة كوتاه خویش را با اشاره به صورت‌بندی‏های رایجی كه فلاسفه برای تأمین شرایط لازم و كافی شناخت یك حكم، ارائه دادند آغاز می‏نماید.

این صورت‌بندی‏ها را می‏توان چنین بیان كرد:

S می‏داند كه P اگر و تنها اگر

(1) p صادق باشد

(2) P باور داشته باشد كه P و

(3) S توجیهی دارد كه باور داشته باشد كه P.(4)

گتیه استدلال می‏كند كه این صورت‌بندی و صورت‌بندی‏های مشابه آن صادق نیستند؛ "زیرا شروط بیان شده در آن برای صدق گزاره «S می‏داند كه P» شرط كافی به شمار نمی‏آیند". وی استدلال خود را با ذكر دو نكته آغاز می‏كند: «اول آن‌كه توجیه (یا «موجّه») به آن معنایی كه توجیه S برای باور به P، شرط لازم است برای آن‌كه «S بداند كه P» به گونه‏ای است كه امكان دارد كسی در باور به گزاره‏ای كه در واقع امر كاذب است موجّه باشد. دوّم آن‌كه به ازای هر گزاره‏ای مانند P، اگر S توجیهی داشته باشد كه باور كند كه P، و P بر Q دلالت كند، و S، Q را از P استنتاج كند و Q را به اعتبار این استنتاج بپذیرد، آن‌گاه S در باور خود به Q هم موجّه است.»(5)

گتیه با ارائة مثال‏های نقض(6) نشان می‏دهد كه «باورِ صادقِ موجّه» شناخت نیست؛ زیرا صادق‌بودن و باورداشتن دو شرط لازم‏اند و نه كافی. از سوی دیگر، شروطی كه در صورت‌بندی مذكور بیان شده هر چند به ازای حكم خاصی صادق‏اند ولی این بدان معنی نیست كه شخصی كه آن حكم را باور دارد بدان شناخت هم داشته باشد. بنابراین، ممكن است حكمی را باور داشت و برای آن باور دلایل خوبی هم داشت ولی بدان «شناخت» نداشت. گتیه تلاش می‏كند كه این نكته را ضمن دو مثال نقض نشان دهد. در یكی از دو مثال، فرض شده است كه شخصی به نام اسمیت با شخص دیگری به نام جونز برای كسب یك شغل رقابت دارد: «فرض كنیم كه اسمیت دلیل محكمی در تأیید گزاره عطفی زیر داشته باشد:

(د) آقای جونز كسی است كه كار را خواهد گرفت و آقای جونز ده سكه در جیب خود دارد. دلایل اسمیت در تأیید (د) ممكن است از این دست باشد كه رئیس شركت به او اطمینان داده است كه در نهایت آقای جونز برگزیده خواهد شد، و دیگر این‌كه آقای اسمیت، تعداد سكه‏های توی جیب آقای جونز را ده دقیقه قبل شمرده باشد. گزاره (د) مستلزم این است كه:

(ه) كسی كه كار را خواهد گرفت ده سكه در جیب خود دارد.

فرض كنیم كه آقای اسمیت دلالت (د) را بر (ه) درك كند و (ه) به دلیل (د) كه برای آن شواهد محكمی در دست دارد بپذیرد. در این حالت، آقای اسمیت به روشنی در این امر موجّه است كه باور كند كه (ه) صادق است. ولی حال تصور كنید كه آقای اسمیت، بدون اطلاع قبلی به جای جونز خودش كار را بگیرد و نیز خود آقای اسمیت ـ‌باز بدون هیچ اطلاعی‌ـ ده سكه در جیب خود داشته باشد. در نتیجه گزارة (ه) صادق است، با آن‌كه گزاره (د) كه آقای اسمیت از آن (ه) را نتیجه گرفته، كاذب است. به این ترتیب، در مثال ما همه امور زیر صادق اند: (1) (ه) صادق است، (2) آقای اسمیت باور دارد كه (ه) صادق است، و (3) آقای اسمیت در این امر كه باور دارد (ه) صادق است موجّه است. ولی درعین‌حال روشن است كه آقای اسمیت نمی‏داند كه (ه) صادق است؛ چون در (ه) به اعتبار تعداد سكه‏هایی در جیب خود او است صادق است، درحالی‌كه آقای اسمیت نمی‏داند كه چند سكه در جیب خود دارد، و باور خود را به (ه) بر شمارش سكه‏های داخل جیبِ آقای جونز استوار كرده است و به غلط باور دارد كه آقای جونز كسی است كه كار را خواهد گرفت.»(7) در تمام این موارد اسمیت نمی‏دانست كه چه كسی برنده است: او یا جونز؛ تمام شواهد به نفع جونز بود ولی نهایتاً اسمیت برنده شد. پس می‏شود «باورِ صادقِ موجّه» داشت ولی شناخت واقعی نداشت.

در این مثالِ نقض، گتیه دو فرض مذكور را در مورد «توجیه» نشان می‏دهد: (1) این‌كه كسی می‏تواند در باور خود به نحو كاذب توجیه باشد؛ (2) این‌كه این توجیه مدلَّل باشد (یعنی با قوانین منطقی تبیین شود). به نظر گتیه این دو فرض در كنار هم نشان می‏دهند كه چطور باورِ صادقِ توجیه‌شده نمی‏تواند شناخت باشد؛ زیرا باور موجّه می‏تواند كاذب باشد و باور موجّه كاذب می‏تواند به نتایجی برسد كه از قضا صادق‌اند.

II. پاسخ به مسأله گتیه: پاسخ به مسأله گتیه به تحلیلِ نسبتِ میان «شناخت بودن باورِ صادقِ موجَّه» با دو فرض مذكور بستگی دارد. آیا می‏توان دو فرض مذكور را ردّ كرد و تحلیلِ باور صادق موجّه را حفظ نمود؟ یا تحلیل مذكور را ردّ كرد و آن دو فرض را حفظ نمود؟ بسیاری از فلاسفه كوشیده‏اند تا تحلیل مذكور را ـ‌اگر نه ردّ‌ـ دگرگون سازند و شرایط صدق و باور را برای شناخت حفظ نمایند و شرطِ دلیلِ خوب یا توجیه كافی را چنان تعریف كنند كه مشكلاتی را كه امثله گتیه فرامی‏نهند نداشته باشند. این تلاش به رهیافت‌هایی چند در پاسخ به مسأله گتیه منجر شده است كه می‏توان آن‌ها را به دو دسته كلی تقسیم كرد:

(الف) رهیافت‏هایی كه به حفظ تحلیل سنتی می‏پردازند و با تقریرهای مجددی از این تحلیل باور صادق موجه را شناخت تلقی می‏كنند. بنا به این تلقی، دانستن چیزی معادلِ موجه‌بودنِ باور به آن چیز یا داشتن دلایل خوب برای باور به آن است. دو رهیافت اصلی كه به حفظ این تحلیل می‏پردازند عبارت‌اند از: دلیل قاطع(8) و الغاء‌پذیری(9). بنا به رهیافت اول، فاعل شناسا در امثله گیته فاقد دلیل قاطع بر باور خویش است و از این‌رو باور او غیراستدلالی است، لذا دلیل جامع بر باور خویش ندارد بدین معنی كه دلیل او ممكن است در جایی كه باور صادق نیست صادق باشد. بنا بر این رهیافت، چنان‌چه فاعل شناسا بر باور خویش دلیل جامع و قاطع داشته باشد، باور او شناخت است. بنا بر رهیافت دوّم فاعل شناسا بر باور خود دلیل دارد، امّا امور دیگری نیز وجود دارد كه اعتقاد او را به این باور غیرمستدل می‏نماید و همین امر توجیهی را كه فاعل شناسا برای باور خویش دارد ملغی و فسخ می‏كند. بنا بر این رهیافت، چنان‌چه میان دلیل و این امور تمایز قایل شویم و آن دو را از هم بازشناسیم باورِ صادقِ موجّه شناخت تلقی می‏شود. بدین ترتیب رهیافت‏های مذكور سعی دارند تا «توجیه» را چنان تفسیر كنند كه اشكال گتیه بر آن وارد نباشد.

(ب) رهیافت‌های دیگری وجود دارند كه از موضع (الف) فاصله می‏گیرند. یكی از این رهیافت‏ها از آنِ الوین گلدمن(10) است كه نظریه علّی شناخت را مطرح می‏كند. بنا بر این رهیافت، شناخت تجربی با باور صادق كه «به نحو مناسب تعلیل شده باشد» یكی است. وی عبارتِ «به نحو مناسب تعلیل شده باشد» را برای شماری از انواع مختلفِ باور تعریف می‏نماید.

ایده اصلی گلدمن ساده است: باور صادق به P در صورتی شناخت تلقی می‏شود كه P علت باور صادق باشد؛ یك سلسله علّی واقعیتی را كه P است به این باور مرتبط سازد. بدین ترتیب مثلاً این باور كه سیگار مضرّ است یك شناخت محسوب نمی‏شود؛ زیرا این واقعیت كه سیگار مضرّ است نمی‏تواند این باور صادق را كه «سیگار مضرّ است» تعلیل كند؛ زیرا این واقعیت كه سیگار مضرّ است شامل همه سیگارها ـ‌از جمله سیگارهای آینده‌ـ هم می‏شود و از این‌رو چون سیگارهای آینده نمی‏تواند بالفعل علت این واقعیت كه اكنون هست باشند، تعلیل علّی از آن امكان ندارد.

آشكار است كه تحلیلِ گلدمن تنها ناظر به شناخت‏های تجربی یا پسینی است. به نظر گلدمن، تحلیل سنتی باورِ صادقِ موجّه برای شناخت عقلی یا پیشینی كفایت می‏كند (توجه كنیم كه امثله گتیه ناظر به قلمرو تجربه است). اما در این‌جا می‏توان پرسید كه وجه اشتراك این دو شناخت ـ‌پسینی و پیشینی‌ـ چیست؟ آیا «شناخت» میان آن دو مشترك لفظی است؟ اگر چنین باشد تحلیل گلدمن را وجهی است وگرنه هر گاه شناخت یك معنی داشته باشد ـ‌و مَقسم‌بودنِ آن هم دلالت بر همین دارد‌ـ آن‌گاه تحلیل گلدمن از دستیابی به این معنی قاصر است.

رهیافت دیگری كه در امتدادِ رهیافتِ گلدمن قرار دارد به نظریه اعتمادپذیری(11) معروف است. این رهیافت شناخت را با هر گونه باور صادقی كه از طریق هر وسیله قابل اعتمادی به دست آید یكی می‏گیرد.(12) هر گاه به دقت معنی تعبیر «وسیله قابل اعتماد» بررسی شود، مشاهده می‏شود كه این رهیافت تفاوت چندانی با رهیافت‏های (الف) ندارد.

رهیافت دیگر از آنِ نوزیك(13) است كه نظریة شرطی‌بودنِ شناخت را طرح كرده است(14). بنا به این رهیافت، شناخت به این‌كه P، نه فقط مستلزم باور صادق به آن است كه P، بلكه مستلزم دو شرط دیگر است:

(1) اگر P درست نمی‏بود فاعل شناسا به P باور نمی‏داشت.

(2) اگر P درست می‏بود فاعل شناسا به P باور می‏داشت.

رهیافت نوزیك را می‏توان اصلاح طرح گلدمن دانست؛ زیرا اولاً معنی واحدی برای شناخت لحاظ می‏كند. و ثانیاً شامل شناخت تجربی و عقلی هر دو می‏شود. نظریه گلدمن از حیث دقت و اتقان بر نظریه اعتمادپذیری نیز برتری دارد. با این همه این رهیافت نیز مورد انتقاد اهل نظر قرار گرفته است.(15)

سه رهیافت اخیر ـ‌علّی، اعتمادپذیری و شرطی‌ـ معمولاً رهیافت‏های برون‏گرا(16) نامیده می‏شوند؛ زیرا بنا به این رهیافت‏ها تفاوت میان داشتنِ شناخت و داشتنِ باورِ صادق به رابطة خارجی میان یك باور و یك حالت ذهنی‌ـ‌خارجی بستگی دارد. برای مثال، مطابق رهیافت گلدمن، باورِ صادق شناخت است هر گاه به نحو مناسب یا واقعیتی كه آن را صادق می‏كند تحلیل شود. «تحلیلِ مناسب» خود موضوعِ باور دیگری است به نوع خاصی از سلسله علّی. یك باور ممكن است با این سلسله تناسب داشته باشد بی‏آن‌كه فاعل شناسا تصور نماید كه باورش معلَّل به این سلسله است. از این‌رو، بنا به رهیافت‏های برون‏گرا، ممكن است فاعل شناسا فاقد دلایلِ آگاهانه برای شناخت خود باشد.

این نكته نیز در مورد رهیافت‏های برون‏گرا قابل ذكر است كه در این رهیافت‏ها شناخت فرآیندی مادّی و محصول فعالیت حیاتی ارگانیسم مغز است، این بدان معنی است كه تصویر شناخت در این رهیافت‏ها با تصویر سنتی شناخت متعارض است.(17) مثلاً در نظر دكارت، شناخت به معنی دقیق از آنِ نفس مجرد است (و نه یك ارگانیسم) و به علاوه برای تحصیل آن باید روش درست به كار برد. به نظر برون‏گرایان نه فقط شناخت از آنِ ارگانیسم است (و نه نفس مجرد) بلكه برای داشتن آن نیز به روش (و حتی به اراده) نیازی نیست؛ زیرا شناخت نتیجة طبیعی كنش‏های فاعل شناسا با جهان اطراف او است و لذا همچون سایر امور طبیعی و به همان شیوه قابل تبیین است.

ملاحظه نهایی: همه رهیافت‏هایی كه كوشیده‏اند شناخت را تحلیل كنند، اشكال گتیه را وارد دانسته‏اند و درصدد اند با تقریری مجدد از «توجیه» شرایطی را فراهم آورند تا باور صادق، شناخت شود. از این لحاظ، می‏توان رهیافت‏های مذكور را نظریه‏هایی در باب توجیه دانست كه از پیامدهای آن‌ها تعیین قلمرو شناخت است.

 

پی نوشت‏ها:

1. نگا: افلاطون، تئتتوس، c201 ـ d210.

2. E.L. Gettier

3. E.L. Gettier, Is Justified True Belief Knowledge?; Analysis, Vol. 23 (Blackwell, 1963), PP. 121-3.

این مقاله در كتاب زیر نیز چاپ شده است:

A.P. Griffiths (ed.), Knowgledge and Belief (Oxford 1967)

مقاله گتیه به فارسی هم ترجمه شده است:

ادموند گتیه، «آیا معرفت، باور صادق موجَّه است؟» ترجمه شاپور اعتماد، ارغنون 7 و 8 (1374) صص 321ـ325.

4. گتیه، «آیا معرفت، باور صادق موجّه است؟»، ارغنون 7 و 8، ص 322، گتیه به دو صورت‌بندی دیگر از ایر و چیزلم نیز اشاره كرده و آن دو را با مختصر تغییری به همین صورت‌بندی ارجاع می‏دهد.

5. همان، ص 323.

6. Counter-examples

7. همان.

8. نگا: Conclvsive Resaons

F. Dretsker, Conclusive Reasons; Australasion Journal of Philosophy, Vol. 49, (1971), PP. 1-22.

9. نگا: Defeasibility

K.Lehrer and T. Paxson, Knowledge: undefeated Justified Trve Belief', Journal of Phelossphy, vol. 66 (1969) PP. 225-37.

10. نگا: A.I.Goldman

A.I. Goldman: A cavsal Theory of Knowing' Journal of Philosophy Vol. 64, (1967), PP. 355-72.

11. Reliability

12. نگا:

D.M.Armstrong, Belief, Truth and Knowledg, (Cambridge 1974)

13. R. Nozick

14. نگا:

R.Nozick Philosophical explanations (Oxford 1981)

15. نگا:

R.Shope cognitive abilities, conditionals and Knowledge Journal of Philosophy, Vol. 81 (1984) PP. 29-48.

16. The Externalist Analyses.

17. برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به:

G. Pappas and M.S wain (eds) essays on Knowledge and Justification' (New York 1978)

J. Dancy' Introduction of Contemporary Epistemology (Oxford 1996)

ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین

محمدرضا همتی‌مقدم

 

یکی از نوابغ فلسفه كه به حق می‌توان او را فیلسوفی مؤلف در قرن بیستم نامید «لودویگ ویتگنشتاین» است. نابغه‌ای كه در مدت زندگانی‌اش دو دورۀ فلسفی متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانی و تحلیلی تأثیرات عمیقی در میان فیلسوفان هم‌عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ویتگنشتاین در ۱۸۸۹ در وین چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۰۸ به انگلستان رفت تا دانشجوی بخش مهندسی دانشگاه منچستر شود. در آن‌جا به تحقیق در علوم هوانوردی پرداخت اما مطالعه ریاضی لازم برای آن تحقیق باعث شد به مبانی ریاضیات علاقه‌مند شود. در سال ۱۹۱۱ به كمبریج آمد تا زیر نظر «راسل» مبانی ریاضیات بیاموزد و همان‌جا تحت تأثیر او به فلسفه روی آورد. اولین مقالۀ فلسفی او را كه راسل خواند شكی برایش نماند كه با نابغه‌ای روبه‌رو است.

ویتگنشتاین در طول زندگی‌اش فقط یك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقی‌ـ‌فلسفی» بود. او این كتاب را پس از چند سال یادداشت‌برداری در آگوست ۱۹۱۸ یعنی هنگامی كه در ارتش اتریش خدمت می‌كرد به پایان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نیروهای ایتالیایی درآمد دست‌نویس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آن‌جا برای راسل فرستاد. متن آلمانی كتاب او در سال ۱۹۲۱ و ترجمه انگلیسی آن كه به پیشنهاد «مور» نام لاتینی بر آن نهادند در سال ۱۹۲۲ به چاپ رسید. او معتقد بود كه این كتاب راهِ‌حلی پایانی برای مسائل فلسفی است بدین لحاظ بعد از انتشارش به مدت هشت سال از فعالیت‌های آكادمیك كناره گرفت و مابین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ در روستاهای  دوردست اتریش به تدریس در دبستان پرداخت. در سال ۱۹۲۹ او تصمیم گرفت به «كمبریج» بازگردد و مصمم شد تقاضای دكترا از كمبریج كند و رساله منطقی‌ـ‌فلسفی را كه شهرت جهانی پیدا كرده بود به عنوان تزش معرفی كرد. راسل و مور از او امتحان شفاهی گرفتند و مور چنین گزارش داد: «نظر شخصی من این است كه تز آقای ویتگنشتاین اثری نبوغ‌آمیز است و هر چه كه باشد یقیناًَ مطابق سطح لازم برای دكترای فلسفه كمبریج است.»

از همان سال ۱۹۲۹ او شروع به رد نتایج كتاب «رساله» كرد و بیش از ۲۵ سال بر سر كتاب دومش كاركرد و نهایتاً موضع جدیدی را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش‌های فلسفی» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس یافت. اثری كه به تصدیق بسیاری از صاحب‌نظران یكی از مهمترین و تأثیرگذارترین آثار فلسفی قرن بیستم است. بدین ترتیب باید گفت ویتگنشتاین یگانه فیلسوفی است كه دو بار در اندیشه فلسفی انقلاب به پا كرده است. او در «رساله» (ویتگنشتاین متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضیح منطقی اندیشه است و در پژوهش‌های فلسفی (ویتگنشتاین متأخر) بر این باور بود که فلسفه نبردی بر علیه سرگردانی هوشمند ما به وسیله زبان است.


الف‌ـ ویتگنشتاین متقدم

آموزه‌های ویتگنشتاین در «رساله منطقی‌ـ‌فلسفی» پژواكی از نظریه «اتمیسم منطقی» راسل است كه پوزیتیویست‌های منطقی و دیگر پیروان تحلیل زبانی در این دوره را تحت تأثیر قرار دارد.

قصد راسل از گزینشِ «منطقی» تحكیمِ این موضع بود كه از طریق تحلیل می‌توان حقایقی بنیادی درباره چگونگی كاركرد هر زبانی را كشف كرد و این كشف هم به نوبه خود ساختار بنیادی آن‌چه را كه زبان به قصد توصیفش به كار می‌رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمۀ اتمیسم این بود كه ماهیت ذره‌ای نتایج را برجسته سازد. ویتگنشتاین در «رساله» هدف خود را قرار دادنِ حدی برای ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفی از طریق فهم صحیح زبان معرفی می‌كند. غرض او از مسائل فلسفی، مسائلی نظیر رابطۀ میان زبان و واقعیت، ماهیت منطق، مفهوم عدد، علیت و استقرا و پرسش‌های مربوط به امور اخلاقی، دین و زندگی بود. از دیدگاه ویتگنشتاین متقدم آن‌چه قابل بیان كردن است معادل آن چیزی است كه اندیشیدن درباره آن امكان‌پذیر است در نتیجه با درك منطقِ زبان امكان حل مسائلی كه ناشی از عدم فهم صحیح زبان است فراهم می‌آید. آموزه‌های رساله را می‌توان در پنج اصل صورت‌بندی كرد:

1ـ زبان از قضایای پیچیده‌ای تشكیل شده است كه می‌تواند از طریق تحلیل به قضایای كمترپیچیده تجزیه شود تا در نهایت به قضایای بنیادی یا ساده برسیم. در واقع زبان باید در پی تحلیل به عناصری نهایی تجزیه شود كه دیگر به اجزای سازندۀ كوچك‌تری تجزیه‌پذیر نیستند. در این حالت زبان مشتمل بر قضایای بنیادی است كه تصویر واقعیت اند و ادات منطقی آن‌ها را به هم وصل می‌كند تا قضایای مركب را پدید آورند. در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «یك قضیه بنیادی شامل نام‌ها است، این قضیه شبكه‌ای یا رشته‌ای از نام‌ها است» و در توضیح اسم در بند ۲۰۳/۳ می‌نویسد: «یك نام یعنی شیء، شیء معنی آن است». بنابراین قضایای بنیادی، تركیبی از زنجیره‌هایی از نام‌ها هستند كه به مفهومی دقیقاً منطقی درك می‌شوند و تمام قضایای معنی‌دار دیگر با این قضایای بنیادی ساخته می‌شوند. قضایای بنیادی به لحاظ تشبیه با شیمی، قضایای اتمی هستند و قضایای مركب، قضایای مولكولی.

2ـ متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعیات پیچیده‌ای تشكیل یافته است كه می‌توان از طریق تحلیل در نهایت به واقعیات اتمی ساده آن برسیم كه جهان كلیتی از این واقعیات ساده است. وقتی زبان باید در پی تحلیل به عناصر نهایی تجزیه شود كه به اجزای سازندۀ كوچك‌تر قابل تجزیه نیست، چون زبان بازنمایی واقعیت است پس جهان هم باید متشكل از اموری واقعی باشد كه به تمامی بسیط اند. در سطح زبانی قضایای اتمی ساده‌ترین احكامی هستند كه می‌توان درباره جهان صادر كرد و واقعیت‌های اتمی مركب از اشیای ساده اند (همانند قضیه بنیادی كه مركب از اسم‌ها است و اسم یعنی شیء) كه می‌توانند به مفهوم دقیقاً منطقی درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل یك و دو است.

3ـ ماهیت زبان نیازمند قضایای بنیادی است و قضایای بنیادی یا اتمی به لحاظ منطقی واقعیات اتمی را تصویر می‌كند. این نظریه كه به «نظریه تصویری معنا» شناخته می‌شود، جان كتاب رساله منطقی‌ـ‌فلسفی است. بر طبق این نظریه، زبان تصویر واقعیت است و واقعیات در زبان منعكس می‌شوند. به عبارت دیگر ساختار زبان ساختار جهان را بازمی‌تاباند. ویتگنشتاین در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشیایی بسیط، مجزا و بدون تغییر می‌داند كه تنها روابط میان آن‌ها دستخوش تغییر می‌شود و وضع و حالت‌های تازه‌ای پدید می‌آید. این وضع و حال‌ها (States Of Affairs) زمینه‌ساز ایجاد امور واقع می‌شوند كه جهان از آن‌ها به وجود می‌آید. از دیدگاه او میان جهان و زبان تناظری یك به یك حاكم است یعنی اتم‌ها یا اشیای بسیط سازنده عالم، به وسیله نام‌ها و اسم‌ها در زبان بیان می‌شوند و وضع و حال‌ها در قالب قضایای بنیادی یا اتمی؛ توصیف امور واقع نیز به وسیله قضایای مركب صورت می‌گیرد كه از به‌هم‌پیوستن قضایای بنیادی پدید می‌آیند. در نتیجه از دیدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال‌های موجود. پس می‌توان دیدگاه ویتگنشتاین متقدم را این‌گونه نشان داد كه امور واقع همان قضایای مركب، وضع و حال‌ها قضایای بنیادی و اشیای بسیط همان اسم‌ها هستند.

4ـ بر طبق نظریه تصویری معنا تنها قضایایی كه واقعیات را تصویر می‌كنند یعنی قضایای علمی معنادار هستند.
ویتگنشتاین در بند
۵۳/۶ رساله می‌نویسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنین خواهد بود چیزی نگویی مگر آن‌چه كه بشود گفت یعنی قضایای علم طبیعی، یعنی چیزی كه هیچ ربطی به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسی بخواهد چیزی مابعدالطبیعی بگوید برایش اثبات كنی كه نتوانسته به برخی علائم در قضایایش معنی بدهد هرچند كه این كار آن فرد را راضی نخواهد كرد، این روش تنها روش اكیداً درست است.» بنابراین در نزد ویتگنشتاین روش صحیح در فلسفه اثبات این معنی است كه هر قضیۀ متافیزیكی خاص، بی‌معنی است. البته او بعداً نظریۀ معنی‌داری خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشید. البته نظریۀ معنی‌داری او دنبالۀ منطقی همان اصول پیشین است.

5ـ قضایای متافیزیكی، اخلاقی و الاهیاتی اظهاراتی هستند كه به لحاظ تجربی قابل شناخت نیستند؛ چون این قضایا، ارتباطی با آن‌چه كه می‌توان تجربه كرد ندارد. ویتگنشتاین بر این باور بود كه رساله منطقی‌ـ‌فلسفی از طریق آن‌چه كه دربارۀ زبان و جهان بیان كرده است، اخلاق و دین را به‌منزلۀ اموری كه تنها می‌توانند خود را ظاهر سازند و نمایش دهند اما توصیف‌پذیر نیستند، روشن ساخته است. از دیدگاه او اخلاق و الاهیات اموری هستند كه نمی‌توان بیان‌شان كرد. آن‌ها خود را آشكار می‌سازند و در واقع امر رازآمیز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله می‌نویسد: «بنابراین ممكن نیست كه قضایای اخلاقی وجود داشته باشند، قضایا نمی‌توانند چیزی را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ می‌گوید: «آشكار است كه نمی‌توان اخلاقیات را به زبان آورد. اخلاقیات متعالی هستند» همچنین در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضایا و پرسش‌هایی كه در آثار فلسفی دیده می‌شوند، كاذب نیستند، بلكه بی معنی هستند. بنابراین ما به پرسش هایی از این دست نمی توانیم پاسخ دهیم بلكه تنها می توانیم اثبات كنیم كه بی‌معنی هستند و تعجب‌آور نیست كه عمیق‌ترین مسائل فی الواقع اصلاً مسأله نیستند.»


ب‌ـ ویتگنشتاین متأخر

ویتگنشتاین در دوره دوم فلسفی خود بر این باور بود كه برخی از دیدگاه‌های «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جدیدی شد كه در كتاب «پژوهش‌های فلسفی» منعكس شد. او در این كتاب نظریه تصویری معنا را مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد و آرای خود را از بسیاری لحاظ نقطه مقابل نظریه اتمیسم منطقی می‌داند. او توجه خود را به نقشی كه زبان در شكل دادن به شخصیت آدمی و در تعامل میان افراد یك جامعه بازی می‌كند، معطوف داشت. از این جهت كل محتوای «پژوهش‌های فلسفی» بررسی در باب ماهیتِ زبان و جامعه و ارتباطاتِ پیچیده میان آن دو است. آموزه‌های او در «پژوهش‌های فلسفی» را می‌توان بدین صورت خلاصه‌بندی كرد:

۱ـ واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها برای كاركردهای مختلف به كار برده می‌شوند، واژه‌ها یا بیان‌های زبانی نیز برای كاربردهای مختلف به كار گرفته می‌شوند. اگرچه برخی قضایا برای تصویركردنِ واقعیات استفاده می‌شوند اما برخی دیگر چنین نیستند. در نظریه اتمیسم منطقی زبان واجد نوعی ساختار نهفته ضروری و نسبتاً ساده تلقی می‌شد كه وظیفۀ آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ویتگنشتاین در حقیقت این فرضیه را مورد حمله قرار می‌دهد. او در پژوهش‌های فلسفی بر این اعتقاد است كه زبان همانند ابزار یا آلتی است كه می‌تواند برای مقاصد بی‌شماری استفاده شود. در نتیجه هر تلاشی برای تعیین چگونگی كاركرد زبان به كمك تنظیم تعداد اندكی از قواعد، به مانند آن است كه بگوییم ابزاری نظیر پیچ‌گوشتی فقط برای بازكردن و بستنِ پیچ كاربرد دارد و از یاد ببریم كه پیچ‌گوشتی به خوبی می‌تواند در بازكردنِ درِ قوطی‌ها یا چفت‌كردنِ پنجره‌ها هم به كار می‌رود.

او در دوره متقدمش بر این باور بود كه زبان باید ساختاری انعطاف‌ناپذیر داشته باشد و بدون قواعد هیچ زبانی ممكن نیست. اما در دوره متأخر این عقیده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امری بی‌جان است. به مانند كسی كه خط‌كشی در دستش است و كاربرد آن را نیاموخته باشد. قواعد نمی‌توانند كسی را مجبور كنند و حتی نمی‌توانند او را هدایت كنند مگر آن‌كه فرد بداند كه چگونه آن‌ها را به كار برد. شناخت این انعطاف‌پذیری زبان ویتگنشتاین را به اصل دوم می‌رساند.

2ـ افراد درگیرِ بازی‌های زبانی مختلفی هستند. مثلاً دانشمندان درگیر بازی زبانی متفاوتی نسبت به الاهیون هستند و معنای قضیه باید در زمینه آن فهمیده شود؛ یعنی برحسب قواعد بازی‌ای كه قضیه جزیی از آن است. منظور از بازی زبانی نوعی فعالیتِ اجتماعی قاعده‌مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسی دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش‌های فلسفی» می‌نویسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالی را كه در آن بافته شده است، بازی زبانی می‌نامم». و در بند ۲۳ می‌گوید: «منظور او از بازی زبانی در این‌جا، برجسته‌ساختنِ این واقعیت است كه سخن‌گفتن به زبان بخشی از یك فعالیت یا بخشی از یك صورت زندگی است». ویتگنشتاین با مثال مشهورش دربارۀ استاد و وردست در ساختمان‌سازی، مفهومِ بازی زبانی را توضیح می‌دهد. استاد مثلاً فریاد می‌زند «نیمه» و وردست باید یك «نیمه» بیاورد. سخن ویتگنشتاین این است كه معنی كلمه «نیمه» را كاربردش در فعالیتی كه استاد و وردست انجام می‌دهند تعیین می‌كند. به عبارت دیگر آدمی زبان را در درون یك جامعه و در جریان آن‌چه ویتگنشتاین از آن به عنوان «شكل زندگی» یاد می‌كند فرامی‌گیرد. معانی واژه‌ها كاربردِ آن‌ها در حوزۀ عملِ اجتماعی است، مفاهیم نیز كه به وسیله واژه‌ها بیان می‌شوند در چارچوب «بازی‌های زبانی» و ظرف تعامل اجتماعی معنا و محتوای خاص خود را می‌یابند.

۳ـ زبان شخصی و خصوصی امكان‌پذیر نیست و در این خصوص تجارب شخصی به همان اندازۀ تجارب بیرونی بی‌فایده اند. ویتگنشتاین از مفهوم درد به عنوان مثال خوبی از تجربه درونی برای ابطال زبان خصوصی استفاده می‌كند. او از طریق بررسی كاربرد زبانی درد نشان می‌دهد این واژه معنای خود را نه از طریق رجوع به درون بلكه با توجه به محیط پیرامون پیدا می‌كند. از دیدگاه او تجربه‌های شخصی نمی‌توانند منشأ تولید مفاهیم عمومی و ایجاد زبان مشترك برای تفهیم و تفاهم میان آدمیان باشند. ویتگنشتاین بر این باور است كه از طریق اشاره‌ای نمی‌توان زبان را فراگرفت و اگر كسی بخواهد بدین طریق زبان بیاموزد باید از قبل بر بخشی از زبان، یعنی بازی زبانی اشاره‌كردن، احاطه داشته باشد. او تعریف از طریق اشاره را هم در مورد امور بیرونی و هم در مورد امور درونی مانند درد صحیح نمی‌داند و منكر این بود كه افراد به حالت درونی و شخصی خود دسترسی مستقیم دارند. مثلاً اگر كسی بگوید می‌دانم درد دارم بی‌معنی است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش‌های فلسفی). او همچنین تأكید دارد كه اجزای تشكیل‌دهندۀ اندیشه تنها در زمینۀ شكل زندگی ما به دست می‌آیند و فهم می‌شوند. فراگیری مفاهیم از طریق یادگیری زبان در درون یك جامعۀ معین امكان‌پذیر است. از دیدگاه او قواعد به وسیله جمع و بر اساس توافق كسانی كه در یك شكل زندگی با یكدیگر مشترك اند ساخته می‌شود و به صورت خصوصی نمی‌توان از یك قاعده پیروی كرد. به طوری كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش‌های فلسفی می‌نویسد: «شما مفهوم درد را وقتی یاد گرفتید كه زبان را یاد گرفتید».

۴ـ رسالت فلسفه تبیین امور نیست، بلكه روشنگری و توصیف آن‌ها است. در واقع فلسفه هدفش یافتنِ دیدی روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بیشتر. در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش‌ها می‌نویسد: «فلسفه فقط همه چیز را پیش روی ما قرار می‌دهد و نه چیزی را توضیح می‌دهد و نه چیزی را استنتاج می‌كند چون همه چیز آشكارا در معرض دید است چیزی برای توضیح نمی‌ماند». به اعتقاد او فلسفه یكی از شاخه‌های درونی مقولۀ شناخت انسانی نیست و قضایای تبیینی و توضیحی جایی در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ می‌گوید: «پرداخت یك فیلسوف به یك مسأله همانند مداوای یك بیماری است». او وظیفۀ فیلسوف را در پژوهش‌های فلسفی‌اش این می‌داند كه ببیند مردم چگونه در كاربردهای متعارف از زبان كمك می‌گیرند. در بند ۱۲۷ كتاب می‌نویسد: «كار فیلسوف عبارت است از گردآوردنِ یادآوری ها برای یك مقصود خاص». ویتگنشتاین از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش‌های فلسفی این معنای جدید از فلسفه را بسط می‌دهد.

ویتگنشتاین با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفی ایجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت‌های گوناگون است. این نابغه بزرگ فلسفه در سال ۱۹۵۶ در كمبریج چشم از جهان فروبست.

(روزنامه شرق)

ژیژک: مقاومت، تسلیم است

مقاومت، تسلیم است

اسلاوی ژیژک، ترجمه‌ی پرویز صداقت

 

اشاره: مقاله‌ی حاضر را اسلاوی ژیژک در نقد کتاب سیمون کریچلی با عنوان «درخواست نامتناهی» نوشته است. (1) کریچلی، در این کتاب به اخلاق پدیدارشناختی، نظریه‌ی سیاسی و تحلیل سیاسی می‌پردازد. وی از آنارشیسم متعهد سیاسی دفاع می‌کند و تنها راه مبارزه را سیاستِ «مقاومت» در برابر نظم جهانی می‌داند.(2) در مقابل، اسلاوی ژیژک، یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان جهان امروز که تری ایگلتون وی را درخشان‌ترین نظریه‌پرداز اخیر می‌داند، به طور مشخص نظرگاه کریچلی در مورد راه‌های مبارزه با نظم موجود را مورد انتقاد قرار می‌دهد. گفتنی است سیمون کریچلی (متولد 1960) فیلسوف انگلیسی است که اکنون در امریکا به تدریس فلسفه مشغول است.

 

یکی از روشن‌ترین درس‌های چند دهه‌ی اخیر آن است که سرمایه‌داری نابودناشدنی است. مارکس آن را با انگل مقایسه کرده بود، و اکنون به نظر می‌رسد که یکی از مهم‌ترین نکته‌های این قیاس آن است که انگل‌ها همواره بعد از آن‌که در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتند بار دیگر رشد می‌کنند. حتی کوشش مائو در انقلاب فرهنگی برای از میان برداشتن راه‌های سرمایه‌داری به بازگشت پیروزمندانه‌ی آن منتهی شد.

چپِ امروز به شیوه‌های بسیار متنوعی در برابر هژمونی سرمایه‌داری جهانی و مکمل سیاسی‌اش، یعنی لیبرال دمکراسی، واکنش نشان می‌دهد. برای مثال شاید این هژمونی را بپذیرد ولی همچنان برای اصلاح قوانین آن مبارزه کند (این سوسیال‌ـ‌دمکراسی راه سوم است.) یا این که می‌پذیرد این هژمونی دایمی است، اما به رغم این‌ها از «رخنه‌ها»ی موجود در آن دست به مقاومت می‌زند. یا آن‌که بی‌ثمربودن تمامی مبارزات را می‌پذیرد؛ زیرا این هژمونی چنان فراگیر است که واقعاً هیچ کاری نمی‌توان انجام داد جز آن‌که در انتظار طغیان «خشم الاهی» بود ـ روایتی انقلایی از گفته‌ی هایدگر که «تنها خدا می‌تواند ما را نجات دهد.» یا آن که بی‌ثمربودن موقتی مبارزه را می‌پذیرد. این استدلال ادامه می‌دهد که با پیروزی امروز سرمایه‌داری جهانی مقاومت حقیقی امکان‌پذیر نیست؛ از این رو ما همگی تنها می‌توانیم تا هنگامی که روح انقلابی طبقه‌ی کارگر جهانی تجدید حیات یافت، از آن‌چه از دولت رفاه باقی مانده دفاع کنیم و با خواسته‌هایی که می‌دانیم نمی‌توانند برآورده سازند رویاروی آنانی بایستیم که در قدرت‌اند، و در غیر این صورت به مطالعات فرهنگی روی آوریم و از آن‌جا می‌توانیم به آرامی کار نقد را ادامه دهید. یا بر این واقعیت تأکید می‌شود که مسأله بنیادی‌تر از این‌ها است و سرمایه‌داری جهانی در نهایت حاصل اصول پایه‌ای فن‌آوری یا «خرد ابزاری» است. یا می‌گوید که نه با حمله‌ی مستقیم به سرمایه‌داری جهانی و قدرت دولتی، که با تمرکز دیگرباره‌‌ی میدان مبارزه در روش‌های روزانه است که می‌توان «دنیایی نو ساخت»؛ در این روش بنیادهای قدرت سرمایه و دولت به‌تدریج تحلیل می‌رود و در نقطه‌ای دولت مضمحل خواهد شد (نمونه‌‌اش رویکرد جنبش زاپاتیستا است.) یا آن‌که راه «پسامدرن» را در پیش می‌گیرد و به جای تأکید بر مبارزه‌ی ضدسرمایه‌داری، با تأکید بر اهمیت بازسازی گفتمانی، بر اشکال چندگانه‌ی مبارزات سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک بر سر هژمونی، پای می‌فشارد. یا بر این گمان است که می‌توان در سطح پسامدرن این ژست کلاسیک مارکسیستی را در مورد فعلیت یافتن «نفی قطعی» سرمایه‌داری تکرار کرد: با اعتلای کنونی «کار شناختی»(3) تناقض بین تولید اجتماعی و مناسبات سرمایه‌داری قطعیتی بیش از هر زمان دیگر یافته است و برای نخستین بار «دمکراسی مطلق» را امکان‌پذیر ساخته است (این موضع هارت و نگری است.

ارائه‌ی این موضع‌گیری‌ها در این جا به نحوی نبوده که از سیاست چپ رادیکال «حقیقی» اجتناب شود ـ آن‌چه آن‌ها می‌کوشند بر آن فائق شوند در واقع نبودِ چنین موضعی است. با این حال، شکست چپ همه‌ی داستان این 30 سال اخیر نیست. از راهبری کمونیست‌ها بر احتمالاً مهم‌ترین توسعه‌ی‌ سرمایه‌داری در طول تاریخ و از رشد سوسیال‌دمکراسی راه سوم در اروپای غربی، درسی دیگر و به همان اندازه شگفت‌انگیز را می‌توان آموخت. این درس به کوتاهی این است: ما بهتر می‌توانیم این کار را انجام دهیم. در انگلستان، انقلاب تاچر در زمان خود بی‌نظم و خودبه‌خودی بود که ویژگی‌اش احتمالات پیش‌بینی ناشده بود. این تونی بلر بود که توانست آن را نهادین سازد، یا به زبان هگلی (آن‌چه را که نخست به عنوان) یک احتمال، یک تصادف تاریخی، ظاهر شده بود به یک ضرورت بدل سازد. تاچر یک تاچری نبود، او صرفاً خودش بود؛ این بلر بود (که بیش از میجر) واقعاً به تاچریسم فرم بخشید. واکنش برخی منتقدان در چپ پسامدرن در برابر این وضعیت دشوار، درخواست یک سیاست جدید مقاومت است. آنان که همچنان بر مقابله با قدرت دولتی، بگذریم از تصرف آن، پا می‌فشارند مسئول گیرکردن در «پارادایمی کهنه» هستند: منتقدان آن‌ها می‌گویند که وظیفه‌ی امروز مقاومت در برابر قدرت دولتی با خروج از قلمرو آن و خلق فضاهای جدید خارج از کنترل دولت است. این البته آن سوی سکه‌ی پذیرش پیروزی سرمایه‌داری است. سیاست مقاومت چیزی نیست مگر تکمله‌ی اخلاق‌گرا برای یک چپ راه سومی.

کتاب اخیر سیمون کریچلی یا عنوان درخواست نامتناهی تجسمِ کم‌وبیش تمام‌عیار این موضع است. در نزد کریچلی دولت لیبرال‌دمکراتیک  ماندگار است. کوشش برای حذف دولت متأسفانه شکست خورده است؛ در نتیجه سیاست جدید باید در فاصله‌گرفتن از آن جای بگیرد: جنبش‌های ضد جنگ، سازمان‌های محیط‌زیست‌، گروه‌های معترض به سرکوب‌های نژادی و جنسیتی و دیگر اشکال خودسازمان‌دهی محلی.

این باید سیاست مقاومت در برابر دولت، سیاست بمباران دولت با درخواست‌هایی ناممکن، و محکوم‌کردن تنگناهای سازوکارهای دولتی باشد. محور اصلی استدلال طرفداران سیاست مقاومت با فاصله‌گرفتن از دولت، ساحت اخلاقی «درخواست نامتناهی» برای عدالت است: هیچ دولتی نمی‌تواند این درخواست را برآورده سازد؛ زیرا هدف غایی آن «سیاستی واقع‌گرا» برای تضمین بازتولید خودش (رشد اقتصادی‌اش، اعتماد عمومی و جز آن) است. البته کریچلی می‌نویسد، تاریخ را طبق معمول مردم مسلح رقم می‌زنند و نمی‌توان انتظار داشت که با تمسخر و ابزار گردگیری آن‌ها را شکست داد. با این حال، چنان که تاریخ نیهیلیسم فعال فراچپ به‌روشنی نشان می‌دهد، لحظه‌ی مسلح‌شدن لحظه‌ی شکست است. مقاومت سیاسی آنارشیستی نباید در پی شبیه‌سازی و بازسازی حاکمیت کهنه‌ی قهرآمیزی باشد که در تقابل با آن است. پس مثلاً دمکرات‌های امریکایی چه کار می‌توانند بکنند؟ رقابت بر سر قدرت دولتی را متوقف کنید و به شکاف‌های دولت پناه برید. قدرت دولتی را به جمهوری‌خواهان واگذارید و کارزار مقاومت آنارشیستی در برابر آن را آغاز کنید. و اگر کریچلی با حریفی همچون هیتلر مواجه شود چه کار می‌کند؟ آیا قطعاً باید در چنین حالتی «به شبیه‌سازی و بازسازی حاکمیت کهنه‌ی قهرآمیز» که با آن مخالف است روی آورد؟ آیا چپ نباید بین شرایطی که در آن در مواجهه با دولت به قهر متوسل می‌شود و شرایطی که همه‌ی آن‌چه می‌تواند و باید انجام دهد «تمسخر و ابزار گردگیری» است تمایزی قائل شود؟ موضع مبهم کریچلی از نتیجه‌ای غریب حکایت دارد: اگر دولت ماندگار است، اگر از میان برداشتن این دولت (یا سرمایه‌داری) محال است، چرا از آن دوری کنیم؟ چرا نباید با دولت و درون دولت عمل کنیم؟ چرا نباید این پیش‌فرض بنیادی راه سوم را بپذیریم؟ چرا خود را به سیاستی محدود سازیم که کریچلی بر آن تأکید می‌کند: «به زیر سؤال کشیدن دولت و پاسخ خواستن از نظم مستقر نه برای آن‌که  دولت را از میان برداریم یا آن‌که در مفهوم اتوپیایی آن را مطلوب سازیم، بلکه برای آن‌که آن را بهتر سازیم یا آن‌که پیامدهای شرورانه‌اش را تخفیف دهیم»؟
این کلمات صرفاً نشان می‌دهد که دولت لیبرال‌دمکراتیک امروز و رؤیای سیاست آنارشیستی «درخواست‌های نامتناهی» در رابطه‌ی زندگی انگلی متقابل با یکدیگر وجود دارند: کارگزاران آنارشیست عهده‌دار تفکر اخلاقی‌اند، و دولت اداره و تنظیم جامعه را برعهده دارد. کارگزار اخلاقی‌ـ‌سیاسی آنارشیست کریچلی همچون یک اَبَرمن عمل می‌کند، راحت دولت را با درخواست‌هایی بمباران می‌کند؛ و هر چه بیشتر دولت تلاش کند این درخواست‌ها را تأمین کند، احساس گناه آن بیشتر به چشم می‌آید. کارگزاران آنارشیست در انطباق با این منطق اعتراضات‌شان را معطوف به دیکتاتوری‌های آشکار نمی‌سازند بلکه دورویی‌ دمکراسی‌های لیبرال را مورد تعرض قرار می‌دهند که متهم به خیانت به اصول ادعایی‌شان هستند. تظاهرات بزرگ چند سال قبل در لندن و واشنگتن علیه حمله‌ی امریکا به عراق نمونه‌ای گویا از این رابطه‌ی همزیستی غریب قدرت و مقاومت است. پیامد تناقض‌آمیزشان هر دو طرف را ارضا می‌کند. معترضان روح زیبای‌شان را حفظ می‌کنند: آنان تصریح می‌کنند که با سیاست دولت در مورد عراق موافق نیستند. آنان که در قدرت اند بی هیچ اضطرابی آن را می‌پذیرند، حتی از آن سود می‌برند: اعتراضات تحت هیچ عنوان مانع از تصمیم از قبل گرفته شده برای حمله به عراق نمی‌شود، علاوه بر این در خدمت توجیه آن است. بنابراین واکنش عملی جرج بوش به تظاهرات توده‌های معترض به دیدارش از لندن این است که: «می‌بینید این چیزی است که ما برای آن می‌جنگیم کاری که مردم در این‌جا انجام می‌دهند ـ‌اعتراض به سیاست دولت‌شان‌ـ در عراق هم امکان‌پذیر است!

جالب است گفتمانی که هوگو چاوز از 2006 به بعد بدان متوسل شده در تقابل کامل با گفتمانی است که چپ پسامدرن برگزیده است: وی در برابر دولت مقاومت نکرده، آن را تسخیر کرده است (نخست با کودتایی که بدان دست زد و سپس به طور دمکراتیک) وی با استفاده از دستگاه دولتی ونزوئلا بی‌رحمانه اهدافش را پیش می‌برد. علاوه بر این، وی محله‌های شهری را مسلح کرده و آموزش واحدهای نظامی را در آن‌جا سازمان‌دهی می‌کند. و شوک آخر: اکنون که وی تأثیرات اقتصادی «مقاومت» سرمایه (کمبودهای موقتی برخی کالاها در فروشگاه‌های یارانه‌ای دولتی) را در برابر حاکمیتش احساس می‌کند برنامه‌هایی برای ادغام 24 حزب مدافع خود در یک حزب واحد را دنبال می‌کند. حتی برخی متحدان وی در مورد این حرکت تردید دارند: آیا این به زیان جنبش‌های مردمی است که به انقلاب ونزوئلا شور و شوق داده‌اند؟ این گزینه هرچند مخاطره‌آمیز است اما باید به طور کامل از آن حمایت کرد: این کار ساختن کارکرد حزب جدید نه به عنوان یک حزب متعارف سوسیالیست دولتی (یا پرونیست)، که نیروی محرکی است برای به حرکت درآوردن اشکال جدید سیاست (مانند کمیته‌های زاغه‌های محلات فقیرنشین). به کسی مانند چاوز چه باید گفت؟ «نه قدرت دولتی را تسخیر نکن، از آن خارج شو، به دولت و وضع جاری دست‌ نزن»؟ چاوز را اغلب به عنوان یک آدم عامی رد می‌کنند ـ اما خروج از دولت صرفاً او را به نسخه‌ای از فرمانده مارکوس تقلیل می‌دهد که اکنون بسیاری از چپ‌گرایان مکزیکی از او با عنوان «دلقک مارکوس» یاد می‌کنند؟(4) امروز این سرمایه‌داران بزرگ ـ‌بیل گیتس، شرکت‌های آلاینده‌ی محیط زیست، شکارچیان روباه‌اند‌ـ که در برابر دولت «مقاومت» می‌کنند. درسی که در این‌جا می‌آموزیم این است که اقدام حقیقتاً براندازانه پافشاری بر درخواست‌هایی «نامتناهی» نیست که می‌دانیم آنان که در قدرت اند نمی‌توانند برآورده سازند. زیرا آنان می‌دانند که ما از این امر مطلع ایم، این‌گونه «درخواست‌های نامتناهی‌» هیچ مسأله‌ای برای آنان که در قدرت‌اند پدید نمی‌آورد: «شگفت‌انگیز است که با درخواست‌های انتقادی‌تان، به ما یادآوری می‌کنند که همه مایلیم در چه گونه جهانی زندگی کنیم.» متأسفانه ما در جهانی واقعی زندگی می‌کنیم که در آن‌جا باید آن‌چه را امکان‌پذیر است انجام دهید. کاری که باید انجام داد برعکس آن است که آنان را که در قدرت هستند با روش‌هایی که به لحاظ راهبردی به‌دقت انتخاب شده‌اند، با تقاضاهایی متناهی مواجه سازیم که آن‌ها نتوانند با همان عذر و بهانه‌های همیشگی از زیر انجام آن شانه خالی کنند.

 

پی‌نویس‌ها:
1. مقاله‌ی بالا ترجمه‌ای است از:

Slavoj Žižek, Resistance Is Surrender, London Review of books, 15 November 2007.
2. Infinitely Demanding. Ethics of Commitment, Politics of Resistance, Verso 2007.
3. Cognitive work

4. در این‌جا ژیژک ترکیب Subcomediante Marcos را در برابر Subcomandante Marcos قرار می‌دهد.

وبلاگ پرویز صداقت: rouzegarema.blogfa.com