آرنت - گرامشي
هانا آرنت: تبليغات توتاليتاريستي
[عموماً] تنها عوام و نخبگان هستند که مجذوب اوجگيري توتاليتاريسم ميشوند و براي بهدستآوردن تودهها، تبليغات ضروری است. [این در حالی است که] در یک رژیم مبتنی بر قانون اساسی و آزادی بیان، حرکات توتالیتاریستی و در جنگ قدرت، نمیتوانند از وحشت و ترور جز به صورتی نسبی استفاده کنند، و ناچار اند با سایر احزاب برای بهدستآوردن اعضایی جدید رقابت کرده و خود را برای مخاطبانی که هنوز از تمام سرچشمههای دیگر اطلاعات محروم نشدهاند، معتبر نشان دهند. اما بسیار زود میتوان شاهد آن بود و اغلب نیز به اثبات رسیده است که در کشورهای توتالیتر تبلیغات و ترور دو روی یک سکه هستند. با این وصف این امر تنها تا اندازهای حقیقت دارد. در واقع، هر کجا توتالیتاریسم کنترل مطلق را به دست گرفته است، جای تبلیغات خود را به اصولپرستی داده و از خشونت بیشتر از آنکه برای ترساندن مردم استفاده کند (کاری که در ابتدا یعنی تا وقتی نوعی مخالفت سیاسی در برابرش وجود دارد انجام میدهد) برای تحقق بخشیدن دائم به اصول ایدئولوژیک و دروغهای عملی خود، استفاده میکند. توتالیتاریسم تنها به آن بسنده نمیکرد که برخلاف یک واقعیت بدیهی اعلام کند بیکاری وجود ندارد، بلکه با از میان برداشتن کمکهزینههای پرداختی به بیکاران، تبلیغات خود را تکمیل میکرد. به این ترتیب شانهخالیکردن از پذیرش بیکاری به شکلی عجیب به یک اصل شعارگونه و کهنة سوسیالیستی نیز صحه میگذاشت: کسی که کار نکند، نانی نخواهد دشت. مثال دیگری بزنیم: زمانی که استالین تصمیم گرفت تاریخ انقلاب روس را ”بازنویسی“ کند، تبلیغات به سود نمونة جدید نه فقط شامل نابودکردن تمام نمونههای قبلی در قالب اسناد و کتابها، بلکه همچنین شامل نابودکردن نویسندگان و خوانندگان آن اسناد نیز میشد. در سال 1938 با انتشار این تاریخ جدید حزب کمونیست، در حقیقت یک فرایند گسترده تصفیه و پاکسازی که یک نسل کامل از روشنفکران شوروی را نابود کرد نیز به پایان رسیده بود. به همین ترتیب نازیها هم در سرزمینهای اشغالشدة شرقی شروع به استفاده از تبلیغات به ویژه تبلیغات یهودستیزانه کردند تا کنترل کاملتری بر مردم پیدا کنند. اما آنها نیازی به استفاده از ترور برای پشتیانی از این تبلیغات نداشتند و از آن استفاده نکردند؛ زمانی هم که بخش بزرگی از روشنفکران لهستانی را از میان بردند، این کار را نه به دلیل مخالفت آنها با خود، بلکه برای ثابتکردن اصول ایدئولوژیک خویش مبنی بر اینکه لهستانیها همگی ابله هستند، انجام دادند؛ همانگونه که اقدام خود را در ربودن کودکان چشم آبی و مو طلایی لهستانی نه با هدف ترساندن مردم بلکه با این باور که در حال ”نجات دادن خون ژرمن“ هستند انجام میدادند. حرکات توتالیتاریستی از آنجا که در جهانی غیرتوتالیتر پدید میآیند، ناچار هستند هر چه بیش از پیش بر تبلیغات تکیه بزنند، تبلیغاتی که همیشه مخاطبانی ”بیرونی“ دارند، چه در خود مردم آن کشور و چه در کشورهای دیگر. اما معنای این ”بیرونی“بودن بسیار قابل تفسیر است، زیرا حتی پس از تسخیر قدرت نیز تبلیغات میتواند به صورت پیوسته بعضی از مردم که به نظر میرسد به اندازة کافی از لحاظ اصول ایدئولوژیک زیر نفوذ قرار نگرفته باشند، را هدف بگیرد. از این لحاظ سخنرانیهای هیتلر در طول جنگ به ویژه با دروغهای هیولاوار و شگفتانگیزش برای آنکه همگان را مجذوب اهداف خود کند، بسیار گویا هستند.“. (هانا آرنت، 1972: 68ـ69)
آنتونیو گرامشی: علیه ترور
ترجمه: نادر فتوره چی
مدخل
آنتونیو گرامشی، دستکم سه،چهار دهه قبل از تبلور جریانهای نومارکسیستی زیست فکری و قلمی داشته و چندان عجیب نخواهد بود که وی در مقالاتش از واژگانی بهره گیرد که امروزه بوی کهنگی از آنها استشمام شود. در زمانی که مقاله حاضر نگاشته شده (1921)، هنوز خبری از اردوگاه کار اجباری در سیبریا، تصفیه خونین کادرها و رهبران انقلاب اکتبر، استالینیسم و البته سویه برنهاد آنها یعنی جنبشهای چپ نو در دهههای 50 و 60 نبوده است. حال آنکه این متفکر گوژپشت نیز چند صباحی پس از زمان نگارش این مقاله برای بیست سال به زندان محکوم شد (البته از او در دوران زندانش دستنوشتههای بسیاری در نکوهش جزماندیشی در جریانهای مارکسیستی موجود است). اما شاید بتوان علت ترجمه این متن «تاریخیشده» را با مثالی از سینمای ایتالیا، سینمای برتولوچی توجیه کرد. برتولوچی در فیلم 1900 در سه روایت تاریخی، نزاع بیپایان رادیکالیسم و ارتجاع، کار/ سرمایه، کنش/ بیتفاوتی و... را در قالب دو شخصیت نمادین به تصویر میکشد. شخصیتهایی که در پایان فیلم، در کنار ایستگاه راهآهن (نمادی از حرکت تاریخ) به سر و کله هم میپرند بیآنکه نتیجهیی در پی باشد، نه برای مخاطب و نه برای خط روایی داستان. شاید با این هدف که نشان دهد این نزاع هرگز بُعدی تاریخیشده و فناپذیر نخواهد داشت. اما برتولوچی در فیلم رؤیابینها، که نگاهی انتقادی به رخدادهای سال 68 به مثابه تبلور برجسته تحرک عملگرایی در اندیشه چپ نو دارد، میکوشد تا «تاریخ مصرفدار بودن» وقایع و کنشها را به مخاطب منتقل کند. نسبت ما با مقاله حاضر گرامشی نیز از این جنس است. از یکسو بسیار دور و تاریخی و از دیگر سو به جهت وجود خط روایی داستان بیپایان نزاع «مداخله و کنارهگیری» بسیار نزدیک.
در فراخوان اتحادیه صنفی کمونیستهای ایتالیا، علاوه بر درخواست همکاری و همسویی از سازمانهای طبقه کارگر برای مقابله با تهاجم فاشیستها، نسبت به افزایش احتمال یاغیگری «گاردهای سفید» هشدار داده شده است. این هشدار میتواند به عنوان نقطه اصلی در نحوه پروپاگاندای کمونیستها در بین تودههای طبقه کارگر مورد توجه قرار گیرد و در آن صورت شاید این بزرگترین دستاورد فراخوان کمیته صنفی اتحادیه صنفی کمونیستهای ایتالیا به شمار آید. اکنون کاملاً روشن شده است که تاکتیک «مصالحه و سازش» که از سوی حزب سوسیالیست و کنفدراسیون سراسری کارگران در مقطعی برای مقابله با حملات فاشیستها طرح شده، به انقضاء رسیده و در حال حاضر تودههای مردمی و رنجبران بار دیگر در معرض خطر هولناک تهاجم گروههایی قرار گرفتهاند که خارج از ارادهی مقامات قانونی عمل میکنند. گروههایی که با افزودن به دامنهی تهاجمات، عملاً خشمشان را از مشی «ترور سفید»1 نشان میدهند. فاشیسم حکم «شلاق ملی»یی را پیدا کرده که مداوم و به سرعت در خود تکثیر و تشدید میشود و گویی اندیشهیی که در پی آن است واجد محتوایی انقلابی است. این وضعیت را باید در پرتو نتایج بهبارآمده از مشی مسالمتآمیز حزب سوسیالیست و کنفدراسیون سراسری کارگران تحلیل کرد. مشیای که دو نتیجه مشخص در پی داشته است:
اول، اضمحلال و فروکاستن توان نیروهای انقلابی که هر لحظه در تودههای مردمی در حال گسترش بود، و دوم، ایجاد بحران درونی در نیروهای فاشیست که به آنها فرصت داد تا با استشمام خطر تجزیه، بار دیگر نیروهایشان را در ذیل اصول و مرام ارتجاع سازماندهی کنند. فاشیستها با ترک میلان و تمرکز بر بولونیا، به طور عینی نشان دادند که به دنبال رهایی از قید و بند عناصری چون موسولینی هستند (چهرهیی مرموز و مشکوک و مردد و بیمیل به کنش تهاجمی، آن هم در مقطعی که فاشیستها نیاز به عناصر ایدئولوژیک و پیشبرنده دارند) و مرحلهی گذار به تشکیلاتی که هدف اصلیاش حمایت از منافع طبقه بورژوازی زمیندار است را با ترمیم نقاط ضعف ایدئولوژیک و نیز رفع تردیدهای موجود در میان برخی رهبران درباره «عملگرایی» سپری میکنند. تاکتیک مصالحه حزب سوسیالیست، به جای تأمین فرصت برای بازسازی توان طبقه پرولتاریا، فاشیستها را منسجم کرد و البته اصلیترین ضربه را زمانی به پرولتاریا زد که با ایجاد افتراق در کادر رهبری، عملاً سرکردگی احزاب چپ را در جنبش کارگری از بین برد و به تبع آن موجب بلاتکلیفی و تزلزل در میان تودههای عظیم مردمی شد.
به بیان دیگر، تاکتیک مصالحه حزب سوسیالیست در این مقطع، احتمال پیروزی نیروهای ضدفاشیست را به شدت کاهش داده است.
توصیه سوسیالیستها مبنی بر لزوم پایبندی به قواعد بازی «عدمِمقاومت» در برابر نيروهاي شر که در کنگره ليوورنو تصويب شد، توهمات بسياري را در بدنه پرولتارياي ايتاليا دامن زد.
تودههاي طبقه کارگر، يعني هماناني که با اعتقاد راسخ به کارکرد سياسي حزب سوسياليست، تمام اعتمادشان را در سبد تاکتيک عدمِمقاومت گذاشتند، گمان ميکردند که اين شيوه از مبارزه در حکم پوشش و استتاري است ـبا ظرايف و دقايق بسيارـ تا در پس آن، تودهها با توان مضاعف در زمان اعلام استراتژي مبارزهي همهجانبه با فاشيسم، به کارزار آيند. و شايد همين اعتماد مطلق بود که بسياري را واداشت تا در بدو امر با چنان شور و اشتياقي براي جنبش آرديتي دل پوپولو2 هورا بکشند.
و نيز شايد همين ايمان خام به کارکرد تاکتيک عدمِمقاومت بود که بزرگترين خدمت را به حزب سوسياليست و کنفدراسيون سازمانهاي طبقه کارگر کرد تا جنبش آرديتي دل پوپولو را سازماندهي کنند و به طغيان عمومي شکلي بسته و محدود بدهند.
اکنون اما، آن توهم و تبعاتش به پايان رسيده است. تودههاي عظيم مردمي و پرولتارياي ايتاليا دريافتهاند که در پس هيبتي چون ابوالهول حزب سوسياليست هيچ چيز نيست و اينکه سوسياليستها (و حتي شاخههاي دست راستي حزب کمونيست) نقش مؤثري در برساختهشدن اولين هستههاي جريان آرديتي دل پوپولو داشتهاند. بيترديد گسترش برقآساي پذيرندگي فراخوان مبارزهي همهجانبه با فاشيسم نتيجهي برنامهاي ازپيشتعيينشده توسط حزب سوسياليست نبود، بلکه ناشي از ذهنيتي بود که چون آتش زير خاکستر در ميان تودهها موج ميزد. اين پذيرندگي، پژواک خشمآگين تودهها به معاهده سازش بود. همان عاملي که فرصت خروج از موقعيت انفعالي را از جنبش پرولتري گرفت و در عوض به ارتجاع مجال بازسازي و احياي مجدد داد.
حال با توجه به تحولات اخير در اردوگاه فاشيسم، تودههاي مردمي بايد حقيقت را دريابند. جريان فاشيسم مخالف موافقتنامه بولونيا است و پشتکردنش به موسوليني به وضوح دلالت بر نوعي تجديد نظر در شيوههاي ارتجاعيـتهاجمي در ابعاد وسيع دارد. با چنين شرايطي آيا هنوز هم ميتوان در رؤياي کارکرد مؤثر تاکتيک عدمِمقاومت در برابر شر فاشيسم به سر برد؟
اين پرسشي است که تودههاي پرولتاريا بايد هرچه سريعتر به آن پاسخ دهند.
اگر پرسش تودهها اين است که پيشنهاد حزب کمونيست براي همبستگي و اتحاد کارگران و دهقانان ايتاليا چيست، بيشک پاسخ ما اين خواهد بود؛ مبارزه يا نابودي، جنگ يا مرگ و اين تنها راه ممکن و موجود براي مواجهه با اهريمني است که رويارويي با آن گريزناپذير مينمايد.
پينوشتها:
1ـ ترور سفيد به واقع در امتداد معناي گاردهاي سفيد است. فاشيستها سياهپوش بودند، اما گرامشي آنها را به نوعي به گاردهاي سفيد ضد انقلاب روسيه که در همان مقطع با گاردهاي سرخ در نبرد بودند، تشبيه کرده است.
2ـ آرديتي دل پوپولو Arditi del popolo در لغت به معناي «خودت را براي مردم بسوزان» است. اين عبارت برگرفته از شعري است کهن در امپراتوري روم به اين مضمون که «خودت را براي مردم روم بسوزان.» آرديتي دل پوپولو جنبشي ضدفاشيستي بود که در همان مقطع نگارش اين مقاله در حال شکلگيري بود. جناحهايي از سوسياليستها و البته کمونيستهاي ايتاليا (هواداران آمادئو بورديگا که نقطه مقابل گرامشي در حزب بود) در پيدايي آن نقش داشتند.
منبع: L Ordine Nuovo, Unsigned, 19 August 1921.
آنتونيو گرامشي: اخلاق
شاپور بهيان
حکم کانت «چنان عمل کن که رفتار تو تبديل به هنجاري براي همه آدميان در موقعيتهاي مشابه شود» پيچيدهتر و مبهمتر از آن چيزي است که در نظر اول مينمايد. منظور از "موقعيتهاي مشابه" چيست؟ آيا منظور شرايط بيواسطهاي است که فرد در آن دست به عمل ميزند يا شرايط کلي پيچيده و ارگانيکي که شناخت آن، مستلزم تحقيق طولاني و پرداخته نقادانهاي است؟ (بنياد اخلاق سقراطي که در آن "امر خلاقي" در فکر، در خرد ريشه دارد، به گونهاي که خطاکاري، ناشي از ناداني است و جستجو براي دانش انتقادي مبناي اخلاق برتر يا در يک کلام، اخلاق است).
حکم کانت را ميتوان به عنوان توضيح واضحات در نظر گرفت؛ از آن رو که دشوار است کسي را يافت که با اين باور دست به عمل نزند که در شرايطي که او هست، هر کس ديگري به همين طريق دست به عمل خواهد زد. مردي که از سر گرسنگي دست به دزدي ميزند، مدعي است که گرسنگان دزدي ميکنند. مردي که همسر بيوفاي خود را ميکشد، مدعي است که همه شوهران خيانتديده دست به قتل ميزنند و از اين قبيل. تنها "ديوانگان" به مفهوم پزشکي آن هستند که عمل ميکنند بيآنکه خود را محق بدانند. اين مسأله به مسائلي ديگر مربوط ميشود.
1ـ هر کسي نسبت به خودش روامدارتر است، چون وقتي به شيوهاي "ناهمنوا" دست به عمل ميزند، بر مکانيسمهاي احساسات و داوريهاي خود و زنجيرهي علت و معلولي که او را به سوي عملي سوق ميدهد، آگاه است؛ اما فرد در قبال ديگران سختگير است، چون از زندگي درونيشان بياطلاع است.
2ـ هر کسي بر اساس فرهنگ خود دست به عمل ميزند، يعني فرهنگ محيطش و تا جايي که پاي فرد در ميان است، "همه آدميان" يعني محيط فرد و مردمي که مثل او عمل ميکنند. حکم کانت يک فرهنگ يگانه، يک مذهب يگانه و يک همنواگرايي "همه جانبه "را پيشفرض ميگيرد.
اعتراضي که شايد درست به نظر نرسد اين است که "شرايط مشابه" وجود ندارد، چون فرد بايد در ميان شرايط مشابه، عامليت، يعني فرديت خود را بگنجاند؛ چيزي که ميتوان گفت اين است که حکم کانت به زمانه او و به دوران روشنگري جهانوطن و برداشت اخلاقي مؤلف مربوط بود. خلاصه اينکه با فلسفه روشنفکران به عنوان يک لايه جهانوطن پيوند داشت. بنابراين عامل دربردارندهي "شرايط مشابه" و در واقع خالق آنها است. يعني او "بايد" مطابق "مدلي" عمل کند که دوست دارد بين همه آدميان منتشر شود، مطابق با نوعي تمدن که او به خاطرش کار ميکند يا براي حفظش، در برابر نيروهايي که تهديدي براي يکپارچگياش هستند "مقاومت ميکند".