مهرگان: پايان مراقبت از نفس

پايان مراقبت از نفس

اميد مهرگان

حتي دروني‌ترين و شخصي‌ترين مراودات آدمي با نفس‌اش، با بدن خويش، نيز به‌ هيچ‌رو مستقل از ميانجي‌گري واقعيت اجتماعي تحقق نمي‌يابد. در تحليل نهايي، تن فرد در حكم دارايي دولت است، زيرا ما همگي اجزاي پيكره‌ي لوياتان (هيولاي خشكي، همان دولت) هستيم، نه پيكره‌ي انسانيت. البته اين تفاوت جزئي كاملاً با منطق حاكميت و شيوه‌ي ساختاربخشي دولت به وضعيت اوليه جور درمي‌آيد. ما زماني «انسان» به‌ حساب مي‌آييم كه از قبل درون قلمرو دولت‌شهر، و زير سايه‌ي حاكم، پذيرفته شده باشيم. پس بني‌آدم نه اعضاي يكديگر، بلكه اعضاي چيزي كمتر و درعين‌حال بيشتر از خويش‌اند: پيكره‌ي سياسي دولت‌شهر. و اين تعلق همواره سرشتي سياسي داشته است. ما زماني انسان مي‌شويم كه پيشتر به‌عنوان «بخشي» از تن لوياتان ادغام شده باشيم.

استعاره‌ي تن و بدن در نظريه‌ي سياسي دولت نزد هابز بي‌معنا نيست. اين استعاره خود گواهي است بر اين واقعيت كه سياست همواره زيست‌ـ‌سياست (biopolitics) بوده است، با اين فرق كه فقط در عصر مدرن است كه اين خصيصه به ‌تمامي بارز شده است. از مناقشات علمي و قضايي بر سر پيامدهاي مرگ مغزي گرفته تا جرم‌بودنِ خودكشي و اعتصاب فردي منتهي به مرگ، آن‌چه هست پيوند سياست و حاكميت با تن و مرگ و حيات آن است. حاكم همان كسي است كه در اين باره تصميم مي‌گيرد. زيرا توگويي به‌محض آن‌كه فرد در پيكره‌ي لوياتان ادغام مي‌شود و به «انسان» بدل مي‌گردد، لاجرم تن او نيز ديگر صرفاً دارايي خود او نيست. پس فرد بايد حواسش باشد و از آن مراقبت كند، هرچند كه فرمان به مراقبت از نفس (اعم از جسم و جان و روان) غالباً در قالب توصيه‌هاي بهداشتي و «مفيد براي خود فرد» و نهايتاً در قالب دستورهاي اخلاقي اعلام مي‌شود. آن‌چه در اين ميان پنهان و مسكوت گذاشته مي‌شود همان سويه‌ي حقوقي اين فرمان است كه احتمالاً فقط در وضعيت‌هاي مرزي و استثنايي رومي‌آيد. اخلاق و حقوق از ديرباز به هم گره خورده‌اند.

تقدس زندگي در جهان معاصر، ستايش از نفسِ زندگي و «وجود داشتن» (حال به هر قيمتي)، وجه ديگري از همين سياسي ‌بودنِ زندگي (روزمره) و تعلق تن فرد به دولت است. قوانين عجيب و غريبي كه در برخي كشورها عليه اقدام به خودكشي وجود دارد و نيز جرم ‌محسوب‌ شدنِ اعتصاب يا «امتناع» از غذا در زندان به‌ عنوان نوعي تخلف انضباطي، معرف تصور دولت‌ها از تن افراد به‌ منزله دارايي خودشان است. پس اين‌كه فرد با خودش چه رفتاري مي‌كند، موضوعي تماماً شخصي نيست. به‌ نظر مي‌رسد اين خصلتي مدرن و مربوط به شكل‌ دولت‌ـ‌ملت‌هاي مدرن است. فرمان مراقبت از نفس فرماني است در مورد مراقبت از نهاد جامعه و نهايتاً مراقبت از عنصر ساختاردهنده به كل وضعيت، يعني دولت. هر فردي در طول زندگي، گذشته از موارد پرشمارِ ديگر، دست‌كم دو بار مجبور است به ديدار دولت رود: هنگام تولد، براي ثبت هويت و گرفتن شناسنامه، و هنگام مرگ براي تأييد مرگ و اخذ جواز دفن. در كنار ديگر موارد، مرگ و زندگي جزء كسب و كار اصلي سياست دولتي است. به يك معنا، بدن‌هاي ما نيز در رديف اموال دولتي به شمار مي‌رود.

در نظام‌هاي جزايي، ايده‌ي مجازات همواره با تنبيه تن گره خورده است. وقتي كسي جرمي مرتكب مي‌شود بايد كيفر ببيند. اين مسأله صرفاً امري اخلاقي نيست، زيرا در اين صورت نياز نبود تا فرد توسط مراجع زميني مجازات شود. اخلاق در بنيان خود با حقوق جزا پيوند دارد. تن و درد جسماني نقطه ضعف آدمي است. اخلاق و حقوق، و در سطحي ديگر، شكنجه براي گرفتن اعتراف نيز سرانجام با تن سروكار دارند. شكنجه نوعي بلوف است: افزايش تدريجي درد و رنج در شكنجه به‌واقع هشدار جلّاد در اين باره است كه اگر فرد اعتراف نكند اين درد و رنج تا سرحد مرگ ادامه خواهد يافت. حال فرض كنيم فرد در اين بين عملاً همان كاري را انجام دهد كه شكنجه‌گر صرفاً بلوف‌اش را زده است: كشتنِ واقعي تن. از ياد نبريم كه شكنجه وابسته به «زنده‌ ماندن» فرد است. زيرا اگر قرباني در نيمه كار بميرد، شكنجه‌گر عملاً شكست خورده و مغلوب شده است. دولت‌هايي كه دست به شكنجه‌گري براي گرفتن اعتراف مي‌زنند (كه بحث بر سر مشروع‌ بودن و نبودن آن دوباره در آمريكا داغ شده است) به‌واقع تصور خويش در مورد «تن افراد در مقام مايملك دولت» را تأييد كرده‌اند. هر شكنجه‌اي به ‌نحوي با قانون پيوند دارد و «هدف» خاصي را دنبال مي‌كند، حتي شكنجه‌گري وحشيانه افراد ساديست كه ظاهراً اين كار را بي‌هيچ هدفي مگر «كسب لذت» بيمارگونه انجام مي‌دهند، و از قضا مكانيسم نهفته در پس اين نوع اعتراف نيز خود گواه ديگري بر حضور قانون در پس‌زمينه است.

پس آن‌جا كه پاي دولت و زندان و شكنجه در ميان است، ما با مورد دقيقي از پيوند سياست و تن و حاكميت و مرگ/ حيات طرف‌ايم. هر نوع مقاومت فعالانه‌اي از سوي فرد مجرم يا زنداني يا شكنجه‌گر مي‌تواند به ضرر فرد و به نفع دولت تمام شود، زيرا خود اين مقاومت مي‌تواند دليلي در تأييد اين ادعاي قانون تلقي گردد: فرد مورد نظر خاطي است و دست به خشونت غيرقانوني زده است. در اين معنا، مبارزه فردي فعالانه و ايجابي عليه نظم قانوني (كه حق اِعمال خشونت را كاملاً در انحصار خود دارد) به‌راحتي ممكن است به ضدخويش بدل گردد يا سر از جنون درآورد. پس فرد در برابر خشونت مستقيم و فيزيكي‌اي كه توسط قانون بر تن او اعمال مي‌شود چه مي‌تواند كند؟ پيش‌دستي‌كردن بر خشونت، و معطوف‌كردن آن به تن خويش به‌منزله دارايي قانون. در اين صورت، قانون شوكه مي‌شود (هرچند ممكن است به روي خود نياورد) زيرا رودست خورده است. در چنين شرايطي، فرمان مراقبت از نفس و تن (چه در گفتار پزشكي‌ـ‌‌قانوني و چه گفتار اخلاقي‌ـ‌‌سياسي) نقض مي‌گردد. بي‌جهت نيست كه در زندان‌ها و اردوگاه‌ها هرگونه وسيله‌اي نظير ميخ، سوزن، كمربند، نوار پارچه‌اي و غيره را كه بتواند به آلتي براي خودكشي بدل شود از فرد مي‌گيرند، زيرا او حق ندارد در اعمال خشونت بر خويش پيش‌دستي كند. اما حتي در اين حالت نيز راه ديگري هست: نه گفتن به خواسته‌هاي فيزيكي ارگانيسم. اين همان نقطه‌اي است كه به‌طرزي عجيب، بريدن انگشت خود مي‌تواند به امري كاملاً سياسي و حتي ضدقانوني بدل شود. هر نوع مقاومتي بايد اين پيوند تن و سياست را به ياد داشته باشد.

نجفي: گناهِ زنده ماندن و منطق مصالحه

گناهِ زنده ماندن و منطق مصالحه

صالح نجفي

«براي آدمي هيچ چيز فريبنده‌تر از آزادي وجدان نيست و درعين‌حال هيچ‌چيز هم مايه‌ي رنجي بيشتر از آن نيست.»

(از گفته‌هاي مفتّش اعظم، «برادران كارامازُف»، ترجمه صالح حسيني، انتشارات ناهيد، ص 358)

1ـ گئورگ لوكاچ در نوشته‌هاي جواني‌اش زندگي را طيفي از امكان‌هاي گونه‌گون توصيف مي‌كند. يك سر طيف، زندگي «روزمره» قرار دارد كه در آن همه گزينه‌ها به يك اندازه محتمل‌اند و از همين روي هيچ يك از قواي «انساني» به فعليت نمي‌پيوندد. در اين مرتبه آدمي در سيطره‌ي «نياز»ها به سر مي‌برد و بالاتر از همه در سيطره‌ي غريزه بقا، اين قاعده كه بايد به هر قيمتي زنده ماند. در اين رتبه ارزش‌هاي مطلق، پاي‌مالِ نيازها مي‌شوند: انسان گامي بيش تا حيوان‌شدن فاصله ندارد. در سوي ديگر طيف زندگي در اوج تنش و كنش پيش مي‌رود، تنشي كه از تفكر مي‌زايد ـ‌يگانه وجه فارق انسان از حيوان‌ـ كنشي كه از انتخاب برمي‌خيزد؛ برترين جلوه‌ي اين قسم زندگاني در تراژدي روي مي‌نمايد، در لحظه‌هاي بزرگ و كميابي كه آدمي خود زندگي را نثار ارزش‌هاي مطلق مي‌كند. به عقيده‌ي لوكاچ تنها در اين لحظه‌هاي تك و بي‌همتا است كه حقيقتاً زندگي مي‌كنيم، كه به خويشتن انساني راستين خويش مي‌رسيم، در لحظه‌هايي كه زندگي به مرگ پيوند مي‌خورد، در لحظه‌هايي كه «آري»‌گفتن به اصل زندگي انساني در گروِ «نه»‌گفتن به زندگي مقهور نيازها است، لحظه‌هايي كه تصديق حقيقت حيات به بهاي مرگ تمام مي‌شود...

2ـ اصل بنيادي فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه مي‌شود كه زندگي بد را نمي‌توان خوب زيست. به بيان ساده‌تر در زندگي بد، خوب زيستن محال است. آدورنو براي توضيح اين قاعده به پرسشي اشاره مي‌كند كه نيچه در قطعه 34 «انساني زياده انساني» پيش كشيده است: «آيا آدمي مي‌تواند آگاهانه در ناراستي سكني گزيند؟ آيا بهتر آن نيست كه مرده باشيم و مجبور نباشيم در ناراستي به سر بريم؟» مثالي بزنيم، وقتي هوا بد است كسي نمي‌تواند (ادعا كند) هواي خوب تنفس (مي‌)‌كند، جايي كه هوا بد است خوب نفس كشيدن محال است. حال تصور كنيد اين هواي بد براي كساني خوب (و منظور از خوب در اين جا همان «سودآور»‌ است) باشد، خيال كنيد باشند كساني كه از قبل اين هواي بد نان مي‌خورند ـ كشيشاني كه گناه آدميان را مي‌خرند و در ازاي آن بهشت مي‌فروشند، پليس‌هايي كه براي نمايش اقتدارشان نياز به تخلف شما دارند... مسأله اين است كه وقتي هوا بد است، هوا بد است و بزرگ‌ترين دروغ اين است كه بگويي «اما من حالم خوب است، چون بلدم چگونه خوب نفس بكشم»...

3ـ در ميانه‌هاي طيفي كه لوكاچ براي توصيف سلسله‌مراتب زندگي‌هاي ما پيش‌نهاده يك منطق حكم مي‌راند و بس: منطق مصالحه. در كشاكش برآوردن نيازها و تحقق بخشيدن به ارزش‌ها (يعني خيال‌هاي بلندي كه از تفكر مي‌زايند) مدام تن به مصالحه مي‌‌دهيم. در اين ميانه ولي يك معيار هست كه به همه چيز خط مي‌دهد و يك‌ريز در گوش‌مان مي‌خواند كه تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا كجا دل به آرمان بدهيم و متناظراً تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پاي روي ارزش بگذاريم:

آن معيار چيزي نيست جز «نياز» به زنده ماندن. پس اگر دقت كنيد، منطق مصالحه باز ناگزير آدمي را به سمت نوع اول زندگي مي‌كشد، منطق مصالحه كار را به حيوان شدن تدريجي مي‌كشاند. در مقابل اين نياز، فريبنده‌ترين «ميل» آدمي ايستاده: ميل به آزادي، به آزادي وجدان؛ همان كه به تعبير «مفتّش اعظم» داستايوفسكي زاينده‌ي بزرگ‌ترين رنج‌ها است، رنجِ نيستي. اسلاوي ژيژك در صورت‌بندي فلسفي تكان‌دهنده‌اي نشان مي‌دهد كه «ميل بشري برخلاف غريزه‌ي حيواني همواره از راه رجوع به نيستي شكل مي‌گيرد.» (كتاب «رخداد»، ص 105) باري، منطقِ «ميل»، برخلاف منطقِ «نياز»، آدمي را به سر ديگر طيف مي‌برد، به سمت تراژدي. اين هرآينه سرشت بنيادي «كنش سياسي» راستين است: دلبستگي لجوجانه به آزادي وجدان كه همانا جايگزين ميل معطوف به نيستي است. هنگامي كه از تو مي‌خواهند به گناه نكرده اعتراف كني ـ‌يعني وجدانت را بفروشي و از شرّ مصايب آزادي وجدان خلاص شوي‌ـ و در عوض، زنده بماني كه همانا نياز «طبيعي» همه ما است، لازم نيست زياد فكر كنيد، همين كه دست از اين كار بيهوده (فكركردن را مي‌گويم) برداري، «منطق مصالحه» ترتيب همه چيز را مي‌دهد، اين يعني در هواي بد هم مي‌توان نفس كشيد (خوب و بدش را بي‌خيال)، مگر ما زندگان جز اين مي‌كنيم...؟

وقتي هوا بد است اما كسي از هواي بد نمي‌ميرد (اتفاقي كه در واقعيت «معمولاً» مي‌افتد، چون بدي هوا به ندرت به حدي مي‌رسد كه درجا بكشد، كه اگر مي‌رسيد شايد به خودمان مي‌آمديم)، شايد يك كار خوب و لاجرم تراژيك بتوان كرد، اين‌كه سعي كني خوب نفس بكشي. اين كار مرگ‌ات را شتاب مي‌بخشد و به ميزاني كه هوا بد و بدتر باشد، مرگ‌ات زود و زودتر روي خواهد داد. در هواي بد، كنش سياسي راستين همان خوب نفس كشيدن است. موريس مرلوپونتي جايي گفته است، «زماني كه سقراط نمي‌پذيرد كه بگريزد [بنا به روايت افلاطون در رساله «كريتون» اين مجال به طور جدي براي سقراط پيش مي‌آيد]، از آن روي نيست كه براي دادگاه ارزشي قائل است بلكه مي‌خواهد ناصالح بودن آن را هر چه بهتر اثبات كند.» از اين روي است كه مرگ سقراط در كليت يكپارچه و به ظاهر بي‌نقص قوانين دولت‌شهر آرماني خود سقراط ترك مي‌افكند و در روح و جان آتني‌ها (و نيز ما) زخمي مرهم‌ناپذير مي‌گذارد. اگر سقراط نمي‌مرد، كسي از كم و كيف قوانين پرسشي نداشت و بيماري حيات ‌آتن نهان مي‌ماند، ضمن اين‌كه هيچ بعيد نبود آيندگان سقوط آتن را حمل بر حوادث پيشامدي تاريخ كنند نه فسادي كه آرام‌آرام ريشه‌هاي حيات انساني‌ـ‌سياسي را در آن ديار مي‌پوساند. در زندگي بد، زندگي خوب و خوب زيستن ممكن نيست اما شايد خوب مردن ممكن باشد (بايد باشد). آزادي وجدان كه تنها در نتيجه كنش/ تفكر سياسي حاصل مي‌شود، در اكثر قريب به اتفاق موارد ثمري جز افزايش رنج ندارد، رنجي كه البته في‌نفسه ملال نمي‌آورد و تنها به گاه بي‌معنايي از حد تحمل مي‌گذرد و چيزي كه به اين رنج معنا مي‌دهد همانا آزادي است و بس؛ بگذريم كه داستايوفسكي يك‌بار از قول يكي از شخصيت‌هايش اين تذكر تلخ را تا ابد در گوش‌مان جاي‌گير كرده است كه «تاكنون براي بشر و جامعه بشري هيچ چيز تحمل‌ناكردني‌تر از «آزادي» نبوده است.»

هان: نقد گئورگ لوکاچ از خردستیزی

 

نقد گئورگ لوکاچ از خردستیزی

اریش هان؛ ترجمه: م. بهرنگ

 

مقدمه

۵۰ سال پیش گئورگ لوکاچ در «تار و مار کردن خرد» و آثار دیگرش به بررسی چند و چون خردستیزی در ایدئولوژی ارتجاعی فاشیسم آلمان (بعنوان نمونه) پرداخت. آشنائی عمیق با اصول نظری و عملی که از این آثار او حاصل آمده و ارزش عملی فوق العاده ای داشته اند، در اوضاع سیاسی و روحی کنونی که گرایشات خردستیز یکه تاز میدان اند، ضرورت تام دارد.

 

شالوده روحی هر گونه مبارزه ای علیه پدیده های خردستیز از دیدگاه لوکاچ عبارت بود از تلاش برای کشف خرد در تاریخ و تبیین آن در قالب مفاهیم و مقوله ها! او در سال ۱۹۴۶ در ژنو در بحث با کارل یاسپر بطور تیزبینانه ای گفت: «آکادمیسم اشتباه آمیزی خواهد بود، اگر فلسفه خرد را با یکی ازمسائل ذاتی فلسفه مانند تئوری شناخت، پدیده شناسی، هستی شناسی و غیره جایگزین کنیم. پرسش و پاسخ در خور وابسته بدان است که فیلسوف در باره رابطه هستی و خرد چگونه فکر می کند؟[۱]»

طبیعی است که لوکاچ هم خرد را بعنوان توان روحی انسان برای درک جهان عینی با روابط و قانونمندی های آن، با «خود ـ جنبی» و تضادهای آن می دانست. لذا خرد یک مفهوم انتقادی است که برای درک جهان در کلیت آن و در جریان رشد آن، که بطور فکری از حد «آنچه که هست» فراتر می رود، ضروری است و این به معنی بیواسطه بودن آن است. به کمک ابزارهای مقوله ای که نتیجه بازسازی فکری واقعیت اند و به مرحله بیواسطه بودن پایان می دهند و اشکال فکری را که کاری جز مطلق کردن برخورد سطحی به پدیده ها ندارند، بی اعتبار می سازند، چه ها که نتوان کرد! لوکاچ در کتابش بنام «تاریخ و آگاهی طبقاتی» (که جزو آثار اولیه او محسوب می شود) به تحلیل یکایک موارد فوق الذکر می پردازد. واقعیت به عنوان یک کل، در هستی و رشد خود، ازنقطه نظر تفکر بورژوائی «بصورت یک لایعقل** غیر قابل فهم برای انسان ها جلوه می کند.» لایعقل از نظر او یعنی «چیزی که نشود بوجودش آورد»، «چیزی که نشود تغییرش داد» و «چیزی که حقیقت واپسین یعنی خاتم الحقایق باشد![۲]»

رابطه واقعیت عینی با خرد بعنوان یک مقوله و بعنوان یک موضوع پیشرفت تاریخی، رابطه ای تعیین کننده است. او در این باره می نویسد: «خرد از نظر دیالک تیک عبارت نیست از چیزی خنثی و بیطرف که روی رودخانه پیشرفت اجتماعی معوق مانده باشد، بلکه همواره عبارت است از تعقل مشخص یک موقعیت اجتماعی و یک راه رشد… [۳]» او در جائی دیگر از خردی که «ذاتی تاریخ بشری است» و از «خرد در خود ـ جنبی مجموعه تاریخ[۴]» صحبت می کند. هگل در این زمینه سنگ تمام گذاشته است. برخلاف فرض روشنگری در تحولات تاریخی بتدریج «خردی تحول ناپذیر خود را تحمیل می کند»، که آنرا هگل «بخود آمدن، بخود ارتقا یافتن و خود آگاه شدن خرد در تاریخ، بوسیله تاریخ» نام داده است. در تئوری مارکس خرد هگل بطور رادیکال زمینی می شود: «مناسبات میان انسان ها بمثابه شالوده ساختاری و دینامیک پیشرفت، بمثابه اعضای زنده تحقق خرد در تاریخ جلوه گر می شوند.[۵]» باید اضافه کرد که لوکاچ منظور خود را از عینیت قانونمند رشد اجتماعی و پیشرفت درکتاب «هستی شناسی هستی اجتماعی» بطور نظری (تئوریکی) اثبات کرده است[۶].

 

احکام مقلوله‌ای

برای نشان دادن منظور لوکاچ از خردستیزی اغلب و بحق به حکم زیرین او اشاره می شود: «کاهش فهم و خرد، تجلیل بدون انتقاد از شم، «تئوری شناخت» اشرافی، رد پیشرفت تاریخی، اسطوره سازی و غیره انگیزه هایی هستند که ما در هر نوع از خردستیزی مشاهده می کنیم![۷]» «لاادریت (تردید گرائی)، نسبیت گرائی، پوچ گرائی (نیهلیسم)، تمایل به اسطوره سازی، عدم انتقاد، ساده لوحی و خوش باوری، انتظار معجزه، پیشداوری های نژادی، کینه نژادی و غیره» گشتاورهائی اند که در «خردستیزی» کلاسیک زمان هیتلر نقش مهمی بازی کرده اند[۸].

عناصر نامبرده که در کتاب «تار ومار کردن خرد» با مثال های مشخصی تکمیل می شوند، مشخصه هائی اند که به چند و چون روند شناخت مربوط می شوند و یا نتیجه آنند. این امر با واقعیت های زندگی روحی جامعه منطبق است. با دقت بیشتر می توان دریافت که نه این و نه آن مجزا از یکدیگر نمی تواند خودنمائی کنند. خردستیز (و یا خردگرا) نامیدن یک جریان و یا نظریه فلسفی مانع مشخص کردن آن به کمک علائم دیگر نمی شود.

در ادبیات لوکاچ گاهی تعاریفی از مفاهیم ارائه داده می شوند که اگرچه لوکاچ بانی آنهاست، ولی بعدها بطرز بارزی وارونه شده اند[۹]. لازم است به ملامتی اشاره کنیم که بنظر من به ناحق لوکاچ را متهم می کنند که گویا در کتاب «تار ومار کردن خرد» تضاد خردگرائی و خردستیزی را بیش از اندازه و تضاد میان ماتریالیسم و ایده آلیسم را کمتر از حد لازم مورد بررسی قرار داده است. ولی از آنجا که هر کدام از دو جفت متضاد معنی مستقل خود را دارد، توجه بیشتر به یکی به معنی کم بها دادن به دیگری نخواهد بود. علاوه بر این مطالعه دقیق اثر لوکاچ نشان می دهد که انتقاد او از ایده آلیسم فلسفی و دفاع مستدل او از ماتریالیسم، بی عیب و نقص بوده است[۱۰]. لوکاچ با افشای گمراهی های ناشی از نظریات خردستیز به دفاع پیگیر از ماتریالیسم می پردازد و در شرح حال مصاحبه ای خود بدلایلی اشاره می کند که چرا او در کتاب «تار ومار کردن خرد» خردستیزی و خردگرائی را در مرکز توجه خود قرار داده است[۱۱].

برای تدقیق بیشتر می توان به آثار دیگر او مراجعه کرد. او در سال ۱۹۳۴ در مقاله ای تحت عنوان «کارل مارکس و فریدریک تئودور فیشر» از متفکرین لیبرالی نام می برد که در عصر امپریالیسم بکمک اسطوره سازی، خردستیزی را به یک اسلوب (متدولوژی) پیوند داده اند و بدین طریق راه گذار از یک اسلوب به یک جهان بینی را هموار کرده اند[۱۲]. تذکری که او در سال ۱۹۴۶ (در سخنرانی اش در ژنو) می دهد، حاکی از آن است که او جریان خردستیزی (بمعنی محدود کلمه) را در روند کسب شناخت جای می دهد و از فاشیسم به عنوان یک جهان بینی بمثابه سقوط به دره «تئوری های شناختی ـ نظری خردستیزاجتماعی ـ اخلاقی ـ اشرافی» نام می برد[۱۳]. هانس هاینتس هولتس خودویژگی نظریه لوکاچ در باره خردستیزی را در قطع رابطه عامل (ذهن) با شناخت خردگرایانه واقعیت و پناه بردن به خودمختاری مبتنی بر شم، دسیزیونیسم و لاادریت می بیند. خردستیزی و خردگرائی چگونگی ساختمان نظری و علمی یک جهان بینی را نشان می دهند[۱۴] و لذا عملکرد جهان بینانه خردستیزی فلسفی جدید می تواند در تدارک متدیک مواضع محتوائی و حمایت از آنها خودنمائی کند. بعنوان مثال برای انکار هرگونه قانونمندی در جامعه و تاریخ لازم است که رابطه شناختی انسان با واقعیت مخدوش شودو یا به سمتی غلط منحرف گردد و بوسیله شیوه دیگری از درک واقعیت جایگزین شود. بدین سان توجه اصلی به پدیده های ظاهری منحرف می شود که این پروسه مانع از کشف روابط و همپیوندی های اصلی موجود می گردد.

لوکاچ در سال ۱۹۶۶ در مقدمه ای بر کتاب «از نیچه تا هیتلر و یا خردستیزی و سیاست آلمانی» و در چند فصل از کتاب «تار ومار کردن خرد» به رابطه خردستیزی با واقعیت اشاره می کند. در حالی که او در«تار ومار کردن خرد» از «همپیوندی های جهان بینانه[۱۵]» صحبت کرده بود، اکنون گرایشات خردستیز در سیاست خارجی امپریالیستی دولت قیصر آلمان را در کانون توجه ویژه خود قرار می دهد. انتخاب کلمه در این مورد بسیار جالب است: طرح استراتژیکی اصلی این سیاست را «خردستیزی» تشکیل می دهد. هدف، تبدیل آلمان به یک قدرت جهانی بوده است. بجای درکمین نشستن محتاطانه در میان تضادهای منافع بزرگ تاریخ در آن زمان، با کوته بینی خیالپرورانه ای نبرد حیاتی ـ مماتی بر سر حاکمیت جهانی و یا سقوط به قهقرا تحریک می شود. حتی در چارچوب روابط امپریالیستی موجود امکان موضعگیری های دیگری نیز وجود داشته است. ولی در پیش گرفتن یک استراتژی «خردستیز» هم از سوی بیسمارک و هم ویلهلم دوم ترجیح داده می شود. اما علت این «خطا» در مورد بیسمارک ظاهرا در تشخیص غلط وضع استراتژیکی آلمان بوده است، در حالیکه در مورد ویلهلم دوم آنرا در یک خردستیزی بی پایه متشکل از خودپرستی و خودستائی باید دید. این خردستیزی از نقطه نظر روانشناسی به شخصیت ویلهلم دوم مربوط میشود،ولی ریشه های آن را اساسآ باید در گذشته آلمان، در تشکیل به تعویق افتاده و ارتجاعی ملت و عواقب وخیم این نحوه رشد جستجو کرد. «و تصادفی نیست که اکثریت عظیم روشنفکران آلمان هنگام شروع جنگ شیفته وار به این خردستیزی استراتژیک می پیوندند. اینجا ایده های ۱۸۱۴ بمقابله با ایده های ۱۷۸۹ برمی خیزند.[۱۶]»

بدین طریق لوکاچ گشتاورخطای سیاسی ناشی از خردستیزی را مورد تأکید قرار میدهد. بویژه در ترکیب ایدئولوژی با سیاست است که خردستیزی تأثیر خود را در پهنه پهناوری بجا می گذارد، در فلج کردن روحی وجدان عمومی! موفقیت شتابان فاشیسم در آلمان و مقبولیت یافتن شعارهای ماجراجویانه را لوکاچ از نقطه نظر ایدئولوژیکی و فرهنگی عمدتا ناشی از آن می داند که خردستیزی توان قضاوت منتقدانه توده ها را مخدوش کرده است. و توده ها را برای پذیرش اسطوره ها آماده ساخته و نگرش واقع بینانه به تاریخ و زمان حال را منحرف کرده است.

 

علل عینی و ذهنی

آثار لوکاچ برای فهم علل عام گرایشات خردستیز در حیات روحی جامعه نیز قابل استفاده اند.

  • برای لوکاچ توضیح خردستیزی مشخص در اوضاع تاریخی معین در کلیت بغرنج آن اهمیت درجه اول داشت. او هم پذیرش یک تاریخ همگون و منحصر بفرد برای خردستیزی را رد می کرد و هم سرهم بندی کردن یک تضاد ابدی میان خردگرا و خردستیز را. تعمیم های او نتایج بررسی او از تاریخ روحی فاشیسم آلمان از آغاز قرن نوزدهم بودند.

 

  • زمینه مناسب برای رشد گرایشات خردستیز عبارتند از دوره های بحرانی در تاریخ. فاشیسم باید به عنوان شکل حل بربرمنشانه و غیرانسانی یک بحران فراگیر در نظر گرفته شود که در مرحله امپریالیستی به نقطه اوج خود رسیده بود. در آگاهی بورژوائی قبل از همه چیز ایده پیشرفت و اعتقاد به خرد دچار بحران شده بود. مقاطع بحرانی مختلف در رشد جامعه بورژوائی و تأثیرات آن بر توهم های خیالبافانه، بر بدبینی فرهنگی و سوء ظن تاریخی، بر واقعیت گریزی اشرافی ـ اعیانی و رجعت به درون و یا پناه بردن به فلسفه خردستیز موضوع کار مشخص لوکاچ بوده اند.

 

  • این خردستیزی در مراحل مختلف تاریخی و از سوی شخصیت های متفاوت تاریخی از تبیین روحی یک واکنش دفاعی نیروهای طبقاتی معین نسبت به پیشرفت تاریخی حکایت میکند. خردستیزی را باید «به عنوان گشتاور و حمایت از اختلافات موجود و اختلافاتی که پی درپی در بستر مبارزات طبقاتی میان کهنه و نو، میان پیشرفت مشخص تاریخی و واپسگرائی زاده می شوند»، در نظر گرفت[۱۷]. برای مثال ایدئولوژی اشرافی که در آغاز این روند رشد علیه خردفرمائی روشنگری و علیه انقلاب فرانسه وارد میدان شده بود، به دفاع از سننت ها و مؤسسه های فرتوت در مقابل انتقاد مبتنی برمعیارهای خردگرا برمی خاست. از نظر ارتجاع ارج و قرب این سنن، مؤسسات و غیره بالاتر از هرنوع تعقل بود، این سنن ، مؤسسات و غیره «مظهر هسته ماورای تعقلی و خردستیزانه واقعیت بطور کلی بودند.[۱۸]»
  • لوکاچ روی این نکته پافشاری می کرد که خردستیزی و یا اشکال بروز گونا گون آن نه چیزی اختراعی، یعنی محصول اندیشه ناب، بلکه انعکاس فکری مسائل واقعی، تضادها و نیازها ست. خردستیزی عبارت است از «یک نوع واکنش (واکنش ارتجاعی) برعلیه رشد دیالک تیکی تفکر انسانی»، برضد مسائل جدید واقعیت، علم و فلسفه. انعکاس مخدوش را می توان از آنجا شناخت که سؤال بجای جواب جا زده شود و «لاینحل بودن اصولی مسائل و مشکلات پیشاپیش بعنوان شکل عالی درک جهان قلمداد گردد.» مراحل خردستیزی فلسفی در قرن نوزدهم همواره در مقابله با مراحل رشد نوین دیالک تیک پدید آمده اند. فلسفه بورژوائی وقتی به راه حل های خردستیز روی می آورد که «توضیح این جهانی مسائل مبرم، بررسی مسائل در پرتو چند و چون خود آنها و فهم خردگرایانه حرکت خود در دستور روز قرار گرفته باشد.[۱۹]»

در اینگونه موارد باید دو گشتاور را از هم تمیز داد:

۱مسائل حل نشده می توانند ناشی از محدودیت ها و یا تضادهای فکری متناسب با درجه شعور افراد باشند. این امر می تواند نقطه شروع اشتباهات و یا سبب رشد فکری افراد و گذار به تفکر دیالک تیکی برای حل مسائل گردد.

۲. اما وقتی خردستیزی برای حل مسائل مورد استفاده قرارمی گیرد، جنبه فعال و طراح آن وارد عمل می شود و مفاهیم جدیدی پا بعرصه وجود می گذارند. محدودیت های شناخت متناسب با درجه فهم افراد بعنوان محدودیت های اصولی خود شناخت جا زده می شوند و آنرا زیر هاله ای اسرارآمیز قرار می دهند. با پاسخی ماورای تعقلی به سؤالات به لاینحل شدن آن ها اقدام می شود. عناصر یک سؤال واقعی «به کلیت یک جواب خطا و ارتجاعی» استحاله داده می شود[۲۰].

نکته مهم این است که لوکاچ سرچشمه ها و شرایط ذهنی را، چه برای پیدایش، و چه برای مؤثر افتادن مواضع خردستیز فراموش نمی کند. او برای مثال یکی از سرچشمه های ذهنی بی واسطه «خردستیزی ماقبل امپریالیستی آلمان را در گسترش یک «ایدئولوژی نوکرصفت»، در«روانشناسی معروف نوکران» که از زمان رفرماسیون آلمانی رایج شده بود، می داند. دولت اربابان با تقلیل دادن تک تک انسان های عادی و فانی بدرجه مفعولین بی ارزش حوادث تاریخی به تکمیل خود نایل می آید ، اگر مردم در آن ها خردگرائی خود را باز نیابند و آنها را بمثابه محصول خود احساس نکنند. دولت و تاریخ به امید قوای خردستیز رها خواهند شد.[۲۱]» لوکاچ در جای دیگر حالاتی از یأس و بدبینی را بعنوان حلقه رابط میان ناسیونال ـ سوسیالیسم و توده های مردم مورد تحلیل همه جانبه قرار می دهد. بدبینی فرهنگی خاموش و بی عمل مخصوص ایام قبل از جنگ جهانی اول، یأس جهان بینانه عمومی بویژه در سال های ۲۰ میلادی تحت تأثی فقدان امنیت و همچنین موضع گیری های خردستیزحاوی ساده لوحی (نه فقط از سوی شوپنهاور و نیچه) و انتظار معجزه، زمینه را برای مقبولیت یافتن سیاست ماجراجویانه آماده کرده بود[۲۲].

منظور لوکاچ عبارت بود از افشای نقش درک فلسفی خردستیزانه در پیدایش و نشو و نمای جنبش افراطی ـ ارتجاعی. او نه درپی فرمولبندی تئوری عام خردستیز بود و نه بدنبال بررسی کلیه اشکال بروز خردستیزی در جامعه و تاریخ! تز اصلی او عبارت بود از اینکه خردستیزی مورد نظر او را که در آغاز بعنوان واکنش تدافعی بورژوازی در برابر پیشرفت تاریخی پا بعرصه وجود نهاده بود و سپس به ایدئولوژی ضد سوسیالیستی در تئوری و عمل تبدیل شده بود، باید بمثابه عنصر مهم جهان بینی فاشیستی در نظر گرفت.

تشخیص او عبارت بود از گشتاور یک کمان تاریخی، و یا گشتاور یک دوران با گرایش و سمت گیری قانونمند! او خود در پایان اثرش اشاره می کند که «فروپاشی آلمان هیتلری» نه یک تعویض صرف سیستم، بلکه «پایان یک خط کلی رشد» است و دهه اول بعد از جنگ تکامل روحی آلمانی اشکال جدیدی از خردستیزی را بوجود آورده است[۲۳].

تحلیل خردستیزی های کنونی را نمی توان بدون واسطه در این چارچوب انجام داد و از معیارهای توضیحی لوکاچ کپیه برداری کرد. اگر لوکاچ خردستیزی را تا سال های ۶۰ قرن بیستم از موضع دفاعی ـ تاریخی بورژوائی علیه سوسیالیسم کشف و افشا میکند، پس باید در باره پایه های اجتماعی این مسأله فکر کرد که نظام بورژوائی واپسین اکنون نیز پس از شکست سوسیالیسم به بسیج قوای فکری خردستیز نیاز خواهد داشت، به عبارت دیگر چرا اکنون باید از رواج جهانشمول مواضع خردستیز صحبت کرد؟ اگر بگوییم که کلیه اشکال مناسبات اصلی سیستم سرمایه داری و مناسبات اجتماعی منطبق با آنان کماکان موجودند و روابط بین المللی تابع منافع امپریالیستی و آرایش قوا ست، جوابی درست، ولی بسیار کوتاه داده ایم! از این رو برخی از جنبه های این مسأله بسیار بغرنج را می کوشیم مورد بررسی قرار دهیم!

 

اشکال بروز خردستیزی در شرایط کنون

۱طبیعی است که باید وجود و نفوذ گرایشات خردستیز را در رشد فلسفه طی ۵۰ سال اخیر مورد توجه قرار داد. بسیاری از انگیزه های فکری مورد اشاره لوکاچ امروز (برای مثال) در چارچوب پارادیم های «پست مدرنیستی» عرض اندام می کنند. با پیشرفت علمی و فنی اکنون نه فقط «پروژه مدرنیته»، بلکه همچنین «انسان ـ برنامه» زیر علامت سئوال قرار رفته است[۲۴]. از آنجا که تعقل علمی برای افکار عمومی لال مانده است، «تفکر احساسی» نیچه دو باره فعال می شود و اغلب انسان ها را به برهوت خردستیزی سوق می دهد[۲۵]. احساس بطور کلی نه برای تکمیل خود، بلکه بیشتر بعنوان وسیله یدکی، بعنوان جانشینی برای فهم و خرد توصیه می شود[۲۶]. وجود واقعیات عینی مورد انکار قرار می گیرد: واقعیت بیشتر بصورت یک چیز زیبائی شناسانه، مجازی و فرم پذیر (خمیرگونه) قلمداد می شود[۲۷]. استناد به ارزش های سنتی و نوین از قبیل حقیقت، عدالت، تعیین آماج های درازمدت و امید به مشروعیت باید بایگانی شود. ایده پیشرفت مورد انکارقرار می گیرد و علیه هرگونه تفکر علت جو جبهه بندی می شود[۲۸].

اینکه «پست مدرنیسم» واکنشی روشنفکرانه بر پدیده های بحرانی فرهنگی و تاریخی است، مکررا خاطر نشان شده است. در این مورد نیز مسائل حل نشده در مواجهه با توضیحات و سمت گیری های متداول با واقعیت های جدید، به مسائل لاینحل مبدل می شوند در حیات معنوی انسان ها از نقطه نظر ایدئولوژیکی قبل از همه تبلیغ «پست مدرنیستی» یک پلورالیسم رادیکال، نسبیت گرائی، ترویج تزلزل فکری و عدم تعین به عنوان جهان نگری مؤثرواقع می شود. طعنه زنان اعلام می شود که خطر جدی برای جوامع آزاد نه فقط اجبار دیگران به پذیرش نظر خود، بلکه «داشتن نظر بطور کلی است!۲۸.۱» و بدین طریق به نیروهای مخالف آماده باش اعلام می شود. تضمین ثبات سرمایه داری پیروزمند در سپیده دم قرن بیست و یکم زیرعلامت سئوال قرار گرفته است. و از این روست که ژاک دریدا* از طرف کاردینال راتسینگر مورد حمله قرار می گیرد. کاردینال به شکوه لب می گشاید که خرد بیمار و زمین گیر از دست «پست مدرنیسم» بر پیشانی هر نوع شناختی از ارزش های مرسوم و هرگونه باور به توان حقیقت یاب خرد انگ بنیادگرائی می زند. چاره کار را اما کاردینال در راه حلی می بیند که در خردستیزی دست کمی از آیه های «پست مدرنیستی» ندارد: نخستین واقعیت خردگرا، خرد خلاق که خالق جهان است و جهان انعکاسی از اوست، خود خداست[۲۹]!

۲ عامل مهم تأثیر خردستیزانه بر افکار عمومی عبارت است از «ازوتریک»: «شبکه گل و گشادی از انسان ها و سازمان ها» که سنن متفاوت رنگارنگ را در خود جمع کرده است: «آداب و رسوم اسرارآمیز مصر باستان، کبالا، عرفان مسیحیت اولیه، صوفیگری، آئین دروئیدها، مسیحیت منسوب به کلت ها (اقوام هندی ـ ژرمنی)، کیمیاگری قرون وسطائی، چن ـ بودیسم و یوگا[۳۰]». پیدایش و نشو و نمای فرق خردستیزی[۳۱] از این قبیل همچنان ادامه دارد. حدود ۲۰ درصد از کلیه کتب منتشره در آلمان فدرال به موضوعات ازوتری اختصاص می یابند[۳۲]. بارها اثبات شده است که این گرایشات چیزی جز واکنشی نامعاصر نسبت به روندهای بحرانی عمیق مدرنیته سرمایه داری واپسین نیستند. نکته بسیار نگرانی آور این است که گرایشات ازوتری با خردستیزی خود، با تفکر کاریزمائی و آموزش های جزم گرایانه شفاعت راهگشا و زیارتگاه ایدئولوژیهای راست افراطی و جنبش هائی شده اند که ترکیب علاج ناپذیری از درون گرائی و راست گرائی افراطی عرضه می کنند[۳۳]

۳. اشاره ای مختصر به تأثیر رسانه های گروهی برتولید و تقویت گرایشات خردستیز در زندگی روزمره ضرورت دارد. منظور من عمدتا تأثیرات منفی رسانه های گروهی بر توانائی شحصی افراد در درک جهان و تنظیم رفتار خود است. وقتی واقعیت تحت تأثیر رسانه های گروهی بیشتر بصورت چیزی گنگ و مبهم، سرهم بندی شده و نمایشی و کمتر بصورت چیزی عینی تلقی می شود، وقتی تفاوت ظاهر و باطن ناپدید می گردد، وقتی نقش دانش در تصمیم گیری های فردی بی اهمیت بنظر می رسد، دیگر چاره ای جز به محدودتر و مفلوج تر شدن توانائی سمتگیری و عمل نمی ماند[۳۴]. حتی خود گردانندگان حرفه ای رسانه های گروهی به مسخ بالقوه «انسان ـ تصویرها» اقرار می کنند[۳۵]. اخیرا در مراکز سیستم سیاسی صحبت از عوارض فلج روحی مردم بود. کمیسیون واشنگتن در رابطه با «۱۱ سپتامبر» «اشتباهات عملی تاریخی» وخامت بار را مورد انتقاد قرار داد: «اعتیاد مدام به اخبار» در جوامع رسانه های گروهی منجر به اضافه تولید اطلاعات دست و پا شکسته، کوتاه و عوام پسند شده است. بجای تحلیل استراتژیک و تحقیق علل واقعی «بنا به اشتهای سیری ناپذیر نسبت به کالای خبر» «خبر ـ لقمه های» مشتری پسند بخورد مردم داده می شوند. ضمنا از رقت فکری کار سازمان مخفی شکایت می شود[۳۶].

گرایشات مبتنی بر «کاهش میزان روشنگری*» مجموعه تأثیرات مخرب رسانه های گروهی را تشکیل نمی دهد، ولی آن ها هرچه بیشتر به اشاعه زباله های ایدئولوژیکی ارتجاعی بپردازند، بیشتر اجر می بینند.

۴. بنیادگرائی های امروزی از اهمیت سیاسی بسیار بزرگی برخوردارند. من از بنیادگرائی ها صحبت می کنم تا سوء تفاهم رایج در افکار عمومی را از بین ببرم زیرا که از بنیادگرائی فقط یکی از اشکال بروز آن ـ یعنی شکل اسلامیستی آن ـ را مطلق کرده اند. و اگر این مفهوم در بسیاری از بررسی ها بویژه در سالهای ۸۰ میلادی (وقتی پدیده بنیادگرائی در ابعاد نوینی عمدتا در جهان سوم پا بعرصه گذاشت) عمدتا به عنوان یک جریان مخالف، یک طغیان علیه مدرنیته مورد بحث قرار گرفت، از اواسط سال های ۹۰ میلادی میدان دید خود را وسعت بخشیده است. لبه تیزشکوه و انتقاد روزافزون متوجه مواضع بنیادگرانه است که بی تردید مدرنیته را تهدید می کنند، ولی خود در چارچوب مدرنیته وارد عمل میشوند. این گشتاورهای خردستیز تقریبا از سه جهت در این جریانات نقش چشمگیری بازی میکنند:

  • رسالت الهی
  • عناصر نامعلوم و ضد و نقیض،
  • خردگرائی دروغین.

 

(حقایق لایزال) رسالت الهی

جنبش های بنیادگرا قاعدتا مبتنی اند بر تفاسیر، اصول و تعالیمی که پیشرفت و تغییرات واقعی را خطری برای هویت خود احساس می کنندو از این رو دست به مقاومت میزنند تا از ارزش های مورد نظر خود دفاع کنند[۳۷]. هدف همانقدر خردستیز است که شیوه عمل رایج. در باره اصول و حقایق لایزال (بنیادها) هیچگونه بحثی جایز نیست[۳۸]! برای حفظ تداوم بی چون و چرای مبادی اصولی به سرچشمه موثق دست برده می شود. اصول اساسی و یا مطالبات سیاسی و اخلاقی از منابع «مقدس» ـ خواه متون مذهبی و خواه قوانین ماقبل تاریخی ـ (مانند طبیعت انسانی، حق طبیعی) استخراج می شوند و واقعیات موجود، واقعیات ناشی از جامعه و پیشرفت تاریخی (قوانین، مؤسسات و هنجارها) بر اساس آن ها مورد ارزیابی قرار می گیرند. بنیادگرائی را از این رو میتوان به عنوان «شکل خود ویژه و مدرن مذاهب سیاسی شده[۳۹]» و بمثابه «سنت گرائی مهاجم[۴۰]» تلقی کرد. از نقطه نظر (اولا برکه ویتس) «فاناتیسم و اسرارآمیز کردن تاریخ» وجه مشترک همه بنیادگرائی ها ست[۴۱].

بنابرین گشتاورهای خردستیز ذاتی بنیادگرائی اند. (سرگی هنکه) در اواسط سالهای ۸۰ میلادی پیدایش مشخصه های بیشمار خردستیزی را در سیاست تشنج طلبانه امریکا در زمان رونالد ریگان می توان نام برد: اسطوره سازی ها، ظهور مسیح، تصاویر مانیچه ئیستی (انواع و اقسام دوگرائی: خیر و شر، دوست و دشمن)، ادعای رسالت الهی، پیش داوری های نژادپرستانه و غیره[۴۲]. امروز دیگر در رابطه با سیاست جهانی ایالات متحده امریکا، گروههای سیاسی مسئول و دکترین رایج در آن سامان بر سر هر کوچه و بازار صحبت از کوران بنیادگرائی است. نتیجه ائتلاف افراطیون قدرت طلب با «محافظه کاران نو» که سرمست باده ایدئولوژیکی اند، یک پارادیم نئوـ امپریالیستی «بنیادگرائی پف کرده» پا به عرصه وجود گذاشته است: هدف قراردادن برتری نظامی ابدی ایالات متحده امریکا، آمادگی کامل برای استفاده از قدرت نظامی، بی اعتبار اعلام کردن قواعد و قراردادهای بین المللی، مبالغه فاجعه آمیز در مورد خطر و تدارک واکنش های تندروانه، تأکید بر رسالت جهانی ایالات متحده امریکا[۴۳]. این پارادیم غذای ایدئولوژیکی خود را از سنن «بنیادگرائی مسیحی» خود ویژه آمریکا و از گرایشات خردستیز موجود در فلسفه سیاسی مدرن دریافت می کند[۴۴].

عناصر نامعاصر و ضد و نقیض

بنیادگرائی های یاد شده بر اساس علل و عوامل واقعی و تعقلی استوار شده اند. بنیادگرائی را باید بعنوان تلاش در جهت«گسترش طلبی مداوم نظام اولیگارشی جهانی» و«خصوصی کردن نهائی جهان[۴۵]» بعد از بحران «غول آسای سرمایه» در غیاب قدرت مخالف سوسیالیستی محسوب داشت. هدف عبارت است از:

  • دستیابی بی درد سر به ثروت های طبیعی،
  • به بازار فروش کالا
  • و ژئو ـ استراتژی

علاوه بر این امر گلوبالیزاسیون نیز در این رابطه نقش مهمی بازی می کند.

  • «حاملین گلوبالیزاسیون اقتصادی با سران نظامی برای پروژه مشترکی جهت سلطه بر جهان متحد شده اند.[۴۶]» اگر توجه کنیم که در رابطه با گلوبالیزاسیون «تسخیر توسعه طلبانه کشورهای در حال رشد» بوسیله دول غربی مورد نظر است و صحبت از آن است که «باید رابطه اقتصادهای ضعیف با بازار جهانی زیر سلطه کشورهای صنعتی پیشرفته قطع شود»، خصلت شوم و منحوس این اتحاد روشن تر می شود، چیزی که «به محو فرهنگ های سنتی منجر خواهد شد.[۴۷]»
  • دلهره زا و نگرانی آور این است که عملی شدن اینگونه تشبثات از سوی محافل بسیار قدرتمندی صورت می گیرد که اهداف گروهی معینی را تعقیب میکنند، ولی معیارهای استدلالی خردستیزانه را به خدمت می گیرند.
  • این امراز خصلت عمیقا نامعاصر آنان ناشی می شود، از اینکه آنها اصولا و بی چون و چرا علیه پیشرفت اجتماعی در شرایط تاریخی ئی موضع گرفته اند که بی اعتنائی به ضرورت های آن عواقب مستقیم و در درازمدت فاجعه باری بدنبال خواهد داشت.
  • لحن کلام بوش و اعوان و انصارش بی شک در خدمت گمراه کردن، سرپوش نهادن و عوامفریبی است، ولی در عین حال آینه تمام نمای کوری و کودنی طبقاتی است.
  • حتی در چارچوب امپریالیستی عمل او (نه آخر ازهمه) حاکی از آشوب درونی خود او در رابطه با ناتوانی مجدد در مهار کردن بحران و نیاز به تسکین اعصاب خرد و خراب خویش و نگرانی ناشی از نامعلوم بودن عاقبت کار است .
  • تعجب آور نیست که با سرعت کلان و میزان دم افزون ناکامی ها و ضربات وارده (ناکامی ها و ضرباتی که نه فقط قابل پیش بینی بلکه همچنین قابل پیشگوئی بوده اند)، خود فریبی های استراتژیک، مثلا در مورد «تعقل لیبرالی» راجع به «امکان موفقیت در دموکراتیزه کردن تمام ارضی جهان با تحمیل اقتصاد بازار» تراکم می یابند[۴۸].
  • ماجراجوئی عینی و خردستیزامپریالیستی را باید قبل از همه در ارزیابی اشتباه آمیز و بعبارت دیگر در عدم توجه به نیروهای مخالف و خصلت آنها دید.
  • بررسی هر نوع خردستیزی می تواند هم از نقطه نظرشرایط و دلایل موجود و هم ازلحاظ ریشه های روحی ـ تاریخی آنها صورت گیرد.
  • تردیدی نیست که گرایشات معینی از بنیادگرائی اسلامی را می توان بعنوان اعتراض علیه «مدرنیته غربی» بحساب آورد، ولی پاسخ به این پرسش که چرا ترور اسلامیستی درست بعد از ۱۹۸۹ (یعنی درست در لحظاتی که شیوه زندگی غربی به مرحله پیروزی ظاهری خود پا گذاشت) شدت گرفته است، تنها با در نظر گرفتن همپیوندی های عینی تاریخی ممکن خواهد شد.
  • اسلامیسم را نمی توان بعنوان «معیار اندازه گیری استبداد به میراث رسیده» محسوب داشت، بلکه باید آنرا «عارضه جانبی جامعه جهانی بیرحمی تلقی کرد که کلیه مناسبات موجود را حتی در دور افتاده ترین نقاط زمین زیر و زبر می کند و اقتصادهای کهن بومی را تار و مار می سازد. به عبارت دیگر نه تنها باید به «دشمن جهانی» بلکه همچنین به روند مدرنیته تمام ارضی شده توجه داشت.[۴۹]»
  • گشتاورهای خردستیز بنیادگرائی را مخصوصا میتوان هم بعنوان واکنش و هم بمثابه جنبه فرهنگی ـ اخلاقی این مقابله ناگزیر و بی دورنما بشمار آورد.
  • (کریستوف تورکه) نیروی محرکه ایدئولوژیکی بنیادگرائی در جهان سوم را در خشم و طغیان مردم علیه کالاواره شدن کلیه شئون زندگی می بیند: «نیروی مذهب ـ خراب کن مدرنیته خود مذهبی است و شکل کالائی، بتی![۵۰]»
  • (ئولا برکویچ) می نویسد: تمدن اسلامی قرنها قبل در اوج شکوفائی خود بود و از نظر فرهنگی پیشرفته تر از مناطق بیشماری در غرب. ولی اکنون خلقهای مسلمان در شرق «بحق بر این باورند که بر آنها ستم می رود ولی بدون تجهیزات فکری خردگرایانه لازم و تنها با این پندار که حکمت شرق اولین و آخرین راه حل است» باید علیه عقب ماندگی تحمیلی بپا خیزند[۵۱].
  • نظرات و تحلیل های سیاسی را تنها زمانی می توانیم جدی بگیریم که در آنها هم پیوندی یک جریان دایره وار مرگبار و ضد و نقیض بنیادگرائی و گلوبالیزاسیون و تشدید روز افزون زورگوئی را در مد نظر باشد و مفاهیم نا متداول و افشاگری بخدمت گرفته شوند که در پرتو آنها بتوان خردستیزی حاکم بر روند کلی را باز شناخت.
  • «اگر مک ورلد (بنا بنظر بنیامین باربر کورتزل) با دورنمای آتی نظام اقتصادی غربی معاصر و شیوه زندگی بمعنی جهان همگون شده» در شکل منفی بنیادی آن نوعی حرص بهیمی است که نتیجه یک نیروی محرکه مهاجم و شکست ناپذیر می باشد، پس جهاد نیز در شکل منفی بنیادین خود نوعی ترس بهیمی است که میتواند تحت تأثیر نادانی با چشم پوشی متعصبانه بر جان خویش، به عنوان فرار از تاریخ خودنمائی کند![۵۲]»
  • آقای (ژان باودریلارد) در پاسخ به سؤال خبرنگار مجله اشپیگل در آغاز سال ۲۰۰۲ مبنی بر اینکه آیا او واقعا جنون تروریستی را بمثابه واکنشی ناگزیر علیه سیستمی که خود دیوانه زنجیری است، می بیند؟ گفت: «خود سیستم با تمام دعاوی خود شرایط عینی لازم برای این جامعه وحشتبار را بوجود آورده است. جنون ذاتی گلوبالیزاسیون است که دیوانه تولید میکند! منظور من این است که نادیده گرفتن حقیقت و دنبال دلیل واهی برای سرپوش نهادن بر وضع غیر قابل تحمل ، ضداخلاقی است![۵۳]»

 

خردگرائی دروغین

هم پیوندی میان خردگرائی و خردستیزی اما به تحلیل موشکافانه شالوده های ایدئولوژیکی گلوبالیزاسیون نیز کمک می کند. این امر می تواند به عنوان مشخصه اصلی گلوبالیزاسیون تلقی شود، زیرا که، طرفداران گلوبالیزاسیون «یک خردگرائی فوق العاده بحساب خود می گذارند»، از قوانین طبیعی رخدادهای اقتصادی و ضرورتهای لایزال دم می زنند، تا حداقل بتوانند دو نوع پرده پوشی را اعمال کنند:

  • اولا درواقع «تعقل سرمایه مالی تمام ارضی شده» و «شرکت های خصوصی میان قاره ای» را پیاده کنند و نه «منافع خلق ها و دولت های منسوب به آنها را.[۵۴]»
  • ثانیا با گنده گوئی های عوامفریبانه از تقدیر اقتصادی، هدف خود را مبنی بر اجرای سیاستی عمدی و آگاهانه و اتخاذ تصمیمات سیاسی بیرحمانه در جهت تشدید نابرابری در مناسبات تقسیم ثروت را از دیده ها پنهان کنند[۵۵].

(کارل هاینتس روت) در سال ۱۹۹۴ سرمایه مالی را «بی شرم ترین، متحرکترین، انتزاعی ترین و لذا ضربه ناپذیرترین شکل وجودی سرمایه» به عنوان بانی روحی و مسئول سیاسی استراتژی نئولیبرالی نامیده بود. هدف عبارت از آن بوده و هست که از این موضع و با اتکا به کلیه امکانات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی موجود در اختیار طبقه حاکمه در مبارزات اقتصادی ـ تاریخی جدید و روندهای بحرانی واقعی واکنش از خود نشان دهد، رژیم انباشت تازه ای را بمورد اجرا گذارد که از معضل بیکاری وسیله ای برای منضبط کردن طبقه کارگر بسازد و «منافع تجدید تولید پرولتری» را نازل نگه دارد[۵۶].

  • خردگرائی دروغین ایدئولوژی گلوبالیزاسیون مکمل خود را در اصول ساختاری معین تئوری نئولیبرالی می یابد
  • انتقاد کلاسیک مارکسیستی دیالک تیک سرمایه داری از خردگرائی (در اجزا و بخشهائی) و خردستیزی (مجموعه روند) را وارونه می کنند و به یک ایدئولوژی تجویز مشروعیت به پراتیک نئولیبرالی استحاله می دهند.
  • (هربرت شوئی) نقش آموزشهای اقتصادی جدید را در بی رمق و بی اعتبارکردن مقوله خردگرائی مورد بررسی قرار داده است. سرمایه داری واقعا موجود دیگر از عهده تأمین رفاه عمومی بر نمی آید. دیری است که فاتحه وعده و وعید خردگرائی عمومی از طریق تحقق خردگرائی هدفمند فردی، خوانده شده است! ولی علیرغم آن سعی می شود که پایه گذاری فردگرایانه تئوری اقتصادی حفظ شود. این امر بوسیله تز محدودیت اصولی خردگرائی فردی، مثلا به بهانه محدودیت علمی، نقصان اطلاعاتی، مخارج سرسام آور ترانس اکسیون جامه عمل می پوشد. تقسیم غیرعادلانه ثروت به بهانه «اطلاعات ناموزون» توجیه می شود و بدین سان مشروعیت جامعه مبتنی بر بازار آزاد و سرمایه داری، مسأله مرکزی راجع به خردگرا بودن سیستم، یعنی تحقق رفاه عمومی براساس عمل آزاد افراد خردگرا در مه غلیظی فرو می رود:
    • «واقعیت چندان غامض و پیچیده است که بنی نوع بشر هرگز از عهده فهم آن برنمی‌آید، چه برسد به تغییرش. بر آوردن مایحتاج عمومی بسیار گران تمام خواهد شد و از حد ترانس اکسیون موجود به سبب ناقص العقل و فرصت طلب بودن افراد بشری تجاوز می کند.[۵۷]»

خردستیزی در سپیده دم قرن بیست و یکم هزار چهره دارد. جوانب ذهنی شرایط تاریخی کنونی باید بطور بنیادی مورد تحلیل قرار گیرند. وقوف به شانس ها و امکانات اجتماعی با درک حیاتی حد و مرزها، مخاطره های خارج از حد جسارت انسانی، عقب نشینی و ناتوانی با توجه به فجایع نوع جدید دست به دست هم داده اند. انعکاس خردستیزانه این شرایط به سبب ضعف طبقه کارگر در حل مسائل جاری به موضوع سیاسی تبدیل خواهد شد.

یک بار دیگر خردستیزی به عنوان استراتژی طبقه حاکمه علیه پیشرفت و ترقی وارد عمل شده است.

شانس خرد در انتقاد است!

 

[۱]Revolutionäres Denken - Georg Lukäcs. Hrsg. Frank Benseler. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۴. S. ۲۱۲

** Irrationalität

 [۲]Georg Lukäcs, Geschichte und Klassenbewusstsein. London ۲۰۰۰. ۱۲۵, ۱۲۷, ۱۳۳.

 [۳] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۶ff.

 [۴] ebenda S. ۱۰۰

 [۵] Revolutionäres Denken - Georg Lukäcs. Hrsg. Frank Benseler. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۴. S. ۲۱۶

 [۶]Georg Lukäcs, Die Ontologie des gesellschaftlichen Seins Halbband. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۴ S. ۵۹۳ff; ۲. Halbband. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۶ S. ۱۴۷ff

 [۷] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۱۰ff

 [۸] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۷۴

 [۹]Vgl. Tom Rockmore, Lukäcs über Rationalität und Irrationalität. In: Objektive Möglichkeit. Hrsg. Rüdiger Dannemann und Werner Jung. Opladen ۱۹۹۵ S. ۲۶۵ff

 [۱۰] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۹۰

 [۱۱] Georg Lukäcs, Gelebtes Denken. Frankfurt ۱۹۸۱ S. ۱۴۱ff, ۱۶۵ff.

 [۱۲] Georg Lukäcs, Beiträge zur Geschichte der Ästhetik. Berlin ۱۹۵۴ S. ۲۷۷

 [۱۳] Revolutionäres Denken - Georg Lukäcs. Hrsg. Frank Benseler. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۴. S. ۱۹۷

 [۱۴]Hans Heinz Holz, Georg Lukäcs und das Irrationalismus-Problem. In: Geschichtlichkeit und Aktualität. Hrsg. Manfred Buhr/Jِzsef Lukäcs. Berlin ۱۹۸۵ S. ۶۵, ۷۰ff

 [۱۵] Georg Lukäcs, Von Nietzsche zu Hitler. Frankfurt/Hamburg ۱۹۶۶, S. ۷

 [۱۶] Georg Lukäcs, Von Nietzsche zu Hitler. Frankfurt/Hamburg ۱۹۶۶, S. ۱۴ff

 [۱۷] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۹۹ff

 [۱۸]Revolutionäres Denken - Georg Lukäcs. Hrsg. Frank Benseler. Darmstadt und Neuwied ۱۹۸۴. S. ۲۱۲ff

 [۱۹]Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۸۳ff, ۸۸

 [۲۰] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۷۷, ۴۵۰

 [۲۱] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۴۸ff, ۶۸ 

[۲۲] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۶۹ff

 [۲۳] Georg Lukäcs, Die Zerstörung der Vernunft. Berlin. ۱۹۵۴, S. ۵۹۶, ۶۱۳

[۲۴] Denken, das an der Zeit ist. Hrsg. Florian Rötzer. Frankfurt۱۹۸۷, S. ۲۱

[۲۵] Denken, das an der Zeit ist. Hrsg. Florian Rötzer. Frankfurt۱۹۸۷, S. ۲۴۵ff.

[۲۶] Aisthesis. Hrsg. Karlheinz Barck u. a. Leipzig ۱۹۹۰ S. ۴۳۴ff

[۲۷] Die Aktualität des Ästhetischen. Hrsg. Wolfgang Welsch. München ۱۹۹۳, S. ۲۰

[۲۸ Postmoderne - globale Differenz. Hrsg. Robert Weymann u. a. Frankfurt ۱۹۹۱, S. ۲۹۷ff

۲۸.۱ Jan Ross, Was ist Fundamentalismus? Die Zeit۲۷.۰۹.۰۱

* J. Derrida

[۲۹] Josef Kardinal Ratzinger, FAZ, ۱۱.۶.۰۴

[۳۰] Albert Schäffer, New Age und Next Age. FAZ, ۲۱.۶.۰۴

[۳۱] Christopher Evans, Kulte des Irrationalen. Reinbek۱۹۷۹

[۳۲] Christian Schüle, Schrei nach Stille. Die Zeit, ۲۴.۶.۰۴

[۳۳] Susann Witt-Stahl, Einfallstor für Rechtsextremismus. Neues Deutschland, ۱۱.۵.۰۴

[۳۴] Klaus Wiegerling, Medienethik. Stuttgart/Weimar ۱۹۹۸

[۳۵] Dieter Stolte, Wie das Fernsehen das Menschenbild veränderte. München ۲۰۰۴-۰۹-۲۸

[۳۶] Der Spiegel. Nr.۳۱/۲۰۰۴, S. ۹۴

*ویگرلینگ

[۳۷] Martin E.Marty/R. Scott Appleby, Herausforderung Fundamentalismus. Frankfurt - New York ۱۹۹۶ ۵.۴۵

[۳۸] Thomas Meyer, Fundamentalismus. Aufstand gegen die Moderne. Reinbek ۱۹۸۹ ۵.۱۶

[۳۹] Politisierte Religion. Hrsg. Heiner Bielefeldt u. a Frankfurt ۱۹۹۸

[۴۰] Domenico Losurdo, Was ist Fundamentalismus? Essen ۲۰۰۱, ۵.۱۱

[۴۱] Ulla Berkewicz, Vielleicht werden wir ja verrückt. Frankfurt ۲۰۰۲, S. ۱۷

[۴۲] Sergej Henke, USA als Welterlöser? Berlin ۱۹۸۵

[۴۳] Gert Krell, Arroganz der Macht, Arroganz der Ohnmacht. Das Parlament. Aus Politik und Zeitgeschichte. B ۳۱-۳۲/۲۰۰۳, ۵. ۲۸ff

[۴۴] Heinrich August Winkler, Wenn die Macht Recht spricht. Die Zeit, ۱۸.۶.۰۳

[۴۵] Jean Ziegler, Die neuen Herrscher der Welt. München ۲۰۰۳,۵.۳۵,۲۸۴

[۴۶] Elmar Altvater, Ein Wendepunkt der Weltpolitik. Disput/Pressedienst. April ۲۰۰۳, S. ۳

[۴۷] Friedhelm Hengsbach, «Globalisierung aus wirtschaftsethischer Sicht. Das Parlament. Aus Politik und Zeitgeschichte. B ۲۱۱۱۹۹۷, S. ۴

[۴۸] Thomas Assheuer, Schlagschatten der Freiheit. Die Zeit, ۹.۶.۰۴ Vgl. Ralf Dahrendorf, An der Schwelle zum autoritären Jahrhundert. Die Zeit, ۱۴.. ۱۱.۹۷

[۴۹] Thomas Assheuer, Fundamentalismus der Killer. Die Zeit, ۲۹.۴.۰۴

[۵۰] Christoph Türcke, Die pervertierte Utopie. Die Zeit, ۱۰.۴.۹۲

[۵۱] Ulla Berkewicz, Vielleicht werden wir ja verrückt. S. ۳۳

[۵۲] Benjamin R. Barber, Coca-Cola und Heiliger Krieg. München/Wien ۱۹۹۶, S. ۲۲۹

[۵۳] Der Spiegel. Nr.۳۱۲۰۰۲, ۵.۱۷۹

[۵۴]Jean Ziegler, Die neuen Herrscher der Welt. S. ۵۳,۱۴۷, ۲۸۱

[۵۵]Das Ende des Neoliberalismus? Hrsg. Joachim Bischoff u. a. Hamburg ۱۹۹۸, S. ۱۱

[۵۶]Die Wiederkehr der Proletariat. Hrsg. Karl Heinz Roth. Köln ۱۹۹۴. ۵. ۱۶۲ff, ۱۷۲ff, ۱۸۹

[۵۷] Herbert Schui/Stephanie Blankenburg, Neoliberalismus: Theorie, Gegner, Praxis. Hamburg ۲۰۰۲ S. ۹۵

منبع: سایت زندگی

دومان: نظريه رمان لوکاچ

 

نظریه­ی رمانِ لوکاچ

نوشته­ی: پل دمان

برگردان: حمیدرضا شش­جوانی و فرزاد شاهین­فرد[1]


کشف بالنسبه دیرهنگام آثار لوکاچ در غرب و دیرتر از آن در ایالات متحد، احتمالاً این مفهوم را تقویت کرده است که شکاف عمیقی میان لوکاچِ غیرمارکسیست دوره­ی نخست و لوکاچ مارکسیستِ متأخر وجود دارد. البته کاملاً درست است که تمایز آشکاری در هدف و حال­وهوای رساله­های اولیه­ی لوکاچ مثل «جان و صورت»[2] و «نظریه­ی رمان»[3] با مقالاتی که اخیراً با موضوعات ادبی ترجمه شده­اند، وجود دارد. مقالاتی مثل: «پژوهشی در واقع­گرایی اروپایی»[4] یا دست­نوشته­ی سیاسی «علیه واقع­گرایی سوء­تعبیر­شده».[5] که در ایالات متحد با عنوان «واقع­گرایی» به چاپ رسیده است. اما این تفاوت درست فهمیده نشده و در باره­ی آن اغراق شده است. برای مثال پافشاری بر اطمینان­بخش بودن این فرضیه که همه­ی مضرات لوکاچِ متأخر نتیجه­ی گرویدن او به مارکسیسم است، غیرمنطقی به نظر می­رسد؛ هم­خوانی بسیاری میان اثر پیشا مارکسیستی «نظریه­ی رمان» و «تاریخ و آگاهی طبقاتی»[6] وجود دارد. شاید برای کسی که اثر نخست را می­پسندد، رد کردن تمامی اثر بعدی امکان­ناپذیر باشد. در برداشت بسیار ساده­انگارانه­ی لوکاچِ خوب دوره­ی نخست و لوکاچ بدِ متأخر، خطر مشابهی نهفته است. منتقدانی مثل هرولد روزنبرگ[7] یا پیتر دیمتز[8] در نشریات ادبی امریکا با آثاری که لوکاچ درباره­ی واقع­گرایی نوشته است سخت بی­رحمانه رفتار کردند اما از طرف دیگر هری لوین درباره­ی «نظریه­ی رمان» گفته «شاید پرمغزترین مقاله­ای است که تاکنون در خصوص موضوع دیرفهم رمان نوشته­ شده است»[9]. واقعیت این است که محکومیت همه­جانبه­ی آثار او درباره­ی واقع­گرایی کاملاً ناموجه است، خصوصاً اگر دلایل فراوانِ قابل بحث اما جذابی را به یاد آوریم که لوکاچ در اثر متأخرش یعنی «زیبایی­شناسی»[10] آورده است. به­همین­منوال بیش­تر تأییدهای نابه­جایِ «نظریه­ی رمان» نیز به نظر بی­اعتبار می­رسند. هر طوری که به لوکاچ بیاندیشیم، نظریات او آن­قدر اهمیت دارند که به تمامی بررسی شوند. ازین­رو چنین تقسیم­بندی ساده­انگارانه­ای کمکی به تفسیر انتقادی اندیشه­های او نمی­کند. نقاط ضعف آثار متأخر در آثار دوره­ی نخست او نیز حضور دارند و برخی از نقاط قوت آثار نخست هم­چنان در سرتاسر آثار وی موثر باقی مانده­اند. به هر ترتیب، نقاط ضعف و نقاط مثبتِ آثار لوکاچ در یک منظر واحد معنادارِ فلسفی قرار دارند و تنها در گستره­ی بزرگ­ترِ تاریخ روشن­فکری قرن نوزده و بیست قابل فهم خواهد بود: آن­ها بخشی از میراث تفکرِ رمانتیک و ایدئالیست هستند. این مسأله اهمیت تاریخی گئورگ لوکاچ را مؤکد می­کند و سرزنش­های پی­درپیِ او درباره­ی دلبستگی بیش از اندازه­اش به شیوه­های فکر قرن نوزده را ناروا می­شمرد. (این سرزنش هم در نقد روزنبرگ آمده است و هم در نقد دیمتز) چنین انتقاداتی یا برخاسته از نوعی مدرنیسم متوهم است و یا به دلایل تبلیغ­گرانه صورت گرفته­اند[11].

در این جا قصد ندارم خودم را درگیر توضیح عناصری کنم که شاکله­ی اندیشه­ی لوکاچ را می­سازند بل­که امیدوارم با بررسی انتقادی کوتاهی درباره­ی «نظریه­ی رمان» میان آن­چه که درین رساله­ی بسیار فشرده و دشوار هنوز معتبر است و آن­چه که مسأله آفرین شده، تمایزی مقدماتی برقرار کنم. خواندن «نظریه­ی رمان»ِ لوکاچ به خاطر استفاده از واژگانِ پیشاهگلی درعینِ به­کارگیری شیوه­ی بیان پسانیچه­ای و گرایش آگاهانه­اش در استفاده از نظام­های کلی و انتزاعی به جای مثال­های ملموس، به­هیچ روی کار آسانی نیست. از این گذشته آدم از دیدگاهِ غریبی که به سراسر اثر حاکم است، معذب می­شود. کتاب از منظر ذهنیتی نوشته شده است که ادعا می­کند به مرتبه­ی بلندی در تعمیم دست­یافته آن­چنان ­که می­تواند از خودآگاهی رمانی[12] سخن بگوید؛ این خودِ رمان است که تاریخِ تکامل­اش را برای ما نقل می­کند. بسیار شبیه پدیدارشناسی هگل که در آن، خودِ روح سفرِ خودش را روایت می­کند. البته با این تفاوت اساسی که روح هگلی به دلیل این­که به فهم کامل هستی خودش نائل می­شود، می­تواند مدعی بلامعارض اقتدار باشد. این چیزی است که به اذعان خودِ لوکاچ، آگاهی منتسب به رمان هرگز بدان دست­نمی­یابد. این دیدگاه در شقاق[13] با خویش گرفتار شده و حتی در عمل به بیان این شقاق تبدیل شده است. ازین­رو بدون این­که قدرت سامان­بخشی به خودش را داشته باشد به صورت پدیده­ای محض در آمده است. به­همین­خاطر در عوض تاریخ­نگاری فراگیری که قوانین خودش را بیان­می­کند، باید در انتظار رویکرد پدیدارشناختیِ کاهنده، سرسری و آگاهانه­ای باشیم. با ترجمه­ی این نوشته به زبانی فروپایه­تر، تحرک و اثرگزاری فلسفی­اش از دست می­رود اما برخی از پیش­فرض­هایش واضح‌تر می­شوند.

«نظریه­ی رمان» در مقایسه با اثری فرمالیستی هم­چون «بلاغت داستان» وین بوث و یا «وانموده­ها»ی آوئرباخ که دیدگاه سنتی­تری نسبت­به تاریخ دارد، ادعاهای افراطی­تری دارد. در «نظریه­ی رمان» پدیدارشدن رمان به عنوان اصلی­ترین ژانرِ ادبی دنیایِ مدرن، نتیجه­ی تغییرِ ساختاری آگاهیِ بشر است و تکامل آن نمایان­گر تغییر شیوه­ای است که انسان به واسطه­ی آن خود را در ارتباط با همه­ی مقوله­های هستی شناسایی می­کند. لوکاچ در این رساله نه نظریه­ای جامعه­شناختی به ما عرضه می­کند که در آن روابط میان ساختار، تکامل رمان و جامعه وارسی شده باشد و نه نظریه­ای روان­شناختی عرضه می­دارد که رمان را در پرتو روابط انسانی توضیح دهد. از این­ها به رد، حتی او را درگیر اعطای استقلال به مقوله­های صوری هم نمی­یابیم، مقوله­هایی که مستقل از هدف کلی­تری که آن­ها را ایجاد کرده، به خودشان حیات می­بخشند. در عوض او به سمت کلی­ترین سطح ممکن تجربه می­رود سطحی که در آن استفاده از اصطلاحاتی هم­چون تقدیر، خدایان، هستی و غیره از تمامی جهات به نظر طبیعی می­رسد. خزانه­ی لغات و طرح تاریخی این کار متعلق به اندیشه­ی زیبایی­شناختی اواخر قرن هجده است و به راستی صورت­بندی لوکاچ درباره­ی تمایز میان ژانرهای اساسی، همواره یادآور نوشته­های فلسفی شیلر است.

لوکاچ تمایز میان حماسه و رمان را بر تمایز میان ذهن هلنی و ذهن غربی بنا نهاده است. او درست مثل شیلر این تمایز را برحسب مقوله­ی ازخودبیگانگی ارزیابی کرده و آن را جزء لاینفک آگاهی انعکاسی قلمداد کرده است. توصیف لوکاچ درمورد ازخودبیگانگی رسا و شُکوه­مند است اما چندان اصیل به­نظر نمی­رسد، نظیر این نکته را در آغاز این رساله درباب وحدتِ یک­پارچه­ی یونانِ آرمانی می­توان یافت. ماهیت اصیلِ وحدت­بخشی که ما را احاطه کرده «به روزگار مقدسی برمی­گردد... که آتشی که در روح ­ما زبانه می­کشید از جوهر آتش ستارگان بود»[14] و امروز به تکه­پاره­هایی بدل شده که «چیزی نیستند جز صورت­هایِ تاریخیِ ازخودبیگانگی میان انسان و کارهایش». نمونه­ی زیر را می­توان در میان نقل­قول­های غم­گنانه­ی اوایل قرن نوزدهم جای داد: «فرد حماسی، قهرمان رمان، از بیگانگی با جهان بیرونی زاییده می­شود. تا زمانی که جهان از لحاظ درونی وحدت داشت، هیچ­گونه تمایز کیفی­ای میان ساکنانش وجود نداشت. همه می­توانستند هم قهرمان باشند هم سفله، هم ارزشمند باشند هم جنایت­کار. بزرگ­ترین قهرمان تنها اندکی برتر از دیگران بود و حتی احمق­ها هم خردمندانه­ترین کلام­ها را درمی­یافتند. استقلال درونی تنها زمانی ممکن و ضروری می­شود که تفاوت میان انسان­ها به گونه­ای رشد یابد که امکان از بین بردن دیگری وجود نداشته باشد.. زمانی که خدایان سکوت می­کنند و هیچ قربانی و عبادتی نمی­تواند زبانشان را بگشاید، زمانی که جهانِ عمل، پیوندش را با انسان از کف می­دهد، انسان پوچ و بی­قدرت رها می­شود، بی آن­که بتواند معنای واقعی اَعمال خویش را دریابد… . این زمانی است که درون­بودگی و واقعه برای همیشه از هم جدا می­شوند» در این جا بیش از آن که به مارکس نزدیک شویم به شلر نزدیک شده­ایم.

یکی از عناصر کاملاً پساهگلی که لوکاچ مطرح کرده پافشاری او در نیاز به کلیت به عنوان ضرورت درونی تمام آثار هنری است. یکتایی تجربه­ی هلنی از جهان با خلق صورت­های تام و خودبسنده در یک رابطه­ی صوری است و نیاز به کلیت، نیاز ذاتی ذهن بشر است. این نیاز در انسان مدرنِ ازخودبیگانه شده نیز وجود دارد اما به جای این­که با بیانِ صرف یگانگیِ فرضی­اش با جهان خودش را خشنود کند، به صورت بیانِ نیتی در می­آید که سعی دارد وحدتی را بازیابد که دیگر از دست رفته است. واضح است که حکایت آرمانی شده­ی لوکاچ از یونان برای وسیله­ای است تا نظریه­ی آگاهی یا ساختار یک حرکت نیت­مند را به بیان درآورد. این مسأله نیز به­گونه­ای ضمنی دربردارنده­ی پیش­فرضی درباره­ی ماهیتِ زمان تاریخی است که بعداً بدان خواهیم پرداخت.

نظریه­ی رمان لوکاچ، به شیوه­ای استدلالی و منسجم، نتیجه­ی دیالکتیک میان نیاز به کلیت و وضعیت انسان ازخودبیگانه است. رمان به صورت «حماسه­ی جهاني درآمده که خدا آن را ترک گفته است» (ص87) در نتیجه­ی جدایی میان تجربه عملی و میل ما، تلاش برای درکِ کامل وجودِ انسانی با تجربه­ی عملی ما در تقابل قرار می­گیرد، تجربه­ای در قید پراکندگی، انفراد و ناکامی می­ماند. از لحاظ تاریخی جدایی میان زندگیLeben و هستی Wesen هم­زمان نمایان­گر افول نمایش­ و پیدایش هم­زمانِ رمان است. نمایش از نظر لوکاچ، چنان­که در تراژدی یونانی، رسانه­ای ­است که در آن همگانی­ترین مخمصه­ی بشری نشان داده می­شود. در لحظه­ای از تاریخ که این امر جهان­شمول از تجربه­ی بشر حذف می­شود نمایش مجبور می­شود خودش را به تمامی از زندگی جدا کند و به امری آرمانی و آن­جهانی تبدیل گردد. لوکاچ تئاتر کلاسیک آلمانی بعد از لیسینگ را نمونه­ای از این عقب­نشینی می­داند. در مقابل رمان که می­خواهد از این ویران­گرترین نوع جداشدگی دوری کند، درعوض برپایه­ی خاص بودن تجربه شکل می­گیرد و به عنوان یک ژانر حماسی هرگز نمی­تواند پیوندش را با واقعیت تجربی بگسلد، واقعیتی که جزو لاینفک شاکله­ی خودش است. رمان در عصرِ ازخودبیگانگی مجبور است که این واقعیت را هم­چون تلاشی ناکافی و بی­وقفه برای فرارفتن از محدودیت­هایی نشان دهد که آن را در تنگنا قرارداده­اند، تجربه­ و رنجشی مدام از عدم کفایت اندازه و شکل خودش «آن چه در رمان خلق می­شود، کلیت زندگی نیست بل­که بیش­تر در ارتباط با این کلیت است؛ جایگاه معتبر یا خطای نویسنده­ای که نه تنها با تمام وجود به مثابه سوژه­ای تجربی وارد صحنه می­شود، بل­که به عنوان مخلوقی صِرف با تمامی محدودیت­هایش نیز حضور دارد». بنابراین درون­مایه­ی رمان ضرورتاً به فرد و تجربه­ی یأس­آور او از ناتوانی خودش در رسیدن به این ابعاد جهان­شمول محدود است. رمان در تنشی دون­کیشوت­وار میان جهانِ رمانس و جهان واقعیت آغاز می­شود. ریشه­های تعهد دگماتیک لوکاچِ متأخر به واقع­گرایی مسلماً در این جنبه از نظریه­اش یافت می­شود. اما در دوره­ی مربوط به «نظریه­ی رمان» اصرار بر حضور حتمیِ عنصر تجربی در رمان روی­هم رفته قانع کننده است. بالاخص از این جهت که وجه دیگر آن تلاش برای غلبه بر حدود واقعیت است.

این دوگانگی درونمایه، یعنی تنش بین سرنوشتِ محتومِ زمینی و نوعی آگاهی­ که سعی می­کند از این وضعیت فرا رود، به ناپیوستگی­های ساختاری­ای در قالب رمان منتهی می­شود. کلیت تلاش می­کند تا نوعی پیوستگی­ به وجود آورد که آن را می­توان با وحدت ارگانیک در موجود زنده مقایسه کرد. اما واقعیت غریبه شده، خود را وارد این پیوستگی کرده آن را مختل می­کند. رمان در کنار «هم­خوانی و پیوستگیِ ارگانیک» نوعی «شقاق و ناهم­خوانی ناپیوسته» را نیز به نمایش می­گزارد(ص74). لوکاچ این ناپیوستگی را آیرونی می­خواند. ساختار آیرونی به شیوه­ای اخلال­گرانه عمل می­کند اما با وجود این حقیقت گرفتاریِ ضدونقیضی را برملا می­کند که رمان آن را نشان­می­دهد. لوکاچ می­تواند نشان دهد که آیرونی عملاً امکانی را فراهم می­سازد که داستان نویس به وسیله­ی آن در محدوده­ی شکل اثر از رخ­دادگی آشکار موقعیت خود فراتر می­رود. «آیرونی در رمان هم­چون آزادی شاعر است در ارتباط با امر الهی، چرا که با توسل به آیرونی است که با نوعی بینش شهودی مبهم می­توانیم در جهانی که خدایان ترکش گفته­اند حضور امر الهی را دریابیم». این برداشت از آیرونی یعنی قدرت مثبت نوعی غیاب، نیز مستقیماً ریشه در نیاکان رمانتیک و ایدئالیست لوکاچ دارد. این مسأله نشان­گر تأثیر فردریش شلگل، هگل و بیش­از همه تأثیر سولگر Solger، فیلسوف معاصر هگل است. اصالت هگل در به­کارگیری آیرونی هم­چون مقوله­ای ساختاری است.

اگر آیرونی در واقع اصل تعیین­کننده و سازمان­دهنده­ی شکل رمان باشد، پس لوکاچ خود را از مفاهیم پیش­انگاشته­ی رمان به عنوان تقلید از واقعیت آزاد کرده است. آیرونی همواره این ادعای تقلید را تضعیف نموده و نوعی آگاهی جانشین آن کرده است، آگاهی­ای مبتنی بر تفسیر نسبت به فاصله­­ای که میان تجربه­ی عملی و فهم این تجربه جدایی می­اندازد. زبان آیرونیک رمان واسطِ میان تجربه و آرزوست و واقعی و آرمانی را در میان پارادکس درهم­پیچیده­ی صورت با هم یکی می­کند. این صورت می­تواند هیچ نقطه­ی اشتراکی با صورت ارگانیک و همگن طبیعت نداشته باشد. صورت رمان بر اساس عملی آگاهانه بنا می­شود، نه بر اساس تقلید از موضوعی طبیعی. «اگرچه سعی بر این است که پیوند میان اجزا با کل در رمان شبیه پیوندی ارگانیک باشد، اما به جای این که پیوند ارگانیکیِ واقعی باشد پیوندی ذهنیِ است که همواره معلق می­ماند (ص74). لوکاچ در این­جا بسیار به دیدگاهی نزدیک می­شود که ممکن بود تأویل اصیلی از رمان در آن صورت گیرد.

اما به نظر می­رسد که تحلیل لوکاچ در جهت مخالف حرکت کرده است. بخش دوم رساله، ردّیه­ی انتقادیِ تندی است بر نوعی درون­بودگی که با نظریه­ی هرمنیوتیکی زبان همبسته است. لوکاچ در سال 1961 مقدمه­ای را به چاپ دوباره­ی اثرش اضافه کرد و در آن به گونه­ی تحقیرآمیزی به روی­کرد پدیدارشناسی به مثابه «معرفت­شناسیِ جناح راست» در تقابل با علم اخلاقِ جناح چپ اشاره کرد. این نوع نقد ازپیش به­طور ضمنی در متنِ اصلی وجود داشت. زمانی که لوکاچ به تحولات امروزین رمان و به لحظاتی می­پردازد که به­نظر می­رسد خودِ رمان از قصد واقعی­اش آگاه است؛ تغییری آشکار در بحث رخ می­نماید. وی به شیوه­ای کاملاً متقاعد کننده به ما نشان ­می­دهد که چگونه درون­بودگی در نفس خود می­تواند منجر به انحراف رمان به سوی قلمرو خیال­آباد[15] شود، «خیال­آبادی که از همان آغاز وجدانی ناخوش دارد و به شکست خویش آگاه است»(ص119). رمانِ رمانتیک توهم­زدا[16] نمونه­ای از این تحریف ژانر است که در آن رمان ارتباط­اش را با واقعیت تجربی می­گسلد. در این جا لوکاچ نووالیس را درنظر دارد که پیش­تر هم در مقاله­ای از کتاب «جان و صورت» با عبارات مشابهی به آن حمله کرده بود و نمونه­هایی هم از «نیله­لینِ[17]» [ژان پیتر] یاکوبسن و «ابلوموفِ» گنچاروف می­آورد. به هرحال او کاملاً می­داند که این نمونه­ها سایر تحولات دیگر را در داستان اروپایی دربر نمی­گیرد. داستان­هایی که در آن­ها موضوع توهم­زدایی به روشنی ارائه می­شود و لوکاچ نه می­تواند و نه می­خواهد که آن­ها را ندیده بگیرد. البته «آموزش عاطفی» فلوبر جالب­ترین نمونه است؛ رمانی واقعاً مدرن که موضوع آن را سلبیت چیره شده­ی نوعی درون­بودگی تقریباً وسواسی شکل می­دهد. اما با این­حال، به قضاوت لوکاچ بلندمرتبه­ترین جایگاه ژانر [رمان] را در قرن نوزده به خود اختصاص داده است. چه چیزی در «آموزش عاطفی» فلوبر وجود دارد که مانع شده است تا مانند سایر رمان­های مابعد­رمانتیکِ مرتبط با درون­بودگی مردود اعلام شود ؟

لوکاچ در این وحله از استدلالش عنصرِ زمان­مندی را معرفی می­کند، عنصری که تاکنون مستقلاً مورد توجه قرار نگرفته­ است. او در مقدمه­ی1961، با افتخار اعلام می­کند زمانی که رمان پروست هنوز معرفی نشده بود او برای ا.ولین بار، به کاربرد اصیل مقوله­ی زمان را مطرح کرد. رمانتیک منحط و دیرآمده­ زمان را هم­چون سلبیت صرف تجربه می­کند. عمل درونیِ رمان «نبردی نومیدکننده علیه قدرت فرساینده­ی زمان» است. اما لوکاچ معتقد است که در رمان فلوبر مسأله اصلاً این­طور نیست. زمان در «آموزش عاطفی» برخلاف شکست­ها و سرخوردگی­هایِ پی­درپیِ قهرمان اصلی، همچون اصلی مثبت به پیروزی می­رسد، زیرا فلوبر در چنگ انداختن به احساسِ مقاومت ناپذیر جریانی که مشخصه­ی دیرش[18] برگسونی است موفق بوده است. «این زمان است که چنین موفقیتی را امکان­پذیر ساخته است. جریان بی­وقفه و مهارنشدنی زمان، اصلِ متحدکننده­ای است که بخش­های جدا ازهم را همگن می­کند، این کار به واسطه­ی قراردادن آن­ها در رابطه­ای صورت می­گیرد که گرچه نامعقول و نگفتنی است اما گونه­ای یگانگی به شمار می­آید. زمان به پریشان­حالی گه­گاه انسان نظم می­بخشد و رشدی ارگانیک را به آن اعطا می­کند... (ص128). در رمان فلوبر در سطح تجربه­ی واقعیِ زمان­مند، ناپیوستگی آیرونی از بین می­رود و رفتار زمان دیگر آیرونیک نیست.

آیا تأویل لوکاچ از ساختِ زمانیِ «آموزش عاطفی» را می­پذیریم؟ وقتی پروست در گفت­گوی بحث­انگیزش با تیبو شیوه­ی کار فلوبر را از منظر زمان­مندی بررسی کرد، آن­چه بر آن تأکید داشت نه همگنی بل­که دقیقاً برعکس­آن بود: شیوه­ای که فلوبر از زمان­ها استفاده می­کند به او اجازه می­دهد تا ناپیوستگی بیافریند، دوره­های از زمان مرده و زمان منفی با لحظات اصلی و تنیدگی­های موجود در ساختارهای خاطره جابه­جا می­شوند آن­گونه که را با دست­آورد ژرار نروال در «سیلویا» به آن دست­یافته بود. جریان یک­طرفه­ی «دیرش»ِ صرف، جای خود را به هم­جواری در هم­آمیخته­ای از حرکات قابل بازگشت می­دهد؛ لحظاتی که ماهیت ناپیوسته و چندریتمیِ زمان­مندی را برملا می­کنند. اما این نوع افشاگری در مورد زمان­مندیِ غیر­خطی لحظاتِ واگشت­پذیری از درون­بودگی را می­طلبد که در آن آگاهی با خودِ واقعی­اش روبه­رو می­شود. این لحظه به واقع همان لحظه­ای­ست که قیاس ارگانیک میان سوژه و ابژه، خود را به عنوان قیاسی ناراست، لو می­دهد.

به نظر می­رسد زمانی که لوکاچ آیرونی را اصل ساختاری رمان معرفی می­کند، نوعی از ارگانیسم­باوری را به حساب نمی­آورد که دوباره در لباس مبدل زمان وارد می­شود. در این رساله زمان به عنوان جانشینِ پیوستگی ارگانیک عمل می­کند که ظاهراً لوکاچ بدون آن قادر به انجام کاری نیست. این برداشت خطی از زمان در واقع در تمامی رساله خود را نشان می­دهد. از همین روی لوکاچ مجبور است تحول رمان را به صورت رخ­دادی پیوسته؛ به صورت شکل نازلی از حماسه­ی سرنمون یونانی روایت کند. با این صورت تنزل یافته­ که وجود تاریخیِ واقعی بدان ­بخشیده شده و هم­چون مفهومی آرمانی با آن برخورد شده است. تکامل بعدی نظریه­های لوکاچ درباره­ی رمان، عقب­گردی است از فلوبر به بالزاک، از داستایوفسکی با نگاهی تقریباً ساده­شده به تولستوی، از نظریه­ی هنر به مثابه تأویل به نظریه­ی هنر به عنوان تقلیدی انعکاسی، این­ها را می­توان به روشنی تا ایده­ی شیئی­شده­ی زمان ردگیری کرد. ایده­ای که در پایان «نظریه­ی رمان» به­خوبی پیداست.

-

-----------------------------------------------------

-
[1] - از آقای شاپور بهیان به خاطر پیش­نهادهای ارزنده­اش سپاس­گزاریم
[2] Die Seele und die Formen (1911)
[3] Die theorie des Romans (1914 -15)
[4] Studies in the European Realism (1953)
[5] Wider den mißverstandenen Realismus (1957)
[6] Geschichte und Klassenbewußtsein.
[7] در مجله­ی ­ Dissen
[8]در مجله­ی ­ Yeal Review
[9] (JHI, January-March 1956, P 150)
[10] Ästhetik(1963)
[11] propagandistic
[12] novelistic
[13] contingency
[14] - تمامی نوشته­های نقل شده از ویراست اول این کتاب هستند Die theorie des Romans, Zweite Auflage, Berlin, (1963)
[15] utopia
[16] Desillusions romantic
[17] Niels Lyne
[18] Durée

-----------------------

این مطلب نخستین بار در فصلنامه زنده‌رود در اصفهان منتشر شده است.