بودريار

وارونگی تاریخ

ژان بودریار؛ ترجمه‌‌ی آرش قربانی

 

جایی در دهه‌ی هشتاد قرن بیستم، تاریخ در مسیر دیگری چرخش كرد. در آغاز نقطه‌ی اوجش را پشت سر گذارد، در آغاز ستیغ منحنی حركتی‌اش را فراچنگ آورد، نقطه‌ی چرخش تاریخی‌اش را، و بازگشتی معكوس از حوادث، گشایشی قهقرایی از غایتی معكوس را در پیش گرفت. درست همان طور كه در تقدیر فضای كیهانی، زمان‌ـ‌فضای تاریخی انحنایی خواهد داشت. بر اثر همین بازگشت‌پذیری، چیزها سریع‌تر و سریع‌تر می‌شوند، آن‌چنان كه به سرعت پایان‌شان را در بر می‌گیرند، درست همچون جریان آبی كه پیش از رسیدن به آبشار، به گونه‌ای اسرار آمیز تند می‌شود. در فضای اقلیدسی تاریخ، كوتاه‌ترین مسیر از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر، خطی راست است، خطی از پیشرفت و دموكراسی. این مسأله به‌هرحال تنها به فضای خطی جریان روشنگری بازمی‌گردد. در فضای نااقلیدسی پایان قرن ما، یك انحنای نحس به شكل غیرقابل بازگشتی، تمام خط سیرها را وارونه كرد. پدیده‌ای كه بی‌تردید با كرویتِ زمان ( زمان مرئی‌شده در افق پایانی قرن ما، آن سان كه زمین در افق پایان روز نمایان می‌شود)، یا با انحرافِ ماهرانه‌ای از میدان جاذبه پیوند خورده است. سگالن می‌گوید كه یك زمین همواره، آسمانی خواهد شد، هر حركتی ما را از یك نقطه دور می‌كند، آن‌چنان كه ما را به همان نقطه بازگرداند. این مسئله به همان خوبی، برای زمان نیز قابل انتظار است. هر حركت محسوس تاریخ، به گونه‌ای نامحسوس  ما را به نقطه‌ی متناظر آن بازمی‌گرداند، در حقیقت به نقطه‌ی آغازین حركتش. این پایان تاریخ است. بدین سان آینده دیگر وجود ندارد. و اگر آینده‌ای وجود ندارد به این معنا نیست كه پیش از این‌ها پایان یافته است. و با این وجود، این آن چیزی نیست كه با پایانِ تاریخ اعاده می‌شود. آنچه ما ناگزیر با آن درگیر شده‌ایم، فرایند پارادكسیكالی از بازگشت به گذشته است. یك معنْی واژگونیِ غیرمنتظره برای مدرنیته‌ای كه می‌خواست فراز اندیشه‌اش را و نهایت گسترش معنوی‌اش را دست یازی كند، به واسطه‌ی یك فرایند شوم بازگشت‌پذیری و آشوب، در اجزای بنیادینش در هم فرو می‌پاشد.

توسط معناهایی از این وارونگی قهقرایی تاریخ به ابدیت، به واسطه‌ی این انحنای شبه‌هذلولی، قرن ما پایانش را انكار می‌كند، با تفسیری از این مفهومِ به عقب بازگردی رویدادها، ما پیش از مرگ تاریخی‌مان  می‌گریزیم. بدین سان حتی به یاری شكل استعاری سخن نیز، ما به مرگ نمادین چیزها دست نخواهیم یافت، به اوج نمادین سال 2000.

آیا ما می‌توانیم از این انحنا به عقبِ یك تاریخ، كه در ردپاهایش رد گم می‌كند و آثارش را می‌سترد، طفره رویم، آیا می‌توانیم  این خط سیرِ شوم را كه در مسیرش مدرنیته را بدان سان كه نواری به عقب بازمی‌گردد، به گذشته بازمی‌گرداند متوقف كنیم. ما آن‌قدر به تماشای دوباره و دوباره‌ی فیلم‌ها معتاد می‌شویم كه قهرمان‌های ساختگی آن‌ها را به همان خوبی با زندگی‌مان مرتبط می‌كنیم. آن‌قدر توسط یك تكنیك بازگشت به گذشته آلوده شده‌ایم كه به موازاتِ سرگیجه‌ی معاصر كاملا پذیرفته‌ایم  كه تاریخ را، آن‌گونه كه كسی نوار فیلمی را به اشتباه حلقه می‌كند، وارونه حلقه كنیم.

آیا ما با آرزویی پوچ به جلو رانده می‌شویم  تا به شكلی تصادفی از پایداری‌مان در ویرانگری كنونی‌مان سر باز زنیم، همان‌طور كه كانتی می‌گوید، آیا ما برای باززیستنی دوباره، خود را به یك مالیخولیای بازگشت به گذشته تسلیم كرده‌ایم و از این رو روایت ساختگی هر چیز را برمی‌سازیم: باززیستن برای توجیه‌كردن (گویی سایه‌ای از روانكاوی، بر فراز تاریخ ما شكل می‌گیرد، گویی همان وقایع، همان رویدادها، تقریبا در همان شرایط بازـ‌فرآوری می‌شوند: گویی همان جنگ‌ها بین همان مردم دوباره سرمی‌گیرد، و همه از آن‌جایی كه ربوده شده بودند می‌خواستند خروشان شوند، آن‌چنان كه گویی با هوسی سركش به خروش آمده باشند، تا دستاورد حیاتی‌شان همچون شكلی از ناخودآگاه درك شود، به مثابه فرایندی آغازین در هنر). آیا ما تمامی رخدادهای گذشته را به انگیزه‌ی مقایسه فرامی‌خوانیم، برای بازآموزی فرایند شكل‌گیری هر چیز؟ یك هذیان‌گویی با فرایند و در همان حال یك چرندگویی با التزام، اخیرا به تمامی ما را در بر گرفته است، چرا كه التزام به شكل فزاینده‌ای در حال گریزان شدن است. بازسازی شایسته تاریخ، ماستمالی كردن همه‌ی هیولاها: بر اساس تكثیر رسوایی‌ها، احساس مبهمی وجود دارد كه تاریخ خود نیز یك رسوایی است. یك بازگشت ـ فرایند كه ما را به یك هذیان گویی با / از فرایند می‌كشاند، به این جنبه‌ی تاریخ، به ضیافتی ترتیب داده شده با غرایز ( حیوان‌بودگی )، به وضعیتی بدوی كه پیش از این، موضعِ موجودات در لاس زدنِ بوم‌شناسانه با یك خواستگاه ناممكن است.

تنها راه برای اجتناب از این وضعیت، برای گسستن ریسمان اتصال ما به این پس روی و این وسوسه دائمی، قرارگیری بی‌درنگ‌مان روی مدار موقت دیگری است، تا از شبح‌مان، این شبح قرن، خلاصی یابیم، تا از یك میان‌برِ مخفی به آن‌سوی پایان نقب زنیم و آن‌گاه وقوع آن را متوقف كنیم. این لااقل كمك خواهد كرد تا از باقیمانده‌ی تاریخ در برابر سوژه‌كردن آن برای یك بازنگری دلخراش، و همین‌طور توزیع آن به آنانی كه جسدش را كالبدشكافی می‌كنند، درست به همان شكلی كه انسانی در آنالیزی بی‌پایان جسد كودكی‌اش را كالبدشكافی می‌كند، محافظت كنیم. این لااقل، امكان زنده نگاه داشتن خاطره و شادمانی را برای ما میسر می‌كند و به یمن شگونِ بازنگری و نو شدن، ما می‌توانیم متوقف كردن همه‌ی مصیبت‌های پیشتر وارد آمده را آغاز كنیم، وادار ساختن آن‌ها به ندامت.

اگر ما می‌توانستیم فرادستانه بر این موراتوری پایان قرن پیش‌دستی كنیم، بر این اوج ناپخته‌ی چیزهایی كه چه بسا به یك سوگواری ماننده است، سوگواری گمراه و نابه‌جایی كه چه بسا در اشتیاقی پارانویایی می‌خواهد هر چیزی را بازنگری كند، بازنویسی كند، به اول بازگرداند، شبیه‌سازی كند، آن هم به انگیزه‌ی فرآوری یك تاریخ‌نگاری كامل از پایان قرن، یك نسخه‌ی فراگیر، دموكراسی سراسری، ریشه‌كنیِ كامل همه‌ی تعارضات و در صورت امكان  ستردن تمامی حافظه‌ی ما از رویدادهای ناگوار، ـ اگر ما توان پیش بردن یا دست كشیدن از این سفیدكاری، این صیقل‌كاری بین‌المللی را یافته‌ایم، تنها به این سبب است كه همه‌ی كشورهای امروزی برای هم‌پیمان شدن از یكدیگر پیشی می‌گیرند، اگر ما خودمان نیز می‌توانستیم از این غایت دموكراتیك كه نظم نوین جهانی از آن سخن می‌گوید، چشم‌پوشی كنیم، لااقل از رویدادهایی كه جلوتر از ما، با شكوه، فرازوارگی، ارزش و یكتایی‌شان  قرار گرفته‌اند، دست می‌كشیدیم. سرانجام  ما آن‌قدر برای پنهان‌كردن بدترین اندوخته‌های‌مان دستپاچه هستیم كه چیزی از تاریخ در پایان هزاره باقی نمی‌ماند، چیزی از بارقه‌اش، از خشونت حقیقی‌اش. اگر هیچ نشانه واضحی برای واقعه‌ای كه در حقیقت دربردارنده‌ی رویدادگی و از این‌رو ارزش تاریخی و ناگزیری‌اش است، وجود ندارد از آن‌رو است كه چیزی در آن است كه اكثرا از معنا و تفسیری كه دقیقا برخلاف آن چیزی است كه ما امروز می‌بینیم طفره می‌رود. همه‌ی چیزهایی كه در این قرن برحسب پیشرفت، آزادی، انقلاب، خشونت رخ داده است، اخیرا دچار یك پروسه‌ی تجدید نظر كلی  قرار گرفته‌اند.

پرسش این است: آیا حركت مدرنیته، حركتی بازگشت‌پذیر است و آیا این خودِ بازگشت‌پذیری است كه در چرخش، بازگشت‌ناپذیر است. تا كجا این قهقراء، این رؤیای پایان هزاره می‌تواند فراتر رود. آیا مشابه صوت و سرعت، یك دیوار تاریخی وجود ندارد، جایی كه پیمان‌شكنی آن دیگر نمی‌تواند تبرئه شود...

يک جنون ناتمام

یک جنونِ ناتمام

آنتونن آرتو؛ ترجمه: مهدی سلیمی

 

در تمام پژوهش‌های فلسفی فوکو، چهار اصلِ واژگونی، گسست و انقطاع، دگرسانی و برون‌بودگی نقشِ کلیدی دارند. مفهومِ واژگونی از این نگاه، که او کالبدشکافیِ نگاه تاریخی و فلسفی را بر اساس بررسی ساحت نااندیشه‌ها تعیّن می‌بخشد. دو این‌که، تبارشناسی فوکو در پی تداومِ رویدادهای تاریخی نیست، بلکه می‌کوشد گسست‌ها و ناپیوستگی‌های رویدادِ اجتماعی-تاریخی که مورد غفلت قرار گرفته‌اند را کشف کند. سه این‌که، فوکو با تکیه بر همین اصل گسست نشان می‌دهد که هر عصر ویژگی خاصّ خودش را دارد. و اما اصل آخر که به نوعی بر تمامی ویژگی‌هایش انسجام می‌بخشد این است که او تاریخ پژوهش غربی را که از دیرباز پیوسته به دنبال فهم معنا و ماهیت نهان امور به ژرف‌کاوی پرداخته و حقیقت را در درون پدیده‌ها جستجو می‌کرده است را مورد نقد قرار می‌دهد. تردیدِ فوکو در مورد مسئله‌ی جنسیت- "از قرن هیجدهم به بعد، جنسیت نه تنها سرکوب نشده است بلکه به طور فزاینده‌ای موجب انفجار گفتمان‌های گوناگون گردیده است"- منجر به نوشتن "تاریخ سکسوالیته" شد. این کتاب در اصل واژگون‌سازی سرکوب میل فرویدی است. فوکو کتاب "تاریخ جنون" را نیز در حقیقت با تکیه بر این اصول می‌نویسد. یعنی اصل واژگونی، گسست و برون‌بودگی. فوکو بر معقولیت اندیشه‌ی آدمی تردید می‌کند و می‌گوید: گفتمان نباید متکی بر عقل باشد. تاریخ جنون با محوریت همین اصل نوشته می‌شود. و اتفاقا مبتنی بر همین اصل افرادی چون بودریار و دریدا، او را در بوته‌ی نقد قرار می‌دهند. دریدا تاریخ جنون را این گونه نقد می‌کند: فوکو با زبان و منطق ناشی از خردورزی و عقل نمی‌تواند درباره‌ی مقوله‌ای داد سخن دهد که با این عقل مغایرت و تنافر اساسی دارد. فوکو برای روشن ساختن وضع و حال جنون می‌بایست از زبان و منطق برگرفته از جنون سود جوید. این‌جا دریدا از اصل برون‌بودگیِ فوکو انتقاد می‌کند. اما باید دید که واقعا این گونه نوشتار عملی است؟ یعنی نوشتار در مورد جنون از زبان جنون؟ آن هم با مفهومِ جنون به‌مثابه‌ی نابودی مطلق اثر، که فوکو در این کتاب پیش می‌کشد؟ آیا می‌توان کتاب آرتو - "ونگوگ، مردی که جامعه او را خودکشی کرد"-  را نمونه‌ی شاهدِ مسئله‌ی دریدا عنوان کرد؟

فوکو معتقد است بین جنون و اثر هیچ گونه سازش یا تبادل پایدارتر یا ارتباط زبانی وجود ندارد. و به همین خاطر جنونِ آرتو را اساسا غیاب اثر، حضور مکرر این غیاب و خلاء اساسی آن می‌داند. یا در موردِ نیچه آخرین فریاد او را عینِ نابودی اثرش معرفی می‌کند که از پس آن خلق اثر ناممکن است. از این به بعد نیچه نامه‌های خود را با عنوان نیچه- سزار، نیچه-مسیح و نیچه-دیونوسوس امضا می‌کند. نیچه‌ی فیلسوف از بین می‌رود و یک خلاء جای آن را می‌گیرد. و اما آرتو کتابش را در مورد ونگوگ قبل از آخرین سفرش به مکزیک و ایرلند و جنون کاملش می‌نویسد. در این مرحله ونگوگ برای آرتو آن‌گونه است که دیونوسوس برای نیچه‌ی قبل از جنونش بود. این‌جا آرتو، ونگوگ را ستایش می‌کند. از عملِ بریدن گوش خودش، به عنوان یک تهور خالص یاد می‌کند. اما شاید آرتو در مرحله‌ی آخر جنون‌اش، تنها از طریق امضای آرتو- ونگوگ می‌توانست این خلاء را به نمایش بگذارد. در این نگاه ما برای عقلانیت و جنون یک مرز مشخص قائل می‌شویم. این همان اشتباهی است که همیشه ما را به دام تفسیر گرفتار می‌کند. این‌جا وسوسه می‌شوم تا برای شرح رابطه‌ی آرتو و ونگوگ، از مفهوم فرایند دلوز استفاده کنم. یک حرکت شیزوفرنیایی به سوی ناتمامی. تنها در این فرایندِ ناتمام و بدون انقطاع است که می‌توان آرتو و ونگوگ را شرح داد. فرایندی که باعث می‌شود آرتوی شیزو، جامعه را به خاطر فرد پسیکوتیکی(ونگوگ) که در فرایند رمززدایی سیلان میل می‌سازد، متهم کند. از نگاه دلوز بیماری یک فرایند نیست بلکه توقف در فرایند است. مکانی است که ما در آن فرومی‌افتیم، مانند مورد نیچه-سزار... 

فوکو و دلوز هر کدام با قرائت‌های مختلف آن اگوی شخصیِ اثر کلاسیک را از بین می‌برند. به این شکل که فوکو در تاریخ جنون، از ساد وگویا به عنوان آغازشگر مرحله‌ای یاد می‌کند که بعد از آن بی‌خردی جزئی از چیزی می‌شود که در دنیای مدرن برای هر اثری حیاتی است. یعنی جنبه‌ی مرگبار و درعین‌حال الزام‌آور آن. از این مرحله به بعد است که آن‌ها توانستند از فراسوی وعده‌های دیالکیتیک دوباره به ارزش‌های تراژیک دست یابند. در عصر کلاسیک قهرمان تراژدی و دیوانه دو شخصیت مجزا بودند. قهرمان تراژدی در ژرفاهای هستی خویش سیر می‌کرد و در راه حقیقت گام برمی‌داشت ولی شخص دیوانه اسیر ظلمت هذیان برابر با نیستی بود. اما باید شرح داد که چگونه با آرتو جنون بار دیگر به مفاهیم تراژیک پیوند می‌یابد. آرتو روایات استندال و شلی از خاندان چن چی را كژدیسه می‌كند. او عقلانیت چن چی را زایل می‌کند بنابراین اعمال او نه از سر دیالکتیکِ عقلانیت که بر اساس یک جنون تعریف می‌شود. آرتو با دستکاری کردن این روایت بستری فراهم می‌کند تا جنون چن چی را حاصل از جنون فراگیر بداند و از این طریق شروع به نظریه‌پردازی تئاتر خود می‌کند. او تئاتری را با عنوان تئاتر شقاوت پایه‌گذاری می‌کند که از دل یک جامعه‌ی طاعون‌زده بیرون می‌آید. چن چی بیمار است چون جامعه بیمار است. جامعه طاعون گرفته است. چه اشتباهی می‌كنند مفسرهای آرتو وقتی طاعون را استعاره‌ای برای تئاتر آرتو می‌دانند درحالی‌که آرتو تئاتر را زندگی می‌كند و طاعون را برابر زندگی می‌داند. تفسیر همیشه دنبال استعاره است تا از این طریق به ژرفاهای متن دست یابد. اما ژرفای متن آرتو چیزی جز خلاء نیست. یک جنونِ معادل با نابودی. پس به گفته‌ی فوکو، این‌گونه نیست که جنون آرتو در رخنه‌ها و منافذ اثرش لغزیده باشد. بلکه جنون او غیابِ اثر است. دهن گشودن رخنه‌ها و منافذ اثر که خود را متلاشی کرده و آرتو را به گودال جنون می‌افکند. این‌جا اثر در غرقاب نیستی فرومی‌رود و از این طریق بی‌معنایی خود را نشان می‌دهد. بدین گونه که همچون یک فرم بیمارگونه ظاهر می‌شود. این جنون ادامه‌ی اثر را برای آرتو ناممکن می‌سازد. ولی از این مرحله به بعد است که زندگی آرتو تبدیل به اثر هنری می‌شود. او تئاتر را زندگی می‌کند و زندگی‌اش را به نمایش می‌گذارد.

باز شدن این رخنه‌ها طی پروسه‌ای اتفاق می‌افتد که اثر در طول آن خلق می‌شود. یک پروسه‌ی تولیدگر. برای همین است که من پیشنهاد بررسی مفهوم فرایندِ دلوز را می‌دهم. مرحله‌ی جنون در آرتو یکباره اتفاق نمی‌افتد یا به عبارتی هیچ انقطاعی در این فرایند نیست. این فرایندی است آغازگر و درعین‌حال بی‌پایان. دلوز نیز در توصیف فرایند دست به انتقاد اگو می‌زند. دلوز به همراه گتاری میل را اساس صیرورت می‌سازند و صیرورت (مفهوم شدن) را در فرایندی قرار می‌دهند که هیچ چیزی برای بیان کردن خودش به عنوان خودِ شخصی ندارد. دلوز برای فرار از این اگو یک ناحیه‌ی مجاورتی را پیشنهاد می‌کند. از نظر او شدن همچون هویت‌یابی و میمسیس، دستیابی به یک فرم مشخص نیست بلکه وارد شدن به یک ناحیه‌ی مجاورتی است. به صورتی که این ناحیه‌ی مجاورتی غیرقابل تشخیص و تفکیک‌ناپذیر است که در آن شخص نمی‌تواند فرمی برجسته‌تر از یک زن، حیوان یا یک مولکول باشد. اما زبان در این ناحیه‌ی مجاورتی چگونه است؟  زبان در یک ناحیه‌ی مجاورتی، تشخیص‌ناپذیر و تفکیک‌ناپذیر است. زبانی است در پیوند با زبان عمومی و درعین‌حال مجزا از آن. یعنی آفرینش یک زبان جدید که نویسنده آن را در درزها و فواصل زبان می‌بیند و می‌شنود. زبانِ آرتو در یک جامعه‌ی بعد از طاعون‌زدگی شکل می‌گیرد. بعد از زوال همه‌ی ارزش‌ها. در چنین زمانی است که ما نیاز به یک زبان جدید داریم. زبانی ناپایدار که همچون سایر ارزش‌ها نابودی خود را از قبل درمی‌یابد. این زبان به هیچ عنوان خودش را به عنوان یک فرم مسلط بیان معرفی نمی‌کند. اما چگونه است که در این صیرورت بر اساس میل، دلوز شدن را معادل با زن شدن، حیوان شدن می‌نامد؟ باید خاطرنشان کرد: مرد همیشه خودش را به عنوان یک فرم ثابت و مسلط نگه می‌دارد که خودش بر همه‌ی موضوعات پافشاری می‌کند. مرد در انقطاع‌های یک فرایند فرومی‌غلتد و در آن‌جا ثابت می‌ماند. در صورتی که زن، حیوان یا مولکول همیشه یک جزء پروزای دارد که از رسمی سازی شخصی می‌گریزاندش. حتی از قراردادی که آن‌ها را به عنوان نویسنده به ما معرفی می‌کند نیز می‌گریزند. چرا که برای زن، حیوان، مولکول نوشتن چیزهای دیگری از نویسنده شدن است.

پس از طرفی، فوکو در دیرینه‌شناسی‌اش از دوره باروک به بعد هنر را از فراسوی وعده‌های دیالکتیک به ارزش‌های تراژیک نزدیک می‌بیند و از طرفی دیگر، دلوز برای فرار از آن اگوی رسمی فرم پیشنهادی خود را تک‌افتاده و بیرون از جمعیت در یک ناحیه مجاورتی قرار می‌دهد. یعنی شدنی که در اقلیت اتفاق می‌افتد. آرتو این هر دو را در خود دارد. به صورتی که آرتو در مقاله‌ی "شاهكار بس است" سنت فكری غربی را محكوم به فنا می‌داند. و آن چیزی نیست جز عقلانیت. خرد ابزاری که پایه‌های فرهنگ و تمدن غرب را بنا می‌کند. به این شکل آرتو با انتقاد از فرهنگ، جامعه را عاملِ خودکشی ون گوگ معرفی می‌کند. اتفاقی كه بالعینه خود آرتو نیز به همان دام گرفتار می‌شود. در حقیقت جامعه آرتو را نیز خودکشی می‌کند. مفسران جامعه‌اش در تفسیر آرتو، می‌نویسند كه آرتو به نوعی عقاید گنوسی دارد. اعتقاد به ثنویت. نوشته‌اند كه او روح شرقی را به عقلانیت ترجیح می‌داد. چه اشتباه بزرگی! آرتو خودش این را با سفرش به مكزیك اثبات می‌كند. او فرهنگ دست‌نخورده‌ی مكزیكی را بهترین فرهنگ می‌نامد. یا در حقیقت بی‌فرهنگی. بدویت فرهنگی. نکته‌ی ظریفی این‌جا هست. آرتو با دیدن نمایش‌های بدوی آئینی به لزوم وجود تئاتر به صورت نمایشی آن تردید می کند. نمایشهای بدوی که فراتر از هر فرم رسمی و مفهومی است که در جامعه‌ی آرتو به نمایش گذاشته می‌شدند. در حقیقت این نمایش‌ها گریزی است از ژرفاهای معنا و رسیدن به یک سطح نمایش محض. قهرمان آرتو نه بر اثر یک دیالکتیک ناشی از عقلانیت، بلکه دارای مشخصه‌های قهرمان‌های دیوانه‌ی تراژیک است. چن چی یک دیوانه‌ی تمام عیار است. و این گونه است که تئاتر شقاوت آرتو در حقیقت وحشی‌گری پریمی تیو و طبیعی را به تئاتر برمی‌گرداند.

دلوز، شدنِ یک نویسنده را به دور از فرم برجسته معرفی می‌کند. شدن ترجیحا تک‌افتاده و بیرون از جمعیت است. شاید بهتر آن باشد که برای توصیف این برون‌بودگی از مفهوم ثنویت متعادل و متفاوت لاکلائو که ریشه در منطق تفاوت بیرونی دارد، استفاده کنیم. به این صورت که مرز میان امر اجتماعی و بیرون‌بودگی آن، فقط در هیئت نوعی تفاوت (بازنمایی خود در قالب نوعی تفاوت) میان فضای اجتماعی قادر است خود را صورت‌بندی کند. این‌جا هویت هر عنصر تنها در تفاوت‌شان با همه‌ی دیگری‌ها شکل می‌گیرد. یعنی نایکسان‌بودگی برای خالص‌بودن. اما از طرفی تفاوت مورد نظر ما نیز دیگر همچون آنتاگونیسم عمل نمی‌کند. یعنی فرمی که نویسنده انتخاب می‌کند یک فرم آنتاگونیسمی نیست. این فرم همیشه در حال گریز است، در حال شدن، شدنِ ناتمام. برون‌بودگی از علم نحو در زبان تنها بر پایه‌ی تفاوتی است که هویت‌اش را می‌سازد. یعنی آفرینش یک زبان جدید در خودِ زبان، نه مخالفت (نگاه آنتاگونیستی) با زبانِ مادری و تخریب و ویرانگری‌اش. شاید همین برون‌بودگی از هر فرم مسلطی یا گریز از رسمی‌سازیِِ شخصی، آرتو را وادار می‌کند تا از برتون و سورئالیست‌ها جدا شود. آرتو به دنبال یک انقلاب درونی بود. او سیر اندیشه را از درون به بیرون می‌داند. همین اعتقاد است که مفسران را بر آن می‌دارد تا او را به عقاید ثنویت داشتن محکوم کنند. ولی آرتو با انقلاب‌اش تبدیل به یك پیشرو دینی نمی‌شود. بلکه در عوض او را پیامبر هپینینگ می‌نامند. یا پدرِ تئاترهای مكان‌یافته. تئاترهای نامشخص و غیرقابل شناسایی. تئاترهایی كه تنها در پی كشف یك فرصت تئاتری اند. آن‌ها چه چیز را به نمایش می‌گذارند؟ این تئاتر به شیوه‌های اجرایی نزدیکتر است و مستقل از ادبیات نمایشی عمل می‌کند. آرتو می‌نویسد اگر ادیپ شهریار را مخاطبان نمی‌پسندند، مشکل از اجرا نیست بلکه مشکل از متنی است که با شرایط بیمار جامعه سازگار نیست. آرتو در حقیقت این بیماری/ طاعون را زندگی می‌کند و زندگی را به نمایش می‌گذارد.

گفتیم که یک فرایند ناتمام است. شخص در طی آن بیمار نمی‌شود، در شکاف‌هایش فرونمی‌افتد بلکه دائم در سطح‌های صاف و ممتد فرایند می‌لغزد و بدین شکل از هر فرم رسمی بودنی می‌گریزد. آرتو بعد از سفرش از مكزیك به ایرلند می‌رود و آن‌جا به عنوان یك مجنون دستگیر و مستقیما به تیمارستانی در فرانسه منتقل می‌شود. در بین راه معلوم نیست چه اتفاقاتی افتاده و در آن كشتی این جادوگرِ دیوانه به چه شكلی منتقل شده است. ولی شواهد نشان می‌دهند که وضعیت جسمانی‌اش بدتر شده بود. اتفاقاتی كه در تیمارستان برای او می‌افتد تاسف‌بار است. لكان بعد از دیدن‌اش می‌گوید این فرد پارانویاست و از این به بعد قادر به نوشتن نخواهد بود. جالب آن‌كه آرتو هر روز می‌نوشت و پرستارها نوشته‌هایش را می‌سوزاندند. دقت كنید! آیا سوزاندن نوشته‌هایش همان چیزی نبود كه خودِ نوشته‌هایش می خواستند؟ نوشته اینجا تبدیل به عملِ خود می‌شود و قدرت ساحری‌اش را به اجرا در می‌آورد. این سحرِكلام است كه كاغذ را می‌سوزاند. سوز‌اندن نوشته‌ها یا غیاب اثر خود اثری دیگرگونه می‌سازد حتی ماندگارتر از قبلی. نوشته‌های آرتو به ایده‌های اجرایی‌اش در تئاتر نزدیک‌تر می‌شوند. در همان زمان، یكی از پرستارهای آرتو با اكراه تمام گفته بود كه: "این دیوانه تازه ادعا می‌كند كه شاعر است.

باید گفت: آرتو ناتمام است. او دائم حرکت می‌کند، مدام می‌لغزد و لحظه‌ای از گریختن بازنمی‌ماند.

کوژو

الکساندر کوژو در دو برداشت

محمد ایزدی

 

الکساندر کوژو بزرگ‌ترین مفسر هگل پس از مارکس تا به امروز است، او البته هگل را بر سر ننشاند، او اتفاقاً هگل را در جای خود تثبیت کرد. لکان، فوکویاما و آگامبن را بدون کوژو نمی‌توان فهمید. روایت او از «پدیدارشناسی روح» به اندازه‌ای تاریخ‌ساز بود که بدون آن نمی‌توان روان‌کاوی مکتب لکانی یا «پایان تاریخ» فوکویاما را تنها با رجوع به آن کتاب پیچیده و اسرارآمیز درک کرد. کوژو بر خلاف لوکاچ و دیگر مفسران مارکسیستی هگل تاریخ را تاریخ پیکارِ آگاهی می‌دانست، تاریخی که در آن طبقات حضور ندارند. او هگل را از دیالکتیک کار-محور مارکسی خارج کرد و معنایی دوباره به آن بخشید. او البته منتقدانی همچون لئو اشتراوس و ضدهگلی‌هایی چون ژیل دلوز در پیش روی خود دارد. مارک لی‌لا در این جستار البته با نقدی به خاستگاه‌های اندیشه کوژو به تقبیح باورهای او رفته است که البته جای تأمل دارد. در هر صورت این یادداشت‌ها بهانه‌ای است برای پرداختن به یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازانی که تنها با «تفسیر»ی از یک نظام فکری به افق‌های جدیدی در تاریخ اندیشه رسید. کوژف در ایران با رساله «خداوندگار و بنده» با ترجمه حمید عنایت شناخته شده است، رساله‌ای که خوانشی متفاوت از «پدیدارشناسی روح» هگل به دست می‌دهد. کوژف بر نسلی ممتاز از اندیشمندان فرانسوی از جمله لکان و دریدا تأثیر گذارد. او به همراه هیپولیت از مفسران بزرگ هگل در فرانسه بودند. این مجموعه یادداشت پیش از این در روزنامه‌ی توقیف‌شده‌ی «تهران امروز» در هشت شماره منتشر شده بود.


قطعه‌ ستایش‌شده‌ای در رمان «دود» تورگنیف هست که در آن پوتوگین، منتقدی جهان‌وطن و پان‌اسلاو، به بازگویی دیدار خود از نمایشگاه کریستال پالاس در لندن ویکتوریایی می‌پردازد. او از این‌که حتی یک اختراع روسی در آن‌جا به نمایش درنیامده شرمنده و درعین‌حال به شدت شگفت‌زده است. طنز ماجرا این‌جا است که روشنفکران روس خود را مؤسس نظام بین‌المللی اقتصاد سیاسی نوین می‌دانند، اما هنوز در لزوم عملی مهندسی تولید یک ماشین لباسشویی ساده هم درمانده‌اند. این همان توصیفی است که سوزونت ایوانویچ پوتوگین می‌توانست از الکساندر ولادیمیرویچ کوژفنیکف ارائه دهد، روسی نجیب‌زاده‌ای که بعداً به یکی از تأثیرگذارترین فیلسوف‌های سیاسی و سیاست‌مداران در فرانسه‌ قرن بیستم بدل شد. «کوژِف» (یا کوژِو)، آن‌گونه که خود می‌پسندید مورد خطاب قرار گیرد، از یک جهت بسیار شبیه هم‌وطنان خود است: او تمام عمر روشنفکری خود را وقف تفسیر و بازیابی یک فلسفه قدیمی کرد، فلسفه‌ی هگل. اما او برخلاف آن‌ها نقشی عملی در معماری سیاست اروپای پس از جنگ، به‌ویژه فرانسه، و نفوذ در میان سیاست‌مداران اروپای غربی ایفا کرد. دشوار است باور کنیم یک متفکر اروپایی برجسته با چنین جاه‌طلبی‌های فلسفی‌ای بتواند چنین جایگاه مهمی در سیاست اروپای قرن بیستم داشته باشد.

تأثیر کوژف به دهه 1930 بازمی‌گردد، او در این سال‌ها با برگزاری یک سلسله سخنرانی در پاریس شهرتی در میان روشنفکران فرانسوی یافت؛ این درس‌گفتارها بعدا در 1947 توسط ریموند کوئنرو منتشر شد. از آن‌جایی که کوژف در 1968 درگذشت بسیاری از طرفداران او دست‌نوشته‌های منتشر نشده‌ی او را جمع‌آوری و در مجموعه‌ای با عنوان Alexandre Kojeve: La philosophie, l'etat , la fin de l'historie توسط دومنیک اُفره در 1990 پاریس چاپ و منتشر شد. درحالی‌که درس‌گفتارهای هگلی کوژف بیش از سی سال است که به انگلیسی ترجمه شده، اما تأثیر او در دنیای انگلیسی‌زبان به اندازه نفوذ او در فضای فلسفه فرانسوی نیست.

در دهه اخیر، دهه‌ای که هر روز در حال تغییر سریع است، «پایان تاریخ» و «واپسین انسانِ» فرانسیس فوکویاما به نحوی آشکار اندیشه‌های کوژف در باب تاریخ و سیاست مدرن را نمایندگی می‌کند، این امر به نحوی است که «جهانی‌شدن» را جز با چنین نظام فکری‌ای نمی‌توان فهمید. علاوه بر سیاست و تاریخ، در فلسفه نیز ترجمه مناظره کوژف با لئو اشتراوس، فیلسوف سیاسی آلمانی، در باب «حکومت استبدادی» بسیار اهمیت دارد؛ نسخه جدیدی از این کتاب در سال 2000 توسط انتشارات دانشگاه کالیفرنیا منتشر شد («On Tyranny» L.Strauss & A.Kojeve,). این اثر می‌تواند اکنون ما را در داوری آرا و اندیشه‌های او راهنمایی کند.

کوژف در خانواده‌ای مرفه و بانفوذ در مسکو و در سال 1902 به دنیا آمد و پانزده سال اول عمر خود را در محله مرفه‌نشین «آربات» سپری کرد. محیط اجتماعی اطراف او یکی از بهترین محیط‌های فرهنگی و اجتماعی بود. واسیلی کاندینسکی دایی او بود، و تمام خانواده و خویشاوندان او نیز از طبقه روشنفکران بودند. از این دوره زندگانی کوژف اطلاع زیادی در دسترس نیست، زیرا هم کوژف خود به یادآوری آن دوران بی‌میل بود و زندگینامه‌نویس او هم چندان به آن نپرداخته است. انقلاب اکتبر دوران شاهانه کوژفنیکف‌ها را منقرض و آن‌ها را با محرومیت‌های متداول پس از انقلاب در قبال چنان طبقه‌ای مواجه کرد: از دست دادن اموال، قتل‌های شبانه، لسیت‌های سیاه برای آموزش و شغل. خود الکساندر جوان بعداً به اتهام فروش صابون در بازار سیاه دستگیر شد و در آستانه محاکمه قرار داشت که البته سرانجام از آن گریخت.

کوژو با کمک برخی از خویشاوندان هنوز بانفوذ خود توانست از مهلکه بگریزد، اما این ماجرا تأثیر بسیاری بر او گذارد. او خود بعداً به دوستانش گفت من وقتی از زندان خارج شدم یک کمونیست اقناع‌شده بودم، اگرچه با شیوه عمل بولشویک‌ها کنار نیامده بودم. او در گفت‌و‌گویی که کمی پیش از مرگش انجام شد، ماجرای پرواز تصادفی خود از روسیه را شرح می‌دهد، و می‌گوید او اگرچه یک کمونیست بود، اما پیش‌بینی می‌کرد تأسیس کمونیسم به «سی سال وحشت» در روسیه می‌انجامد. او درحالی‌که از هر گونه آموزشی در اتجاد جماهیر شوروی منع شده بود، در 1920 به مرز لهستان رفت تا از آن‌جا خارج شود. کوژو در آن هنگام هفده سال بیش نداشت.

او چندی در لهستان به اتهام جاسوسی در زندان سپری کرد، اما سرانجام به آلمان رسید و با فروش جواهرآلات خانوادگی قاچاق، خود را تأمین و در همین حال به تحصیلات عالی در دین و فلسفه پرداخت. او به هر ترتیب در 1926 به پاریس رفت، مهاجرتی که با کمک دوست او الکساندر کویره، تاریخ‌دان روسی و برجسته فلسفه و علم که پیش از انقلاب در جوانی به فرانسه مهاجرت کرده بود و اکنون در اکول آموزش‌های عالی‌ تدریس می‌کرد میسّر شد. آن‌ها یکدیگر را چند سال پیش‌تر در هایدلبرگ بنا به اتفاقی عجیب ملاقات کرده بودند. کوژو که پسری دغل‌باز بود خواهرزن کویره (کسی که بلافاصله با او ازدواج کرد و سپس از او جدا شد) را فریفت و ربود؛ خانواده‌ی دخترجوان هم کویره را برای پی‌گیری وضعیت او مأمور کردند و این گونه شد که کوژو با کویره آشنا شد. کویره در اولین برخورد با کوژو تحت تأثیر احساس واقعی‌اش به خواهرزن خود قرار گرفت، از این رو کویره با نگاه مثبتی که به کوژو جوان داشت او را به پاریس آورد و به سرعت وارد محافل روشنفکری و دانشگاهی پاریس کرد. پاریس سال‌های 20 و 30 یکی از ممتازترین فضاهای روشنفکری در طول تاریخ محسوب می‌شود، به گونه‌ای که به لحاظ غنا و تجمع نویسندگان، نقاشان، شاعران، فیلسوفان، و سیاسیون آن را با آتن در یونان باستان مقایسه کرده‌اند.

زندگی کوژو دارای دو وجه کاملاً به هم پیوسته است: بخشی که به گوشه‌نشینی فلسفی او مرتبط است و بخشی دیگر، به مقام رسمی بوروکراتیک و رده‌بالای او. کوژو، این نابغه روس، با سمینارهایی درباره هگل لرزه‌ای بزرگ در فضای فلسفی فرانسه در قرن بیستم به وجود آورد. این سمینارها از 1933 آغاز شد، زمانی که کویره منصبی موقتی در مصر را پذیرفت و از کوژو خواست درس فلسفه‌ دین هگل او را در اکول پراتیک تدریس کند. کوژو خود بعدا اعتراف کرد تا آن زمان چندین بار هگل را خوانده بودم اما یک کلمه هم نفهمیده بودم، از این رو تصمیم گرفتم رویکرد دیگری به «پدیدارشناسی روح» هگل داشته باشم.

«پدیدارشناسی» هگل تلاش دارد به نحوی فلسفی و کامل تبیین کند چگونه ذهن (روح) انسان، به واسطه تأمل و باریک‌اندیشی درباره کارکردهای خود، از نوعی وضع آگاهی اولیه چیزها (اشیاء) در جهان به نوعی «شناسایی مطلق» می‌رسد، به نحوی که در آن ذهن (روح) سرانجام پس از ملال و خستگی ناشی از حرکت دیالکتیکی فهم جزئی و ناقص از خود به آرام می‌گیرد. یکی از این نردبان‌های پیشروی (دیالکتیکی)، «خودآگاهی» است، زمانی که ذهن یا روح از خود در مقام نیرویی فعال آگاه می‌شود؛ اما در حین تحقق این امر شکافی میان خود‌آگاهی اولیه و خام و خودآگاهی انعکاسی به‌وجود می‌آید. هگل این لحظه را با زبانی استعاری‌ـ‌تمثیلی به نزاع دو فیگور (سیما) تشبیه می‌کند: ارباب (Herr)، نماینده آگاهی بسیط و اولیه، کسی که بر بنده (Knecht) مسلط است و نیاز به تصدیق از سوی او دارد. بنده در این‌جا نماینده خودآگاهی نو (انعکاسی) است.

رابطه ارباب و بنده الزاما از نوع ستیز و نبرد است، زیرا به تعبیر هگل ذهن در فرایند خودآگاهی نیاز به تصدیق ذهن‌های دیگر است؛ این همان میل سلطه‌جوی خود ذهن است، میل فرادست‌خواه روح. اما مسأله این‌جا است که نه ارباب و نه بنده، هیچ‌کدام در ابتدا، این میل و دلالت‌های آن را نمی‌فهمند: ارباب نیاز به تصدیق دارد اما آن را از بنده دریغ می‌دارد، و ارزشی برای تصدیق او قائل نیست؛ بنده از این نابرابری خشمگین می‌شود و می‌جنگد، اما نمی‌داند برای چه، زیرا خود در شناسایی خویش شکست می‌خورد. به هر ترتیب در پایان این بنده است که پیروز می‌شود، به زبان غیرتمثیلی، ذهن خودآگاه تاکنون آموخته است خود و دیگر ذهن‌ها را آن‌گونه که هستند تصدیق و شناسایی کند.

بسیاری از هگل‌شناسان بر این باورند دیالکتیک ارباب و بنده در معماری کلی «پدیدارشناسی روح» بخشی مهم اما کوچک را تشکیل می‌دهد. در مقابل، کوژو نه تنها معتقد است این بخش به کل پدیدارشناسی هگل سرایت می‌یابد، و حتی به کل آثار او تعمیم می‌یابد، بلکه این زبان در تحلیل خودآگاهی می‌تواند در تحلیل کل تاریخ نیز به کار گرفته شود، تاریخی که منطق آن سرانجام آشکار می‌شود. زبان و لهجه کوژو آشکارا مارکسی و هایدگری است، اما تا اندازه‌‌ای زیاد مستقل و از آن خود او است. او در سلسه سخنرانی‌های خود در دهه 1930 به دقت و در طی چندین سال که سپس در کتابی تحت عنوان «درآمدی بر خوانش هگل»[1] منتشر شد، تلاش کرد بگوید کشف هگل این بود که پیکار انسان برای (باز)شناسایی و تصدیق، موتور محرکه کل تاریخ است. این پیکار میان افراد، طبقات، و ملت‌ها رخ می‌دهد؛ این امر حتی به نحوی مذهبی و عقلانی به عرصه درمی‌آید؛ انسان‌ها کورکورانه و بنده‌وار مفاهیم استعلایی امر الوهی و امر خیر را برون‌افکن و پروجکت می‌‌کنند، تنها به این سبب که این بت‌ها را بیرون از میل به خودپیش‌بَری (self-assertion) واژگون سازند. مع الوصف، تمامی این کشمکش‌ها بخشی از پیکار جهانی انسان است که تنها یک هدف دارد: ارضای میل ما در بازشناخت و تصدیق برابر.

کوژو کاملا بر این امر واقف بود که بسیاری از این مفاهیم را هگلی‌های چپ و نیز راست پیش از این در قرن نوزدهم مطرح کرده بودند، و از این رو ادعا نداشت خوانشی بدیع ارائه کرده است. او بارها تصریح می‌کرد اندیشه هگل به خودی خود اصیل است، اما این‌که دلالت‌های آن تنها با تاریخ متعاقب آن فهمیده می‌شود کاری بود که هگلی‌های بعدی آن را صورت دادند. کاری که کوژو کرد صورت‌بندی دقیق و سنجیده‌ی پی‌آمدهای اندیشه هگل در تاریخ و پیش‌بینی این تأثیرات بر آینده بود، کاری که با عزل نظر از آرای هگلی‌های پیشین محال بود. مهم‌ترین این دلالت‌ها این بود که تاریخ تمام شده است؛ انقلاب فرانسه و استیلای ناپلئون بر جهان مدرن چیزی جز یک نمایش نبود، نمایشی که در آن جریان‌های فرعی ما را به عصر معاصر رسانده است. با انقلاب ایده و تصور بازشناخت متقابل (mutual recognition) برقرار شد و تمایز ارباب‌ـ‌بنده در ذهن انسان از میان رفت. پایان تاریخ چیزی جز آگاهی بالفعل و مطلق سوژه از جهان نیست، جهانی که روح آن همان سوژه است.

با پیشرفت پساناپلئونیِ دولت و اقتصاد مدرن، انسان به آخرین مرز رسید، جایی که همگان تقریباً برابر اند، جایی که شهروندان و مصرف‌کنندگان در آن خرسند و راضی اند. این همان وضعی است که کوژو خود آن را «دولت جهان‌شمول و یکدست» می‌نامید، و ما امروز «جامعه جهانی» و «اقتصاد جهانی» می‌نامیم. تمامی رویدادهای سیاسی دو قرن اخیر ـ جنگ‌ها، سلطه‌جویی‌ها، انقلاب‌ها، کودتاها، کشتارها و معاهده‌ها ـ همه، در جهت تحقق این پایان بودند. کوژو در پاسخ به یک خبرنگار می‌گوید «انقلاب چین چیزی نیست جز ورود معاهده ناپلئون به چین.»

او به مدت شش سال تمام، شاگردان خود را خط به خط با «پدیدارشناسی روح» هگل همراه خود به پیش برد و پایان تاریخ را به آنان آموخت. در میان شاگردان او می‌توان به ریمون آرون، اریک ویل، موریس مرلوپونتی، آندری برتون، ژرژ باتای، ریمون کوئنرو، و ژاک لکان اشاره کرد. (سارتری که در آن دوره می‌توانست در کلاس‌ها حاضر باشد هرگز شرکت نجست.) بسیاری از کسانی که پای درس این هگلی سی ساله روس می‌نشستند بعداً تأثیر این درس گفتارها را در آرای خود مشاهده کردند. رژه کلوآ بعداً به «این تأثیر عظیم بر یک نسل» اشاره می‌کند. باتای نیز می‌گوید در هر برخورد با او «ده‌ها بار شکسته، له شده، و کشته می‌شدم: خاموش و آگاه.» ریمون آرون نیز او را یکی از سه نابغه‌ای می‌دانست که در عمر خود به چشم دیده بود.

اولین دوره زندگی کوژو در 1939 دگرگون شد، زمانی که او درس‌های هگل خود را تمام کرد و آلمان نیز چک‌اسلواکی را به تصرف خود درآورده بود. طنز ماجرا هم‌زمانی تقریبی این دو رویداد بود، آغاز جنگ و پایان هگل، چیزی که خود بارها با نگاهی مطایبه‌آمیز به آن اشاره می‌کرد. او دوره جنگ را در مارسی سپری کرد و بعد از آن به پاریس بازگشت. دوره دوم زندگانی کوژو آن‌گاه آغاز می‌شود.
او پس از جنگ در استخدام جایی نبود، در این هنگام دو تن از دانشجویان کمتر فلسفی‌اش از او خواستند به عنوان مشاور در اداره روابط اقتصادی خارجی وزارت بازرگانی مشغول به کار شود. این دانشجویان، روبر مرژولن و الیویر ورمزر، پس از مدتی کوتاه به چهره‌های برجسته و بانفوذ سیاسی پس از دوران جنگ در فرانسه بدل شدند. کوژو این منصب را پذیرفت و تا زمان مرگش در 1968 یکی از کارشناسان معتمد دولت به شمار می‌رفت. او از حمایت‌های مرژولن، ورمزر، ریمون باره نخست وزیر سابق، و والری ژیسکاردستن رئیس جمهور اسبق برخوردار بود. او در این دوره از فضای روشنفکری پاریس دور شد، تنها برای مدتی در شماره‌های نخست نشریه ژرژ باتای،
Critique، مقاله نوشت. و در 1947 با کمک ریمون کوئنرو، مجموعه درس‌گفتارهای خود از هگل را با عنوان "Introduction à la lecture de Hegel" منتشر کرد. اما جدا از این‌ها کوژو در این سال‌ها عملاً سکوت پیشه کرد. او در پاسخ به رهبران دانشجویی شورش 1967 در برلین که از او درباره کمک به جنبش‌ انقلابی پرسیده بودند گفت: «از یونان یاد بگیرید.»

شناخت‌نامه دومنیک اُفره (Paris: Grasset, 1990) درباره کوژو موفق شده است زوایای پنهانی از دوره دوم زندگانی او را روشن کند و آن‌ها را در ارتباط با دوره پیش از جنگ در نظر گیرد. این کتاب در ضمن کمک می‌کند که بسیاری از اظهارات خطرناک او را با استناد به گفته‌های دوستان و اطرافیانش تحلیل کنیم، دوستانی که گفته‌اند «او یک کمونیست قابل تحسین» و یا «وجدان استالین» بود. از یاد نبریم زمانی که کوژو در سال‌های 1930 خوانش خود از هگل را ارائه می‌داد بسیاری از روشنفکران اروپایی گمان کردند سرمایه‌داری و دموکراسی بورژوا پایان یافته‌اند، و عن‌قریب توسط کمونیسم یا فاشیسم درهم شکسته خواهند شد. کوژو بر این باور نبود. او به این واقعیت اعتقاد داشت که جهان توسعه‌یافته با فراز و نشیب به پیشروی خود به سوی جامعه‌ای بوروکراتیک، عقلانی، سازمان‌یافته و بدون اختلاف‌های عمیق طبقاتی ادامه خواهد داد. نزد او این یک مسأله فرعی و جزئی است که آیا پایان با سرمایه‌داری صنعتی ایالات متحده شکل خواهد گرفت (اشاره او به بدیل هگلی‌های راست) یا با سوسیالیسم دولتی اتحاد جماهیر شوروی (بدیل هگلی‌های چپ). در هر دو حالت تمایز ارباب‌ـ‌بنده عملاً از میان می‌رود و یک دولت جهان‌شمول (universal) و شکوفا ظهور می‌کند، تا اشتیاق کهنه ما برای تصدیق و بازشناحت آرام گیرد.

آشکار است کوژو در سال‌های 1930 گمان می‌کرد روس‌ها دست بالاتر را در این نزاع دارند و از این بابت خوشحالی خود را پنهان نمی‌کرد. با این وجود، موضع او بعداً در عصر جنگ سرد نوعی بی‌طرفی فلسفی به شمار می‌رفت. او پس از جنگ دوم تمامی مساعی و توانایی‌های خود را به کار گرفت تا از خودمختاری اروپا و به‌ویژه فرانسه، در مقابل تسلط شرق و غرب محافظت کند، در زمانی که به لحاظ تاریخی هنوز تا تشکیل دولت جهان‌شمول فاصله وجود داشت. اکنون می‌توانیم استراتژی او را در دست‌نوشته‌ای با عنوان «طرح دکترینی برای سیاست فرانسه» که در 1945 نوشته شده بود و تا پیش از مرگش منتشر نشده بود به خوبی ببینیم (La Règle de jeu, May 1990). در این نوشته کوژو تلاش می‌کند فضای بعد از جنگ فرانسه را توصیف و استراتژی بین‌المللی ممکن را بر اساس قرائت خود از تاریخ طرح کند. جنگ به خودی خود یک نا‌ـ‌رخداد است، جنگ تنها ادامه نزاع میان هگلی‌های چپ و هگلی‌های راست به شمار می‌رود، نزاعی که از ینا [دانشگاهی که هگل در آن تدریس می‌کرد] آغاز شد و تا دولت یکدست و اجتناب‌‌ناپذیر جهان‌شمول ادامه خواهد یافت. اروپا در مکانی ویژه و در میان دو سوی نامطلوب دولت مذکور جای دارند، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا. استراتژی کوژو ایجاد نیروی سومی است که به واسطه متحدکردن اروپا و ایجاد یک «امپراتوری لاتینی» میسر می‌شود، که در آن فرانسه نقش اصلی را بازی می‌کند.

کوژو در طول سال‌هایی که مناصب سیاسی را کسب کرده بود با ارائه دکترینی به نام «امپراتوری لاتینی» در پی اتحاد کشورهای غرب اروپا بود؛ او تلاش می‌کرد با طرح چنین اتحادیه‌ای به تشکیل نیروی سومی کمک کند که می‌تواند بدیلی برای قدرت شوروی و آمریکای پس از جنگ دوم باشد. در آن سال‌ها اروپا به واسطه توافق شوروی کمونیستی و آمریکای کاپیتالیستی به دو نیم تقسیم شده بود، به طوری که حتی شهری مانند برلین توسط دو گونه قدرت سیاسی اداره می‌شد. کوژو در تلاش بود اروپای واحدی پدید آورد که در میان دو اردوگاه چپ و راست وظیفه دولت جهان‌شمول هگلی‌اش را در پایان تاریخ برعهده بگیرد.

در میان تمامی اسنادی که در سال 1945 منتشر شد طرح کوژو پنهان مانده بود، سندی که با عنوان «طرح دکترینی برای سیاست فرانسه» در پژوهش دومنیک اُفره به آن اشاره شده است. افره می‌گوید نسخه دیگری از این سند به احتمال زیاد مورد استفاده مافوق‌های کوژو قرار گرفت و مقام بوروکراتیک او را ارتقاء بخشید. افره با جمع‌آوری اسناد و گفت‌وگوهایی که با مقامات بلندپایه بعد از آن دوران انجام داده است نشان می‌دهد ایده‌های کوژو نقشی مؤثر در خط مشی دو دهه بعدی دولت فرانسه در قبال اروپا و جهان سوم داشته‌ است. (در تشکیل جامعه اقتصادی اروپا (EEC) و امضای معاهده جهانی تعرفه و تجارت (GATT) این تأثیر آشکارتر است.) نتیجه ساده‌ای که از مسیر درهم‌پیچیده زندگانی کوژو می‌توان گرفت این است که بخش دوم زندگی او (پس از جنگ دوم) تنها بسط بخش نخست آن است. او به محض آن‌که پی برد ناپلئون آغازی بر «پایان تاریخ» بود، تلاش کرد آن را با تأسیس اتحادیه اروپا و توسعه جهان سوم تحقق بخشد.

متأسفانه تفسیر اُفره درباره این دوره از زندگی او که بیشتر حول سویه سیاسی پایان هگلی‌ـ‌کوژویِ تاریخ استوار است، نیمه دیگر دکترین کوژو را برملا نمی‌کند، چیزی که باید آن را «پایان فلسفه» نام نهاد. این‌که کوژو پس از جنگ چه تفسیری از فلسفه داشت و در خلوت خود چگونه آن را پی می‌گرفت بسیار مهم است. نقل است که او اوغات فراغت را در حال نوشتن یادداشت‌های غیرسیاسی و احتمالاً «روزآمد»ی (mise à jour) بر دانش‌نامه فلسفی هگل می‌گذراند، روزآمدی که بر اساس کشف خود او شکل می‌گرفت. کمی پیش از مرگ کوژو تنها بخشی نامفهوم که از میان این دست‌نوشته‌ها برداشته شده بود منتشر شد، پروژه‌ای که به نظر می‌رسید شکست خورده باشد. با این وجود مقدمه‌ای که بر روزآمد «نظام معرفت» (Système du Savoir) هگلی منتشر شد (تحت عنوان «مفهوم، زمان، گفتار»؛ Le Concept, Le Temps, Le Discours) اکنون می‌تواند این اثر ناتمام را کامل کند (Paris: Gallimard, 1990). علاوه بر این، با بازخوانی مناظره او با لئو اشتراوس نیز می‌توان به «پایان فلسفه» و دلالت‌های سیاسی آن پی برد.

کوژو خود می‌گوید «علائق فلسفی» خود را از سال 1917 زمانی که 15 سال داشتم در دفترچه یادداشتی که تا پایان عمرش نگاه داشت می‌نوشت. اگرچه اُفره نتوانست به این متن‌های روسی‌زبان دسترسی پیدا کند، اما بخش‌هایی از آن را دوست قدیمی و قیم آثار کوژو، نینا ایوانف، برای او ترجمه کرد که در نوع خود جالب و شگفت‌آور اند. آن‌چه این یادداشت‌ها نشان می‌دهد علاقه شدید یک روس به دانایی و رازورزی است. او حتی در سنین جوانی به این باور رسیده بود که اندیشه غربی می‌تواند با ادیان شرقی (به طور ویژه بودیسم) متحد شود. او در یکی از یادداشت‌هایش این فلسفه اتحاد را در مناظره بودا و دکارت به تصویر می‌کشد، مناظره‌ای که در آزادی ورشو در 1920 صورت می‌گیرد.
کوژو سال‌ها به مطالعه فلسفه، زبان‌های شرقی، و دین در هایدلبرگ پرداخت، جایی که زیر نظر کارل یاسپرس تزی را درباره یک فیلسوف روس به نام ولادیمیر سولوویف به اتمام رساند. سولوویف فیلسوف، شاعر، عارف، و پانتئیست برجسته اواخر قرن نوزدهم روسیه از جمله کسانی بود که مورد توجه کوژو قرار گرفت. آثار سولوویف تلاشی است برای تفسیری مسیحی از «امر مطلق» شلینگ و سازگاری ایدئالیسم آلمانی با الاهیات روسی که از خلال مفهوم «خدامردی» (
Godmanhood
) صورت می‌گیرد. خوانش کوژو از سولوویف چیزی درباره بازگشت او به هگل به ما نشان نمی‌دهد؛ در این‌جا به نظر می‌رسد اُفره به خود آثار سولوویف رجوع نکرده‌ است. «گفتارهایی در باب خدامردی» (1877-1880) حاوی برخی مضامین کوژوی است از جمله اتحاد شرق و غرب، ترکیب الوهیت و هیچ در انسان، دستیابی انسانیت به دانایی مطلق در تاریخ، و ضرورت وضع کلی و جهان‌شمول.
شکل گذار از شلینگ و هگل به سولوویف و کوژو، و دوباره بازگشت به آن‌ها، دایره‌‌وار است، لیکن آن‌چه کوژو در فلسفه هگل وارد کرد در واقع عرفان شرقی و مسیحی و نیز فلسفه ولادیمیر سولوویف و خوانش مسیحی او از شلینگ بود. همان‌طور که کوژو در رساله خود (زیر نظر یاسپرس در هایدلبرگ) نوشت، مسیحیت و سولوویف در همه چیز بر حق بودند جز وجود خدایی خارجی و بیرونی. حقیقت بنیادین و انسان‌شناختی مسیحیت همانا کشف سقوط انسان از «سوفیا» (حکمت) و امکان دستیابی دوباره آن در تاریخ است، چیزی که در تناسخ متجلی می‌شود. خداباوری مسیحی مستلزم تناسخ در میانه تاریخ و نیز موعظه برای رستاخیزی باورناپذیر است. هگل این اشتباه را با قرار دادن تناسخ در آغازِ پایانِ تاریخ تصحیح کرد.

کوژو بعد از این باورها اندکی در آرای خود تجدید نظر کرد و به فلسفه بازگشت، آن‌گاه که می‌نویسد «چیزی در یونان بیست و چهار قرن پیش رخ داد، و آن همانا کلید حل تمامی چیزها است.» این چرخش از الاهیات به فلسفه یونان باستان بیش از هر چیز به اندیشه‌های هایدگر بازمی‌گشت. هر چند رجوع کوژو به هایدگر در درس‌گفتارهای هگل او تا حدودی آشکار بود، اما این انتشار «مفهوم، زمان، گفتار» (پاریس: گالیمار، 1990) بود که آن را کاملاً اثبات کرد. او در این کتاب می‌گوید هایدگر، همانند مارکس تلاش کرد نظام هگلی را از کار بیاندازد اما موفق نشد. پیکار مارکسی کارگران و مواجهه هایدگری با مرگ به‌مثابه تجربه‌ای پیش از مرگ، هر دو در نظام هگلی قرار می‌گیرد؛ به سخن دیگر، مواضع مارکس و هایدگر پیش از این توسط خود هگل در گذار او به دانش مطلق به کار گرفته شده بودند. نتیجه‌گیری کوژو این‌ بود که تعاقبِ غیرمسیحیِ خرد که از فلاسفه یونان آغاز شده بود پیش از این در منطق دایره‌وار «دانش‌نامه فلسفی» هگل به نوعی پایان رسیده بود، و بدین ترتیب تمامی فلسفه‌های متعاقب آن در واقع به فهمی جزئی از آن نظام دست یافته‌اند. هگل همان کوژو فرزانه‌ای بود که کوژو آن را می‌جست.

مسأله «پایان فلسفه» در قرن بیستم توسط برخی متفکران مطرح شد، چیزی که در پی شک‌باوری معرفت‌شناختی یا زبان‌شناختی در تقابل با فهم عقلانی و فلسفی از جهان قرار می‌گرفت. کوژو اندکی متفاوت می‌اندیشید. او اعلام کرد فلسفه به نام خودش امحا شده است؛ اگر ما فلسفه را عشق به فرزانگی می‌دانیم، باید از تحقق آن پشتیبانی کنیم؛ آن لحظه با هگل مقارن شد. حال این‌که فرانسویان نظریه کوژو را تا چه اندازه خوب فهمیدند مشخص نیست. بعد از جنگ با ظهور نوع ویژه‌ای از مارکسیسم و نیز فلسفه ساخت‌گرایی اقبال از هگل کاهش یافت. تنها کسی که به اندیشه‌های کوژو در باب «پایان فلسفه» پرداخت و آن را در بوته نقد گذاشت لئو اشتراوس، فیلسوف آلمانی یهودی بود. اشتراوس عمیقا به نحله روشنفکران محافظه‌کار آمریکایی تعلق داشت. ویکتور گورویچ، دانشجوی سابق اشتراوس و میشل راث حاصل مناظره‌های او و کوژو را در ضمیمه کتاب «در باب استبداد» منتشر کردند.

اشتراوس و کوژو یکدیگر را برای اولین بار در برلین دهه 1920 زمانی که مشغول مطالعات دین بودند ملاقات کردند. آن‌ها یکدیگر را دوباره در اوایل دهه سی در پاریس یافتند تا آن‌که اشتراوس به انگلستان و سپس به آمریکا رفت. نامه‌های آغازین آن‌ها به یکدیگر کاملاً نشان از نزاع بر سر انطباق با فضای روشنفکری جدید دارد. کوژو پاریس و مناظره‌های بی‌پایان روشنفکران آن را می‌ستود. اشتراوس در مقابل انگلستان را می‌پسندید و جین آستین را به داستایوسکی ترجیح می‌داد. او پس از خواندن «درآمدی بر قرائت هگل» آن را اثری در حد و اندازه‌ «هستی و زمان» هایدگر دانست. در مقابل کوژو نیر در «مفهوم، زمان، گفتار» نوشت بدون شناخت اشتراوس افلاطون را نمی‌شناختم.
آن‌ها در این باور شریک بودند که فلسفه غربی به نقطه پایانی خود رسیده بود و باید در فهم خود تجدید نظر می‌کرد. کوژو همانند هگل بر این باور بود که تاریخ فلسفه در ارتباط با تاریخ پویای واقعیت اجتماعی سیاسی قرار می‌گیرد و هر دو به شیوه‌ای دیالکتیکی بر یکدیگر اثر می‌گذارند و این حرکت تا نقطه‌ای مشخص ادامه خواهد داشت. تاریخ فلسفه پایان یافته است؛ عصر خرد هگلی باید در شکلی سیاسی تحقق یابد، این چیزی نیست جز سرنوشت جهان.

وقتی هگل ناپلئون را سوار بر اسب دید و به اهمیت تاریخی‌ـ‌جهانی آن پی برد دانست که فلسفه تحقق یافته است. کوژو با تأکید بر این بخش از اندیشه هگل در پی برقراری وضعیتی جهان‌شمول و همگون در جهان بود. تاریخ فلسفه پایان یافته است؛ عصر خرد هگلی باید در شکلی سیاسی تحقق یابد و این بر عهده ما است. او خود این مسأله را در مقاله‌ای در سال 1946 چنین عنوان می‌کند: «هر گونه تفسیری از هگل، البته اگر تفسیری بیش از یک برخورد بیهوده و ناتوان باشد، چیزی نیست جز برنامه‌ای برای پیکار و کوشش (یکی از این برنامه‌ها مارکسیسم است). این بدان معنا است که کارکرد مفسر هگل در واقع کارکرد یک پروپاگاندای سیاسی است.... به همین خاطر، بسته به این‌که امروز کسی هگل را چگونه تفسیر کند، تفسیرش می‌تواند آینده جهان، و از این رو معنای اکنون و درجه اهمیت گذشته را نشان دهد.»

در مقابل، اشتراوس به نتایجی متفاوت در باب نتیجه و پی‌آمد فلسفه در قرن بیستم رسید. به باور او درسی که از هایدگر و در اختیار گذاشتن فلسفه‌اش در خدمت جاه‌طلبی‌های هیتلر گرفتیم این بود که اندیشه‌ مدرن در مقام یک کل مرزهایش را در ارتباط با سیاست از دست داده بود. این ارتباط باید توسط فلسفه سیاسی کلاسیک بازاندیشی شود، چیزی که فلسفه معاصر آن را رها کرده است. در همان اوایل آشنایی اشتراوس و کوژو در 1935، اشتراوس در نامه‌ای به کوژو از جست‌وجو برای «رهایی ریشه‌ای از تعصب مدرن» نوشت ـ همان تعصبی که عصر مدرن در هر پیشروی به ماورای جهان کلاسیک در خود دارد. تمامی عمر اشتراوس به بازاندیشی در باب این تعصب و احیای مطالعه جهان کلاسیک گذشت تا به زعم او «نزاع میان باستانیان و مدرن‌ها» با هدف آشکارسازی دلالت‌های سیاسی‌شان دوباره به صحنه کشیده شود.

کوژو و اشتراوس هر دو بر این امر هم‌عقیده بودند که گزینش میان فلسفه باستانی و «عقلانیت» مدرن تأثیری مهم در نحوه تفکر و زندگی سیاسی ما خواهد داشت. مناظره میان این دو در دهه 1930 آغاز شد، اما پس از جنگ بود که مباحثات‌شان حول یک موضوع متمرکز شد، و این به خصوص پس از انتشار «مقدمه‌ای بر دانش‌نامه فلسفی هگلِ» کوژو و «در باب استبدادِ» اشتراوس ممکن شد. «در باب استبداد» ترجمه و شرح دقیقی است بر دیالوگ «هیرو»ی زنفون (Hiero). این کتاب کوچک که برای اولین بار در 1948 منتشر شد به نظر چیزی بیش از مطالعه دوباره یک اثر فراموش شده بود. کوژو در مروری بر این کتاب که به زبان فرانسه منتشر شد به بحث‌های آن و رابطه‌اش با تجربه سیاسی اروپای قرن بیستم پی برد. به باور اشتراوس، تکان‌دهنده‌ترین حقیقت درباره آن رویدادها و تجربه‌ها این نبود که استبدادهای نوین سر بر آورده‌اند ـ استبداد با حیات سیاسی هم‌تاریخ است ـ بلکه این است که فیلسوفان و روشنفکران در شناخت چیستی و خاستگاه آن‌ها ناتوان بوده‌اند. آن‌چه «هیرو» به عقیده اشتراوس به ما می‌آموزد این است که فلسفه باید همواره از خطرات استبداد آگاه باشد، چیزی که هم برای حیات سیاسی و هم حیات فلسفی تهدید محسوب می‌شود. باید به آن اندازه از فهم سیاسی دست یافت تا بتوان از خودبنیادی و استقلال آن دفاع کرد، بدون آن‌که دچار این باور غلط شویم که فلسفه می‌تواند امر سیاسی را مطابق ایده‌های خود شکل دهد. تنش میان فلسفه و سیاست، حتی سیاست در استبدادی‌ترین اشکالش، می‌تواند مهار شود اما نباید از میان رود، و این باید در صدر نگرانی‌های فیلسوفان قرار گیرد.

کوژو در مرور «در باب استبداد» به اشتراوس اعتراض می‌کند که او خود قربانی یک تعصب است، تعصبی باستانی در برابر استبداد، که از فهم این حقیقت ناتوان است که استبداد مدرن (اتحاد جماهیر شوروی)، خود، در تحقق تاریخ و مهیا کردن آینده‌ای بهتر ضروری است. اما کوژو بیش از این اشتراوس را به سبب فهمی قدیمی و توهم‌گونه از فلسفه به مثابه اندیشیدنی غیرشخصی و غیر ذی‌نفع که در جست‌وجویی ابدی برای حقیقت، خیر و امر زیبا است نکوهش می‌کند. فیلسوفان مدرن دریافتند هیچ نظامی از ایده‌های ابدی در میان نیست، تمامی ایده‌ها تنها از درون تاریخ انسانی پیکار [آگاهی] نشأت می‌گیرند. آن‌ها دریافتند باید به نحوی فعالانه در تاریخ شرکت کنند و ایده‌های آینده را تحقق بخشند، ایده‌هایی که در اکنون نهفته‌اند. فیلسوفان و مستبدان به این ترتیب برای تحقق مکانیسم تاریخ به یکدیگر نیاز دارند.

کوژو در اعتراض به اشتراوس بر این باور بود که فیلسوفان دریافته‌اند هیچ نظامی از ایده‌های ابدی در میان نیست، تمامی ایده‌ها تنها از درون تاریخ انسانی پیکار [آگاهی] نشأت می‌گیرند. آن‌ها دریافتند باید به نحوی فعالانه در تاریخ شرکت کنند و ایده‌های آینده را تحقق بخشند، ایده‌هایی که در اکنون نهفته‌اند. فیلسوفان و جباران به این ترتیب برای تحقق مکانیسم تاریخ به یکدیگر نیاز دارند. جباران می‌خواهند به آنان گفته شود چه چیز بالقوه‌ای در زمان حاضر نهفته است؛ فیلسوفان نیز به جباران برای تحقق این امور بالقوه نیازمندند. به عقیده کوژو این رابطه «رابطه‌ای عقلانی» است و تنها تاریخ است که به داوری آن‌ها می‌نشیند.

پاسخی که اشتراوس به او می‌دهد نشان از خطراتی می‌دهد که در موضع کوژو می‌توان فهمید. اشتراوس در شگفت است که کوژو چگونه جباریت و استبداد استالین را از جباریت‌های باستانی متمایز می‌کند، تنها به این دلیل که استالین از ایدئولوژی‌ای مدرن بهره می‌گیرد. کوژو چگونه از داناییِ خرد خود چنین مطمئن است؟ اشتراوس می‌گوید «فلسفه چیزی نیست جز آگاهی اصیل از مسائل، مسائل جامع و بنیادین.» چیزی در اندیشه کوژو هست که کاملاً غیرفلسفی و حتی غیرانسانی است ـ اصراری برای بازداشتن و تداوم جست‌وجوی بی‌پایان روشنگری، همراه با امیدی منجی‌باورانه به روزی که در آن رنج انسان به پایان می‌رسد و همگان خرسند می‌شوند. به گفته اشتراوس «وضعیتی که انسان از خلال آن به ارضای عقلانی می‌رسد، وضعی است که ریشه انسانیت در آن می‌خشکد، وضعی که در آن انسان انسانیت خود را از دست می‌دهد. وضعی که نیچه آن را «واپسین انسان» نامید.»
کوژو البته از پذیرش این موضعی که به او نسبت داده می‌شد راضی نبود. به طور حتم کوژو نیچه را وقتی به ارائه سمینارهای خود مشغول بود در ذهن داشت، وقتی که به نحوی کنایه‌آمیز کلمه آلمانی
Knecht یعنی «بنده» را به esclave فرانسوی یعنی «برده» برگرداند. پیروزی بندگان بر اربابان در تاریخ، در نظر کوژو به معنای پیروی «اخلاق بردگان» نیچه بود، اخلاقی که تمامی فضیلت‌های انسانی را درجه‌بندی، رنج انسان را به بهانه برابری و صلح تباه می‌کند. او در 1950 به اشتراوس نوشت «در واپسین گاه دیگر «انسانی» در معنای تاریخی‌اش وجود نخواهد داشت. ماشین‌های خودکار (اتوماتا) و «تندرست» آسوده‌ شده‌اند (ورزش‌ها، هنر، اروتیسم و الخ)، و ماشین‌های «بیمار» به انقیاد درآمده‌اند.... جبار به یک مدیر و مجری بدل می‌شود، دنده‌ای در «ماشین» که برای ماشین‌های خودکار و توسط ماشین‌های خودکار طراحی شده است.»

نثر کوژو همواره با طنز همراه است و در این‌جا نیز مشخص نیست او تا چه حدی جدی است. اما اشتراوس در زیر این کنایه و طنز چیزی را می‌بیند که او را می‌ترساند. در نظر کوژو آینده انسان با ترک گفتن پرسش‌ها و جستارهای روشنگری از انسانی‌بودن فاصله می‌گیرد. کمال اخلاقی نه یک آرمان اتوپیایی است، نه یک وحشت دیستوپیایی؛ کمال اخلاقی امکانی است که تاریخ را محتمل‌تر کرده است، و از این رو باید حساب پس دهد. بی‌طرفی او در جنگ سرد میان سرمایه‌داری لیبرال‌ـ‌دمکرات و سوسیالیسم دولتی و استبدادی ریشه در یک بی‌طرفی عمیق‌تر او در انسان‌زدایی بالقوه انسان‌هایش دارد. این انسان‌ها تا حدی با او ارتباط پیدا می‌کنند که برای تصدیق و به رسمیت شناخته شدن به پا خواسته‌اند، کسانی که در شکل‌ دادن به تاریخ موفق شده‌اند. سرنوشت بازندگان برای او اهمیتی ندارد.

الکساندر کوژو بزرگ‌ترین مفسر هگل پس از مارکس تا به امروز است، او البته هگل را بر سر ننشاند، او اتفاقاً هگل را در جای خود تثبیت کرد. لکان، فوکویاما و آگامبن را بدون کوژو نمی‌توان فهمید. روایت او از «پدیدارشناسی روح» به اندازه‌ای تاریخ‌ساز بود که بدون آن نمی‌توان روان‌کاوی مکتب لکانی یا «پایان تاریخ» فوکویاما را تنها با رجوع به آن کتاب پیچیده و اسرارآمیز درک کرد. کوژو بر خلاف لوکاچ و دیگر مفسران مارکسیستی هگل تاریخ را تاریخ پیکار آگاهی می‌دانست، تاریخی که در آن طبقات حضور ندارند. او هگل را از دیالکتیک کار-محور مارکسی خارج کرد و معنایی دوباره به آن بخشید. او البته منتقدانی هم چون لئو اشتراوس و ضدهگلی‌هایی چون ژیل دلوز در پیش روی خود دارد. مارک لی‌لا در این جستار البته با نقدی به خاستگاه‌های اندیشه کوژو به تقبیح باورهای او رفته است که البته جای تأمل دارد. در هر صورت این یادداشت‌ها بهانه‌ای بود برای پرداختن به یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازانی که تنها با «تفسیر»ی از یک نظام فکری به افق‌های جدیدی در تاریخ اندیشه رسید.



[1]. Introduction à la lecture de Hegel", edited by Raymond Quenreau (Paris: Gallimard, 1947)

 

هگل

جایگاه مفهوم كلی در نظام اندیشه هگل1

عباس قربانی2

 

چكیده

ما اشیاء را در قالب انواع عام و شامل ادراك می‌كنیم و در زبان‌مان از مفاهیم كلی استفاده می‌نماییم؛ اما نحوۀ وجود كلی برای ما روشن نیست. واقع‌گرایان معتقدند كه كلی دارای وجود عینی است. مفهوم‌گرایان آن را مفهومی ذهنی می‌شمرند و نام‌گرایان كلی را به صرف لفظ عام فرومی‌كاهند. نظر هگل در این موضوع بدیع است. او تعریف جدیدی از كلی به دست می‌دهد و آن را كلی انضمامی می‌نامد. به نظر او، خطا است تصور كنیم كه مصادیق مفاهیم ذهنی، نخست تحقق دارند و در مرحله بعد، تمثل ذهنی ما تحقق می‌یابد و مفاهیم اشیاء از رهگذر عملیات انتزاع و ائتلاف وجوه اشتراك آن‌ها شكل می‌گیرد، بلكه مفهوم اصل است و چیزها اموری هستند كه از طریق مفهومی كه در آن‌ها حضور دارد و خود را در آن‌ها آشكار می‌كند تحقق دارند. این مقاله به تعریف هگل از كلی، رهیافت او به آن، نسبت میان كلی و جزئی و وجود كلی از دیدگاه وی می‌پردازد.

واژگان كلیدی: صورت معقول، دیالكتیك، مثال مطلق كلی انضمامی، همانی ذهن و عین

 

مقدمه:

كلی (Universal) به مفهومی اطلاق می‌شود كه بر افراد متعدد قابل صدق باشد و در مقابل، جزئی (Particular) مفهومی است كه تنها بر فرد واحد انطباق می‌یابد:

«مفهومٌ ابٍ شركۀ جزئی‏‎ٌ    و منه ما لَم یأبَها كلی » (سبزواری 1366 :16)

مفهومی كه از شركت‌پذیری در امور متعدد ابا دارد و محال است كه بر چند چیز صدق نماید، مفهوم جزئی است و مفهومی كه می تواند امری مشترك میان چند چیز باشد، كلی است. فرد یا شخص (Indivadual) نیز همان مدلول خارجی است كه این مفاهیم بر آن انطباق می‌یابند و او مصداق آنها را تشكیل می‌دهد. شایان ذكر است كه گاه فرد خارجی به تسامح یا نظر به اینكه نفس واقع را تشكیل می‌دهد و جز خود به چیز دیگری اشاره ندارد و در واقع امری شركت پذیر نیست جزئی خوانده می‌شود. بحث از مفهوم كلی و احكام آن نخستین بار در آثار افلاطون مطرح شد و از آن به بعد به صورت موضوعی عام در متافیزیك، معرفت شناسی و مباحث مربوط به زبان معركه آرا گردید و مكتبهای متعددی را پدید آورد.

واقع این است كه ما در زندگی روزمره، همواره با مفاهیم كلی سروكار داریم. از یك سو امور فردانی را در قالب انواع و دسته‌هایی عام ادراك می‌كنیم و از دیگر سو زبانی كه به كار می‌گیریم بر ساخته از اسم‌ها، صفات، قیدها و حتی گزاره‌هایی است كه مفید معانی كلی است (Edvards, 1972: p.196) قوانین علوم هم تنها زمانی اعتبار می‌یابند كه در كنار شرط‌های دیگر، از كلیت برخوردار باشند. بدین ترتیب، كلی باید معتبر، عینی و ضروری باشد؛ اما بر خلاف انتظار، مشاهده می‌شود كه واقعیت خارجی همواره به صورت جزئی یا همان شخصی تحقق دارد. این تعارض تناقض‌آمیز میان صورت معرفت یا كلیت آن با ماده معرفت كه همانا امور جزئی و شخصی است، پرسشهای مهمی از این قبیل را پیش می‌نهد: مفهوم كلی چگونه حاصل می‌آید و از چه نوع وجودی برخوردار است؟ برون‌نمایی و نسبت مفهوم كلی با افراد و جزئیات آن چگونه است؟

بدیهی است كه پی‌جویی موضوعات فلسفی و حتی نواندیشی در آن‌ها باید در پرتو سنت‌های گذشته صورت پذیرد، تا ضمن برخورداری از پختگی و اصالت لازم، به نتایجی بی‌پایه و خودخواسته نینجامد. محقق می‌تواند فارغ از شیفتگی و نفرت، بلكه از سر دقت، پاسخ پرسش‌های خود را در ژرفای تاریك‌ـ‌روشن نظام‌های پیشین گمان زند و با نگاهی ناب و نایاب، مطالب نهفته و بالقوه در آن‌ها را به فعلیت فراز آورد و بدین وسیله، ضمن معضل‌گشایی از مسائل معاصر، جریان فلسفه را به سهم خویش پیش برد.

به شهادت تاریخ، از میان سنت‌های فلسفی، اندیشۀ هگل نقطۀ عطفی برای فلسفه جدید است. مكتب‌های مهمی نظیر اگزیستانسیالیسم، ماركسیسم، نظریۀ انتقادی، هرمنوتیك و در موضعی مخالف، فلسفه تحلیلی تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم هگل پدید آمدند. (Beiser، 1993: p.11) بدون قصد بزرگ نمایی در بلند مرتبگی هگل، می‌توان ادعا كرد كه پس از افلاطون، هیچ فیلسوفی به جامعیت او ظهور نكرده است (پلامناتز، 1367 : ص142). هگل در زمان خود از چنان نفوذی برخوردار بود كه وقتی درگذشت، برخی معاصرانش به جد معتقد بودند كه فلسفه با او به پایان رسید. البته دشواریابی اندیشۀ هگل سبب می‌شود كه عده­ای از بهره­گیری از آرای او صرف‌نظر كنند و به راحتی از كنارش بگذرند (Rockmore, 1996: p.2) و حتی گاه آن را ظاهراً عمیق و باطناً عقیم بخوانند؛ اندیشه‌ای ناپخته و ناتراش و صرف قیل و قال خاطرپریش، چندان تودرتو و گریزپا كه در پستوهای آن، ترس و یأس بر فهم بالغ غالب می‌آید و محقق در فرجام هگل‌شناسی درمی‌یابد كه جز باد چیزی در دست ندارد. بی‌گمان ادبیات فلسفی هگل به غایت دشوار و هگل پژوهی وادی لغزانی است؛ اما این بدان جهت است كه وی هدفی سترگ در سر دارد كه همانا اثبات همانی ذهن و عین است. به یقین خداوندان اندیشه می‌پذیرند كه در كنار دشواری معمول كه با هر اندیشه فلسفی همراه است، تبدیل گسست ذهن و عین به پیوست، دشواری افزونی به همراه دارد و از این جهت، نباید در نكوهش هگل افراط ورزید. اتفاقاً به جهت همین هدف است كه بررسی مسألۀ كلی در این نظام فلسفی لازم می‌نماید؛ زیرا وقتی طومار دوگانگی اندیشه و هستی به كلی پیچیده شود و عین، دیگر به صورت امری جدا و برون آرمیده در برابر ذهن عرض وجود نكند، انتظار می­رود كه مسألۀ وجود كلی و احكام آن صورت جدیدی پیدا كند و نتایج بدیعی در پی داشته باشد. با عنایت به این مهم، پس از توجه به مكتب‌های مطرح در این موضوع، پاسخ پرسش‌های پیش گفته را در نظام اندیشۀ هگل پی می‌جوییم.

روش تحقیق

متناسب با موضوع تحقیق، از روش كتابخانه­ای و اسنادی استفاده می‌شود. اطلاعات لازم از منابع مربوط، به خصوص آثار هگل و شروح مربوط به آن گردآوری می‌شود و سپس به شیوه‌ای منطقی و مطلوب مورد تحلیل و ارزیابی قرار می‌گیرد.

 

1ـ مكتب‌های مطرح در باب كلی

عموم متفكران در این باره هم داستان‌اند كه شناخت هر چیزی مستلزم شناخت ویژگی‌های كلی آن است و امر معلوم، ذیل همان ویژگی‌ها معنا می‌یابد. اما وقتی سخن بر سر نحوۀ وجود آن ویژگی‌های كلی یا همان كلیات می‌رسد، اختلاف سر برمی‌زند و آن یگانگی نخستین به چندپارگی بدل می‌شود: عده‌ای كلی را دارای وجود عینی و خارجی می‌دانند، گروهی آن را مفهومی در حوزه و قلمرو ذهن تلقی می‌كنند و برخی دیگر به صرف لفظ عام نه موجودی ذهنی یا عینی فرومی‌كاهند. این گروه‌ها به ترتیب واقع‌گرا، مفهوم‌گرا و نام‌گرا خوانده می‌شوند. (هاملین، 1374: ص27)

1.1ـ واقع‌گرایی یا اصالت واقع (Realism)

پیروان این مكتب معتقدند كه كلیات، تحقق عینی و خارجی دارند و اگر در جهان، هیچ ذهنی نباشد كه از آن‌ها خبر گیرد یا آن‌ها را به تصور آورد، به بقای خود ادامه می‌دهند و بلكه در قیاس با اشیای جزئی به تحقق سزاوارترند؛ زیرا برخلاف آن‌ها در تخته‌بند زمان و مكان نیستند و گرد زوال و نیستی نمی‌پذیرند. اصحاب اصالت واقع در دو مشرب افلاطونی و ارسطویی دسته‌بندی می‌شوند:

واقع‌گرایی افلاطونی یا كلی برون‌ذات

افلاطون تحت تأثیر سقراط به مسألۀ كلی رهنمون شد. سقراط از ذات فضایل اخلاقی نظیر شجاعت و عدالت سخن می‌گفت؛ اما افلاطون پیشتر رفت و به وجود ذات كلی برای اشیای طبیعی از نبات و جماد و حتی مصنوعات بشری رسید. به اعتقاد وی مثلاً آن‌چه میزها را در مجموعه‌ای خاص گرد هم می‌آورد و از اموری مانند تخت و صندلی متمایز می‌سازد، وجود ماهیت عام و شامل در مجموعه میزهاست. به نظر افلاطون حتی اوصاف و نسبت‌هایی نظیر «زیبایی» و«بزرگی» نیز دارای ماهیت خاص خود هستند. بدین ترتیب او حوزۀ وجود ذات كلی را از اخلاق به متافیزیك، زیبایی‌شناسی و زندگی روزمره توسعه داد و در نهایت، به نظریۀ معروف «مُثل» رهنمون شد. مثل صور متعالی و برون‌ذاتی هستند كه نه تنها به هیچ شی‌ء مادی تكیه ندارند، بلكه خود تكیه‌گاه آن‌هایند و تمام عالم مادی برساختۀ آن‌ها است. دست‌كم دو دلیل عمده افلاطون را به سوی فرض عالم مثل رهنمون شد: نخست این‌كه وی به تحقق معرفت باور داشت و نیك می‌دانست كه عینیت معرفت تنها با ثبات معلوم یا متعلَّق شناخت حاصل می‌آید: اما درعین‌حال ملاحظه می‌كرد كه جهان مألوف محسوس به یك حال نمی‌ماند و مدام در دام زوال و تغییر است. بنابراین جهانی دیگر پیراسته از هرگونه سیلان و زوال لازم بود تا عینیت منظور را تأمین نماید. دلیل  دیگر، وجود تعارضات عدیده در عالم مادی بود. افلاطون به عیان می­دید كه شیء واحد از جهتی زیبا، اما از جهتی دیگر زشت است و یا نسبت به چیزی بزرگ و در همان حال در قیاس با چیزی دیگر خرد؛ و همین كافی بود تا نشان دهد كه مثل اگرچه ماهیت محسوسات را معین می­كنند و همطراز آن‌ها هستند، همطراز آن‌ها نیستند و در درون آن‌ها حضور ندارند. مثال‌ها خود مصداق و نمونۀ تام و كامل نوع خود هستند و اشیاء مادی تنها بدان جهت از همان نوع‌اند كه روگرفتی كم‌رنگ و نمونه­ای ناقص از همان مثال‌هایند (Edvards, Ibid: p.196) بدین ترتیب افلاطون برای مثل دو نقش متافیزیكی و معرفت­شناختی در نظر می‌گیرد. دو مثال خیر یا اعلی را به خورشید مانند می­كند. چنان­كه خورشید سبب ظاهرشدگی موجودات زمینی است و درعین‌حال حیات آن‌ها هم به آن وابسته است. مثال خیر، علت وجود موجودات مادی و نیز سبب آگاهی ما بدان‌ها است (افلاطون 1379: ص 384). نظریۀ مثل یا كلی برون­ذات افلاطون وقتی به بیان نسبت اشیاء با مثال آن‌ها می‌رسد، مبهم و ناساز می­نماید. البته او می­كوشد كه مشكل را به ضعف سازوكار زبان و نارسایی آن در افادۀ مقصود ربط دهد؛ اما واقع این است كه مسأله عمیق­تر از مشكل زبان است.

واقع­گرایی ارسطو یا كلی درون­ذات

ارسطو هم معتقد به تحقق عینی كلی است؛ اما در ضمن افراد نه مستقل و خودبنیاد. وی نظریۀ مثل را دچار مشكلاتی جدی می­دید. این نظریه  به جای ارائۀ پاسخی روشن در باب چیستی اشیاء، صرفاً پرسش را به مرحله­ای بالاتر می­كشاند؛ مثلاً وقتی از حقیقت زید پرسش می‌شود، پاسخ داده می‌شود كه وی انسان، یعنی نموداری از مثال انسان است و گمان می­رود كه پاسخ لازم و تمام­كننده ارائه گردیده است؛ حال آن‌كه ذهن پرسشگر تازه آماده می‌شود كه از حقیقت مثال انسان سؤال نماید. ارسطو در این خصوص می­گوید: «این امر بدان ماند كه اگر كسی خواهان شمارش چیزهایی باشد، تصور كند كه چون تعداد آن‌ها كم‌اند، نمی‌تواند آن‌ها را بشمارد؛ اما چون آن‌ها را بیشتر كند آن‌گاه آن‌ها را شمارش تواند كرد.» (ارسطو 1367: ص428) پس فرض مثل فایدۀ منظور را برنمی­آورد. به علاوه موجب می‌شود كه زنجیره مثال‌ها تا بی­نهایت واپس رود؛ زیرا همان طور كه مثال انسان، حامل وجه مشابهت افراد انسان و مصحح صدق ماهیت انسان بر آن‌ها است، مثال دیگری لازم است تا حامل  مشابهت این مثال به عنوان فردی از انسان ـ البته فردی عالی ـ با انسان‌های مادی باشد و باز مثالی دیگر باید تا میان این سه را به هم آورد و این رشته سر دراز تا بی­نهایت خواهد داشت. به نظر ارسطو، كلی چون ذات اشیاء را تشكیل می­دهد، نمی‌تواند مستقل از آن‌ها در قلمروی دیگر به سر برد و باز چون میان تمام افراد خود مشترك است، در قالب  جنس و نوع به وجودی وصفی، در ضمن آن افراد تحقق دارد.

 واقع­گرایی به صورت مكتبی فراگیر ادامه یافت و موضوع كلیات، مسألۀ اصلی فلسفه در قرون وسطا گردید (ژیلسون 1380: ص 9). در این دوره، بحث عمده بر سر انتخاب افلاطون یا ارسطو و سپس ساماندهی موضوع مورد انتخاب بود. سنت اگوستین، نماینده واقع­گرایی افلاطون، با دیدگاهی كلامی­، علم الاهی را ظرف تحقق مثال‌ها می­انگاشت. در مقابل، توماس اكوئیناس، نماینده قوی مشرب ارسطو قرار داشت كه بر قوت و نفوذ این مشرب می­افزود. به تدریج نظریه­های رقیب سر برمی­زدند و پا به میدان می­نهادند.

1.2ـ مفهوم­گرایی یا اصالت تصور (Conseptualism)

مطابق این مكتب، لفظ كلی دلالت بر مفهومی دارد كه فقط در قلمرو ذهن تحقق دارد و آن را راهی به خارج نیست. مفهوم­گرایی به صورت واكنشی در برابر واقع­گرایی توسط پطرس آبلار بنا نهاده شد. اما مهم‌ترین نمایندگان این مكتب را لاك، باركلی و هیوم تشكیل می­دهند. مطابق نظر لاك، مفاهیم كلی توسط عملی  ذهنی موسوم به انتزاع حاصل می­شوند؛ بدین صورت كه ذهن، اشیاء جزئی را از قیود و تعینات زمان و مكان و سایر تصوراتی كه آن‌ها را به وجودات خاص معینی مقید می­سازد، جدا می­كند و مفهومی مطابق وجه مشترك آن‌ها فراهم می­آورد. آن‌گاه هر یك از آن افراد به سبب مطابقت‌شان با این تصور انتزاعی، با یكدیگر شباهت و سنخیت پیدا كرده، از یك نوع محسوب می­شوند و این مفهوم می‌تواند علامت آن مجموعه به حساب آید و آن‌ها را بازنمایی كند (بزرگمهر، 1398 ﻫ.ق:صص74- 75).

باركلی، كلی انتزاعی لاك را تناقض­آمیز می­خواند؛ زیرا به نظر او لازم می‌آید كه مفهوم مجردی چون مثلث كلی در آن واحد بر انواع مختلف و متعارضی از مثلث صادق باشد. به اعتقاد او، در ذهن فقط مفاهیم جزئی وجود دارند و این مفاهیم بنا به طبیعت‌شان جزئی هستند، اما به لحاظ بازنمایی كلی می‌شوند؛ یعنی می‌توانند مفاهیم همسنخ خود را بازنمایی كنند. مانند خطی كه یك ریاضی­دان رسم می­كند. این خط فی نفسه جزئی معین است، اما از لحاظ افادۀ معنی كلی است و  هر حكمی كه در بارۀ آن ثابت می‌شود، برای تمام خطوط همانند آن صادق است. (باركلی، 1362: صص 12-13).

هیوم نیز، همین نظر باركلی را دارد و می­كوشد فرایند این بازنمایی را به كمك مسأله تداعی معانی روشن كند. وی مدركات را به دو دسته انطباعات و مفاهیم یا تصورات تقسیم می­كند. انطباعات همان ادراكات دقیق و مشخص هستند كه گاه از ارتباط حسی حاصل می­آیند؛ اما مفاهیم، اثر به جا مانده پس از قطع آن ارتباط و در واقع، صرف انعكاسات رنگ­پریده و ضعیف انطباعاتند. هر مفهومی به رغم جرئی بودن و ریشه­ داشتن در انطباعی خاص، به جهت ابهامی كه دارد، می‌تواند بر مفاهیم مشابه كه ریشه در انطباعاتی مشابه دارند، منطبق گردد و آنها را تداعی كند. بدین ترتیب در ازای هر لفظ عام، فقط مفهومی جزئی قرار دارد كه با ابهام خود بر موارد متعدد صدق نموده، دلالت كلی لفظ را فراهم می­نماید. ( هیوم، 1362: صص 8-127).

از آنچه گذشت، روشن می‌شود كه تنها دیدگاه لاك می‌تواند روایت كاملی از مفهوم­گرایی باشد؛ زیرا تنها اوست كه مفهوم كلی را در جنب مفهوم جزئی در قلمرو ذهن موجود می­داند.

1.3ـ نام گرایی یا اصالت تسمیه (Nominalism)

پیروان این مكتب معتقدند كه در ازای الفاظ عام زبان، موجودی عینی و یا مفهومی ذهنی كه كلی باشد تحقق ندارد. بلكه صرف لفظ است كه به نحو عام بر افراد خاص و جزئی دلالت دارد. روسیلین از مهمترین نمایندگان این مكتب است. او از تعریف ارسطو كه كلی را « مقول و محمول بر كثیرین» می­شمرد، آغاز كرد و بر این باور رفت كه فقط افراد عینی تحقق دارند و كلیاتی چون اجناس و انواع، صرف اسمها و الفاظی هستند كه به جای تصورات بر كثیرین حمل می­شوند. این الفاظ با رابطه­ای دال ـ مدلولی، مستقیماً به اشیاء خارجی دلالت دارند و بر هیچ مفهومی كلی یا جزئی اشاره ندارند؛ مثلاً لفظ « انسان » فقط آوای خاصی است كه در وقت تلفظ این لفظ ادا می‌شود و تنها بر افراد و اشخاص انسان دلالت دارد. به عبارت دیگر لفظ عام انسان از دو امر حكایت می­كند: یكی حقیقت فیزیكی لفظ «انسان»، با این وصف كه صوتی خاص و برآمده از تماس هوا با تارهای صوتی گوینده است و دوم، حقیقت عینی محسوس كه همانا افراد بنی نوع بشر باشند ( بدوی، 1984: ص 267).

در این جا نه از مثل افلاطون نشانی هست و نه از كلی درون­ذات ارسطویی و مجالی برای وساطت هیچ گونه مفهومی هم باقی نمی­ماند.

 

2ـ مفهوم كلی در دیدگاه هگل

آیا هگل در هیچ یك از مكتبهای پیش گفته جای می‌گیرد و یا اساساً آنها را یكسره مردود می­شمرد؟ در این­جا همین قدر می‌توان گفت كه این مكتبها در نظر هگل به عنوان مراحلی از راه به سوی چشم­انداز درست، توجیهی تاریخی دارند؛ زیرا به نظر او، تاریخ فلسفه، تاریخ فلسفه­ای واحد است كه در شكل نظامهای مختلف جلوه كرده است و درواقع نظامهای فلسفی در طول تاریخ، لحظات و مراحل رشد و شكوفایی آن را تشكیل می­دهند و از این رو هریك به همان میزان از اهمیت و ضرورت برخورد است كه دیگری.

البته نظر به این كه سیر فلسفه همواره صعودی بوده است و مراحل بعدی، مراحل پیشین را به طور ضمنی در درون خود دارند. (6 -PP. 125: 1975 Hegel،)، نظر هگل درباب موضوع كلی باید كامل­تر از مكتبهای یاد شده باشد و اگر هم با یكی از آنها منطبق گردد، شكل پرورده و كمال یافتۀ آن را تشكیل ­می­دهد. شایان ذكر است كه موضوع «كلی» در فلسفۀ هگل به صورت فصلی بریده و مجزا مطرح نمی‌شود بلكه بسان موضوعات دیگر، مرحله­ای از رشد این نظام فلسفی را تشكیل می­دهد و به صورت جزئی مؤثر در ساختار انداموار آن جای  می‌گیرد و ضمن این كه پاسخی مطابق این نظام می‌یابد، در تمامیت طرح كلی آن دخالت دارد.

نظام اندیشۀ هگل از سه بخش یا مرحله منطق، طبیعت و روح تشكیل می‌شود. بخش منطق، خود متشكل از سه حوزۀ وجود، ذات و مفهوم یا صورت معقول است و همین حوزۀ اخیر است كه نمودار نظر هگل درباره مفهوم كلی است. وجود، نخست، در حال خودسانی و تجزیه­ناشدگی است. سپس در مرحله ذات، دچار ناخودسانی و دگرشدگی می‌شود و در نهایت در مرحلۀ صورت معقول، دوباره به خود برمی­گردد و آن گریز قبلی به آویز بدل می‌شود. اما در این حال، دیگر انضمامی­ و مشخص است و آن سادگی و كم رنگی سابق را ندارد.

هگل در اشاره به صورت معقول یا مفهوم مشخص و انضمامی­، واژه «begriff» را بكار می­برد. مفسران انگلیسی‌زبان او به جای لفظ معمول «Concept» از واژه «Notion» استفاده می­كنند و مترجمان فارسی‌زبان هم كلمه «صورت معقول» را بكار می­بندند. این همه برای آن است كه جنبه انضمامیت این مفهوم، برجسته بماند و  با آن نوع مفهومی كه هگل، كلی انتزاعی «Abstract Universal» می­خواند، متمایز باشد.

2.1ـ تعریف مفهوم كلی از نظر هگل

هگل در آثار خود از دو گونه مفهوم كلی سخن می­گوید: یكی مفهومی كه از طریق انتزاع و تجرید وجه مشترك میان افراد حاصل می‌آید كه هگل آن را كلی انتزاعی می­خواند و دیگری كلی انضمامی كه همان صورت معقول است. وی مشخصات این دو نوع را در مواضع مختلف و در تعارض با یكدیگر مطرح می­كند:

الف- كلی انضمامی یا مشخص، بر خلاف كلی انتزاعی، محصول تجرید و انتزاع نیست:

در ذهن ما صورت معقول با عمومیت انتزاعی همراه است. از این رو اغلب به مفهوم عام توصیف می‌شود و لذا وقتی از مفاهیمی چون رنگ، نبات، حیوان و نظایر آنها سخن می­گوییم، گمان می­رود كه آنها با غفلت از خصوصیاتی كه رنگها، نباتات و حیوانات را از یكدیگر متمایز می­سازد و حفظ مشتركات آنها حاصل می­آیند. این حالت مفهومی است كه فهم3 با آن سروكار دارد و درست است كه احساس، این گونه مفاهیم واهی و تهی را خیالات و سایه­های محض بداند. اما كلیت صورت معقول عبارت از صرف اجتماع مشتركات چند چیز نیست كه در ازای آن جزئیاتی كه از آن بهره دارند، قرار داشته باشند؛ بلكه بر عكس، خود جزئی كردن و مشخص نمودن خود است... كلی واقعی نباید با امری كه صرفا میان چند چیز مشترك است، اشتباه شود(Ibid:P. 227).

ب- كلی انضمامی بخلاف انتزاعی، ذات افراد خود را تشكیل می­دهد:

... كلی، زمینه و بنیاد است. ریشه و جوهر شخص است. برای این كه اگر مثلاً كایوس، تیتوس و سمپرنیوس و ساكنان دیگر شهر یا كشورها را در نظر بگیریم، این حقیقت كه تمام آنها انسان هستند، صرفاً چیزی نیست كه آنها به اشتراك داشته باشند؛ بلكه كلی یا نوع آنهاست و آن افراد بدون آن اصلاً نمی‌توانند تحقق داشته باشند. این مورد با آن عمومیت ظاهری كه به غلط كلی خوانده می‌شود، بسیار تفاوت دارد. عمومیتی كه صرفاً به معنای امری است كه به تمام افراد نسبت داده می‌شود  یا میان آنها مشترك است(Ibid :P. 240 ).

هگل برای توضیح مطلب، وجود نرمۀ گوش را مطرح می­كند. انسانها در داشتن نرمۀ گوش، اشتراك دارند، اما نیك می­دانیم كه نبود آن در یك شخص خاص، توانایی‌های دیگر او را تحت­الشعاع قرار نمی­دهد: این در حالی است كه اگر انسانیت از وی ستانده شود، اوصاف كمالی دیگر را هم نمی‌تواند دارا باشد. بدین ترتیب « كلی، جان و نفس امر مشخص و انضمامی را تشكیل می­دهد.» (Hegel،1961:PP.236-7).

ج- كلی انضمامی، به خلاف انتزاعی، بر افراد خود تقدم دارد:

خطاست گمان بریم اموری كه محتوای مفاهیم ذهنی ما را تشكیل می­دهند، نخست تحقق دارند و سپس بازنمایی ذهنی ما صورت می­بندد و مفاهیم اشیاء به وسیلۀ عملیات انتزاع پیش گفته و ائتلاف مفاد مشترك آنها شكل می‌گیرد؛ بلكه صورت معقول نخست اصل است و چیزها اموری هستند كه از طریق صورت معقول، كه در آنها حضور دارد و خود را در آنها آشكار می­كند، تحقق دارند.

 ( Hegel،1975 :P 228 ).

د- كلی انضمامی مفهومی توسعه‌یابنده است:

... اما یك جنبۀ ماتقدم اندیشه نیز وجود دارد؛ آن جا كه ] ما [ از طریق وساطت [ اندیشه و شقاق و بروز آن] نه در امری  بیرونی، بلكه از طریق انعكاس و بازتاب در خودش به آن نوع بی­واسطگی می­رسیم كه كلیت است. خودخرسندی اندیشه كه با خود چنان مشغول و مأنوس است كه احساس می­كند با جزئیاتی كه به سطحش نزول كرده و از این طریق، طبیعت خویش را توسعه داده است، یكسانی ذاتی دارد

 (Ibid : p. 17 ).

و- كلی انضمامی بر خلاف انتزاعی افراد خود را در بر می‌گیرد:

آنچه صور معقول خوانده می‌شود و درواقع مفاهیم خاصی چون انسان، خانه، حیوان و نظایر آن نیز تعینات ساده و تمثلات انتزاعی هستند؛ انتزاعاتی كه از صورت معقول، تنها عنصر كلیت را نگه می­دارند و جزئیت و شخصیت را بی­حساب رها می­كنند. بدین ترتیب در آن جهات توسعه­ای ندارند. آنها با این عمل، صورت معقول را از دست می­دهند.(Ibid : P.229 ).

از آنچه گذشت، به دست می‌آید كه كلی انضمامی، چون موجودی زنده كه در فرایند رشد و تناوردگی، اجزاء‌ و اعضای خود را پدیدار می­كند، جزئی و فرد را از بطن خود می­پرورد و از همین جهت بر آنها تقدم دارد؛ اما كلی انتزاعی محصول تجرید ذهن است. مفهومی ساكن و جامد كه محتوای خود را به صورت داده­ای پیش بوده دریافت می­كند و از این رو ذاتاً واهی و میان تهی است و افراد خود را دربرنمی‌گیرد و به همین جهت، كلی واقعی بحساب نمی‌آید. نظر هگل درباره مفاهیمی كه گاه مفاهیم تجربی خوانده می­شوند، مانند انسان، خانه و نظایر آن، دوپهلو است. گاهی آنها را محصول انتزاع می­داند و گاه خلاف این را می­گوید.

 ( Inwood، 1994:pp.369- 370).

شاید این مفاهیم در نظر هگل كلی واقعی و در بر دارندۀ افراد خود باشند، اما در عین حال بتوان آنها را از طریق انتزاع هم حاصل كرد؛ البته این­بار صرفاً دیگر به عنوان امر مشترك و محصول انتزاع، كلی واقعی را تشكیل نمی­دهند. هگل گاه ذوات  شخصی موجود را كلی انضمامی می­خواند؛ البته در این جا توجه به كمالاتی است كه شیء فعلاً به صورت بالقوه و بسیط دارد و بعدا در پی وساطت یا تغییر و دگرشدگی، به فعلیت می­رسند؛ مانند هسته­ای كه خصوصیات درخت را به طور ضمنی در خود دارد یا هوش كه منبع معلومات بی­شماری به صورت نهفته است.

 (Hegel، ibid: P.204 & Inwood، Ibid :P 370).

2.2ـ فرایند رهیافت هگل به كلی مشخص یا انضمامی­

روشن­ترین تكلیف هگل در مقام یك فیلسوف، توضیح و تبیین عالم بود. او باید نشان می­داد كه چرا عالم به جای این كه در گمخانه عدم بماند، پدید آمد و به حكم ضرورت تحقق دارد. اما ملاحظه می­نمود كه كانت، پیش از این، ابزار لازم را از وی ستانده است؛ زیرا قلمرو شناخت را ظاهر و وانمود چیزها دانست، نه باطن و بود آنها و در واقع با تأكید بر ذات ناشناختنی كه از تیررس هرگونه شناختی بركنار است، گسلی گذرناپذیر میان ذهن و عین پدید آورد و بدین ترتیب، امكان هرگونه تبیینی را از میان برد. در این جا نیاز به عاملی بود كه ذهن و عین را به هم گره زند، به گونه­ای كه آن دو را دو روی یك واقعیت نشان دهد؛ زیرا تنها در این صورت بود كه متعلَّق شناخت، وجهی و جنبه­ای از فاعل شناسا می­شد و دیگر خارج از حوزۀ شناسایی قرار نمی­گرفت تا انطباق ذهن و شناخت با آن مورد تشكیك باشد. البته هگل برای رسیدن به این عامل، مایه­های لازم را در اختیار داشت: كانت و لاپلاس فرضیه­هایشان را دربارۀ تشكیل منظومه خورشیدی عرضه كرده­اند؛ لامارك و بعد از او هیلر مایه اصلی اعتقاد به دگرگونی را پرورانده­اند؛ لاوازیه شیمی را از چنگ نظریه­های اثیری رها ساخته و گوته كه بینش او بر اندیشه­های هگل تأثیری عمیق نهاده است، فكر وحدت اندامی طبیعت را با غنایی شاعرانه بیان كرده است و در همین زمان، انقلاب فرانسه دریافت كلی تاریخ را عمیقاً دگرگون كرده و مضمون تحول جوامع، تناقضها و بحرانهای آنها را پیش كشیده است (گارودی،1362: صص 9-28 ).

 بدین ترتیب هگل طرح مطلقی را درانداخت كه تمام كائنات را در برمی­گرفت و عالم طبیعت، صرفاً تجلی سلسله مراتبی او بود. مطلقی كه از نازل­ترین سطح وجود آغاز می­شد، به سوی معدنیات، نباتات و حیوانات فراز می­آمد و با عالی­ترین درجه توسعه و سازمان یافتگی در خودآگاهی انسان پایان می­گرفت. بدین ترتیب، مطلق، سازواره­ای زنده و كلی خودپرورنده و خودسامان یا تعیین­كننده خود را تشكیل می­دهد و تنها در خودآگاهی اوست كه عین مورد شناسایی بخشی از فاعل شناسا می­گردد و بدین صورت معرفت ممكن می‌شود. هگل، فیخته و شیلینگ با چنین تصویری از مطلق بود كه معتقد بودند آگاهی خود متناهی یا انسان نسبت به اشیاء خارجی، تنها خودآگاهی نیمه هوشیارانۀ او در مقام خود مطلق است (Beiser، 1996: PP. 5-6، 12_13). بدین ترتیب، مشكل امكان معرفت برطرف می‌شود؛ اما این بار خود مطلق است كه باید توضیح داده شود و تبیین گردد. از این رو هگل به جا آن را موضوع فلسفه بشمار آورد؛ چنان كه می­گوید: «موضوع فلسفه ایده است و ایده آن قدر ضعیف نیست كه تنها حق یا الزامی جهت تحقق داشته باشد و او را از وجود واقعی بهره­ای نباشد، بلكه موضوع فلسفه واقعیتی است كه اشیاء، قوانین و شرایط اجتماعی تنها جنبه­های بیرونی و ظاهری آنند.» (Hegel, Ibid :P. 10 & see too Hegel, philosophy of mind 1967: p 14.)

هگل برای تبیین «ایدۀ مطلق» دو راه را پیش رو داشت: یكی ذكر علت  و دیگری بیان دلیل. او راه دوم را برگزید؛ زیرا اگر تبیین همان ذكر علت باشد، خارج از مطلق چیزی نمی­ماند تا در كسوت علت درآید. بعلاوه، هگل میان علت و معلول رابطه­ای ضروری نمی­بیند تا بتواند معلول را به حكم ضرورت از بطن علت به دست آورد. حتی به فرض پذیرش تبیین علّی، فرایند این تبیین یا به علۀ العلل ختم می‌شود كه چون علتی دیگر پس پشت ندارد، رازی ناگشوده می­ماند و یا زنجیرۀ علتها تا بی­نهایت واپس می­رود كه در این صورت مجموعه  تبیین نشده رها می‌شود. ناگزیر باید به دلیل توسل جست و نشان داد كه عالم یا همان مطلق در تحقق خود جهت معقول دارد یا امری منطقی است و به عبارت دیگر از دلیل سرچشمه می‌گیرد و بلكه خود، تجسم دلیل است. (استیس، 1370: ص 68 ).

البته این دلیل هم نمی‌تواند با پیش­پنداری بر فرضی استنتاج ناشده بنا شود. به نظر هگل ما نمی‌توانیم هیچ چیزی را فرض بگیریم و جزم­اندیشانه بر آن اصرار ورزیم و نیز نمی‌توانیم گفته­ها و فرضیات دیگران را مسلم انگاریم؛ لاجرم باید نقطۀ آغازی داشته باشیم. این آغازگاه به صورت ابتدائی و استنتاج نشده، مستلزم فرض است و بلكه خودش یك فرض است. (Hegel, 1975: P. 5). برای رهایی از این بن­بست، باید میان نقطۀ آغاز اندیشه و فرجام آن رابطه­ای دوسویه برقرار باشد؛ یعنی همان طور كه فرجام از نقطه آغاز نتیجه می‌شود، آغاز هم به نوعی از فرجام استنتاج شود. روشن است كه برای تحقق چنین امری، دلیل منظور باید به صورت دستگاه اندیشه باشد؛ دستگاهی كه اجزای آن سخت به هم گره خورده­اند و راه به یكدیگر می­برند و چون نمی‌تواند به امری بیرونی تكیه داشته باشد، به دایره­ای می­ماند كه دو سر آن به هم آمده است و تنها از درون برمی­جوشد و توسعه می‌یابد. فرایند این توسعه به صورت دیالكتیك است كه در سراسر دستگاه اندیشه و جهان واقع حضور دارد. (Ibid PP. 19-20, PP. 116-17& Hegel, Phenomenology of mind, 1967: P.10)

كارمایۀ دیالكتیك را عنصر نفی تشكیل می­دهد؛ زیرا در تحول دیالكتیكی، شیء با نفی هویت بالفعل خود، امكانات بالقوۀ خود را به بروز می­كشاند و از این طریق به اثبات خویش می­پردازد. دیالكتیك از سه جزء تشكیل می‌شود: جزء نخست، برنهاد است كه همان بساطت اولیه و یكسانی شیء است؛ برابرنهاد كه نفی بساطت اولیه و نایكسانی است و سرانجام هم­نهاد یا نفی نفی كه وحدت یكسانی و نایكسانی است، به صورت عنصری كامل­تر، مشخص­تر و در واقع محصول دو جزء پیشین عرض وجود می­كند و خود، برنهاد سه پایۀ جدید قرار می‌گیرد. به نظر هگل مفهوم محض وجود، نقطۀ آغاز در حركت دیالكتیكی اندیشه است؛ زیرا هیچ­گونه تعینی ندارد.( Hegel, 1975: p.124). هستی كه از هرگونه تعینی محروم است، نه انسان است نه درخت و نه هیچ چیز دیگر؛ در واقع همان لاشیء و نیستی می‌شود و با آن فرقی ندارد. بدین ترتیب، نیستی از هستی نتیجه می‌شود. حال اگر تصدیق كنیم كه چیزی هست، باید اذعان آوریم كه آن چیز «نیست»؛ زیرا هستی متضمن نیستی است. ولی چگونه یك چیز می‌تواند در آن واحد  هر دو حال را داشته باشد؟ پاسخ این است كه یك چیز هنگامی كه می­گردد، یعنی تغییر می­پذیرد، هم هست و هم نیست. مفهوم گردیدن به عنوان پایۀ سوم، تناقض را رفع می­كند و البته خود برنهاد سه پایۀ دیگر قرار می‌گیرد و این روند تا فرجام منطق و حوزه صورت معقول، یعنی مثال مطلق ادامه می‌یابد. بدین ترتیب، مثال مطلق از مقولات سابق و در رأس همه، مفهوم هستی نتیجه می‌شود. اما از سوی دیگر، هستی هم به عنوان نقطه آغاز، امری جزمی و استنتاج نشده نیست. بلكه خود به نوعی از مثال مطلق نتیجه می‌شود؛ زیرا اگر هستی، مقولات پس از خود و مثال مطلق را به طور ضمنی در بردارد، مثال مطلق هم مقولات قبل از خود و مقولۀ هستی را به طور صریح در بردارد. هستی وابسته به گردیدن یا شدن است؛ زیرا اگر گردیدن نباشد، هستی هم نیست؛ پس گردیدن بنیاد و شرط هستی است و هر شرطی هم بالضروره بر مشروط خود مقدم است. اگرچه گردیدن، نتیجه و فرجام استدلال است، درواقع مقدمه، بنیاد وآغاز آن نیز هست. به همین ترتیب می­ توان پیش رفت و به اول سابق بر همۀ مقولات یعنی مثال مطلق رسید. بدین صورت اگر دلیل مقوله واپسین، هستی است، دلیل مقوله هستی هم مقوله واپسین است و این گونه است كه تمامی اندیشه و اجزای دلیل به خود بازمی­گردد و چون دلیلی مقدم بر آن نمی‌توان جست، سزاست كه بنیاد توضیح و تبیین عالم به شمار آید (استیسن: صص 23 و 154). البته اگر قدری ژرف­تر بنگریم، چون دلیل از مطلق جدا نیست و مطلق تمام ذهن و عین را فرا می‌گیرد، خودشكوفایی دلیل همانا شكوفندگی مطلق است و همین ایده یا خود مطلق است كه چون موجودی زنده، اعضای خود را از بطن خویش می­آفریند و به ظهور می­رساند و درواقع تمام مقولات منطق، طبیعت و روح، لحظات گسترش وجودی اویند و هم، در كنار سایر مقولات منطق، كامل­ترین نمونه كلی انضمامی و مشخص است.

2.3ـ نحوه تحقق مفهوم كلی

مطابق تعریف هگل از كلی انتزاعی، روشن می‌شود كه این نوع كلی، نظر به این كه محصول انتزاع ذهن است، تنها وجودی روانی دارد و به عنوان پدیداری ذهنی در قلمرو ذهن شخص تحقق دارد و وجود آن به وجود همان شخص وابسته است؛ اما كلی انضمامی­ به دلیل این كه جزئی و فرد را از بطن خود می­پرورد و درواقع خود را در قالب آنها به فعلیت می­رساند، از تحقق عینی برخوردار است و به عبارتی تحقق فرد، همانا تحقق كلی است. البته حس به درك این مطلب نائل نمی‌شود. هگل در این مورد می­گوید: «كلی برای ناظر بیرونی به عنوان كلی در خارج وجود ندارد. نوع به عنوان نوع نمی‌تواند ادراك شود: قوانین مربوط به آسمان بر روی آن نوشته نشده اند. كلی نه دیده می‌شود و نه شنیده؛ فقط ذهن وجود آن را در می‌یابد. دین ما را به مطلقی رهنمون می‌شود كه تمام امور دیگر را در خود فرا می‌گیرد؛ مطلقی كه تمام امور دیگر توسط آن به وجود می­آیند و این مطلق موضوع شناخت حس نیست؛ بلكه موضوع ذهن و اندیشه است.» (Hegel, 1975:P. 34).

مطابق این بیان، تحقق و واقعیت دو معنا دارد: یكی وجود محسوس و مشهود، و دیگری وجود عقلی به مثابۀ قانون؛ و كلی انضمامی به معنای اخیر از عینیت و تحقق برخوردار است. بدیهی است كه اگرچه قوانین فضایی به صورت امری محسوس مشاهده نمی­شوند، بر تمامی­ تحولات اجرام سماوی حكومت دارند و درواقع تحقق هر پدیده­ای در آن حوزه، در ضمن یك قانون و به عنوان نمونه­ای از آن صورت می‌گیرد. بدین ترتیب، هر پدیده­ای  با تحقق خود، قانون حاكم بر خود را متعین می­كند؛ زیرا بدون آن، هیچ معنا و اعتباری ندارد. به همین صورت، مفهوم كلی شرط تحقق فرد است؛ زیرا روح حاكم بر فرد، هویت او را معین و  مسیر تكامل آن را مشخص می­كند و در حقیقت، فرد در مسیر تحولات خود، لحظات و مراحل وجود كلی را متعین می­كند و شناخت آن بدون توجه به مفهوم كلی یا صورت معقولی كه ذات آن را تشكیل  می­دهد، ممكن نیست. هگل تصریح می­كند كه صورت معقول، همان قلب چیزهاست و آنها را چنان كه هستند می­سازد. بنابراین تشكیل شدن صورت معقول یك شئ، آگاه شدن از آن است [نه ساختن آن]. ما وقتی به نقد چیزی اقدام می­كنیم یا راجع به آن حكمی ­می­رانیم، عملی ذهنی انجام نمی­دهیم و صرفاً فلان یا بهمان محمول را به آن نسبت نمی­دهیم؛ بلكه برعكس آن شئ را در صفت خاصی كه صورت معقول آن اعمال می­كند، نظاره می­كنیم .(Ibid:p.232) از این جا آن جملۀ معروف هگل در مقدمۀ كتاب فلسفۀ حق به ذهن متبادر می‌شود كه: «هرچه معقول است واقعی است و هرچه واقعی است معقول است» (Hegel, philosophy of right, 1967:P. 10) زیرا ساختۀ خودخواستۀ ذهن ما نیست؛ بلكه یافتۀ آن است و به عنوان جزئی از دلیل پیش گفته از ضرورت منطقی برخوردار است و بنابر همانی ذهن و عین، لحظه­ای از گسترش وجودی ایدۀ مطلق را تشكیل می­دهد. به نظر هگل عینیت حقیقی تفكر (Thinking) عبارت است از این كه اندیشه­ها، قطع نظر از آن كه اندیشه­های ما باشند، در عین حال باید ذات واقعی چیزها را تشكیل دهند و «عینی» هم  یعنی «ذات معقول شیء» (The thought apprehendedessence of the existing thing) كه در قبال اندیشۀ ما قرار دارد (Hegel, 1975:PP. 67-68). بدین ترتیب، كلی انضمامی ­برخلاف كلی انتزاعی از تحقق عینی برخوردار است (Baillie, 1991:PP. 222-25&231-32)

2.4ـ نسبت مفهوم كلی با فرد

از ملاحظات پیشین، نسبت میان كلی با فرد تا حدی روشن می‌شود. قدر متیقن این كه این  نسبت به صورت انطباق امری ذهنی با ما بازایی خارجی نیست و به عبارت دیگر، فرد در حكم مصداق كلی نیست. در فلسفۀ هگل نسبت كلی با افراد خود  بیشتر به صورت نسبت كل با اجزاء آن جلوه می­كند. كلیتی­اند امور و وحدتی كه تمام اجزاء را در برگرفته است و درواقع تمام آنها را در فرایند توسعۀ خود پدیدار می­كند. ایدۀ مطلق هگل كه از آن به ایدۀ الهی نیز تعبیر می­كند (ر.ك: همین نوشتار، ص 17) نمونۀ كامل كلی انضمامی است كه تمام اجزای  عالم را در برگرفته است و آن را  از بطن خویش می­پرورد. در این فرایند توسعه، چیزی از خارج به آن ضمیمه نمی‌شود و اصلاً ورای آن، خارجی وجود ندارد؛ بلكه آنچه را به نحو بالقوه دارد، بروز  می­دهد. بدین ترتیب افراد، مراحل و لحظات وجود كلی را تشكیل می­دهند و درواقع صرف تجلی و تظاهر آنند. كلی چون روحی حاكم بر آنها از نخستین لحظۀ تحقق فرد، حضور دارد و جهت تكامل آن كه جهت تكامل خود را مشخص می­كند؛ همانند درختی كه در مرتبۀ وجود هسته حضور دارد و هسته، لحظۀ نخست وجود آن را تشكیل می­دهد و سپس به سوی تحقق ریشه، تنه، شاخه­ها و برگها توسعه می‌یابد. بدین ترتیب، فرد تنها در ارتباط خود با كلی معنا می‌یابد؛ مثلاً هویت هسته در این است كه هستۀ درختی است و تحقق درخت را در پیش رو دارد. بنابراین كلی، جهت معقول و دلیل تحقق فرد است و درواقع دو نقش متافیزیكی و معرفت شناختی ایفا می­كند: نخست این كه اصل هستی فرد را تشكیل می­دهد؛ چنان­كه فرد، تعین و لحظه­ای از گسترۀ وجودی آن است و دیگر این كه شناخت فرد، قطع نظر از كلیت حاكم بر آن امكان ندارد؛ نظیر این كه دست بریده و جدا افتاده، دیگر حقیقتاً دست محسوب نمی‌شود و تنها در ارتباط با بدن است كه معنا می‌یابد. بنابراین كلی برایند اجتماع افراد نیست و بلحاظ وجودی، از آنها تأخر ندارد و ازاین­رو محصول انتزاع ذهن نیست؛ بلكه جهت معقول آنها را می­سازد و در واقع با خود جزئی كردن، فرد را پدید می­آورد. (Burbidge, 1995: PP.114-15). هگل این حالت را برای مفاهیمی نیز كه در قیاس با مقولات منطق، كلیات تجربی خوانده می­شوند، ثابت می­داند و در مقام ذكر مثال می­گوید: «اگر حیوانیت سگ را از آن جدا كنیم، گفتن این كه سگ چیست، ناممكن می‌شود. تمام اشیاء چنان كه وجود خارجی دارند، ماهیت ذاتی هم دارند. آنها زنده می­شوند و می­میرند، برمی­آیند و درمی­گذرند، اما بخش ذاتی و كلی آنها نوع است و این چیزی بسیار بیشتر از امر مشترك میان آنها است» (Hegel, Ibid:P. 37).

 

3- نتیجه

نظریه كلی انداموار هگل به واقع نظری بدیع است و او نخستین كسی است كه كوشید  تا آن را به نحوی درچیده و سنجیده ثابت نماید. هگل چون افلاطون كلی را واقعی و خودبنیاد می­داند؛ اما برای كلیات، جهانی مستقل در نظر نمی‌گیرد. به نظر او گرچه كلی شرط تحقق فرد است و بر آن تقدم دارد، این تقدم، عقلی و منطقی است، نه زمانی یا مكانی؛ یعنی اگر فرض كنیم كه اولین لحظۀ تحقق فرد همان لحظۀ تحقق كلی باشد، این فرد است كه به كلی وابسته است نه برعكس. صورت معقول یا كل انضمامی بلحاظ این كه دربردارندۀ فرد است و بر آن احاطه دارد، دیگر مسأله انطباق مفهوم ـ مصداقی درباره آن صدق نمی­كند و درواقع با تعریف معمول از كلی چندان وفق نمی­نماید. این مفهوم، بلحاظ همین شمول و فراگیری، به كلی سعی عرفانی- در عرفان و فلسفه اسلامی- شباهت دارد: اما در عین حال از آن متمایز است؛ زیرا كلی سعی عرفانی- وجود اتمی ­كه وجودات مادون و تجلیات خود را در بر گرفته است- نظر به این كه كمال است، دستخوش تحول و حركت تكاملی نمی‌شود؛ حال آن كه كلی انضمامی در فراگرد جزئیت یافتگی و فردشدگی همواره توسعه می‌یابد و به سوی تشخص و انضمامیت بیشتر پیش می­رود. در نظام اندیشۀ هگل، واقعیت در هر شكل و درجه­ای كه باشد، از نازل­ترین جزء آن تا ذهن متعالی اندیشه، یك كل یگانه و همان محتوای ایده و صورت معقول را تشكیل می­دهد. كلیت اندامواری كه اجزای آن در ارتباط با یكدیگر و كل معنا می­یابند. این كلیت و صورت معقول كه در حد نخستین مقولۀ منطق، یعنی مفهوم  هستی محض، حضور دارد و روند توسعه، آن را به سوی طبیعت و روح، هدایت می­كند، روح زندۀ واقعیت ـ و نظر به صرف گزارشگری فلسفه- روح فلسفۀ هگل را تشكیل می­دهد. واقعیت تنها از رهگذر همین صورت معقول است كه می‌تواند تحقق یابد و بلكه خود صورت معقول حقیقت وجود و ذات آن است كه نسبت به خود،  ظهور و تقرر می‌یابد. بدین ترتیب، فلسفۀ اصالت معنای (Idealism) هگل كه در فلسفۀ عصر جدید نهایت اصالت عقل (Rationalism) خوانده می‌شود، چیزی جز اصالت صورت معقول یا كلی انضمامی نیست (ر.ك مجتهدی،1377: صص 309،275،271). البته نظریۀ كلیات هگل تنها زمانی صورت قبول می‌یابد كه فلسفۀ او بتواند بر اشكالات جدی و مهمی كه در برابر روش دیالكتیك و  ساختار این نظام اندیشه مطرح است، فایق آید. اما در هر صورت نوآوری هگل در عرصۀ اندیشه و جسارت فلسفی او ارزشمند است.

 

منابع

الف- فارسی

1. ارسطو، متافیزیك، ترجمه: شرف الدین خراسانی، تهران، گفتار، چ اول، 1367.

2. استیس، و.ت، فلسفه هگل، ترجمۀ: حمید عنایت، تهران، امیركبیر، چ ششم، 1370.

3. افلاطون، جمهوری، ترجمۀ: فؤاد روحانی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ هفتم،1379.

4. باركلی، جرج، «مبادی علم انسانی»، در كتاب فلسفه نظری، گردآوری و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم،  1362.

5. بزرگمهر، منوچهر، فلاسفه تجربی انگلستان، تهران، انجمن حكمت و فلسفه، 1398 ه.ق، ج اول.

6. پلامتانز، جان. پتر دف، شرح و نقدی بر فلسفه سیاسی و اجتماعی هگل، ترجمۀ: حسین بشیریه، تهران، نشرنی، 1367.

7. ژیلسون، اتین، نقد تفكر فلسفی غرب، ترجمۀ: احمد احمدی، تهران، انتشارات سمت، 1380.

8. گارودی، روژه، در شناخت اندیشه هگل، ترجمۀ: باقر پرهام، تهران، آگاه، 1362.

9. مجتهدی، كریم، منطق از نظرگاه هگل، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1377.

10. هاملین، دیوید، تاریخ معرفت­شناسی، ترجمۀ: شاپور اعتماد، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1374.

11. هیوم، دیوید،  تحقیق درباره فهم انسانی، در كتاب فلسفه نظری، گردآوری و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم، 1362.

ب- عربی:

1. بدوی،عبدالرحمن، موسوعه الفلسفه، بیروت، المؤسسه العربیه للدراسات و النشر،1984،ج دوم.

2. سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومه، قم، دارالعلم، چ پنجم، 1366، جزء اول.

ج- انگلیسی:

1. Beiser, Frederick.C, Introduction: Hegel and the problem of  metaphysics, in: the Cambridge companion to Hegel, edited by frederick.C.Beiser, Cambridge, Cambridge university press, 1993.

2. Baillie, James.B, The Origin and significance of Hegel’s Logic, London and New Yourk, The macmillan Company, 1991.

3. Burbidge, Jahn. W, on Hegel’s Logic, New jersey, Humanities press, 1995.

4. Edward’s, paul, the Encyclopedia of philosophy, New Yourk, Macmillan publishing, Co and the free press, 1972. Vo. 8

5. Hegel, G.W.F, Phenomenology of mind, thranslated by G.B.Baillie, New Yourk and Evanston, Harper torchbooks the Academy library harper and Row

6. Hegel, G.W.F, Hegels’ Logic, translated by william wallace, Oxford and london, Oxford univerity press, 1975.

7. Hegel, G.W.F, Hegel’s Philosophy of mind, Translated by william wallace, Oxford, Oxford university press, 1976.

8. Hegel.G.W.F, Hegels’ philosophy of right, translated by T.M.Knox, London and Oxford and NewYourk, Oxford university press, 1967.

9. Hegel, G.W.F, Hegel’s Science of logic, Translated by W.H. Johnston and L.G.Struthers.Vol 2, London: George Allen and Unwin L.t.d and New York: The macmillan Company, 1961.

10. Inwood, M.J, Hegel, London and Boston and melborn and Henley, Routledge and Kengan paul, 1994.

11. Rockmore, Tom, On Hegel’s epistemology and contemporary philosophy, New Jersey, Humanities press, 1996.

پی‌نوشت:

1. این مقاله برگرفته از پایان نامه دكتری است كه با راهنمایی جناب آقای دكتر احمد احمدی صورت گرفته است.

2. استادیار دانشگاه ایلام

3.  verstand سطحی از آگاهی كه از عقل یا Vernunft كه یكسانی و نایكسانی را در وحدتی منسجم می­بیند، پائین تر است و تنها می‌تواند یكسانی یا نایكسانی را در نظر بگیرد.